۱۳۹۷/۰۵/۳۰
پست های اخیر
خانه / تفسیر / جزء 30 قسمت اول / تفسیر سوره طارق

تفسیر سوره طارق

نکته ۱ : قبل از شروع بحثِ سورۀ طارق به این نکته اشاره کنم که در مورد جزء سی ام قرآن کریم برخی از مفسرین واقعا خوب کار کرده اند که پیشنهاد می شود در تفسیر سوره های جزء سی ام ، حتما به تفاسیر آنها مراجعه شود از جمله تفسیر پرتوی از قرآن از آقای طالقانی و تفسیر الفرقان از آقای صادقی تهرانی. تفسیر من هدی القرآن نیز از آقای محمد تقی مدرسی برخی سوره های جزء سی ام را خوب کار کرده است. (این تفسیر به نام (تفسیر هدایت) ترجمه شده است)

متأسفانه باید گفته شود که به طور کلی نسبت به جزء سی ام ، کمتر کار شده است و برخی از مفسرین که جزء های اول قرآن را مفصل کار کرده اند به جزء سی که رسیده اند خیلی سریع از آن گذشته اند مثل تفسیر المیزان.

نکته ۲ : نمی دانم چرا مفسرین راجع به ارتباط بین قسم و جواب قسم ، خوب کار نکرده اند. شما اگر به برخی تفاسیر مراجعه کنید مطلب قابل توجهی نمی یابید که ارتباط سماء و طارق و نجم ثاقب با آیۀ إِن کُلّ‏ُّ نَفْسٍ لمََّّا عَلَیهَْا حَافِظٌ که جواب قسم است چیست؟

واقعا در اینجاست که انسان مهجوریت قرآن را درک می کند که علماء آنقدر که روی جزئیات فقه کار کرده اند بر روی جزئیات قرآن کار نکرده اند.

نکته ۳ : طارق به معنای (کوبنده) است و عرب به چکش ، مِطرَقَه می گوید. نجم ثاقب نیز به معنای ستارۀ سوراخ کننده و نفوذ کننده است.

نکته ۴ : بنده با خواندن چند تفسیر راجع به آیات ابتدایی سورۀ طارق مطلب قانع کننده ای پیدا نکردم تا اینکه با خواندن تفسیر من هدی القرآن که به نام تفسیر هدایت ترجمه است مطلب تازه ای به ذهنم خطور کرد. پس ابتدا به مطالب این تفسیر راجع به آیات ابتدایی سوره طارق اشاره می کنم :

آیا ستاره‏اى را دیده‏اى که با نور درخشان خود شبها در عرض آسمان حرکت مى‏کند؟ آیا دیده‏اى که خدا چگونه شرّ ابلیس و سپاهیان او را از آسمان و اهل آن، و از زمین و ساکنان آن دور مى‏کند؟! این نمونه‏اى از حفظ خدا است، پس سوگند به آن ستاره و به آسمانى که آن را نگاه مى‏دارد که: خدا حافظ است، و اگر او نبود، انسان و موجودات زنده دیگر نمى‏توانستند لحظه‏اى زنده بمانند.

مقصود سوگند خوردن به آن شهابهایى است که خدا به وسیله آنها آسمان را از شیاطین حفظ مى‏کند که دزدانه گوش مى‏کنند، و این شکل از بیان هماهنگ با سخن درباره حفظ شدن اهل زمین به وسیله خداوند متعال است.

پس محتمل است که مقصود از نجوم شهابها یا محل صادر شدن شهابها بوده باشد. و این نیز باقى مى‏ماند که بگوییم: مقصود از نجم ممکن است جنس نجم و ستاره باشد و دیگر ستارگان را نیز شامل شود و تنها یکى از آنها نباشد.

هنگامى که شخص به استوارى ساختمان آسمان مى‏نگرد، و این که چگونه خدا آن را سقفى محفوظ آفریده، و در اطراف آن محلهاى پرتاب کردن تیرهایى براى دور کردن نیروهاى شیطانى که مى‏کوشند تا نظام آن را تباه سازند، قرار داده است، از این امر اطمینان پیدا مى‏کند که دست بزرگى آسمانها و زمین را گرفته و از نابود شدن آنها جلوگیرى به عمل مى‏آورد، و مى‏داند که در پناه حمایت پروردگارى بزرگ قرار دارد که او را از طوارق بد محفوظ مى‏دارد.(تفسیر هدایت، ج‏۱۸، ص: ۱۰ به بعد)

نکته ۵ : به نظر من ظاهرترین معنا راجع به آیات ابتدایی سوره طارق این است که قسم های ابتدایی این آیات اشاره به سیستمی در آسمان دارد که وظیفۀ حفاظت گری را بر عهده دارد.

بله ، این سیستم در روزگار گذشته نامعلوم بوده و چه بسا هنوز هم کاملا معلوم نباشد و به همین خاطر در آیۀ دوم سورۀ طارق از تعبیر وَ مَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ استفاده شده است. به هر حال قرآن برای آیندگان نیز باید مطلب داشته باشد و چه بسا این سیستم در آینده بیشتر ملموس شود.

هر چه که باشد به نظر می رسد در آسمان سیستمی وجود دارد که موجب حفاظت آسمان و زمین است و نمی گذارد خطرات ، موجب این شود که به آسمان و زمین صدمه ای وارد شود. ظاهرا اتفاقاتی در آسمان می افتد که عامل خطر برای آسمان و زمین است و چیزهای کوبنده ای که منشأش ستاره است ، به آن ها اصابت کرده و از خطرات احتمالی جلوگیری می کند.

شاید طارق که همان نجم ثاقب است همان چیزی باشد که در آیۀ ۵ سوره ملک به این صورت توضیح داده شده است که :

وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَ جَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّیَاطِینِ

ترجمه : همانا ما آسمان دنیا را با چراغ‏هایى آراستیم و آنها را تیرهایى براى راندن شیطان‏ها قرار دادیم.

دقت کنید که امروزه برخی مطالب علمی موید این مطلب است که در فضا اتفاقاتی می افتد که برای امنیت زمین خطر ایجاد می کنند ولی فضا دارای خصوصیاتی است که آن خطرات را دفع می کند مثلا شهاب سنگ ها قبل از رسیدن به زمین نابود می شوند.

به هر حال در عالمِ آسمان ها اتفاقاتی می افتد که شاید ما از آن بی خبریم ولی همان اتفاقات است که امنیت ما را در زمین حفظ کرده است.

حال خدا با این سوگندها می خواهد ما را متذکر سیستم حفاظتی در عالم هستی کند که اگر خدا سیستمی حفاظتی در آسمان ها قرار داده است دلیلش این است که می خواهد به انسان که در کرۀ خاکی زندگی می کند و هر موجود دیگری چه در آسمان و چه در زمین صدمه ای نخورد. پس از همین جا می توان فهمید که برای هر نفسی حافظ و نگهداری وجود دارد. وقتی خدا سیستم حفاظتی آسمان ها را که از ما دورتر است تنظیم کرده است به طریق اولی در روی کرۀ خاکی نیز برای هر فردی سیستمی حفاظتی قرار داده است. وقتی خدا از نقاط دور ، حفاظت ما را بر عهده گرفته است طبیعتا از نقاط نزدیکتر ، بر ما محافظانی قرار داده است که ما را محافظت کنند.

این توضیحات مربوط به این بود که مراد از سماء و طارق و نجم ثاقب ، همان معنای ظاهری و جسمی آنها باشد ولی این احتمال نیز هست که مراد از این واژه ها معنای معنوی آنها باشد و مراد از حفاظت نیز حفاظت روحی بوده باشد به این معنا که خداوند برای حفاظت انسان ها از جهل و ظلمات فکر ، آسمان وحی را قرار داده است و در آسمان وحی ستاره هایی مثل قرآن و پیامبران الهی وجود دارد که با درخشندگی خود بر ظلمات کوبیده می شوند و آنها را از بین می برند. همۀ اینها دلالت دارد که خدا ، هر نفسی را از ظلمت های روحی نیز محافظت می کند.

حتی ممکن است کسی بگوید مراد از حافظ در آیۀ ۴ سوره طارق حافظ اجزاء انسان پس از مرگ یا حافظ اعمال انسان ها است به این معنا که وقتی خدا سیستم حفاظتی مهمی در آسمان ها قرار داده است حتما می تواند از اجزاء خورد شدۀ بدن پس از مرگ محافظت کند و همچنین می تواند اعمال ما را از نابود شدن حفظ کند و هر عاملی که بخواهد آنها را از بین ببرد نابود کند.

البته به نظر من ، آیات بیشتر همان معنای اول را دارند. به هر حال اگر انسان به عالم هستی بنگرد مشاهده می کند که هر لحظه در خطر هستیم. همۀ انسان ها در فضا معلق اند و بر روی کره ای هستند که به سرعت حرکت می کند و از بیرون فضا خطرات زیادی آن را تهدید می کند ولی با این حال همه سالم هستیم. در خود زمین نیز خطرات مختلفی ما را تهدید می کند ولی سیستم حفاظتی بسیار دقیقی برای ما قرار داده شده است. در بدن ما نیز اگر سیستم حفاظتی نبود هر لحظه در معرض نابودی بودیم.

نکته ۶ : به فاء در آیه فَلْیَنظُرِ الْانسَانُ مِمَّ خُلِقَ باید خوب توجه داشت. این فاء دلالت مى کند که این آیه با آیۀ قبل مرتبط است و انگار که خدا در این آیه مثالى مى زند تا آیه قبل را ثابت کند. اگر انسان بنگرد که از چه چیزی خلق شده است می تواند پی به همان سیستم حفاظتی ببرد. انسان از آبی جهنده خلق شده است و چیزی که جهندگی دارد حفاظت بیشتر لازم دارد ولی با این حال خدا انسان را در این جهش حفظ کرده است. به خصوص این حفاظت زمانی نمود بیشتری دارد که این آب جهنده از بین دو چیزی که ضد هم هستند خارج شود یعنی صلب و ترائب. (در مورد صلب و ترائب در نکتۀ بعدی ، توضیح خواهیم داد)

این نکته نیز اشاره شود که تعبیر فَلْیَنظُرِ یکی از دستورات خدا به انسان است. حال آیا ما این دستور را انجام می دهیم؟ واقعا ما تا چه اندازه به نعمت هایی که داریم با دید الهی نگاه می کنیم؟ به نظر می رسد دنیا برخی از ما را آنقدر به خود مشغول کرده است که از کنار نعمت هایی که داریم عبور می کنیم و از آن به خدا نمی رسیم همچنانکه در آیۀ ۱۰۵ سوره یوسف چنین آمده است که :

وَ کَأَیِّن مِّنْ ءَایَهٍ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیهَْا وَ هُمْ عَنهَْا مُعْرِضُونَ‏

ترجمه : و چه بسیار نشانه‏اى (از خدا) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش مى‏گذرند، و از آن رویگردانند!

نکته ۷ : در رابطۀ با معنای صلب و ترائب ما مفصلا در کتاب (دفاع از قرآن) ، جواب اشکال نوزدهمِ دکتر سها بحث کرده ایم. در اینجا به خلاصه ای از آن مطالب اشاره می کنیم :

الف) در آیه ۷ سوره طارق دو واژه آمده است. یکی صلب و یکی ترائب.  صلب در لغت به معنای چیز سفت و محکم است و ترائب نقطۀ مقابل صلب و به معنای چیز نرم و لطیف است. حال با توجه به اینکه آیات سوره طارق راجع به معاد است شاید قرآن می خواهد بگوید وقتی خدا ، انسان را از بین چیزهای متفاوت یعنی چیزهای سفت و نرم خارج می کند حتما می تواند بدن انسان را در روز قیامت دوباره ایجاد کند.

ب) با توجه به اینکه محل ساخت منی در لگن خاصره است و لگن خاصره مجموعه ای از استخوان ها است و صلب هم به معنای استخوان ها است معنای یخَْرُجُ مِن بَینْ‏ِ الصُّلْبِ مشخص می شود. و اما با توجه به اینکه منی در کیسه هایی ذخیره می شود که اتفاقا حالت نرم دارد معنای الترََّائبِ نیز مشخص است. البته می توان عبارت یخَْرُجُ مِن بَینْ‏ِ الصُّلْبِ وَ الترََّائبِ را اینگونه نیز معنا کرد که منی از بین یک چیز سفت که آلت مرد در حین نزدیکی است و چیزهایی نرم که گوشت های تشکیل دهندۀ رحم زن و اطراف آن مثل رانها و همچنین ترشحات و رطوبت های درون رحم است خارج می شود. شاید اینکه در آیۀ ۵ سوره طارق از تعبیر فَلْیَنظُرِ استفاده شده است بتوان برداشت کرد که خروج منى از بین صلب و ترائب هر چه که باشد قابل مشاهده است. پس آیه اصلا کارى به مجاری درونی خروج منی ندارد بلکه به امری ظاهری اشاره کرده است که منی که جهنده است از بین چیزهای سفت و نرم خارج می شود و رابطۀ جنسی مصداقی از جمع شدن آلت سفت مرد و گوشت های نرم زن است. در واقع آب جهنده ای که انسان از آن ایجاد می شود محل خروجش بین رحم و بین رانها و باسن زن و بین آلت تناسلی مرد است که یکی نرم و دیگری سفت است. بهترین معنایی که به نظر من در این باره می رسد همین معنا است و اتفاقا این معنا با جواب قسم یعنی جملۀ إِن کُلّ‏ُّ نَفْسٍ لمََّّا عَلَیهَْا حَافِظٌ نیز ارتباط زیبایى دارد. در واقع تعبیر یخَْرُجُ مِن بَینْ‏ِ الصُّلْبِ وَ الترََّائبِ به عملیات جنسی اشاره دارد که این عملیات یک عملیات حساسی است که آلت سفت مرد به گوشت های نرم زن به شدت برخورد می کند و از این بین آبی جهنده خارج می شود. حال اینکه خدا در چنین حالتی انسان را حفظ می کند واقعا قابل تأمل است. خلاصه اینکه خدا در این آیات می خواهد انسان را متذکر عملیات جنسی کند و از این راه به سیستم حفاظتی انسان اشاره کند که چطور در حالات خاص و خطرناکی ، انسان را حفظ می کند.

جالب است که ما متأسفانه کمتر از چنین حالاتی درس خداشناسی و معاد می گیریم ولی خدا از همین طریق می خواهد ما را متذکر خود کند.

این معنا به چند دلیل معنای بهتری است. یکی اینکه با تعبیر فَلْیَنظُرِ سازگارتر است. دیگر اینکه با ترائب که جمع است سازگار است.(دقت شود که برخی از مفسرین به جمع بودن ترائب دقت نکرده اند) دیگر اینکه این معنا با جواب قسم یعنی جملۀ إِن کُلّ‏ُّ نَفْسٍ لمََّّا عَلَیهَْا حَافِظٌ نیز سازگاری زیبایی دارد.

البته امروزه با توجه به پیشرفت علم مراد از فَلْیَنظُرِ می تواند دیدن با دستگاه باشد. پس معانی دیگر باطل نیستند.

ج) برای آشنایی با معانی دیگر عبارت یخَْرُجُ مِن بَینْ‏ِ الصُّلْبِ وَ الترََّائبِ می توانید به تفاسیر قرآن رجوع کنید. به نظر من بهترین کسی که در این زمینه بحث کرده است آقای طالقانی است که در اینجا حرف های ایشان راجع به آیه ۷ سوره طارق آورده می شود :

معناى اصلى صلب، هر چیز سفت و سخت و غیر قابل نفوذ است و در اصطلاح به مهره‏هاى پشت و سپس بمراکز و مجارى نطفه مرد گفته میشود: وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ- از آیه ۲۳ نساء. گویا از اینجهت باینها صلب گفته میشود که در میان استخوانهاى محکم عانه و خاصره و مهره‏هاى زیرین کمر واقعند.

مجراى منى از بیضه امتداد یافته و از راه مجراى معینى که در امتداد کشاله ران است بطرف داخل شکم میرود و بطرف مثانه که در پشت استخوان عانه است برمیگردد و در زیر مثانه از میان پروستات رد شده وارد مجراى ادرار میشود. قسمتى از این مجرا که داخل شکم است اطرافش حلقه استخوانى است که در جلو استخوان عانه و در طرفین و عقب استخوان خاصره و در پشت ستون مهره و استخوان خارجى میباشد.

ترائب که جمع تریبه است در اصل لغت به معناى چیز نرم و نفوذپذیر «در مقابل صلب» و خاک مانند است، سپس بهمین مناسبت به سینه و اطراف سینه زن آن گاه استخوانهاى سینه اطلاق شده است: «کَواعِبَ أَتْراباً- نبأ». در کلام و اشعار عرب نیز بهمین معانى آمده است، و بیشتر مفسرین نیز بهمین معانى «سینه و اطراف یا استخوانهاى آن» گرفته‏اند.

اگر الترائب، عطف به بین باشد دلالت بر این دارد که ماء دافق از بین صلب و منشأ ترائب با هم بیرون مى‏آید. و اگر عطف به صلب باشد دلالت بر این دارد که از بین صلب و بین ترائب جداجدا، خارج میشود.

ظاهر معناى دافق بصیغه فاعل، این است که آن آب خود جهنده است و این مطابق است با کشف سلول زنده مرد «اسپرماتوزوئید» که بیش از فشارهاى قبض و بسطى عضلات، خود متحرک و جهنده میباشد.

سابقین سبب حرکت و جهش نطفه را فشار هواى داخل مجارى، یا فقط قبض و بسط عضلات مى‏پنداشتند. در جهت همین گونه تصورات، بعضى از مفسرین لفظ دافق را در آیه مجاز لغوى و بمعناى مدفوق گرفته‏اند مانند: «لیل نائم، سر کاتم».

گفته مفسرین که ترائب را باستناد بعضى از اشعار عرب، سینه یا استخوانهاى سینه زن دانسته‏اند، نه با تصورات سابقین تطبیق میکند، نه با مشهودات کنونى.

مرحوم طنطاوى جوهرى در تفسیرش راجع بوحدت این آب «ماء» و معانى صلب و ترائب میگوید: «با آنکه دو آب است خداوند آنها را براى حکمتى که در این عصر در علم جنین‏شناسى آشکارا نموده، یکى قرار داده است … زیرا این آب از مرد و زن است که سپس با هم یکى میشوند. و مقصود از صلب نخاع شوکى مخزون در آنست که نایب دماغ در بدن میباشد و شعبه‏هاى بسیارى در همه اجزاء بدن دارد که وسیله رساندن احساسند تا اعضاء حرکت را بکار وا دارند. و حرکت جماع وابسته به همین قوه است. و ترائب زن که استخوانهاى سینه است، محل گلوبند و انواع زینت میباشد.

پس مهمترین چیز درکشش و اجتماع مرد و زن، قوه عضلى و عصبى است که در نخاع شوکى صلب مرد جریان دارد. و مهمترین چیزى که در زن است حسن زینت بخصوص زینت بالاى سینه میباشد. از این جهت از مرد، به صلب و از زن، به ترائب تعبیر نموده است. و این از محاسن بلاغت و مجاز مرسل است که جزء مورد اهمیت بر کل اطلاق مى‏شود.»

بیان و توجیه این مفسر عصرى درباره وحدت آب «ماء» که پس از تلقیح حاصل میشود، با وصف دافق و یخرج، جور درنمى‏آید، زیرا آن دو آب، پس از تلقیح و اتحاد، نه جهنده است و نه از محل خود «رحم» خارج میگردد. و نیز مجاز گرفتن صلب و ترائب، موافق با سیاق و تعبیر آیه نیست و قرینه مجازى هم ندارد.

ترائب، در این آیه به معناى سینه یا استخوان سینه زن، شاهد معتبر تفسیرى و لغوى ندارد، جز آنچه در بعضى از اشعار عرب آمده که شاید از قبیل استعاره‏هاى شعرى باشد. و نیز اینکه ترائب را به زن اضافه کرده‏اند، از کسى از مفسرین اولى جز «عطاء» نقل نشده و مخالف صفت دافق است، زیرا آیه صریحا میگوید ماء دافق، «که مخصوص مرد است» از میان صلب و ترائب بیرون مى‏آید. چنان که درباره شیر، در آیه ۶۶، نحل همین گونه تعبیر آمده است: نُسْقِیکُمْ مِمَّا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً …

بنا بر این صلب و ترائب، هر دو را باید در دستگاه نطفه ساز مرد جستجو نمود. شاید نظر قرآن این باشد که این آب جهنده مشهود، محصول فعل و انفعال اعضاء یا قوا، یا مواد  صلب و سخت فعلى، و نرم و اثرپذیر انفعالى میباشد. شاید هم نظر آیه به منشأ دورتر و وسیعتر و به عناصر و مواد اصلى جهان باشد: این آب جهنده و زنده که منشأ انسان است، از بین عناصر صلب سنگین و مؤثر و مواد نرم اثرپذیر. یا قواى مادى مثبت، و منفى، یا قواى ایجاد فاعلى، و ماده انفعالى، بیرون مى‏آید. هیچ یک از این معانى، از اشارات بلیغ قرآن دور نیست. اللَّه اعلم.

شاید مفرد آمدن «الصلب» و جمع آمدن «الترائب» ناظر به وحدت نوعى یا پیوستگى قدرت مؤثر فاعلى، و تعدد و تفرق مواد قابلى داشته باشد.

اگر نظر آیه یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ اینگونه تعمیم به قواى مؤثر و اثرپذیر باشد، تناسب و رابطه این آیه با آیات سوگند اول سوره نمایان‏تر است: همان قدرت و قواى متقابلى که در اثر فعل و انفعالهاى منظم و متناوب، از میان مواد سرد و خاموش اینگونه کرات نور افشان «النَّجْمُ الثَّاقِبُ» را بیرون مى‏آورد، از میان همان قواى صلب، و ماده، شعله حیات و حرکت در صورت ماء دافق، بیرون مى‏جهاند

در عالم محسوس و ماده چیزى نافذتر و صلب‏تر از تشعشع خورشید و دیگر کواکب مانند آن (نجم ثاقب) نیست، همین قدرت فعال و نافذ است که در مواد زمین (ترائب) نفوذ میکنند و منشأ حرکات و تحریکات و فعل و انفعالها میشود تا بصورت حیات درمى‏آید.(پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۳۳۰ به بعد)

در کتاب قاموس قرآن در تأیید آنچه که در تفسیر پرتوى از قرآن آمده است چنین مى خوانیم که :

اگر گویند: تمام لغت نویسان و مفسّرین ترائب را استخوانهاى سینه و دنده‏ها و نحو آن معنى کرده‏اند و در مجمع البیان و غیره از اشعار عرب شاهد آورده که تریب استخوان سینه است مثلا در صحّاح هست «اشرف ثدیاها على- التریب» یعنى پستانهایش بر سینه مشرف است در این صورت چگونه ممکن است ترائب را استخوانهاى عانه و خاصره بدانیم؟!! گوئیم: تریبه و ترائب در اصل لغت بمعنى استخوان سینه نیست و معناى اوّلى (تراب) در آن معتبر است و استخوانهاى سینه را از آنجهت ترائب گفته‏اند که مثل خاک بسهولت حرکت میکنند طبرسى فرموده: چون استخوانهاى سینه مانند خاک بآسانى حرکت میکنند از آنجهت ترائب گفته‏اند. در این صورت چه مانعى دارد که بگوئیم استخوانهاى عانه و خاصره را از جهت نرم بودن و خاک مانند بودن تریبه گفته‏اند. اگر مفسّران گذشته در این عصر بوده و مجراى طبیعى منى را میدانستند، ترائب را استخوانهاى عانه و خاصره معنى میکردند.(قاموس قرآن، ج‏۱، ص: ۲۷۱)

نکته ۸ : در آیۀ إِنَّهُ عَلىَ‏ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ اگر چه ضمیر در رَجْعِهِ را مفسرین به انسان برگردانده اند که صحیح هم هست ولی این احتمال نیز هست که این ضمیر به ماء دافق برگردد و آیه این گونه معنا شود که خدا می تواند آن آب جهنده را برگرداند یعنی خشکش کند. بله این احتمال در صورتی که این آیه با آیۀ بعد مرتبط باشد چندان احتمال قوی ای نیست.

نکته ۹ : در تعبیر یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائرُ واژه تُبْلىَ از ریشۀ بلاء مى آید. این ریشه به معنای امتحان است و با توجه به اینکه امتحان موجب ظهور نتیجه ای می شود به معنای ظهور و آشکار شدن نیز آمده است. بنابراین ، تعبیر یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائرُ به این معناست که روز قیامت روزی است که اسرار درونی انسان ها ، مورد امتحان قرار می گیرد و حقیقت آنها آشکار می شود مثل یک دادگاهی که در آن ، افکار مجرم مورد آزمایش قرار می گیرد و مشخص می شود که او چکاره است.

نکته ۱۰ : از تعبیر یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائرُ بدست نمی آید که اسرار درونی انسان ها بر یکدیگر آشکار می شود و همه می فهمند که فلان مجرم چه کاره بوده است. بله ممکن است چنین اتفاقی در قیامت بیفتد ولی از این تعبیر به صورت صریح چنین چیزی بدست نمی آید.

نکته ۱۱ : نمى دانم آیۀ فَمَا لَهُ مِن قُوَّهٍ وَ لَا نَاصِرٍ را با آنچه که از شفاعت در ذهن ما است چگونه باید سازگار کرد؟ در ذهن ما این است که ائمه در روز قیامت ما را یاری می کنند و یاور ما هستند در حالی که این آیه می گوید در آن روز یاوری وجود ندارد.

حال ممکن است کسی بگوید یعنی در روز قیامت شفاعتی وجود ندارد؟

در این رابطه باید گفته شود که اولا در مورد معنای شفاعت اختلاف نظر وجود دارد و حتی برخی قائلند شفاعت مربوط به ارتقاء درجه است. ولی از این نظر که بگذریم شفاعت جدای از اعمال ما نیست. طبق این آیه از سورۀ طارق هیچ قوت و ناصری که جدای از اعمال انسان بتواند به انسان کمک کند وجود ندارد ولی اینکه خود اعمال ما موجب شفاعت بشود می تواند صحیح باشد. پس شفاعت از اعمال ما ناشی می شود و اعمال ما باید آنقدر خوب باشد تا قانون شفاعت شامل حال ما شود.

احتمال دیگر اینکه ممکن است کسی بگوید تعبیر فَمَا لَهُ مِن قُوَّهٍ وَ لَا نَاصِرٍ مربوط به یکی از موقف های قیامت است یعنی مربوط به موقف یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائرُ است و شفاعت مربوط به موقف های بعدی است.

احتمال دیگر این است که فَمَا لَهُ مِن قُوَّهٍ وَ لَا نَاصِرٍ به این معناست که انسان در برابر خدا و مستقل از او ، قدرت و ناصری ندارد نه اینکه خود خدا از جانب خود قدرت و ناصری برای او قرار دهد.

به هر ترتیب پیرامون بحث شفاعت ابهامی در آیات قرآن دیده می شود که باید با دید خوف و رجاء به آن نگریست. برای توضیح بیشتر راجع به شفاعت می توانید به تفسیر آیۀ ۴۸ سوره بقره از همین قلم مراجعه کنید.

نکته ۱۲ : آسمانِ دارای رجعت و برگشت که در آیۀ ۱۱ سوره طارق به آن اشاره شده است ممکن است چند معنا داشته باشد :

الف) در تفسیر پرتوى از قرآن از آقاى طالقانى آمده است :

از شواهد علم ستاره‏شناسى باین نتیجه رسیده‏اند که پس از دوره تکامل و انفجار، از ترکیب عناصرى که از آنها در فضا پراکنده میشود، با گاز بین ستارگان، نطفه ستاره‏هاى تازه‏اى بسته میشود، باین ترتیب فضاى آسمان و جرم آن و تکوین ستارگان پیوسته در حال برگشت بصورت کامل و بازگشت بماده اول است: «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ». رجوع شود به بخش دوم از کتاب مجموعه علمى جهان. (پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۳۳۵)

ب) اینکه باران در واقع برگشت همان آب های روی زمین است می تواند وجه دیگری از تفسیر آیه باشد.

ج) بازگشت کرات آسمانی در سیر حرکت خود به محل ابتدایی معنای دیگری از وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الرَّجْعِ است.

البته چه بسا برگشت های دیگری نیز در آسمان وجود داشته باشد که ما از آن بی خبریم.

نکته ۱۳: ضمیر در تعبیر إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ را غالب مفسرین به قرآن برگردانده اند ولى در این فرض ، ربط بین این آیه که جواب قسم است با خود قسم ها چندان معلوم نیست یعنى معلوم نیست که قول فصل بودن قرآن چه ارتباطى با وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الرَّجْعِ(۱۱) وَ الْأَرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ(۱۲) دارد؟

بنده نظرم این است که ضمیر در إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ به آیات ۸ و ۹ و ۱۰ برمی گردد. خداوند در این سه آیه سه مطلب گفته است :

الف) خدا قدرت دارد که انسان را پس از مرگ برگرداند.

ب) خدا در روز قیامت اسرار درونی انسان ها را آشکار می کند.

ج) در روز قیامت ، انسان در برابر خدا قدرت و ناصری ندارد.

حال خداوند برای اثبات این مطلب ، به آسمان و زمین اشاره می کند. وقتی آسمان با این عظمت که خلقتش طبق آیۀ ۲۷ سوره نازعات عظیم تر از انسان است دارای رجعت است چطور ممکن است خداوند نسبت به رجعت انسان قادر نباشد. به تکرار کلمۀ رجعت در آیات ۸ و ۱۱ توجه کنید.

همچنین وقتی خداوند زمین را می شکافد و چیزهای مخفی درون آن را بیرون می آورد دلالت می کند که می تواند اسرار درون انسان را نیز خارج کند و همچنین دلالت می کند که خدا می تواند زمین را بشکافد و در روز قیامت انسان را از آن خارج کند.

همچنین وقتی زمین با این محکمی ، شکافته می شود و نمی تواند در برابر خدا از خود مقاوتی نشان دهد انسان نیز در روز قیامت هیچ مقاوتی نمی تواند از خود نشان دهد.

به هر ترتیب به نظر بنده باید ارتباط آیات را دقت داشت نه اینکه بدون توجه از آیات عبور کرد. مبنای ما این بوده است که قسم هایی که در قرآن به غیر خدا خورده شده است برای تأکید جواب قسم نیست بلکه برای اثبات جواب قسم است و در این صورت حتما باید بین قسم ها و جواب آنها ارتباط باشد. بله ، اگر کسی این قسم ها را صرف تأکید بداند نیازی به ارتباط دادن قسم و جواب قسم ندارد اگر چه طبق این مبنا نیز بی ارتباط بودن قسم و جواب قسم جالب به نظر نمی رسد.

حال طبق مبنای ما ، اگر کسی می خواهد ضمیر در إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ را به قرآن برگرداند باید بین این تعبیر و تعابیر آیات ۱۱ و ۱۲ ارتباطی منطقی ایجاد کند. حال ببینید می توانید چنین ارتباطی ایجاد کنید یا نه؟

البته ما نمی گوییم چیزهایی که در اینجا بیان می کنیم حتما صحیح است بلکه تنها احتمالاتی که به ذهنمان می رسد را بازگو می کنیم و الا در واقع باید بگوییم : وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ یعنی حقیقت این آیات را جز خدا کسی نمی داند.

نکته ۱۴ : از نکتۀ قبل و اینکه خدا ما را به آسمانِ ذات الرجع و زمینِ ذات الصدع رجوع می دهد می فهمیم که به طور کلی خداوند در قرآن ، انسان را خیلی زیاد به طبیعت رجوع می دهد. به نظر می رسد با نگاه به طبیعت به خیلی چیزها می توان دست یافت ولی متأسفانه ما از آن غافلیم. حتی در بین اهل علم و حوزویان نیز آنقدر که به فلسفه و استدلالات عقلی بها داده می شود راجع به طبیعت کار نمی شود. به نظر می رسد که با رجوع به طبیعت هم می توان به توحید رسید و هم به معاد. پس سعی کنیم بیشتر با طبیعت مرتبط شویم مثلا به زمینی که شکاف برمی دارد و گیاه از آن خارج می شود بیشتر دقت کنیم.

نکته ۱۵ : آیات إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ(۱۳) وَ مَا هُوَ بِالهَْزْلِ(۱۴) مى خواهد بگوید اینکه در قیامت انسان برمى گردد و به حسابش رسیدگى مى شود گفتار نهایى و جداکننده حق و باطل است و شوخى نیست. پس اینکه براى عده اى قیامت یک شوخى است و طبق آیه ۸ سوره سبأ بیان کننده آن را دیوانه مى دانند صحیح نیست.

نکته ۱۶ : در رابطه با فرق بین مکر و کید در کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏۱۰، ص: ۱۴۳ به نقل از کتاب الفروق چنین آمده است :

و الفرق بین الکید و المکر: أنّ المکر مثل الکید فی أنّه لا یکون إلّا مع تدبّر و فکر، إلّا أنّ الکید أقوى من المکر، و الشاهد أنّه یتعدّى بنفسه، و المکر یتعدّى بحرف، فیقال: کاده یکیده، و مکر به، و لا یقال مکره، و الّذى یتعدّى بنفسه أقوى. و المکر أیضا تقدیر ضرر الغیر من أن یفعل به، و إنما یکون مکرا إذا لم یعلمه به. و الکید اسم لإیقاع المکروه بالغیر قهرا سواء علم أو لا. و الشاهد قولک فلان یکایدنى، فسمّى فعله کیدا و إن علم به، و أصل الکید المشقّه و منه یقال فلان یکید لنفسه، أى یقاسى المشقّه. و منه الکید لإیقاع ما فیه من المشقّه.

در این متن دو تفاوت برای مکر و کید بیان شده است :

الف) کید از مکر قوی تر است.

ب) مکر مربوط به موردی است که طرف مقابل اصلا از آن اطلاع نداشته باشد ولی کید مربوط به تدبیر و حیله ای است که ممکن است طرف مقابل از آن اطلاق نیز داشته باشد.

نکته ۱۷ : تعبیر فَمَهِّلِ الْکَافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْدَا تعبیر بسیار زیبایى است که در آن سه مرتبه دستور به مهلت دادن داده شده است که البته این سه دستور تفاوت های ریزی با هم دارند. مَهِّلِ از باب تفعیل است که طبق آنچه که ذیل آیۀ ۳ سوره آل عمران آمده است این باب ، قوت بیشتری را نسبت به باب افعال می رساند. پس مَهِّلِ یعنی اینکه به شدت به کفار مهلت بده. این مرحلۀ اول مهلت دادن به کفار است. مرحلۀ دومش را با تعبیر أَمْهِلْهُمْ رسانده است که قوتش از مَهِّلِ کمتر است. مرحلۀ سوم را نیز با تعبیر رُوَیْدَا رسانده است که این کلمه نیز به معنای مهلت دادن است و البته چون به صورت اسم مصغرآمده است مهلت خیلی اندک را می رساند که قوتش از أَمْهِلْهُمْ نیز کمتر است.

پس در این آیه به سه مرحله از مهلت اشاره شده است : مهلت بلند مدت ، مهلت میان مدت و مهلت کوتاه مدت

اگر به کفار مهلت داده شود آرام آرام متوجه خواهند شد کیدهایشان ثمره ای ندارد. اگر کمی به آنها مهلت داده شود می فهمند که موقعیتشان با همۀ کیدهایی که می کنند در خطر قرار گرفته است. باز اگر به آنها مهلت داده شود شاهد از دست دادن موقعیت هایشان خواهند بود. و اما اگر بیشتر به آنها مهلت داده شود و مثلا تا مرگ یا برزخ یا قیامت به آنها مهلت داده شود همه چیز را خواهند فهمید.

کفار مکه نیز همۀ این مراحل را مشاهده کردند. آرام آرام فهمیدند که حضرت محمد در جامعه جا باز می کند. بعد از مدتی شاهد شکست خود در جنگ ها از مسلمین بودند و پس از مدتی نیز شاهد فتح مکه بودند.

به هر ترتیب باید به کفار مهلت داد تا مرحله به مرحله متوجه شوند که نمی توانند با حق مبارزه کنند. نباید در مقابل کفار عجله کرد و به کارهای غیر عاقلانه دست زد.

به هر ترتیب در آیۀ آخر سوره طارق سه مرتبه دستور به مهلت دادن داده شده است که اشاره به انواع مهلت دارد.

ترجمۀ دقیق تعبیر فَمَهِّلِ الْکَافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْدَا چنین است :

مهلت شدید به آنها بده ، مهلت به آنها بده ، اندکی مهلت به آنها بده.

این نکته نیز دقت شود که دستور به مهلت دادن به کفار علاوه بر اینکه ممکن است برای این باشد که کفار عاقبت کارهای خود را ببینند ممکن است برای این نیز باشد که آنها متذکر شوند و به حق روآورند. پس کفار را باید تا جایی که ممکن است مهلت داد تا متذکر شوند.

این مطلب نیز قابل تأمل است که مهلت دادنی که در آیۀ آخر سورۀ طارق آمده است ممکن است زمانی باشد و ممکن است کِیفی هم باشد به این معنا که اشاره به انواع صبر در برابر کفار دارد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*