خانه / تفسیر / جزء 30 قسمت اول / تفسیر سوره شمس

تفسیر سوره شمس

نکته ۱ : نام این سوره ، خورشید است. جالب است که بسیاری از نام های سوره های قرآن از طبیعت گرفته شده است مثل همین سورۀ شمس ، سوره ماه (قمر) ، سوره ستاره (نجم) ، سوره شب (لیل) ، سوره نیمروز (ضحی) ، سوره عصر ، سوره مورچه (نمل) ، سوره زنبور (نحل) ، سوره عنکبوت ، سوره دود (دخان) و ….

علاوه بر اسامی سوره ها در خود سوره ها نیز خیلی زیاد انسان ، به طبیعت رجوع داده شده است. شاید علت این تأکید این است که انسان با مشاهدۀ طبیعت اولا به خدا پی ببرد و ثانیا ارتباط خود را با طبیعت از دست ندهد.

متأسفانه امروزه ما هم از طبیعت دور شده ایم و هم با مشاهدۀ طبیعت به خدا نمی رسیم. زندگی ها به گونه ای شده است که ما از طبیعت دور شده ایم مثلا ساعات خواب ما با طبیعت هماهنگ نیست ، ازدواج هایمان با طبیعت هماهنگ نیست. حتی کار به جایی کشیده است که با اینکه بچه دار شدن امری طبیعی است برخی زوج های جوان تصمیم می گیرند که اصلا بچه دار نشوند.

آیا فکر نمی کنید چنین عملکردی همان کار شیطان است که می گوید :

وَ لاََمُرَنهَُّمْ فَلَیُغَیرُِّنَّ خَلْقَ اللَّهِ یعنى فرمانشان مى‏دهم که آفرینش خدایى را تغییر دهند.

خلاصه سعی کنیم که اولا به طبیعت برگردیم و ثانیا از طبیعت به خدا برسیم و مصداق آیۀ ۱۰۵ سوره یوسف نباشیم که می فرماید :

وَ کَأَیِّن مِّنْ ءَایَهٍ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیهَْا وَ هُمْ عَنهَْا مُعْرِضُونَ‏

ترجمه : و [براى هدایت مردم‏] در آسمان‏ها و زمین چه بسیار نشانه‏هاست که [در غفلت و بى‏خبرى‏] بر آنها مى‏گذرند در حالى که از آنها روى مى‏گردانند.

جالب است که خدا توقع دارد که در وقت سوار شدن بر یک مرکب نیز به یاد او بیفتیم و به همین خاطر در آیات ۱۳ و ۱۴ سورۀ زخرف فرموده است :

لِتَسْتَوُاْ عَلىَ‏ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُواْ نِعْمَهَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُواْ سُبْحَانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنَا هَاذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ(۱۳) وَ إِنَّا إِلىَ‏ رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ(۱۴)

ترجمه : تا بر پشت آنها قرار گیرید، سپس هنگامى که بر آنها سوار مى‏شوید نعمت پروردگارتان را به یاد آورید و بگویید: منزّه [از هر عیب و نقصى‏] است کسى که این [وسایل سوارى‏] را براى ما مسخّر و رام کرد، در حالى که ما را قدرت مسخّر کردن آنها نبود (۱۳) و یقیناً ما به سوى پروردگارمان باز مى‏گردیم (۱۴)

نکته ۲ : ضحی به زمانی گفته می شود که خورشید بالا آمده است و نور آن منتشر شده است.

نکته ۳ : در تفسیر المیزان در مورد تفسیر آیۀ ۲ سوره شمس چنین آمده است :

مراد از دنبال روى قمر دو چیز مى‏تواند باشد: یکى اینکه از خورشید کسب نور مى‏کند، که در این صورت حال” اذا تلیها” حالى دائمى است، چون قمر دائما از شمس کسب نور مى‏کند، و یکى اینکه طلوع قمر بعد از غروب خورشید باشد، که در این صورت سوگند دائمى نیست، بلکه در دو حال قمر است، یکى ایامى که قمر به صورت هلال در مى‏آید، و یکى ایامى که تمام قرص آن روشن مى‏شود.(ترجمه المیزان، ج‏۲۰، ص: ۴۹۷)

دقت شود که طبق معنای اولی که گفته شد آیه به نوعی رازگوییِ علمی در بر دارد.

نکته ۴ : در آیه سوم سوره شمس چنین آمده است که : وَ النهََّارِ إِذَا جَلَّاهَا یعنى سوگند به روز، چون خورشید را آشکار کند.

به این تعبیر این اشکال وارد شده است که این خورشید است که روز را آشکار می کند. پس چرا آیه می گوید روز ، خورشید را آشکار می کند؟ از جمله کسانی که این اشکال را وارد کرده است دکتر سها در کتاب (نقد قرآن) است و با این اشکال می خواهد بگوید قرآن خطای علمی دارد.

ظاهرا به خاطر همین اشکال است که برخی مفسرین مثل آقای طباطبایی در المیزان و دیگران ، ضمیر (ها) در جَلَّاهَا را به ارض برگردانده اند و آیه را چنین معنا کرده اند که :

و به روز هنگامى که صفحه زمین را روشن سازد.(ترجمۀ آقای مکارم)

حتی برخی دیگر ضمیر را به چیزهای دیگر برگردانده اندکه در این زمینه می توانید به کتب تفسیر مراجعه کنید.

برخی دیگر نیز گفته اند که در این تعبیر مجاز بکار رفته است و درست است که در حقیقت خورشید  روز را ظاهر مى‏کند ولى به طور مجازى مى‏توان گفت که روز خورشید را آشکار کرد.( تفسیر نمونه، ج‏۲۷، ص: ۴۰)

ولی به نظر می رسد که ظاهر آیه این است که ضمیر (ها) در جَلَّاهَا به خورشید برمی گردد و معنا همان است که :

قسم به روز هنگامی که خورشید را آشکار می کند.

اگر به جملات قبلی این آیه و ضمایر آن دقت کنید متوجه خواهید شد که ظهور این آیه در همین معناست.

حال به نظر می رسد که همین معنا صحیح است و لازم نیست ضمیر را به چیز دیگری برگردانیم و یا اگر ضمیر را به چیز دیگری برگرداندیم لازم نیست بیاییم معنای دیگری که اتفاقا به ظهور آیه نزدیک تر است را  رد کنیم.

اصلا یکی از نقدهایی که به تفسیر المیزان وارد است این است که لزوما می خواهد یک تفسیر را ثابت کند و سعی می کند نظرات دیگر را رد کند در حالی که چه بسا چند معنا از آیه مراد باشد.

و اما قبل از اینکه بیشتر راجع به آیه توضیح دهیم خوب است نظر آقای طالقانی را در این باره بیاوریم. ایشان در تفسیر (پرتوی از قرآن) می گویند :

صریح آیه و النهار اذا جلاها، این است که ضمیر فاعل، راجع به نهار و ضمیر مفعول «ها» راجع به شمس است چون نظر علمى و عامیانه قدیم این بود که گردش خورشید، روز را پدید مى‏آورد، و ظاهر آیه مخالف این نظر است، بعضى این بیان را مجاز، یا مبالغه، بعضى ضمیر فاعل را راجع به خداوند، بعضى ضمیر مفعول «ها» را راجع به اسم مقدرى مانند ارض یا دنیا گرفته‏اند.

در این بیان معجز نما و حکیمانه «وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها» برآمدن روز، نه به وضع  خورشید نسبت داده شده که مخالف با واقع باشد، و نه بصراحت به زمین نسبت داده شده که مخالف تصور عوام باشد.

صریح آیه این است که آفتاب را روز تجلى مى‏دهد (نه آنکه روز از تجلى آفتاب برمى‏آید). و با اشاره‏اى خفى دخالت زمین در تجلى آفتاب فهمیده مى‏شود، زیرا در واقع، تقابل قسمتى از زمین با خورشید است که روز را برمى‏آورد و آفتاب متجلى مى‏گردد.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۰۷)

توضیح بیشتر راجع به دیدگاه آقای طالقانی اینکه :

اگر قرآن می گفت خورشید ، روز را آشکار می کند باز امروزه اشکال می گرفتند که آشکار شدن روز به خاطر چرخش زمین است و الا خورشید در مکانی ثابت است و همواره نور دهی دارد.

پس اینکه برخی گفته اند قرآن بر عکس گفته و این خورشید است که روز را آشکار می کند ، این حرف نیز ممکن است مورد اشکال قرار گیرد.

چیزی که بنده می خواهم بگویم این است که خورشید اگر چه با نورش موجب ایجاد روز می شود ولی آشکار شدن روز ، علتش خورشید نیست بلکه علت اصلی اش چرخش زمین به دور خورشید است.(به تفاوت لغت ایجاد و آشکار شدن دقت کنید)

حال اینکه قرآن علت آشکار شدن روز را ، خورشید نمی داند قابل تأمل است. در زمان های قدیم ظاهرا عقیده بر این بوده است که خورشید حرکت می کند و طبق این عقیده باید گفته شود که خورشید ، روز را آشکار می کند ولی قرآن می گوید این روز است که خورشید را آشکار می کند نه اینکه خورشید روز را آشکار می کند.

پس اینکه برخی مفسران و همچنین دکتر سها فکر کرده اند که اگر قرآن می گفت (خورشید روز را آشکار می کند) صحیح گفته بود چنین تصوری صحیح به نظر نمی رسد.

به هر حال آشکار شدن خورشید علتش این است که زمین به دور خود می چرخد و وقتی یک طرف زمین رو به خورشید قرار گرفت روزِ همان طرف زمین توسط نور ایجاد می شود و وقتی روز زمین ایجاد شد خود خورشید نیز هویدا و آشکار می شود. پس در واقع این روز است که موجب هویدا شدن خورشید می شود.

روز یعنی قرار گرفتن یک طرف زمین به سمت خورشید و نورانی شدن آن قسمت از زمین توسط نور خورشید و این عملیات ، موجب آشکار شدن خورشید است.

به هر حال بنده می خواهم بگویم اگر از این تعبیر در آیۀ سوم سورۀ شمس نکته ای علمی برداشت نشود و نوعی رازگویی علمی استفاده نشود لااقل با توجه به مجوع صحبت های گفته شده می فهمیم که اشکالی متوجه آیه نیست.

نکته ۵ : مطالبی که در نکتۀ قبل گفته شد راجع به آیۀ چهار سوره شمس یعنی وَ الَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا نیز صادق است. راجع به این تعبیر نیز برخی ضمیر (ها) در یَغْشَاهَا را به ارض برگردانده اند و آیه را این گونه ترجمه کرده اند که :

و به شب آن هنگام که زمین را بپوشاند.

ولی به نظر می رسد که ضمیر ، به همان خورشید برگردد و معنای آیه این باشد که :

سوگند به شب هنگامی که خورشید را بپوشاند.

آقای طالقانی در ذیل این آیه گفته است :

وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها، نیز همین واقعیت را مى‏رساند، که بر خلاف آنچه مى‏فهمیدند و ظاهر است، تاریکى شب، مانند تجلى روز راجع به گردش و وضع خورشید نیست، بلکه شب (یا به اشاره- وضع زمین) است که روى خورشید را در آفاق زمین مى‏پوشاند.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۰۸)

به هر حال اینکه خورشید از نظر اهالی زمین پوشیده می شود دلیلش حرکت زمین به دور خودش است. زمین با چرخش به دور خود موجب می شود که قسمتی از آن پشت به خورشید شود و در نتیجه تاریک می گردد و تاریک که شد شب آغاز می شود و با آغاز شب خورشید از نظرها پنهان می گردد.

دقت کنید که در این آیه می توانست بگوید محو شدن خوشید شب را ایجاد می کند ولی آیه می گوید شب ، موجب محو شدن خورشید می شود.

این تعبیر قرآن نیز با ثابت بودن خورشید سازگارتر است.

شب یعنی پشت کردن یک طرف زمین نسبت به خورشید و تاریک شدن آن قسمت از زمین و این عملیات ، موجب ناپدید شدن خورشید می گردد.

نکته ۶ : فعل یَغْشَاهَا به صورت مضارع آمده است در حالى که نقطۀ مقابل آن یعنى جَلَّاهَا و همچنین بقیۀ افعالِ آیات مثل تَلَاهَا ، بَنَاهَا ، سَوَّاهَا و …. به صورت ماضى آمده است.

در این زمینه اولا باید گفته شود که فعل ماضی وقتی بعد از (اذا) بیاید مضارع معنا می شوند. پس فعل جَلَّاهَا نیز مضارع معنا می شود ولی به هر حال در یَغْشَاهَا معنای مضارع ، نمود بیشتری دارد. این نمود بیشتر ممکن است به خاطر این باشد که تاریک شدن نسبت به روشن شدن نمود بیشتری دارد و بیشتر ، افراد را تحت تأثیر قرار می دهد. این احتمال نیز هست که مضارع آوردن یَغْشَاهَا با جواب قسم مرتبط باشد و می خواهد به میزان تأثیر گذاریِ بدی ها اشاره داشته باشد که نمودش را در هر زمان می توان دید. به هر حال بدی ها در ظاهر ، نمود زیادی دارند و همین امروز هم اگر ببینیم می گوییم که بدی ها چقدر زیاد می شود. در مقابل استفاده از تعبیر جَلَّاهَا که به صورت ماضی آمده است می تواند اشاره به این داشته باشد که خوبی ها ثابت اند و در گذشته و حال و آینده وجود دارند. دقت کنید که وقتی بخواهند چیزی را برای تمام زمان ها بیان کنند فعل ماضی می آورند مثل کانَ اللَّهُ عَلیماً حَکیماً(نساء-۱۷) ولی فعل مضارع تمام زمان ها را نمی رساند. پس تقابل فعل مضارع و ماضی در این آیات می تواند دلالت کند که اگر چه باطل حس می شود ولی این حق است که ماندگار است. قُوّتی که در فعل ماضی است در چنین مواردی از فعل مضارع بیشتر است اگر چه فعل مضارع ، تکاپو و تحرک را بیشتر می رساند. پس یَغْشَاهَا می تواند دلالت داشته باشد که تکاپو و نمود باطل بیشتر است ولی جَلَّاهَا نیز این مطلب را می رساند که حق ماندگار و ثابت است. در این زمینه می توانید به مثلی که در آیۀ ۱۷ سوره رعد زده شده است نیز رجوع کنید.

در تفسیر المیزان نیز در این زمینه چنین آمده است :

در اینجا سؤالى پیش مى‏آید، که چرا در آیه قبل روشن شدن زمین را با صیغه ماضى تعبیر کرد، و فرمود:” جلاها” و در این آیه مساله فرا گرفتن شب در روى زمین را با صیغه مضارع تعبیر کرده، آنجا فرموده:” وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها”، و اینجا مى‏فرماید:” وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها”، با اینکه ممکن بود بفرماید” و اللیل اذا غشیها”، و یا در آنجا بفرماید:” و النهار اذا یجلیها”؟.

پاسخ این سؤال این است که: با این تعبیر خواست بر حال حاضر دلالت کند، و اشاره کند به اینکه در ایام نزول آیه که آغاز ظهور دعوت اسلامى بوده، تاریکى فجور زمین را پوشانده بود، قبلا هم گفتیم که باید بین قسم و مطلبى که برایش قسم مى‏خورند نوعى تناسب و ارتباط باشد، و اگر فرموده بود:” و اللیل اذا غشیها” سخن از تاریکى رانده بود، ولى به تاریکى جهل و فسق حال حاضر اشاره نشده بود. (ترجمه المیزان، ج‏۲۰، ص: ۴۹۸)

این احتمال نیز هست که این سوره در شب نازل شده است و به همین خاطر با مضارع آوردن یَغْشاها به همان حالت شب اشاره کرده است.

البته جواب دیگری نیز می توان در این زمینه داد که در ادامۀ در نکتۀ ۱۲ به آن اشاره خواهد شد.

نکته ۷ : در رابطۀ با اینکه (ما) در آیات ۵ تا ۷ به چه معناست چند نظر وجود دارد :

الف) کلمه” ما” در جمله” وَ ما بَناها”، و در جمله” وَ ما طَحاها” موصوله است، و فاعل” بنیها” و” طحیها” خداى سبحان است، و اگر از حضرتش تعبیر به” ما- چیزى که” کرد با اینکه باید تعبیر به” من- کسى که” کرده باشد، براى این بود که نکته‏اى مهم‏تر را افاده کند، و آن بزرگ جلوه دادن و شگفتى انگیختن است، و معنایش این است که سوگند مى‏خورم به آسمان و آن چیز قوى عجیبى که آن را بنا کرده و سوگند مى‏خورم به زمین و آن چیز نیرومند و شگفت‏آور که آن را گسترده.(نظر المیزان)

ب) ما، اسم مبهم (آنچه- چیزى) است که بدون تأویل، بر اشخاص مشخص و صاحب عقل اطلاق نمى‏گردد. و اگر در این آیات مستقیما نظر به شناسایى ذات مقدس خداوند باشد، باید با لفظ من (کسى که) گفته شود: «و السماء و من بناها». مصدریه گرفتن «ما» نیز چنان که کشاف احتمال داده، با سیاق آیات، بخصوص  عطف تفریعى فالهمها، سازش ندارد، زیرا فاعل این فعل «فالهمها» ما است، و ماى مصدریه فاعل نمى‏شود. بنا بر این ما، باید به معناى مبهم و وسیع خود، و اشاره به قواى عظیم جهان باشد، این قوا و مبادى را شخص عامى به اجمال، و شخص محقق با تفصیل بیشترى مى‏شناسد.(نظر تفسیر پرتوى از قرآن)

نکته ۸ : در قرآن دو تعبیر راجع به گسترش زمین وجود دارد. یکى تعبیر وَ الْأَرْضِ وَ مَا طَحَاهَا در آیه ۶ سوره شمس و دیگرى تعبیر وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذَالِکَ دَحَاهَا در آیه ۳۰ سوره نازعات.

گفته شده است که (دحو) و (طحو) که تنها در یک حرف با هم اختلاف دارند هر دو اشاره به گسترش زمین دارند. حال جالب است که وقتی شما در تفاسیر و کتب لغت بگردید خواهید دید که تفاوت های ریزی بین این دو واژه گفته شده است. همچنین غیر از معنای گسترش ، برای این واژه ها معنای دیگری نیز گفته شده است که طبق برخی از آن معانی نکات علمی زیبایی از این آیات بدست می آید. حال در ادامه به برخی از این معانی اشاره می کنم :

در کتاب قاموس قرآن ، ذیل ریشۀ (دحو) چنین آمده است :

طبرسى فرموده: دحو و دحى هر دو بمعنى بسط و گستردن است. در صحاح گستردن و غلطانیدن گفته است. قاموس و اقرب نیز گستردن و بزرگ شدن شکم و استرسال آن بپائین و غلطاندن گفته‏اند. راغب آنرا بمعنى از جاى کندن میداند. در نهج البلاغه خطبه ۷۰ آمده «اللّهمّ داحى المدحوّات و داعم المسموکات» یعنى اى خدائیکه گسترنده گسترده‏هائى و بر پا کننده بالا رفته‏هائى منظور از مسموکات آسمانهاست «رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها» و اگر دحو بمعنى غلطاندن باشد معنى آنست: خدائیکه غلطاننده غلطنده‏ها هستى. و بالا برنده آسمانها میباشى. و در خطبه ۸۹ آمده «و سکنت الارض مدحوّه فى لجّه تیّاره» زمین بحالت گسترده در دریائى موّاج و روان آرام گرفت.

اگر مراد از دحو در آیه شریفه گسترش باشد معنى آنست که زمین را پس از آسمان بگسترد و اگر بمعنى غلطاندن باشد مثل غلطاندن سنگ و سنگریزه در این صورت با حرکت وضعى و انتقالى زمین تطبیق میشود یعنى: زمین را بعد از آسمان بگردش و چرخش در آورد.

در کتاب آغاز و انجام جهان ص ۳۹ با استفاده از معنائیکه اقرب الموارد براى دحو ذکر کرده، میگوید زمین از پهلوى خورشید مانند شکمى که بزرگ شود و بپائین آویزان گردد بیرون آمد و اندک اندک بزرگ شد و از خورشید آویخته گردید و بالاخره از آن جدا و پرتاب شد و مانند سنگریزه‏ایکه از بالاى کوه بغلطد با حرکت وضعى و انتقالى بچرخش در آمد (باختصار).(قاموس قرآن، ج‏۲، ص: ۳۳۰)

همچنین در کتاب (پرتوی از قرآن) در ذیل آیۀ ۶ سوره شمس چنین آمده است :

فعل طحا را در این آیه: «وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها» مرادف با فعل دحا، در آیه نازعات: «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها» دانسته‏اند. با دقت در معانى و موارد استعمال فعل طحا، و با توجه به اینکه دو لغت از هر جهت مترادف در کلمات عرب، و بخصوص در آیات حکیم قرآن نیست، باید این دو لغت اندک فرقى در معنا در معنا داشته باشند. آنچه از معانى و استعمالات این لغت (طحا) از کتابهاى فرهنگ لغات عرب برمى‏آید، در معانى: راند، کره را پرتاب نمود، گسترش داد، ظهور دارد. و لغت دحا، بیشتر در گسترش داد، ظهور دارد.

چون اراده یکى از این معانى در فعل طحا، قرینه تعیین کننده‏اى ندارد، تعیین معناى مخصوص، ترجیح بلا مرجح است و باید همه این معانى مورد نظر باشد.

اینکه مفسرین طحا را فقط به معناى «گسترش داد» گرفته‏اند، از این جهت است که تصورى از معناى راند، و پرت نمود، نداشتند. و اگر هم استعمال لفظ مشترک در بیش از یک معنا روا نباشد، در اینگونه موارد از قبیل استعمال لفظ در یک معناى جامع و ریشه مشترک مى‏باشد، که معانى دیگر از فروع و لوازم، یا در ضمن معناى اصلى است.

 از لوازم معناى اصلى و مصدرى طحا «متعدى- واوى- یائى) که راندن و دفع جسم کروى است، دور شدن از دافع و چرخیدن به دور خود مى‏باشد، و اگر کره مندفع شده، با دافع پیوستگى داشته باشد، و از آن نگسلد (مانند زمین) قهرا به دور مبدأ دفع نیز مى‏گردد. و چون جسم دفع شده، در میان دو قدرت جذب دافع واقع شود، نسبت به فشردگى و وضع اولى خود، بازتر و گسترده‏تر مى‏گردد. و کلمه «ما» که در این آیات آمده، که گفته شد مقصود از آن، نیروى مبهم جهان است و نسبت فعل طحا به آن، قدرت دافع را مى‏رساند.

خلاصه آنکه این آیه کوتاه و فشرده و الارض و ما طحاها، با این تعبیرهاى ابهام و فعل خاص، این حقایق را صراحه و ضمنا مى‏رساند:

۱- زمین در آغاز به منشئى پیوسته و خود فشرده بوده، و گر نه حدوث دفع «طحاها» معنا ندارد.

سپس نیرویى که نام و نشانى نداشته «ما» بکار آمده و آن را بصورت کره‏اى از منشأ اصلى جدا کرده و دور رانده است. این نیرو بصراحت فعل و مفعول «طحاها» و دلالت آن بر حدوث، باید داراى قدرت دفعى شده باشد که پس از جذب پدید آمده است.

۳- لازمه اینگونه دفع که بر جسم کروى «زمین» وارد شده و آن را رانده است، حرکت وضعى آن مى‏باشد.

۴- واقع شدن زمین در میان دو نیروى جذب و دفع، موجب حرکت انتقالى آن مى‏گردد.

۵- از آثار جدا شدن و رانده شدن زمین از جسم اصلى و اولى و خارج شدن آن از محیط جذب شدید، و واقع شدن میان دو کشش مخالف، این بوده که بتدریج جرم آن امتداد و گسترش یافته تا بصورت ثابت و متعادل کنونى درآمده است.

چنین به نظر مى‏رسد که این مطالب و معانى و لوازم، بوضوح از تعبیر این آیه استفاده شود، و تأویل و تکلفى در میان نباشد، در واقع پیشرفت علم و تحقیق است که اینگونه آیات را تفسیر مى‏نماید.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۰۹)

به هر حال اینکه در معنای (طحو) و (دحو) راندن و غلطیدن نهفته است ، هم اصل حرکت زمین را می رساند و هم حرکت زمین به دور خودش از این لغت برداشت می شود و این می تواند نکته ای علمی را در پی داشته باشد. همچنین با توجه به اینکه این لغات ، به معنای دفع کردن نیز آمده اند این مطلب را می رساند که زمین از یک منشئی جدا شده است.

پس باید راجع به واژه ها بیشتر دقت کرد. در تفسیر این آیه به یاد تفسیر آیۀ ۲۵ سوره مرسلات افتادم که در رابطۀ با آن آیه نیز با دقت در معنای یک لغت مطلبی علمی بدست می آمد.

پیشنهاد می شود که در مورد دو واژۀ (دحو) و (طحو) به کتاب لسان العرب مراجعه شود.

نکته ۹ : بنده با کار کردن بر روی این سوره های آخر قرآن و یاد گرفتن نکات ظریف آن از یک باب خوشحال می شوم ولی از باب دیگر تأسف می خورم که چرا زودتر راجع به این سوره ها کار نکرده ام و همچنین تأسف می خورم برای مردم و حتی طلاب و روحانیونی که بجای وقت گذاشتن بر روی این آیات زیبا وقت خود را صرف کارهای بیهوده می کنند. مثلا آنقدر که در حوزه روی کتاب هایی مثل مکاسب یا کفایه وقت می گذارند به جرأت می توان گفت که ۲۰ درصدش را روی قرآن وقت نمی گذارند و این مایۀ تأسف است. همچنین مردم نیز آنقدر که مثلا برای جلسات هیأت مداحی وقت می گذارند خوب است که برای جلسات تفسیر وقت بگذارند.

نکته ۱۰ : در تفسیر نمونه راجع به ارتباط آیات سورۀ شمس چنین آمده است :

چه رابطه‏اى میان این سوگندهاى یازده‏گانه و بسیار مهم با حقیقتى که به خاطر آن سوگند یاد شده وجود دارد؟ به نظر مى‏رسد که هدف بیان این حقیقت از سوى خداوند بزرگ است که من تمام وسائل مادى و معنوى را براى سعادت و خوشبختى شما انسانها فراهم ساخته‏ام، از یک سو با نور آفتاب و ماه صحنه زندگى شما را روشن و پر بار نموده و نظام روز و شب حرکت و سکون شما را تنظیم کرده، و زمین را براى زندگى شما از هر جهت آماده ساخته‏ام. از سوى دیگر روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفریده‏ام، و جدان بیدار به شما داده، و حسن و قبح امور را به شما الهام کرده‏ام، بنا بر این هیچ کمبودى براى پیمودن راه سعادت ندارید، با این حال چگونه نفس خویش را تزکیه نمى‏کنید؟ و تسلیم دسیسه‏هاى شیطانى مى‏شوید؟(تفسیر نمونه، ج‏۲۷، ص: ۵۰)

طبق این ارتباطی که در تفسیر نمونه آمده است خدا به سیستم عالم هستی اشاره دارد که من این سیستم را به بهترین وجه برای شما ایجاد کردم و همه چیز برای رشد انسان فراهم است. حال اگر کسی راه صحیح را طی کرد رستگار شده و الا زیان کرده است مثل اینکه مدیر مدرسه به امکانات مدرسه اش اشاره می کند و بعد از آن می گوید کسی که با وجود این امکانات درس بخواند موفق می شود و الا به خودش ضرر زده است.

البته ممکن است کسی به این ارتباط اشکال کند که اگر چنین ارتباطی وجود دارد چرا مثلا در این سوره به آب که مایۀ حیات است اشاره نشده است؟ توجه شود که این اشکال می تواند به ربط های دیگری که در مورد آیات سورۀ شمس گفته می شود نیز وارد باشد. به هر حال این سوال مطرح است که چرا خدا به آب یا برّ و بحر قسم نخورده است؟ شاید جواب این سوال این باشد که برای قرآن بحث فصاحت و بلاغت و زیبایی کلام بسیار مهم است و شاید اشاره به آب و برّ و بحر نتواند فصاحت کاملی را برای این سوره ایجاد کند. به همین خاطر به مواردی اشاره شده که اولا منظور خدا را برساند و هدف سوره ، تأمین شود و ثانیا فصاحت و بلاغت کلام کاملا حفظ شود. البته این یک احتمال است. ممکن هم هست که شخصی احتمال دیگری دهد که خدا می خواسته است در این سوره به چیزهایی اشاره کند که نوعی دوئیت با هم داشته باشند و برای آب ، دوئیتی نیست.

و اما در تفسیر (پرتوی از قرآن) در زمینۀ ارتباط آیات سورۀ شمس چنین آمده است که :

پیدایش چنین موجود اندیشنده و نیرومند، محصول و گزیده گردش چرخهاى عظیم آفرینش و تابندگى خورشید و ماه و در پى هم آمدن و گذشتن شب و روز است.

با این نظر آیه قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها و قد … باید جواب قسمتها و شواهدى باشد که در آیات قبل آمده است. راستى اگر از میان این انوار و اجرام و تحولات و فعل و انفعالها، چنین پدیده نیرومند و حیرت‏انگیزى رخ نمى‏نمود، آفرینش آنها و مسیر حرکات آنها براى چه و به سوى چه بود؟ و اکنون که رخ نموده با این ترکیب و تضادى که  دارد، چه مطلوبى را باید برگزیند و چه باید بکند تا رستگار شود؟

آنچه مسلم است، جهان محسوس با قواى نامحسوسش، با نظم متکامل و متطابقى پیش رفته و مى‏رود آن چنان که پس از آفرینش و تکامل آسمان و اجرام علوى، زمین با عناصر و قواى تسویه شده و حرکات منظم از آنها جدا و مندفع گشته: وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها، نفس انسانى نیز از مبادى عمومى حیات جدا و تسویه شده و ممتاز گردیده: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها». و هم چنان که تابش متناوب خورشید و ماه و تغییر شب و روز، گاه خفتگان و عناصر طبیعى را بر مى‏انگیزد، و گاه سکونت مى‏دهد، و از مجموع این حرکتها و سکونها، موجوداتى پیش مى‏روند و کامل‏تر مى‏شوند، و موجوداتى به جاى خود مى‏مانند، الهامات پى در پى که در زمینه نفس تسویه شده وارد مى‏شود، نیز نفوسى را به سوى خیر و کمال برمى‏انگیزد، و نفوسى به جاى خود، مى‏مانند یا به عقب مى‏روند: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها.

سوگندهاى این سوره، ذهن روشن را از نظر به مشهودترین و نزدیکترین پدیده- هاى آفرینش به سوى دورترین و مرموزترین و برترین پدیده‏هاى آن پیش مى‏برد:

از آفتاب تابان و روشن کننده، تا ماه که تابندگیش دورتر و از نور آفتاب است، تا نظام متوالى شب و روز و چگونگى آن، آن گاه آسمان بلند و قدرت سازنده آن، و زمین و نیروى دفع‏کننده و گستراننده آن، برتر از همه ، ساختمان مرموز نفس و تسویه و الهامات آن، تا با هدایت انوار الهام رشد یابد و شخصیت مستقل و مختارى پدید آید، و خود را هر چه بیشتر از بندهاى درونى آزاد کند، و برتر آرد، و در عالم نور و حیات، براى خود جایى باز کند، و رستگار شود. و گر نه ساقط مى‏شود و سرمایه‏هاى خود را تباه مى‏کند.

چنان که ملاحظه مى‏شود، دو سوگند آیه اول، و سوگندهاى منفرد تا آیه چهارم، و سوگندهاى مزدوج از آیه پنج تا هفت، پیوسته نظر اندیشیده را از ظاهر مشهود به سوى قواى مرموز هدایت مى‏کند، این قواى مرموز «ما» کار خود را از جهان وسیع و آسمان آغاز نموده و پیش رفته و تحول یافته تا صورت و نفس کامل و متحرک را پدید آورده و به الهام آن پرداخته است.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۱۳)

بنده با مطالعه تفاسیر قرآن در مورد ارتباط قسم و جواب قسم در این سوره وقتى مشاهده کردم که مفسرین راجع به ربط آیات خوب کار نکردند در خود شک کردم که نکند من اشتباه متوجه مى شوم و شاید آن قسمتى که مربوط به ربط آیات است را نخوانده ام و به همین خاطر بیشتر جستجو کردم ولى مشاهده کردم که واقعا آنها روى ربط آیات یا اصلا کار نکرده اند و یا بسیار کم کار کرده اند.

اینجا بود که خیلى تأسف خوردم. تازه با خواندن آن تفاسیرى که ربط آیات را بیان کرده اند یادم به آیات ۱۷ تا ۲۰ سوره بقره افتاد که در آن آیات نیز که پیرامون مثل هایى براى منافقین است ، مفسرین راجع به وجه شبه آن مثل ها تنها به صورتى کلى بحث کرده اند نه اینکه تک تک تشبیهات و کلمات آیه را وجه شبهش را با منافقین بیان کنند. در سوره شمس نیز آن گروهى که ربط آیات را بیان کرده اند ربطى کلى داده اند نه اینکه بین تک تک قسم ها با جواب قسم ارتباط ایجاد کرده باشند.

به هر حال باید بیشتر راجع به قرآن به خصوص راجع به جزء سى و به خصوص راجع به ارتباط آیات سوره ها و به خصوص راجع به ارتباط سوگندها با جواب قسم ها کار کرد. این مطالب را گفتیم تا کسی فکر نکند فلان تفسیر همه چیز را بیان کرده است و چیزی فروگذار نکرده است. گاهی اوقات راجع به برخی تفاسیر غلو می شود ولی باید دقت داشت که در تفاسیر ، نقص نیز وجود دارد. حتی جالب است که آقای صادقی تهرانی نیز راجع به سورۀ شمس آن جور که باید مفصل مطالب را بیان کنند بحث نکرده اند. به نظر می رسد که برخی از مفسران بحث تفسیر را از اول قرآن شروع کرده اند و هر چه به سمت آخر قرآن آمده اند به دلایلی کمتر کار کرده اند. این دلایل می تواند پیری باشد یا اینکه شاید می خواسته اند زود یک دور تفسیر تمام شود یا …

و اما بنده فعلا ربطى بین این آیات به نظرم مى رسد که در اینجا بیان مى کنم :

آیات مى خواهد بگوید هرکس راه صحیح را پیمود و وظیفه اش را درست انجام داد ، موفق مى شود و هرکس راه را کج رفت موفق نمى شود. پس ما در اینجا دو چیز داریم : یکى چیزى که وظیفه اى بر عهده دارد و دیگرى خود وظیفه.

حال براى اثبات این مطلب به اجزاء مختلف عالم هستى و وظایف آنها و موفقیت هایى که هریک دارند اشاره مى کند تا به ما بفهماند که اگر راه را درست رفتى موفق مى شوى.

الف) خورشید وظیفه اش نوردهى است و این وظیفه را به خوبى انجام مى دهد و هرکس ابتداى صبح را مشاهده کند متوجه خواهد شد که خورشید در نور دهى به فلاح رسیده است.

ب) ماه پیرو خورشید است و در این پیروى کوچکترین تخلفى نمى کند.

ج) روز وظیفه اش آشکار سازى است و این کار را به خوبى انجام مى دهد.

د) شب وظیفه اش پنهان سازى است و این کار را به خوبى انجام مى دهد.

ه) نیروى ایجاد کننده آسمان با خوبى آسمان را بنا کرده است.

و) نیروى راندن زمین ، این وظیفه را به خوبى انجام داده است.

ز) نیرویى که نفس را به صورتى معتدل ایجاد کرد و فجور و تقوا را به او الهام کرد نیز به صورت کامل وظیفه اش را انجام داده است و به انسان فهمانده است که چه راهى خوب و چه راهى بد است. پس انسان مثل بقیه اجزاء عالم هستى وظایفش به او دیکته شده است و به او گفته شده که از چه راهى برو و از چه راهى نرو.

حال همه جهان هستى به بهترین وجه وظیفه خود را انجام داده اند. مى ماند انسان. حال اگر انسان از این جهان عبرت بگیرد و او نیز وظیفه اش را به درستى انجام دهد و هماهنگ با عالم هستى شود رستگار شده است ولى اگر بخواهد خلاف وظیفه خود رفتار کند به رستگارى نخواهد رسید.

این معنا مى توان مشابه معناى آیاتى از قرآن باشد که در زیر به آنها اشاره مى شود :

الف) وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعًا وَ کَرْهًا وَ ظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الاَْصَالِ (رعد-۱۵)

ترجمه : کسانى که در آسمان‏ها و زمین هستند، از روى میل و رغبت یا بى‏میلى و کراهت و نیز سایه‏هایشان بامداد و شام گاه براى خدا سجده مى‏کنند.

ب) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَن فىِ الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الجِْبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِّنَ النَّاسِ  وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ  وَ مَن یهُِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّکْرِمٍ  إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ (حج-۱۸)

ترجمه : آیا ندانسته‏اى که هر که در آسمان‏ها و هر که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوه‏ها و درختان و جنبندگان و بسیارى از مردم براى او سجده مى‏کنند؟ و بر بسیارى [که از سجده امتناع دارند] عذاب، لازم و مقرّر شده است. و کسى را که خدا خوار کند، گرامى دارنده‏اى براى او نیست به یقین خدا هر چه را بخواهد انجام مى‏دهد.

حال ، خداوند در آیات سوره شمس به سیستم عالم هستى اشاره مى کند که تسلیم خدا هستند و وظایف خود را به بهترین وجه انجام مى دهند تا از این طریق به انسان بفهماند که تو نیز باید همین گونه باشى. خدا می خواهد به انسان بفهماند که همۀ عالم هستی به وظایف خود عمل می کنند. پس تو هم عمل کن. وقتی خدا تو را به صورت موجودی دارای اعتدال خلق کرده است پس تو نیز در رفتارت اعتدال را رعایت کن. وقتی جهان ، منظم است تو هم منظم باش.

هریک از قسم های این سوره ممکن است مجزا مدّ نظر باشند و ممکن هم هست روی هم دیگر دلالت داشته باشند که کل عالم هستی به هم پیوسته است. حال ، انسان نیز باید خود را با عالم هستی هماهنگ کند ولی اتفاقا همین انسان نه تنها مسئولیت خود را به خوبی انجام نمی دهد بلکه نظم عالم هستی را نیز به هم می ریزد همچنانکه در آیۀ ۴۱ سوره روم آمده است که :

ظَهَرَ الْفَسَادُ فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِى النَّاسِ

ترجمه : به سبب اعمال مردم، فساد در خشکى و دریا آشکار شد.

دقت داشته باشید که این ارتباطی که در اینجا بیان شد مطابق با همان نظریه ماست که مى گفتیم قسم هاى قرآنى همه جا براى تأکید نیستند بلکه براى اثبات جواب قسم هستند.

نکته ۱۱ : دقت کنید که طبق تفسیری که بیان شد آیات از همان ابتدا به صورت دوتایی پیش آمده است و این نشان دهندۀ نظم آیات است. به آیات ، خوب دقت کنید :

الف) خورشید و نورانیتش

ب) ماه و تابع بودن او نسبت به خورشید

ج) روز و روشنایی اش

د) شب و پوشانندگی اش

ه) آسمان و نیروی ایجاد کنندۀ آن

و) زمین و نیرویی که آن را رانده است

ز) نفس و ایجاد کنندۀ آن

ح) نفس و دو نیروی مثبت و منفی که به آن الهام شده است

مشاهده می کنید که تا اینجا همۀ آیات به صورت دوتایی پیش آمده است. حال جواب قسم نیز ، هم دو چیز است و هریک از دو چیز هم دوتایی است :

الف) انسان و تزکیه کردن نفس

ب) انسان و آلوده کردن نفس

نکته ۱۲ : به نظر می رسد که می توان ارتباط دیگری برای آیات این سوره بیان کرد و آن اینکه :

واژۀ دسّ در تعبیر وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا در اصل به معناى پنهان کردن است. در آیه ۵۹ سوره نحل چنین آمده است: یَتَوَارَى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ  أَ یُمْسِکُهُ عَلىَ‏ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فىِ الترَُّابِ

ترجمه : برخی مشرکین که به آنها بشارت دختر دار شدن داده می شود از بدى آنچه به او مژده داده شده از مردم پنهان مى‏شود، آیا او را با خوارى نگه دارد و یا او را در خاک نهان کند؟

مشاهده می کنید که اصل این واژۀ به معنای پنهان کردن است. حال آیات ۹ و ۱۰ سوره شمس ظاهرا می خواهد به ما بگوید که اگر از نفست که آمادۀ رشد است و خوب و بد به او الهام شده است استفاده کردی رستگار می شوی ولی اگر از آن امکاناتی که خدا به تو داده استفاده نکردی زیان می کنی. خدا راه خوب و بد را به ما نشان داده است. حال گاهی اوقات ما با مصلحت و امثال آن ، پرده بر روی حقیقت می کشیم و خلاف الهاماتی که خدا به ما کرده است رفتار می کنیم و این موجب ضرر ما می شود.

حال خداوند برای اثبات این مطلب به سیستم عالم هستی مثال می زند.

خورشید ، مستعد نور دهی است و نورش مادامی که مانعی وجود نداشته باشد به خوبی به ما می رسد ، ماه اگر چه مثل خورشید نوردهی ندارد و موانعی برای نوردهی برای او وجود دارد ولی به هر حال با دنباله روی از خورشید به اندازۀ استعداد خودش نور دهی می کند.(شاید خدا با مثال ماه می خواهد به ما بفهماند که انسان ها نیز دارای استعدادهای گوناگون هستند و نمی توان از همۀ آنها یک وظیفه خواست. همچنین ممکن است با مثال ماه می خواهد به ما بفهماند که گاهی اوقات با ایجاد مانع ، موجب می شویم که نوردهی کافی را نداشته باشیم و نتوانیم از تمام استعدادهایمان استفاده کنیم) ، مثال بعدی روز است که عامل آشکار شدن عالم است. روز از استعداد خود استفاده کرده و جهان را آشکار می کند. و اما شب در از بین بردن نور مستعد است و استعدادش در ایجاد تاریکی است و در این راه حتی نور خورشید را پنهان می کند. پس ما در عامل هستی عاملی داریم که اجازۀ  نوردهی به خورشید نمی دهد و او را در زیر خود پنهان می کند. پس اگر ما نیز الهامات الهی را پنهان کردیم مانع رسیدن نور به خود می شویم. (شاید علت بکار رفتن فعل مضارع برای بحث شب این باشد که می خواهد بگوید شب یا گمراهی ها در عالم هستی ، اصل نیستند. اصل روشنایی و هدایت است که به صورت افعال ماضی آمده اند که دلالت دارد آنها از قبل بوده اند. این تاریکی و ظلمت است که عارض بر روشنایی می شود و برای رساندن این مطلب از فعل مضارع که دلالت بر حال و آینده دارد استفاده شده است) پس خدا در وجود انسان ها با الهام فجور و تقوا روشنایی ایجاد کرده است ولی این انسان است که آن را می پوشاند.

در اینجا به این مطلب نیز اشاره کنیم که شاید اشاره به ضحی در آیۀ وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا که به نور آفتاب در ابتداى روز اشاره دارد می خواهد این مطلب را برساند که استعدادها نیز باید مرحله به مرحله مورد استفاده قرار گیرد نه اینکه یکدفعه بخواهیم به بالاترین مرحله برسیم و همچنانکه خورشید مرحله به مرحله ، نورش آشکارتر و کاملتر می شود قوا و استعدادهای انسان نیز همین گونه است. پس به هر حال در ایجاد نور ، موانعی وجود دارد که آرام آرام باید از بین برود.

مثال بعدی آسمان و زمین و نیروهایی است که موجب ایجاد و به راه افتادن این دو شده اند. معلوم است که این نیروها نیز استعدادی البته در درجات مختلف داشته اند که یکی آسمان با این عظمت را ایجاد کرده است و دیگری تنها توانسته است زمین را حرکت دهد. پس استعدادها مختلف است که یکی نتیجه اش آسمان و دیگری نتیجه اش زمین می شود.

پس خداوند با بیان این مثال ها شاید می خواهد به تفاوت استعدادها نیز اشاره کند تا این مطلب را به ما بفهماند که هر موجودی مستعد یک چیز است و نمی توان از همه یک نوع فلاح و رستگاری را توقع داشت. همانطور که موجودات عالم هستی مختلف اند و هریک ، فلاحشان با دیگری فرق دارد راجع به انسان ها نیز همین گونه است. چه بسا چیزی که برای من فلاح است برای دیگری زیان باشد همچنانکه نور ماه برای ماه فلاح است ولی برای خورشید چنین نوری زیان است.

و آخرین مثال خدا ، نفس و الهامات آن و نیروهایی است که آن را ایجاد کرده است که آنها نیز هریک با موانعی رو به رو بوده اند به صورتی که الهامات به افراد مختلف به موانعی نیز رو به رو بوده است و در نتیجه یک شخص مثل پیامبر اسلام می شود که الهامات او بسیار قوی است و شخص دیگری دارای الهامات ضعیف تری است.

نکته ۱۳ : و اما ارتباط دیگری نیز می توان برای آیات سورۀ شمس بیان کرد و آن اینکه در عالم هستی از درون انسان گرفته تا آیات آفاقی ، نوعی دوئیت و تضاد وجود دارد. مادامی که خورشید نور افشانی می کند از ماه کاری ساخته نیست. وقتی خورشید رفت ماه می آید. شب و روز و تقابل آنها نیز روشن است. آسمان و زمین نیز دو چیز مقابل هم هستند و ویژگی های آنها بسیار با هم متفاوت است. آسمان یعنی رفعت و بزرگی و زمین یعنی پستی و پایینی. درون نفس انسان نیز از دو نیروی مثبت و منفی ایجاد شده است.

با مشاهدۀ این عالم می فهمیم که همیشه دو مسیر وجود دارد. یکی مسیری که در آن نورانیت و عظمت و بلندی است که با کلمات شمس و نهار و آسمان و تقوا به آن اشاره شده است و دیگری مسیری که در آن ظلمت و پستی وجود دارد که با کلمات قمر و لیل و ارض فجور به آنها اشاره شده است.

حال با توجه به این تقابل ها اگر انسان سراغ چیزهای نورانی رفت رستگار می شود ولی اگر سراغ چیزهای ظلمانی رفت زیان می بیند.

نکته ۱۴ : دقت شد که دسّ به نوعی از پنهان کردن گفته می شود که با اکراه انجام گیرد یعنی چیزی که پنهان می شود دوست ندارد پنهان شود. با این توضیح فرق این کلمه با بقیۀ کلمات که به معنای پنهان کردن و پوشاندن هستند روشن می شود.(در این زمینه می توانید به کتاب های التحقیق و مفردات مراجعه کنید)

با توجه به این معنا این نکته قابل تأمل است که کسی که نفس خود را تزکیه نمی کند و استعدادهایش را نادیده می گیرد و خلاصه به آلودگی مبتلا می شود ، نفس آدمی به چنین کاری راضی نیست. پس نفس آدمی اصلش بر خوبی استوار شده است و از بدی ، خوشش نمی آید. وقتی کسی بدی می کند نفس آدمی از آن بیزار است ولی مجبور است که با صاحب خود همراهی کند.

البته دقت کنید که مراد از نفس در اینجا نفس اماره نیست بلکه نفس در این آیات به نظر می رسد که به مجموع روح و جسم انسان برمی گردد و به معنای (خود) است.

نکته ۱۵ : مراد از نفس در تعبیر وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا می تواند نفوس حیوانی یا گیاهی و یا حتی جمادی را نیز شامل شود. بله قدر متیقن از نفس ، نفس انسانی است ولی به عنوان یک احتمال می توان گفت که نفس ، اعم از نفس انسانی است. پس همۀ موجودات عالم دارای نفس هستند و فجور و تقوای آنها به آنها الهام شده است و هر موجودی می تواند که چه وظیفه ای بر عهده دارد.

نکته ۱۶ : مراد از الهامِ فجور و تقوا ممکن است الهام از طریق فطرت یا عقل باشد. ممکن هم هست که الهام از طریق دین باشد. پس وقتی دین مطلبی را می گوید ما باید آن را انجام دهیم نه اینکه به خاطر مصالح خود ساخته آن را کنار بگذاریم.

نکته ۱۷ : از تعبیر قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا می فهمیم که رستگار و موفق واقعی کسی است که نفسش را تزکیه کند. این در حالی است که ما موفق را کسی می دانیم که پولدار باشد یا موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشد.

باید معیارهای خود را تصحیح کنیم. ما معمولا معیارهای خود را طبق ۸۰ سال زندگی در دنیا بدست می آوریم در حالی که معیارهای خدا متناسب با مجموع زندگی انسان در همۀ عوالم است. حال خدا می گوید انسان موفق انسانی است که نفسش را تزکیه کند. پس سعی کنیم در راه رسیدن به این موفقیت گام برداریم و بیشتر برای تزکیۀ نفس سرمایه گذاری کنیم.

نکته ۱۸ : الهام فجور و تقوا به این معناست که نفس ما می فهمد چه کاری فجور است و چه کاری تقواست و این غیر از عطاء فجور و تقوا است. در آیه ۱۷ سوره محمد آمده است :

وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى وَ ءَاتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ‏

ترجمه : و کسانى که هدایت یافته‏اند خدا بر هدایتشان افزوده و پرهیزکارى و تقوایشان را به آنان عطا کرده است.

این آیه مربوط به عطاء تقواست. پس باید بین الهام فجور و تقوا با عطاء فجور و تقوا فرق گذاشت. فجور و تقوا به همه الهام شده است ولی به همه عطا نشده است. اگر کسی راه هدایت را بپیماید تقوا به او عطا می شود.

نکته ۱۹ : معمولا در ذهن ما این است که قلب ما ، نورانی و سفید است و این خود انسان است که آن را سیاه می کند. حال آیا این حرف خلاف آیه ۸ سوره شمس نیست که می گوید فجور و تقوا ، هر دو به انسان الهام شده است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که همین که به انسان فجور و تقوا الهام شده که می تواند بدی را از خوبی تشخیص دهد به این معناست که درون او ابتدائا نورانی است. علم داشتن به خوبی و بدی خودش دلالت بر خوبی و نورانیت می کند. پس خدا در درون هر یک از ما ابتدائا خوبی قرار داده است نه اینکه درون ما صفحه ای بی رنگ باشد.

نکته ۲۰ : با توجه به معنایی که از واژۀ دسّ بیان شد می توان گفت کسانی که به خود زیان می رسانند چند گروه هستند :

الف) کسانی که از استعدادهای درونی خود خوب استفاده نمی کنند اگر چه آن استعدادها را در مسیر بد نیز قرار نداده اند.

ب) کسانی که پوششی بر روی استعدادهای خوب خود کشیده اند و آنها را در مسیر گمراهی استفاده می کنند.

پس تعبیر وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا انواع افرادی که به خود زیان می رسانند را شامل می شود. از کسانی که فکر و اندیشۀ خود را آکبند نگه داشته اند شروع می شود تا کسانی که فکر و اندیشۀ خود را در راه بدی بکار می برند.

پس کسانی که اهل فکر و تحقیق و مطالعه نیستند آنها نیز مصداقی از وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا هستند.

نکته ۲۱ : در قرآن بسیار دیده می شود که انسان رجوع به طبیعت داده شده است ولی اینکه تأکیدی در قرآن باشد که سراغ قبرها برود یا به زیارت قبر فلان عالم دین برود در قرآن تأکید صریحی راجع به آن دیده نمی شود. حال واقعا امروزه تأکید بر کدام است؟

مردم فکر می کنند که با رفتن بر سر فلان قبر بهتر به خدا می رسند در حالی که قرآن بیشتر با رجوع به طبیعت درس خداشناسی به ما می دهد.

پس شاید بتوان گفت مسافرت به سوی طبیعت در صورتی که در آن درس خداشناسی باشد اگر با ارزش تر از مسافرت های زیارتی نباشد ، کم ارزش تر از آنها نیست. حتی شاید رجوع به طبیعت در روح انسان تأثیری می گذارد که با رفتن بر سر قبور چنین تأثیراتی ایجاد نمی شود.

نکته ۲۲ : واقعا آیا ما با نگاه به طبیعت به آنچه که قرآن به دنبال آن است می رسیم؟ آیا تا به حال شده است که با دیدن خورشید به فکر فرو رویم که خورشید وظیفۀ خود را هر روز انجام می دهد ولی منِ انسان هر روز وظیفه ام را انجام نمی دهم؟ آیا تا به حال به طبیعت طبق آنچه که در سوره های شمس یا طارق بیان شد نگریسته ایم؟

سعی کنیم بیشتر راجع به آفرینش فکر کنیم.

نکته ۲۳ : شاید از تعبیر وَ الَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا و مضارع آمدن آن با توجه به مطلبی که در نکته ۱۲ بیان شد بتوان استفاده کرد که همواره گمراهی و ظلمت وجود دارد و نمی توان تصور کرد که اصلا هیچ ظلمتی وجود نداشته باشد.

نکته ۲۴ : در همۀ آیات سوره شمس ابتدا به چیزهای نورانی و مثبت اشاره شده است. تنها آیه ای که در آن ابتدا به ظلمت و چیز منفی و بعد به نور و چیز مثبت اشاره شده است آیۀ ۸ است که در این آیه ، ابتدا فجور آمده و بعد تقوا. در برخی تفاسیر برای تقدیم فجور بر تقوا مطالبی بیان شده است مثلا در تفسیر التحریر و التنویر آمده است که چون مخاطبین ابتدایی این سوره مشرکین بوده اند که فجورشان بر تقوایشان غلبه داشته به این خاطر در این آیه فجور بر تقوا مقدم شده است.

ولی باید توجه داشت که مقدم و موخر شدن در هر جایی معلوم نیست که نکتۀ معنایی داشته باشد بلکه چه بسا نکتۀ فصاحت و بلاغت دارد. به هر حال تمام آیات سورۀ شمس با کلماتی ختم می شود که آخرشان دو (آ) وجود دارد به صورتی که در قرائت همیشه ، آیات سورۀ شمس با (آآ) ختم می شوند. حال اگر فجورها در آیۀ ۸ بعد از تقواها می آمد این آیه با یک (آ) ختم می شد ولی کلمۀ تقواها دو (آ) دارد و متناسب با دیگر آیات است.

نکته ۲۵ : راجع به ارتباط بین آیات سورۀ شمس زیاد صحبت شد ولی به هر حال فراموش نکنیم که نتیجۀ قسم ها این است که : قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا(۹) وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا(۱۰)

سعی کنیم نفس خود را تزکیه کنیم. تزکیۀ نفس موجب رستگاری حقیقی است. متأسفانه ما کمتر پیرامون روح سرمایه گذاری می کنیم. بیشتر به دنبال راحتی جسمانی هستیم. حتی در دینداری نیز می خواهیم تا جایی که ممکن است لطمه ای به جسم و دنیای ما نخورد و سختی نکشیم. این گونه ، نفس تزکیه نمی شود. تزکیۀ نفس به این است که دستورات خدا را انجام دهیم و خداوند گاهی اوقات به انسان ها دستوراتی می دهد که آن دستورات با نفسِ لذت خواهِ انسان مخالفت دارد ولی مهم این است که ما از روی تعبد ، آن دستور را اگر واقعا خدا گفته است انجام دهیم.

مراجعه به آیات ابتدایی سوره مومنون که به صفات مومنینی که به فلاح می رسند اشاره دارد می تواند ما را در تفسیر بهتر فلاح و تزکیۀ نفس کمک کند.

نکته ۲۶ : از آیات ۱۱ تا آخر سورۀ شمس به داستان قوم ثمود اشاره شده است تا مثالی از کسانی که نفسشان را تزکیه نکردند و ضررش را دیدند زده باشد. البته دقیقا نمی دانم که چرا از بین اقوام مختلف ، به قوم ثمود اشاره شده است؟ آیا اشاره به قوم ثمود با مطالب این سوره و یا زمان نزول این سوره ارتباط خاصی داشته است؟ آیا اشاره به داستان این قوم با فصاحت و بلاغت این سوره سازگارتر از داستان بقیۀ اقوام بوده است؟ آیا بین قوم صالح و قوم پیامبر اسلام شباهت های زیادی وجود داشته است مثل اینکه طبق آیۀ ۴۹ سوره نمل قوم صالح می خواستند بر او شبیخون بزنند همچنانکه قوم پیامبر اسلام نیز چنین کردند؟ آیا قوم صالح در اینکه خودِ آیه و نشانۀ نبوت را نابود کردند در بدی نسبت به دیگران برتری پیدا کردند؟ در این باره باید بیشتر فکر و تحقیق کرد.

این نظر آخر با جملات قبلی سوره نیز هماهنگ است. در جملات قبلی نشانه های خدا ذکر شد و چنین نتیجه گیری شد که : قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا(۹) وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا(۱۰)

برخی افراد هستند که نفس خود که یکی از آیات الهی است را از بین می برند و سرمایه های وجودی خود را نابود می کنند و ضررش را نیز می بینند همچنانکه قوم ثمود نیز با از بین بردن شتر که آیه ای الهی بود ضررش را دیدند. پس ارتباط قوم ثمود با جملات قبلیِ سوره به این است که هم قوم ثمود و هم کسانی که به ضرر نفسشان کار می کنند هر دو در نابودی خودِ آیات الهی و سرمایه های خودشان ، تلاش می کنند. حتی می توان گفت که انسان در نابودی طبیعت نیز تلاش می کند و چه بسا کارهای انسان بر روی نظام طبیعت نیز اثر گذار باشد همچنانکه قرآن می فرماید : ظَهَرَ الْفَسَادُ فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِى النَّاسِ

قوم ثمود کارش تنها تکذیب آیات الهی نبود بلکه خود آیه را نیز از بین برد و انسان های بی تقوا نیز اصل وجود خود و حتی آیات طبیعت را از بین می برند و خلاصه اینکه انسان های بی تقوا نیز مثل قوم ثمود اصل را نابود می کنند و سرمایۀ وجودی خود را به باد فنا می دهند.

نکته ۲۷ : تعبیر کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا(۱۱) را مى توان به چند گونه معنا کرد :

معنای اول : قوم ثمود به سبب طغیانشان ، پیامبر خدا را تکذیب کردند. طبق این معنا ، باء ، معنای سببیت دارد و اتفاقا غالب مفسرین ، آیه را همین گونه معنا کرده اند.

طبق این معنا می فهمیم آیات دیگری که در آن ریشۀ تکذیب با باء آمده است را می توان همین گونه معنا کرد و باء را سببیت گرفت. پس تعبیر کَذَّبُواْ بَِایَاتِنَا که در جاهای مختلف قرآن آمده است را می توان این گونه معنا کرد :

کسانی که به وسیلۀ آیات ما ، ما را تکذیب کردند.

این معنا اشاره به این مطلب دارد که برخی افراد توسط خود دین ، دین را تکذیب می کنند و اشاره به تکذیب کنندگانی دارد که از درون دین ، حقایق را تکذیب می کنند.

پس تعبیر أَ رَءَیْتَ الَّذِى یُکَذِّبُ بِالدِّینِ(ماعون-۱) را مى توان این گونه معنا کرد :

آیا دیدى کسى را که به وسیله دین ، دین را تکذیب مى کند؟

دین دارانی که با عملکرد خود ، دین را خراب می کنند از این گروه هستند. علمائی که با سکوت خود یا تحریف دین ، دین و حقایق آن را کتمان می کنند از این گروه هستند.

معنای دوم : قوم ثمود ، طغیان خود را تکذیب کردند. طبق این معنا ، باء ، معنای تعدیه دارد و اشاره به این مطلب دارد که قوم ثمود با اینکه طغیان می کردند ولی اشتباه خود را نمی پذیرفتند و اشتباهات خود را برعهده نمی گرفتند.

در آیۀ ۴۹ سوره نمل راجع به قوم ثمود آمده است که :

قَالُواْ تَقَاسَمُواْ بِاللَّهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شهَِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ‏

ترجمه :  [آنان به یکدیگر] گفتند: هم قسم شوید که حتماً به صالح و خانواده‏اش شبیخون مى‏زنیم [تا همه را نابود کنیم‏]، آن گاه به خونخواهش بگوییم: ما زمان هلاک شدن خانواده‏اش حضور نداشتیم و یقیناً راستگوییم.

از این آیه متوجه می شویم که قوم ثمود طغیان خود را تکذیب می کردند. از این مطلب یاد می گیریم که اگر اشتباهی کردیم به آن اقرار کنیم و آن را تکذیب نکنیم. اگر کسی به ما انتقادی کرد بپذیریم. گاهی اوقات می بینیم که در کشورهای غربی اگر اشتباهی رخ دهد مسئولِ فلان سازمان مسئولیت پذیرفته و استعفاء می دهد ولی در کشور خودمان افرادی در رأس گروه هایی هستند و زیردستان آنها جنایت می کنند ولی آنها مسئولیت نمی پذیرند. اینجاست که می توان گفت چنین افرادی مصداقی از کسانی هستند که طغیان خود را تکذیب می کنند.

معنای سوم : قوم ثمود عذاب را تکذیب کردند. دقت کنید که در آیۀ ۵ سوره حاقه آمده است :

فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُواْ بِالطَّاغِیَهِ

ترجمه : اما قوم ثمود با عذابى سرکش هلاک شدند.

در این آیه اسم عذاب قوم ثمود ، طاغیه گذاشته شده است. حال در تعبیر کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ممکن است مراد از طغوا همان عذاب قوم ثمود باشد که توسط آن قوم مورد تکذیب قرار گرفت.

نکته ۲۸ : یکی از ارتباطاتی که برای قسم ها و جواب قسم در این سوره در نکته ۱۳ بیان شد این بود که آیات سوره شمس اشاره به چیزهای متضاد و متقابل دارند. ممکن است این نظر مورد اشکال قرار بگیرد که اگر این چنین باشد پس خدا باید دو گروه را مثال بزند و علاوه بر قوم ثمود ، به قوم دیگری که مسیر صحیح رفتند نیز اشاره داشته باشد.

به هر حال این سوال وجود دارد که در این سوره جواب قسم جملۀ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا(۹) وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا(۱۰) است که دو طرف دارد. حال چرا تنها برای وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا مثال زده شده است؟

در جواب می توان گفت که در همین مثال ، اشاره به خود حضرت صالح مثالی برای قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا است و اتفاقا می خواهد این نکته را برساند که مصادیق قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا نسبت به مصادیق وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا کمتر هستند.

علاوه بر این در جاهای دیگر قرآن نیز مثل آیۀ ۹۲ سوره انعام ، مواردی وجود دارد که تنها به انذار اشاره شده و حرفی از بشارت زده نشده است. دلیل این مطلب می تواند جایگاه و موقعیت کلام باشد. در برخی موارد ، انذار بیشتر از بشارت کارساز است. باید موقعیت کلام را دید. هشدار در جایگاه خودش تأثیر زیادی دارد. دقت کنید همچنانکه در برخی آیات قرآن تنها به انذار اشاره شده در برخی آیات نیز تنها به بشارت اشاره شده است مثل آیۀ ۲۵ سوره بقره. پس هر سخن جایى و هر نکته مقامى دارد.

نکته ۲۹ : در تفسیر پرتوی از قرآن ذیل آیۀ ۱۲ سوره شمس چنین آمده است :

همین که مردمى بر حق و قوانین عدل، سرکشى نمودند، یا به سرکشى سر فرود آوردند و از هر حقى روى گردانده آن را تکذیب کردند، زمینه اجتماع را براى انبعاث اطغى و اشقى و رهبرى وى آماده مى‏گردانند، و اگر از طغیان و انبعاث طاغى جلوگیرى نشود، چنین اجتماع مانند شوره‏زار و لجنزار مى‏گردد که دیگر در آن، مجال تزکیه و رشد براى افراد نمى‏ماند، و بذرهاى استعدادها فاسد مى‏شود، تا آنکه فرد یا جمعى که صفت مشخصشان اشقى است منبعث گردند. و این مقدمه عذاب و سقوط همگانى است.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۱۵)

به هر حال باید دقت داشت که در برخی جامعه ها و گروه ها شقی ترین فرد مسئول انجام کارها می شود و مردم در مسئول شدن چنین فردی مقصراند. باید دید که مردم یک جامعه چه کرده اند که بدترین مردم مسئول انجام کارهایشان می شوند.

نکته ۳۰ : دقت کنید که (اذ) در تعبیر إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا مى تواند متعلق به کَذَّبَتْ باشد و مى تواند متعلق به‏ طَغْوَاهَا باشد. اگر متعلق به کَذَّبَتْ باشد معنا چنین می شود که قوم ثمود هنگامی که شقی ترینشان برای پی کردن ناقه ، بپا خواست بجای اینکه جلو او را بگیرند تازه دست به تکذیب زدند و از او حمایت کردند.

اگر هم متعلق به طَغْوَاهَا باشد این مطلب را می رساند که اوج طغیان قوم ثمود زمانی بود که شقی ترین آنها برای پی کردن ناقه بپا خواست. پس وقتی که شقی ترین یک گروه بپا خیزد نشان دهندۀ طغیان آن گروه است.

به هر حال مردم و مسئولین بر روی یکدیگر اثر دارند و باید یکدیگر را هدایت کنند ولی اگر چنین نکردند هر دو در انجام کارهای بد مقصراند.

دقت کنید که آیات سورۀ شمس پی کردن ناقه را به کل قوم ثمود نسبت داده است یا اینکه مبعوث شدن شقی ترین آن قوم را مربوط به زمانی می داند که کل قوم دست به تکذیب و طغیان زدند. پس مردم و مسئولین همگی در خوب یا بد شدن شرائط جامعه مقصراند.

خیلی جالب است که آیات سوره شمس می گوید وقتی که شقی ترین آن قوم بپا خواست ، کل قوم ثمود طغیان کردند. پس به پا خواستن یک فرد ، طغیان کل قوم را به دنبال دارد چرا که کل قوم با حمایتشان از آن فرد ، او را در کارش یاری کردند.

این احتمال نیز هست که (اذ) در تعبیر إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ، تعلیلیه باشد و می خواهد بگوید علت طغیان ثمود این بود که شقی ترینشان بپا خواست. پس همین که شقی ترین فرد از گروهی بپا خیزد نشان دهندۀ طغیان آن قوم است و الا اگر آن قوم اهل طغیان نبودند اجازه نمی دادند که شقی ترینشان بپا خیزد.

به هر ترتیب می توان از آیات ۱۱ و ۱۲ سوره شمس تأثیر مردم و مسئولین را بر روی یکدیگر بدست آورد. هم مردم در بپا خواستن شقی ترین فرد نقش دارند و هم مسئولین می توانند عاملی برای طغیان بیشتر مردم شوند.

نکته ۳۱ : با توجه به پیوند آیات ۱۱ و ۱۲ سوره شمس می فهمیم که این آیات بیشتر مربوط به پی کردن ناقه است و مراد از تکذیب و طغیان نیز بیشتر تکذیب و طغیان مربوط به همین قضیه است و کاری به رخدادهای قبل از تصمیم قوم ثمود برای پی کردن ناقه ندارد.

با توجه به این مطلب نظری که قبلا در نکتۀ ۳۶ گفتیم تقویت می شود که اشاره به داستان قوم ثمود به خصوص برای این است که می خواهد به این مطلب اشاره داشته باشد که قوم ثمود اصل آیه را نابود کردند و آیات سوره شمس هم بیشتر مربوط به همین تکۀ واقعه است.

نکته ۳۲ : با توجه به اینکه تعبیر فَقَالَ لَهُم رَسُولُ اللَّهِ نَاقَهَ اللَّهِ وَ سُقْیَاهَا(۱۳) با فاء آمده است و این جمله پس از جملۀ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا(۱۲) قرار دارد ممکن است این جمله را حضرت صالح بعد از زمانی گفته باشد که فهمیده است می خواهند ناقه را پی کنند و شخصی را برای این کار انتخاب کرده اند.

این احتمال نیز هست که این جمله قبل از انتخاب فردی برای پی کردن شتر گفته شده است و فاء تنها ترتیب در ذکر جملات را برساند نه ترتیب زمانی را و به هر حال مثل فاء در آیه ۴ سوره اعراف معنا شود.

نکته ۳۳ : اینکه ناقۀ صالح چگونه آیت الهی بوده است معمولا گفته شده است که از دل کوه به صورت معجزه آسا بیرون آمده است ولی در هیچ کجای قرآن چنین مطلبی نیامده است. به هر حال اینکه ناقۀ صالح معجزه و آیه بودنش به چه کیفیتی بوده دقیقا برای ما روشن نیست.

در تفسیر پرتوى از قرآن در این باره چنین آمده است :

مفسرین با استناد به نقل تاریخ سلف و روایات، گفته‏اند که این شتر، با درخواست قوم صالح و بطور اعجاز، از میان صخره بزرگى- که شاید محل عبادتشان بوده- بیرون آمده. ولى براى این گفته سند معتبر و مورد اعتمادى نیاورده‏اند. شیخ طبرسى در تفسیر «مجمع البیان» فقط به استناد گفته بعضى از اصحاب تواریخ، داستان مفصلى راجع به صالح و قوم و شترش نقل کرده است. و نیز از جبائى و او از حسن چنین نقل کرده که آن شتر، چون دیگر شترها بوده و وجه اعجازش همین بوده که همه آب رود را مى‏خورده است. از مضامین مشترک آیات قرآن معلوم مى‏شود که صالح، قوم مشرک و سرسخت ثمود را به توحید و اطاعت فرمان دعوت مى‏نمود، و از عاقبت کفر و سرکشى برحذرشان مى‏داشت، و عذابى را براى آنها پیش‏بینى مى‏کرد. قوم ثمود، انذارها و اعلام خطرهاى صالح را سرسرى مى‏پنداشتند و باور نمى‏کردند، تا آنکه براى راست بودن انذارهاى صالح نشانه‏اى خواستند، آن پیمبر ماده شترى را براى آنها آورد، یا نشان داد، که وسیله آزمایش و نشانه عذاب باشد، و به آنها سفارش کرد تا در چرا آزاد باشد، و در وقت معینى آب بخورد، و آزارى به آن نرسانند. اما آن شتر از کجا و چگونه پدید آمده، از این آیات معلوم نمى‏شود. از آیاتى از سوره‏هاى اعراف و هود و شعراء و دیگر سوره‏هایى که از پیمبران سلف نام مى‏برد، و روش رسالت آنها را بیان مى‏نماید، معلوم مى‏شود که روش عمومى آن پیمبران، پس از ابلاغ رسالت، اعلام خطر و انذار به عذابى در دنیا بوده، و چون آن اقوام مغرور نمى‏خواستند اینگونه انذارها را باور کنند، پیمبرانشان نشانه- هایى مى‏آوردند یا نشان مى‏دادند. البته براى خاضع و مطیع نمودن آن گونه مردم کوتاه اندیش و سرکش، که نه قوانین جزائى و جنایى داشتند، و نه عذابهاى اخروى و معنوى را مى‏توانستند تصور نمایند، راهى جز این نبوده است. قرآن از زبان پیمبران  پیش از صالح چون نوح و ابراهیم و لوط و هود، و پس از صالح چون شعیب و موسى، اینگونه رسالت و انذار را یادآورى مى‏نماید، که هر یک از آنان براى قوم خود عذابى پیش بینى مى‏کردند، و آیات و نشانه‏هایى از آن بیان مى‏نمودند یا مى‏نمایاندند، تا شاید آن اقوام متنبه شوند و آیندگانشان عبرت گیرند. شاید به تناسب وضع زندگى قوم ثمود، آن شتر و حدودش، از اینگونه آیات و نشانه‏ها بوده تا اگر حدود و حریمش را محترم دارند، آیت رحمت و امان باشد، و اگر به حدودش تجاوز کنند و به آن گزندى برسانند، آیت خشم و عذاب و سلب امنیت باشد. آیه بودن آن شتر به این معنا، از مضمون آیاتى که ذکر شد بوضوح برمى‏آید. و گویا اشتباه در معناى آیه- که بعضى گمان کرده‏اند همیشه و در همه جا به معناى نشانه خداست- منشأ اندیشه در چگونگى آیه بودن و پیدایش آن شتر گشته، و سپس چنان داستانى به خاطر کسى رسیده و شهرت یافته است. (پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۱۶)

به هر حال اینکه این شتر از دل کوه بیرون آمده در هیچ آیه ای از قرآن نیامده است و مفسران از ادلۀ دیگری مثل نقل های تاریخی و روایی این مطلب را گفته اند. حال اینکه آن شتر ، چگونه معجزه بوده است قابل بحث است. در آیۀ ۱۵۵ سوره شعراء آمده است که وقتى قوم صالح از او طلب معجزه کردند او گفت :

قَالَ هَاذِهِ نَاقَهٌ لهََّا شِرْبٌ وَ لَکمُ‏ْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ‏

ترجمه : گفت: این ناقه‏اى است که براى او سهمى (از آب قریه)، و براى شما سهم روز معیّنى است!

شاید بتوان از این آیه که توضیح حضرت صالح برای معجزه اش است استفاده کرد که معجزه بودن این شتر مربوط به نوشیدنش بوده است. شاید آن شتر نوشیدن خاص و معجزه گونه ای داشته است. شاید روز خاصی ، آب نهر برای او بوده و روز خاص دیگری برای مردم به گونه ای که مردم نمی توانستند در روز مخصوص شتر از نهرِ آب استفاده کنند. در واقع خداوند شرائطی ایجاد کرده بوده که مردم نتوانند در روز مخصوص شتر ، به نهر نزدیک شوند و از آب آن بنوشند. اتفاقا در آیۀ ۱۳ سوره شمس ، حضرت صالح به خصوص روی آب خوردن شتر تأکید می کند که به نظر می رسد آب خوردن آن شتر نکته ای داشته است. به هر حال معجزه بودن ناقۀ صالح را طبق این صحبت می توان در آب خوردنش جستجو کرد.

البته اگر نقل هایی که می گوید شتر صالح از دل کوه بیرون آمد صحیح باشد آن را می پذیریم. در رابطۀ با صحت سند آن نقل ها باید تحقیق صورت گیرد. اگر در این زمینه در اینترنت تحقیق کنید خواهید دید که با توجه به روایتی که در این زمینه وارد شده است ، گروهی به دنبال مکان قوم ثمود و حتی صخره ای که شتر از آن بیرون آمده رفته اند و با پیدا کردن آن خواسته اند اعجازی از صحبت های پیامبر نتیجه بگیرند. در این زمینه می توانید خود در اینترنت جستجو کنید.

نکته ۳۴ : رسول الله در آیۀ ۱۳ سوره شمس ، حضرت صالح است نه حضرت محمد که به این صفت مشهور است. از همین جا بد نیست به نکته ای اشاره کنیم و آن اینکه یک کلمه می تواند در دو آیه ، دو معنا دهد و به همین خاطر نمی توانیم بگوییم که اگر کلمه ای در آیه ای یک معنا داشت حتما در آیۀ دیگر همان معنا را دارد.

در اینجا دو مثال می زنم :

الف) در آیۀ ۵۰ سوره یوسف آمده است :

وَ قَالَ المَْلِکُ ائْتُونىِ بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلىَ‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَهِ الَّاتىِ قَطَّعْنَ أَیْدِیهَُنَّ  إِنَّ رَبىّ‏ِ بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ‏

ترجمه : و پادشاه [مصر] گفت: یوسف را نزد من آورید. هنگامى که فرستاده [پادشاه‏] نزد یوسف آمد، یوسف گفت: نزد سرورت بازگرد و از او بپرس حال و داستان زنانى که دست‏هاى خود را بریدند، چه بود؟ یقیناً پروردگارم به نیرنگ آنان داناست.

در این آیه اولا واژۀ رسول که در آیات دیگر قرآن به معنای پیامبر الهی است به معنای پیک و فرستادۀ پادشاه است نه پیامبر و ثانیا در این آیه دوبار کلمۀ رب بکار رفته است که رب اول به معنای پادشاه و رب دوم به معنای خداست.

ب) اگر شما به آیات ۲۴ و ۲۵ سوره نساء مراجعه کنید خواهید دید که در این آیات چهار مرتبه واژۀ محصنات بکار رفته است ولی معنای هریک از آنها با یکدیگر متفاوت است مثلا محصناتِ اول در آیۀ ۲۴ سوره نساء به معنای زنان شوهردار است. محصنات دوم که در آیۀ ۲۵ آمده است به معنای زنان آزاد است. محصنات سوم که باز در آیۀ ۲۵ آمده است به معنای زنان پاکدامن است. محصنات چهارم به نظر می رسد که به معنای زنان شوهردارِ آزاد است.

مشاهده می کنید که چقدر کار تفسیر دقیق است و مفسر باید حواسش کاملا جمع باشد که کلمات و واژه ها را اشتباه معنا نکند. متأسفانه برخی افراد این قاعده را رعایت نمی کنند و کلمات و واژه های قرآنی را بدون دقت به معنای هم بکار می برند و بعضا به نتایج عجیب و غریبی می رسند. به خصوص کسانی که در مورد پیامبر و ائمه غلو می کنند از این روش استفاده می کنند.

نکته ۳۵ : از تعبیر نَاقَهَ اللَّهِ وَ سُقْیَاهَا بدست مى آید که مردم نسبت به شتر صالح دو وظیفه داشته اند : یکی اینکه خود آن شتر را محترم بدانند و آسیبی به آن نزنند و دیگر اینکه نسبت به سیراب شدن او توجه داشته باشند. این نکته نیز توجه شود که در تعبیر نَاقَهَ اللَّهِ وَ سُقْیَاهَا کلماتی محذوف است و به خاطر اهمیت و حساس بودن مطلب ذکر نشده است مثل اینکه خود ما در شرائط حساس ، تنها یک کلمه را می گوییم و کلمات اضافی را حذف می کنیم مثلا وقتی دزد را می بینیم می گوییم (دزد) که این تعبیر در اصل این چنین بوده است که (دزد را بگیرید) ولی برخی کلمات به خاطر حساسیت موضوع حذف شده است. حال در اینجا نیز در واقع چنین بوده است که (مواظب ناقه الله و سیراب شدنش باشید) یا چنین بوده است که (به ناقه الله و سیرابی اش توجه و دقت کنید)

به هر حال ممکن است در اینجا کسی سوالی مطرح کند که چرا خدا برای یک شتر اینقدر اهمیت قائل شده است و برای کشتن یک شتر چنان عذابی بر قوم ثمود وارد کرده است؟

دقت شود که گاهی اوقات خداوند بندگانش را توسط چیزهای به ظاهر سطحی آزمایش می کند. پس ما باید عبد خدا باشیم و در صورتی که ادله کامل است در برابر فرمان خدا تسلیم باشیم. حتی در آیۀ ۲۶ سوره بقره آمده است که گاهی اوقات خداوند توسط پشه انسان ها را امتحان می کند.

و اما ممکن است کسی بپرسد خدایی که قوم ثمود را به خاطر کشتن یک شتر این گونه عذاب می کند چرا در روزگار حاضر فردی را که در یک لحظه هزاران نفر را می کشد آزاد رها کرده است؟ آیا شتر کشی بدتر از آدم کشی است؟

اتفاقا شخصی مقاله ای نوشته است به نام «داستان‌های باور نکردنی قرآن» و در آن چهار داستان قرآن را به نقد کشیده است. چهار داستان قرآنی که عبارتند از «قصه‏ بوزینه شدن عده‏ای از یهود(داستان اصحاب السبت)، قصه‌ی اصحاب فیل، قصه‌ی طوفان نوح(ع) و قصه‌‏ی ملاقات زنان مصری با حضرت یوسف(ع).»

نویسنده ی این مقاله ، سوالات مربوط به «اصحاب سبت» و ماهی گیری در روز شنبه را این گونه بیان کرده است :

۱- اگر این داستان واقعیت داشته باشد، پس چرا خداوند در طول تاریخ، این همه جنایتکاران،‌ ستمگران و متجاوزان به جان و مال و ناموسِ مردم بی گناه را تبدیل به بوزینه نکرده (و نمی‌کند تا عبرتی برای ظالمان و جنایتکارانِ دیگر شود؟) آیا عده‌ای یهودی (حتی با این فرض که عالمانه و عامدانه و به قصد تمسخر احکام الهی) که در روز شنبه ماهی گرفته و خورده‌اند باید به بوزینه تبدیل شوند تا دیگران متوجه شوند که در روز شنبه نباید ماهی خورد و احکام الهی را نباید به تمسخر گرفت، آنگاه پادشاهان و فرمانروایان دیکتاتور و مستبد، و جلادان و جنایتکاران و متجاوزان به حقوق مردم که چهره‌ تاریخ بشر را سیاه کرده‌اند از چنین مجازاتی مصون بمانند؟

۲- اگر این داستان‌ها ساختگی نیستند، چرا خداوند در روزگار ما هیچ گناهکاری را تبدیل به بوزینه نمی‌کند تا عبرتی برای دیگران شود؟ مگر گناه ماهی گیری در روز شنبه بیشتر از گناه کشته شدن دویست هزار نفر در چند ثانیه در هیروشیماست؟

مشاهده می کنیم که این سوال از جمله سوالات مهمی است که باید راجع به آن خوب تأمل کرد.

در جواب این سوال توجه به چند نکته لازم است :

الف) معجزات در طول زمان تغییر کرده است و در نتیجه عذاب ها نیز تغییر کرده است. شما ببینید معجزۀ پیامبر اسلام نیز مثل معجزات انبیاء گذشته نمی باشد. در واقع معجزات از معجزات حسی به عقلی تبدیل شده است. حال می توان گفت که عذاب ها نیز از عذاب های حسی به روحی تبدیل شده است. اتفاقا شما عذاب های روحی را دست کم نگیرید. آیا تا به حال شده است که فکری ذهن شما را مشغول کرده باشد به صورتی که اعصاب شما را خورد کند؟ یا مثلا حسادتی شما را عذاب دهد؟ آیا در چنین حالتی حس کرده اید که چه عذاب دردناکی می کشید؟ پس عذاب های روحی نیز عذاب های واقعا سختی است و به نظر می رسد که امروزه عذاب های الهی از نوع روحی می باشد.

همچنین اختلافاتی که بین گروه های مختلف پیش می آید و به جنگ هم می روند نیز نوعی عذاب است. در واقع در زمانی ، عذاب مستقیما از ناحیۀ خدا نازل می شد ولی امروزه از ناحیۀ خود مردم عذاب بر آنها نازل می شود.

دقت کنید که در آیه ۶۵ سوره انعام یکى از عذاب هاى الهى این چنین بیان شده است :

یَلْبِسَکُمْ شِیَعًا وَ یُذِیقَ بَعْضَکمُ بَأْسَ بَعْضٍ یعنى شما را گروه گروه و حزب حزب به جان هم اندازد، [تا وضعتان به اختلافات سنگین و کینه‏هاى سخت بیانجامد،] و مزه تلخ جنگ و خونریزى را به هر گروه شما به وسیله گروه دیگر بچشاند.

ب) عذاب های الهی در امت های گذشته مربوط به زمانی بوده است که حق محض و باطل محض وجود داشته است و واقعا بر افراد ، اتمام حجت صورت گرفته است. آیا واقعا امروزه اولا حق محض و باطل محض وجود دارد و ثانیا اگر باطل محضی وجود دارد در مقابلش حق محضی وجود دارد؟ آیا واقعا امروزه علنا معجزه ای نشان داده شده است که حق محض ارائه داده شود؟

عذاب های امت های پیشین مربوط به مواردی بوده است که حق محض و باطل محض مشخص بوده است و در چنین شرائطی واقعا عذاب شدن ، توجیه عقلایی دارد ولی در شرائطی که حق محض و باطل محض وجود ندارد وقتی کسانی گناهان بزرگی مرتکب شوند باز هنوز درجۀ چنین گناهانی مثل شرائطی نیست که حق محض و باطل محض مشخص است چرا که هر گروهی برای کارهایش توجیهی هر چند اشتباه درست می کند. اتفاقا زمانی که حق محض و باطل محض مشخص باشد حتی انجام گناهان کوچک مثل ماهی گیری یا کشتن یک شتر ، آنقدر بد است که ممکن است قتل در زمانی که حق محض و باطل محض وجود ندارد در آن حد بد نباشد. البته یادمان نرود که در این زمان نیز عذاب هایی وجود دارد همچنانکه در قسمت (الف) گفته شد. به هر حال آن شتری که قوم صالح کشتند شتر عادی نبوده است بلکه شتری بوده است که خودش آیتی از آیات الهی و نوعی معجزه بوده است و کشتن آن با کشتن شتر عادی فرق می کرده است. چه بسا این شتر کشی از آدم کشی در این زمان که با توجیهاتی همراه باشد بدتر بوده است.

نکته ۳۶ : تعبیر فَسَوَّاهَا در آیه ۱۴ چند معنا مى تواند داشته باشد :

الف) عذاب ، قوم ثمود را به طور مساوى در بر گرفت.

ب) خداوند قوم ثمود را با خاک یکسان کرد.

ج) خداوند ، عذاب را براى قوم ثمود مساوى قرار داد.

د) خداوند با قوم ثمود تسویه حساب کرد و حسابش را با آنها صاف کرد.

اینکه در این تعبیر اشاره شده است که عذاب به طور مساوی همۀ قوم ثمود را در بر گرفت به این خاطر است که می خواهد اشاره داشته باشد که همه حتی کسانی که مستقیما ناقه را پی نکردند چون راضی به این کار بودند مثل همان فردی که ناقه را پی کرد عذاب شدند و همه به طور مساوی عذاب شدند. پس ما باید بترسیم. نکند دزدی ها و اختلاس های برخی مسئولان به پای ما نیز نوشته شود؟

با این توضیح می فهمیم که ما در صورتی که راضی به اختلاس ها و دزدی ها باشیم و در انجام چنین کارهایی کمک کنیم ، نه تنها شریک جرم بلکه خود مجرم هستیم.

در اینجا به این نکته نیز اشاره شود که از لحاظ فقهی اگر کسی قتلی انجام داده باشد ولی دیگری به او دستور قتل داده باشد آیا هر دو یعنی قاتل و دستور دهنده به یک صورت باید مجازات شوند یا نه؟ در واقع آیا فَسَوَّاهَا ، در اینجا نیز باید رعایت گردد یا نه؟

این بحث مجال دیگری می طلبد و ما می خواستیم تنها ذهنیتی برای مخاطب در این زمینه ایجاد کنیم. البته این نکته نیز دقت شود که قوانین تکوینی الهی قابل قیاس با قوانین تشریعی نیستند. پس نمی توان از تعبیر فَسَوَّاهَا در داستان قوم ثمود حکمی تشریعی را استفاده کرد.

نکته ۳۷ : (ها) در تعبیر فَسَوَّاهَا طبق معانی مختلفی که بیان شد یا به ثمود برمی گردد یا به دمدمه که از تعبیر فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ بدست می آید.

نکته ۳۸ : تقابل تَقْوَاهَا(۸) با بِطَغْوَاهَا(۱۱) و همچنین تقابل وَ مَا سَوَّاهَا(۷) با فَسَوَّاهَا(۱۴) جالب به نظر مى رسد و خودش نوعی فصاحت و بلاغت در کلام می باشد.

نکته ۳۹ : در تعبیر وَ لَا یخََافُ عُقْبَاهَا(۱۵) از فعل مضارع استفاده شده است ولى این فعل مضارع با توجه به اینکه مربوط به ماضى است و قبل از آن فعل ماضى بکار رفته است ، مى تواند ماضى معنا مى شود. توضیح اینکه در قرآن در برخی جاها فعل مضارع بکار رفته است ولی قبلش فعل ماضی آمده است و در چنین مواردی آن فعل مضارع نباید مضارع معنا شود بلکه باید با توجه به آن فعل ماضی که قبلش آمده معنا شود. در واقع در چنین مواردی مراد از آن فعل مضارع ، ماضی استمراری است و برای بیان حالت می باشد. بد نیست به چند مثال در این باره اشاره کنم :

مثال اول : وَ إِذْ نجََّیْنَاکُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ یُذَبحُِّونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ(بقره-۴۹)

ترجمه : و [به یاد آرید] آن گاه که شما را از [چنگ‏] فرعونیان رهانیدیم [آنان‏] شما را سخت شکنجه مى‏کردند پسران شما را سر مى‏بریدند و زنهایتان را زنده مى‏گذاشتند.

در این آیه مشاهده مى کنید که با اینکه نجََّیْنَاکُم ماضى است ولى افعال بعدى اش مثل یَسُومُونَکُمْ و یُذَبحُِّونَ و یَسْتَحْیُونَ مضارع است ولى این افعال مضارع خبر از اتفاقى مى دهد که در گذشته رخ داده است.

مثال دوم : وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِى إِلَیهِْمْ(نحل-۴۳)

ترجمه : و پیش از تو، جز مردانى که به آنها وحى مى‏کردیم، نفرستادیم.

د راین آیه نیز با اینکه بحث راجع به زمان گذشته است ولی نُوحِى به صورت فعل مضارع آمده است.

مثال سوم : وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیئا(نحل-۷۸)

ترجمه : و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى‏دانستید.

در این آیه با اینکه خدا زمان تولد ما را به ما یاد آوری می کند ولی از لَا تَعْلَمُونَ که مضارع است استفاده کرده است.

مثال چهارم : وَ جَاءُو أَبَاهُمْ عِشَاءً یَبْکُونَ(۱۶) قَالُواْ یَأَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنَا یُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ  وَ مَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَ لَوْ کُنَّا صَادِقِینَ(۱۷) سوره یوسف‏

ترجمه :  (برادران یوسف) شب هنگام، گریان به سراغ پدر آمدند. (۱۶) گفتند: «اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم، و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى کرد، هر چند راستگو باشیم!» (۱۷)

در این مورد نیز با اینکه بحث بر سر زمان ماضی است ولی افعال یَبْکُونَ و نَسْتَبِقُ به صورت مضارع آمده اند که اشاره به حالت آن زمان ماضی داشته باشند.

مثال پنجم : حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلىَ‏ قَوْمٍ لَّمْ نجَْعَل لَّهُم مِّن دُونهَِا سِترًْا(کهف-۹۰)

ترجمه : تا آن گاه که ذو القرنین به جایگاهِ برآمدنِ خورشید رسید. [خورشید] را [چنین‏] یافت که بر قومى طلوع مى‏کرد که براى ایشان در برابر آن پوششى قرار نداده بودیم.

د راین آیه نیز با اینکه وَجَدَهَا ماضی است ولی فعل بعد از آن یعنی تَطْلُعُ مضارع است.

مثال ششم : أَ فَکلَُّمَا جَاءَکُمْ رَسُولُ  بِمَا لَا تهَْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبرَْتُمْ فَفَرِیقًا کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ‏بقره-(۸۷)

ترجمه : چرا هر گاه پیامبرى چیزى را که خوشایند شما نبود برایتان آورد، کبر ورزیدید؟ گروهى را دروغگو خواندید و گروهى را کشتید.

در این آیه نیز فعل تَقْتُلُونَ با اینکه مضارع است ولی چون افعال قبلی اش ماضی است ، ماضی معنا می شود.

به هر حال این یک قاعده ای است که  بنده از خود قرآن یاد گرفته ام. البته ممکن است این قاعده در کتب تفسیری یا ادبی گفته شده باشد ولی بنده با تحقیقات ناقصم و رجوع به آن کتب تفسیری که در دسترسم بود ندیده ام که کسی ذیل این آیات ، این مطلب را به صورت قاعده مند استفاده کرده باشد.

حال ممکن است همین قاعده در تعبیر وَ لَا یخََافُ عُقْبَاهَا پیاده شود و در نتیجه این عبارت چنین معنا شود :

خداوند از عاقبتی که برای ثمود ایجاد کرد نترسید.

ممکن هم هست که تعبیر وَ لَا یخََافُ عُقْبَاهَا مستقل از ماقبل باشد و اشاره به یک قاعده می کند و آن اینکه خدا از عاقبت عذاب کردن گروه های ظالم ترسی ندارد.(طبق این معنا ضمیر در عُقْبَاهَا به دمدمه برمی گردد)

نکته ۴۰ : در تفسیر نمونه راجع به علت اشاره به تعبیر وَ لَا یخََافُ عُقْبَاهَا چنین آمده است :

بسیارند حاکمانى که قدرت بر مجازات دارند ولى پیوسته از پى آمدهاى آن بیمناکند، و از واکنشها و عکس العملها ترسان، و به همین دلیل از قدرت خود استفاده نمى‏کنند، و یا به تعبیر صحیحتر قدرت آنان آمیخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آمیخته با جهل است، چرا که مى‏ترسند توانایى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال که علمش احاطه به همه این امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پیامدهاى حوادث با هیچ ضعفى آمیخته نیست بیمى از عواقب این امور ندارد، و به همین دلیل با نهایت قدرت و قاطعیت آنچه را که اراده کرده است انجام مى‏دهد.(تفسیر نمونه، ج‏۲۷، ص: ۵۹)

نکته ۴۱ : اینکه خدا قومى مثل قوم ثمود یا قوم نوح یا …. را عذاب کرده است طبیعتا در بین آنها بچه هایى که تازه به دنیا آمده اند نیز وجود داشته است که آنها نیز عذاب شده اند. آیا این ظلم نیست؟

در جواب این سوال باید کفته شود که سنت هاى الهى در دنیا به گونه اى است که افراد ممکن است با اختیار خود موجب ضرر رساندن به دیگران شوند مثلا شخصى مى تواند در یک لحظه صدها نفر را بى دلیل بکشد. دنیا به این گونه آفریده شده است. حال اگر جمعیتى با رفتارهاى بد خود مستوجب عذاب الهى شدند طبیعتا این بدىِ آنها ممکن است نتایجش به دیگران نیز برسد. در آیه ۲۵ سوره انفال آمده است :

وَ اتَّقُواْ فِتْنَهً لَّا تُصِیبنَ‏َّ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مِنکُمْ خَاصَّهً یعنى و از فتنه‏اى که تنها به ستمکاران شما نمى‏رسد بترسید.

بنابراین سنت الهى این است که ممکن است برخى موجب ضرر رساندن به دیگران نیز بشوند. بله اگر خداوند در جهان دیگرى جبران مافات نمى کرد ظلم بود ولى ما مى دانیم که خداوند در جهان دیگر جبران این ضررها را براى مظلومین خواهد کرد.

به هر حال ذات دنیا اینگونه است که اعمال افراد بر روى دیگران و بى گناهان تأثیر دارد و اصل و اساس دنیا بر همین قانون نهاده شده است که انسان بتواند با اختیار خود مسیرش را انتخاب کند. پدری می تواند با عملکرد بد خود بر روی فرزندانش تأثیر بگذارد و حتی از آیات قرآن نیز چنین مطلبی بدست می آید که در این زمینه می توانید به آیۀ ۹ سوره نساء مراجعه کنید.

نکته ۴۲ : گاهی اوقات می گویند قرآن را تنها باید با تفسیر اهل بیت فهمید. به کسانی که چنین حرف هایی می زنند باید گفت در مورد هر آیه ای از قرآن روایت صحیح از اهل بیت نداریم. حتی روایت ضعیف هم در مورد برخی آیات نداریم. مثلا در همین سورۀ شمس راجع به بسیاری از مطالبی که بیان شد روایتی وجود ندارد مثلا در این زمینه که ارتباط قسم ها با جواب قسم چیست روایتی نداریم. در مورد اینکه فلان آیه در همین سورۀ شمس چند معنا می تواند داشته باشد روایتی نداریم.

پس درست است که ما باید به روایات صحیح مراجعه کنیم ولی فهم قرآن محدود به روایات نیست بلکه خود ما نیز می توانیم راجع به قرآن تدبر کنیم. در آیۀ ۴۴ سوره نحل چنین آمده است که :

و ما این ذکر [قرآن‏] را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شاید اندیشه کنند!

با خواندن این آیه متوجه می شویم که هم بیان پیامبر برای ما حجت است و هم تفکر خودمان. پس اینکه گروهی می خواهند بگویند نمی توان از راه غیر ائمه ، قرآن را فهمید صحیح نمی باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *