خانه / تفسیر / تفسیر سوره ی بقره، آیات ۶ تا ۲۰

تفسیر سوره ی بقره، آیات ۶ تا ۲۰

تحلیل المعانی فی تفسیر المثانی

مشتمل بر تفسیر سوره ی بقره، آیات ۶ تا ۲۰

مقدمه

و اما در تفسیر این آیات به تفاسیر متعددی از قرآن رجوع شده است که در زیر نام مهمترین این تفاسیر که بیشترین رجوع را به آنها داشته ام آورده می شود:

تفسیر الفرقان – روح المعانی – الوسیط – المیزان – نمونه – کوثر – آسان – روشن – التحریر و التنویر – من وحی القرآن – کاشف – التحقیق فی کلمات القرآن الکریم – هدایت – البلاغ – لمحات فی تفسیر القرآن الکریم

در این مجموعه که تفسیر آیات ۶ تا ۲۰ سوره بقره است نظریات جدیدی راجع به آیاتِ مربوطه و به طور کلی راجع به برخی از مبانی دینی داده شده است. از خواننده تقاضا مندم با دقت، مطالب را مطالعه کند و هر انتقاد و پیشنهادی دارد آن را به نگارنده تذکر دهد.

آیه ۶:

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ(۶)

نکته ۳۲: اگر این آیه و آیه ى بعد از آن را با توجه به سیاق مورد نظر قرار دهیم مربوط به کافرانى است که در برابر خدا و پیامبر مى ایستند.

حال دقت  کنید که مبنایى در تفسیر قرآن وجود دارد به عنوان (حجیت فرازهاى قرآن) که مى گوید یک جمله مى تواند خارج از سیاق نیز معنا داشته باشد. (براى آشنایى با این مبنا مى توانید به کتاب ژرفایى قرآن از احمد عابدینى مراجعه کنید.)

حال با توجه به این مبنا مى توان گفت این آیه و آیه ى بعد از آن مربوط به هر کسى است که حق را مى پوشاند اگر چه مسلمان باشد. در واقع عبارت الَّذِینَ کَفَرُواْ را می توان از معنای اصطلاحی خودش خارج کرد و به معنای لغوی گرفت. (دقت کنید که لغت کفر به معنای پوشاندن است)

اگر مسلمانى انتقاد پذیر نبود و حاضر به قبول اشتباه خود نبود او هم مصداق کافر به معنای لغوی است و مى توان راجع به او دقیقا آیات ۶ و ۷ را بکار برد.

مردى که در خانه حرف حق همسرش را نمى پذیرد او نیز مصداق کافر است.

پس مواظب باشیم که ما کافر نباشیم. اگر کسى در امور دینى به ما انتقاد کرد و اشکال گرفت که مثلا فلان کار صحیح نیست، در صورتی که حرف او صحیح باشد ما باید بپذیریم و الا ما نیز مصداقى از کافر هستیم.

امروزه باید قبول کرد که برخى از کارهایى که ما به نام دین انجام مى دهیم صحیح نیست. حال اگر کسى گفت چنین کارهایى اشتباه است ما باید بپذیریم. برخى افراد در برابر این اشتباهات مى گویند ما یک عمر است که چنین کارهایى را کرده ایم و از پدران ما به ما رسیده است و دیگر حاضر نیستیم آن را ترک کنیم. چنین حرف هایى صحیح نیست و از کفر ناشى مى شود.

اتفاقا کافرین در زمان پیامبران الهى نیز همین حرف ها را مى زدند. در سوره انبیاء آمده است:

إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَاذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتىِ أَنتُمْ لهَا عاَکِفُونَ(۵۲) قَالُواْ وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا لهَا عَابِدِینَ(۵۳)

ترجمه:  [یاد کن‏] زمانى را که ابراهیم به پدرش و قومش گفت: این مجسمه‏هایى که شما ملازم پرستش آنها شده‏اید، چیست؟ (۵۲) گفتند: پدرانمان را پرستش کنندگان آنها یافتیم [لذا به پیروى از پدرانمان آنها را مى‏پرستیم!!] (۵۳)

خلاصه اینکه باید مواظب باشیم که ما مسلمانانى کافر صفت نباشیم. باید سعی کنیم همیشه درونمان برای قبول حق آماده باشد. نباید خود را حق محض بدانیم و دیگرا را باطل محض بپنداریم.

در قرآن راجع به افرادی که حق را به راحتی قبول می کنند در آیه ۱۲۵ سوره انعام آمده است:

فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشرَحْ صَدْرَهُ لِلْاسْلَامِ یعنى پس کسى را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه‏اش را براى [پذیرفتن‏] اسلام(حق) مى‏گشاید.

باید سعی کنیم شرح صدر پیدا کنیم و حق را به راحتی بپذیریم.

در اینجا به حدیثی اشاره می کنیم که اگر چه از لحاظ سندی تعریفی ندارد ولی به هر حال مطالبش عقلایی است و با بحث ما نیز مرتبط است.

در کتاب بحار الأنوار، ج‏۷۴، ص: ۲۰۳ از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که:

دانای واقعی کسی است که به این شناخت رسیده که آنچه می داند در مقایسه با آنچه نمی داند اندک است و بدین جهت خود را نادان می شمارد و با شناخت دقیق میزان مجهولات خود، تلاش او برای تحصیل علم فزونی می یابد. بر این اساس دانای واقعی همیشه در جستجوی دانش و علاقه مند به تحصیل و استفاده از آگاهی است و برای اهل دانش فروتنی می کند و رأی خود را متهم می داند و ملازم با سکوت است و از خطا حذر می کند و از آن شرمگین می شود و اگر چیزی برای او مطرح شود که شناختی به آن ندارد آن را انکار نمی کند چون میزان مجهولات خود را می داند و نادان واقعی کسی است که خود را به آنچه نمی داند دانا بشمرد و به رأی و نظر خود اکتفا کند و در نتیجه همیشه از دانایان واقعی دوری گزیند و بر آنها خرده گیری و عیبجویی کند و مخالفان خود را تخطئه نماید و اموری را که برای او مجهول است گمراه کننده داند و هنگامی که اموری بر او عرضه شود که شناختی به آنها ندارد آنها را انکار کند و دروغ پندارد و به دلیل نادانی گوید: من چنین چیزی را نمی شناسم، فکر نمی کنم چنین باشد، گمان نمی کنم چنین چیزی بشود، تا کنون کی چنین بوده؟ این اظهارات بدان جهت است که او به نظر خود اعتماد دارد و شناخت او به نادانی خویش اندک است.

با توجه به توضیحات گفته شده فهمیدیم که کفر فقط مربوط به بی دین ها نیست بلکه ممکن است دین داران نیز کافر باشند. اتفاقا در طول تاریخ موارد بارزی از کفر دین داران مشاهده شده است که برای دین داران می تواند درس عبرتی باشد.

خوب است در اینجا به آیه ۸۹ سوره بقره اشاره اى داشته باشیم. توضیح اینکه بنى اسرائیل در طول تاریخ خود، هر گاه که با مشرکان و بت پرستان روبرو مى‏شدند به آنها خبر مى‏دادند که به زودى پیامبرى با این مشخصات خواهد آمد و ما با پیروى از او بر شما پیروز خواهیم شد و با ظهور او شرک و بت پرستى از میان خواهد رفت و توحید و خداشناسى جایگزین آن خواهد بود و جبهه توحید تقویت خواهد شد و اصلا به این خاطر به مدینه آمده بودند که در تورات بشارت داده شده بود که پیامبر خاتم درچنین محلى ظهور پیدا مى کند.

یهود همواره با این امید زندگى مى‏کرد و پیروزى نهایى خود بر مشرکان و بت پرستان را در عهد ظهور آن پیامبر مى‏دید و بارها از این آرمان بزرگ دم زده بود  و حتى اوصاف و علامتهاى آن پیامبر موعود را در مناسبتهایى بیان کرده بود. ولى متأسفانه چون آن پیامبر که کسى جز حضرت محمد (ص) نبود، ظهور کرد و آنها را به سوى خود فرا خواند آنها به خاطر منافع شخصى خود به آن پیامبر کافر شدند و از او روى برتافتند و این در حالى بود که آنها به خوبى آن حضرت را شناخته بودند و علایم و اوصاف پیامبر موعود را که در تورات خوانده بودند، در وجود او یافته بودند و به وضوح مى‏دانستند که محمد همان موعود تورات است و موسى است.

در آیه ۸۹ سوره بقره این مطلب به خوبى توضیح داده شده است: وَ لَمَّا جَاءَهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَ کاَنُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلىَ الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ  فَلَعْنَهُ اللَّهِ عَلىَ الْکَفِرِینَ‏

ترجمه: و هنگامى که براى آنان از سوى خدا کتابى [چون قرآن‏] آمد که تصدیق کننده توراتى است که با آنان است، و همواره پیش از نزولش به خودشان [در سایه ایمان به آن‏] مژده پیروزى بر کافران مى‏دادند، پس [با این وصف‏] زمانى که قرآن [که پیش از نزولش آن را با پیشگویى تورات مى‏شناختند] نزد آنان آمد، به آن کافر شدند پس لعنت خدا بر کافران باد.

پس می فهمیم همان ها که (اللهم عجل لولیک الفرج) می گفتند در برابر ولی خدا ایستادند. این مطلب را گفتیم تا مواظب باشیم ما دوباره اشتباه یهود را تکرار نکنیم. ما که دائما از امام زمان سخن می گوییم و برای فرج او دعا می کنیم و عقیده داریم او نجات دهنده ی بشریت است آیا ممکن است در هنگام ظهور، خودِ ما جلوی او بایستیم و حرف او را نپذیریم؟

خوب است راجع به این مطلب فکر کنید و همچنین تأمل کنید که چه عواملی موجب چنین رویکردی می شود؟

آیه ۷:

خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ  وَ عَلىَ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ  وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ(۷)

نکته ۳۳: این آیه در واقع تعلیلى براى آیه ى قبل است و مى خواهد بگوید علت اینکه کفار ایمان نمى آورند این است که منابع شناخت آنها از کار افتاده است.

انسان از سه طریق به شناخت مى رسد: یا از طریق فهم و تعقل و تفکر و حس درونى به مطلبى پى مى برد. یا از طریق گوش و شنیدن مطلبى برایش ثابت مى شود.  یا با دیدن، امرى را مى پذیرد.

حال اگر این سه منبع شناخت از کار بیفتد طبیعتا راه ورود حق بسته مى شود.

نکته ۳۴: ختم به معناى مهر زدن است که کنایه از بسته شدن است و قلب به معناى مرکز ادراک درونى است که عقل و همچنین شهودِ صحیح را مى تواند شامل شود.

نکته ۳۵: دقت کنید که گوش و چشم در صورتی جزو منابع شناخت هستند که با عقل مرتبط باشند چرا که بالاخره تحلیل چیزهای شنیدنی و دیدنی با عقل است. بنابراین منظور از عقل که به عنوان اولین منبع شناخت در این آیه ذکر شده است با توجه به اینکه در برابر گوش و چشم آمده است عقلی نیست که با چشم و گوش مرتبط است بلکه عقلی است که فی نفسه منبع شناخت است و کاری به چیزهای شنیدنی و دیدنی ندارد.

نکته ۳۶: چرا در این آیه مهر زدن بر قلب به خدا نسبت داده شده است؟ آیا خداوند عمدا می خواهد گروهی گمراه شوند و حق، وارد به قلبشان نشود؟ همین سوال راجع به جملات دیگری که در قرآن هست نیز مطرح است. جملاتی مثل: إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ(رعد-۲۷) یعنى خدا هر که را بخواهد گمراه مى‏کند.

در این زمینه باید گفته شود که در طول تاریخ گروهى نتوانستند خدایى را تصور کنند که منبع تمام عالم هستى چه شرور و چه خیرات باشد در نتیجه قائل به دو خدا شدند. یکى خداى خوبى ها و یکى خداى بدى ها.

دین اسلام که برترین توحید را دارد هم خوبى ها را از ناحیه ى خدا مى داند و هم بدى ها را. حال در قرآن چنین عباراتى بکار رفته است تا اشاره اى به این مطلب داشته باشد که بدى ها نیز از ناحیه ى خداست. پس بکار بردن چنین جملاتى محکم کردن توحید است.

و اما راجع به معنای این جملات باید گفته شود که چنین جملاتی می خواهد بگوید خداوند متعال در عالم هستی سیستم و قواعدی قرار داده است که هدایت و ضلالت انسان ها نیز تحت همین سیستم است. اگر انسانی هدایت را انتخاب کرد سیستم، او را به همان سمت می برد و اگر انسان با اختیارش ضلالت را انتخاب کرد سیستم او را به همان سمت می برد و چون سیستم را خدا قرار داده است می توان عملکرد این سیستم را به خدا منسوب کرد. خلاصه اینکه در دنیا هم مسیر خوبی فراهم است و هم مسیر بدی و اگر کسی مسیر بدی را انتخاب کرد خدا جلوی او را نمی گیرد و حتی به صورتی دنیا را خلق کرده است که اگر مسیر بدی را طی کند اتفاقا مسیر، کاملا برای او آماده و مهیا است و از این باب است که بدی ها نیز به خدا نسبت داده می شود.

در تفسیر نمونه همین معنا به این گونه توضیح داده شده است:

اگر مى‏بینیم اینها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که خداوند این خاصیت را در اینگونه اعمال نهاده است. (تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۸۴)

می توان برای تأیید این حرف به آیاتی از سوره لیل اشاره کنیم که می فرماید:

وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ اسْتَغْنىَ‏(۸) وَ کَذَّبَ بِالحْسْنىَ‏(۹) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى‏(۱۰)

و اما کسى که [از انفاق ثروت‏] بخل ورزید و خود را بى‏نیاز نشان داد (۸) و وعده نیکوتر را تکذیب کرد، (۹) پس او را براى راه سخت و دشوارى [که سلب هرگونه توفیق از اوست‏] آماده مى‏کنیم و این راه را برای او هموار می کنیم، (۱۰)

از این آیه بدست مى آید که گروهى به راحتى راه سختى و گمراهى را طى مى کنند و خداوند آن راه را برای طالبان آن هموار می کند.

نکته ۳۷: فرق بین مهر زدن (ختم) با پرده (غشاوه) ظاهرا این است که مهر شدنِ منابع شناخت مرحله ای بالاتر از قرار گرفتن پرده بر روی منابع شناخت است. اگر بر روی منابع شناخت پرده کشیده شده باشد هنوز امیدی هست که این پرده کنار رود و شخص، به شناخت برسد ولی اگر منابع شناخت مهر شده باشد دیگر باز شدن آن به راحتی ممکن نیست.

از همینجا مشخص می شود که صفات بیان شده در این آیه و آیه ی قبل تا وقتی است که کفار، صفت الَّذِینَ کَفَرُواْ را داشته باشند ولی اگر واقعا از این صفت دست بردارند مهر قلب از بین می رود و پرده ها نیز از پیش روی آنها کنار می رود.

پس ما نباید فکر کنیم کسی که کافر است تا ابد کافر می ماند. خیر، تا وقتی که صفت کفر را در وجود خود نگه دارد دارای صفاتی است که در آیه ۶ و ۷ آمده است ولی ممکن است واقعا دست از کفر بردارد.

الفاظ این آیات به صورتی بیان شده است که احتمال بازگشت را در کافران داده است. بله، از آیاتی مثل آیه ۹۰ سوره آل عمران و ۱۳۷ سوره نساء شاید بتوان استفاده کرد که برخی کافران اصلا به بازگشتشان امید نیست.

نکته ۳۸: در این آیه ختم مربوط به قلوب است و غشاوه(پرده) مربوط به ابصار. حال بحثى است که سمع را با ختم معنا کنیم یا با غشاوه‏؟ آیا عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ باید با عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ معنا شود یا با َ عَلىَ أَبْصَرِهِمْ‏؟

ممکن  است کسى بگوید آیه ۲۳ سوره جاثیه دلالت دارد که عَلىَ سَمْعِهِمْ باید با عَلىَ قُلُوبِهِمْ معنا شود. در این آیه آمده است:

أَ فَرَءَیْتَ مَنِ اتخَّذَ إِلَاهَهُ هَوَئهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلىَ‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىَ‏ سمَعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىَ‏ بَصَرِهِ غِشَاوَهً یعنى آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افکنده است؟

در این آیه مشاهده مى کنید که ختم براى سمع و قلب آمده است و غشاوه براى بصر آمده است و این دلالت دارد بر اینکه عَلىَ سَمْعِهِمْ در آیه مورد بحث باید با عَلىَ قُلُوبِهِمْ معنا شود.

اشکال بنده به جواب فوق این است که درست است که در آیه ۲۳ سوره جاثیه قلب و سمع به همراه هم آمده اند ولی این دلیل نمی شود که در آیات دیگر نیز همین گونه باشد. هر آیه می توان مطلب خاص خود را داشته باشد.

در آیه ی مورد بحث باید گفته شود که نحوه ى چینش کلمات در این آیه به صورتى آمده است که مى توان آن را متفاوت فهمید.

خداوند می توانست در این آیه یکی از (عَلىَ‏) های دوم و سوم را حذف کند تا عبارت صریح شود ولی چنین نکرده است. اگر عبارت به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ) بود یک جور معنا می شد و اگر به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و ابصارهم غشاوه ) بود جور دیگری معنا می شد اما عبارت به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ) آمده است تا هر دو معنا و شاید معناهای دیگر را برتابد.

این خصوصیت قرآن است که جملاتش به صورتی بیان شده است که می توان آن را مختلف فهمید. پس به نظر می رسد که اختلاف فهم یکی از دلایلش خود قرآن است و از خود قرآن ناشی شود. پس لازم نیست جلو فهم های مختلف را بگیریم. افراد مختلف با فهم های گوناگون و البته در چهار چوب مشخص می توانند سراغ قرآن بیایند و طبق وسع خود از آن برداشت کنند. برای توضیح بیشتر در این زمینه می توانید به مقاله ی (اختلاف، بهتر از اتحاد و شک، بهتر از یقین) از همین قلم مراجعه کنید.

حال در ادامه به انواع معانی که از این آیه بدست می آید اشاره می کنیم. معانی مختلف به مراحل مختلف و گوناگونِ دوری از حق اشاره دارد که برخی از آنها درجات پایین است و برخی بالاترین درجات. دقت کنید که برخی از معانی با ظهور آیه بیشتر سازگار است و برخی کمتر. خود این مطلب نیز نکته دارد. آن معانی که با ظهور آیه سازگاری بیشتر دارد دارای مصادیق بیشتر و آن معانی که با ظهور آیه کمتر سازگار است دارای مصادیق کمتری است.(در این زمینه می توانید به تفسیر داستان اصحاب کهف از همین قلم، ذیل آیه ۲۱ سوره کهف رجوع کنید)

و اما در ادامه به این معانی اشاره می کنیم:

معنای اول: خداوند بر قلب و بر سمع کافران ختم زد و بر چشم آنها پرده ای وجود دارد.

طبق این معنا، قلب و سمع مهر شده ولی چشم مهر نشده بلکه بر آن پرده افکنده شده است. پس راه نفوذ از طریق چشم بر آنها بیشتر وجود دارد چون چشم مهر نشده بلکه پرده ای روی آن قرار گرفته است که ممکن است در مواردی این پرده کنار رود.

گروهی از افراد اصلا از ادراک خود و گوش خود استفاده نمی کنند مثلا راجع به دین اصلا نمی اندیشند و به مبلغین دین نیز گوش نمی دهند ولی ممکن است با مشاهده ی یک صحنه، ناگهان متذکر شوند. مثلا ممکن است شخصی با دیدن یک میت متذکر شود اگر چه ده ها منبر هم روی او تأثیر ندارد.

پس یک گروه از کافران با اینکه از طریق قلب و سمع راه نفوذی به آنها نیست و از طریق چشم نیز مانعی برای نفوذ به آنها وجود دارد ولی به هر حال مانعی که جلو چشم است از مانعی که جلو قلب و سمع است نازک تر است.

پس طبق این معنا هنوز امیدی برای برگشت کفار وجود دارد.

معنای دوم: خداوند بر قلب آنها مهر زد و بر گوش و چشم آنها پرده ای وجود دارد.

کافرانی که مصداق این معنا از آیه هستند با گروه قبل، فرقشان این است که موانع پیش روی آنها برای شناخت حق کمتر است چرا که سمع آنها بر خلاف گروه قبل مهر نشده است.

تذکر: دو معنای گفته شده ظهور بیشتری در آیه دارد و طبیعتا دارای مصادیق بیشتری است ولی معنای دیگری نیز در آیه محتمل است که البته چون احتمالش کمتر است، طبیعتا دارای مصادیق کمتری می باشد و آن اینکه بگوییم سه عبارت عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ  وَ عَلىَ أَبْصَارِهِمْ یک بار با خَتَمَ معنا شوند و یک بار با غِشَاوَهٌ و دو جمله از آن نتیجه شود:

الف) خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلىَ أَبْصَرِهِمْ یعنی خدا بر سه منبع شناخت آنها مهر زده است که این بدترین نوع کفر است.

ب) عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلىَ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ یعنی بر سه منبع شناخت آنها پرده افکنده شده است که این نازل ترین نوع کفر است که بر هیچ یک از منابع شناخت مهر زده نشده است.

البته همچنانکه گفته شد چون این احتمال، احتمال ضعیف تری است طبیعتا در واقعیت خارجی این دو گروه کمتر، وجود دارند.

نکته ۳۹: بنده ندیدم که مفسری آیه را اینگونه معنا کند. بنابراین مطالبی که در اینجا گفته شد، نظر جدیدی است که راجع به این آیه گفته شده است. خواننده ی محترم به راحتی آن را قبول نکند و راجع به صحت آن تحقیق کند.

نکته ۱/۳۹: در قرآن براى اشاره به اینکه برخى انسان ها منبع شناختشان از کار افتاده است از واژه هاى متعددى استفاده شده است:

الف) طبع: کَذَالِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ(روم-۵۹) این گونه خداوند بر دلهاى آنان که آگاهى ندارند مهر مى‏نهد!

ب) ختم: خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ(بقره-۷) خدا بر دلهاى آنان مهر نهاده است.

ج) رین: کلاَّ بَلْ رَانَ عَلىَ‏ قُلُوبهِم مَّا کاَنُواْ یَکْسِبُونَ(مطففین-۱۴) چنین نیست که آنها مى‏پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دلهایشان نشسته است!

د) غشاوه و پرده:  وَ عَلىَ أَبْصَرِهِمْ غِشَاوَهٌ(بقره-۷) و بر چشمهایشان پرده‏اى افکنده شده است.

به نظر مى رسد که بین این واژه ها تفاوت وجود دارد. بنده با تحقیقاتى که در کتب لغت انجام دادم به این نتیجه رسیدم که این واژه ها اشاره به مراحل و درجات مختلفِ از کار افتادن دستگاه معرفت دارد.

بالاترین درجه، طبع است که از طبیعت مى آید انگار که شخص، طبیعتش به گونه اى شده است که دستگاه معرفتش از کار افتاده است. ختم مرحله اى پایین تر از طبع است چرا که اشاره دارد که دستگاه معرفت به پایان کارش رسیده است (ختم  به معناى پایان است) اگر چه طبیعتش کاملا عوض نشده است. رین مرحله اى پایین تر از ختم و بالاتر از غشاوه است. غشاوه به معناى پرده است که در برابر دستگاه ادراکى انسان قرار گرفته است. پرده ممکن است کنار رود و به همین خاطر اگر کسى به مرحله ى غشاوه رسیده باشد امید برگشت در او زیاد است چرا که کارش به ختم و طبع نرسیده است. حال پرده اى که در برابر دستگاه ادراکى است گاهى اوقات پرده ى زخیمى است که کنار رفتن آن مشکل است که این مى شود رین. در کتاب التحقیق راجع به معناى لغت رین آمده است:

انّ الأصل الواحد فی هذه المادّه: هو غشاء مع الغلبه …. فالرین یلاحظ فیه مفهوم الغشاء مع الغلبه و الحاکمیّه، و هو أشدّ من الغشاء یعنى به معناى پرده اى است که در پوشاندن غلبه دارد.

پس مى فهمیم که واژه هاى مختلفى که در قرآن آمده است هریک داراى نکته است و اشاره به مراحل مختلفِ از کار افتادن دستگاه ادراکى انسان دارد و از درجه ى بالا به پایین به این ترتیب مى باشند: طبع – ختم – رین – غشاوه

نکته ۲/۳۹: کفار که منابع شناختشان از کار افتاده پس چه توقعی از آنها هست که به حق رو آورند؟ کسی که واقعا حق را درک نمی کند نباید از او توقع داشت که حق را بپذیرد.

در جواب این سوال باید گفته شود که از کار افتادن منابع شناخت به معنای این نیست که اصلا هیچ حقی را درک نمی کنند بلکه منظور، قبول نکردن حق است و چون حق باید از طریق منابع شناخت قبول شود وقتی قبول نشود انگار که از کار افتاده است. پس منظور از اینکه منابع شناخت از کار می افتد این است که حق در آن نفوذ نمی کند نه اینکه کفار اصلا حق را نمی فهمند. بالاخره کفار از طریق عقل و چشم و گوش ظاهری حق را درک می کنند ولی این درک حق که در ظاهر صورت گرفته است تا وقتی که به قلب و چشم و گوش باطنی نرسد تسلیم در برابر حق صورت نمی گیرد. پس منظور از آیه ی مورد بحث که می گوید قلب و گوش و چشم آنها از کار افتاده این است که آن منابعی که روح تسلیم را در انسان زنده نگه می دارد از کار افتاده اند.

کفار عقل دارند و با عقل خود حق را درک می کنند ولی قلب آنها که منبع تسلیم در برابر حق است از کار افتاده است و همین مطلب سرّ بکار بردن قلب به جای عقل در آیه ی مورد بحث است.

نکته ۴۰: در آیه از سمع استفاده شده است در حالى که اذن نیز معناى گوش مى دهد.  همچنین از بصر استفاده شده است در حالى که عین نیز معناى چشم دارد. مى توان در تفاوت این کلمات چنین گفت:

بصر به چشم گفته مى شود به اعتبار اینکه از طریق آن، انسان به بصیرت و دقت نظر مى رسد.

سمع نیز به گوش گفته مى شود به اعتبار اینکه مطلبى را ادراک و فهم کند.

پس لغت بصر و سمع ادراک و فهم را مى رسانند بر خلاف لغت اذن و عین که تنها به عضو خاص اشاره دارند.

در آیه ۱۷۹ سوره اعراف مى توان تفاوت این لغات را به خوبى فهمید. در این آیه آمده است:

لهُمْ أَعْینُ‏ لَّا یُبْصِرُونَ بهَا وَ لهُمْ ءَاذَانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بهِا یعنى براى آنها چشمهایى است که بدان نمى‏بینند و گوشهایى است که بدان نمى‏شنوند.

در این آیه از ۴ لغت عین و بصر و اذن و سمع استفاده شده است و با دقت در معناى آیه همان مطلبى که گفتیم برداشت مى شود.

پس متوجه می شویم اینکه در آیه هفتم سوره بقره از لغات سمع و بصر استفاده شده است بی دلیل نیست بلکه اشاره به گوش و چشمی دارد که منبع شناخت هستند و چون آیه ی مورد بحث راجع به منابع شناخت است به خصوص از این لغات استفاده شده است.

نکته۴۱: چرا در این آیه و آیات دیگر، سمع به صورت مفرد آمده است ولی قلب و بصر به صورت جمع آمده است؟

در تفسیر کوثر در این زمینه آمده است:

اینکه در این آیه قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد آمده و قلب مقدم بر سمع ذکر شده دلیل خاصى ندارد زیرا در آیات دیگر قرآن عکس این کار را ملاحظه مى‏کنیم بنابراین جمع و افراد این کلمات و یا تقدیم و تاخیر آنها فقط براى تنوع در بیان مطلب است. (کوثر، ج‏۱، ص: ۵۵)

به نظر مى رسد که می توان در این باره بیشتر تحقیق کرد و شاید دلایلی واقعا برای مفرد آمدن سمع و جمع آمدن قلب و بصر وجود داشته باشد. یکی از این دلایل می توان این باشد که:

آنچه که گوش درک می کند یک چیز است و آن صوت است ولی چیزهایی که چشم و قلب درک می کنند متعدد هستند مثلا چشم چیزهای متعددی را درک می کند مثل رنگ، نور، شکل، حرکت و سکون و قلب نیز چیزهای متعددی درک می کند مثل بدیهیات، غیر بدیهیات

به طور کلی آنچه که انسان از طریق چشم و قلب درک می کند بیشتر از چیزهایی است که از طریق گوش درک می کند.

بنابراین آیه می گوید کفار نه تنها از طریق صوت، چیزی درک نمی کنند بلکه از طریق چشم و قلب نیز که دارای منافذ بیشتری است نیز چیزی درک نمی کنند.

در تفسیر نمونه نیز همین جواب به این صورت آمده است:

تنوع ادراکات قلبى و مشاهدات با چشم نسبت به” مسموعات” فوق العاده بیشتر است و بخاطر این تفاوت قلوب و ابصار بصورت جمع ذکر شده ولى” سمع” بصورت مفرد آمده است.

در فیزیک جدید نیز مى‏خوانیم امواج صوتى قابل استماع تعداد نسبتا محدودى است و از چندین ده هزار تجاوز نمى‏کند. در حالى که امواج نورها و رنگهایى که قابل رؤیت هستند از میلیونها مى‏گذرد (دقت کنید).

شما می توانید فکر کنید که آیا می توان جواب های دیگری در این باره پیدا کرد یا نه؟

نکته ۴۲: در قرآن برای قلب از دو لغت استفاده شده است: فواد و قلب

خوب است راجع به هریک از این لغات دقت بیشتری شود:

ریشه ى لغت فواد به معناى اشتعال و حرارت است و شاید بتوان گفت که این کلمه کنایه از حرکت و فعالیت و آمادگى است. همچنانکه آتشِ روشن آماده ى بهره بردارى است قلب نیز آماده ى بهره بردارى است. همچنانکه آتش روشن آماده است تا بر رویش کباب پخته شود قلب انسان نیز آماده است تا از آن بهره برداری شود.

پس شاید از این باب به قلب، فواد گفته مى شود که آماده ى فعالیت است همچنانکه نام قلب از باب این است که در آن دگرگونى و انقلاب و اضطراب وجود دارد.

طبق هر دو لغت مى توان فهمید که درون انسان ساکن نیست بلکه همواره یا در حال فعالیت است یا در حال انقلاب و دگرگونى است.

پس اگر درون ما نه دگرگونی دارد و نه فعالیتی، بدانیم که خلاف مسیر طبیعی حرکت کرده ایم.

قلب انسان همواره باید در حال فعالیت و دگرگونی باشد. حتی اضطراب نیز می تواند یکی از خصوصیات خوب قلب باشد. انسان همواره باید در حال تحقیق باشد و اعتقادات خود را به روز کند. برخی می خواهند همواره ساکن باشند و حتی از بدست آوردن و آگاهی پیدا کردن از نظرات جدید می هراسند.

شاید بتوان گفت خداوند همین دگرگونی را می خواهد که انسان در طول زندگی همواره در حال انقلاب و دگرگونی و اضطراب و فعالیت باشد.

پس باید از منابع شناخت به بهترین وجه استفاده کرد و در طول زندگی همواره برای فهم مسائل جدید و کشف مجهولات تلاش کرد.

البته معمولا افراد حالت دگرگونی و اضطراب را دوست ندارند و به همین خاطر می خواهند هر جور که شده حتی از راه های غیر صحیح، خود را با عقیده ای قانع کنند و قلبشان را ثابت نگه دارند.

بله ما هم ثبوت را در محکمات دینی قبول داریم ولی در غیر آن انسان باید هر لحظه خود را به روز کند. حتی در محکمات نیز نباید ثابت بماند بلکه باید هر لحظه خود را به مراحل بالاتر برساند. افراد دوست دارند یک عقیده را قبول کنند و در طول عمر هر جور که شده حتی از طرق غیر علمی از آن دفاع کنند. من می گویم چنین چیزی راجع به محکمات خوب است ولی راجع به غیر محکمات، انسان باید هموراه عقیده اش را به روز کند. حتی یادمان نرود که ممکن است چیزی برای ما جزو محکمات باشد ولی در واقع اشتباه باشد. پس چه بهتر که هر لحظه ذهنیت های خود را چک کنیم.

متأسفانه امروزه افراد کمتر حاضر به تجدید نظر راجع به ذهنیت هایشان هستند مثلا سنی حاضر نیست یک قدم از اعتقاداتش دست بردارد. شیعه حاضر نیست یک قدم از برخی چیزها که دلایلش قطعی نیست دست بردارد. کسی که طرفدار حاکم است حاضر نیست بپذیرد که حاکم نیز مثل بقیه اشتباه می کند.

نباید این گونه باشیم. باید دگرگونی را پذیرفت. گاهی اوقات اضطراب بهتر از آرامش است. اضطرابی که در پی جستجوی حقیقت به وجود آید بهتر و ارزشمندتر است از آرامشی که با تلقین به وجود آید.

به دو جمله ی زیر دقت کنید:

جمله اول: والله در میان بعضی از این مردم ایجاد شک کردن، خدمتی ست هزار مرتبه برتر از ایجاد یقین زیرا آن یقینی که اینجوری به مردم تلقین شود، ماده ی مخدر است. اینکه بعد از شک، دلهره و اضطراب به وجود می آید ارزش دارد.

جمله دوم: واقعیت دنیا این است که احمقها به خود یقین کامل دارند در حالی که دانایان سرشار از شک و تردیداند.

پس قلب انسان نباید ثابت باشد. اتفاقا قلب مادی ما نیز همین گونه است و همواره د رحال فعالیت و دگرگونی است و اگر از کار بیفتد یا ساکن شود دیگر کار، تمام است. عواملِ از کار افتادن قلب مادی مختلف است مثل گرفتگی رگ ها و …

حال می توان گفت عواملِ از کار افتادن قلب درونی که یکی از منابع شناخت است نیز مختلف است مثل تقلید کورکورانه، تعصب، دنیا طلبی و …

پس اجازه ندهیم قلبمان از کار بیفتد و در طول زندگی احساس سکون و ثبات کنیم.

آیه ۸:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِینَ(۸)

نکته ۴۳: از این آیه به بعد بحث، راجع به منافقین شروع مى شود. گروهى که نسبت به دو گروه قبلى آیات بیشترى به آنها اختصاص داده شده است و خود این مطلب شاید اشاره به اهمیت و خطر بیشتر این گروه داشته باشد.

نکته ۴۴: تکرار باء در- و بالیوم الآخر- براى تأکید ایمان است، که خود دلیل بر نفاق مى‏باشد، زیرا مؤمن حقیقى عملش گواه است و احتیاج باظهار مؤکد ندارد.

نکته ۴۵: از این آیه بدست مى آید که  اصل اولىِ دین، ایمان بخدا و آخرت است و توحید و معاد مهمترین اصول دین است.

نکته ۱/۴۵: اینکه گفته است منافقین، به خدا و روز قیامت مومن نیستند در این تعبیر دو احتمال هست:

الف) اشاره به منافقینی دارد که واقعا هیچ ایمانی به خدا و قیامت ندارند.

ب) ممکن هم هست به این معنا باشد که منافقین ایمان صحیح به خدا و قیامت ندارند اگر چه ممکن است به صورت خیلی اندک نوری از ایمان برای آنها ایجاد شود و در برخی مواقع، مقدار کمی به یاد خدا بیفتند.

به هر حال باید دقت داشته باشیم که عنوان منافق عنوانی نسبی است و خود دارای درجات مختلف و در نتیجه گروه های مختلف است و هر گروهی ممکن است در سطحی از نفاق باشند.

نکته ۴۶: آیاتى که در آن صفات منافقین آمده است را کسى مى تواند مصداق شناسی کند که از باطن افراد خبر دارد مثلا وقتی آیات قرآن از خلوت منافقین خبر می دهد معلوم است که ما نمی توانیم مصداق آن را خودمان تشخیص دهیم چون ما علم غیب نداریم که از خلوت منافقین خبر داشده باشیم. بنابراین شاید بتوان گفت آیات مربوط به منافقین یک اعجاز برای پیامبر اکرم است که از رازهای درونی منافقین توسط خدا خبر می دهد. و چون ما از باطن افراد خبر نداریم این آیات براى ما دو ثمره دارد:

الف) خودسازى یعنى چنین آیاتى را با خود تطبیق دهیم که خدایى نکرده ما منافق نباشیم. بنابراین لازم نیست که با خواندن آیات مربوط به منافقین دائما به دنبال منافق بگردیم بلکه باید از باب خودسازی، مواظب باشیم که خود ما منافق نباشیم.

ب) رعایت احتیاط در برخورد با افراد که خدایى نکرده ظاهر افراد موجب نشود که ما گول بخوریم.

به هر حال نمى توان به راحتى کسى را منافق خطاب کرد. احراز شرائط نفاق بسیار مشکل است. بله اگر کسی از طریقی واقعا به صورت قطعی علم داشته باشد که فلان شخص در باطن کاری می کند و در ظاهر، خود را به صورت دیگری جلوه می دهد در صورتی که مطمئن باشد او برای کارش واقعا هیچ توجیهی ندارد و فقط برای مقابله با حق چنین می کند، آن شخص نسبت به او منافق می شود که البته رسیدن به این مرحله فوق العاده مشکل است و افراد معدودی می توانند به چنین مرحله ای علم پیدا کنند.

جالب است که در کتاب وسائل‏الشیعه ج: ۱۵ ص: ۸۳ روایتی آمده است که از لحاظ سندی برخى از محققین سند این روایت را صحیح دانسته اند. این روایت می گوید:

أَنَّ عَلِیّاً ع لَمْ یَکُنْ یَنْسُبُ أَحَداً مِنْ أَهْلِ حَرْبِهِ إِلَى الشِّرْکِ وَ لَا إِلَى النِّفَاقِ وَ لَکِنَّهُ کَانَ یَقُولُ هُمْ إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَیْنَا

ترجمه: حضرت علی علیه السلام به هیچ یک از گروه هایی که با او می جنگیدند نسبت شرک و نفاق نمی داد بلکه می گفت آنها برادران ما هستند که بر ما طغیان کرده اند.

دقت داشته باشید که یک وصف وجود دارد و یک مصداقی که آن وصف بر روی آن بار می شود. ما راجع به وصف به راحتی می توانیم صحبت کنیم ولی راجع به مصداق نمی توان به راحتی نظر داد مثلا به راحتی می توان گفت نفاق بد است ولی کسی که از او نفاق بروز پیدا می کند را به راحتی نمی توان گفت منافق است چرا که ممکن است از روی غفلت، نفاق از او سر زده است یا برای کار خود توجیهی داشته باشد همچنانکه اگر کسی در عمل حق را کتمان کرد کارش اشتباه و بد است ولی به خود او نمی توان گفت کاتم حق چون ممکن است نادانسته چنین عملکردی از او بروز کرده باشد.

طبق این حرف ما باید با نفاق بد باشیم نه حتما با شخصی که از او نفاق سر زده است. تبری را حتما لازم نیست روی اشخاص بیاوریم بلکه تبری بیشتر راجع به صفات است. اصل این است که ما از ظلم تبری بجویم. حال اینکه فلان فرد حتما مصداق ظالم است یا نه نیاز به وسواس زیادی دارد و نمی توان به راحتی نظر داد.

برای مقابله با صفات بد نیز باید به این مطلب توجه داشته باشیم که ما ابتدائا باید صفت بد را از بین ببریم نه شخصی را که صفت بد دارد مثلا باید بی سوادی را از بین برد نه بی سوادها را همچنانکه باید شرک را از بین برد نه مشرک را.

پس یادمان باشد که ما ابتدائا با نفاق مشکل داریم نه با شخصی که از او صفات منافقانه دیده شده است.

با توجه به این توضیحات اولا معنای تبری بهتر مشخص می شود و ثانیا یاد می گیریم که راجع به مصادیق، بیشتر باید دقت به خرج داد. علاوه بر این در مورد برخی از مصادیق که ممکن است مورد اختلاف باشد و کلید کردن روی آن موجب ایجاد دعوا و نزاع شود باید بیشتر احتیاط کرد و بهتر است به جای اینکه تبری را بر روی خود شخص ببریم بر روی صفت ببریم تا نزاع ایجاد نشود. بله اگر واقعا برای کسی منافق بودن شخصی ثابت باشد طبیعتا بحث دیگری است.

راجع به مطالب گفته شده خوب فکر کنید و تحقیق کنید که آیا این صحبت ها صحیح است یا نه؟

نکته ۱/۴۶: عنوانی که مقابل عنوان منافق می توان بکار برد، عنوان صادق است.

نکته ۴۷: کلمات منافق و انفاق هر دو از یک ریشه هستند. اصل این لغت به معناى از بین رفتن است. انفاق را از این باب انفاق مى گویند که شخص با دادن پول خود آن را از بین مى برد و از آن دل مى کَند. منافق را هم از این باب منافق مى گویند که چهره ى اصلى خود را از بین مى برد و به چهره اى دیگر بدل مى کند.(قاموس قرآن)

نکته ۴۸: گاهی اوقات در ایجاد شدن منافق، خود حکومت ها و قوانین آنها مقصر هستند یعنی نوع برخورد حکومت و قوانین آن موجب می شود که مردم، منفقانه زندگی کنند. باید قوانین جامعه به صورتی تنظیم شود که خودش موجب ایجاد نفاق نشود.

اگر حکومتی خودش موجب ایجاد منافق شود طبیعتا نباید مردم با چنین حکومتی همراهی کنند و افرادی را که حکومت به عنوان منافق معرفی می کند، منافق بنامند.

آیه ۹:

یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُونَ(۹)

این آیه با اینکه آیه ى کوتاهى است ولى نکات ریزى دارد که خوب است به آن اشاره شود.

نکته ۴۹: خدعه به معناى (مخفى کارى) است. بنابراین فرق خدعه و مکر این است که در مکر، قصد ضرر رساندن هست ولى در خدعه اصل، مخفى کارى است که البته می تواند به همراه ضرر رساندن باشد. (رجوع  شود به کتاب التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ذیل ریشه ى مکر)

با توجه به این توضیح ترجمه ى آیه چنین مى شود:

منافقین مى خواهند نسبت به خدا و مومنان مخفى کارى کنند ولى در واقع جز با خودشان مخفى کارى نمى کنند و البته این را نمى فهمند.

نکته ۵۰: آیا واقعا منافقین فکر مى کنند که مى توانند نسبت به خدا نیز مخفى کارى کنند؟

ممکن است واقعا برخى از آنها چنین تصورى داشته باشند. گاهى اوقات ممکن است انسان به جایى برسد که فکر کند مى توان سر خدا کلاه گذاشت و کارى کرد که خدا هم نفهمد. در واقع تصور اشتباه نسبت به خدا ممکن است انسان را به اینجا برساند که فکر کند خدا نیز برخى چیزها را نمى فهمد. اتفاقا در قرآن چنین خصوصیتى به عنوان یکى از صفات برخى از اهل کتاب بیان شده است. در آیه ۷۶ و ۷۷ سوره بقره آمده است:

وَ إِذَا لَقُواْ الَّذِینَ ءَامَنُواْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلىَ‏ بَعْضٍ قَالُواْ أَ تحَدِّثُونهَم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُم بِهِ عِندَ رَبِّکُمْ  أَ فَلَا تَعْقِلُونَ(۷۶) أَ وَ لَا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ(۷۷)

ترجمه: و هنگامى که با مؤمنان دیدار کنند، مى‏گویند: ما ایمان آوردیم. و چون با هم خلوت مى‏کنند [از روى اعتراض و ایراد] به یکدیگر مى‏گویند: چرا حقایقى را که خدا [در تورات درباره پیامبر اسلام‏] براى شما بیان کرده به مؤمنان مى‏گویید تا [روز قیامت با این حقایق‏] در پیشگاه پروردگارتان بر ضد شما استدلال کنند؟ آیا تعقّل نمى‏کنید [که نباید زمینه استدلال بر ضد خود را در اختیار مؤمنان گذارید؟!] (۷۶) آیا [آن سخت دلان‏] نمى‏دانند که خدا آنچه را پنهان مى‏دارند و آنچه را آشکار مى‏کنند، مى‏داند؟! (۷۷)

از آیات دیگر قرآن نیز استفاده می شود که ممکن است برخی افراد به هر دلیلی نسبت به خدا نقص تصور کنند و مثلا بگویند: یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ یعنى دست خدا بسته است.(مائده-۶۴)

امروزه هم بعضا می شنویم که برخی افراد وقتی در زندگی به مشکل بر می خورند برای خدا نقص تصور می کنند و مثلا خدا را ظالم می خوانند.

به هر حال قابل تصور است که انسان هایی برای خدا نقص تصور کنند.

البته ممکن هم هست که مراد از خدعه ى با خدا، خدعه ى با دین و پیامبر خدا باشد.

همچنین ممکن است مراد از خدعه ی با خدا خدعه ی عملی باشد به این معنا که شخص با عملکردش نشان دهد که می خواهد برخی چیزها را برای خدا مخفی کند اگر چه در اعتقاد، غیر این را قبول داشته باشد مثل کسی که در اعتقاد ادعا دارد که امام حسین را دوست دارد ولی عملش مثل عمل کسی است که امام حسین را دوست ندارد.

نکته ۵۱: در این آیه ریشه ى خدعه با دو فعل آمده است: یکى یخُاَدِعُون و دیگرى یخْدَعُونَ. این دو با هم فرق دارند. یخادعون، از باب مفاعله است و معناى اصلى این باب، مشارکت است مثلا وقتى مى گویند ضارب زید بکرا یعنى زید و بکر همدیگر را زدند و البته زید شروع کننده ی زدن بوده است.

بنابراین یخاُدِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ ترجمه ى دقیقش این چنین است: (منافقین) و (خدا و مومنین) با یکدیگر خدعه مى کنند و البته منافقین خدعه را شروع می کنند.

دقت کنید که معمولا در ترجمه ها به این معنا توجه نشده است.

البته یکى دیگر از معانى باب مفاعله تکثیر است که طبق این معنا منظور از یخاُدِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ این است که منافقین، زیاد نسبت به خدا و مومنین خدعه مى کنند.

و اما اگر همان معناى اول مد نظر باشد خدعه ى منافقین نسبت به خدا و مومنین مشخص است و توضیحاتى در این زمینه در نکته ى قبلى بیان شد و اما سوالى که مطرح است این است که خدا و مومنین چگونه نسبت به منافقین خدعه مى کنند؟ مگر خدعه یک صفت بد نیست؟

این سوال فقط مربوط به خدعه نیست بلکه راجع به صفات دیگر نیز مطرح است. به طور کلی این سوال مطرح است که آیا مومنین می توانند صفات بدی را که بدکاران انجام می دهند نسبت به خود آنها انجام دهند؟ مثلا اگر کفار مومنین را مسخره کردند آیا مومنین نیز می توانند همین عمل را نسبت به آنها انجام دهند؟ اگر کفار دروغ گفتند ما نیز می توانیم به آنها دروغ بگوییم؟ اگر کسی بر ما تکبر کرد آیا ما نیز می توانیم بر او تکبر کنیم؟

به طور کلی آیا می توان یک رذیله ی اخلاقی را با رذیله ی اخلاقی دیگری پاسخ داد یا نه؟

در این زمینه دو مبنا وجود دارد: برخی می گویند از باب جزاء وفاقا می توانند چنین کنند و رذیله ی اخلاقی اگر به عنوان مجازات باشد اشکال ندارد ولی برخی می گویند مومنین نمی توانند چنین کنند. آن گروه که می گویند مومنین نمی توانند چنین کنند آیاتی مثل آیات مورد بحث را به صورت دیگری معنا می کنند.

برای بحث مفصل در این زمینه حتما به جزوه ی (آیات الاخلاق) از همین قلم، جلد اول، ذیل آیه ۱۱ سوره حجرات مراجعه کنید.

در آیه ی مورد بحث طبق مبنای اول خدا و مومنین نیز از باب مجازات با آنها خدعه می کنند مثلا مومنین با آنها به صورتی رفتار می کنند که آنها متوجه نشوند که چه هدفی به دنبال این رفتار است (البته با توجه به اینکه صفت نفاق صفتی مخفی است چنین معنایی بعید به نظر می رسد) و طبق مبنای دوم خدا و مومنین مثل آنها خدعه نمی کنند بلکه عملکردی انجام می دهند که انگار با آنها خدعه شده است.

خدعه ی خدا و مومنین با منافقان طبق مبنای دوم به چند صورت ممکن است باشد مثلا ممکن است رها کردن آنها به حال خود، خودش نوعی خدعه باشد. ممکن است نزول آیات در مورد آنها نوعی خدعه باشد. ممکن است عذاب دنیوی یا اخروی آنها نوعی خدعه باشد. ممکن است پیروزیِ مومنین در برابر منافقین به صورتی که آنها فکرش را نمی کنند نوعی خدعه باشد.

نکته ۵۲: وَ مَا یخَدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ یعنى منافقین فقط به خودشان نیرنگ مى زنند. این در حالى است که واقعا ممکن است نیرنگ منافقین نسبت به مومنین عملى شود. اصلا آیا دو جمله ى آیه با هم تنافى ندارد؟ در یکى مى گوید یُخادعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ که طبق این جمله خدعه ى منافقین‏ نسبت به مومنین ثابت مى شود و در جمله ى دیگر مى گوید وَ مَا یخَدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ که طبق این جمله ثابت مى شود که منافقین نسبت به مومنین نمى توانند خدعه کنند. این دوگانگی در آیه را چگونه باید جواب داد؟

در جواب می گوییم، دو خدعه در آیه با یکدیگر متفاوت هستند. خدعه ی اول به معنای تلاش برای خدعه است و خدعه ی دوم به معنای نتیجه گرفتن از خدعه است. پس ترجمه ی دقیق آیه چنین می شود:

منافقین تلاش می کنند که نسبت به مومنین خدعه کنند ولی تلاششان به نتیجه که نمی رسد هیچ تازه نتیجه ی بر عکس از آن می گیرند به صورتی که خدعه ی آنها به ضرر خودشان تمام می شود و نتیجه ی نهایی آن به ضرر خودشان می شود.

پس جمله ی وَ مَا یخَدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ اشاره به نتیجه ی نهایی دارد یعنی در مجموع، منافقین نمی توانند خدعه های خود را عملی کنند اگر چه ممکن است موقتا به نتایجی برسند.

مشاهده می کنید که دو کلمه که یک ریشه دارند در یک آیه ممکن است دو معنای متفاوت داشته باشند، پس در معنای آیات قرآن باید خیلی دقت کرد. نمی توان به خاطر اینکه کلمه ای در یک آیه معنایی دارد در آیه ی دیگر یا همان آیه نیز حتما آن کلمه به همان معنا باشد.

البته با توجه به نکته ای که قبلا راجع به منافقین گفتیم که ما نمی توانیم منافق را تشخیص دهیم طبیعتا تشخیص مصداقی این آیه نیز برای ما ممکن نیست الا اینکه خودمان جزو منافقین باشیم و این آیه برای خود ما اتفاق بیفتد. بله، در زمان پیامبر که خداوند از طریق غیب اخبار منافقان را برای مردم بیان می کرد معنای وَ مَا یخَدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ بیشتر واضح بود.

نکته ۵۳: در آخر آیه ى مورد بحث آمده است: وَ مَا یَشْعُرُونَ‏

(یشعرون) به معناى باریک بینى و ریز بینى است و به مو از این جهت شعر گفته مى شود که باریک است. پس وَ مَا یَشْعُرُونَ یعنى منافقین باریک بین نیستند و حقایق ریز و لطیف را نمى فهمند از جمله همین حقیقت را که خدعه ى آنها فقط به ضرر خود آنهاست نمى فهمند.

از همین جا مى توان فهمید که شناخت این حقیقت که خدعه ى منافقین فقط به ضرر خود آنهاست نیاز به ریز بینى دارد. پس جواب سوالی که در نکته ی قبلی مطرح شد جوابی نیست که واضح و روشن باشد بلکه نیاز به ریز بینی و دقت زیاد دارد.

آیه ۱۰:

فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا  وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ  بِمَا کاَنُواْ یَکْذِبُونَ(۱۰)

نکته ۵۴: در این آیه نفاق به عنوان یک بیمارى نام برده شده است. کسى که ظاهر و باطنش متفاوت است بیمار است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد.

همچنین کسى که به فکر خدعه ى خدا و مومنین باشد معلوم است که بیمار است.

نکته ۵۵: مقدم شدن فىِ قُلُوبِهِم و نکره آمدن مَرَضٌ تأکیدی بر شدن بیماری آنهاست.

نکته ۵۶: در جمله ى فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ بیمارى به قلب نسبت داده شد. با این بیان وقتى مى خواهد به زیاد شدن بیمارى اشاره کند باید بگوید (فزادها الله مرضا) یعنى خدا مرض قلب آنها را زیاد کرد ولى بیمارى را به خود آنها نسبت داد و گفت فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا یعنی خدا مرض آنها را زیاد کرد. در رابطه ی با این تعبیر می توان دو مطلب را بیان کرد:

الف) برخی بیماری ها از یک نقطه ی بدن شروع می شود و به اجزاء دیگر بدن سرایت می کنند. نفاق نیز همین گونه است. بیماری نفاق از قلب شروع می شود ولی کل بدن را فرا می گیرد به صورتی که این بیماری فقط در قلب زیاد نمی شود بلکه در کل وجود انسان زیاد می شود و او را بیمار می کند. به همین خاطر در آیه ی مورد بحث، زیاد شدنِ بیماری به کل وجود آنها نسبت داده شده است نه فقط به قلب آنها. پس باید مواظب باشیم که شخص دورو و منافقی نباشیم چرا که این صفت موجب می شود که به طور کلی روح ما بیمار شود. پس نفاق از بیماری های معنوی است که سرایت به بقیه ی اجزاء بدن می کند همچنانکه در بیماری های جسمی سرطان این چنین است. نفاق در بیماری های روحی مثل سرطان در بیماری های جسمی است. پس خیلی بایدمواظب بود.

ب) لفظ (قلب) می تواند بیانگر کل کیان فرد باشد. به همین خاطر می توان ازدیاد بیماری را به جای قلب به کل کیان افراد نسبت داد.

نکته ۵۷: اگر منافق را بیمار فرض کنیم و خدا را طبیب چگونه ممکن است که طبیب موجب زیاد شدن بیماری بیمار شود؟

در این زمینه ذیل آیه ۷ که ختم را به خدا نسبت داده بود صحبت هایی شد. همان صحبت ها در اینجا نیز زده می شود. می توانید به نکته ۳۶ رجوع کنید.

نکته ای که در اینجا اضافه شود این است که برای منافقین به زیاد شدن مرض اشاره کرد ولی برای کفار از چنین تعبیری استفاده نکرد. شاید دلیل این مطلب این باشد که بیماری نفاق از بیماری کفر بدتر و خطرناک تر و مُسری تر است همچنانکه از آیات دیگر نیز چنین استفاده ای می شود.

نکته ۵۸: در این آیه براى منافقین از عبارت عذاب الیم‏ استفاده شد در حالى که در آیه ۷ براى کفار از عبارت عذاب عظیم استفاده شده بود. عذاب عظیم یعنى عذاب بزرگ و عذاب الیم یعنى عذاب دردناک. شاید بتوان گفت تفاوت این دو تعبیر در این است که عذاب الیم اشاره به دردناک بودن عذاب دارد و شدت و کیفیت عذابش از عذاب عظیم بیشتر است. حال، اینکه براى منافقین از عبارت عذاب الیم استفاده شده است به این خاطر است که ضربه اى که منافقین مى زنند از ضربه ى کفار بدتر و دردناک تر است و به همین خاطر عذاب آنها نیز دردناک تر است.

نکته ۵۹: علت عذاب الیم که به منافقین مى رسد این گونه بیان شده است: بِمَا کاَنُواْ یَکْذِبُونَ یعنى به خاطر اینکه مستمرا دروغ مى گفتند.(دقت شود که فعل، به صورت ماضی استمراری آمده است)

نکته ۶۰: دروغ منافقین همان است که در آیه ۸ بیان شد یا به طور کلی همان دورویی آنهاست که در ظاهر چیزی می گویند که در باطن قبول ندارند.

نکته ۶۲: می توان از آیه، استفاده ای کلی کرد و آن اینکه به طور کلی استمرار در دروغ گویی موجب عذاب الیم است. پس اگر شخصی در تجارت یا سیاست مستمرا دروغ بگوید او هم به عذاب الیم مبتلا می شود.

آیات ۱۱ و ۱۲:

وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُواْ فىِ الْأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نحْنُ مُصْلِحُونَ(۱۱) أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ(۱۲)

نکته ۶۳: معناى دقیق عبارت إِنَّمَا نحْنُ مُصْلِحُونَ چنین است: ما، فقط اصلاح کننده‏ایم و جز اصلاح کار دیگری نمی کنیم.

دقت کنید که (انما) حصر را می رساند و معادل فارسی آن (فقط) است. حال نکته ی مهم این است که حصر در (انما) باید روی قسمت دوم جمله رود. با یک مثال بیشتر توضیح می دهیم:

در آیه ۱۱۰ سوره کهف آمده است: إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمُ‏

ترجمه ى صحیح این عبارت چنین است: من، فقط بشرى مثل شما هستم.

در این ترجمه مشاهده مى کنیم که حصر بر روى قسمت دوم جمله رفته است نه بر روى اولین کلمه بعد از (انما) و الا باید آیه، چنین ترجمه مى شد: فقط من بشرى مثل شما هستم نه کس دیگری.

که چنین ترجمه اى اشتباه است.

حال در آیه مورد بحث معناى صحیح چنین است: ما، فقط اصلاح گریم.

پس اگر آیه این چنین ترجمه شود که (فقط ما اصلاح گریم)، چنین ترجمه ای صحیح نیست.

نکته ۶۴: از این آیه یکى از صفات منافقین بدست مى آید و آن اینکه آنها افرادى از خود راضى هستند و خود را حق محض جلوه مى دهند و در نتیجه حاضر به پذیرش هیچ انتقادى نیستند و هیچ گاه اعتقادات و ذهنیت هاى خود را بازبینى و به روز نمى کنند.

اگر کسی به انسان بگوید در زمین فساد نکن انسان باید ذهنیت های خود را چک و بازبینی کند تا از اشتباهاتش مطلع شود ولی اینکه بدون تأمل در ذهنیت هایش با تأکید فراوان بگوید من کارم اصلاح است این نوعی خودبزرگ بینی است.

باید مواظب باشیم که ما چنین نباشیم. سعی کنیم اعتقادات و ذهنیت های خود را چک کنیم و دائما آن را به روز کنیم تا از اشتباهات احتمالی خود مطلع شویم.

نکته ۶۵: اینکه در این آیه از (قِیل) استفاده شده و فاعل، مشخص نشده است می توان برداشت کرد که منافقین حرف هیچ کس را نمی پذیرند و هرکسی گوینده ی انتقاد باشد چه عالِم و متخصص باشد و چه غیر متخصص، آنها حاضر به پذیرش حرف او نیستند. حتی اگر گوینده ی انتقاد، فطرت و عقل آنها باشد نیز با گفتن إِنَّمَا نحْنُ مُصْلِحُونَ فطرت و عقل خود را توجیه می کنند.

نکته ۶۶: اینکه منافقین مى گویند إِنَّمَا نحْنُ مُصْلِحُونَ مسلما حرفشان صحیح نیست بلکه اشتباه است. حال در این حرف اشتباه دو احتمال است:

احتمال اول: آنها خودشان متوجه اشتباه خود نیستند یعنى با اینکه مفسد هستند فکر مى کنند مصلح اند. قرینه ى این معنا مى تواند آیه ۱۲ باشد که مى گوید: أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ یعنى آگاه باشید! یقیناً خود آنان فسادگرند، ولى درک نمى‏کنند.

طبق این احتمال سوالی پیش می آید که معمولا برای ما گفته شده است که ندانستن موجب سلب تکلیف است یعنی اگر انسان ندانسته کار اشتباهی را انجام دهد مذمت نمی شود و طبیعتا عذابی ندارد ولی طبق این آیه اتفاقا منافقین که ندانسته فساد می کنند مورد مذمت زیادی قرار گرفته اند.

در جواب این سوال باید گفته شود که اگر ذهنیت ما این است که هر ندانستنی موجب سلب تکلیف است چنین ذهنیتی اشتباه است. اتفاقا از این آیه طبق این احتمال بدست می آید که برخی از نادانی ها بسیار بد است. اگر انسان در نادانی اش مقصر باشد چنین کسی مورد مذمت است. بله اگر انسان با تمام تلاشی که برای علم می کند نسبت به چیزی نادان باقی ماند این اشکالی ندارد ولی بسیاری از نادانی های ما این گونه نیست. ما در بسیاری از موارد می توانیم علم کسب کنیم ولی نمی کنیم. در بسیاری از موارد می توانیم فکر کنیم ولی نمی کنیم. در بسیاری از موارد می توانیم از فکر و نظر دیگران استفاده کنیم ولی نمی کنیم. در این صورت ما مقصریم.

پس کار خود را توجیه نکنیم. نادانی در بسیاری از موارد مورد مذمت است. ما باید برای از بین بردن جهل تلاش کنیم. در زیارت اربعین راجع به امام حسین آمده است که ایشان جان خود را داد (لِیَستَیقِنَ عِبَادَکَ مِنَ الجِهَالَه) یعنی تا مردم را از جهالت نجات دهد.

اگر آنقدر که راجع به برخی امور سرمایه گذاری می شد برای از بین بردن جهالت سرمایه گذاری می شد جامعه ی ما از این که هست خیلی بهتر بود.

شما ببینید در مکان های مذهبیِ ما چند درصد برای از بین بردن جهل سرمایه گذاری می شود؟ معمولا مردم به اعمالی ظاهری مشغول هستند و برای فکر و دوری از جهل کمتر وقت می گذارند. اگر هم کسی بخواهد با جهل مبارزه کند در برابر او سنگ اندازی می شود.

بیاییم برای از بین بردن جهل، بیشتر تلاش کنیم.

احتمال دوم: آنها خود می دانند که مفسد هستند ولی در ظاهر، خود را مصلح جلوه می دهند و در نتیجه، ابتدای کار ممکن است مردم گول آنها را بخورند ولی پس از گذشت زمان مفسد بودن آنها مشخص می شود.

طبق این احتمال، عبارت وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ باید به یکی از این چند صورت معنا شود:

الف) آنها متوجه نیستند که خداوند قصد آنها را به مومنین اطلاع می دهد.

ب) آنها متوجه نیستند که ضرر افساد آنها به خود آنها می رسد.

ج) آنها متوجه نیستند که در آینده مشخص می شود که آنها افرادی مفسد بوده اند.

نکته ۶۷: به هر حال از مجموع مطالب گفته شده راجع به این آیه می فهمیم که گروهی در ظاهر ادعای اصلاح دارند ولی واقعا مفسد هستند، حال یا خود این را می فهمند و یا اینکه امر برای خودشان نیز مشتبه شده است. پس نباید مقهور تبلیغات شویم و حرف افراد را که خود را اصلاح گر می خوانند زود قبول کنند. چه بسا در طول تاریخ افرادی بوده اند که با شعار اصلاح وارد عمل شده اند و مردم هم به آنها اعتماد کرده اند ولی پس از مدتی مشخص شد که آنها سرمایه ها را نابود کرده اند. باید راجع به افراد و تخصص آنها خوب، تحقیق کنیم. اینکه بخواهیم فقط به ظاهر فرد و ریش او توجه کنیم صحیح نیست. چه زیبا خداوند متعال در آیات ۲۰۴ و ۲۰۵ و ۲۰۶ سوره بقره می فرماید که:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فىِ الْحَیَوهِ الدُّنْیَا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلىَ‏ مَا فىِ قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ(۲۰۴) وَ إِذَا تَوَلىَ‏ سَعَى‏ فىِ الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ  وَ اللَّهُ لَا یحُبُّ الْفَسَادَ(۲۰۵) وَ إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْاثْمِ  فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ  وَ لَبِئْسَ الْمِهَادُ(۲۰۶)

ترجمه: و از مردم کسى است که گفتارش در زندگى دنیا تو را خوش آید، و [براى اینکه چنین وانمود کند که زبانش با دلش یکى است‏] خدا را بر آنچه در دل دارد شاهد مى‏گیرد، در حالى که سرسخت‏ترین دشمنان است. (۲۰۴) و هنگامى که [چنین دشمن سرسختى‏] قدرت و حکومتى یابد، مى‏کوشد که در زمین فساد و تباهى به بار آورد، و زراعت و نسل را نابود کند و خدا فساد و تباهى را دوست ندارد. (۲۰۵) و چون به او گویند: از خدا پروا کن، غرور و سرسختى و تعصّب و لجاجت، او را به گناه وا مى‏دارد پس دوزخ او را بس است، و یقیناً بد جایگاهى است. (۲۰۶)

قرآن در این آیات به ما می آموزد که نباید گول افراد را بخوریم بلکه باید خوب راجع به آنها بیندیشیم. دقت کنید که لام در عبارت لِیُفْسِدَ هم می تواند به معنای علت باشد و هم عاقبت و در نتیجه افرادی که در این آیات معرفی شده اند نیز ممکن است کارشان از روی علم و آگاهی باشد یا از روی جهل.(دقت کنید)

نکته ۶۸: توجه داشته باشید که صفاتی که در مجموع این آیات از سوره بقره راجع به منافقین بیان شده صفات یک گروه از منافقین نیست بلکه گروه های مختلف منافقین را شامل می شود. پس ممکن است هریک از منافقین یکی از این صفات را داشته باشد. دقت داشته باشید که آیه ۱۱ با (واو) شروع شد نه با (فاء) و خود این مطلب می رساند که این آیه می تواند اشاره به گروه جدیدی داشته باشد. بله، طبیعتا اگر کسی یا گروهی همه ی صفات بیان شده در این آیات را داشته باشد جزو بدترین گروه منافقین است ولی این دلیل نمی شود که گروه منافقین محدود به بدترین مصداق باشد بلکه مصادیق پایین تر را هم شامل می شود.

آیه ۱۳:

وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُواْ کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَ نُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ  أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُونَ(۱۳)

نکته ۶۹: شاید بتوان گفت اینکه در این آیات از فعل (قیل) که مجهول است استفاده شده است مویدی بر همان مطلبی است که قبلا ما راجع به منافقین می گفتیم که نمی توان کسی را به راحتی منافق نامید چرا که منافق کارش پنهانی است و چون ما از پنهان کسی خبر نداریم نمی توانیم او را به صِرف اینکه کاری از او سر زد منافق بنامیم.

دقت کنید که فاعل (قیل) مشخص نشده است و این مطلب را می رساند که از هر راهی ممکن است چنین صحبتی به گوش آنها برسد و چون آنها دقیقا منافق بودنشان معلوم نیست رسیدن حرف به آنها نیز راه معلومی ندارد.(البته راجع به این نکته باید بیشتر اندیشید که آیا چنین استفاده ای از مجهول آمدن (قیل) می توان داشت یا نه؟)

توجه داشته باشید که گفتگویى که در آیات ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ سوره بقره بیان شده است باید به صورتى توضیح داده شود که با منافق بودن منافق نیز سازگار باشد. منافق کارش مخفى کارى است، بنابراین این گونه نبوده است که این آیات دقیقا مربوط به فرد مشخصى باشد و با آمدن این آیات دقیقا براى مردم مشخص باشد که چه کسى مصداق این آیات است. پس یا گفتگوى بیان شده در این آیات گفتگویى فرضى است که از اعماق قلب منافقین خبر مى دهد یا گفتگوى منافقین با فطرت و عقلشان است یا گفتگوى منافقین در جمع خودشان است و یا گفتگوى شخصى است که واقعا از حال آنها مطلع است و یا گفتگوی قرآن با عنوان عام با آنهاست یعنی خداوند دستورات این آیات را به همه ی مردم می گوید که در واقع به منافقین نیز گفته شده است. به هر ترتیب اینکه از فعل (قیل) استفاده شده است می رساند که فاعل این گفتگو می تواند مصادیق متعددی داشته باشد.

نکته ۷۰: اینکه از منافقین خواسته می شود که مثل مردم (ناس) ایمان بیاورند آیا صحیح است؟ مگر ایمان مردم با شرک و خرافات و بدعت و امثال آن مخلوط نیست؟ پس چگونه به منافقین گفته می شود که مثل مردم ایمان بیاورید؟ مگر در آیه ۱۰۶ سوره یوسف نیامده است که: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِکُونَ یعنى و بیشتر آنها که مدعى ایمان به خدا هستند، مشرکند!

با توجه به این مطالب چگونه از منافقین خواسته می شود که مثل مردم ایمان بیاورید؟ مردم معمولا راجع به دینشان تحقیق نمی کنند بلکه به صورت تقلیدی آن را بدست آورده اند. آیا واقعا این آیه از منافقین می خواهد که مثل مردم ایمان بیاورند؟

به این سوال می توان سه جواب داد:

جواب اول: منظور از ناس در این آیه مردمی است که ایمانشان صحیح است نه همه ی مردم. اتفاقا وقتی بستر این آیه را مشاهده می کنیم می بینیم که منظور از ناس در این آیه همان مهاجرین و انصار می باشند که اتفاقا ایمان فوق العاده ای داشته اند.

دقت کنید که کلمه ی ناس در قرآن همه جا به معنای توده ی مردم نیست بلکه در برخی موارد، مردم خاص مورد نظر است و از جمله در این آیه نیز همین گونه است. آیه ی دیگری که در آن ناس به افراد خاصی اطلاق شده است آیه ۱۷۳ سوره آل عمران است که در آن دوبار کلمه ی ناس بکار رفته است و هریک به معنای گروه خاصی می باشد.

جواب دوم: ممکن است ناس در این آیه حتی همان مردمی که دارای ایمان ظاهری و تقلیدی هستند را نیز شامل شود و در نتیجه معنای آیه این می شود که ای منافقین ما از شما نمی خواهیم مومن درجه ی یک شوید ولی لااقل اگر مثل توده ی مردم ایمان داشته باشید بهتر است از ایمان منافقانه. به تعبیر دیگر، ایمان جاهلانه بهتر از ایمان منافقانه است.

جواب سوم: منظور از تشبیه که در این آیه آمده است تشبیه در اصل ایمان است نه در خصوصیات ایمان. پس آیه می خواهد به اصل ایمان اشاره کند و بگوید همچنانکه مردم به خدا و قیامت ایمان آورده اند شما هم ایمان بیاورید. و اما آیه راجع به اینکه این ایمان چگونه باید باشد، مسکوت است. با توجه به آیه ۸، منافقین اصلا ایمان ندارند و آیه ی مورد بحث می خواهد به آنها بگوید ایمان بیاورید.

نکته ۷۱: از این آیه بدست مى آید که منافقین، مومنان را سفیه مى پندارند. سفیه یعنى کسى که ضعیف العقل است و در امور زندگی اش گول مى خورد. منافقین، تصور مى کنند کسى که ایمان بیاورد و مسلمان شود گول خورده است چرا که نقد را رها کرده و نسیه را گرفته است و حاضر مى شود بدون اینکه ثمره ى نقدى بدست آورد جان و مال خود را در راه ایمانش بدهد.

این در حالى است که خداوند مى گوید اتفاقا خود منافقین سفیه هستند نه مومنان چرا که مومنان با توجه به دلایل محکمى که دارند زندگى ابدى را انتخاب کرده اند ولى منافقان با اینکه مى دانند دنیا تمام شدنى است باز به آن چسبیده اند و حاضر نیستند به خاطر حق، آن را رها کنند.

علاوه بر این، دفع ضرر محتمل یک قانون عقلایی است یعنی انسان تا جایی که می شود باید ضرر احتمالی را از خود دفع کند مثلا اگر فردی ناشناس به ما بگوید اگر از این خیابان رفتی کشته می شود عقل اقتضا می کند که جانب احتیاط را رعایت کنیم. حال وقتی افرادی مدعی پیامبری بوده اند و اتفاقا افراد ناشناسی هم نبوده اند بلکه به امانت داری و خوب بودن معروف بوده اند و برای اثبات ادعای خود معجزاتی نیز آورده اند در چنین فرضی عقل اقتضا می کند که حرف های آنها مورد توجه قرار گیرد و کسی که به این حرف ها بی توجه باشد سفیه است و به همین خاطر خداوند راجع به منافقان می گوید: أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ

نکته ۷۲: از این آیه بدست می آید که نباید افراد به راحتی دیگران را سفیه و بی خرد به حساب آورند، چرا که چه بسا خود، سفیه باشند. برخی افراد فقط خود را حق محض می دانند و هرکسی عقیده ای غیر از عقیده ی آنها داشته باشد را باطل محض و بی عقل معرفی می کنند. چنین عملکردی صحیح نیست. ما باید دیگران را درک کنیم و بفهمیم که ممکن است آنها نیز دارای حقانیت باشند. اتفاقا ما باید سعی کنیم نسبت به خود مشکوک باشیم و همواره در خوف و رجاء به سر ببریم. به هر حال ما باید از این صفت منافقین که خود را مصلح و حق معرفی می کنند و دیگران را باطل می پندارند دوری کنیم.

آیات ۱۱ و ۱۲ در این رابطه بود که منافقان خود را حق محض می دانند و آیه ۱۳ در این رابطه است که دیگران را هم باطل محض معرفی می کنند. ممکن است کسی خود را حق محض بداند ولی برای دیگران نیز درصدی از حقانیت قائل شود یا ممکن است کسی دیگران را باطل محض بداند ولی به هر حال خود را نیز حق محض نداند ولی مصیبن آنجاست که کسی هم خود را حق محض بداند و هم دیگران را باطل محض بداند. این بدترین نوع عملکرد است که آیات ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ به خوبی به چنین عملکردی اشاره دارد.

اتفاقا در این آیات بیان شده است که منافقان در هر دو عملکردشان اشتباه می کنند، هم در اینکه خود را حق محض می دانند و هم در اینکه دیگران را باطل محض می دانن.

مواظب باشیم ما به چنین صفاتی دچار نشویم.

نکته ۷۳: شما گفتید نباید ما دیگران را سفیه یا باطل محض معرفی کنیم. پس چرا خداوند در قرآن در همین آیه ی ۱۳ یا در آیه ۱۴۲ سوره بقره به دیگران سفیه اطلاق کرده است یا طبق آیه ۱۵۵ سوره اعراف حضرت موسی به برخی افراد سفیه گفته است؟

در جواب این سوال باید گفته شود اینکه خدا یا پیامبر خدا چنین لفظی را استعمال کند حتما دلیل بر این نمی شود که ما نیز بتوانیم چنین کنیم. بعضا ما تمام جوانب موضوع برایمان مشخص نیست، پس احتیاط اقتضا دارد که تا صد درصد مطمئن نیستیم نتوانیم چنین لفظی را بکار ببریم. امروزه حق و باطل چنان در هم آمیخته است که نمی توان به راحتی شخصی را حق محض یا باطل محض معرفی کرد. به هر ترتیب برای استعمال این لفظ باید جانب احتیاط را رعایت کرد.

نکته ۷۴: در آیه ۱۲ چنین آمده است: أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ و در ذیل آیه ۱۳ چنین آمده است:  أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُونَ‏

چرا در جمله ى اول از عبارت وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ استفاده شده و در جمله ى دوم از عبارت وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُونَ‏

در جواب باید گفته شود که اولا هر دو عبارت نفى علم کرده است و دلیلش این است که معمولا انسان ها نقدهایى که به آنها وارد است را قبول ندارند و در واقع نسبت به اشکالاتى که به آنها وارد است علم ندارند. این یک واقعیت است. این مى شود همان جهل مرکب که بسیارى از افراد به آن دچار هستند و نسبت به اشکالات و اشتباهاتى که دارند غافل اند. کمتر افرادی هستند که به راحتی اشتباه خود را بپذیرند و نقدی که به آنها وارد است را به راحتی قبول کنند.

در حکمت ۱۷۲ نهج البلاغه آمده است: النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا یعنى مردم دشمن آن چیزى هستند که نمى‏دانند یعنى مردم دوست ندارند نسبت به چیزى جهل داشته باشند و اگر بفهمند نسبت به فلان مطلب جاهل اند ناراحت مى شوند و دوست دارند با آن دشمن شوند و به جاى اینکه جهل خود را برطرف کنند دشمن آن مى شوند و در نتیجه جهل خود را منکر مى شوند و حاضر به قبول اشتباه خود نمى شوند.

در آیات مورد بحث خواندیم که منافقین نه به مفسد بودن خود علم دارند و نه به سفیه بودن خود. مواظب باشیم ما این چنین نباشیم. این احتمال هست که ما نیز بسیارى از اشکالات و اشتباهات را داشته باشیم ولى  به آن علم نداشته باشیم.

پس براى اینکه به جهل مرکب دچار نشویم باید سعى کنیم خود را حق محض ندانیم و دائما اعتقادات خود را چک کنیم. انسان هر لحظه باید در حال به روز کردن اعتقاداتش باشد.

و اما تفاوت (لا یشعرون) و (لا یعلمون) این است که لا یشعرون از ریشه شَعر به معنای مو است و مو را به این علت شعر می گویند که باریک است. در نتیجه به علمی که نیاز با باریک بینی و ریز بینی و ادراک دقیق دارد شعور گفته می شود.(التحقیق فی کلمات القرآن الکریم) بر خلاف واژه ی (علم) که به مطلق علم گفته می شود. پس (لا یشعرون) یعنی آنها ادراک دقیق دارند.

جالب است که راجع به مفسد بودن آنها می گوید (لا یشعرون) ولی راجع به سفاهت آنها می گوید (لا یعلمون)

شاید دلیل این تفاوت این باشد که اینکه انسان بفهمد مفسد است نیاز به ادراک دقیق دارد ولی سفیه بودن و بی علم بودن خود را بهتر می تواند درک کند. به همین خاطر افرادی را دیده ایم که می گویند نمی دانیم و بلد نیستیم ولی خیلی کم افرادی پیدا می شوند که بگویند ما مفسد بودیم. پس اینکه شخصی به مفسد بودن خود پی ببرد نیاز به ادراک دقیق دارد. مفسد بودن پرده ای جلوی انسان می اندازد که نمی تواند به راحتی اشتباهات خود را درک کند، پس اگر کسی راه فساد را پیش گرفت برگشتنش خیلی سخت است.

نکته ۷۵: به طور کلی راجع به (لا یشعرون)های قرآن باید دقت لازم به عمل آید و درست ترجمه شود. برخی این کلمه را به معنای (بی شعور) در فارسی ترجمه می کنند که می توان گفت چنین ترجمه ای صحیح نیست. به عنوان مثال برخی عبارت (لا یشعرون) در آیه ۱۸ سوره نمل را که صحبت مورچه نسبت به سلیمان و سپاهش است را این گونه معنا می کنند که مورچه گفته است سلیمان و لشگرش بی شعورند در حالی که نباید این گونه معنا کرد بلکه معنای صحیح این است که مورچه به مورچه های دیگر گفته است که مواظب باشید سلیمان و لشگرش نادانسته و در حالی که ادراک دقیق ندارند شما را له کنند. بالاخره انسان برای اینکه مورچه ای را زیر پای خود ببیند نیاز به ادراک دقیق و توجه ریز دارد و مورچه همین را می خواهد بگوید نه اینکه منظورش این باشد که سلیمان و جنودش شعور ندارند.

آیه ۱۴:

وَ إِذَا لَقُواْ الَّذِینَ ءَامَنُواْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَوْاْ إِلىَ‏ شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ(۱۴)

نکته ۷۶: جالب است که منافقین وقتى به مومنین مى رسند و اظهار ایمان مى کنند در اظهار ایمان تأکیدى ندارند همچنانکه در جمله ى قَالُواْ ءَامَنَّا تأکیدى دیده نمى شود ولى وقتى به شیاطین خود مى رسند در اظهار بى ایمانى و موافقت با شیاطین تأکید مى کنند همچنانکه در جمله ى قَالُواْ إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نحْنُ مُسْتهْزِءُونَ تأکیداتى دیده مى شود که هم با جمله ى اسمیه آمده است که خود نوعى تأکید است و هم جمله با إِنًّ  شروع شده است که خود نوع دیگرى از تأکید است. همچنین جمله ى إِنَّمَا نحْنُ مُسْتهَزِءُونَ نوعى تأکید بر بى ایمانى است که به شیاطین مى گویند اگر مى‏بینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان مى‏کنیم ما مسخره‏شان مى‏کنیم.

نکته ۷۷: شیاطین در این آیه چند مصداق مى تواند داشته باشد:

الف) ممکن است منظور بقیه ى منافقین و هم تیپ های آنها باشند.

ب) ممکن است منظور پیشوایان و مسئولان آنها باشند.

ج) ممکن است منظور کفار باشند.

د) ممکن است منظور شیاطین درونى آنها باشد که آنها را به کار بد دعوت مى کنند و حتى ممکن است شیاطین بیرونى و جنى منظور باشد.

به هر حال از این آیه بدست مى آید که کلمه ى شیطان فقط به معناى شیطان جنى که در ذهن ماست نیست بلکه به انسان ها نیز شیطان اطلاق مى شود همچنانکه در آیه ۶ سوره ناس راجع به وسوسه کننده ى انسان آمده است: مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ یعنى خواه از جنیان باشد یا از آدمیان.

پس باید مواظب باشیم چرا که ممکن است برخى انسان ها نیز شیطان باشند.

نکته ۷۸: ضمیر (هم) در شَیَاطِینِهِمْ ممکن است به خود منافقین برگردد یعنى شیاطین منافقین و ممکن است به مومنین بخورد یعنى شیاطین مومنین و کسانی که قصد دشمنى با مومنین را دارند.

نکته ۷۹: این آیه براى جاسوسان یا نیروهاى اطلاعاتى نوعى تذکر است که مواظب باشند مصداق این آیه نشوند. نیروی اطلاعات نیاز یک کشور است ولی به هر حال ممکن است کار آنها از مسیر خود خارج شود و در نتیجه به کارهایی غیر شرعی دست بزنند و مصداقی از این آیه شوند. کار امنیتی و اطلاعاتی دارای مرز ظریفی است که عدم دقت در آن ممکن است موجب گمراهی شود.

نکته ۸۰: در فرق بین تمسخر و استهزاء در کتاب التحقیق این چنین آمده است که تمسخر به مسخره کردنی گفته می شود که علت تمسخر از درون خود فردی که مورد تمسخر قرار گرفته است به وجود آمده است بر خلاف استهزاء که ممکن است علت تمسخر چیزی باشد که اصلا در فرد وجود ندارد و مسخره کننده، خود علتی خیالی برای آن می سازد. شاهد این معنا این است که بحث تمسخر در آیات قرآن با حرف جر (مِن) آمده است مثل إِن تَسْخَرُواْ مِنَّا(هود-۳۸) و (مِن) می تواند به این معنا باشد که ریشه ی تمسخر چیزی است که در وجود فرد مسخره شده وجود دارد.

با توجه به این تفاوت مشخص می شود که چرا در آیه ی مورد بحث از ریشه ی استهزاء استفاده شده است نه تمسخر چرا که تمسخر منافقین نسبت به مومنین از کار خاصی که مومنین انجام داده باشند ناشی نشده است بلکه خباثت باطنی منافقین است که موجب تمسخر می شود. مومنین خصوصیتی خاصی نداشته اند که بتوان آنها را مسخره کرد.

البته به نظر من در بحث تفاوت تمسخر و استهزاء باید بیشتر تحقیق کرد.

نکته ۸۱: اینکه منافقین به مومنین دروغ مى گویند مسلم است. پس حرف آنها که به مومنین مى گویند ءَامَنَّا دروغ است. و اما آیا حرف آنها به شیاطین که مى گویند إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نحْنُ مُسْتهَزِءُونَ راست است یا دروغ؟

در جواب این سوال باید گفته شود که گروه منافقین به دنبال منفعت خود هستند، پس اگر در جایی منفعت آنها اقتضا کند که با شیاطین باشند طبیعتا گفتار آنها به شیاطین با جمله ی إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نحَنُ مُسْتهَزِءُونَ راست خواهد بود ولی اگر در جایی، بودن با شیاطین به ضرر آنها باشد گفتار آنها به شیاطین نیز دروغ خواهد بود. در آیه ۱۱ و ۱۲ سوره حشر آمده است:

أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِینَ نَافَقُواْ یَقُولُونَ لِاخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئنِ‏ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لَا نُطِیعُ فِیکمُ‏ أَحَدًا أَبَدًا وَ إِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّکمُ‏ وَ اللَّهُ یَشهْدُ إِنهُّمْ لَکَاذِبُونَ(۱۱) لَئنِ‏ أُخْرِجُواْ لَا یخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئنِ قُوتِلُواْ لَا یَنصُرُونهَمْ وَ لَئنِ نَّصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا یُنصَرُونَ(۱۲)

ترجمه: آیا کسانى را که نفاق ورزیدند، ندیدى؟ که به برادران کافرشان از اهل کتاب مى‏گویند: اگر شما را [از خانه و دیارتان‏] بیرون کردند، ما هم قطعاً با شما بیرون مى‏آییم، و هرگز فرمان کسى را بر ضد شما اطاعت نمى‏کنیم، و اگر با شما جنگیدند، همانا شما را یارى مى‏کنیم. و خدا گواهى مى‏دهد که آنان دروغگویند. (۱۱) اگر [کافران از اهل کتاب را] بیرون کنند با آنان بیرون نمى‏روند، و اگر با آنان بجنگند آنان را یارى نمى‏دهند، و اگر یارى دهند در گرماگرم جنگ پشت‏کنان مى‏گریزند، سپس [کافران اهل کتاب‏] یارى نمى‏شوند. (۱۲)

همچنین در آیه ۱۴۳ سوره نساء آمده است: مُّذَبْذَبِینَ بَینْ‏ ذَالِکَ لَا إِلىَ‏ هَؤُلَاءِ وَ لَا إِلىَ‏ هَؤُلَاءِ یعنى منافقان میان کفر و ایمان متحیّر و سرگردانند، نه [با تمام وجود] با مؤمنانند و نا با کافران.

از این آیه نیز برداشت می شود که منافقین حتی به طور کامل با کفار نیستند. پس ممکن است در برخی موارد به آنها نیز دروغ بگویند.

البته خوب است به این نکته نیز توجه شود که منافقین، خود گروه های مختلفی هستند. حتی ممکن است حرف گروهی از آنها که به مومنین مى گویند ءَامَنَّا تا حدودی راست باشد و واقعا وقتی در جلسات مومنین می آیند تحت تأثیر قرار می گیرند و ایمان موقت و محدود داشته باشند. اتفاقا از مَثَلی که در آیه ۱۷ همین سوره برای منافقین زده شده است می توان چنین مطلبی را بدست آورد که در این زمینه می توانید به تفسیر آن آیه مراجعه کنید.

نکته ۸۲: بارزترین خصیصه منافقان دو چهرگى آنهاست. آنها در پیش روى اکثریت ساز موافق مى‏زنند و خود را همراه و همگام با آنها معرفى مى‏کنند ولى وقتى در میان خودشان و به دور از چشم اکثریت حرف مى‏زنند، مى‏گویند ما با شما هستیم و اینکه در برابر مؤمنان اظهار ایمان نمودیم در واقع آنها را مسخره مى‏کردیم.(به نقل از تفسیر کوثر)

از همین جا مى توان فهمید اینکه انسان دو چهره داشته باشد و ظاهر و باطنش با هم متفاوت باشد نوعى نفاق است. اینکه انسان عقیده اى داشته باشد ولى در مواجهه با دیگران خلاف آن را نشان دهد نوعى نفاق و حتى نوعى استهزاء است. متأسفانه باید گفته شود که چنین حالتى در  جامعه ى ما زیاد است و به خاطر شرائطى  که ایجاد شده است افراد نمى توانند عقاید درونى خود را ابراز کنند و عملا مجبورند منافق باشند. مى توان گفت حکومت و قوانین آن نیز در ایجاد چنین حالتى نقش داشته است. مثلا امروزه براى استخدام، سوالاتى از افراد مى پرسند که مجبورند دروغ بگویند.

نباید قوانین به صورتى وضع شود که موجب ایجاد دو چهرگى در مردم جامعه شود. اگر چنین شد واقعا دیگر افراد نمى توانند به یکدیگر اعتماد کنند چون همواره احتمال نفاق وجو دارد. در نتیجه بدبینى و بدگمانى در جامعه زیاد خواهد شد.

تعصبات و کوتاه فکرى ها موجب شده است که افراد نتوانند طبق عقیده ى خود عمل کنند. حتى بعضا در بین مبلغین دینى چنین صفتى دیده مى شود  که مطلبى را مى دانند که جزو دین نیست ولى از ترس مردم حاضر نیستند آن را اعلام کنند و حتى بعضا بر خلاف نظر خود چیزى که جزو دین نیست جزو دین معرفى مى کنند مثلا بسیارى از روحانیون مى دانند که اشهد ان علیا ولى الله جزو اذان نیست ولى از ترس مردم مجبورند که این جمله را در اذان و اقامه بگویند.

عملا مى توان گفت جامعه ى ما جامعه اى نفاق پرور است و مردم نه تنها نمى توانند عقاید درونى خود را ابراز کنند بلکه باید بر خلاف عقیده ى خود حرف بزنند.

وجود نفاق در جامعه نشان دهنده ى جامعه اى بسته است و الا در جامعه ى آزاد، نفاق کمتر وجود دارد. پس ما باید به سمت جامعه اى آزاد برویم که طیف هاى مختلف بتوانند حرف خود را بدون هیچ ترسى بزنند.

نظر من این است که هریک از ما باید خودمان باشیم و هر آنچه که عقیده داریم بتوانیم ابراز کنیم. به خصوص مبلغین دینى نباید از ابراز عقیده ى صحیح بترسند و سکوت کنند یا بعضا خلاف آنچه که مى دانند عمل کنند.

نکته ۸۳: متأسفانه باید گفته شود که برخی روحانیون پیرو عوام هستند و آنچه را که عوام می خواهند برای آنها می گویند و این کار نوعی نفاق است چرا که در ظاهر برای عوام چیزهایی می گویند که خود قبول ندارند و حتی ممکن است در خلوت به چنین کارهایی بخندند. اتفاقا آقای مطهری نیز چنین انتقادی را به روحانیت شیعه داشته است. ایشان مقاله ای دارند به نام (مشکل اساسی در سازمان روحانیت) در این مقاله می گوید:

آفتى که جامعه روحانیت ما را فلج کرده و از پا درآورده است «عوام‏زدگى» است. عوام‏زدگى از سیل‏زدگى، زلزله‏زدگى، مار و عقرب‏زدگى بالاتر است. این آفت عظیم معلول نظام مالى ماست.

روحانیت‏ ما در اثر آفت عوام‏زدگى نمى‏تواند چنان که باید، پیشرو باشد و از جلو قافله حرکت کند و به معنى صحیح کلمه هادى قافله باشد، مجبور است در عقب قافله حرکت کند. خاصیت عوام‏ این است که همیشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پیمان بسته است، حق و باطل را تمیز نمى‏دهد. عوام هر تازه‏اى را بدعت یا هوا و هوس مى‏خواند، ناموس خلقت و مقتضاى فطرت و طبیعت را نمى‏شناسد، از این رو با هر نوى مخالفت مى‏کند و همیشه طرفدار حفظ وضع موجود است.

روحانیت عوام‏زده ما چاره‏اى ندارد از این که همواره سکوت را بر منطق، سکون را بر تحرّک، نفى را بر اثبات ترجیح دهد، زیرا موافق طبیعت عوام است. (مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۲۴،  ۴۹۸)

نکته ۸۴: حجاب اجباری موجب ایجاد نفاق در جامعه می شود و عملا باعث می شود که مردم، صفاتی که در این آیه بیان شده است را پیدا کنند. نه فقط حجاب بلکه هر عمل دیگری که با اجبار انجام گیرد و مردم مجبور شوند فلان عمل دینی را انجام دهند، این اجبار نتیجه اش نفاق است.

آیه ۱۵:

اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فىِ طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ(۱۵)

نکته ۸۵: از این آیه بدست می آید که خداوند در برابر اینکه منافقان، مومنان را مسخره می کنند آنها را عذاب می کند و عذاب آنها این است که خدا آنها را مسخره می کند. حال سوال اصلى در این آیه این است که اگر استهزاء کار بدى است پس چرا خدا استهزاء مى کند؟ از آیه ۶۷ سوره بقره بدست می آید که استهزاء نشان دهنده ی جهل است. در این آیه آمده است:

وَ إِذْ قَالَ مُوسىَ‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تَذْبحَواْ بَقَرَهً  قَالُواْ أَ تَتَّخِذُنَا هُزُوًا  قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الجْاهِلِینَ‏

ترجمه: و [یاد کنید] زمانى که موسى به قومش گفت: خدا به شما فرمان مى‏دهد گاوى را ذبح کنید، گفتند: آیا ما را مسخره مى‏کنى؟! گفت: به خدا پناه مى‏برم از اینکه از نادانان باشم.

پس اگر کسی دیگری را مسخره کند جاهل است. پس چرا در آیه ی مورد بحث خداوند استهزاء را به خود نسبت داده است؟

شبیه این سوال در صفات دیگر خدا نیز وجود دارد مثلا از آیات قرآن بدست می آید که خدا منتقم است در حالی که انتقام، نزد ما صفت بدی است. یا از آیات قرآن بدست می آید که خدا ماکر است و مکر می کند در حالی که مکر نزد ما صفت بدی است.

در جواب این سوال ابتداء باید به دو نکته توجه شود:

الف) با توجه به آیه ی لَیْسَ کَمِثْلِهِ شىْءٌ(شورى-۱۱) این صفات نباید به صورتی معنا شود که مثل صفات ما انسان ها باشد.

ب) مبنای ما این است که رذیله ی اخلاقی را نمی توان با رذیله ی اخلاقی پاسخ داد مثلا نمی توان تهمت را با تهمت پاسخ داد یا نمی توان دروغ را با دروغ پاسخ داد یا نمی توان تکبر را با تکبر پاسخ داد یا نمی توان تمسخر را با تمسخر پاسخ داد. (برای توضیح مفصل در این باره می توانید به تفسیر آیه ۱۱ سوره حجرات از همین قلم در جزوه ی آیات الاخلاق، جلد اول مراجعه کنید.)

پس امثال این صفاتی که به خدا نسبت داده می شود یا در آیات دیگر به مومنین نسبت داده شده است نباید به صورتی معنا شوند که رذیله ی اخلاقی به حساب آیند.

با توجه به این دو نکته به نظر می رسد استهزاء در آیه ی مورد بحث باید مثل نسیان در آیه ۶۷ سوره توبه معنا شود. در این آیه آمده است:

نَسُواْ اللَّهَ فَنَسِیهُمْ یعنى خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را فراموش کرد.

مسلما فراموشى خدا به این معنا نیست که واقعا خداوند برخى چیزها را از یاد برده است بلکه به این معناست که خداوند با آنها کارى کرد که انگار آنها را فراموش کرده است.

همچنین است استهزاء خدا نسبت به منافقان یعنى واقعا به این معنا نیست که خداود آنها را مسخره مى کند بلکه بدین معناست که جورى با آنها رفتار مى کند که انگار آنها مورد تمسخر قرار گرفته اند.

گاهى اوقات مسخره کردن همان رسیدن به نتیجه ى اعمال آدمى است. وقتى شخصى که دائما به دیگران ظلم مى کند و آنها را کوچک مى کند و به تمسخر دیگران مى پردازد نتیجه ى اعمال خود را ببیند انگار که خودش مورد تمسخر قرار گرفته است. اتفاقا در عرف خودمان نیز چنین استعمالاتى وجود دارد مثلا مسئولى دیگران را مورد اهانت قرار داد و آنها را کوچک کرد ولى پس از چندى خودش کوچک شد به طورى که عرف مى گفت او که دیگران را مسخره مى کرد خودش مسخره ى مردم شده است.

این حرف حتما به این معنا نیست که مردم به او مى خندند بلکه همین که حالتى ایجاد شده که او در بین مردم کوچک شده خود این یک حالت تمسخر است. پس مسخره کردن خدا نسبت به منافقان همان رساندن نتیجه ی اعمال منافقان به آنهاست. منافقان با حالت نفاق می خواهند نفع ببرند ولی اتفاقا در طول زمان این نفاقشان موجب ضرر برای آنهاست و همین می شود تمسخر آنها. همچنین منافقان با حالت نفاق می خواهند به مومنان ضربه بزنند ولی اتفاقا مومنان به اهداف خود می رسند و اهداف منافقان بی نتیجه می ماند و این می شود تمسخر آنها.

با توجه به این توضیحات می فهمیم که تمسخر منافقین توسط خدا، هم می تواند در دنیا باشد و هم در آخرت.

نکته ۸۶: در آیات قبلى که فعلى به خدا نسبت داده مى شد جمله، به صورت فعلیه مى آمد مثل: خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ و مثل: فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا

ولى در این آیه جمله، به صورت اسمیه آمده است و ابتدا به الله اشاره شده است و بعد به فعل خدا.

شاید علت مقدم شدن اسم خدا در این آیه این است که می خواهد ابتداء به الله اشاره داشته باشد تا تسلی خاطری به مومنان دهد که مطمئن باشید الله حافظ و نگه دار شماست و الله حتما منافقان را به سزای اعمالشان می رساند. رساندن چنین مطلبی با مقدم شدن الله بیشتر نمایان است. توضیح اینکه مومنان ممکن است با خود بگویند حال که منافقین اینقدر خطرناک هستند و ما نمی توانیم آنها را بشناسیم پس چه باید بکنیم؟ خداوند در این آیه به مومنین تسلی خاطر می دهد که خود من به حساب کار آنها می رسم و با مقدم کردن لفظ الله تأکید بیشتری بر روی خدایی خود کرده است که من که خدا هستم می دانم با آنها چه کنم.

نکته ۸۷: آیا می توان با توجه به آیات قرآن، یکی از صفات خدا را مستهزی(مسخره کننده) یا منسی(فراموش کننده) نامید و همچنانکه خدا را به صفات سمیع و بصیر می شناسیم به مستهزی و منسی هم بشناسیم؟

در جواب این سوال ممکن است گفت شود که برخی از صفات خدا نیاز به قید ندارد مثل سمیع و بصیر و علیم و امثال آن ولی برخی از صفات خدا نیاز به قید دارد و آوردن آن صفت با قیدش مشکلی ندارد و مستهزی و منسی از این نوع است. پس در صورتی می توان این صفات را به خدا نسبت داد که با قیدش بیاید و گفته شود مستهزی المنافقین و منسی الکافرین. البته اگر واقعا کسی بخواهد قرآنی عمل کند باز نمی تواند این صفات را به صورت اسم فاعل بکار ببرد چون در قرآن به صورت اسم فاعلی بکار نرفته است بلکه فعل آن آورده شده است و بالاخره معنایی که با فعل رسانده می شود با معنایی که اسم فاعل می رساند ممکن است متفاوت باشد. پس احتیاط اقتضا می کند که اگر هم قرار است چنین صفاتی با قیودش به خدا نسبت داده شود به صورت فعل نسبت داده شود و مثلا گفته شود الله الذی یستهزی المنافقین یا الله الذی نسی الکافرین.

البته ممکن است کسی بگوید اسماء و صفات خدا توقیفی است یعنی اگر از ناحیه ی پیامبر و ائمه صفاتی به خدا نسبت داده نشده است ما نیز نمی توانیم آن صفت را به خدا نسبت دهیم و صفات گفته شده هیچ یک در ادعیه و کلام معصوم به خدا نسبت داده نشده است.

در جواب این حرف می توان گفت اینکه چنین صفاتی در قرآن به صورت فعلی به خدا نسبت داده شده است خود دلیل جواز اطلاق این صفات به خداست و در واقع نشان دهنده ی توقیفی بودن این صفات است.

البته باز می توان به این حرف اشکال گرفت که اگر خداوند با کلام خود چیزی را به خود نسبت داد حتما دلیل نمی شود که ما نیز بتوانیم همان چیز را به او نسبت دهیم همچنانکه می گویند اگر خدا به غیر خود قسم خورده است دلیل نمی شود که ما نیز بتوانیم به غیر خدا قسم بخوریم یا اگر خدا در قرآن بین خود و دیگری را در یک ضمیر جمع کرد دلیل بر این نمی شود که ما نیز بتوانیم خدا و غیر خدا را با یک ضمیر بیاوریم.

به هر حال احتیاط این اقتضا را دارد که ما این صفات را به خدا نسبت ندهیم به خصوص اینکه در امر توحید جای احتیاط، بیشتر است.

نکته ۸۸: مدّ به معناى بسط دادن است. پس یَمُدُّهُمْ یعنى خداوند منافقین را در طغیان یا در نفاق بسط مى دهد که در طغیان و نفاق، هر چه بیشتر پیش روند. طبق این معنا، این عبارت مثل عبارت آیه ى ۱۰ است که مى فرماید: فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا

نکته ۸۹: ریشه ى کلمه ى یَعْمَهُونَ به معناى سرگردانى و تحیر است. منافقین داراى سرگردانى و تحیر هستند چرا که به دنبال منافع خودشان هستند و چون منفعتشان در هر زمان و شرائطى نزد گروه خاصى است در نتیجه آنها بین گروه هاى مختلف و در عقاید مختلف در رفت و آمد هستند و به قول خداوند در آیه ى ۱۴۳ سوره نساء: مُّذَبْذَبِینَ بَینْ ذَالِکَ لَا إِلىَ‏ هَؤُلَاءِ وَ لَا إِلىَ‏ هَؤُلَاءِ یعنى منافقان میان کفر و ایمان متحیّر و سرگردانند، نه [با تمام وجود] با مؤمنانند و نا با کافران.

منافقین بعضى از اوقات که نمى دانند منفعتشان در کجاست متحیر مى مانند که به کدام گروه بپیوندد و چه عقیده اى را ابراز کنند.

در آیه ى ۱۴ یکى از سرگردانى هاى منافقین بیان شد که وقتى با مومنین هستند یک جور رفتار مى کنند و وقتى با شیاطین خود هستند به صورت دیگرى عمل مى کنند و این همان سرگردانى است. آیه هشتم نیز دلالت بر سرگردانى آنها در ایمان به خدا و روز قیامت دارد که در برخورد با مومنین اظهار ایمان مى کنند ولى در واقع ایمان ندارند.

نکته ۹۰: با توجه به اینکه منافقین خود را در یک سرگردانى قرار داده اند به نظر مى رسد که خداوند نیز به سزاى اعمالشان آنها را در نوعى سرگردانى قرار داده است به این صورت که امور را بر آنها مشتبه مى کند که آنها نفهمند چه مى کنند و شاید مراد از اللَّهُ یَسْتهْزِئُ بهِمْ همین باشد. پس همچنانکه آنها با مومنین منافقانه رفتار مى کنند خداوند نیز از همین طریق سزاى اعمال آنها را مى دهد یعنى از راهى وارد مى شود که نفهمند. در آیات قبلى چند مرتبه به این مطلب اشاره شد که منافقین اعمالی را انجام می دهند ولى نمى فهمند که اشتباه مى روند. به این آیات توجه کنید:

یخَادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ مَا یخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُونَ(۹) مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند در حالى که جز خودشان را فریب نمى‏دهند (اما) نمى‏فهمند.

أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ(۱۲) آگاه باشید! اینها همان مفسدانند ولى نمى‏فهمند.

أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُونَ(۱۳) بدانید اینها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند!

خداوند جزاى بدکاران را از همان راهى مى دهد که خود طى مى کنند. منافقان با مومنین به صورتى برخورد مى کنند که مومنین به اهداف آنها پی نبرند، حال خداوند نیز جزاى آنها را به صورتى مى دهد که خودشان نفهمند.

از اینجا مى توان تناسب فعل و مجازات را در قوانین الهى دقیقا فهمید.

با توجه به این توضیحات مراد از یَعْمَهُونَ دو چیز مى تواند باشد:

الف) سرگردانى خود منافقین در برخورد با دیگر افراد

ب) سرگردانى منافقان در سیستم مجازات الهى به صورتی که کار بر خود آنها نیز چنان مشتبه می شود که نمی فهمند خطا می کنند.

نکته ۹۱: فىِ طُغْیَانِهِمْ در یک آن مى تواند هم متعلق به یَمُدُّهُمْ باشد و هم متعلق به یَعْمَهُونَ یعنى خدا منافقین را در طغیانى که دارند بسط مى دهد در عین اینکه آنها در طغیانشان سرگردان هستند.

نکته ۹۲: با توجه به توضیحاتى که داده شد متوجه مى شویم که سرگردانى منافقین به این علت بد و مورد مذمت است که آنها به دنبال منافع خودشان هستند نه به دنبال حق و حقیقت و به همین خاطر هر لحظه خود را به گروهى مى چسبانند. اتفاقا آیه بعدی در سوره ی بقره نیز موید همین مطلب است.

چنین سرگردانى مذموم است و به همین خاطر در آیه ی مورد بحث، سرگردانی با قید فىِ طُغْیَانِهِمْ آمده است یعنی سرگردانی در طغیان بد است، بر خلاف سرگردانى اى که براى رسیدن به حق و حقیقت باشد که لازمه ى تحقیق و تفحص است. انسان براى رسیدن به حق و حقیقت باید سرگردان باشد و باید شک داشته باشد و باید با گروه هاى مختلف در رفت و آمد باشد و طبیعتا ممکن است در یک دوره، نظرى را بپذیرد و افرادى را تأیید کند ولى در زمان دیگر آن نظر و آن افراد را مورد نقد قرار دهد.

هریک از ما باید به خود رجوع کند که اگر دنبال یک گروه می رویم آیا به خاطر این است که به دنبال حق هستیم یا به خاطر منافعمان است؟

پس نباید سرگردانى هاى مختلف را با یکدیگر خلط کرد و همه را مذموم دانست همچنانکه نمی توان یقین داشتن و سرگردان نبودن را در هر حالی خوب معرفی کرد.

آیه ۱۶:

أُوْلَئکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الضَّلَالَهَ بِالْهُدَى‏ فَمَا رَبحَت تجّاَرَتُهُمْ وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ(۱۶)

نکته ۹۳: در این آیه و آیات دیگر قرآن نحوه ی عملکرد انسان نسبت به دین خدا و به طور کلی نحوه ی رابطه ی انسان با جهان به تجارت تشبیه شده است. پس تجارت در قرآن محدود به تجارت های دنیوی و خرید و فروش کالاهای مادی نیست بلکه به خرید و فروش کالاهای معنوی و فکری نیز گفته شده است.

حال برخى افراد از این تجارت سود مى کنند و برخى مثل منافقین ضرر مى کنند. کسى که به جاى هدایت، ضلالت بخرد در این تجارت ضرر کرده است یعنى اگر هدایت دادیم و ضلالت خریدیم تجارتمان سود نداده است. ما باید به خود رجوع کنیم و ببینیم که آیا هدایت مى خریم یا ضلالت‏؟ مثلا باید ببینیم وقت خود را چگونه مى گذرانیم‏؟ برخى از وقت‏ها که ما مى گذرانیم مى تواند خرید ضلالت باشد.

نکته ۹۴: خرید و فروش گاهی اوقات مربوط به چیزهای مادی و دنیوی است و گاهی مربوط به مسائل روحی است. حال بعضا ما راجع به خرید و فروش مادی وقت بسیار می گذاریم و دقت زیادی می کنیم ولی راجع به خرید و فروش مسائل مربوط به روح دقت لازم را به عمل نمی آوریم. برای خرید غذا تحقیق می کنیم که از کدام رستوران غذا بخریم که بهتر باشد یا شب عید وقت بسیاری در بازارها می گذاریم تا وسائل مورد نیازمان را بخریم به طوری که مثلا ممکن است شخصی چهار ساعت وقت خود را در ترافیک شب عید برای خرید وسائل مورد نیازش از بین ببرد ولی راجع به دین و مسائل روحی نه وقت می گذاریم و نه در خرید، دقت لازم را می کنیم. در واقع مسائل روحی و دینی کم اهمیت شده است، این در حالی است که یک خرید اشتباه در مسائل دینی ممکن است منجر به قتل یا توهین به ولی خدا شود به طوری که شخص، برای رفتن به بهشت ولی خدا را می کشد یا به او توهین می کند.

پس ما باید راجع به سرمایه گذاری در امور دینی و روحی، بیشتر دقت کنیم.

اینکه در این آیه مباحث دینی و روحی را نیز تجارت نامیده است بسیار زیبا و جالب است و می خواهد به ما گوش زد کند که مواظب باشید در این تجارت و بیع، ضرر نکنید.

به نظر می رسد برای خدا موفقیت انسان در تجارت دینی بسیار مهم است. شما ببینید تنها دعایی که هر مسلمانی موظف است هر روز آن را بخواند مربوط به درخواست موفقیت در تجارت دینی است یعنی دعا برای هدایت به صراط مستقیم. هر مسلمانی موظف است هر روز، حداقل ۱۰ مرتبه این دعا را بخواند.

اینکه خدا تکرار این دعا را از ما خواسته است نشان از اهمیت آن دارد. پس ما باید خیلی راجع به بحث هدایت سرمایه گذاری کنیم. متأسفانه برخی نمی خواهند راجع به هدایت سرمایه گذاری کنند و در نتیجه با تقلیدهایی که بعضا کورکورانه است خود را توجیه می کنند.

نکته ۹۵: یکی از کسانی که جلسه ی تفسیر این آیه را شرکت کرده بود احتمالی در معنای عبارت اِشْترَوُاْ الضَّلَالَهَ بِالْهُدَى‏ می داد که اگر از لحاظ ادبی مشکل نداشته باشد معنای قشنگی است و آن اینکه باء در بِالْهُدَى‏ باء سببیت یا استعانت باشد یعنی آنها به وسیله ی هدایت، ضلالت خریدند که این، با صفت منافقین نیز سازگار است چرا که منافقین از این طریق که خود را مومن جلوه دهند قصد رسیدن به منافعشان را دارند و در واقع از راه هدایت می خواهند به اهدافشان برسند.

اگر این معنا صحیح باشد می توان این استفاده را از آن کرد که برخی افراد از طریق هدایت، هم خود و هم دیگران را گمراه می کنند مثل کسانی که دین را مایه ی رسیدن به دنیا قرار می دهند و به خاطر دنیا حتی حاضرند دین را اشتباه جلوه دهند. چنین کسانی در واقع از طریق هدایت، گمراهی خریده اند و از طریق دین مردم را گمراه می کنند همچنانکه در آیه ۴۴ سوره نساء آمده است:

أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِینَ أُوتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یَشْترُونَ الضَّلَالَهَ وَ یُرِیدُونَ أَن تَضِلُّواْ السَّبِیلَ یعنى آیا به کسانى که بهره‏اى اندک از [دانش‏] کتابِ [آسمانى تورات و انجیل‏] به آنان داده شده ننگریستى [که با پنهان داشتن حقایق کتاب و تحریف آیاتش‏] گمراهى را مى‏خرند، و [از روى حسادت و دشمنى‏] مى‏خواهند شما هم از راه مستقیم گمراه شوید؟!

یک چیز ممکن است وسیله ی هدایت باشد ولی همان وسیله، مایه ی گمراهی شود مثل قرآن که مایه ی هدایت است ولی در آیه ۸۲ سوره اسراء آمده است که: وَ لَا یَزِیدُ الظَّلِمِینَ إِلَّا خَسَارًا یعنى وستمکاران را جز خسارت نمى‏افزاید.

خلاصه اینکه باید مواظب باشیم از طریق چیزی که هدایت است گمراه نشویم که شاید بتوان گفت این بدترین نوع گمراهی است. دین که مایه ی هدایت است اگر ابزار شد یا وسیله ای برای کسب درآمد شد در واقع می توان گفت صاحب آن به وسیله ی دین که مایه ی هدایت است ضلالت خریده است.

کسانی که در امور دینی بلندگو بدست هستند مثل مبلغین دین و روحانیون و مداحان باید حواسشان بیشتر جمع باشد.

نکته ۹۶: در این آیه از لفظ تجارت استفاده شده است. در تفسیر المیزان، ذیل آیه ۳۷ سوره نور راجع به فرق بین تجارت و بیع چنین آمده است:

کلمه” تجاره” وقتى در مقابل کلمه” بیع” استعمال شود، از نظر عرف استمرار در کسب از آن فهمیده مى‏شود، ولى از بیع، فروختن براى یک بار فهمیده مى‏شود. پس فرق بین این دو کلمه فرق بین یک دفعه و استمرار است. (تفسیر المیزان، ج‏۱۵، ص: ۱۲۷)

البته فراموش نشود که این دو کلمه به معنای یکدیگر نیز بکار می روند و به جای هم نیز استعمال می شوند.

به هر حال با توجه به این فرق می توان فهمید که منافقین کسانی هستند که در نفاقشان استمرار دارند و معلوم نیست کسی که یک بار کار منافقانه انجام داده است منافق باشد. اگر هم منافق باشد طبیعتا منافق درجه ی یک نیست.

نکته ۹۷: اینکه تجارت منافقین سود ندارد اشاره به پایان کار دارد و الا ممکن است نتایج کوتاه مدتی برای آنها داشته باشد همچنانکه از مثلی که در آیه ۱۷ بیان شده نیز می توان استفاده کرد که منافقین ممکن است به نتایجی برسند و کمی دورشان روشن شود (أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ) پس تجارت منافقین سودی به حال آنها در آخرت ندارد و حتی می توان گفت که در دنیا نیز تجارت منافقانه ی آنها در نهایت به ثمر نخواهد نشست و به اهداف خود نخواهند رسید.

نکته ۹۸: ممکن است کسى بگوید از عبارت فَمَا رَبحَت تِجَاِرَتُهُمْ بدست نمى آید که منافقین ضرر هم کرده اند چرا که تجارت اگر سود نداد حتما دلیل بر ضرر نیست. ممکن است کسى در تجارت سود نکند ولى اصل مالش باقى مانده باشد و در نتیجه ضررى را متحمل نشده باشد. اگر جمله ی (خسروا) آمده بود ضرر بدست می آمد ولی از عبارت فَمَا رَبحِت تِجَاِرَتُهُمْ ضرر بدست نمی آید.

در جواب این حرف مى توان این گونه گفت که منافقین هدفشان نفع بردن است و اینکه خود را با دو چهره نشان مى دهند هدفشان این است که همواره در همه جا سود کنند. حال آیه ى مورد بحث در مقام بیان این است که بگوید منافقین نفع نمى برند و به هدفشان نمى رسند و چون مى خواهد این مطلب را برساند به جاى اینکه بگوید منافقین ضرر کرده اند از عبارت منافقین نفع نمى برند استفاده کرده است تا بیشتر به شکست منافقین اشاره داشته باشد که آنها به هدف اصلی خود که نفع بردن است نرسیده اند.

حال چون منافقین نفع نمى برند و با توجه به اینکه اصلا هدف آنها نفع بردن بوده است و نه چیز دیگر طبیعتا عبارت بیان شده دلالت بر ضرر کردن منافقین نیز دارد  چون براى منافقین نقطه ى مقابل نفع، ضرر است و وقتى نفع نباشد حتما ضرر وجود دارد.

پس عبارت بیان شده هم ضرر کردن منافقین را مى رساند و هم اشاره ى صریح ترى دارد به اینکه منافقین به هدف خود که سود بردن در هر جایى است نمى رسند.

نکته ۹۹: عبارت وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ را خداوند براى چه بیان کرده است‏؟ عدم هدایت منافقین از جملات قبل مشخص شد. پس چرا دوباره آن را تکرار کرده است‏؟

این عبارت به چند چیز ممکن است اشاره داشته باشد که در زیر به آنها اشاره مى شود:

الف) این عبارت دنباله ى جمله ى فَمَا رَبحَت تِجَارَتُهُمْ است. کسى که در تجارت نفعى نکرده است ممکن است در واقع راه و رسم تجارت را مى دانسته ولى نفع نکرده و ممکن است اصلا از همان ابتدا نسبت به چگونگى انجام تجارت سفیه بوده و به همین خاطر نفع کرده است. حال عبارت وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ مى خواهد بگوید منافقین اصلا طریق تجارت را نمى دانند و هدایت صحیحى ندارند که چگونه باید تجارت کنند.

این احتمال مى تواند جواب دیگرى باشد به سوال مطرح شده در نکته ى قبل و منظور این است که منافقین نه تنها در تجارتشان سود نمى کنند بلکه اصلا طرق تجارت را نیز نمى دانند و در نتیجه ضرر مى کنند. پس عبارت فَمَا رَبحِت تجِّرَتُهُمْ اشاره به این دارد که در تجارت سود نمى کنند و عبارت وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ اشاره دارد که در تجارت ضرر هم مى کنند.

ب) منظور از هدایت در عبارت وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ هدایت در برابر ضلالت نیست بلکه منظور تشخیص مسیر زندگى است. در نتیجه آیه مى خواهد بگوید که منافقین اصلا نمى دانند که چگونه باید مسیر زندگى خود را طى کنند و چون نمى دانند طبیعتا تصمیم گیرى هایشان صحیح نیست.

دقت کنید که کلمه ى هدایت در قرآن به معناى هدایت هاى دنیوى نیز اطلاق شده است مثلا در آیات ۱۵ و ۱۶ سوره نحل آمده است:

وَ أَلْقَى‏ فىِ الْأَرْضِ رَوَاسىِ‏ أَن تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنهَارًا وَ سُبُلًا لَّعَلَّکُمْ تهَتَدُونَ(۱۵) وَ عَلَامَاتٍ  وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یهْتَدُونَ(۱۶)

ترجمه: و در زمین، کوه‏هاى ثابت و محکمى افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرها و راه‏هایى ایجاد کرد، تا هدایت شوید. (۱۵) و (نیز) علاماتى قرار داد و (شب هنگام) به وسیله ستارگان هدایت مى‏شوند. (۱۶)

هدایت در این دو آیه مى تواند به معناى هدایت هاى دنیوى باشد.

ج) عبارت وَ مَا کاَنُواْ مُهْتَدِینَ اشاره اى دارد به اینکه منافقین به طور کلى جزو کسانى که هدایت شده اند نبوده اند و اصلا این گروه قرار و بناى به صدق و راستى نداشته اند.

طبق احتمال سوم این سوال پیش می آید که اگر منافقین از قبل بنای به هدایت نداشته اند و هدایت شده نبوده اند پس اینکه گفته شد اشْترَوُاْ الضَّلَالَهَ بِالْهُدَى‏ به چه معناست؟ چون از این عبارت بدست می آید که آنها هدایت داشته اند که با ضلالت عوض کرده اند.

در جواب می توان گفت مراد از هدایت در این عبارت نه هدایت موجود است که با ضلالت عوض کرده اند بلکه مراد هدایتی است که منافقین می توانستند داشته باشند ولی به خاطر خرید ضلالت در واقع نتوانستند آن را بدست آورند.

این نکته نیز قابل تأمل است که با توجه به این احتمال سوم اگر در آینده در آیات مربوط به آدم و حوا مشخص شود که شیطان منافق بوده است می توان گفت که او نیز از اول هدایت شده نبوده است. پس عبادات او نیز ظاهری بوده است نه حقیقی.

آیات ۱۷ و ۱۸:

مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فىِ ظُلُمَاتٍ لَّا یُبْصِرُونَ(۱۷) صُمُّ  بُکْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ(۱۸)

نکته ۱۰۰: ابتدا به ترجمه ى این دو آیه اشاره مى شود:

مَثَل آنها (منافقان) مثل کسى است که آتشى را برافروخت و چون آن آتش اطراف خود را روشن کرد، خداوند روشنایى آنها را از بین برد و آنها را در تاریکیهایى رها ساخت که جایى را نمى‏دیدند (۱۷) آنها کران، گنگان و کوران هستند پس آنها از راه خود باز نمى‏گردند (۱۸)

نکته ۱۰۱: در تفسیر کوثر در توضیح این تشبیه چنین آمده است:

در اولین مثل منافقان را به کسى تشبیه مى‏کند که در یک بیابان در تاریکى مطلق قرار گرفته و نمى‏تواند راه به جایى ببرد او براى رها شدن از این ظلمت آتشى را مى‏افروزد با روشن شدن آتش اطراف او روشن مى‏شود و تا آن شخص بخواهد از این روشنایى استفاده کند آتش خاموش مى‏شود و بار دیگر تاریکى همه جا را فرامى گیرد و شخص نمى‏داند که در این ظلمت چه کند.

منافقان نیز همانند آن شخص هستند. کفر و نفاق، جان و دل آنها را تاریک کرده و آنان در یک ظلمت قرار گرفته‏اند ظلمتى که خود براى خود خواسته‏اند آنها در اثر عناد و لجاجت به جایى رسیده‏اند که تمام راههاى هدایت به روى آنها بسته شده است ولى گاهى از روى نفاق و دورویى اظهار ایمان مى‏کنند و نام خداوند را به زبان مى‏آورند.

اظهار ایمان و یاد خدا به هر دلیل که باشد و لو از روى نفاق، خود داراى خاصیت است و نور مى‏دهد و یک لحظه راه منافقان را روشن مى‏سازد. اما چون این ایمان بى‏پایه و بى‏ریشه است به زودى آن نور خاموش مى‏شود و آن روشنایى به تاریکى مى‏گراید و مجدداً نشانه‏ها و علائم هدایت در آن تاریکى گم مى‏شود و منافقان نمى‏توانند راه به جایى برند.

نکته ۱۰۲: طبق آنچه که در تفسیر کوثر آمد روشنایی کمی که برای منافقین حاصل می شود نتیجه ی طبیعی یاد خداست که حتی از روی نفاق نیز حاصل می شود. کسی که منافق است بالاخره در جمع مومنین شرکت می کند و خود را در ظاهر در معرض خیرات قرار می دهد. این کار دارای اثر است و مقدار کمی موجب متذکر شدن انسان است چرا که با فطرت انسان سازگار است.

با یک مثال بیشتر توضیح می دهیم: گاهی اوقات انسان در بحث ها و مناظره ها می فهمد که طرف مقابل صحیح می گوید ولی نمی خواهد قبول  کند. همین بحث ها و مناظره ها در واقع یک نور و جرقه ای است که یک لحظه انسان در درون خود آن را احساس می کند ولی از آن استفاده نمی کند و این نور به تاریکی منجر می شود.

البته این احتمال نیز هست که این آیه اشاره به آن دسته از منافقینی داشته باشد که لحظاتی واقعا ایمان می آورند ولی بعد از آن به نفاق روی می آورند.

پس در اینکه منظور از روشنایی که برای منافقین ایجاد می شود چیست دو احتمال هست:

الف) این روشنایی از اظهار ایمان و یاد خدا به صورت منافقانه حاصل شده است چرا که ایمان و یاد خدا حتی به صورت منافقانه برای انسان نور ایجاد می کند.

ب) این روشنایی از ایمان واقعی حاصل شده است که ممکن است لحظاتی برای منافق ایجاد شود. در واقع برخی از منافقین ممکن است تا وقتی که در جلسات مومنین هستند اظهار ایمانشان واقعی باشد ولی وقتی از آن جلسات خارج می شوند و سراغ شیاطین خود می روند این ایمان واقعی از بین می رود.

با توجه به این توضیحات، معنای عبارت وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً(نساء-۱۴۲) که یکی از صفات منافقین را بیان می کند بهتر روشن می شود و می رساند که ممکن است منافقین به یاد خدا بیفتند ولی این یادآوری، اندک است.

نکته ۱۰۳: جالب است که در مَثَلی که در آیه آمده است می گوید: اسْتَوْقَدَ نَارًا یعنی خود منافق آتشی افروخته است. آیه نمی گوید آتشی برایش روشن شد بلکه می گوید خودش آتش روشن کرده است.

این تعبیر می رساند که منافق، خودش با عمل خودش شرائط ایجاد نور را فراهم می کند و همین که در جمع مومنین حضور پیدا می کند اگر چه منافقانه است ولی چون ایمان منافقانه هم اثر دارد انگار که خودش برای خود روشنایی ایجاد کرده است. البته طبق احتمال دوم که در نکته ی قبل بیان شد نیز مشخص است که به چه دلیل می گوید خودش آتش روشن کرده است چرا که خود منافق با اختیار خودش لحظاتی ایمان آورده است.

نکته ۱۰۴: طبق تفسیری که تا اینجا گفته شد منظور از اسْتَوْقَدَ نَارًا ایجاد شدن نور ایمان برای منافق بود ولی می توان معنای دیگری نیز از این تعبیر بدست آورد که منظور از این عبارت برخورداری از منافع دین است که مثل ایجاد آتش به انسان نفع می دهد. در المیزان آمده است:

این حال منافقین است، که بظاهر دم از ایمان مى‏زنند، و از بعضى فوائد دین برخوردار میشوند، چون خود را مؤمن قلمداد کرده‏اند، از مؤمنین ارث مى‏برند، و با آنان ازدواج مى‏کنند، و از این قبیل منافع برخوردار میشوند، اما همین که مرگشان یعنى آن موقعى که هنگام برخوردارى از تمامى آثار ایمان است فرا مى‏رسد، خداى تعالى نور خود را از ایشان مى‏گیرد، و آنچه بعنوان دین انجام داده‏اند، تا باجتماع بقبولانند که، مسلمانیم، باطل نموده، در ظلمت قرارشان میدهد که هیچ چیز را درک نکنند، و در میان دو ظلمت قرار مى‏گیرند، یکى ظلمت اصلیشان، و یکى ظلمتى که اعمالشان ببار آورده؟( ترجمه المیزان، ج‏۱، ص: ۸۸)

ممکن هم هست که مراد از این تعبیر پیش بردن اهداف باشد که مِثل یک آتش موجب می شود که منافق، اطرافش روشن شود و کارش خوب پیش رود ولی خداوند آن آتش را خاموش می کند و اجازه نمی دهد منافق در نهایت پیروز شود. در کتاب ۳۶۵ روز در صحبت قرآن از حسین محی الدین الهی قمشه ای آمده است: در واقع شعله ی تدبیرهای شیطانی چون چراغ سحر جادوگران به یک دم خاموش می شود زیرا آن شعله ی وهم و خیال است و متصل به نور حقیقت نیست تا دوام یابد.

این احتمال نیز هست که مراد از تعبیر اسْتَوْقَدَ نَارًا، آتش افروزی باشد یعنی مَثَل منافقین مانند کسی است که آتش افروزی می کند و از این طریق، اطراف خود را روشن می کند و کارش را پیش می برد ولی خداوند نور و نتیجه ای که از این آتش افروزی عائد او شده است را از بین می برد.

نکته ۱۰۵: از بین رفتن نور به خدا نسبت داده شد نه به خود منافق یعنی نگفته است که منافق خودش نوری که ایجاد شده را از بین می برد. دلیل این تعبیر چیست؟

در جواب باید گفته شود که اگر منظور از نور، نور ایمان باشد شاید این تعبیر به این دلیل باشد که می خواهد اشاره داشته باشد که مجموع سیستمی که خدا در عالم هستی قرار داده است موجب شده است که فردی اگر به اختیار خودش به چنین درجه ای از نفاق رسید با اینکه یک لحظه برایش نور ایجاد می شود ولی دیگر این نور را نمی تواند خودش نگه دارد و قوانین الاهی در عالم هستی آن نور را از او می گیرد. پس این تعبیر شبیه تعبیر فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا یا تعبیر خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ مى باشد.

و اما اگر مراد از نور آن چیزهایی باشد که در نکته ی قبلی بیان شد دلیل این تعبیر معلوم است و می خواهد بگوید خداوند نمی گذارد منافقین به اهداف خود برسند، پس اجازه ی پیشروی و پیشرفت را به آنها نمی دهد.

نکته ۱۰۶: در این آیه گفته است که (مَثَل منافقین مَثَل کسی است که ….) در حالی که باید می گفت (مَثَل منافقین مثل کسانی است که ….) در واقع وقتی برای تعدادی از افراد می خواهند مثل بزنند باید مثل هم به صورت جمع باشد ولی در اینکه مثل به صورت مفرد آمده است.

این تعبیر ممکن است علت خاصی نداشته باشد چرا که عرف، چنین تعابیری به کار می برد مثلا خود ما در فارسی می گوییم این ده نفر مثل کسی هستند که ….

علاوه بر این، الذی گاهی اوقات به معنای الذین نیز می آید.

و اما ممکن هم هست نکته ای در آن نهفته باشد که می توان چند مطلب راجع به آن گفت:

الف) این تعبیر می خواهد اشاره کند کل منافقین مثل یک شخص هستند. پس تعداد زیاد آنها موجب پیش رفتن اهدافشان نمی شود چرا که همگی در حکم یک نفر هستند.

ب) این تعبیر می خواهد اشاره داشته باشد که همچنانکه یک نفر به خاطر تنهایی ممکن است بترسد کل منافقین از لحاظ ترس همین گونه هستند و مثل یک نفر هستند و همواره می ترسند.

ج) این تعبیر می خواهد به تک تک منافقین اشاره داشته باشد و هریک از آنها چنین هستند.

نکته ۱۰۷: تعبیر به (مَا حَوْلَهُ) مى رساند که منافقین اگر هم نورى پیدا مى کنند این نور فقط اطراف آنها را روشن مى کند و نه بیشتر. پس اگر منافق به نتایجى مى رسد این نتایج، موقت است یا اگر نورى از ایمان پیدا مى کند این نور نیز موقتى است.

نکته ۱۰۸: نکته اى که در این آیه جلب توجه مى کند این است که در حالى که مثل را بیان مى کند هنوز مثل تمام نشده به مُمَثّل یعنى آنچه که مثل برایش زده شده بر مى گردد چرا که مى خواهد بگوید در مثال، خود را متوقف نکنید بلکه زود به هدفى که براى آن مثل را زده ایم برگردید. این شاید از نکات بلاغى و زیباى قرآن باشد.

در واقع اگر مى خواست مثل را کامل بیان کند عبارت باید این چنین بود:

فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنارِهِ وَ تَرَکَه فىِ ظُلُمَاتٍ لَّا یُبْصِر

نکته ۱۰۹: بنده وقتی در حال کار کردن بر روی تفسیر این آیه بودم واقعا متوجه شدم که این آیه آنقدر نکته دارد که واقعا می توان از آن پی برد که قرآن کتابی بشری نیست.

ای کاش در طول ۲۴ ساعت می توانستیم نخوابیم و ۲۴ ساعت دیگر هم به هر روز اضافه می شد و همه ی این ساعت ها به کار کردن بر روی قرآن می گذشت.

نکته ۱۱۰: آیا تعبیر تَرَکَهُمْ فىِ ظُلُمَاتٍ لَّا یُبْصِرُونَ همان معناى ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ را مى رساند یا اینکه مطلب جدیدى مى گوید؟

به نظر می رسد که این جمله علاوه بر اینکه تأکیدی بر جمله ی ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ است مطلب جدیدی نیز می گوید و آن اینکه ممکن است کسی در تاریکی مطلق باشد و هیچ نوری نداشته باشد مثل نابینا ولی باز از طریقی بتواند راه خود را پیدا کند. حال تعبیر تَرَکَهُمْ فىِ ظُلُمَاتٍ لَّا یُبْصِرُونَ می رساند که خداوند به طور کلی آنها را ترک می کند به صورتی که در آن ظلمات که هیچ چیز دیده نمی شود هیچ راهنمایی نیز وجود ندارد و خداوند کاملا آنها را ترک کرده است.

نکته ۱۱۱: جمع آمدن ظلمات مى تواند براى بیان شدت ظلمت و تاریکى باشد. ممکن هم هست که اشاره به حالات مختلف منافقین داشته باشد که داراى حالات کفر، نفاق، استهزاء مومنین و … هستند. ممکن هم هست که اشاره به چهره هاى مختلف منافقین داشته باشد که آنها در چهره هاى مختلف که در واقع براى آنها نوعى ظلمت است قرار دارند.

نکته ۱۱۲: فرق ضوء با نور طبق آنچه که در کتاب التحقیق آمده است این است که ضوء بیشتر اشاره به پرتو افکنی نور دارد بر خلاف نور که اصل روشنایی را می رساند. پس معنای دقیق عبارت فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ چنین است که: وقتی آن آتش اطراف آن شخص را پرتو افکنی کرد خدا نور آنها را از بین می برد.

نکته ۱۱۳: در آیه ۱۸ سه وصف دیگر از اوصاف منافقین آمده است که آنها کر، لال و کور هستند. آوردن این سه وصف به خاطر این است که بگوید هیچ راه نجاتی برای آنها نیست. کسی که در تاریکی و ظلمت قرار گرفته است از سه طریق می تواند نجات پیدا کند:

الف) از طریق چشم به این صورت که دائما نظر کند و ببیند که آیا چیزی مشاهده می کند یا نه؟

ب) از طریق زبان به این صورت که فریاد بزند و دیگران را به یاری بطلبد.

ج) از طریق گوش به این صورت که دائما گوش فرا دهد و ببیند صدایی می شنود یا نه؟

ولی منافقین از هیچ یک از این سه طریق نمی توانند استفاده کنند و به همین خاطر فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ هستند یعنی هیچ گاه قدرت بر برگشت و نجات ندارند.

البته طبیعتا این آیه اشاره به آن دسته از منافقین دارد که به بالاترین درجه ی نفاق رسیده اند که دیگر امیدی به برگشت آنها نیست چرا که بیماری آنها آنقدر زیاد شده است که دیگر امیدی به سلامتی آنها نیست ولی منافقینی که به بالاترین درجه ی نفاق نرسیده اند طبیعتا می توانند برگردند.

نکته ۱۱۴: با توجه به توضیحات داده شده جواب این سوال داده شد که می پرسند در برخى آیات قرآن کلمه ى (بُکْمٌ) یعنى لال آمده است. کلماتى مثل (صُمُّ) و (عُمْى) دلالت بر عدم شناخت دارد ولى کلمه ى ( بُکْمٌ) چه دلالتى بر عدم معرفت دارد؟

در جواب باید گفته شود که دلالت این کلمه بر عدم معرفت به این صورت است که شرائتش به جایی رسیده که حتی نمی تواند صدا بلند کند و از کسی برای کسب معرفت کمک بخواهد.

نکته ۱۱۵: شخصی که بر ضد اسلام مقاله ای نوشته است شبهه ای را مطرح کرده که خوب است در اینجا به پاسخ به این شبهه بپردازیم. او در مقاله اش این گونه می نویسد:

توهین قرآن به کر و لالها

(الله در قرآن، کسانیکه اندیشه نمی‌کنند را مانند کر و لالها می‌داند:

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ (انفال/۲۲) همانا بدترین جنبندگان نزد الله کران و لالان هستند آنهائی که نمى‏اندیشند.

همانگونه که مشاهده می‌گردد، در این آیه، الله به کر و لالها توهینی آشکار را روا می‌دارد.

از یک سو، هنگامیکه می‌خواهد مثال افرادی که نمی‌اندیشند را بزند؛ بهترین مثالی که به ذهنش می‌رسد‌، همین کر و لالها هستند؛ و از سوی دیگر بر طبق قضا و قدر الهی، همین الله آنها را اینگونه آفریده است.

همچنین، هنگامیکه الله قصد دارد بدترین جنبندگان را معرفی نماید، از کسانی نام می‌برد که مانند افراد کر و لال اندیشه نمی‌کنند.

شاید گفته شود که الله در اینجا قصد توهین به کر و لالها را ندارد و منظورش افرادی است که درست از فکرشان استفاده نمی‌کنند؛ در پاسخ باید گفت چه لزومی دارد که قرآن مثال افراد کر و لال را بیاورد؟!) پایان

به هر ترتیب باید ببینیم اینکه خداوند افرادی مثل کافران و منافقان را به کر و کور تشبیه کرده است آیا به انسان های کر و کور توهین کرده است؟ چنین تشبیه هایی بالاخره دلالت دارد که کر و کور دارای درجه ی پایینی هستند که می توان کفار را به آنها تشبیه کرد. آیا این بی احترامی است؟

درجواب باید گفته شود که در تشبیهات، هیچ گاه مشبه به یعنی چیزی که به او تشبیه صورت می گیرد در همه ی حکم دخالت ندارد بلکه فقط برای تقریب به ذهن آورده می شود. آنچه که در تمام حکم دخالت دارد مشبه است نه مشبه به. مشبه به همین که در یک جهت شباهت داشته باشد کافی است. بله اگر خداوند در تمام جهات، بین کفار و افراد کور تشبیه ایجاد کرده بود اشکال وارد بود ولی فقط در یک جهت تشبیه ایجاد کرده است و آن جهت نیز یک واقعیت ملموس است و ارتباطی با درجه و منزلت افراد کور ندارد.

یادمان نرود که خداوند در آیه ۴۶ سوره حج می فرماید:

فَإِنهَّا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَاکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتىِ فىِ الصُّدُورِ یعنى حقیقت این است که دیده‏ها کور نیست بلکه دل‏هایى که در سینه‏هاست، کور است!

پس اشاره به کوری ظاهری فقط به عنوان یک تشبیه آن هم در یک جهت است نه همه ی جهات.

با یک مثال، بیشتر توضیح می دهیم:

اگر کافران به مرده تشبیه شوند این، بی احترامی به مرده نیست بلکه می خواهد بگوید کافران آنقدر از حق دورند که مثل مرده هیچ چیزی نمی شنوند. این تشبیه نمی خواهد به مرده بی احترامی کند بلکه مرده را به عنوان یک موجود فرض کرده که خصوصیاتی دارد که یکی از آن خصوصیات این است که چیزی درک نمی کند. حال می خواهد بگوید کفار مثل مرده هستند و همچنانکه مرده چیزی درک نمی کند کفار نیز چیزی درک نمی کنند.

در واقع چنین مثل هایی برای این است که بفهماند کفار دارای درجه ی پایینی هستند و در یک جهت شبیه کوران و کران هستند. پس تشبیه فقط در یک جهت است که واقعیتی انکار ناپذیر است و استفاده از واقعیت های ملموس نه تنها بد نیست بلکه برای فهم مطلب فوق العاده مفید است.

آیات ۱۹ و ۲۰:

أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَاءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فىِ ءَاذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ  وَ اللَّهُ محِیطُ  بِالْکَافِرِینَ(۱۹) یَکاَدُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ  کُلَمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهِمْ قَامُواْ  وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ  إِنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ کلُ‏شىَ‏ءٍ قَدِیرٌ(۲۰)

نکته ۱۱۶: قبل از شروع تفسیر این آیات از خواننده تقاضا می شود که به ترجمه ی این دو آیه توجه کند و ببیند از آن چه می فهمد:

یا [سرگذشت آنان‏] سرگذشتِ [دچار شدگان به‏] رگبارى شدید از آسمان است که در آن تاریکى‏ها و رعد و برقى است، [آنان‏] انگشتانشان را از [صداىِ هولناکِ‏] صاعقه‏ها به خاطر بیم مرگ در گوش‏هایشان مى‏گذارند [در حالى که راه گریزى از مرگ براى آنان نیست‏] و خدا به کافرانْ احاطه [همه جانبه‏] دارد. (۱۹) نزدیک است که آن برقِ [بسیار رخشنده، روشنىِ‏] چشم‏هاى آنان را برباید زمانى که آنان را روشنى دهد، در آن روشنى راه مى‏روند و چون محیط را بر آنان تاریک کند، مى‏ایستند و اگر خدا مى‏خواست [شنوایىِ‏] گوش و [بینایىِ‏] چشم آنان را نابود مى‏کرد زیرا خدا بر هر کارى تواناست. (۲۰)

فکر کنید که این تشبیه چه ارتباطی می تواند با حال منافقین داشته باشد؟

نکته ۱۱۷: اینکه مثال دومِ منافقین با حرف (او) به مثال اول عطف شده است دلالت بر تساوى دو مثال دارد یعنى هرکدام از این دو مثال را اخذ کنى به نتیجه مى رسى. البته در چنین مواردى که با (او) به یکدیگر عطف مى شوند به نظر مى رسد که مورد دوم کامل‏تر است و یک درجه بالاتر از مورد اول است.

به مثال هاى زیر دقت کنید:

الف) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ فَهِىَ کاَلحِجَارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً(بقره-۷۴) یعنى سپس دلهاى شما بعد از این واقعه سخت شد همچون سنگ، یا سخت‏تر!

ب) فَکاَنَ قَابَ قَوْسَینْ‏ أَوْ أَدْنىَ‏(نجم-۹) یعنى تا آنکه فاصله او (با پیامبر) به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود

ج) وَ مَا أَمْرُ السَّاعَهِ إِلَّا کلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ(نحل-۷۷) یعنى و امر قیامت (بقدرى نزدیک و آسان است) درست همانند چشم برهم زدن، و یا از آن هم نزدیکتر.

در همه ى این مثال ها، دو مثلى که زده شده با (او) به یکدیگر عطف شده اند و مى رساند که مخاطب هر کدام را که تصور کند به نتیجه مى رسد اگر چه اگر بتواند مورد دوم را تصور کند به واقع نزدیک تر شده است.

حال در آیات مورد بحث نیز همین گونه است. هر دو مثلى که براى منافقین زده شده است ما را به حقیقت مى رساند اگر چه مثل دوم کامل تر است و بیشتر به حقیقت نزدیک تر است.

البته این احتمال نیز هست که دو مثلى که براى منافقین زده شده هریک مربوط به گروهى از منافقین باشد. در تفسیر نمونه آمده است: آیه اول (مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی …) اشاره به منافقانى است که در آغاز وارد، صف مؤمنان راستین شده بودند و حقیقتا ایمان آوردند، اما این ایمان مستقر و پا بر جا نبود و به نفاق گرائیدند.

و اما مثال دوم (أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ …) حال منافقانى را بازگو مى‏کند که از آغاز در همان صف نفاق بودند و حتى براى یک لحظه هم ایمان نیاوردند.

در تفسیر نمونه احتمال دیگرى نیز داده شده است که: مثال اول بازگو کننده حال افراد است، و مثال دوم مجسم کننده وضع محیطها، لذا در اول مى‏فرماید مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی … (مثل آنها مانند کسى است که …) و در مثال دوم مى‏گوید:” أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ”:” مانند باران پرپشتى که از آسمان فرو مى‏ریزد، و در آن، ظلمت و رعد و برق است” اشاره به محیط وحشتزا و پرخوف و خطرى است که منافقان در آن زندگى داشتند.

نکته ۱۱۸: در تفسیر این دو آیه، مفسرین دو رویکرد دارند. برخی کلیتی از آیه را بیان کرده اند و از این دو آیه یک تشبیه کلی راجع به منافقین فهمیده اند. برخی نیز برای تک تک کلمات آیه وجه شبهی با منافقین بیان کرده اند.

نکته ۱۱۹: در این نکته به برداشتی که مفسرین راجع به این دو آیه داشته اند اشاره می کنیم.

در تفسیر المیزان آمده است: کلمه (صیب)، بمعناى باران پر پشت است، و معناى کلمه (برق) معروف است، و کلمه (رعد) بمعناى صدایى است که از ابر وقتى برق مى‏زند برمى‏خیزد، و کلمه صاعقه عبارتست از تکه‏اى برق آسمان، که بزمین مى‏افتد.

این آیه مثل دومى است که خداوند حال منافقین را با آن مجسم مى‏کند، که اظهار ایمان میکنند، ولى در دل کافرند، باین بیان که ایشان بکسى میمانند، که دچار رگبار توأم با ظلمت شده است، ظلمتى که پیش پایش را نمى‏بیند، و هیچ چیز را از دیگر چیزها تمیز نمیدهد، ناگزیر شدت رگبار او را وادار بفرار میکند، ولى تاریکى نمیگذارد قدم از قدم بردارد، از سوى دیگر رعد و صاعقه هول انگیز هم از هر سو دچار وحشتش کرده، قرارگاهى نمى‏یابد، جز اینکه از برق آسمان استفاده کند، اما برق آسمان هم یک لحظه است، دوام و بقاء ندارد، همین که یک قدم برداشت برق خاموش گشته، دو باره در تاریکى فرو مى‏رود.

این حال و روز منافق است، که ایمان را دوست نمیدارد، اما از روى ناچارى بدان تظاهر مى‏کند، چون اگر نکند باصطلاح نانش آجر میشود، ولى چون دلش با زبانش یکسان نیست، و دلش بنور ایمان روشن نگشته، لذا راه زندگیش آن طور که باید روشن نمیباشد، و معلوم است کسى که میخواهد بچیزى تظاهر کند که ندارد، لا یزال پته‏اش روى آب مى‏افتد، و همواره دچار خطا و  لغزش میشود، یک قدم با مسلمانان و بعنوان یک فرد مسلمان راه مى‏رود، اما خدا رسوایش نموده، دو باره مى‏ایستد.

و اگر خدا بخواهد این ایمان ظاهرى را هم از او مى‏گیرد، که از همان روز اول رسوا شود، و مسلمانان فریبش را نخورند، (اما خدا چنین چیزى را نخواسته است).

در تفسیر آسان آمده است: در این مثال بزرگ چشمه‏هائى از فصاحت و بلاغت و قدرت تعبیر وجود دارد که هر شخص بلیغ و ادیبى در مقابل آن سر تسلیم فرود میآورد و بزانو درمیآید. زیرا در این مثال قرآن را بباران که زمین مرده را زنده میکند تشبیه نموده است. و قرآن هم نفوس مرده یعنى افراد گمراه را زنده و هدایت مینماید.

در قرآن وعده و وعیدى است که از نظر قدرت و شدت نظیر رعد میباشند. در قرآن حجت و دلیل‏هائى است که از لحاظ واضح و روشن بودن نظیر برق هستند.

در قرآن آیاتى است که از جهت افتضاح نمودن منافقین و أمثالهم مثل صاعقه یا خطرناک‏تر میباشند- ضح.

منظور از اینکه برق چشمهاى آنانرا مى‏رباید این است که چشمان ایشان بوسیله شدت نورى که برق دارد از بین خواهد رفت. لذا در سوره نور، آیه- ۴۳- میفرماید: نزدیک است نور برق چشمانشان را از بین ببرد- تلخیص.

در تفسیر کوثر آمده است: در مثل دوم حال منافقان به حال کسانى تشبیه شده است که در یک هواى تاریک که حتى ابرها جلو نور ستارگان را هم گرفته‏اند، در زیر باران تندى قرار بگیرند و با رعد و برق شدیدى هم مواجه شوند، محیط آنچنان خوفناک باشد که آنها بر جان خود بترسند و از اینکه هر لحظه ممکن است صاعقه‏اى آنها را بسوزاند، در وحشت شدید به سر برند و از شدت ترس انگشتان خود را بر گوشهایشان قرار بدهند. همچنین نور خیره کننده برق به شدت برچشم آنها بزند و نزدیک باشد که نور چشمانشان را از بین ببرد. در چنین حالتى آنها به دنبال پناهگاه باشند ولى در اثر ظلمت شدید راه را نبینند و هر گاه که برق بزند و آنها لحظه‏اى پیش پاى خود را ببینند چند قدمى پیش روند و چون برق نزند بایستند و به هر حال راه به جایى نبرند.

منافقان عصر پیامبر نیز حالتى شبیه حالت چنین اشخاصى را داشتند از یک سو در ظلمت کفر و ضلالت بودند و از سوى دیگر باران تند اسلام بر آنان باریدن گرفته بود و آنها از اسلام نفرت داشتند و از احکام نورانى اسلام همانند کسى که از رعد و برق  بترسد مى‏هراسیدند و بخصوص احکامى چون جهاد با دشمن که با مذاق آنها جور در نمى‏آمد مانند صاعقه بر آنان فرود مى‏آمد و آنها از مرگ خود مى‏ترسیدند. دیگر اینکه منافقان از مزایاى اسلام مانند ارث و نکاح و تقسیم غنائم و امنیت استفاده مى‏کردند ولى از لحاظ اعتقاد به مبانى اسلام در ظلمت بودند درست مثل همان شخص باران زده که از روشنایى برق استفاده مى‏کرد و چند قدمى راه مى‏رفت و چون برق نبود در ظلمت خود مى‏ماند و حرکت نمى‏کرد.

در تفسیر نمونه آمده است: منافقان درست به چنین مسافرى مى‏مانند، آنها در میان مؤمنان روز- افزون که همچون سیل خروشان و باران پرپشتى به هر سو پیش مى‏روند قرار گرفته‏اند افسوس که به پناهگاه مطمئن ایمان، پناه نبرده‏اند تا از شر صاعقه‏هاى مرگبار مجازات الهى نجات یابند.

جهاد مسلحانه مسلمین در برابر دشمنان همانند خروش رعد و صاعقه بر سر آنها فرود مى‏آمد، گاهگاه فرصتهایى، براى پیدا کردن راه حق نصیبشان مى‏شد و اندیشه‏هاشان بیدار مى‏گشت، ولى افسوس که این بیدارى همچون برق آسمان دیرى نمى‏پائید تا مى‏خواستند چند گامى بردارند خاموش مى‏شد و تاریکى غفلت و سپس توقف و سرگردانى جاى آن را مى‏گرفت.

پیشرفت سریع اسلام همچون برق آسمانى چشم آنها را خیره کرده بود، و آیات قرآن که پرده از رازهاى نهانیشان بر مى‏داشت همچون صاعقه‏ها آنها را هدف قرار مى‏داد، هر دم احتمال مى‏دادند آیه‏اى نازل گردد و پرده از رازهاى دیگرى بر دارد و رسواتر شوند.

چنان که قرآن در آیه ۶۴ سوره توبه مى‏گوید: یَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَهٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِی قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ:

” منافقان از این مى‏ترسند که سوره‏اى بر ضد آنها نازل شود و آنچه در درون مخفى مى‏دارند فاش گردد بگو هر چه مى‏خواهید استهزاء کنید خدا آنچه را از آن مى‏ترسید ظاهر مى‏سازد”.

منافقان از این نیز وحشت داشتند که با علنى شدن اسرارشان فرمان جنگ از طرف خدا با این دشمنان خائن داخلى صادر شود و مسلمانان که در آن روز قوى و نیرومند بودند بر آنها، حمله کنند، آن چنان که قرآن مى‏گوید: لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَهِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا:

” اگر منافقان و آنهایى که قلبشان بیمار است و کسانى که با اشاعه اکاذیب، ترس و وحشت و سستى مى‏آفرینند، دست از کردار خود بر ندارند ما تو را بر آنها مى‏شورانیم تا نتوانند در جوار شما جز اندکى زندگى کنند و به صورت افراد نفرین شده هر جا یافت شوند، آنها را بگیرند و بکشند” (احزاب- ۶۰- ۶۱).

از این آیات به خوبى استفاده مى‏شود که منافقان در وحشت و سرگردانى سختى در مدینه قرار داشتند، آیات با لحن شدید و قاطعى پى در پى همانند رعد و برق آسمانى بر ضد آنها نازل مى‏شد، و هر آن احتمال این مى‏رفت که دستور مجازات و یا حد اقل اخراج آنها از مدینه صادر گردد.

در کتاب ۳۶۵ روز در صحبت قرآن از آقای حسین محی الدین الهی قمشه ای این مثل این چنین توضیح داده شده است: خورشید ایشان در پشت ابرهای حرص و آز پنهان است و از آن ابرها بارانی می بارد بر خارستانی که از آن هیچ گلی نمی شکفد اما بانگ رعد و خشم صاعقه که تجسمی از خشم و نفرت وجدان ایشان است بر آنان فرود می آید چنان که از هیبت آن انگشت در گوشها نهند تا آن فریاد تهدید را نشنوند و روی می گردانند و دیده می بندند تا مرگ را که در پیش روی ایشان ایستاده نبینند بدین خیال که مرگ نیز ایشان را نخواهد دید در حالی که خداوند از شش سو بر ایشان احاطه دارد.

این بود نظر برخی از مفسرین پیرامون تشبیهی که در آیات مورد بحث برای منافقین بیان شده است. و اما در ادامه به نکات دیگری که این آیات دارد اشاره می کنیم.

نکته ۱۲۰: درست است که آیه با عبارت کَصَیِّبٍ شروع شده است ولى با توجه به فعل یَجَعَلُونَ مى فهمیم که خود منافقان مثل صیب نیستند بلکه حالت آنها مثل صیب است. پس عبارت، تقدیرى دارد به این صورت: کَذِى صَیِّب یعنى مثل کسى که برایش صَیِّبى هست.

نکته ۱۲۱: کلمه ى صَیِّب هم به معناى ابر آمده است و هم به معناى باران.

نکته ۱۲۲: در تشبیهى که زده شده چند چیز وجود دارد: باران یا ابر، آسمان، ظلمات، رعد، برق، صاعقه، انگشت، گوش، مرگ‏

ظلمات، دلالت بر تارکى مى کند. رعد دلالت بر صوت دارد. برق دلالت بر نور دارد البته نور مخصوص نه هر نورى. صاعقه دلالت بر آتش دارد و البته برخى گفته اند در صاعقه معناى صوت خیلى شدید نهفته است.

به هر حال باید وجه شبه هریک از کلمات آیه را با کارهاى منافقین پیدا کرد.

نکته ۱۲۳: به نظر مى رسد اینکه از قید مِنَ السَّمَاءِ استفاده کرده است با اینکه معلوم است صیب هر کدام از معانى اش که منظور باشد حتما از آسمان است براى این است که مى خواهد اشاره داشته باشد که باران و یا ابرى که در بحث منافق منظور است یک چیز آسمانى است که همان دین است. منافق کسى است که خود را با دین مرتبط مى داند. پس دین است که از آسمان بر او مى بارد یا دین آسمانى مثل یک ابر جلوى خورشید آنها را گرفته است و اجازه نمى دهد آنها به راحتى از خورشید فطرت یا خورشید مادیات، نور دریافت کنند.

پس اگر صیِّب به معنای باران بود منظور این است که باران وحی الهی بر آنها می بارد ولی این باران به خاطر نفاق آنها ثمرات مثبتش را از دست داده است.

و اگر به معنای ابر بود منظور این است که دین خدا همچون ابری تیره و تار برای آنهاست که اجازه نمی دهد منافقین به درستی به لذت های دنیوی برسند یا همین دین عاملی شده است برای اینکه نور فطرت به آنها نرسد و آنها راه را پیدا نکنند.

نکته ۱۲۴: ظلمات که به معنای تاریکی ها است در بحث منافق می تواند اشاره به تاریکی های مختلف مثل نفاق، کفر، دروغ، دورویی و امثال این بدی ها داشته باشد. همچنین می تواند اشاره به شدت ظلمت نیز داشته باشد چرا که شدت یک چیز را با جمع آوردن آن نیز بیان می کنند.

حال وقتی می گوید مَثَل منافقین مثل باران یا ابری است که در آن ظلمات است یعنی در بحث منافقین، دین برای آن ها مایه ی ظلمات است. دینی که قرار است مایه ی نور شود اگر دست منافقان افتاد برای آنها مایه ی ظلمات است.

از این مطلب می توان فهمید که دین داری بر دو نوع است:

الف) برخی از دین کسب نور می کنند.

ب) برخی از دین کسب ظلمت می کنند.

اگر دین، تنها یک ابزار شد این، مایه ی ظلمت و بلکه مایه ی ظلمات است همچنانکه در آیه ۸۲ سوره اسراء آمده است:

وَ نُنزَّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ  وَ لَا یَزِیدُ الظَّلِمِینَ إِلَّا خَسَارًا یعنى و ما از قرآن آنچه را براى مؤمنان مایه درمان ورحمت است، نازل مى‏کنیم وستمکاران را جز خسارت نمى‏افزاید.

برای برخی دین نه تنها مایه ی رشد معنوی آنها نیست بلکه موجب پس رفت آنها می شود.

به هر حال دینی آسمانی که در مثال، به صیبی از آسمان تشبیه شده است برای برخی، ظلمات به همراه دارد.

متأسفانه می توان گفت که این حالت برای مبلغین دینی نیز وجود دارد چرا که برخی از آنها دین را تنها ابزاری برای خود کرده اند و با اینکه حق را می دانند از ترس از دست دادن مقام خود حاضر به بیان آن نیستند.

اگر شما با برخی از روحانیون صحبت کنید به شما خواهند گفت که ما قبول داریم که فلان چیز اشتباه یا خرافات است ولی خود آنها حاضر به بیان آن نیستند.

چنین دینی مایه ی ظلمات برای آنهاست.

نکته ۱/۱۲۴: کلمه ی ظلمات در آیه ی مورد بحث می تواند اشاره به شکست های مختلف منافقین نیز داشته باشد.

نکته ۱۲۵: کلمات ظلمات و رعد و برق مجموعا در بحث منافق می تواند دلالت بر ترس داشته باشد چرا که منافق همواره می ترسد که نکند دستش رو شود و مشخص شود که باطنش چگونه است.

نکته ۱۲۶: در کلمه ی رعد، صوت نهفته است و در کلمه ی برق، نور. حال بارانی که به همراه رعد و برق است می تواند اشاره به دینی داشته باشد که با بیان یا ایجاد نور در جامعه ی دینی از طریق عملکرد مومنین، چهره ی منافقین را آشکار می کند. وقتی برق از آسمان می آید روشنایی ایجاد می شود و می توان افرادی را که در تاریکی ها مخفی شده اند مشاهده کرد.

نکته ی لطیف دیگری که می توان در اینجا استفاده کرد این است که سرعت صوت از سرعت نور کمتر است. پس برق زودتر به زمین می رسد تا رعد. حال در مثال منافقین، نوری که از طریق عمل به دین به جامعه ی دینی می رسد زودتر کارساز است تا اینکه دین بخواهد فقط از طریق صدا که همان بیان است به جامعه برسد. به همین خاطر است که گفته شده که باید بیشتر از طریق عمل دیگران را به دین دعوت کنیم.

نکته ۱۲۷: رعد و برق در این آیه می تواند به میزان تأثیر گذاشتن دین بر روی منافقین نیز اشاره داشته باشد. منافقین درست است که هدفشان نفاق است ولی ممکن هم هست که یک لحظه متذکر شوند و در درون آنها تحولی ایجاد شود و دین به آنها تَلَنگُری بزند همچنانکه رعد و برق نیز یک لحظه انسان را متوجه خود می کند. همین که منافقین در بین مومنین شرکت می کنند نفس این شرکت می تواند برای آنها مقداری بیداری ایجاد کند اگر چه دوباره به خواب فرو می روند.

پس رعد می تواند اشاره به بیان های لفظی دین باشد که از طریق صوت و بانگ های بلند به منافقین می رسد و برق می تواند اشاره به تأثیر گذاری معنوی و عملی دین داشته باشد. البته همچنانکه رعد و برق یک لحظه است طبیعتا تأثیرپذیری منافقین نیز یک لحظه است.

حال با توجه به اینکه سرعت نور بیشتر از سرعت صوت است می توان فهمید که تأثیر گذاری از طریق عمل، سرعت بیشتر دارد تا تأثیر گذاری از طریق لفظ که مدت بیشتری می طلبد تا نتایجش معلوم شود.

ما نیز باید همین کار را کنیم یعنی باید سعی کنیم بیشتر از طریق عملکرد بر روی افراد تأثیر بگذاریم نه اینکه فقط بخواهیم از طریق گفتار، دیگران را به دین دعوت کنیم ولی خودمان عملی نداشته باشیم.

نکته ۱۲۸: استفاده ی دیگری که می توان از رعد و برق در آیه ی مورد بحث داشت این است که رعد و برق اشاره به پیشروی منافقین با ابزار دین دارد. منافقین یا از طریق گفتار و یا از طریق عمل قصد در اخلال بین مومنین و افساد جامعه ی دینی دارند و مقداری نیز در این هدف موفق می شوند. منافقین ممکن است حرف و گفتارشان در جامعه پیش رود و همچنین در عمل نیز برای آنها موفقیت هایی حاصل شود که البته تأثیرگذاری عمل بیشتر است همچنانکه سرعت نور بیشتر است.

نکته ۱۲۹: بد نیست در اینجا به این مطلب اشاره شود که وقتی لفظ منافق بکار می رود معمولا افراد خاصی به ذهن می آیند. این در حالی است که ممکن است یک مبلّغ دین که دین را ابزاری برای منافعش کرده است نیز منافق باشد. برخی از مبلغین دینی با اینکه حق را می دانند ولی چون منافعشان در خطر می افتد حاضر به بیان آن نیستند و متأسفانه از دین استفاده ی ابزاری می کنند. چنین افرادی نیز منافق اند و رعد و برق در آیه ی مورد بحث می تواند در ارتباط با آنها نیز باشد.

نکته ۱۳۰: در مثال منافقین، صاعقه می تواند اشاره به اخباری داشته باشد که از پیشرفت مسلمانان به گوش آنها می رسد که مثل صاعقه ای بر قلب آنها فرود می آید و آنها را ناراحت می کند و می ترساند و ممکن است اشاره به دستوراتی باشد که بر علیه منافقین صادر می شود و ممکن است اشاره به دستورات اسلام داشته باشد که انجامش برای منافقین چون منافق هستند سخت است.

نکته ۱۳۱: صاعقه دو معنا مى تواند داشته باشد:

الف) برخى گفته اند صاعقه دلالت بر صوت شدید دارد.

ب) برخى گفته اند صاعقه آن چیزى است که موجب آتش گرفتن چیزى مى شود.

اگر نظر دوم منظور باشد این سوال پیش مى آید که در برابر صاعقه از ترس مرگ نباید انگشتان را در گوش کرد بلکه مثلا باید صورت را برگرداند و فرار کرد. پس چرا مى گوید آنها از ترس مرگی که ممکن است صاعقه برای آنها ایجاد کند انگشتانشان را در گوش مى کنند؟

در جواب این سوال می توان گفت که منافقین آن قدر دست پاچه هستند که در برابر صاعقه ها خود را گم می کنند و برای رهایی از مشکلات، اشتباه عمل می کنند مثل کسی که در حال غرق شدن است. چنین کسی دائما دست و پا می زند ولی همین دست و پا زدن موجب غرق شدن او می شود درحالی که اگر آرامش خود را حفظ کند می تواند نجات پیدا کند.

پس منافقین نیز در برابر صاعقه ها دست و پای خود را گم می کنند و نمی دانند چگونه باید عمل کنند.

نکته ۱۳۲: منظور از موت در مثال منافقین یا واقعا از دست دادن جان است که منافقین از آن می ترسند و یا منظور از آن، پیشرفت اسلام است که برای منافقین نوعی مرگ محسوب می شود و یا منظور، از دست دادن مقام و موقعیت است که آن نیز برای منافقین نوعی مرگ محسوب می شود.

نکته ۱۳۳: اینکه در حین صاعقه فقط انگشت در گوش بکنیم و هیچ کار دیگرى نکنیم صحیح نیست چون هر لحظه ممکن است نتایج صاعقه به ما اصابت کند، پس اگر کسى از ترس مرگ مى خواهد از صاعقه فرار کند نباید فقط بایستد و انگشت در گوشش بکند.

حال مى توان گفت این مثل در بحث منافقین به این معناست که آنها به جاى اینکه به دنبال راه چاره باشند فقط ایستاده اند و سعى مى کنند کارى کنند که نسبت به وضع موجود خود را به غفلت بزنند، انگار که هیچ خبرى نیست.

آنها از طرفى صاعقه را مى بینند ولى از طرف دیگر تنها کارى که مى کنند این است که مى خواهند صداى آن به گوششان نرسد.

در تفسیر پرتوى از قرآن از آقاى طالقانى این مثل چنین توضیح داده شده است:

در این مثل مى‏نمایاند که گرفتاران چنین محیط یکسره خود را باخته و از تلاش و کوشش خود مأیوسند و در برابر مصائب زمین و زمان و آسمان تیره از ابرهاى انبوه باران و تگرگ که بشدت بسرشان مى‏ریزد و غرش رعد و لمعان برق که هراسانشان ساخته و صاعقه‏هاى آتشبار دلشان را از جا کنده تنها وسیله تسکین و دفاعشان از این گونه حوادث همین است که انگشت در گوشهاشان گذارند (یا چشم بر هم نهند) که خطر را کمتر احساس نمایند، انگشت بگوش نهادن در چنین محیط مرگبار کنایه از  هر گونه موجبات غفلت و سرگرمیها و وسائل تخدیر شعور است، براى مردمى که روزنه امید و دریچه سعادت و بقاء برویشان باز نیست چاره‏اى جز تخدیر و غفلت نیست، اینها از ترس مرگ خود را بدامن مرگ مى‏اندازند! (پرتوى از قرآن، ج‏۱، ص: ۸۲)

با توجه به این توضیح می توان فهمید که مراد از انگشتان در مثال منافقین وسائلی است که به وسیله ی آن، انسان خود را به غفلت می زند و مراد از آذان در مثال منافقین فهم است. در واقع کسانی که می خواهند از واقعیت موجود فرار کنند و واقع بینانه عمل نکنند کسانی هستند که انگار انگشت در گوش هایشان کرده اند. تازه اینکه در آیه از کلمه ی انگشت استفاده شده در حالی که می توانست بگوید آنها پنبه در گوش هایشان کرده اند شاید دلیلش دست پاچگی آنها باشد که آنها فرصت پیدا کردن پنبه ندارند و با هر چیزی که در دسترس است می خواهند خود را به غفلت بزنند و خود را توجیه کنند.

جالب است که با توجه به اینکه منافق، اصطلاحی است که ممکن است حتی خود ما را هم شامل شود می توان گفت که خود ما نیز بعضا چنین صفتی داریم یعنی از صاعقه ها و خطراتی که در جامعه وجود دارد فقط انگشت در گوش کرده ایم تا از آن خطرات عبور کنیم و آن را توجیه کنیم ولی اینکه واقع نگر باشیم و بفهمیم که واقعا در برابر صاعقه ها چه باید کرد اصلا چنین واقع نگری را نداریم.

منافق کسی است که ظاهر و باطنش فرق دارد، حال کسی که می داند صاعقه هست ولی در ظاهر فقط انگشت در گوشش کرده است چنین کسی نیز منافق است.

حال به نظر شما ما چنین نیستیم؟ متأسفانه باید گفته شود که ما واقع نگری را از دست داده ایم. می فهمیم که جوانان با چه مشکلاتی رو به رو هستند و ممکن است نابود شوند ولی فقط انگشت در گوش کرده ایم. می دانیم که جوان وقتی به سن بلوغ رسید شهوت دارد و به گناه می افتد ولی خود را توجیه می کنیم و حاضر به ازدواج دادن آنها نیستیم.

با این توضیحات می فهمیم که تعبیر یَجَعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فىِ ءَاذَانهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ تعبیر فوق العاده زیبایی است که باید بیشتر راجع به آن تأمل کرد.

نکته ۱۳۴: اینکه در آخر آیه ۱۹ از تعبیر کافر استفاده شده است مى رساند که منافقین در واقع کافر هستند و مى توان به آنها کافر اطلاق کرد. پس نفاق نوعی کفر است.

نکته ۱۳۵: عبارت وَ اللَّهُ محِیطُ  بِالْکَافِرِینَ مى رساند که منافقین با اینکه منافقانه عمل مى کنند و کارشان واقعا براى مسلمانان خطرناک است ولى خداوند به آنها احاطه ى کامل دارد و اجازه نمی دهد که پیروزی نهایی را کسب کنند.

نکته ۱۳۶: واژه ى خطف در ابتدای آیه ۲۰، به معناى ربودن است یعنى به سرعت چیزى را برداشتن  و در اینجا اشاره به این است که آن برق چنان نورى دارد که نزدیک است به صورت ناگهانى چشم هاى آنها را از آنها بگیرد.

نکته ۱۳۷: تعبیر یَکاَدُ الْبرْقُ یخَطَفُ أَبْصَارَهُمْ یعنى نزدیک است که آن برقِ [بسیار رخشنده، روشنىِ‏] چشم‏هاى آنان را برباید.

دقت کنید موقعی که انسان مدت طولانی در تاریکی باشد و یک دفعه وارد روشنایی شود چنین موقعی است که چشمش زده می شود و تازه هر چه روشنایی و تاریکی، بیشتر باشد چشم، بیشتر زده می شود.

حال در مَثَل منافقین می توان چنین گفت که آنها چون در نور و ظلمت در رفت و آمد هستند و مقداری با کافران ارتباط دارند و مقداری با مومنان و مقداری سراغ مومنان می روند و مقداری سراغ کافران مَثَلشان مَثَل کسی است که از ظلمت به نور می رود و چشمانش زده می شود.

وقتی این تشبیه را خوب بررسی کنیم چند مطلب از آن بدست می آید:

الف) منافقین در اصل در ظلمت هستند و بعضا وارد نور می شوند. دقت کنید که چشم زمانی به شدت زده می شود که ظلمت و تاریکی اصل باشد.

ب) منافقین مدت زیادی در ظلمت هستند و با ظلمت انس گرفته اند و به همین خاطر است که وقتی وارد نور می شوند چشمانشان زده می شود و الا اگر کسی مدت کمی در ظلمت باشد و بعد وارد نور شود معلوم نیست که چشمش زده شود.

ج) ظلماتی که منافقین در آن هستند و همچنین نوری که منافقین به آن وارد می شوند این ظلمت و نور خیلی زیاد است و هم ظلماتش شدید است و هم نورش و به همین خاطر است که چشمانشان زده می شود و الا ظلمات و نور اندک موجب زده شدن چشم نمی شود.

د) دقت کنید که ظلمت و نور در این تشبیه می تواند همان چیزهایی باشد که در توضیح آیه ۱۹ بیان شد. توجه کنید که در توضیح آیه ۱۹ بحث ظلمات و نور بیان شد و در آنجا گفتیم که مراد از ظلمات و نور چیست. خواننده حتما به آن توضیحات مراجعه کند.

نکته ۱۳۸: کلمه ی برق در آیه ۲۰ می تواند اشاره به پیشرفت های سریع اسلام نیز داشته باشد که در واقع منافقین را مبهوت می کند و نزدیک است که چشم آنها را برباید.

نکته ۱۳۹: جمله ى کلُّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهْمْ قَامُواْ بیان  کننده ى حالت منافقین و افراد دو رو است، کسانى که اگر عقیده اى به نفعشان باشد آن را مى گیرند ولى اگر همان عقیده موجب ضرر باشد آن را رها مى کنند.

مادامی که عقیده ای برای آنها نور یعنی مادیات داشته باشد هستند ولی اگر آن عقیده بخواهد ظلمت یعنی سختی برای آنها فراهم کند نیستند. مادامی که اسلام در حال پیشرفت است ادعا دارند ولی اگر زمانی مسلمین دچار مشکل شدند حضور ندارند.

این یک واقعیتی است و از این طریق می توان منافق را شناخت. بسیاری از خود ما مادامی که دین داری با منافع دنیوی مان منافاتی نداشته باشد ادعای دین داری داریم ولی اگر جایی دین داری بر خلاف منافع دنیا شد معلوم می شود که آیا دین دار باقی می مانیم یا نه؟

نکته ۱۴۰: کسانی که هم نور را می خواهند و هم ظلمت را چنین کسانی حالت منافقانه دارند. از این تعبیر استفاده می شود که منافقین هم در نور هستند و هم در ظلمت. گاهی سراغ نور می آیند و گاهی وارد ظلمت می شوند.

نکته ۱۴۱: از تعبیر کلَمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهْمْ قَامُواْ می توان استفاده کرد که ایمان لحظه ای ایمانی منافقانه است. دقت کنید که مراد از نور در این تعبیر می تواند نور دین باشد و در نتیجه منظور این است که وقتی نور دین بر آنها تابید در آن لحظه دین دارند ولی وقتی نور دین به دلایلی کم شد یا از بین رفت آنها نیز متوقف می شوند. پس کسانی که دین داریِ شان محدود به محرم یا رمضان است و بقیه ی زمان ها نسبت به دین داری متوقف اند ممکن است این تعبیر شامل حال آنها نیز بشود.

همچنین کسانی که فقط در حین مشکلات که نور دین در آن موقع قوی تر می شود خدا را می خوانند آنها نیز می توانند مصداقی از این تعبیر باشند.

نکته ۱۴۲: در تعبیر کلُّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهْمْ قَامُواْ در قسمت اولش که مربوط به زمان ایجاد نور است از تعبیر (کلّما) استفاده کرد و در قسمت دوم که مربوط به ظلمت است از (اذا)

دلیل این تفاوت می تواند این باشد که کلمه ی (کلّما) دلالتش بر زمان های متعدد بیشتر است و می خواهد برساند که هر زمانی که نوری ایجاد شد آنها از آن استفاده می کنند و از کوچکترین نورها نیز بهره می برند. منافقین کسانی هستند که از کوچکترین فرصتی برای رسیدن به منافع خود استفاده می کنند.

نکته ۱۴۳: از تعبیر کلُّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهِمْ قَامُواْ می توان فهمید که مشی و تحرک نشانه ی نور و سکون و توقف نشانه ی ظلمت است.

حال هر کسی به خود رجوع کند و ببیند که اگر در مسائل مختلف از جمله مسائل دینی فعالیت در تحرک دارد در نور است و اگر سکون و خمودی دارد در نوعی ظلمت قرار گرفته است.

نکته ۱۴۴: تعبیر کلُّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهِمْ قَامُواْ تعبیر بسیار زیبایی است که می توان از آن مطالب زیبایی بدست آورد. به خواننده پیشنهاد می شود راجع به این تعبیر بیشتر تأمل کند تا نکات زیبایی از آن بدست آورد.

نکته ی دیگری که می توان از این تعبیر بدست آورد این است که گروهی از افراد، خدا را مادامی قبول دارند و می پرستند که خدا به آنها نعمت های دنیوی داده باشد ولی وقتی دنیا برای آنها تیره و تار شد و سختی های دنیا به آنها سرازیر شد از پرستش خدا باز می مانند.

در آیه ۱۱ سوره حج این معنا به زیبایی بیان شده است:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلىَ‏ حَرْفٍ  فَإِنْ أَصَابَهُ خَیرْ اطْمَأَنَّ بِهِ  وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَهٌ انقَلَبَ عَلىَ‏ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَ الاَخِرَهَ  ذَالِکَ هُوَ الخُسْرَانُ الْمُبِینُ‏

ترجمه: و برخى از مردم‏اند که خدا را یک سویه [و بر پایه دست‏یابى به امور مادى‏] مى‏پرستند، پس اگر خیرى [چون ثروت، مقام و اولاد] به آنان برسد به آن آرامش یابند، و اگر بلایى [چون بیمارى، تهیدستى و محرومیت از عناوین اجتماعى‏] به آنان برسد [از پرستش خدا] عقب گرد مى‏کنند [و به بى‏دینى و ارتداد مى‏گرایند]، دنیا و آخرت را از دست داده‏اند، و این است همان زیان آشکار.

نکته ۱۴۵: (قاموا) در این آیه به معنای ایستادن و توقف کردن از حرکت است ولی در ریشه ی این کلمه قیام و آمادگی نهفته است و در واقع در مقابل قعود به معنای نشستن است. با توجه به این نکته می توان گفت منظور از ایستادن و توقف کردن، نشستن نیست بلکه توقفی است که با آمادگی برای حرکت همراه است. در واقع توقفی است که در آن نوعی قیام نهفته است. پس در مثال آیه می خواهد بگوید وقتی تاریکی ایجاد می شود آنها توقف می کنند ولی قیام و آمادگی خود را حفظ می کنند.

از این تعبیر می توان فهمید که منافقان اگر چه در حین ظلمت متوقف می شوند ولی توقفشان با آمادگی برای حرکت و نوعی قیام همراه است. پس منافقین به صورتی توقف نمی کنند که کلا نتوانند بلند شوند بلکه هر لحظه مترصد این هستند که به منافعشان دست یابند. پس در عین توقف، قیام کرده اند.

نکته ۱۴۶: ممکن است کسى سوال کند که چرا خدا به منافقین قواى مدرکه داده است تا آنها از آن سوء استفاده کنند؟ بالاخره خدا به آنها چشم داده و آنها با چشمى که دارند وقتى روشنایى ایجاد مى شود حرکت مى کنند و از طریق آن به موفقیت مى رسند. در واقع آنها از دین استفاده ی ابزاری می کنند. همچنین خداوند به آنها گوش داده و از طریق آن نیز کارهایشان را پیش مى برند. چرا خدا با گرفتن گوش و چشم آنها، جلوی این کارهای آنها را نمی گیرد؟

از طرف دیگر همین چشم و گوش در مواردى براى آنها مایه دردسر است مثل وقتى که صاعقه بیاید که براى گوش آنها خطرناک است یا موقعى که برق مى زند که نزدیک است چشمانشان از بین برود. حال کسى مى پرسد که خدا اگر به آنها چشم و گوش نداده بود، هم آنها خود به دردسر نمى افتادند و هم در مواردى بر ضد مومنین کار نمی کردند. پس به طور کلی بهتر بود که خداوند چشم و گوش آنها را می گرفت. اگر خدا مهربان است مهربانیش اقتضا دارد که چشم و گوش را از آنها بگیرد تا هم به منافقین رحمتش را رسانده باشد و هم به مومنین کمک کرده باشد.

در جواب این حرف ها خداوند مى گوید وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ یعنى اگر خدا مى‏خواست [شنوایىِ‏] گوش و [بینایىِ‏] چشم آنان را نابود مى‏کرد تا نه موجب گمراهیشان شود و نه موجب این شود که منافقین از طریق آنها بر ضد مومنان استفاده کنند ولى حکمت خدا اقتضا دارد که انسان هایى مختار و آزاد بیافریند تا آنها با اختیار خود پیش روند. خداوند می خواسته است موجودی بیافریند و به او مهلت دهد تا هر چه می خواهد بکند. دنیا و انسان بر پایه ی همین اختیار و آزادی و مهلت بنا شده است.

نکته ۱۴۷: ارتباط دیگرى که ممکن است جمله ی وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ با جملات قبل داشته باشد این است که در جملات قبلى حرف از این بود که منافقین در شرائطى هستند که چشم و گوش آنها در خطر قرار مى گیرد ولى از بین نمى رود. حال این جمله مى گوید اگر خدا مى خواست مى توانست کارى کند که چشم و گوش آنها به طور کلى از بین برود.

نکته ۱۴۸: در تعبیر انتهای آیه، بحث روی چشم و گوش برده شده و از لسان صحبت نشده است بر خلاف مَثَل اول منافقین در آیه ۱۸ که در آن با آوردن کلمه ی بُکْمٌ، لسان هم مطرح بود. شاید دلیل این مطلب این باشد که بحث در مثل دوم پیرامون قوای مدرکه و منابع اصلی شناخت است و اگر آنها از بین برود کافی است ولی زبان خودش فی نفسه منبع شناخت نیست بلکه می تواند به منابع شناخت کمک داشته باشد. در مثل دوم بحث بر روی این است که چرا خدا منابع شناخت منافقین را از آنها نمی گیرد ولی در مثل اول بحث بر روی ابزاری بود که منافق برای نجات خود از آن استفاده می کند که طبیعتا زبان می تواند یکی از این ابزار باشد.

نکته ۱۴۹: با توجه به مطلبی که در نکته ی قبل گفته شد می فهمیم که چرا در آیه ی مورد بحث از سمع و بصر استفاده شده است نه از اذن و عین چرا که بحث بر روی قوای مدرکه و منابع شناخت است، پس به چشم و گوش از این باب که منابع شناخت هستند نگاه شده است و وقتی از این باب نگاه شود از سمع و بصر استفاده می شود نه اذن و عین.

نکته ۱۵۰: در اینجا این سوال مطرح است که چرا در این آیه فقط به سمع و ابصار اشاره شده و از قلوب صحبتی به میان نیامده است؟

شاید جواب این سوال این باشد که مَثَل دوم مربوط به چشم و گوش بود و به تناسب این مطلب فقط از چشم و گوش صحبت به میان آمده نه قلوب. بالاخره در آیه باید از واژه هایی استفاده شود که با مطالب آیه ارتباط داشته باشد.

البته در مورد این سوال می توان بیشتر فکر و تأمل کرد.

نکته ۱۵۱: از تعبیر وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ استفاده می شود که منافقین گوش و چشمشان از بین نرفته در حالی که از تعبیر آیه ۱۸ بدست آمد که منافقین کور و کراند و نمی شنوند و نمی بینند. آیا تعارضی بین این دو تعبیر هست؟

در جواب این سوال باید گفته شود که شاید مراد از سمع و بصر در آیه ۲۰، سمع و بصری است که منابع شناخت در ظاهر هستند ولی آیه ۱۸ می خواهد بگوید منابع شناخت حقیقی آنها که منبع تسلیم در برابر حق است از کار افتاده است. منافقین و کفار منابع شناخت را در ظاهر دارند ولی این منابع، گوش و چشم درون آنها را روشن نمی کند و تسلیم واقعی برای آنها ایجاد نمی کند.

البته این احتمال هم هست که تعبیر وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ مربوط به زمان هایی باشد که منافق واقعا متذکر می شود و تسلیم آنی و موقتی در برابر حق برایش ایجاد می شود. توضیح اینکه طبق تفسیری که قبلا بیان شد متوجه شدیم که ممکن است برای منافق لحظاتی واقعا تسلیم ایجاد شود و گوش و چشم درونش روشن شود. حال این تعبیر می خواهد بگوید اگر خدا می خواست چشم و گوش درون آنها را از آنها می گرفت تا مثل کفار هیچ وقت و هیچ لحظه، حالت تسلیم برای آنها ایجاد نشود.(دقت کنید)

نکته ۱۵۲: جمله ى إِنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ کلُ‏ شىَءٍ قَدِیرٌ اشاره به این دارد که خدا می تواند چشم و گوش منافقین را از آنها بگیرد و قدرت بر این کار دارد چرا که خدا بر هر چیزی قادر است.

البته طبیعتا مراد از کل شى‏ء چیزهاى ممکن است، پس کسى از این آیه استفاده نکند که خدا حتى مى تواند کارى کند که دو ضرب در دو پنج بشود.

قدرت خدا به محالات تعلق نمى گیرد.

به این حرف آن سوال هم جواب داده شد که مثلا مى گویند اگر خدا بر هر کارى قدرت دارد آیا مى تواند خدایى مثل خودش بیافریند؟ یا می پرسند که آیا خدا می تواند سنگی بیافریند که خودش نتواند آن را حرکت دهد؟

جواب چنین سوالاتی این است که چنین چیزهایی انجامش ممکن نیست نه اینکه خدا نمی تواند.

نکته ۱۵۳: جمله ى إِنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ کلُ‏ شىَءٍ قَدِیرٌ را شاید بتوان به صورت دیگری نیز معنا کرد و آن اینکه قدیر از قدر و اندازه می آید یعنی خدا بر هر چیزی قدر و اندازه قرار داده است.(قدیر یعنی قدر و اندازه قرار دهنده)

طبق این معنا ارتباط این جمله با جمله ی قبل اینگونه است که اگر خداوند چشم و گوش منافقین را از آنها نمی گیرد به این خاطر است که هر چیزی قدر و اندازه ای دارد و تا اندازه اش سر نیامده است باید وجود داشته باشد. خداوند سیستم عالم هستی را طبق ملاک و معیار مشخصی تنظیم کرده است و برای آن قدر و اندازه ی مشخصی قرار داده است و به همین خاطر خلاف آن عمل نمی کند.

تحقیق کنید که آیا می توان جمله ی مورد بحث را این گونه که گفته شد نیز معنا کرد یا نه؟

نکته ۱۵۴: قسمت اول سوره بقره که مربوط به انسان شناسی بود تا همین آیه ۲۰ بود و از آیه ی بعدی، بحث دیگری شروع می شود که ان شاء الله در جلد بعدی این تفسیر خواهد آمد.

در این تفسیر سعی شده است که معانی کلمات و جملات قرآن، دقیقاً مورد تحلیل و بررسی و بازاندیشی قرار گیرد؛ به همین خاطر از نام (تحلیل المعانی) استفاده شده است.

از طرف دیگر یکی از نام های قرآن که در آیه ۲۳ سوره زمر به آن اشاره شده است (مثانی) است. این واژه می تواند اشاره به تعدد معانیِ آیات قرآن داشته باشد و چون در این تفسیر سعی شده است معانی مختلفی مورد توجه قرار گیرد، انتخاب این کلمه با محتوای مطالب هماهنگی ویژه ای دارد.

همچنین ببینید

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد (تفسیر آیات ۱۲۱ تا ۱۸۰ سوره آل عمران) …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *