خانه / دسته‌بندی نشده / تفسیر سوره ی بقره ، آیات ۲۱ تا ۲۳

تفسیر سوره ی بقره ، آیات ۲۱ تا ۲۳

تحلیل المعانی فی تفسیر المثانی

مشتمل بر تفسیر سوره ی بقره ، آیات ۲۱ تا ۲۳

آیه ۲۱ :

یَأَیُهَّا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِى خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ(۲۱)

قبل از شروع مباحث این آیه خوب است به این نکته توجه شود که در تفسیر المیزان راجع به آیات ۲۱ و ۲۲ سوره بقره بسیار کم توضیح داده شده است و مفسر این تفسیر ، خیلی زود از کنار این دو آیه گذشته است. البته این فقط مخصوص این دو آیه نیست ، در بسیاری دیگر از آیات نیز چنین نقصی در المیزان مشاهده می شود. به هر ترتیب نمی توان المیزان را با توجه به این نقایص بهترین تفسیر معرفی کرد.

نکته ۱۵۵ : در قرآن گروه های مختلفی مورد خطاب قرار گرفته اند مثل مردم ، مومنین و کفار ولی اولین خطاب قرآنی که در آن نام گروهی به عنوان مخاطب ذکر شود به مردم اختصاص دارد و این مردم هستند که برای اولین بار به عنوان یک گروه در آیه ۲۱ سوره بقره مورد خطاب قرار می گیرند. پس قرآن ، اول مردم را مورد خطاب قرار داده است نه مومنان و مسلمانان را.

از این مطلب شاید بتوان استفاده کرد که قرآن هدفش هدایت همه ی مردم است و برای گروه خاصی نازل نشده است بلکه دغدغه اش این است که همه را هدایت کند.

بالاخره اگر شخص غیر دین داری قرآن را باز کند و آن را بخواند قبل از خطاب به مومنین خطاب به مردم را مشاهده می کند و درک می کند که قرآن او را نیز مورد خطاب قرار داده است.

البته این مطلب در صورتی به دین نسبت داده می شود که بگوییم ترتیب سوره های قرآن نیز الهی است و واقعا خطاب قرار دادن مردم در ابتدای کار مورد نظر بوده است. البته اینکه اولین خطاب قرآن ، مردم هستند طبق ترتیب سوره های قرآن است ولی اینکه در ترتیب نزول نیز اولین خطاب ، مردم هستند یا نه باید تحقیق کرد چرا که ترتیب نزول قرآن با ترتیب چینش سوره های قرآن متفاوت است.

نکته ۱/۱۵۵ : اولین دستور قرآن در همین آیه ی مورد بحث می باشد. پس اولین دستور قرآن امر به عبادت است که یک دستور توحیدی است و حتی قبل از دستورات مربوط به نبوت و معاد گفته شده است و این اهمیت بحث توحید را می رساند. البته این ، اولین دستور قرآن طبق چینش سوره هاست و الا اولین دستور قرآن طبق نزول آن ، اقرأ یعنی دستور به خواندن می باشد.

پس اولین دستور قرآن طبق ترتیب نزول ، اقرأ می باشد و اولین دستور قرآن طبق چینش سوره ها و آیات ، اُعبُدُوا می باشد. حال در صورتی که چینش سوره ها و آیات قرآن ، الهی باشد می توان از این مطلب که اولین دستور چه چیزی است استفاده هایی کرد مثلا شاید بتوان گفت که نویسنده ی یک کتاب دغدغه ی اصلی اش را که مهمترین هدفش باشد اول ذکر می کند ، پس هدف غایی خدا از نزول قرآن این است که مردم عبد او باشند و اما در ترتیب نزول ، اولین دستور می تواند مهمترین عامل برای رسیدن به آن هدف باشد. پس مهمترین عامل برای رسیدن به عبادت ، خواندن است. پس اگر کسی می خواهد عبد خدا باشد باید برای خواندن و مطالعه وقت بگذارد.

با یک مثال بهتر می توان منظور را فهماند :

یک شخصی که سخنرانی می کند در سخنرانی ممکن است یک سیر بحث داشته باشد ولی اگر سخنرانی اش مکتوب شد و به صورت کتاب درآمد ، در نوشتار ، سیر بحث ها ممکن است عوض شود. مثلا بنده در سخنرانی های قرآنی که دارم ممکن است در ابتدا قبل از شروع تفسیر سوره بقره ، به مردم بگویم مردم قرآن را باز کنید و از رویش بخوانید و به طور کلی مطالعات قرآنی داشته باشید تا از این طریق بتوانید به اهدافی که در تفسیر سوره بقره دنبال می کنیم برسید ولی وقتی بخواهم تفسیر سوره بقره را بنویسم اولین درخواستم از مردم چیز دیگری باشد و ابتدا آنها را متذکر می کنم که با تفسیر سوره بقره به چه نقطه ای باید برسیم. پس در نوشتن تفسیر ، ابتدا هدف از تفسیر سوره بقره را می نویسم ولی در گفتن تفسیر ابتدا باید تذکرات دیگری به مردم داد.

به هر ترتیب می توان تصور کرد که سیر نوشتاری با سیر بیانی متفاوت باشد و قرآن ، هم گفتار است و هم نوشتار و در نتیجه طبق این دو موضوع می تواند دو سیر داشته باشد.

ما می توانیم از سیر نزول قرآن چگونگی عملی شدن دستورات قرآن را بفهمیم که اگر می خواهیم قرآن در جامعه اجراء شود باید چه سیری را طی کنیم. به عنوان مثال وقتی می بینیم که دستور اول و همچنین دستور دوم دین ، اقرء است می فهمیم که واقعا برای عملی شدن دین باید به مردم یاد بدهیم که اهل مطالعه و خواندن شوند. در کنار این سیر ، طبق سیر ترتیبی قرآن مشاهده می کنیم که اولین دستور قرآن امر به عبادت و عبودیت است. پس می فهمیم که هدف اصلی خدا این است که عبد او باشیم.

پس برای فهم هرچه بیشتر دین باید حتما به این دو سیر توجه داشته باشیم. سیر نزول قرآن می خواهد به ما یاد دهد که از چه راهی باید مسیر را طی کنید و سیر ترتیبی قرآن می خواهد هدف نهایی را به ما یاد دهد.

بعید ندانید اینکه ما در جامعه در اجراء دین مشکل داریم دلیلش این است که به سیر نزول قرآن دقت نکرده ایم و مثلا می خواسته ایم بدون اجراء مقدمات به نتیجه برسیم و این ، صحیح نیست. شما ببینید در سیر نزول قرآن شراب در چند مرحله حرام شده است. پس شاید بتوان در مواردی این مراحل را اجراء کرد نه اینکه یکدفعه دستور به حرمت شراب دهیم. همچنین ما به دستور اول و دوم دین که امر به خواندن است بی توجهیم و راجع به دین داری مطالعه نمی کنیم و بعد توقع داریم دین داری خوبی داشته باشیم. پس درست است که جامعه ی ما در ظاهر نام اسلامی دارد و برخی از ظواهر اسلام در آن رعایت می شود ولی به نظر می رسد که باید از اول شروع کرد ، پس نگویید که اجراء این تدریج ، مخصوص جامعه ای است که هیچ نمی داند ، بله ما با جامعه ای که از دین هیچ خبر ندارد تفاوت داریم ولی به هر حال به نظر می رسد که باید دوباره در برخی امور تجدید نظر کنیم و تدریج را در برخی امور عملی کنیم.

و اما بد نیست حال که بحث خواندن و مطالعه شد به این نکته نیز اشاره کنیم که هریک از ما مسلمانان باید در دو مورد حتما مطالعه داشته باشیم :

الف) در امور اعتقادی باید کتب اعتقادی را مطالعه کنیم تا دینداری ما تقلیدی نباشد بلکه تحقیقی باشد.

ب) حتما باید مطالعات تفسیری و قرآنی داشته باشیم تا با منبع اصلی دین آشنا شویم.

با مطالعه در این دو مورد می توانیم دین داری صحیحی داشته باشیم.

نکته ۱۵۶ : جالب است که در آیه ى مورد بحث مى توانست بگوید اعْبُدُواْ اللهَ ولى گفت : اعْبُدُواْ رَبَّکُم

ظاهرا دلیل آوردن کلمه ی رب این است که می خواهد بگوید خدایی باید پرستیده شود که در واقع مدبر امور شماست و هر لحظه امور شما را تدبیر می کند. به عبارت دیگر خدا ، فقط خالق شما نیست و ربوبیتش از خالقتیش جدا نمی باشد همچنانکه برخی از مشرکین چنین اعتقادی داشتند بلکه خالق ، همان مدبر است. پس اینگونه نیست که خدا جهان را خلق کرده باشد و به کناری رفته باشد یا اداره ی جهان را به دیگری تفویض کرده و خود کنار نشسته است بلکه خدا هر لحظه ناظر و مدبر جهان هستی است.

به عبارت روشن تر مشرکین ، الله را خالق دانسته و چیزهای دیگر را به عنوان رب انتخاب کرده بودند ، حال خداوند در آیه ی مورد بحث می خواهد بگوید رب های شما نباید پرستیده شود بلکه آن ربی باید پرستیده شود که خودش خالق است.

نکته ۱۵۷ : عبادت خدا یا به معنای اصطلاحی آن است یعنی همین عبادت هایی که هر مسلمانی روز و شب انجام می دهد و یا به معنای لغوی آن است یعنی عبد خدا بودن و مقام عبودیت داشتن. خلاصه اینکه آیه می خواهد بگوید باید عبد و مطیع محض پروردگار باشید.

نکته ۱۵۸ : در این آیه روى صفت خلقت تکیه شده است چرا که مهمترین نعمتى که خدا به ما داده است این است که ما را خلق کرده است. حال خداوند با آوردن این صفت مى خواهد حس شکر گذارى را در ما ایجاد کند. خلقت انسان با این عجایبى که امروزه کشف شده است واقعا انسان را به عبودیت خدا می کشاند.

علاوه بر این ، خلقت از جمله مواردی است که هیچ شکی در آن نیست ، پس خدا توسط یک مقدمه ی یقینی می خواهد انسان ها را به عبادت خود دعوت کند.

نکته ۱/۱۵۸ : فرق بین خلق و انشاء این است که خلق ، اشاره به اصل به وجود آمدن چیزى دارد ولى راجع به انشاء در کتاب لغت چنین آمده است :

النَّشْ‏ءُ و النَّشْأَهُ: إِحداثُ الشی‏ءِ و تربیتُهُ یعنى نشأت به معناى ایجاد شى‏ء و تربیت آن می باشد.(مفردات)

در کتاب التحقیق نیز شبیه همین معنا آمده است. پس انشاء علاوه بر معناى خلق ، تربیت را نیز مى رساند.

نکته ۱۵۹ : در تفسیر نمونه آمده است : تکیه بر” الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ” (کسانى که پیش از شما بودند) شاید اشاره به این باشد که اگر شما در پرستش بتها استدلال به سنت نیاکانتان مى‏کنید خدا هم آفریننده شما است و هم آفریننده نیاکان شما است، هم مالک و پرورش دهنده شما است و هم مالک و پرورش دهنده آنها، بنا براین، پرستش بتها چه از ناحیه شما باشد و چه از ناحیه آنها چیزى جز انحراف نیست. (تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۱۱۸)

خلاصه اینکه با این تعبیر مى خواهد بگوید حرف خدا را بر حرف نیاکانتان مقدم ندارید چون خدا خالق نیاکانتان نیز هست.

این احتمال نیز هست که تکیه بر” الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ” به این دلیل است که مى خواهد اشاره داشته باشد که وجود شما متوقف بر نیاکانتان نیست ، پس دائما از نیاکان یاد نکنید و آنها را بالاتر از خدا قرار ندهید چرا که خداست که نیاکانتان را نیز خلق کرده است ، پس وجود به طور کلى متوقف بر خداست.

گاهی اوقات افراد آنقدر که راجع به سنت های گذشتگان و توجه به آباء و اجداد و بزرگان ملت خود سرمایه گذاری می کنند متوجه منبع اصلی نیستند ، حال در این تعبیر خداوند می خواهد مردم را متوجه منبع اصلی یعنی خداوند کند.

این معنا بی ارتباط با آیه ۲۰۰ همین سوره نیست که می فرماید :

فَإِذَا قَضَیْتُم مَّنَاسِکَکُمْ فَاذْکُرُواْ اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ ءَابَاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْرًا یعنى پس هنگامى که مناسک [حجّتان‏] را انجام دادید، پس خدا را آن گونه که پدرانتان را یاد مى‏کنید یا بهتر و بیشتر از آن یاد کنید.

نکته ۱۶۰ : از این آیه بدست می آید که اگر خدا ، مردم را به عبادت خودش دعوت کرده است برای این نیست که به خودش سودی برساند بلکه هدفش سود رساندن به مردم است.

نکته ۱/۱۶۰ : جالب است که درقرآن وقتی بحث اعتقادات مثل توحید و نبوت و معاد پیش می آید معمولا خداوند به آوردن دلیل می پردازد مثلا شما همین آیه و آیه ی بعد که مربوط به توحید است را وقتی مشاهده می کنید متوجه می شوید که خداوند با آوردن دلیل می خواهد مردم را به توحید دعوت کند. مباحث مربوط به نبوت و معاد نیز معمولا همین گونه است که به صورت استدلالی بحث شده است. حتی دلیل آوردن را در بحث احکام شرعی نیز تا حدودی مشاهده می کنیم که خداوند اگر ما را به انجام وظیفه ای دعوت می کند دلیل آن را هم می گوید که در این زمینه می توانید به احکام مربوط به وضوء یا روزه در قرآن مراجعه کنید.

از این مطلب می توان بدست آورد که در بحث اعتقادات و پایه های فکری و حتی احکام شرعی واقعا باید دلیل و مدرک داشته باشیم و بدانیم که چرا فلان عقیده را داریم یا چرا فلان عمل را انجام می دهیم؟ بله برخی از فروع احکام را ممکن است انسان از باب تعبد بپذیرد که مثلا چرا باید ظهرها نماز بخوانم ولی نمی توان اصول اصلی را مثل اینکه چرا باید مسلمان باشم تعبدا پذیرفت. پس ما برای پایه های فکری خود باید دلیل و مدرک داشته باشیم. حتی به نظر می رسد که در همان فروع احکام نیز انسان می تواند فکر کند و دلایل آنها را بفهمد.

متأسفانه بعضا مشاهده می شود که افراد اصلا روی افکار خود فکر و تأمل نکرده اند و اصلا به خود اجازه نمی دهند که راجع به افکار خود بیندیشند. باید تعصبات را کنار بگذاریم و ذهنیات خود را دائما چک کنیم و ببینیم که آیا اعتقادات و افکار ما دلیل دارد یا ندارد؟

جالب است بدانید که به نظر می رسد بسیاری از افکاری که در ذهن مردم است را اگر ناخن بزنیم تا به ادله ی آن دست پیدا کنیم مشاهده خواهیم کرد که بسیاری از آنها دلیل مستدلی ندارد. خوب است این را امتحان کنید تا مشاهده کنید که بی جا نمی گوییم.

به هر ترتیب قرآن با واقع نگری خود سعی کرده است تا حد ممکن ادله ی موضوعات را نیز بیان کند. ما نیز باید واقع نگر باشیم نه اینکه با توجیه خود از بحث علمی و استدلالی فرار کنیم. شما ببینید در همین سوره بقره در آیه ۲۳ بحث شک در قرآن را مطرح کرده است که اگر شک دارید سوره ای مثل آن را بیاورید. پس قرآن واقع نگری کرده و پیش دستی کرده است که اگر شک داری فلان کار را انجام بده ولی بعضی از ما اصلا حاضر نیستیم بپذیریم که در فلان عقیده ممکن است شک هایی وجود داشه باشد.

نکته ۱۶۱ : جمله (لعلکم تتقون) مى تواند متعلق به جمله ى (اعبدوا ربکم) باشد و در این صورت مى خواهد برساند که نتیجه ى عبادت تقوا است. پس ما با عباداتمان باید به تقوا برسیم. متأسفانه بعضا عبادات ما منجر به تقوا نمى شود و ما با اینکه زیاد نماز مى خوانیم و یا یک ماه روزه مى گیریم ولى در خود رشد تقوا را حس نمى کنیم.

در حکمت ۱۴۵ نهج البلاغه عبارت زیبایی آمده است که :

چه بسا روزه‏دارى که جز گرسنگى و تشنگى بهره‏اى نبرد و چه بسا شب‏زنده‏دار و عبادت‏کننده‏اى که جز بیدارى و رنج چیزى نصیبش نگردد.

به هر حال باید تلاش کنیم تا عباداتمان به تقوا منجر شود. شاید یکی از دلایلی که موجب می شود عبادات ما تقوا به همراه نداشته باشد این است که در عبادات ما بیشتر ، جنبه ی ظاهری مطرح است و عبودیت واقعی در آن وجود ندارد. این عبودیت واقعی است که تقوا به همراه دارد.

و اما احتمال دیگری که در تعبیر (لعلکم تتقون) وجود دارد این است که این جمله متعلق به جمله ی خَلَقَکُمْ باشد و در این صورت هدف خلقت را می رساند که همان کسب تقوا و رسیدن به مقام خودنگهداری است. بنابراین هدف خلقت انسان این است که این موجود با اختیار خود بتواند به مقامی برسد که خودش را در برابر بدی ها البته با اختیار خود ، نگهدارد. پس خدا می خواسته است موجودی بیافریند و او را در معرض بدی ها قرار دهد و در عین حال به او اختیار دهد تا او خود با اختیاری که دارد بتواند در برابر آن بدی ها خود را حفظ کند.

پس تقوا و خودنگهدای را دست کم نگیریم چرا که خود این تقوا هدف خلقت ماست. خوب است با مراجعه به خطبه ۱۹۳ نهج البلاغه با صفات متقین آشنا شویم و با عمل به آن به هدف خلقتمان نزدیک شویم.

البته بر فرض که تعبیر (لعلکم تتقون) مربوط به (اعبدوا ربکم) باشد نیز می توانیم ثابت کنیم که تقوا هدف خلقت است به این صورت که در آیه ۵۶ سوره ذاریات آمده است :

وَ مَا خَلَقْتُ الجِْنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ یعنى من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند.

طبق این آیه هدف خلقت ، عبادت است. حال طبق آیه ۲۱ سوره بقره عبادت خودش هدف نهایی نیست بلکه عبادت نیز برای رسیدن به تقوا است. پس با کنار هم قرار دادن آیات ۵۶ سوره ذاریات و ۲۱ سوره بقره می فهمیم که هدف خلقت تقوا است.

تازه از آیات دیگر می فهمیم که تقوا نیز خود مقدمه ای برای رسیدن به اهداف دیگر است. به آیات زیر دقت کنید :

وَ اتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ(بقره-۱۸۹)

ترجمه :  از خدا پروا کنید تا رستگار شوید.

فَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(آل عمران-۱۲۳)

ترجمه : از خدا پروا کنید، باشد که سپاس گزارى نمایید.

وَ اتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکمُ‏ْ تُرْحَمُونَ(حجرات-۱۰)

ترجمه : از خدا پروا نمایید که مورد رحمت قرار گیرید.

از این آیات بدست می آید که تقوا نیز آخرین مرحله نیست بلکه رعایت تقوا عاملی است برای رسیدن به رستگاری و همچنین عاملی است برای اینکه انسان مورد رحمت خاص الهی قرار گیرد و همچنین عاملی است برای تشکر از خدا.

پس هدف نهایی خلقت طبق سیری که بیان شد این است که انسان به رستگاری برسد و مورد رحمت الهی قرار گیرد و از خدا تشکر کند.

طبق توضیحات بیان شده می توان مراحلی که برای هدف خلقت در قرآن بیان شده است را این چنین بیان کرد :

خلقت ما برای عبادت کردن و رسیدن به مقام عبودیت است و عبادت ، خود برای رسیدن به تقوا می باشد و تقوا نیز برای رسیدن به رستگاری و رحمت های الهی و تشکر از خدا.

پس هدف از خلقت ما این است که مورد رحمت الهی قرار گیریم و رستگار شویم و در نتیجه از خدا نیز تشکر کنیم.

نکته ۱۶۲ : در صورتى که تعبیر لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ متعلق به خَلَقَکُمْ باشد احتمال دارد که دیگر تعبیر وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ دخیل نباشد ، پس معنا چنین مى شود که شما را خلق کردیم تا به تقوا برسید. و اما اگر تعبیر وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ دخیل باشد معنا چنین مى شود که شما و افراد قبلى را خلق کردیم تا شما به تقوا برسید.

در این صورت منظور از عبارت این است که خلقت افراد قبلى براى رسیدن ما به تقوا موثر است به این صورت که ما مى توانیم با عبرت گرفتن از زندگى آنها تقواى خود را بیشتر کنیم.

نکته ۱۶۳ : در این آیه به ما دستور داده شده است که عبد خدا باشیم. مقام عبودیت مقام بالایی است و نباید آن را دست کم گرفت. برای برخی افراد مقاماتی مثل دکتری یا مهندسی یا آیت اللهی بسیار اهمیت دارد و چنین مقاماتی را بالاترین مقامات می پندارند ولی به نظر می رسد که بالاترین مقام ، عبودیت است. دقت کنید که پیامبر اسلام نیز قبل از اینکه رسول باشد عبد بود و ما در تشهد نماز قبل از اشاره به مقام رسالت ایشان به مقام عبودیت ایشان اشاره می کنیم. همچنین در ابتدای سوره اسراء که به معراج پیامبر اشاره شده است ایشان را با تعبیر عبد معرفی کرده است. همچنین خضر با تعبیر عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا معرفی گردیده است.

به هر ترتیب مقام عبودیت مقام بالایی است ، یعنی اینکه انسان مطیع محض پروردگار باشد. ما باید سعی کنیم به چنین مقامی برسیم.

نکته ۱۶۴ : عقل اقتضا دارد که عبادت ملازم با کسب تقوا است ، یعنی اگر واقعا عبادت صورت گیرد تقوا حاصل می شود. پس چرا در آیه ی مورد بحث گفته شده است که عبادت کنید شاید متقی شوید؟ در واقع چرا در آیه ی مورد بحث از لفظ لعلّ یعنی (شاید) استفاده شده است؟ همین سوال در آیات دیگر قرآن نیز مطرح است که در آنها مثلا می گوید تقوا پیشه کنید شاید رستگار شوید در حالی که تقوا حتما رستگاری می آورد. آیا این عبارات مویدی برای حرف اشاعره نیست که می گویند خداوند ممکن است حتی افراد خوب را جهنم ببرد؟ از عبارت آیه بدست می آید که ممکن است کسی عبادت کند ولی باز متقی نشود و این ، همان حرف اشاعره است.

اصلا معمولا کسی از لفظ (شاید) استفاده می کند که علم کاملی ندارد و از نتیجه ی کار آگاه نیست و به همین خاطر با (شاید) جملاتش را بیان می کند. حال خداوند که به همه چیز علم دارد چرا از (شاید) استفاده کرده است؟

در جواب باید گفته شود که چنین عباراتی مى تواند اشاره به موانع داشته باشد و مى خواهد بگوید در صورتى که مانعى در کار نبود متقی می شوید.

ممکن هم هست که چنین تعابیرى اشاره به اراده ى الهى داشته باشد و مى خواهد بگوید بالاخره همه چیز در دست خداست و اگر بخواهد (که البته طبق حکمتش نمى خواهد) مى تواند عبادت کنندگان را به درجه ی تقوا نرساند. شبیه چنین تعبیرى در جاهاى دیگر قرآن نیز وجود دارد.  مثلا در سوره اعراف آمده است :

وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُواْ فَفِى الجَْنَّهِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّکَ(هود-۱۰۸) یعنی اما نیکبختان تا آسمانها و زمین باقى هستند در بهشت جاویدان بمانند مگر آنچه پروردگارت بخواهد.

هدف از بیان این استثناء این است که تصور نشود خلود و مجازات افراد بى‏ایمان و پاداش مؤمنان راستین چنان است که بدون خواست و مشیت الهى باشد و قدرت و توانایى و اراده او را محدود کند و صورت جبر و الزام به خود بگیرد، بلکه در عین جاودانى بودن این دو، قدرت و اراده او بر همه چیز حاکم است هر چند به مقتضاى حکمتش پاداش و عذاب را بر این دو گروه جاودانه مى‏دارد.

ممکن هم هست که چنین عباراتی می خواهد به ما یاد دهد که به بهشت رفتن خود مطمئن نباشیم بلکه در خوف و رجاء باشیم.

ممکن هم هست امر به عبادت مربوط به حال و رسیدن به تقوا مربوط به آینده باشد و به همین خاطر به صورت احتمال بیان شده است.

دقت کنید که همه ی جواب های گفته شده می تواند با یکدیگر جمع شوند و همگی صحیح باشند.

به نظر می رسد که به یکی از این راه ها سوال مطرح شده را جواب دهیم بهتر است تا اینکه حرف اشاعره را قبول کنیم. به هر حال اینکه واقعا عبادت انجام شود ولی شخص ، جهنم برود و به درجه ی تقوا نرسد این حرف با عقل سازگار نیست و شاید اشاعره نیز منظورشان این است که چون برخی چیزها برای ما مخفی است ما نمی توانیم برای افرادی که در ظاهر ، عبادت می کنند حکم به متقی بودن صادر کنیم. بنابراین ممکن است خداوند شخصی را که ما متقی می دانستیم به جهاتی که ما اطلاع نداریم به جهنم ببرد.

پس شاید منظور اشاعره این نباشد که اگر واقعا افرادی متقی بوده اند و عبادت واقعی داشته اند ولی باز ممکن است به جهنم روند.

این نکته نیز شایان توجه است که مثلا در آیه ۸۲ سوره بقره آمده است :

وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَتِ أُوْلَئکَ أَصْحَابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ یعنى کسانى که ایمان آوردند و کارهاى شایسته انجام دادند، اهل بهشت‏اند و در آن جاودانه‏اند.

در اینجا از (لعلّ) استفاده نشده و گفته نشده است که شاید به بهشت روند بلکه صراحتا گفته است که آنها به بهشت مى روند.

به هر حال این سوال هست که چرا خداوند برخی جاها صراحتا از بهشت صحبت کرده است ولی در برخی جاها با (شاید) بیان کرده است؟

به این سوال می توان این گونه پاسخ داد که گاهی اوقات بحث راجع به عنوان است و در چنین مواردی می توان صراحتا حکم داد مثلا می توانیم بگوییم کسانی که حقوق دیگران را رعایت کنند انسان های خوبی هستند.

ولی گاهی اوقات بحث راجع به مصادیق است نه عنوان ها و مثلا می خواهیم گروهی را توصیه کنیم که شما بیایید و چنین عناوینی را بر خود بار کنید.

در این موارد نمی توان صراحتا حکم داد و نمی توان گفت که اگر شما فلان کار را کردید حتما عاقبت بخیر هستید چرا که بحث افراد در میان است و افراد هر لحظه قابل تغییر می باشند ، پس باید احتمالات دیگر را نیز در نظر گرفت و وقتی احتمالات دیگر وجود داشته باشد طبیعتا نمی توان حکم قطعی داد.

به عبارت دیگر گاهی اوقات در بیان جملات اصلا عبد منظور نیست و هر چه هست خدا و فعل اوست ، در چنین مواردی تردید نیست ولی وقتی پای فعل بنده پیش بیاید تردید نیز ایجاد می شود. پس تعبیر به (لعلّ) دلالت بر شک از ناحیه عبد دارد نه از ناحیه ی خدا. آن جاهایی که خداوند صراحتا به بهشت اشاره می کند تمام توجه به فعل خداست که خدا حتما چنین می کند و هیچ احتمال خلافی در آن نیست ولی آنجا که خداوند با (لعلّ) بیان کرده است بیشتر ناظر به فعل عبد است.

پس خوب است که مبلغین دین نیز چنین نکته ی ظریفی را در تبلیغ خود رعایت کنند. اگر می خواهند از ناحیه ی خدا صحبت کنند می توانند به مردم اطمینان دهند که خداوند به وعده هایش عمل می کند و افراد خوب را حتما به بهشت می برد ولی وقتی می خواهند بحث را به عملکرد انسان ها برگردانند همواره با خوف و رجاء صحبت کنند و هیچ گاه افراد را مطمئن نکنند که شما حتما بهشتی هستید.

متأسفانه چنین نکته ی لطیفی رعایت نمی گردد و معمولا سخنرانان بین این دو نوع بیان را خلط می کنند. به عنوان مثال اگر در روایتی آمده باشد که (اگر فلان کار را کردید به بهشت می روید) این جمله ، جمله ای است که از ناحیه ی خدا سخن می گوید و می خواهد بگوید با انجام این کار خدا بهشت را تضمین کرده است ولی این به این معنا نیست که اگر آقای ایکس آن عمل را انجام داد بگوید پس من بهشتی هستم. خیر ، این جمله ناظر بر فعل خداست نه فعل بنده.

یا مثلا اگر در روایتی آمده باشد که (پیرو امیر المومنین بهشتی است) این جمله از باب فعل الهی صحبت می کند که خداوند برای چنین کسی بهشت قرار داده است ولی نمی توان از این جمله استفاده کرد که کسی که الآن شیعه است و الآن پیرو امیر المومنین است نیز عاقبت به بهشت می رود چرا که اصلا این جمله در مقام بیان فعل بندگان نیست.

پس باید دقت کنیم که جملات قرآنی و روایی از چه ناحیه ای صحبت می کند؟ از ناحیه ی فعل خدا یا فعل عبد. اگر بین این دو خلط شود ممکن است دین ، اشتباه معرفی شود.

مثال دیگر این موضوع آیه ۱۰۰ سوره توبه می باشد که می فرماید :

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضىِ‏َ اللَّهُ عَنهُْمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لهَُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى تحَْتَهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِینَ فِیهَا أَبَدًا  ذَالِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‏

ترجمه : پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانى که به نیکى و درستى از آنان پیروى کردند، خدا از ایشان خشنود است و آنان هم از خدا راضى هستند برایشان بهشت‏هایى آماده کرده که از زیرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى است، در آنجا براى ابد جاودانه‏اند این است کامیابى بزرگ.

این آیه از ناحیه ی فعل الهی صحبت می کند نه از ناحیه ی فعل بندگان و می خواهد بگوید برای این گروه هایی که در آیه بیان شده است از ناحیه ی خدا چنین عاقبتی در نظر گرفته شده است و هیچ شکی در این نیست ولی اینکه این گروه ها حتما به این عاقبت می رسند یا نه بحث دیگری است. از طرف بندگان ، تردید وجود دارد چرا که نمی دانیم که آیا این گروه ها بر روی عهد خود باقی می مانند یا نه؟

پس اگر مثلا اهل سنت بخواهند از این آیه استفاده کنند که مصادیق این آیه حتما بهشتی هستند و عاقبتشان حتما بهشتی است به نظر می رسد که چنین استفاده ای صحیح نیست چرا که آیه می خواهد از طرف خدا و از ناحیه ی فعل او صحبت کند نه از ناحیه ی فعل بندگان.

خلاصه ی بحث اینکه خوب است ما نیز از این ادبیات قرآن استفاده کنیم و عاقبت کار خود و مردم را به صورت قطعی بیان نکنیم و خود را قطعا بهشتی نپنداریم بلکه با شک و تردید به عاقبت کار بنگریم. پس اینکه بعضا مداحان ، به مردم وعده قطعی بهشت می دهند صحیح نیست.

نکته ۱/۱۶۴ : بین آیات ۲۱ و ۱۸۳ سوره بقره تفاوت ها و شباهت های  قابل توجهی وجود دارد که خوب است در این زمینه تأملی صورت گیرد.

آیه ۲۲ :

الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّکُمْ  فَلَا تَجْعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادًا وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ(۲۲)

نکته ۱۶۵ : در آیه ی قبلی برای ترغیب مردم به عبادتِ خدا ، آنها را متوجه خلقت خودشان کرد و به عبارتی به آیات انفسی اشاره کرد و اما در این آیه به آیات آفاقی اشاره می کند و مردم را متوجه نعمت هایی می کند که خدا در جهان هستی به مردم عنایت کرده است.

نکته ۱۶۶ : اینکه در ابتداى آیه گفته شده است که خدا زمین را براى شما فِراش قرار داد فراش بودن زمین را مى توان به دو صورت توضیح داد :

الف) همچنانکه فرش خاصیت گستردن و پهن شدن دارد زمین نیز گسترش داده شده است و مثل فرشى براى ما پهن شده است و مثلا جمع شده نیست بلکه بسیط است. گویى خداوند زمین را مثل یک فرش براى ما پهن کرده است.

ب) همانگونه که در کف اتاق فرش مى‏گسترانند تا نشست و برخاست و آمد و شد در روى آن آسان باشد و جلوه ى زیبایى داشته باشد و استقرار روی آن انجام گیرد ، خداوند نیز سطح زمین و طبقه رویین آن را طورى آفرید و گسترد که مطابق با نیازهاى گوناگون انسان باشد و انسان بتواند به راحتى زندگى کند و روی آن مستقر شود و از زیبایى آن نیز لذت ببرد. البته طبق این معنا مراد از فراش بودن زمین تمام نقاط آن نیست بلکه بیشتر ناظر بر مجموع کره ى زمین است نه جمیع نقاط کره ى زمین حتی کوه هاى صعب العبور.

به نظر می رسد که هر دو معنای فوق در عین حال منظور است و این گونه باید تعبیر الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا را معنا کرد :

همچنانکه فرش گسترده می شود و بر روی آن مستقر می شویم زمین نیز برای مستقر شدن بر روی آن گسترده شده است. پس هم معنای گسترده شدن در آن نهفته است و هم معنای استقرار.

نکته ۱۶۷ : اینکه در ابتدای آیه از واژه ی جعل استفاده شده است نه خلق می تواند اشاره داشته باشد که خلقت زمین یک مرحله بوده است و فراش قرار داده شدن آن مرحله ای دیگر است و در این آیه خلقتش مورد نظر نیست بلکه کیفیتش مورد نظر است. پس تفاوت خلق و جعل مشخص شد. خلق اشاره به اصل به وجود آمدن دارد و جعل اشاره به کیفیت وجود دارد. حال جالب است که در آیه ی قبلی راجع به انسان به اصل خلقت او اشاره شد و خلقت مورد توجه قرار گرفت ولی در اینجا کیفیت مورد تأکید قرار گرفته است. شاید دلیل این تفاوت این باشد که در این آیات خداوند می خواهد انسان را به عبادت تشویق کند و برای تشویق انسان به عبادت اشاره به اصل خلقت انسان کافی است و اصل اینکه خدا به انسان وجود داده است برای تشویق او به عبادت کافی است ولی در مورد موجودات دیگر اشاره به اصل خلقت آنها برای تشویق انسان به عبادت کافی نیست مثلا کافی نیست که گفته شود ای انسان خدا را بپرست چون خدا کوه را خلق کرده است چرا که ممکن است انسان بپرسد خدا کوه را که خلق کرده چه ربطی به عبادت من دارد؟ ، پس در مورد موجودات دیگر به کیفیت خلقت آنها و ثمره ای که برای انسان دارند اشاره شده است تا از این طریق نعمت بودن آنها برای انسان مشخص شود و در نتیجه انسان ، به عبادت پروردگار تشویق شود.

به عبارت دیگر در مورد خودمان یعنی ما انسان ها اشاره به اصل وجود ما ، برای تشویق ما به عبادت کردن کافی است ولی در مورد موجودات دیگر باید به چگونگی خلقت آنها و ثمره ی آنها اشاره شود تا موجب تشویق ما به عبادت شود.

از این حرف می فهمیم که اصل وجود بدون درنظر گرفتن کیفیت آن ، خود نعمتی بزرگ است و شایسته ی تقدیر و تشکر می باشد. پس اینکه خدا ما را از پرده ی عدم به وجود آورده است خودش نعمتی بزرگ است و باید قدر آن را دانست. برخی از اصل وجودشان به خاطر شرائطی که دارند ناراضی هستند ولی با توجه به آیات مورد بحث می فهمیم که اصل وجود در برابر عدم ، نعمتی بزرگ است که باید قدر آن را دانست. پس کسی که با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند باید به او این مطلب را فهماند که همین که وجود پیدا کرده ای نعمت بزرگی شامل حالت شده است ، همین که عدم نیستی و خدا به تو وجود داده است ارزشمند است.

با توجه به این توضیحات می فهمیم اینکه برخی افراد به خاطر مشکلات و بیماری ها دوست دارند که از بین بروند تا از مشکلات رها شوند صحیح نیست. به هر ترتیب ما از لحاظ مبانی دینی باید به جایگاهی برسیم که وجود را برتر از عدم بدانیم.

در این زمینه ممکن است شبهاتی پیش آید که می توانید برای پاسخ به آنها به تفسیر آیه ۷ سوره سجده از همین قلم مراجعه کنید. در آنجا ما مفصلا بحث خیر و شر را مطرح کرده ایم که آیا واقعا با وجود شرور در عالم هستی باز اصل وجود این عالم بهتر است یا نه؟

تذکر این نکته لازم است که مباحثی که در بالا بیان شد در صورتی است که خلق و جعل را در کنار هم بخواهیم مورد بررسی قرار دهیم و الا اگر جداگانه به آیات ۲۱ و ۲۲ نظر کنیم خلق می تواند اشاره به کیفیت خلقت نیز داشته باشد چرا که خلق و جعل به معنای یکدیگر نیز استعمال می شوند.

نکته ۱۶۸ : اینکه در ابتداى آیه ۲۲ آمده است که زمین براى شما فراش قرار داده شده است مفهوم ندارد که از آن استفاده شود که زمین براى غیر انسان به عنوان فراش قرار داده نشده است چرا که بالاخره بقیه ى موجودات نیز از فراش بودن زمین بهره مى برند. پس چون خطاب قرآن به انسانهاست از این باب واژه ی (لَکُم) بکار رفته است.

بله اگر کسی ثابت کند که وجود دیگر موجودات مثل حیوانات متوقف بر وجود انسان است و اگر انسان نبود ، موجود دیگری نیز در زمین نبود می تواند نتیجه بگیرد که علت اصلی خلق زمین ، انسان بوده است و خداوند در عین اینکه زمین را برای همه ی موجودات ، به عنوان فراش قرار داده است هدف اصلی اش از این کار ، انسان بوده است. با توجه به این معنا تعبیر (لَکُم) واقعا می تواند اشاره به این داشته باشد که در فراش قرار دادن زمین ، هدف اصلیِ خدا ، انسان بوده است و به همین خاطر به خصوص او را مورد خطاب قرار داده است.

و اما اینکه خلقت بقیه ی موجودات روی کره ی زمین همگی برای انسان باشد و هدف مجزایی برای آنها وجود نداشته باشد باید در جای دیگر تحقیق شود که آیا همین طور است و یا اینکه اگر انسان نبود ممکن بود که موجودات دیگر در روی کره ی زمین وجود داشته باشند؟

در این زمینه باید ادله را مورد بررسی قرار داد. ممکن است گروهی به آیه آخر سوره فاطر استناد کنند و بگویند واقعا اگر انسان نباشد بقیه ی جنبندگان نیز از بین خواهند رفت. پس اصل و اساس در خلقتِ بقیه ی موجودات ، انسان می باشد. البته باید در ذیل این آیه مفصل بحث شود که آیا واقعا چنین استفاده ای از آن صحیح است یا نه؟ ممکن است کسی بگوید آن آیه مربوط به مجازات است و از آن نمی توان به طور مطلق استفاده کرد که وجود بقیه ی موجودات متوقف بر وجود انسان است. به هر حال این بحث را در جای دیگری باید مورد تحقیق و بررسی قرار دهیم.

نکته ۱۶۹ : برخى از مفسرین گذشته از تعبیر الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا دو مطلب استفاده کرده اند که هر دو امروزه مشخص شده است که بر خلاف علم است. فخر رازى در تفسیرش از این تعبیر استفاده مى کند که زمین ساکن است چرا که فراش بودن یعنى محل استقرار و این ، در صورتى است که زمین ساکن باشد و الا اگر حرکت کند نمى تواند محل استقرار باشد.

همچنین فخر رازی در تفسیرش می گوید که برخی خواسته اند از این تعبیر کروی بودن زمین را زیر سوال ببرند چرا که در صورتی زمین فراش و پهن شده است که کروی نباشد ولی خود فخر رازی این حرف را ردّ می کند.

به هر حال ما امروزه از گفتار مفسرین گذشته باید تجربه کسب کنیم که به خصوص در آیاتی که احتمال اعجاز علمی دارند بیشتر دقت کنیم و به آنها که صراحت ندارند معنایی نسبت ندهیم که بعد اشتباه در بیاید. سعی کنیم بیشتر از آیاتی استفاده کنیم که اعجاز علمی ، از خود لفظ بدست می آید و تازه صریح است. ممکن است ما از آیه ای اعجاز علمی استفاده کنیم و بعد از مدتی معلوم شود که اصلا فلان مطلب علمی اشتباه بوده است و در نتیجه به دین و قرآن هم نسبت می دهند که اشتباه کرده است. دقت کنید که فخر رازی مطلبی استفاده کرده که طبق نظر او لازمه ی متن آیه بوده است و الا از خود متن آیه و الفاظ آن ، چنین چیزی بدست نمی آید. پس در بحث اعجاز علمی باید دقت داشت که آنچه به عنوان اعجاز علمی معرفی می شود آیا از لفظ آیه استفاده می شود یا از معنایی که طبق نظر ما لازمه ی متن آیه است بدست می آید؟

خلاصه ، بحث اعجاز علمی نیاز به دقت دارد و در این بحث باید دست به عصا پیش رفت. برای تحقیق بیشتر در این زمینه می توانید به جلد چهارم (آموزش نوین عقاید) از همین قلم مراجعه کنید.

نکته ۱۷۰ : در رابطه ى با تعبیر وَ السَّمَاءَ بِنَاءً چند مطلب قابل ملاحظه است :

الف) مراد از سماء ممکن است کرات آسمانى باشد و ممکن است فضایى باشد که در بالاى سر ما وجود دارد.

ب) در اینکه بناء بودن آسمان به چه معناست چند احتمال وجود دارد :

۱- در تفسیر التحریر و التنویر آمده است که : و البناء فی کلام العرب ما یرفع سمکه على الأرض للوقایه (التحریر و التنویر، ج‏۱، ص: ۳۲۶) یعنى در کلام عرب ، بناء به چیزى گفته مى شود که بالاى زمین قرار مى گیرد تا از زمین محافظت کند.

طبق این معنا ، بناء همان معناى سقف را دارد. بنابراین تعبیر مورد بحث مى خواهد بگوید که خداوند آسمان را سقفى قرار داد تا از زمین در برابر خطراتى که در آسمان وجود دارد محافظت کند.

طبق این معنا همچنانکه در تفسیر التحریر و التنویر آمده است تعبیر مورد بحث اعجازى علمى را مى رساند چرا که امروزه ثابت شده است که فضاى بالاى زمین همچون سقفى از زمین محافظت مى کند.

۲- ممکن است بناء به معنای (چیز ساخته شده) باشد یعنی خداوند آسمان را همچون ساختمانی که ساخته شده است قرار داد.

طبق این معنا اگر مراد از آسمان ، کرات آسمانی باشد معنا واضح است و اما اگر مراد از آسمان ، فضا باشد این سوال مطرح است که به فضا ، بناء گفته نمی شود. در جواب این حرف می توان دو احتمال را مطرح کرد :

احتمال اول : فضای آسمان در خیال ما نوعی بناء است و وقتی ما به فضای آسمان نگاه می کنیم آن را به صورت یک بناء مشاهده می کنیم اگر چه واقعا بناء نیست ولی آیه طبق تصور ما به آسمان ، بناء گفته است. شبیه چنین تعابیری در جاهای دیگر قرآن نیز وجود دارد مثلا در آیه ۸۶ سوره کهف آمده است که :

حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَیْنٍ حَمِئَهٍ یعنى تا آن گاه که ذوالقرنین به غروبگاه خورشید رسید، به نظرش آمد که [خورشید] در چشمه‏اى گِل‏آلود و سیاه غروب مى‏کند.

در اینجا نیز ظاهرا خیال ذوالقرنین را بیان مى کند نه اینکه واقعا خورشید در یک چشمه غروب کرده باشد.

احتمال دوم : واقعا همان فضایی که ما مشاهده می کنیم مصداق بناء می باشد و چون ما به آسمان ها احاطه ی علمی نداریم نمی توانیم به درستی بناء بودن آن را درک کنیم.

نکته ۱۷۱ : در عبارت وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مى توانست سماء را نیاورد و با توجه به اینکه این کلمه در عبارت قبلی یعنی وَ السَّمَاءَ بِنَاءً آمده بود از ضمیر استفاده کند و بگوید (و انزل منها ماء) ولى آوردن آن به این دلیل است که سماء در این دو عبارت دو معناى مختلف دارند. در عبارت وَ السَّمَاءَ بِنَاءً گفتیم که مراد از سماء چیست ولى سماء در عبارت وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً به معناى فضایى است که در آن ابر وجود دارد. حال برای اینکه معلوم باشد که مراد از آسمان در این دو عبارت دو چیز مختلف است به همین خاطر دو بار این واژه تکرار شد.

نکته ۱۷۲ : در آخر آیه ۲۲ می فرماید حال که خدا شما را خلق کرد و برایتان جایگاه خوبی قرار داد و به شما روزی داد چرا آگاهانه برای او همتا قرار می دهید؟ نمک خوردن و نمک دان شکستن؟ همه ی نعمت ها را خدا به شما داده است ، حال چرا دیگران باید همتای او قرار گیرند؟ مثل این است که شخصی به شما کمک کرده است ولی موقع تشکر که می شود بدون هیچ دلیلی شخص کمک کننده با اشخاص دیگری که هیچ کمکی نکرده اند هم عرض قرار گیرند. آیا این بی انصافی نیست؟

فرض کنید که یک آقای دکتر شما را از مرگ نجات می دهد و برای شما خانه می خرد و تازه هر روز برای شما غذا می آورد. آیا چنین کسی شایسته است که با دیگران مساوی قرار بگیرد؟

حال خداوند ما را خلق کرده و برای ما مکانی برای زندگی فراهم کرده و هر روز به ما روزی می دهد ، حال آیا شایسته است که دیگری هم عرض خدا قرار گیرد.

به نظر می رسد اینکه برخی شیعیان در ظاهر و لفظ اهل بیت را هم عرض خدا قرار می دهند صحیح نباشد.

نکته ۱۷۳ : خوب است در اینجا به آنچه که در تفسیر نمونه ذیل این تعبیر آمده است اشاره کنیم:

در اینجا توجه به این حقیقت لازم است که قرار دادن شریک براى خدا تنها، منحصر به ساختن بتهاى سنگى و چوبى و یا از آن فراتر، انسانى همچون مسیح ع را یکى از خدایان سه‏گانه دانستن، نیست بلکه معنى وسیعى دارد صورتهاى مخفى‏تر و پنهان‏تر را نیز شامل مى‏شود، بطور کلى هر چه را در ردیف خدا در زندگى مؤثر دانستن یک نوع شرک است.

ابن عباس در اینجا تعبیر جالبى دارد مى‏گوید: الانداد هو الشرک اخفى من دبیب النمل على صفاه سوداء فى ظلمه اللیل، و هو ان یقول و اللَّه و حیاتک یا فلان و حیاتى! … و یقول لو لا کلبه هذا لاتانا اللصوص البارحه! … و قول الرجل لصاحبه ما شاء اللَّه و شئت … هذا کله به شرک: ” انداد، همان شرک است که گاهى پنهان‏تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک، از جمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند … (یعنى خدا و جان خود و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد) و بگوید این سگ اگر دیشب نبود دزدان آمده بودند! (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است) یا به دوستش بگوید: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى، همه اینها بویى از شرک مى‏دهد”.

و در حدیثى مى‏خوانیم که مردى در برابر پیامبر ص همین جمله را گفت:

ما شاء اللَّه و شئت (هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى) پیامبر فرمود: ا جعلتنى للَّه ندا:” مرا شریک خدا و همردیف او قرار دادى”؟!.

در تعبیرات عامیانه روزمره نیز بسیار مى‏گویند:” اول خدا، دوم تو”! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست.

در روایتى در تفسیر آیه ۱۰۶ سوره یوسف و ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ از امام صادق ع مى‏خوانیم که فرمود: (این اشاره به شرک خفى است) مانند اینکه انسان به دیگرى بگوید: اگر تو نبودى من نابود شده بودم یا زندگانیم بر باد مى‏رفت”. (تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۱۲۳)

نکته ۱۷۴ : واژه ی ندّ به معنای نظیر است. البته در برخی ازکتب لغت مثل التحقیق آمده است که ندّ به نظیری گفته می شود که نوعی مقابله و دشمنی نیز با نظایر خود دارد.

نکته ۱۷۵ : در تفسیر التحریر و التنویر ، ذیل آیه ۲۲ سوره بقره راجع به (نِدّ) اینگونه توضیح داده است:

و المعنى لا تثبتوا للّه أندادا تجعلونها جعلا و هی لیست أندادا و سماها أندادا تعریضا بزعمهم لأن حال العرب فی عبادتهم لها کحال من یسوی بین اللّه و بینها و إن کان أهل الجاهلیه یقولون إن الآلهه شفعاء و یقولون ما نعبدهم إلا لیقربونا إلى اللّه، و جعلوا اللّه خالق الآلهه فقالوا فی التلبیه: «لبیک لا شریک لک إلا شریکا هو لک تملکه و ما ملک» لکنهم لما عبدوها و نسوا بعبادتها و السعی إلیها و النذور عندها و إقامه المواسم حولها عباده اللّه، أصبح عملهم عمل من یعتقد التسویه بینها و بین اللّه تعالى لأن العبره بالفعل لا بالقول. و فی ذلک معنى من التعریض بهم و رمیهم باضطراب الحال و مناقضه الأقوال للأفعال.

ترجمه : (نِدّ) به معنای مثل است و عرب های جاهلی اگر چه معبودانشان را دقیقا مثل خدا قرار نمی دادند ولی چون به خاطر توجه زیاد به معبودان ، عبادت خدا را فراموش کردند عملشان مثل عمل کسی شد که انگار مثلی برای خدا قرار داده است چرا که فعل مهم است نه قول. آنها اگر چه در قول نمی گفتند معبودان ما مثل خدا هستند ولی چون عملشان مثل عمل کسی بود که مثل برای خدا قرار داده است پس انگار که آنها نیز واقعا برای خدا مثل قرار داده اند.

بنده با خواندن این مطالب به ذهنم می رسد که عمل برخی از شیعیان امروزی واقعا شبیه عمل مشرکین آن زمان می باشد. شعاری که مشرکین می دادند و می گفتند (لبیک لا شریک لک إلا شریکا هو لک تملکه و ما ملک یعنی خدایا تو شریکی نداری الا شریکی که خودت مالک آن هستی) شبیه برخی از اعتقادات امروزی است.

واقعا باید مواظب بود که به کدام سمت می رویم. امروزه در جامعه ی شیعی یا الله هم عرض یا زهراء قرار گرفته است و شاید در مواردی یا زهراء بیشتر از یا الله مورد توجه است.

نکته ۱۷۶ : در رابطه ى با تعبیر فَلَا تجَْعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادًا وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ دو احتمال وجود دارد :

الف) در حالى که مى دانید خدا نظیر ندارد براى او نظیر قرار ندهید. بله اگر کسى نداند بحث دیگرى است ولى کسانى که مى دانند نباید براى خدا نظیر قرار دهند.

ب) همگى مى دانید که خدا نظیر ندارد ، پس براى او نظیر قرار ندهید. طبق این معنا با آوردن تعبیر وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ نمى خواهد بگوید اگر کسى نداند اشکالى ندارد بلکه مى خواهد بگوید همگى مى دانید که خدا نظیر ندارد.

نکته ۱۷۷ : به هر حال معمولا کسی در اعتقاد ، دیگری را نظیر خدا قرار نمی دهد ولی در عمل ممکن است خیلی از ما غیر خدا را نظیر خدا قرار دهیم مثلا پول یا مال یا پارتی یا معشوق یا مُراد یا مرجع یا یک فوتبالیست یا …… در مواردی نظیر خدا می شوند. در آیه ۱۶۵ سوره بقره آمده است :

وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا یحُِبُّونهَُمْ کَحُبّ‏ِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ یعنى بعضى از مردم، معبودهایى غیر از خداوند براى خود انتخاب مى‏کنند و آنها را همچون خدا دوست مى‏دارند. امّا آنها که ایمان دارند، عشقشان به خدا، شدیدتر است.

در رابطه ی با بحث شرک می توانید به تفسیر آیه سوم سوره احزاب از همین قلم مراجعه کنید. همچنین می توانید به جزوه ی (مرز بین توحید و شرک) باز از همین قلم مراجعه کنید.

نکته ۱۷۸ : با توجه به اینکه شرک بالاترین گناه است باید نسبت به آن احتیاط لازم به عمل آید. متأسفانه بعضا مشاهده می کنیم که در فتاوی ، پیرامون وضوء و غسل احتیاط داده می شود تا جایی که مردم به وسواس می افتند ولی در بحث شرک اصلا احتیاطی صورت نمی گیرد. اتفاقا ما می خواهیم بگوییم در بحث شرک جای احتیاط است و در موارد مشکوک واقعا باید احتیاط کرد.

آیه ۲۳ :

وَ إِن کُنتُمْ فىِ رَیْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّن مِّثْلِهِ وَ ادْعُواْ شُهَدَاءَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ(۲۳)

نکته ۱۷۹ : این آیه از آیات کلیدی قرآن است که مربوط به بحث اعجاز قرآن می باشد و باید مفصلا مورد بررسی قرار گیرد.

البته یادم هست که در مسجدی تفسیر قرآن می گفتم و پیرمردی این آیه را مربوط به بحثی غیر از اعجاز قرآن می گرفت و این گونه معنا می کرد که آیه نمی گوید اگر در قرآن شک دارید بلکه می گوید اگر در آنچه که نازل شده شک دارید. همچنین آیه ی قبل از این آیات مربوط به توحید است و می گوید :

الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّکُمْ  فَلَا تجَْعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادًا وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ(۲۲)

حال آیه ۲۳ می گوید : اگر شک دارید در اینکه آنچه بر بنده نازل می کنیم مثل باران و بقیه ی نعمت ها از جانب خدا هست یا نه ، خودتان مجموعه ای مثل مجموعه ی عالم هستی را بیاورید (سوره به معنای مجموعه است)

البته نمی خواهم بگویم این نظر ، نظر صحیحی است ولی به هر حال این نظر برای من جلب توجه کرد که پیرمردی چنین نظری داد.

و اما ما در ادامه بحث را طبق همان معنای مشهور یعنی اینکه آیه مربوط به اعجاز قرآن باشد پی می گیریم.

نکته ۱۸۰ : اولین چیزی که از آیه بدست می آید این است که قرآن به شک ها بها داده است و واقع نگری کرده است که واقعا ممکن است برخی در قرآن شک داشته باشند ، پس باید برای برطرف شدن شک آنها راه کار ارائه داد.

پس اینکه ما بعضا اصلا قبول نمی کنیم که دیگران ممکن است در دین شک داشته باشند و می خواهیم به خود بقبولانیم که شکی نیست بلکه هر چه هست نفاق و توطئه است صحیح نیست. همچنین اینکه ما در برابر شک ها راه کاری علمی ارائه نمی دهیم صحیح نیست. باید شک ها را با پاسخ های منطقی از بین برد ، کاری که بعضا ما نمی توانیم انجام دهیم.

خیلی جالب است که در منبع اول دین اسلام چنین واقع نگری مهمی وجود دارد و به مردم می گوید اگر شک دارید چنین کنید. خیلی افراد اصلا از لفظ شک و امثال آن می ترسند و می گویند بیان چنین چیزهایی تازه مردم را به شک می اندازد ، پس چه بهتر که اصلا این بحث ها مطرح نشود ولی شما مشاهده می کنید که قرآن با واقع نگری اعلام می دارد که اگر شک دارید به میدان بیایید.

طبق آیه ی مورد بحث اگر شخصی به مسجد آمد و گفت اتفاقا من سوره ای مثل قرآن را آوردم باید اتفاقا به او بها داد و سوره اش را دید و راجع به آن بحث کرد. طبق این آیه ، قرآن چنین اجازه ای می دهد که راجع به سوره هایی که می آورند بحث و گفتگو صورت گیرد ولی آیا ما اجازه می دهیم که مثلا در مساجد چنین بحث هایی صورت گیرد یا اگر دیدیم کسی سوره ای آورده است به او فحش می دهیم و او را مسخره می کنیم؟

یادم هست که زمانی من خودم سوره ای نوشتم و نزد عالمی رفتم و گفتم این سوره را شخصی در جواب تحدی قرآن نوشته است. آن عالم مقداری به اشکال گرفتن به آن سوره پرداخت و یادم هست که فحشی هم نثار آن کسی کرد که این سوره را نوشته است.

چنین کارهایی به نظر می رسد که با روح دین سازگاری نداشته باشد. وقتی قرآن خودش به شک بها داده است پس ما نیز باید بها دهیم. تازه جالب است که قرآن نسبت به یکی از اصول اصلیِ دین اسلام چنین بحثی را مطرح کرده است ، این در حالی است که ما در مورد برخی از فروعات فقهی نیز شک را برنمی تابیم و مثلا تصور اینکه برخی ، برایشان اصل ولایت فقیه مشکوک باشد برایمان سخت است و قابل تحمل نیست.

حتی به نظر من اگر می خواهید دینتان محکم شود و محققانه دین را انتخاب کنید به این تحدی قرآن پاسخ گویید و ببینید می توانید سوره ای مثل قرآن بیاورید یا نه؟

به هر حال قرآن میدان را باز گذاشته است که پیش بیایید و بحث کنید. ما نیز باید میدان را باز بگذاریم.

نکته ۱۸۱ : ارتباط این آیه با آیات قبل این است که بحث در این مجموعه از آیات پیرامون اصول اعتقادات است. در آیات قبلی ، بحث پیرامون اثبات توحید بود و در این آیه بحث در مورد اثبات نبوت است و بحث نبوت در رتبه ، پس از بحث توحید قرار دارد و به همین خاطر بعد از بحث توحید بحث نبوت مطرح شده است.

نکته ۱۸۲ : دقت شود که در زبان عربى شرط با چند واژه ممکن است بیان شود از جمله : اِن ، لو ، اذا

اذا وقتی بکار می رود که شرط حتما محقق می شود مثل : إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالهََا(زلزال-۱) که زلزله ی روز قیامت حتمی است.

لو وقتی بکار می رود که شرط حتما محقق نمی شود مثل : لَوْ کاَنَ فِیهِمَا ءَالهَِهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا(انبیاء-۲۲) که وجود خدایی غیر خدا اصلا ممکن نیست.

اِن وقتی بکار می رود که وجود شرط مبهم است و ممکن است محقق شود و ممکن است محقق نشود. حال در آیه ی مورد بحث ، شکِ در قرآن با اِن بیان شده است چرا که وجود شک در قرآن مطلبی مبهم است و ممکن است محقق شود و ممکن است محقق نشود.

دقت کنید که این ، واقع نگریِ قرآن را نشان می دهد که وجود شک را در قرآن محتمل دانسته است و الا با (لو) می آورد. از اینجا می توان فهمید که واقعا ممکن است برخی در اصول اصلی دین شک داشته باشند و باید برای برطرف کردن شک آنها تلاش کرد و آنها را راهنمایی کرد ولی متأسفانه امروزه افرادی وجود دارند که نه در مورد اصول اصلی دین بلکه در مورد فروعات فقهی ، هرکسی که برخلاف آنها فکر کند را متهم می کنند که اهل نفاق است و در قلبش مرض وجود دارد. در واقع این افراد اصلا درک نمی کنند که ممکن است دیگری ، نسبت به اعتقاد آنها شک داشته باشد بلکه تصور می کنند که همه مثل آنها فکر می کنند و مثل آنها می فهمند و اگر کسی مخالفت کرد حتما در قلبش مرض وجود دارد.

خود بنده با یکی از این افراد بحث کردم و او مرا به مرض قلب متهم کرد و من به او گفتم مشکل اصلی ما همین است که شما زود دیگران را متهم می کنید.

به هر حال خوب است از این واقع نگری قرآن درس بگیریم و بفهمیم که برخی افراد واقعا ممکن است در اصول اصلی نیز شک داشته باشند چه برسد به فروعات فقهی.

نکته ۱۸۳ : اینکه قرآن از مردم خواسته است که اگر شک دارید مثل یک سوره از قرآن را بیاورید یعنی چنین بحث هایی باید باز باشد. طبق این حرف اگر جوانی به مسجد آمد و گفت من سوره ای مثل قرآن آوردم باید به او توجه کرد و سوال او را پاسخ داد.

مسلمانان امروز بعضا می گویند نباید شبهات در جوامع عمومی مطرح شود در حالی که قرآن خودش به طور عمومی از کسانی که در قرآن شک دارند خواسته است تا به میدان بیایند. ببینید قرآن چقدر باز عمل کرده است و مسلمانان امروز چقدر فکر محدودی پیدا کرده اند. خود قرآن با بیان چنین مطالبی اتفاقا ممکن است موجب ایجاد بحث و گفتگو و سوال و شبهه شود. قرآن باب بحث و بررسی شبهات را باز کرده ولی مسلمانان امروز باب این بحث ها می بندند.

نکته ۱۸۴ : بجاى تعبیر وَ إِن کُنتُمْ فىِ رَیْبٍ مى توانست بگوید إِنِ ارْتَبْتُمْ

می توان گفت دلیل استفاده از تعبیر وَ إِن کُنتُمْ فىِ رَیْبٍ این است که شک دارای درجات متعددی است و آنچه که منظور آیه است شک در نهایت درجه ی خودش است و در چنین شکی است که گفته می شود سوره ای مثل قرآن بیاورید. دقت کنید که در تعبیر آیه از واژه ی (کنتم) و همچنین (فی) استفاده شده است که دلالت می کند شخص آنقدر شک دارد که انگار در درون شک قرار گرفته است و شک ظرفی برای او شده است بر خلاف تعبیر (ارْتَبْتُمْ) که صرف وجود شک را می رساند.

پس اگر کسی شک مختصری راجع به قرآن پیدا کند و پیگیر شکش نباشد لازم نیست به او بگوییم مثل قرآن را بیاور چون اصلا او پیگیر قضیه نیست ولی اگر کسی واقعا نسبت به قرآن به شک افتاده باشد به صورتی که انگار در درون شک قرار گرفته است به چنین شخصی می توان گفت سوره ای مثل قرآن را بیاور.

به هر ترتیب می فهمیم که شک کنندگان در دین گروه های مختلفی هستند که بحث ، بیشتر با آن دسته از شک کنندگانی است که در شک غوطه ور هستند و در ظرفِ شک قرار گرفته اند و الا کسانی که به شکشان اهمیت نمی دهند یا شک مختصری کرده اند که با اندک توجهی رفع می شود در این آیه با آنها بحث نداریم.

با توجه به این توضیحات می فهمیم که اتفاقا کسانی که در شک غوطه ور شده اند مخاطب آیه هستند و به آنها نیز توجه شده است ولی متأسفانه ما بعضا بر خلاف قرآن به چنین افرادی توجه نمی کنیم و سعی نمی کنیم که شک آنها را از بین ببریم بلکه ممکن است به آنها فحشی هم بدهیم.

نکته ۱۸۵ : مى توانست به جاى تعبیر مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا بگوید (مِنَ القُرآن) ولی اگر فقط از لفظ قرآن استفاده می کرد فقط قرآن به عنوان کتاب آسمانی ثابت می شد ولی با آوردن تعبیر مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا می خواهد اشاره کند قرآنی که بر محمد نازل شده است کتاب آسمانی است و با این بیان رسالت پیامبر نیز ثابت می شود. پس اینگونه نیست که محمد از کتابی که قبلا وجود داشته است استفاده کرده باشد بلکه قرآن بر خود او نازل شده است.

دقت کنید که مثلا ممکن است شخصی از مقاله ی دیگری استفاده کند و از خود یک نظر علمی ارائه دهد و ممکن است شخصی خودش مقاله ای بنویسد و نظریه ای علمی را مطرح کند.

این دو با هم خیلی فرق دارد. حال در آیه ی مورد بحث می خواهد بگوید اینگونه نیست که محمد از قرآنی که قبلا وجود داشته است استفاده کند بلکه قرآن بر خود او نازل شده است و از این طریق علاوه بر قرآن ، رسالت پیامبر نیز ثابت خواهد شد. پس با این تعبیر ، هم قرآن به عنوان کتابی آسمانی ثابت می شود و هم محمد به عنوان پیامبر الهی معرفی می گردد. علاوه بر این با آوردن این تعبیر می خواهد اشاره ای به کسی که قرآن بر او نازل شده است نیز داشته باشد تا از این طریق نیز اعجاز قرآن را تقویت کند چرا که این کتاب بر شخصی امی نازل شده است همچنانکه تعبیر فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّن مِّثْلِهِ نیز همچنانکه در ادامه خواهیم گفت به صورتى بیان شده است که هم به قرآن اشاره دارد و هم به پیامبر و از هر دو طریق می خواهد اعجاز قرآن را ثابت کند. پس خداوند از تعابیری در این آیه استفاده کرده است که یک تیر و چند نشان زده باشد و این از خصوصیات بارز قرآن است که از الفاظی استفاده می کند که بتوان از آنها مطالب مختلفی بدست آورد.

البته از تعبیر مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا استفاده های دیگری نیز می توان کرد از جمله :

الف) می توانست بجای مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا بگوید مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ مُحَمَّد ولی از واژه ی عَبْدِنَا استفاده کرد تا به مقام عبودیت پیامبر اشاره داشته باشد و بگوید اینکه ما بر محمد قرآن را نازل کردیم به خاطر این بود که او به مقام عبودیت رسیده بود.

در تفسیر نمونه آمده است : برترین افتخار یک انسان آن است که بنده راستین خدا باشد و این مقام عبودیت است که انسان را مشمول رحمت الهى مى‏سازد، و دریچه‏هاى علوم را به قلبش مى‏گشاید.(تفسیر نمونه)

از اینجا مى فهمیم که تعبیر عبد بودن تعبیر بالایى است و نباید آن را دست کم گرفت. مقام عبودیت ، مقام بالاى است. گاهی اوقات ما بیشتر برایمان عناوین اعتباری مثل دکتر و مهندس و آیت الله مهم است و مثلا از اینکه خود را عبد بنامیم خوشمان نمی آید ، این در حالی است که خداوند در قرآن پیامبرش را عبد نامیده است.

همچنین ما معمولا عنوان (بنده ی خدا) را برای افرادی استفاده می کنیم که به نظر ما درجه ی پایینی دارند. این نیز صحیح نیست.

به هر حال اگر می خواهیم مقامات معنوی به دست آوریم باید به مقام عبودیت برسیم. پیامبر نیز قبل از اینکه رسول شود به مقام عبودیت رسید.

البته احتمال دیگری نیز در علت استفاده از تعبیر عَبْدِنَا وجود دارد و آن ، این است که خداوند با این تعبیر می خواهد اشاره کند که پیامبر اسلام نیز بنده ای از بندگان خداست و از خودش چیزی ندارد. طبق این احتمال ، واژه ی عبد اشاره به مقام عبودیت پیامبر ندارد بلکه اشاره به ناچیز بودن پیامبر اسلام در برابر خدا دارد و اینکه او از خود چیزی ندارد.

ب) چرا خدا گفته است عَبْدِنَا؟ مگر بندگی برای غیر خدا نیز هست؟ آیا بهتر نبود که می گفت عَبْدِی؟

بله در جاهای دیگر ضمیر جمع آمدن قابل توجیه است که مثلا کسی بگوید منظور خدا و اسباب و وسائط است ولی با توجه به اینکه بندگی در برابر خدا و اسباب و وسائط معنا ندارد چرا در اینجا ضمیر (نا) آمده است. همین سوال در آیه ۷۳ سوره انبیاء نیز مطرح است. در این آیه آمده است :

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرَْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوهِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَوهِ  وَ کاَنُواْ لَنَا عَابِدِینَ یعنى و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت مى‏کردند، و انجام دادن کارهاى نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحى کردیم، و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.

در این آیه نیز گفته شده است که آنها ما را عبادت می کردند در حالی که باید می گفت مرا عبادت می کردند.

سرّ آمدن ضمیر جمع در چنین عبارتی که بحث عبودیت مطرح است چیست؟

ممکن است کسی بگوید ضمیر جمع در چنین عباراتی به خدا و واسطه ها می خورد و منظور از عبد بودن ، نه پرستش و عبادت بلکه تسلیم است یعنی بندگان خوب خدا در برابر خدا و قوانین او تسلیم اند.

و اما اگر منظور از عبد بودن همان پرستش باشد می توان یکی از این جواب ها را داد :

۱) ضمیر جمع در چنین مواردی برای تعظیم است.

۲) ضمیر جمع در چنین مواردی اشاره به صفات مختلف خدا می کند و می خواهد اشاره داشته باشد که آنها در برابر خدایی که علیم و حکیم و قدیر و … است بندگی می کنند.

۳) ممکن است آمدن ضمیر جمع به این دلیل باشد که راه های عبودیت خدا متفاوت است و هر کسی به طریقی خدا را پرستش می کند. هریک از افراد ذهنیتی از خدا دارند و خدای خود را با توجه به آن ذهنیت پرستش می کنند. حال اینکه مثلا در آیه ۷۳ سوره انبیاء آمده است که ما را پرستش می کنند یعنی منِ خدا را با توجه به ذهنیت های متفاوتشان به صورت های مختلف بندگی می کنند انگار که هرکسی برای خود یک خدا دارد. پس خدای افراد مختلف ، متفاوت است و با توجه به همین تفاوت است که شاید ضمیر جمع برای بندگی خدا بکار رفته است و گفته شده است که ما را می پرستند.

خدا با اینکه یکی است ولی هرکسی ذهنیتی از آن دارد و طبق آن ذهنیت او را می پرستد انگار که پرستش ها متفاوت است.

۴) ضمیر (نا) می خواهد به جزء العله ها اشاره داشته باشد و آوردن این ضمیر می تواند به این دلیل باشد که خداوند می خواهد بگوید من موجودی خارج از موجودات دیگر نیستم بلکه مجموعه ای از نیروهای عالم هستی می باشم. در واقع این تعبیر می تواند مویدی برای افرادی باشد که قائل به وحدت وجود هستند. حال اینکه در برخی عبارات آمده است که انبیاء ، ما را عبادت می کردند می خواهد اشاره ای به این مطلب داشته باشد که خداوند مجموعه ای از نیروهای عالم هستی می باشد. به هر حال اگر خدا بی نهایت است هیچ جا از وجود او خالی نیست ، پس هرجا که رو کنیم در واقع خدا نیز آنجاست که به صورت مظاهر مختلف نمایان است و ضمیر (نا) می خواهد به مجموع مظاهر مختلف اشاره داشته باشد.

ج) با توجه به جواب هایی که گفته شد می فهمیم که چرا خداوند در برخی موارد ضمیر جمع بکار برده است؟ حال تذکر این نکته نیز لازم است که در عبارت مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا ضمیر (نا) در نَزَّلْنَا در مقابل واژه ی عَبْدِنَا آمده است و اگر مراد از ضمیر (نا) در نَزَّلْنَا اسباب و مسببات باشد ظاهرش این است که در اینجا مراد از اسباب و مسببات پیامبر نیست. پس اینکه گروهی قائل اند پیامبر تکوینا در امور عالم به عنوان واسطه قرار داده شده است ظاهرا زیر سوال می رود. اتفاقا در آیات دیگر نیز داریم که ضمیر (نا) در مقابل ضمیر پیامبر آمده است که ظاهرش این است که مراد از (نا) اگر اسباب و مسببات باشد پیامبر جزو این اسباب و مسببات نیست مثلا در آیه ۴۰ سوره رعد آمده است :

فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلَاغُ وَ عَلَیْنَا الحِْسَابُ یعنى تو فقط مأمور ابلاغ هستى و حساب (آنها) بر ماست.

ظاهر این آیه این است که پیامبر در عَلَیْنَا اگر مراد از (نا) اسباب و مسببات باشد داخل نیست.

د) درست است که جواب هایی برای این سوال که چرا در قرآن برای خدا از ضمیر جمع استفاده می شود داده شد ولی این سوال باقی است که بکار بردن ضمیر جمع یا ضمیر مفرد برای خدا در قرآن چه معیاری دارد و طبق چه معیاری در برخی آیات ضمیر جمع بکار می رود و در برخی جاها ضمیر مفرد؟ مثلا در آیه ی مورد بحث برای نزول قرآن از ضمیر جمع استفاده شده است ولی در آیه ۴۱ سوره بقره برای همین نزول قرآن از ضمیر مفرد استفاده شده است. حال چرا در آیه ۴۱ از ضمیر جمع استفاده نشد؟ آیا سیاق جملات در بکار بردن ضمیر مفرد یا جمع دخالت دارند؟ در این زمینه بیشتر باید تأمل کرد.

همچنین با وجود همه ی این بحث ها باز حس می کنم‌ که این بحث کاملا برای من واضح نیست و هنوز ابهاماتی برای من وجود دارد مثلا در آیه ۲۹ سوره حجر آمده است : فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِى ولی در آیه ۱۲ سوره تحریم آمده است : وَ مَرْیمَ‏َ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتىِ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهِ مِن رُّوحِنَا

حال واقعا چرا در یکی ضمیر ، به صورت مفرد بکار رفته و در دیگری به صورت جمع؟ واقعا منظور از (روح ما) چیست؟ آیا روح خدا و واسطه ها منظور است یا اینکه برای تعظیم است و اگر برای تعظیم است چرا در آیه ۲۹ سوره حجر چنین تعظیمی وجود ندارد؟

در اینجا فعلا حرف من این است که : وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ  وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْمِ یَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ کلُ‏ٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا (آل عمران-۷)

دقت کنید که معمولا از مفسرین کسی روی نکاتی که گفته شد و سوالاتی که مطرح گردید به این صورت کار نکرده است و مثلا به صورت تطبیقی آیات را مورد بررسی قرار نداده است که چرا فلان جا ضمیرِ مفرد به کار رفته و در جای دیگر ضمیر جمع؟

شاید اگر در حوزه های علمیه بجای اینکه فقط به فقه می پرداختند برای قرآن وقت بیشتری اختصاص می دادند ما بهتر می توانستیم جواب این سوالات را پیدا کنیم. حیف که در حوزه ها روی قرآن آنقدر که باید کار نمی شود.

به هر حال قرآن یک کتاب زنده است که در هر زمان باید با دقت و کنکاش زیاد ، آیات آن را مورد بررسی قرار داد.

نکته ۱۸۶ : در آیه ی مورد بحث از واژه ی ریب استفاده شده نه شک. راجع به فرق بین شک و ریب نظرات مختلفی وجود دارد که در زیر به آن اشاره می شود :

الف) فرقى با هم ندارند بلکه به یک معنا هستند.(التحریر و التنویر ، ج‏۱، ص: ۲۱۹)

ب) ریب به شکى گفته مى شود که مستند به برهان است.(البلاغ فی تفسیر القرآن بالقرآن، ص: ۲)

ج) در تفسیر پرتوى از قرآن آمده است : ریب: بمعناى بد گمانى و سلب اطمینان و از میان رفتن خوشبینى مى‏باشد و مرادف با شک نیست و متعدى استعمال مى‏شود و نسبت بشخص و غیر شخص داده مى‏شود، مانند: رابنى فلان، را بنى عمله فلان یا عملش مرا بد گمان کرد، شک چنین نیست.

طبق این دو معنای آخر اینکه در آیه از واژه ی ریب بجای شک استفاده شده است به خصوص اشاره به نکته ای خاص دارد که می توانید راجع به آن تأمل کنید و خود ، معنا را در ذهنتان بیاورید.

نکته ۱۸۷ : در رابطه ی با تعارض ظاهری که بین آیه مورد بحث با آیه ی دوم سوره بقره وجود دارد در تفسیر همان آیه ی دوم بحث کردیم. تعارض این است که در آن آیه به طور کلی ریب را از قرآن نفی کرده ولی در این آیه ، ریب را به عنوان یک واقعیت پذیرفته است. برای جواب به این تعارض به تفسیر همان آیه ی دوم سوره بقره از این قلم مراجعه کنید.

و اما مطلبی که در اینجا اضافه کنیم این است که در آیه دوم سوره بقره ریب از ناحیه ی قرآن مورد نفی قرار گرفته است ولی در آیه مورد بحث ریب از ناحیه ی انسان ها تصور شده است. در این آیه می گوید اگر شما ریب دارید یعنی اگر هم ریبی باشد از ناحیه ی شماست ولی در آیه دوم ریب از ناحیه ی خود قرآن مورد نفی قرار گرفته است یعنی از ناحیه ی قرآن ریبی نیست.

نکته ۱۸۸ : در تعبیر فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّن مِّثْلِهِ ضمیر در (مِثلِه) ممکن است به مَا نَزَّلْنَا عَلىَ‏ عَبْدِنَا که قرآن است برگردد و ممکن است به عَبْدِنَا برگردد. اگر (مِن) در مِن مِّثْلِهِ نبود ضمیر فقط به قرآن برمى گردید ولى با آوردن این (مِن) احتمال دیگر که ضمیر به عَبْدِنَا برگردد نیز وجود دارد و به نظر مى رسد که این از خصوصیات ذاتى قرآن است که خداوند با آوردن یک کلمه در یک جمله مى خواهد از آن جمله معانى مختلف بدست آید. اتفاقا در آیه ۷ همین سوره بقره نیز همین مطلب را گفتیم که تکرار کلمه ى (على) در آن آیه موجب شده است که معانى عبارت مختلف شود که در این زمینه می توانید به تفسیر این آیه از همین قلم مراجعه کنید.

به هر ترتیب برداشت بنده این است که خداوند عمدا جملات را با واژه هایی بیان می کند که بتوان آن را متفاوت فهمید و ما باید این را به عنوان یک واقعیت بپذیریم.

بعضا سوال می شود که چرا می توان قرآن را متفاوت فهمید و چرا خداوند عبارات را به صورت واضح نیاورده است تا همه یک جور آن را بفهمند؟

در جواب این سوال باید گفته شود که خداوند متعال معانی مختلف را در جملات کوتاه بیان کرده است به این صورت که جملات را با واژه هایی بیان کرده است که بتوان از آنها استفاده های فراوان کرد و معانی مختلف از آن بدست آورد.

پس به دنبال این نباشیم که از یک آیه فقط یک معنا برداشت کنیم. همچنین به دنبال این نباشیم که همه باید یک جور آیات قرآن را بفهمند.

پس آیه ۲۳ سوره بقره و همچنین آیه ۷ همین سوره خود ، دلیلی آشکار است که خود خدا قصدش این نیست که یک آیه فقط یک گونه معنا شود و همه یک جور آن را بفهمند.

به هر حال عبارت فَأْتُواْ بِسُورَهٍ مِّن مِّثْلِهِ به دو گونه می تواند معنا شود :

الف) سوره ای مثل سوره های قرآن بیاورید.

ب) سوره ای از مثل چنین بنده ای که امی و درس نخوانده است بیاورید.

با این دو معنا به دو صورت اعجاز قرآن ثابت می شود : یکی اینکه سوره های قرآن به صورتی است که نمی توان مثلش را آورد و دیگری اینکه این سوره هایی که نمی توان مثل آن را آورد از جانب کسی آمده است که امی است و مکتب نرفته است.

هر دو معنایی که گفته شد می تواند در عین حال و به همراه هم مدّ نظر باشند. پس این آیه مثالی است که در قرآن ممکن است آیه ای دو معنا داشته باشد و دو معنا نیز در عین حال مدّ نظر باشد نه اینکه جدای از هم باشند.

دقت کنید که ممکن است عبارتی دو معنا داشته باشد که ربطی به هم نداشته باشند ولی ممکن است عبارتی دو معنا داشته باشد که آن دو معنا مکمل هم باشند و در این آیه چنین چیزی مشاهده می کنیم و این نیز در نوع خود قابل توجه است که می توان در قرآن مواردی داشته باشیم که از یک واژه دو معنا برداشت شود و دو معنا ، مکمل هم باشند.

نکته ۱۸۹ : برخى از مفسرین برگشت ضمیر در (مثله) به پیامبر را ضعیف دانسته اند مثلا در تفسیر نمونه آمده است:

بعضى از مفسران معتقدند که ضمیر” مثله” به پیامبر باز مى‏گردد که در جمله قبل با تعبیر” عبدنا” ذکر شده است، یعنى اگر در اصالت این وحى آسمانى تردید دارید کسى همانند محمد (ص) را که هرگز درس نخوانده و خط و کتابت نیاموخته پیدا کنید که بتواند همانند آن را بیاورد، ولى این احتمال بعید به نظر مى‏رسد زیرا در جاى دیگر قرآن مى‏خوانیم فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ (طور- ۳۴) و در جاى دیگر فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ (یونس- ۳۸) که نشان مى‏دهد” مثله”، صفت قرآن است نه توصیف پیامبر.(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۱۲۶)

خیلى تعجب است که در تفسیر نمونه چنین حرفى زده شده است. اگر در آیه اى براى تحدى ، به مثلیت قرآن اشاره شده است دلیل نمى شود که در هر آیه ى دیگرى همین گونه باشد. هر آیه ای برای خود معنایی دارد.

در تفسیر کوثر نیز در اشکال به برگرداندن ضمیر به پیامبر چنین آمده است :

به نظر ما بدون تردید ضمیر «مثله» به قرآن برمى‏گردد و به قرینه آیات تحدى، قرآن، همه مردم و از جمله دانشمندان و متفکران و خلاصه انس و جن را به مبارزه طلبیده است و اگر ضمیر به پیامبر برگردد دانشمندان و درس خوانده‏ها از این تحدى بیرون مى‏روند. دیگر اینکه در سایر آیات تحدى چنانکه خواهیم دید کلمه «مثل» و یا «مثله» بدون حرف «من» آمده و بدون شک منظور از آن مثل قرآن است و به قرینه آن آیات در اینجا نیز منظور از «من مثله» مثل قرآن مى‏باشد.(کوثر، ج‏۱، ص: ۸۷)

اشکال دوم تفسیر کوثر همان اشکال تفسیر نمونه است که جوابش داده شد و اما در جواب به اشکال اول باید گفته شود که ما گفتیم دو معنای گفته شده مکمل هم هستند ، بنابراین اینکه قرآن توسط کسی بیان گردیده که امی بوده است به اعجاز قرآن قوت بیشتری می دهد و آن را بهتر معرفی می کند نه اینکه خودش راهی مستقل برای اثبات اعجاز قرآن باشد.

اتفاقا در آیات دیگر قرآن نیز به امی بودن پیامبر اشاره شده است مثلا در آیه ۴۸ سوره عنکبوت آمده است :

وَ مَا کُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَ لَا تخَُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لاَّرْتَابَ الْمُبْطِلُونَ یعنى و پیش از این [قرآن‏]، تو هیچ نوشته‏اى را نمى‏خواندى و آن را با دست خود نمى‏نوشتى وگرنه باطل‏گرایان یاوه‏گو [در وحى بودن و حقّانیّت آن‏] شک مى‏کردند.

پس نمی توان از این مطلب به سادگی عبور کرد. بله دانشمندان نیز اگر جمع شوند نمی توانند مثل قرآن را بیاورند ولی اینکه چنین کتابی که دانشمندان نیز نمی توانند مثل آن را بیاورند از طرف شخصی آورده شده که امی است به اعجاز قرآن می افزاید.

بنده نمی دانم که چرا مفسرین می خواهند حتما یک معنا را در آیه اخذ کنند و در حالی که آیه تاب معنای دیگر را دارد از کنار آن گذشته اند؟

نکته ۱۹۰ : قرآن مجید در یک جا مخالفان را دعوت به آوردن مثل قرآن کرده است (سوره اسراء- ۸۸) و در جاى دیگر به آوردن ده سوره همانند قرآن (هود-۱۳) و در مورد دیگر به آوردن یک سوره مثل سوره‏هاى قرآن (بقره- ۲۳)

حال این سوال پیش مى آید که این تفاوت در تحدى و دعوت به مبارزه براى چیست؟ چرا یک جا همه قرآن و جاى دیگر ۱۰ سوره و جاى دیگر یک سوره؟

برخى معتقدند این تفاوت از قبیل تنزل از مرحله بالاتر به مرحله پائینتر است درست مثل اینکه کسى به دیگرى میگوید: اگر تو هم مثل من در فن نویسندگى و شعر مهارت دارى کتاب و دیوانى همچون کتاب و دیوان من بنویس بعد تنزل مى‏کند و مى‏گوید یک فصل مانند آن را و یا حتى یک صفحه مثل آن ارائه بده! ولى این پاسخ در صورتى صحیح است که سوره‏هاى” اسراء” و” هود” و” یونس” و بقره به همین ترتیب نازل شده باشد، البته آن با ترتیبى که در کتاب” تاریخ القرآن” از” فهرست ابن ندیم” نقل شده سازگار است: چرا که او مى‏گوید: سوره اسراء سوره ۴۸ و هود ۴۹ و یونس ۵۱ و بقره نودمین سوره است که بر پیامبر نازل شده اما این سخن با ترتیب معروفى که براى سوره‏هاى فوق در تفاسیر اسلامى آمده است سازگار نمى‏باشد.(به نقل از تفسیر نمونه، ج‏۹، ص: ۴۳)

جوابى که بنده به این سوال دارم این است که شاید این تفاوت بستگى به تفاوت در فهم افراد داشته باشد ، ممکن است شخصى معجزه بودن یک سوره از قرآن را متوجه نشود ، به چنین شخصى مى توان معیار ده سوره را معرفى کرد. و اما اگر کسى معیار ده سوره را نیز متوجه نشد دیگر مى توان معیار کل قرآن را به او معرفى کرد.

پس اگر کسى فهمید که حتى مثل یک سوره را هم نمى تواند بیاورد مشکل حل مى شود ولى اگر کسى این را نفهمید مى توان به او ثابت کرد که مثل ده سوره را واقعا نمى توان آورد. اگر این را هم نفهمید دیگر مى فهمد که مثل کل قرآن را نمى توان آورد.

خود بنده با اینکه اینقدر روى قرآن کار کرده ام ولى به هر حال به طور قطع نمى توانم بگویم که مثلا چرا نمى توان مثل سوره عصر یا نصر را آورد؟

بله می توانم بگویم که واقعا مثل مجموع قرآن را نمی توان آورد.

پس هر فردی در درجه ای که دارد به نحوی به اعجاز قرآن پی می برد و با توجه به درجات مختلف افراد ، تحدی قرآن در درجات مختلف بیان گردیده است.

نکته ۱۹۱ : برخى مفسرین واژه ى شهداء را در عبارت وَ ادْعُواْ شُهَدَاءَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ به معناى یاورگرفته اند و گفته اند که شاهد به معناى یاور نیز بکار مى رود. (در این زمینه مى توانید به تفسیر التحریر و التنویر مراجعه کنید) این گروه آیه را این گونه معنا کرده اند که براى آوردن سوره اى مثل قرآن از هرکسى غیر خدا مى توانید کمک بگیرید.

طبق این معنا اگر کسى مى خواهد مثل قرآن را بیاورد نمى تواند از قرآن کمک بگیرد چون قرآن ادعایش این است که از طرف خدا آمده است ، پس اگر کسی می خواهد مثل قرآن را بیاورد نمى تواند از ادبیات قرآن استفاده کند. با این حرف بسیارى از سوره هایى که در جواب تحدى قرآن آورده شده است کنار مى رود چرا که آورنده ى آن سوره ها از خود قرآن استفاده کرده است. مثلا شما اگر کتاب الفرقان الحق که در جواب تحدى قرآن آمده است را مشاهده کنید متوجه مى شوید که از ادبیات قرآن استفاده کرده است.

بد نیست که در اینجا به برخی از آیات این کتاب اشاره کنیم تا متوجه شویم که دقیقا از قرآن استفاده شده است :

آیه هایی از سوره ی ” السلام “

ــ والذین اشتروا الضلاله وأکرهوا عبادنا بالسیف لیکفروا بالحق ویؤمنوا بالباطل أولئک هم أعداء الدین القیم وأعداء عبادنا المؤمنین

یعنی: و کسانی که گمراهی را انتخاب  و بندگان ما را با زور شمشیر وادار کرده اند که به حق کفر ورزند و به باطل ایمان آورند، اینان دشمنان دین قیم و دشمنان بندگان مؤمن ما هستند.

ــ یا أیها الناس لقد کنتم أمواتا فأحییناکم بکلمه الإنجیل الحق.. ثم نحییکم بنور الفرقان الحق

یعنی : ای مردم ! شما مرده بودید و ما با کلمه ی انجیل حق شما را حیات بخشیدیم .. و اکنون نیز شما را به وسیله ی نور الفرقان الحق زنده می گردانیم

ــ لقد افتریتم علینا کذبا بأنا حرمنا القتال فی الشهر الحرام ثم نسخنا ما حرمنا فحللنا فیه قتالا کبیرا

یعنی : بدرستی که به دروغ به ما نسبت داده اید که ما جنگ را در ماههای حرام، حرام دانسته و بعداً آن را نسخ کرده ایم. ما جنگ بزرگ را در این ماهها حلال نموده ایم

آیه ای از سوره ی ” التوحید “

ــ وما کان لکم ان تجادلوا عبادنا المؤمنین فی إیمانهم وتکفروهم بکفرکم فسواء تجلینا واحدا او ثلاثه أو تسعه وتسعین فلا تقولوا ما لیس لکم به من علم وإنا أعلم من ضل عن السبیل

یعنی : شما حق ندارید که در باره ی ایمان بندگان مؤمن ما با آنان مجادله کنید و آنان را کافر بشمارید. تجلی ما چه یگانه باشد و چه سه گانه یا نود و نه گانه،  آنچه را آگاهی ندارید نگویید و من می دانم که چه کسی از راه گمراه شده است.

آیه ای از سوره ی  ” الصلیب “

ــ إنما صلبوا عیسی المسیح ابن مریم جسدا بشرا سویا وقتلوه یقینا

یعنی: بدرستی که عیسی بن مریم را که بشر بود، به صلیب کشیدند و به یقین او را کشتند.

آیه هایی از سوره ی  ” الثالوث “

ــ و شهد المؤمنون من عبادنا بانا تجلینا لهم بمظاهر ثلاثه الا ان لنا المظاهر و التجلیات جمیعا و اتخذونا بالایمان ابا و شهدونا ابنا رحمانا و عرفونا روحا رحیما فما ظلموا انفسهم و لا کانوا مشرکین

یعنی: و مؤمنان از بندگان ما شاهد بوده اند که ما بر آنان با مظاهر سه گانه تجلی کردیم به درستی که همه ی مظاهر و تجلیات از آن ماست. آنان ما را به خاطر ایمانشان پدر یافتند و پسری رحمان دیدند و  روحی رحیم شناختند. اینان با این باورها نه ظلم کرده اند و نه مشرک شده اند.

ــ إن أهل الضلال من عبادنا اشرکوا بنا شرکا عظیما فجعلونا تسعه وتسعین شریکا بصفات متضاربه وأسماء للإنس والجان یدعوننی بها وما أنزلنا بها من سلطان.. وافتروا علینا کذبا بأنا الجبار المنتقم المهلک المتکبر المذل، وحاشا لنا ان نتصف بإفک المفترین ونزهنا عما یصفون

یعنی: بدرستی که گمراهان از بندگان ما شرک بزرگی به ما ورزیدند که برایمان نود و نه شریک با ویژگی های متضاد و نام های انس و جن قرار دادند تا ما را با آن نامها بخوانند.. چیزی که ما دلیلی برایش نازل نکرده ایم. اینکه ما را جبار، منتقم، مهلک، متکبر و مذل می دانند بر ما دروغ بسته اند و دور از ما باد که با صفت هایی که مفتریان می گویند، متصف شویم و پاکیم از توصیف آنان

آیه ای از سوره ی ” الموعظه “

ــ وزعمتم بأنا قلنا قاتلوا فی سبیل الله وحرضوا المؤمنین علی القتال وما کان القتال سبیلنا وما کنا لنحرض المؤمنین علی القتال إن ذلک إلا تحریض شیطان رجیم لقوم مجرمین

یعنی: و گمان کردید که ما گفته ایم در راه خدا بجنگید و مؤمنان را به جنگ تشویق کنید ولی جنگ ، راه ما نیست و ما هرگز مؤمنان را بر جنگ تشویق نکرده ایم. بدرستی که این کار چیزی جز تحریک گروه مجرمان توسط شیطان رجیم نیست

آیه ای از سوره ی ” المسیح “

ــ وزعمتم بأن الإنجیل محرف بعضه فنبذتم جله وراء ظهورکم .. وقلتم: آمنا بالله وبما أوتی عیسی من ربه،ثم تلوتم منکرین.. ومن یبتغ غیر ملتنا دینا فلن یقبل منه.. وهذا قول المنافقین

یعنی: گمان کرده اید که بخشی از انجیل دچار تحریف شده است پس بیشتر آن را پشت سر انداختید .. و گفتید ما به خداوند و آنچه عیسی از جانب او آورده است ایمان آوردیم ولی آن را انکار کردید … و هر کس غیر از راه و رسم ما دینی انتخاب کند از او پذیرفته نخواهد شد.. و این گفته ی منافقان  است.

آیه هایی از سوره ی ” الصلاح “

ــ یأیها الذین ضلوا من عبادنا هل ندلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب ألیم تحابوا ولا تباغضوا وأحبوا ولا تکرهوا أعداءکم،فالمحبه سنتنا وصراطنا المستقیم..

یعنی: ای بندگان ما که گمراه شده اید آیا شما را به تجارتی که از عذاب دردناک نجات دهد راهنمائی کنیم … محبت بورزید و دشمنی نکنید … دشمنانتان را دوست بدارید و از آنان بد به دل نگیرید پس محبت سنت ما و راه راست ماست..

ــ ولا تطیعوا أمر الشیطان ولا تصدقوه إن قال لکم کلوا مما غنمتم حلالا طیبا واتقوا الله إن الله غفور رحیم

یعنی: و از دستور شیطان پیروی نکنید واو را باور نکنید که به شما گفت از غنیمتی که به دست آورده اید بخورید که حلال و طیب است و تقوا پیشه کنید که خدا بخشنده و رحیم است .

ــ کم من فئه قلیله مؤمنه غلبت فئه کثیره کافره بالمحبه والرحمه والسلام

یعنی: چه بسا گروه کمی (کوچکی) از مؤمنان که بر گروه فراوانی (بزرگی) از کافران پیروز شده است با محبت و رحمت و آشتی .

آیه هایی از سوره ی ” الطهر “

ــ و ما کان النجس و الطمث و المحیض و الغائط  و التیمم و النکاح و الهجر و الضرب و الطلاق إلا کومه رکس لفظها الشیطان بلسانکم و ما کانت من وحینا و ما أنزلنا بها من سلطان وقلتم إفکا لا تقربوا الزنا إنه کان فاحشه و ساء سبیلا..

یعنی: نجس و محیض و غائط و تیمم و زناشوئی و دوری گزیدن از همسر و زدن و طلاق چیزی نیست جز کومه ی پلیدی که شیطان آن را بر زبان شما جاری کرد و این وحی ما نبوده است و حجتی بر آن نازل نکرده ایم. این قول که به زنا نزدیک نشوید که پلیدی است و راهی نا شایست، تهمتی است که به ما بسته اید.

ــ انا انزلناه فرقاناً عربیاً و جعلناه نوراً  یهدی الضالین لیمیزوا الحق من الباطل و الایمان من الکفر لعلهم یهتدون

یعنی: ما فرقانی عربی نازل کردیم و آن را نوری قرار دادیم که گمراهان را هدایت کند تا حق را از باطل و ایمان را از کفر تشخیص دهند شاید که هدایت شوند.

آیه هایی از سوره ی ” الغرانیق “

ــ أیها الذین کفروا من عبادنا لقد ضل رائدکم وقد غوی ان هو إلا وحی إفک یوحی علمه مرید القوی

یعنی: ای بندگان ما که کفر ورزیده اید به درستی که رهبر شما گمراه شد و فریب داد. آن چیز جز یک وحی دروغین نیست که ضعیف القوی ــ یا ضعیف کننده ی نیروها ــ او را یاد داد .

ــ فرأی من مکائد الشیطان الکبری. کلما مسه طائف من الشیطان زجره صحبه فأخفی ما أبدی. وإذا خلا به قال إنی معک فقد اتخذ الشیطان ولیا من دوننا..

یعنی: پس او کیدهای بزرگ شیطان را دریافت کرد. هر بار که وسوسه ای از شیطان به وی رسید او را آگاه کرد پس آنچه اظهار کرده بود پنهان داشت و هر گاه که تنها شدند گفت من با تو هستم. پس او شیطان را به جای ما دوست خود گرفت .

آیه ای از سوره ی ” النساء “

ــ و بدأنا خلقکم بآدم واحد و حواء واحده فتوبوا عن شرک الزنا و وحدوا أنفسکم بأزواجکم.. فللزوج الذکر الواحد زوجه أنثی واحده و ما زاد عن ذلک فهو من الشیطان الرجیم… و هذا عدل الظالمین

یعنی: ما آفرینش شما را با یک آدم و یک حوا شروع کردیم پس از شرک زنا توبه کنید یک همسر داشته باشید.. برای یک مرد یک زن کافی است و بیش از آن امری است از ناحیه ی شیطان رجیم… و این عدالت ستمکاران است .

آیه ای از سوره ی ” الزنا “

ــ یا أهل السفاح من عبادنا الضالین لقد دفعتم بأنفسکم إلی الزنا بما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث ورباع أو ما ملکت أیمانکم فعارضتم سنتنا فی الإنجیل الحق بأن من نظر لأنثی بعین الشهوه فقد زنا بها فی قلبه السقیم و من أشرک بزوجه أخری فقد زنا وأوقعها فی الزنا والفجور

یعنی: ای اهل پلیدی از بندگان گمراه ما .. خود را به زنا افکنده اید با ازدواج با دو و سه و چهار زن و کنیزان و با سنت ما مخالفت ورزیدید چون در انجیل حق آمده کسی که به زنی نگاه شهوت کند در قلب بیمارش مرتکب زنا شده و کسی که زن دیگری بگیرد زنا کرده و او را به زنا وفسق وادار کرده است.

آیه ای از سوره ی ” المنافقین “

ــ و مکرتم و مکر الشیطان و الشیطان خیر الماکرین.. و طبع الشیطان علی قلوبکم و سمعکم و أبصارکم فأنتم قوم لا تفقهون

یعنی: شما مکر کردید و شیطان نیز مکر بخرج داد و البته شیطان بهترین مکر کنندگان است … و شیطان بر قلب هایتان و گوش و چشمتان مهر زد. پس شما گروهی هستید که فهم نمی کنید

آیه ای از سوره ی ” الجزیه “

ــ زعمتم بأننا قلنا قاتلوا الذین لا یدینون دین الحق من الذین أوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن ید و هم صاغرون. یا أهل الضلال من عبادنا إنما دین الحق هو دین الإنجیل والفرقان الحق من بعده فمن ابتغی غیر ذلک دینا فلن یقبل منه فقد کفر بدین الحق کفرا

یعنی: گمان کرده اید که ما گفتیم که با اهل کتاب که به دین حق در نیامده اند بجنگید تا جائی که در حال ذلت، جزیه بپردازند. ای بندگان ما بدرستی که دین حق دین انجیل و فرقان الحق است .پس هر کس غیر از آن دینی انتخاب کند از او پذیرفته نیست و به دین حق کفر ورزیده است.

مشاهده می کنید که آیات آورده شده دقیقا از ادبیات قرآن اخذ شده است و هیچ یک قابل قبول نمی باشد. اگر فردی واقعا می خواهد با قرآن مبارزه کند باید با ادبیاتی غیر از ادبیات قرآن متنی بنویسد که بتواند هم سنگ با قرآن باشد.

نکته ۱۹۲ : در نکته ی قبلی گفتیم که برخی از مفسرین واژه ی شهداء را به معنای یاور گرفته اند. و اما برخی دیگر از مفسرین این واژه را به همان معنای شاهد یعنی کسی که به چیزی شهادت می دهد گرفته اند و آیه را این چنین معنا کرده اند که :

اگر در قرآن شک دارید سوره ای ماننده قرآن بیاورید و برای قضاوت ، هر شاهدی که می خواهید بیاورید تا شهادت دهد که آیا سوره ای که آورده اید مثل قرآن هست یا نه؟

نکته ۱۹۳ : اینکه می گوید شاهدین ، غیر خدا باشند به این علت است که می خواهد تأکید کند که شاهدین از خودتان باشند تا نگویید شاهد تقلب کرده است و به نفع قرآن قضاوت کرده است. در واقع آیه می گوید شاهد را خودتان انتخاب کنید تا این حرف منتفی شود که کسی بگوید شاهدها به نفع قرآن شهادت داده اند.

وقتی شاهد از طرف خود شک کنندگان در قرآن باشد دیگر بهانه ها از بین می رود همچنانکه در داستان یوسف و زلیخا قرآن می گوید : وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا یعنى شاهدى از اهل زلیخا شهادت داد.

به هر حال اگر شاهد از جانب یکی از دو طرف دعوا آورده شود دیگر بهانه ها برای آن طرف تمام است.

نکته ۱۹۴ : ممکن است کسی سوال کند که اگر شاهدین واقعا قضاوت کردند که سوره ای که فلان شخص آورده مثل قرآن است آیا مسلمانان قبول می کنند؟ اصلا تحدی به آوردن مثل قرآن آیا صحیح است؟ راجع به هر کتاب دیگری نیز می توان چنین تحدی کرد. هر نویسنده ای ممکن است بگوید اگر راست می گویید مثل کتاب مرا بیاورید ولی از کتاب من کپی برداری نکنید.

در اینجا اگر کسی از آن کتاب استفاده کند نویسنده می گوید از کتاب من کپی برداری کردی و اگر کتابی بیاورد که با کتاب آن نویسنده متفاوت باشد حتما مثلیت معنا پیدا نمی کند.

پس مراد از تحدی قرآن چیست؟ آیا این تحدی ، عقلانی است؟

بد نیست که در همینجا به مقاله ای که در رد اعجاز قرآن نوشته شده است اشاره کنیم تا بحث بهتر پیش رود :

نگاهی نقادانه به تحدی قرآن

قرآن برای اثبات آسمانی بودن خود (و در نتیجه: نبوت محمد) تحدی (دعوت به رقابت در همانند‌آوری) کرده است. آیه ۸۸ سوره اسری می‌گوید:

[ای پیامبر به مردم] بگو اگر جن و انس دست به دست هم دهند تا «مثل» قرآن را بیاورند، هرگز نمی‌توانند از عهده این کار برآیند، هر چند همه به همدیگر کمک کنند.

آیات ۱۳ و ۱۴ سوره هود به رقیب تخفیف می‌دهند:

به آنان که می‌گویند [پیامبر آیات قرآن را] از خود می‌بافد و به دروغ به خدا نسبتش می‌دهد بگو: اگر راست می‌گویید، جز خدا هر که را که می‌توانید به یاری بطلبید و ده سوره «مثل» آن بیاورید؛ پس اگر شما را اجابت نکردند (اگر از عهده این کار برنیامدند)، بدانید که قرآن به علم خدا نازل شده است و نیز هیچ خدایی جز او نیست. آیا تسلیم نمی‌شوید [و یا: اسلام نمی‌آورید]؟

و اما آیات ۲۳ و ۲۴ سوره بقره در این مورد حرف آخر را می‌زنند:

و اگر در آنچه بر بنده خویش نازل کرده‌ایم شک دارید، سوره‌ای «مثل» آن بیاورید و جز خدا همه حاضرانتان را فرا خوانید اگر راست می‌گویید؛ و هرگاه چنین نکردید ـ که هرگز نتوانید کرد ـ پس بترسید از آتشی که برای کافران مهیا شده و هیزم آن مردمان و سنگ‌ها هستند.

در مورد آیات فوق نکات زیر قابل تأمل است:

۱. در همه این آیات از مخالفان خواسته شده است تا متنی «مثل» قرآن بیاورند، اما معنای دقیق واژه «مثل» در این تحدی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چیست، بنابراین دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معیار و میزان داوری آن مشخص نیست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زیبا و فصیح و بلیغ و با مضامین عالی اخلاقی، اجتماعی و … بیاورند، پیروان قرآن به‌راحتی می‌گویند هیچکدام از این متن‌ها «مثل» قرآن نیستند. اما اگر از آنها سؤال شود که به چه دلیل و با کدام معیار و میزانی چنین حکمی صادر می‌کنید، خواهید دید که پاسخ دقیق و محکم و واحدی برای این سؤال وجود ندارد.

شاید توضیح دقیق‌تر این مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آیات تحدی این است که هیچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بیاورد که به لحاظ زیبایی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نیست چنین تفسیری از آیات تحدی با کدام دلیل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آیات تحدی در این مورد سکوت کرده‌اند و در آیات دیگر قرآن نیز هیچ نشانه و اشاره‌ای در این مورد وجود ندارد. ثانیاً اوصاف مذکور (زیبایی، فصاحت، بلاغت و عمق معانی) هیچکدام معیارهای دقیق و قابل اندازه‌گیری ندارند تا با آنها بتوان معلوم کرد که به عنوان مثال اشعار ابن‌فارض (از جهات یاد شده) مثل اشعار دعبل خزایی هست یا نه، و اگر این دو مثل هم نیستند، کدام یک برتر از دیگری است. قضاوت در چنین مواردی بستگی به سلیقه‌ها، ذوقیات، روحیات و پیش‌فرض‌ها و پیش‌زمینه‌های فکری، تربیتی، اخلاقی، روحی و روانی انسان‌ها دارد و چون این امور در انسانها یکسان نیستند، قضاوت‌ها نیز متفاوت از آب در می‌آید. اشتباه نشود. منظور من این نیست که فصاحت و بلاغت هیچ ضابطه و قاعده و قانونی ندارد. میگویم: این قواعد، خصوصاً در هنگام مقایسه شاهکارهای ادبی نمی‌توانند نقش خط‌کش و ترازو را بازی کنند و میزان زیبایی و فصاحت و بلاغت یک متن را به گونه‌ای دقیق نشان دهند. بسیاری از انسان‌های معمولی توانسته‌اند و می‌توانند با رعایت همین قواعد، متن‌هایی زیبا، فصیح، بلیغ و مشتمل بر مطالب عمیق اخلاقی، عرفانی و … خلق کنند (همانطور که کرده‌اند و نمونه‌های آن فراوان است). اما سخن من این است که هیچ‌گاه نمی‌توانیم بطور محکم و قاطع (درست همانگونه که وزن یا ابعاد دو جسم را با خط‌کش و ترازو اندازه گرفته و مقایسه می‌کنیم) معلوم کنیم که آیا این متن‌ها مثل قرآن (و یا برتر از آن) هستند یا نه. بنابراین در تحدی قرآن معیار و میزان داوری معلوم نیست و این اشکال بزرگی است که پاسخ می‌طلبد.

خوب است به یک نمونه از مواردی که مخالفان برای پاسخ به تحدی قرآن اقدام به ساختن سوره‌هایی مثل سوره‌های قرآن کرده‌اند اشاره کنیم و پاسخ مسلمانان را نیز بشنویم: یکی از نویسندگان مسیحی که مدعی معارضه با قرآن است، در مقابل سوره حمد با اقتباسی که از خود سوره داشته است سوره خودساخته‌ای عرضه نموده است:

الحمدللرحمن، رب الاکوان، الملک الدیان. لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الایمان.

و در مقابله با سوره کوثر گفته است: انا اعطیناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، ولا تعمتد قول ساحر! این فرد با تقلید کامل از نظم و ترکیب آیات قرآنی و تغییر برخی از الفاظ آن به مردم چنین تلقین می‌کند که با قرآن معارضه نموده است. همین بافته‌هایش را نیز از مسیلمه کذاب به سرقت برده است. مسیلمه در برابر سوره کوثر گفته بود: انا اعطیناک الجماهر، فصل لربک و هاجر، ان مبغضک رجل کافر . (۱)

مبهم بودن معنای «مثل» در آیات تحدی و عدم وجود معیاری معلوم و مشخص برای داوری پیرامون سوره‌هایی که مخالفان برای معارضه با قرآن ارائه داده‌اند، در اینجا آشکار می‌شود. یک مسیحی سوره‌ای شبیه سوره کوثر در قرآن ساخته که البته شبیه آن چیزی درآمده که مسیلمه در گذشته ارائه داده است، ولی هیچکدام از این دو مورد قبول واقع نمی‌شوند، به این دلیل که «با تقلید کامل از نظم و ترکیب آیات قرآنی و تغییر برخی از الفاظ آن» ساخته شده‌اند؟! به عبارت دیگر، آقایان از مخالفان می‌خواهند سوره‌ای مثل قرآن بسازند، اما الفاظ و عبارات و نظم و ترکیب آن «مثل قرآن» نباشد، چرا که اگر چنین باشد این کار تقلید از قرآن تلقی می‌شود و در آزمون تحدی تغلب به حساب می‌آید؟! اما سوال این است که چگونه می‌توان متنی نوشت که الفاظ و عبارات و نظم و ترکیب آن متفاوت با قرآن باشد (تا تقلید و تغلب محسوب نشود) و در عین حال «مثل قرآن» هم باشد؟ به عنوان مثال چگونه می‌توان آیه‌ای «مثل» آیه «الحمد لله رب العالمین» ساخت که همه کلمات و عبارات و همچنین لحن و نظم و ترکیب کلمات و عبارات آن با آیه مذکور متفاوت ولی در عین حال «مثل» آن هم باشد؟ آیا این تناقض نیست؟ آیا این سخن مانند آن نمی‌ماند که بگویم: متنی «مثل قرآن» بنویسید که «مثل قرآن» نباشد؟ با شرایطی که در اینجا آمده است، هیچ‌کس نمی‌تواند «مثل» هیچ متن دیگری را بیاورد و این دیگر منحصر به قرآن نمی‌شود. شما این شعر حافظ را در نظر بگیرید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
حال آیا می‌توان یک بیت شعر سرود که الفاظ و عبارات و نظم و ترکیب کلمات و وزن شعری آن همگی کاملاً متفاوت با این شعر باشد (تا تغلب و تقلید محسوب نشود) ولی در عین حال «مثل این شعر» هم باشد؟

۲. فرض کنید یک مسیحی عرب‌زبان در پاسخ به تحدی قرآن متنی زیبا، بلیغ، فصیح و حاوی مضامین عالی اخلاقی و عرفانی ارائه می‌دهد و مدعی می‌شود که این متن، حتی از قرآن هم بهتر است، اکنون داوری در این مورد را به عهده چه کسی باید گذاشت؟ پیداست که داور نباید از میان طرفین دعوا باشد. بنابراین دو حالت می‌ماند: یا باید یکی از پیروان ادیان دیگر (مثلاً: یک یهودی) دراین مورد داوری کند و یا شخصی بی‌دین و لائیک. اما اولاً این دو نیز هیچکدام نمی‌توانند بی‌طرفانه قضاوت کنند، زیرا هر دو به دلیلی با قرآن مخالفند و آن را ساخته دست بشر می‌دانند و ثانیاً افراد منصف و بی‌غرض هم، ممکن است قضاوت‌های مختلف داشته باشند و این نکته‌ای فوق‌العاده مهم و قابل‌تأمل است. اگر پذیرفته باشیم که افراد مختلف، قضاوت‌های مختلف دارند، آنگاه این سؤال پیش می‌آید که قضاوت کدامیک از آنها حجت است و به چه دلیل؟ و آیا هنگامی که کار داوری به اختلاف نظر و مشاجرات و مباحثات داغ می‌کشد، می‌توان انتظار نتیجه‌ای قطعی را داشت، بگونه‌ای که همه را قانع و راضی کند؟ تقریباً در تمام کتب کلامی و تفسیری مسلمانان گفته می‌شود که:

شهادت ادیبان بزرگ عرب از صدر اسلام تا کنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترین دلیل خدایِی بودن قرآن از این جهت است (۲)

اما با تأمل در نکاتی که آمد، سستی این استدلال آشکار می‌شود. «ادیبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاکنون» به دو دسته تقسیم می‌شوند: مسلمان و غیرمسلمان! شهادت مسلمانان در چنین جایی البته چیزی را اثبات نمی‌کند، اما برای پی بردن به نظرات ادیبان غیرمسلمان (چه در قرن‌های گذشته و چه در زمان حاضر) بهترین و منطقی‌ترین راه، رجوع مستقیم به آثار مکتوب و رسمی خود آنان است، نه اعتماد به منابع تاریخی، کلامی و تفسیری مسلمانان و یا نقل‌قول‌های عالمان و مفسران مسلمان. اگر با این روش در این مورد تحقیق شود، آنگاه معلوم می‌گردد که چه تعداد از این ادیبان و تا چه مقدار برای متن قرآن ارزش ادبی قائلند و چند نفر در میان آنها پیدا می‌شوند که فصاحت و بلاغت قرآن را در حد اعجاز و فوق توان بشر بدانند. تحقیق در این مورد را به عهده خواننده اندیشمند و جستجوگر می‌گذارم.

از اینها گذشته، حتی اگر بپذیریم که فصاحت و بلاغت قرآن به گونه‌ای است که بشر توان آوردن متنی مثل آن را ندارد، باز هم الهی بودن قرآن اثبات نمی‌شود، زیرا غیربشری بودن مساوی با الهی بودن نیست. ممکن است مخالفان قرآن غیربشری بودن آن را بپذیرند، اما منشاء این کتاب را القائات شیطانی بدانند نه الهامات الهی. برای رفع این احتمال و اثبات الهی بودن منشاء قرآن باید اولاً به محتوای آن پرداخت و ثانیاً خصوصیتی را در آن نشان داد که الهی بودن آن را اثبات می‌کند. آن خصوصیت کدام است و چگونه الهی بودن قرآن را اثبات می‌کند؟ در متون کلامی و تفسیری مسلمانان با یک ادعای دیگر نیز مواجه می‌شویم و آن اینکه: نمونه‌هایی که مخالفان اسلام در پاسخ به تحدی قرآن ارائه داده‌اند:

به قدری از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارند که هر فرد آشنا به ادبیات عرب را به غیر قابل قیاس بودن آنها با آیات قرآن متفطن می سازد (۳)

شاید بعضی از این نمونه‌ها چنین باشند، اما آیا همه متن‌هایی که مخالفان (از صدر اسلام تا کنون) در پاسخ به تحدی قرآن و برای رقابت با آن ساخته‌اند، واقعاً اینگونه‌اند؟ بسیاری از دانشمندان و ادیبان عرب و مخالف اسلام (اعم از مسیحی، یهودی و یا ملحد) چنین نظری ندارند. لابد هیچ‌کدام از آنها با زبان و ادبیات عرب آشنایی ندارند!؟ چرا که اگر آشنایی داشته باشند، باید بفهمند که این نمونه‌ها هیچکدام قابل قیاس با قرآن نیستند و توان رقابت با آن را ندارند!! شاید هم همه آنها بی‌انصاف و مغرض هستند!! و با آنکه این «حقیقت آشکار»! را بوضوح می‌بینند، به خاطر دنیاپرستی و هوای نفس، آن را انکار می‌کنند!؟ به هر حال تقلید در مسائل اعتقادی خلاف عقل و وجدان است و هر کس خود باید با تحقیق و کاوش و تأمل در نمونه‌هایی که مخالفان ارائه داده‌اند، در مورد وزن و ارزش ادبی آنها و عمق و استحکام محتوایشان قضاوت کند و توان آنها در رقابت با قرآن را بسنجد.

۳. فرض کنیم برای قضاوت در مورد اینکه آیا نمونه‌های ارائه شده توسط مخالفان ، مثل قرآن هست یا نه، معیارهای دقیق، عینی و قابل اندازه‌گیری وجود داشته و قضاوت واقع‌بینانه و قاطع در این مورد امکان‌پذیر باشد. مسلمانان برای اینکه نشان دهند متن‌های ارائه شده توسط مخالفان «مثل» قرآن نیست و در فصاحت و بلاغت و عمق و استحکام معانی به پای قرآن نمی‌رسد، می‌بایستی آن نمونه‌ها را نقد کنند و نقاط ضعف آنها را نشان دهند. اما نکته بسیار مهم در اینجا این است که حتی اگر نقدهای مسلمانان به این متن‌ها درست بوده و مورد قبول واقع شوند، رقیب به معنای واقعی شکست نخورده و می‌تواند با رفع اشکالات (مطابق نظر مسلمانان) به متن‌های دیگری برسد که دیگر جای چون و چرا نداشته باشند. در این صورت متن‌هایی بدست می‌آید که بنا به فرض «مثل» قرآن است و تحدی قرآن با شکست مواجه می‌شود. به عنوان مثال فرض کنید یکی از مخالفان متنی را در رقابت با قرآن خلق می‌کند. آنگاه علمای اسلام برای اینکه نشان دهند این متن مثل قرآن نیست و توان رقابت با آن را ندارد، به نقد و بررسی آن می‌پردازند و می‌گویند :

الف) در فلان قسمت از متن، فلان اشکال دستور زبانی وجود دارد.
ب) در فلان قسمت دیگر، فلان قاعده فصاحت یا بلاغت رعایت نشده است.
ج) در فلان قسمت، مطلبی آمده که به لحاظ علمی یا عقلی نادرست است.
د) فلان جمله متن با فلان جمله دیگرش در تناقض است.
ه) فلان تشبیه که در متن آمده، نادرست و یا نارسا است.
و) فلان قسمت متن، نامفهوم و یا دچار ابهام است.

بسیار خوب، فرض کنیم همه این ایرادات و اشکالات وارد باشند. اما مسلم است که همه آنها قابل اصلاح‌اند و پس از اصلاح این موارد (خصوصاً طبق نظر مسلمانان) دیگر بهانه‌ای برای رد این متن باقی نمی‌ماند و این یعنی پایان ماجرا. مگر اینکه پس از اصلاح همه این موارد، و عدم وجود هرگونه اشکال ادبی، علمی، عقلی و… در متن، ادعا شود که این متن از نظر زیبائی و جذابیت به پای قرآن نمی‌رسد. اما زیبائی و جذابیت (حتی به اعتراف خود مسلمانان) هیچ قاعده و معیار دقیق و مشخصی ندارد و مفهومی کاملاً ذهنی و نسبی است. بنابراین چنین اشکالی فقط نوعی بهانه‌جویی محسوب می‌شود.

۴. آیا (از نظر قرآن و یا پیروان آن) بشر عادی می‌تواند «آیه»‌ای مثل آیات قرآن بسازد؟ اگر پاسخ مثبت است، در این صورت باید اعتراف کرد که ساختن سوره‌ای مثل قرآن هم از عهده بشر برمی‌آید (زیرا هر سوره از چند آیه ساخته شده است). و این، معجزه بودن قرآن را نقض می‌کند و برخلاف مضمون آیات تحدی است. اما اگر پاسخ سؤال مذکور منفی است، این سؤال مطرح می‌شود که چرا خدا نگفته است: اگر می‌توانید، یک «آیه» مثل قرآن بیاورید؟ توجه کنید که اگر ما معتقد باشیم فردی نمی‌تواند وزنه ده کیلویی را بلند کند، برای متذکر شدن او نسبت به ضعفی که دارد، نباید به او بگوییم که اگر راست می‌گویی، فلان وزنه یکصد کیلویی را بلند کن! همینطور اگر بر این باور باشیم که شخصی نمی‌تواند حتی یک بیت شعر با وزن و قافیه بگوید، نباید به او بگوییم که اگر راست می‌گویی یک غزل دوازده بیتی بگو!

۵. دعوت قرآن به چنین رقابتی غیرمنطقی است، زیرا نتیجه آن هیچ‌گاه بطور قطع و یقین معلوم نمی‌شود. فرض کنید که ما در زمان پیامبر اسلام زندگی می‌کنیم و به نبوت او و آسمانی بودن آیات قرآن شک داریم و به همین دلیل مخاطب آیات تحدی قرار گرفته‌ایم. سپس برای نقض مدعای قرآن و پیامبر، همه تلاش خود را بکار می‌بندیم، اما نمی‌توانیم سوره‌ای مثل قرآن بیاوریم. حال آیا عجز ما از ساختن سوره‌ای مثل قرآن، منطقاً آسمانی بودن این کتاب را اثبات می‌کند؟ پاسخ منفی است، به دو دلیل:

الف. درست است که ما نتوانسته‌ایم از عهده این کار برآییم، اما همواره ممکن است افراد دیگری در جاهای دیگر جهان باشند که بتوانند سوره‌ای حتی بهتر از قرآن بیاورند. در هیچ مقطع زمانی، نمی‌توان اثبات کرد که در سراسر کره زمین و از میان صدها میلیون عرب و غیرعرب، احدالناسی پیدا نمی‌شود که بتواند سوره‌ای مثل قرآن بیاورد. دقت کنید که قرآن می‌گوید: اگر جن و انس دست به دست هم دهند، نمی‌توانند سوره‌ای مثل قرآن بیاورند؛ و از مخالفان می‌خواهد که اگر باور نمی‌کنند، این مدعا را عملاً بیازمایند. اما نکته مهم این است که چنین مدعایی قابل آزمون نیست تا نتیجه آن معلوم شود. یعنی نمی‌توان توانایی همه آدمیان و جنیان در آوردن سوره‌ای مثل قرآن را مورد آزمایش قرار داد.
ب. ممکن است در دوره‌ای خاص ـ مثلاً زمان پیامبر و یا حتی عصر حاضر ـ کسی نتواند سوره‌ای مثل قرآن بیاورد، اما احتمال تحقق این امر در آینده‌ای نزدیک یا دور منتفی نیست. حتی ممکن است فردی خاص ـ که قصد پاسخ دادن به تحدی قرآن را دارد ـ اکنون از ساختن متنی مانند قرآن عاجز باشد، اما همین فرد، سالها بعد از عهده این کار برآید. بنابراین، تقاضای قرآن از مخالفان (که اگر نتوانستید سوره‌ای مثل قرآن بیاورید، باید تسلیم شوید و ایمان بیاورید) بی‌نهایت غیرمنطقی است. برای اثبات معجزه بودن قرآن، حداقل باید به نحوی اثبات شود که هیچ انسانی در هیچ عصری نتوانسته و نخواهد توانست سوره‌ای مثل قرآن بیاورد. در حالی که چنین مدعایی نه تنها قابل اثبات نیست، بلکه از دیدگاه بسیاری از مخالفان موارد نقض فراوانی دارد. با روشی که قرآن برای اثبات معجزه بودن خود در پیش گرفته است، بسیاری از اندیشمندان، هنرمندان، شاعران، مخترعان و… می‌توانند ادعای پیامبری کرده و آثار خود را معجزه بنامند! مثلاً لئوناردو داوینچی با خلق اثر شاهکار «مونالیزا» می‌تواند ادعا کند که این نقاشی با هدایت و کمک فرشتگان آسمانی خلق شده و بشر از آوردن نمونه‌ای مثل آن عاجز است. آنگاه برای اثبات مدعای خود به مردم بگوید که: اگر در سخنان من شک دارید، تابلویی مثل آن بکشید و اگر نتوانستید، پس به ارتباط من با عالم غیب، و آسمانی بودن این اثر ایمان بیاورید! به همین ترتیب اگر مولوی و حافظ نیز مدعی شده باشند که اشعارشان وحی الهی است، بایستی بپذیریم! زیرا تاکنون نه مانند مثنوی مولوی آمده و نه غزلیات حافظ رقیبی پیدا کرده است. اینها البته از باب جدل است و در حقیقت برای هیچ اثر هنری و یا متن ادبی، هیچگاه مثل و مانندی ظهور نخواهد یافت. در عالم ذوق و هنر و ادبیات، هر حادثه‌ای فقط یک بار اتفاق می‌افتد، حتی قرآن. اما این، نشان‌دهنده آسمانی بودن آن نیست. بلکه به این دلیل است که «مثل» و «مانند» در این عرصه‌ها بی‌معیار و لذا بی‌معنی و بی‌مصداق است.

۶. به عقیده مسلمانان آشنایی وسیع و عمیق با زبان و ادبیات عرب، بعلاوه «کمی‌ انصاف» و «اندکی تعمق»، شرایط لازم و البته کافی برای اعتراف به معجزه بودن متن قرآن است. اما واقعیت این است که در سراسر جهان میلیون‌ها انسان با شرایط فوق وجود دارند که نه تنها قرآن را ساخته دست بشر می‌دانند، بلکه معتقدند که از نظر ادبی ضعفهای فراوانی دارد و محتوای آن در بسیاری از موارد با قواعد عقلی و قوانین علمی و اصول اخلاقی ناسازگار است . (۴) در بین اعراب، صدها هزار تحصیلکرده، روشنفکر و دانشمند غیرمسلمان وجود دارند که هم با زبان عربی و ظرایف آن آشنا هستند و هم انصاف و صداقت دارند، اما متن قرآن را معجزه نمی‌دانند. آیا می‌توان همه آنها را به غرض‌ورزی، عدم صداقت و یا بی‌سوادی و ناآشنا بودن به زبان عربی متهم کرد؟

۷. در آیات مذکور نه تنها اعراب، بلکه همه مردم جهان دعوت به رقابت شده‌اند. به عبارت دیگر از آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، ژاپنی‌ها، چینی‌ها، ترک‌ها و کردها و … نیز خواسته شده است تا در صورت عدم یقین به آسمانی بودن قرآن، متنی مثل آن بیاورند و اگر نتوانستند چنین کنند، تسلیم شوند و حقانیت قرآن و نبوت پیامبر اسلام را بپذیرند. اما آیا چنین درخواستی، نامعقول نیست؟ تصور کنید فردی در عربستان ادعای پیامبری کرده و کتابی به زبان عربی آورده و اصرار می‌کند که محتوای آن وحی الهی است. آنگاه برای اثبات آسمانی بودن کتابش از مردم ژاپن _ که ممکن است حتی یک کلمه عربی ندانند _ می‌خواهد یا متنی مثل آن بیاورند و یا آسمانی بودن آن را بپذیرند. به عبارت دیگر، او می‌خواهد عجز ژاپنی‌ها از نوشتن کتابی مثل قرآن را دلیل حقانیت نبوت خود و آسمانی بودن کتابش قلمداد کند؟! به راستی آیا لحظه‌ای اندیشده‌اید که چگونه می‌توان تحدی قرآن در برابر مردم غیرعرب (مانند ژاپنی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، هندی‌ها، روس‌ها، آمریکایی‌ها و …) را به گونه‌ای معقول معنا کرد؟ ممکن است بگویید، همان فرد ژاپنی وقتی می‌بیند که حتی اعراب نتوانسته‌اند متنی مثل قرآن بیاورند، می‌فهمد که دیگران نیز هرگز نمی‌توانند چنین کاری کنند. اما مشکل اینجاست که فردی که خود از زبان عربی هیچ نمی‌‌داند، چگونه می‌تواند بفهمد که اعراب از آوردن متنی مثل قرآن عاجز شده‌اند یا نه؟ باز ممکن است بگویید که این افراد می‌توانند به متخصصان فن (آشنایان به زبان و ادبیات عربی) رجوع کنند تا دریابند که تاکنون کسی نتوانسته متنی مثل قرآن بیاورد و از این طریق پی به اعجاز قرآن و نبوت پیامبر اسلام ببرند و مسلمان شوند! اما این پاسخ سه اشکال عمده دارد:

الف) اگر قبول داریم که اصول دین تحقیقی است، دیگر نمی‌توانیم برای تشخیص حقانیت و صدق مدعای یک مدعی نبوت به متخصص رجوع کنیم. دوراهی انتخاب یا عدم انتخاب یک دین، دوراهی بسیار حساس و سرنوشت‌سازی است که یک طرف آن سعادت ابدی و طرف دیگر آن بدبختی و شقاوت ابدی است. در چنین دوراهی وحشتناکی چگونه می‌توان به متخصص رجوع و از او تقلید کرد؟ فردی که می‌خواهد دینی را انتخاب کند، چگونه می‌تواند به یک متخصص رجوع کند و به او بگوید: فلانی، تو که متخصص هستی یک دین درست و خوب برای من انتخاب کن چون من خودم عامی هستم و نمی‌دانم از بین این همه دین‌های متفاوت کدامشان درست‌تر و خوب‌تر است!؟ فراموش نکنیم که انتخاب یک دین از میان ادیان دیگر، مانند انتخاب یک هندوانه از میان هندوانه‌های دیگر نیست تا بتوانیم کار را به یک متخصص بسپاریم و به او بگوییم یکی از بهترین‌ها و شیرین‌ترین‌هایش را برایم انتخاب کن!

ب) فرض کنیم رجوع به متخصص در این مرحله جایز باشد. اما مشکل اینجاست که متخصصان مختلف در این زمینه نظریات متفاوت و متناقض دارند. متخصصان زیادی وجود دارند که قرآن را معجزه نمی‌دانند و معتقدند که تاکنون افراد زیادی توانسته‌اند متن‌هایی مثل قرآن و حتی بهتر از آن بیاورند و البته متخصصان زیادی هم عکس‌این نظر را دارند. حالا یک فرد ژاپنی یا چینی اگر بخواهد برای کشف حقیقت به متخصص رجوع کند، به کدام یک از این دو گروه مراجعه کند؟!

ج) اصولا چرا باید معجزه به گونه‌ای باشد که فقط عده‌ای متخصص بتوانند به معجزه بودن آن پی ببرند و توده مردم مجبور شوند به آنها رجوع کنند؟!

۸. و اما بزرگترین خطای محمد (قرآن) این است که به علت‌ها و انگیزه‌های شک مخالفان به قرآن توجهی نکرده است. اکثر مخالفان قرآن به دلیل وجود اشکالات عقلی، علمی، اخلاقی، ادبی و … در قرآن، آسمانی بودن آن را انکار می‌کنند (نه به خاطر اینکه فکر می‌کنند توان آوردن مثل آن را دارند). کاری به وارد بودن یا نبودن اشکالات و انتقادهای آنها نداریم، اما در برابر چنین افرادی، آیا خنده‌دار نیست که به جای پاسخ منطقی به اشکالات و شبهاتشان، از آنها بخواهیم متنی مثل قرآن بیاورند؟ مخالفان قرآن معتقدند که در این کتاب ده‌ها مورد تناقض‌گویی شده، مطالب خلاف واقع آمده و حجم عظیمی از آن شامل دستورات ضداخلاقی، سخنان بیهوده، جملات ناقص و نامفهوم، استدلال‌های ضعیف و… است و همین، مانع ایمان آوردن آنها می‌شود (از نقاط تاریک زندگی محمد که آن نیز بسیاری از محققان را به شک و تردید انداخته است می‌گذرم). آنها می‌گویند: گیریم که ما نتوانستیم متنی مثل قرآن بیاوریم، آیا باید چشم خود را برروی صدها اشکال و عیب و ایراد که در قرآن وجود دارد ببندیم و همه آنها را نادیده بگیریم و فقط به این دلیل که نمی‌توانیم متنی مثل آن بیاوریم، به آسمانی بودن آن اعتراف کنیم؟ شما پاسخ صدها سؤال و انتقاد ما را بدهید، آنگاه ما حتی اگر بتوانیم متنی مثل قرآن بیاوریم، باز هم به آسمانی بودن آن ایمان می‌آوریم، چه رسد به اینکه از عهده این کار برنیاییم! به عبارت دقیق‌تر، آنچه آتش شک و تردید نسبت به قرآن را در دل مخالفان و شکاکان شعله‌ور می‌کند، این نیست که آنها گمان می‌کنند می‌توانند متنی مثل آن بیاورند (اگر چنین بود، تحدی قرآن در برابر این افراد تاحدودی معنای معقولی پیدا می‌کرد). ریشه شک و تردید آنها، ارزش اخلاقی و معرفتی محتوای قرآن است که (از نگاه آنها) در آزمون نقد، نمره زیر ۱۰ می‌گیرد. بنابراین تحدی قرآن در برابر چنین افرادی فوق‌العاده بی‌معناست.

مجموع مطالبی که گفته شد، ارزش منطقی و علمی مدعای مسلمانان مبنی بر اینکه :

از هزار و چهارصد سال پیش تاکنون هیچکس نتوانسته متنی مانند قرآن بیاورد و همین، نشان‌دهنده آسمانی بودن این کتاب است. (۵)

معلوم می‌شود. هر مسلمانی که چنین سخنی می‌گوید، باید به این پرسش‌ها پاسخ دهد:

۱. منظور شما از متنی که «مثل» قرآن باشد، چیست؟ و با کدام معیار و میزان روشن، مشخص و قطعی می‌توان حکم کرد که متن ارائه شده توسط مخالفان، «مثل» قرآن هست یا نیست؟

۲. با فرض وجود معیاری مشخص و روشن، شما از کجا می‌دانید که تاکنون هیچ بشری در هیچ کجای کره زمین نتوانسته است متنی مثل قرآن بیاورد؟ آیا در این مورد تحقیق کافی کرده‌اید؟ و اصلاً آیا چنین موضوعی قابل تحقیق هست؟ اتفاقاً از صدر اسلام تاکنون هزاران مخالف مسیحی، یهودی، هندو، لائیک و… برای پاسخ به تحدی قرآن، سوره‌هایی ساخته و مدعی شده‌اند که این سوره‌ها «مثل» قرآن و در مواردی «بهتر» از آن است . (۶) آیا واقعاً همه این نمونه‌ها را دیده و توانسته‌اید با معیارهای محکم، قطعی و مشخص، «ناهمانندی» آنها با قرآن را نشان دهید؟

۳. گیریم که تاکنون هیچکس نتوانسته باشد متنی مانند قرآن بیاورد. از این مدعا چگونه می‌توان معجزه بودن قرآن را نتیجه گرفت در حالی که هنوز احتمال تحقق این امر در آینده وجود دارد؟

۴. حتی فرض کنیم تا روز قیامت هم کسی نتواند متنی مثل قرآن بیاورد، به لحاظ منطقی تنها نتیجه‌ای که در آن روز (یعنی روز قیامت) از این ماجرا می‌توان گرفت این است که: محمد هزاران سال پیش کتابی آورد که هیچ بشری نتوانست نظیر آن را بیاورد، همین و بس! یعنی باز هم وحیانی بودن قرآن اثبات نمی‌شود. زیرا از نظر عقلی محال نیست که یک انسان باهوش، با اتکاء‌ به استعداد و نبوغ ذاتی و ذوق هنری و ادبی خود، اثری علمی، هنری، ادبی یا… به یادگار بگذارد که تا روز قیامت هم کسی نتواند «مثل» یا «بهتر» از آن را بیاورد، و چون چنین فرض و احتمالی کاملاً معقول است، تحدی قرآن اندکی نامعقول جلوه می‌نماید. زیرا در این تحدی حتی شکست قطعی رقیبان هم چیزی را ثابت نمی‌کند! اگر مسلمانان این نکته مهم را نمی‌پذیرند؛ باید نظر مخالف خود را با استدلالی محکم ارائه و نشان دهند که از دو مقدمه: الف. قرآن تحدی کرده است و ب. هیچکس نتوانسته است (و نمی‌تواند) سوره‌ای مثل قرآن بسازد، چگونه و طبق کدام قواعد منطقی می‌توان نتیجه گرفت که قرآن کلام خداست؟

تا اینجا معلوم شد که تحدی قرآن، بیش از آنکه اعجاز قرآن را اثبات کند، بر شک و تردید نکته‌سنجان نسبت به اعتبار و اصالت این کتاب می‌افزاید. عده‌ای از عالمان اسلام سعی‌ کرده‌اند تا به تحدی قرآن شکلی برهانی بدهند. حاصل تلاش آنان اقامه برهانی است با سه مقدمه زیر:

۱. پیامبر اسلام، قرآن را به عنوان یک امر خارق العاده که فقط با امداد ویژه الهی تحقق می‌یابد و دلیل صحت ادعای پیامبری اوست، مطرح کرده است (آیات تحدی نیز بیانگر همین موضوع هستند.)

۲. مخاطبان پیامبرـ که بنا به علل و دلایل مختلفی بیشترین انگیزه را برای پاسخ گویی به تحدی قرآن داشته‌اند ـ مسئله را جدی گرفته و در صدد بررسی قرآن و همانند آوری آن برآمده و در این راه تلاش جدی و فراوانی کرده‌اند.

۳. کتاب‌های تاریخ و علوم قرآن، افراد متعددی را ذکر می‌کنند که در صدد همانند آوری قرآن برآمده و خود با بررسی قرآن به عجز خویش پی برده‌اند و یا به آوردن چیزی شبیه قرآن دست یازیده، ولی نمونه‌هایی را ارائه داده‌اند که موجبات رسوایی خویش را فراهم آورده و عدم توانایی بشر در همانند آوری را به اثبات رسانده‌اند. و اگر نمونه‌های دیگری وجود داشت،… حتماً آن نمونه ها به صورت برجسته در تاریخ ثبت می‌شد و هم اکنون در دسترس ما قرار می‌گرفت. (۷)

در مقدمات اول و دوم این برهان البته جای شک و تردیدی نیست، همه سخن در مقدمه سوم است که خود شامل سه مدعای مشکوک و سؤال‌برانگیز می‌باشد؛ اول آنکه: از صدر اسلام تا کنون، هر کس در هر کجای دنیا که برای پاسخ‌گویی به تحدی قرآن اقدام کرده، یا به عجز خود پی برده و عقب نشینی کرده، یا اینکه با آوردن نمونه‌هایی ضعیف و غیر قابل قیاس با قرآن، به جای اینکه از میدان رقابت سر بلند بیرون بیاید، رسوا و سرافکنده شده است، دوم اینکه: همه نمونه‌هایی که در هزار و چهار صد سال گذشته از طرف مخالفان قرآن ارائه شده، در کتب تاریخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی ـ که عالمان اسلام نوشته‌اند ـ مورد نقد و بررسی دقیق و علمی قرار گرفته و «ضعیف بودن» و «غیر قابل قیاس بودن آنها با قرآن» به گونه‌ای محکم و قطعی به اثبات رسیده است، و سوم آنکه با توجه به دو مدعای پیشین، عدم توانایی بشر در آوردن متنی مثل قرآن به اثبات می‌رسد. با توجه به مطالبی که پیش از این آمد، گمان نمی‌کنم دیگر نیازی به نقد علمی این برهان باشد، اما شاید نقد اخلاقی آن (با طرح سه پرسش ساده) خالی از لطف نباشد:

۱. آیا کسانی که چنین برهانی را اقامه کرده‌اند، خودشان واقعاً معتقدند که تمام نمونه‌هایی که مخالفان قرآن از صدر اسلام تا کنون آورده‌اند، در کتب تاریخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی با ضوابط و معیارهایی عینی و مشخص مورد نقد و بررسی دقیق و علمی قرار گرفته و شکست همه آنها بگونه‌‌ای محکم و قطعی نشان داده شده است؟ صحّت این مدعای بزرگ و شگرف، چگونه بر آنان ثابت شده است؟

۲. مقدمات یک برهان عقلی باید از قطعیات و مسلمات، و یا (مطابق قاعده جدل) مورد قبول خصم باشد ، اما آیا مقدمات این برهان چنین است؟ یک محقق نقاد و آزاداندیش چگونه می‌تواند مدعیات خود‌پسندانه و خیال‌بافانه‌ای را که در مقدمات این برهان آمده، باور کند و با خود بگوید: دیگر نیازی به تحقیق در این مورد نیست، زیرا بنا به ادعای عالمان اسلام، اسناد و مدارک رسوایی همه مخالفانی که در هزار و چهارصد سال گذشته قصد آوردن سوره‌ای مثل قرآن را داشته‌اند (بدون استثناء) در کتب تاریخ (لابد آن هم کتب تاریخی که مسلمانان نوشته‌اند!) و کتب علوم قرآنی مسلمانان آمده است؟ آیا این، برهان است یا دعوت به خوش‌باوری و عافیت‌طلبی و تقلید کورکورانه؟ شاید در پاسخ بگویید: چه کسی گفت شما تحقیق را کنار بگذارید و ادعای ما را کورکورانه باور کنید؟ شما خودتان هم می‌توانید در این مورد تحقیق کنید. اما همانطور که پیش از این گفتم، تحقیق در این مورد هیچگاه به پایان نمی‌رسد، چون تلاش مخالفان و رقیبان هیچگاه تمام نمی‌شود و هر روز صدها متن جدید در رقابت با قرآن پدید می‌آید، آیا همین واقعیت نشان نمی‌دهد که روشی که قرآن در اثبات آسمانی بودن خود در پیش گرفته، روشی نامعقول و ناسنجیده است؟

۳. در مقدمات برهان مورد بحث، ابتدا ادعا شده است که تاکنون هیچ‌کس نتوانسته است متنی مثل قرآن بیاورد، سپس از این مدعا نتیجه گرفته شده است که: «بشر در آوردن متنی مثل قرآن ناتوان است». تو را به خدا صادقانه بگویید: آیا شما واقعاً معتقدید که این نتیجه منطقاً از آن مقدمه قابل استنتاج است؟ آیا اگر (بنا به فرض) تاکنون کسی نتوانسته باشد متنی مثل قرآن بیاورد، همین نشان می‌دهد که در آینده و تا ابد نیز هیچ‌کس از عهده این کار برنمی‌آید؟ این استنتاج مستند به کدام قاعده منطقی است؟

شکل خلاصه ولی عجیب و شگفت‌انگیز این برهان چنین است:

هیچ انسانی نتوانسته و نمی‌تواند همانند قرآن را بیاورد و همین گویای اعجاز قرآن است (۸)

در استدلال فوق، گیرم که واژه «نتوانسته» درست باشد، اما واژه «نمی‌تواند» (که نوعی غیب‌گویی است) از کجا آمده است؟ از اینها گذشته حتی اگر معلوم شود که بشر هرگز نمی‌تواند متنی مثل قرآن بیاورد فقط غیربشری بودن قرآن اثبات می‌شود نه الهی بودن آن. زیرا غیربشری بودن، معادل یا ملازم الهی بودن نیست. می‌توان احتمال داد که آیات قرآن القائات شیطانی است نه الهامات الهی. برای رفع این احتمال چه اندیشیده‌اید؟
در آخر شاید اشاره به نظر آقای جوادی آملی در باره تحدی قرآن خالی از لطف نباشد. به نظر ایشان تحدی مشتمل بر قیاس و برهان است، بدین‌گونه که:

….. اگر این کتاب کلام خدا نباشد، پس کلامی بشری است و اگر بشری باشد پس شما هم که بشر هستید باید بتوانید مثل آن را بیاورید، اگر شما توانستید مثل آن را بیاورید، بشری بودنش اثبات می‌شود و اگر نتوانستید، معلوم می‌شود که (قرآن) بشری نیست و اعجازی است که اثبات کننده ادعای نبوت و رسالت آورنده آن خواهد بود (۹)

برهان آقای جوادی آملی مشتمل بر چهار گزاره شرطی است که هیچ‌کدام از آنها درست نیست و این مرا به حیرتی عجیب فرو برده است. گزاره شرطی اول نا‌درست است، زیرا ممکن است محتوای قرآن کلام شیاطین یا ملائکه باشد . (۱۰) به عبارت دیگر، از خدایی نبودن یک کتاب لزوما بشری بودن آن نتیجه گرفته نمی‌شود. گزاره دوم نیز نادرست است، چرا که بشری بودن یک اثر (علمی، ادبی، هنری و …) لزوما به معنای معارض داشتن آن نیست، یا حداقل دلیلی به سود این مدعا اقامه نشده است. به عبارت دیگر وقوع این پدیده که یک نفر اثری علمی، ادبی یا هنری خلق کند و هیچ‌کس نتواند مثل یا بهتر از آن را بیاورد، محال عقلی نیست. گزاره شرطی سوم نیز نادرست است، زیرا معارض داشتن لزوما به معنای بشری‌بودن نیست. حداقل می‌توان فرض کرد (و احتمال داد) که پدیده‌ای مخلوق ملائکه یا شیاطین باشد و در عین حال بشر نیز توانایی خلق اثری مثل آن را داشته باشد. گزاره شرطی چهارم نیز نادرست است و اگر بنا به فرض پذیرفته باشیم که قرآن پدیده‌ای بی‌نظیر و بلامعارض است، بشری‌نبودن آن اثبات نمی‌شود. و در آخر، بشری‌نبودن قرآن نیز لزوما به معنای الهی‌بودن یا آسمانی‌بودن آن نیست ولذا ادعای رسالت و نبوت آورنده‌اش را اثبات نمی‌کند. اگر خوب دقت کنیم، در ساختار برهان تحدی قرآن یک پیش‌فرض اثبات‌ناشده و بلکه واضح‌البطلان وجود دارد و آن اینکه گویی بین توانایی یا ناتوانی آدمیان در آوردن اثری مثل یک اثر مفروض، و بشری بودن یا نبودن آن، رابطه‌ای منطقی وجود دارد، در حالی که بین این‌دو هیچ رابطه‌ای دیده نمی‌شود.

حجت الله نیکویی

زیرنویس:

۱ . جوان آراسته، حسین: درسنامه علوم قرآنی، ج۲، ص ۳۶۱_۳۶۰
۲. مصباح یزدی، محمد تقی: قرآن شناسی، ص ۱۵۱
۳. همان، ص۱۵۱
۴. در فصل‌های آینده به تعدادی از این موارد اشاره خواهم کرد.
۵. این مدعا تقریباً در همه کتب تفسیری و کلامی مسلمانان دیده می‌شود.
۶ . نمونه‌هایی از این متن‌ها را می‌توان در سایت‌های http://www.answeringislam.org ، http://www.islameyat.com ، http://www.servant13.net و http://www.islam-exposed.org مشاهده کرد.
۷ . مصباح یزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص ۱۲۷ـ۱۲۳ (با اندکی تلخیص و تصرف)
۸. فتحعلی، محمود: مبانی اندیشه اسلامی، ج ۳ ، ص ۱۱۱
۹. جوادی آملی، عبدالله: قرآن در قرآن، ص ۱۲۸
۱۰. توجه کنید که عصمت ملائکه (به قول فخر رازی) مدعایی است که پس از اعتقاد به نبوت پیامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن حاصل میشود و در اینجا قابل استناد نیست. به عبارت دیگر عصمت ملائکه با دلایل عقلی و پیشینی محض قابل اثبات نیست تا بتوان از آن برای حل این مشکل استفاده کرد.

جواب اجمالی به این مقاله :

متن قرآن متنی است که هرکسی که با زبان عربی آشنا باشد می فهمد با بقیه ی متون متفاوت است و هیچ متن دیگری مثل آن نیست و این مسأله خیلی روشن است. خود بنده یا حتی جوانانی که روی قرآن کار کرده اند وقتی متن قرآن خوانده می شود می فهمیم که این متن حالت خاصی دارد که متون دیگر این چنین نیست.

متن قرآن در غالب هیچ گروه از متون دیگر قرار نمی گیرد بلکه خودش به تنهایی تقسیم بندی جدیدی ایجاد کرده است و قسم خاصی از متن را ارائه داده است. پس مراد از اینکه گفته شده که مثل قرآن را بیاورید این است که متنی بیاورید که معلوم باشد با بقیه ی متون فرق دارد. پس فقط صرف زیبایی مطرح نیست که کسی بگوید سلیقه ها مختلف است بلکه اصل ساختار متن مدّ نظر است و اینکه ساختار متنی قرآن با بقیه ی متون متفاوت است چیزی کاملا مشخص است همچنانکه تفاوت نور خورشید با نور شمع کاملا مشخص است. بنابراین مراد از مثلیت ، همانندی در ساختار است نه در کلمات. پس کسی اشکال نکند که چگونه ممکن است از غیر قرآن استفاده کنیم و مثل قرآن را بیاوریم؟ این که ممکن نیست؟

در جواب می گوییم از غیر قرآن استفاده کنید و متنی بیاورید که مثل قرآن متن خاص باشد و با بقیه ی متون تفاوت اساسی داشته باشد. پس مسأله این است که متن آورده شده ساختارش مثل قرآن باشد نه کلماتش.

به هر حال این تفاوت ساختار متن قرآن با بقیه ی متون را کسی منکر نیست. حال اگر شخص عربی مسلمان نیست دلیل بر این نیست که متن قرآن را متنی خاص نمی داند بلکه مسلمان نشدن برخی عرب ها دلیل های دیگری دارد مثل اشکالات معنایی به قرآن یا … همچنانکه در ادامه می گوییم که علی دشتی با اینکه خاص بودن متن قرآن را قبول دارد ولی باز مسلمان نیست. پس به نظر می رسد افرادی که مسلمان نیستند ولی به هر حال به این مسأله معترف اند که متن قرآن متنی خاص است. شما می توانید یک عرب غیر مسلمان را پیدا کنید و از او بپرسید که آیا قبول داری که متن قرآن متن خاصی است یا نه؟

جالب است شخصی مثل علی دشتی در کتاب ۲۳ سال که کتابی در رد قرآن است به اعجاز قرآن اعتراف دارد و می گوید : باید انصاف داد قرآن ابداعی است. سوره‌های مکی و کوچکِ سرشار از نیروی تعبیر و قوه اقناع، سبک تازه‌ای است در زبان عرب. جاری شدن آن از زبان مردی که خواندن و نوشتن نمی‌دانسته درس نخوانده و برای ادب تربیتی ندیده است موهبتی است کم‌نظیر و اگر از این لحاظ آن را معجزه گویند برخطا نرفته‌اند. با همه این‌ها قرآن معجزه است. اما نه مانند معجزه‌های سایرین که در میان مه و غبار افسانه‌های قرون گذشته پیچیده شده باشد و جز ساده‌لوحان و بیچارگان معتقدانی نداشته باشد. نه، قرآن معجزه است، معجزه زنده و گویا.(۲۳ سال)

پس خاص بودن متن قرآن خیلی روشن است. اصلا همین که منکرین اسلام در زمان پیامبر اسلام این متن را سحر می دانستند دلالت بر خاص بودن این متن می کند و مشخص است که متن خاصی بوده است که حتی منکرین از کنار آن به سادگی نمی گذشته اند. دقت کنید که کسی مثنوی را سحر نمی دانسته ولی قرآن آنقدر خاص و تأثیر گذار بوده که منکرین آن اسم آن را سحر گذاشتند. اینکه گاهی اوقات برخی جوانان فکر می کنند که متن قرآن متنی عادی است و مثل یک متن کاملا عادی با آن برخورد می کنند به گونه ای که هیچ ویژگی خاصی ندارد کاملا اشتباه است. اصلا محمد به عنوان یک شخص عاقل هیچ گاه یک کار غیر عقلایی نمی کند که به چیزی تحدی نماید که هیچ ویژگی خاصی نداشته باشد.

و اما با توجه به اینکه تفاوت ساختار متن قرآن با متون دیگر کاملا مشخص است هر انسان غیر عربی نیز می تواند به این مسأله اطمینان پیدا کند و با کمی پرس و جو بفهمد که در زبان عربی شخصی ادعای پیامبری کرده است و متنی آورده است که شبیه هیچ متنی نیست و خودش به تنهایی در قسم جدایی از متون قرار گرفته است.

با توجه به همین مطلب است که می خواهیم بگوییم تحدی قرآن فقط شامل عرب ها نمی شود بلکه غیر عرب ها را نیز شامل می شود یعنی افراد غیر عرب برای پاسخ به تحدی قرآن باید سعی کنند ببینند که آیا در زبان خود می توانند متنی بیاورند که مثل متن قرآن در زبان عربی باشد یعنی متنی بیاورند که شبیه هیچ متن دیگری نیست و به تنهایی قسم جدیدی از متن را ایجاد کند که مثلا وقتی می خواهند متون مختلف را بشمارند برای آن متنی که آورده شده است قسم خاصی باز کنند همچنانکه قرآن چنین است و اصلا متن آن در قسم خاص و مربوط به خود قرار می گیرد. هم در زمان نزول قرآن و هم در زمان کنونی متن قرآن در زبان عربی درخشش خاصی دارد و تک است به صورتی که هیچ متن دیگری با آن مقایسه نمی شود. حال آیا در زبان های دیگر چنین متنی داریم؟

دقت کنید که اشعار مولوی ، حافظ و …. بالاخره از لحاظ ساختاری شبیه هم هستند و مثلا همگی در تقسیم بندی شعر قرار می گیرند. یک فارسی زبان یا چینی زبان در صورتی می تواند تحدی قرآن را پاسخ دهد که در زبان خود متنی بیاورند که چنان از لحاظ ساختاری ابداعی باشد که هیچ متنی مثل آن نباشد و کاملا تفاوتش با متون دیگر از لحاظ ساختاری به چشم بیاید.

البته تفاوت ساختاری متن قرآن با متون دیگر را هرکسی ممکن است یک جور بفهمد مثلا ممکن است شخصی با یک سوره نیز متوجه موضوع شود و ممکن است شخصی با ده سوره یا کسی با کل قرآن به این موضوع پی ببرد. پس معلوم نیست که شخصی تنها با سوره نصر به تفاوت ساختاری پی ببرد بلکه ممکن است با خواندن کل قرآن متوجه شود که متن این کتاب با دیگر متون ، تفاوت اساسی دارد.

ولی به هر حال این تفاوت ، کاملا مشخص است و کسی عملا منکر آن نمی تواند باشد الا کسی که منکر بیشتر بودن نور خورشید بر نور شمع شود.

حال وقتی مشخص شد که متن قرآن متنی خاص است و هیچ کسی نمی تواند چنین متنی بیاورد می توان فهمید که این متن از ناحیه ی یک قدرتِ به خصوص صادر شده است و آن قدرت ، قدرت یک نابغه یا ساحر نیست چرا که نوابغ و ساحران به هر حال کارشان می تواند توسط دیگران باطل یا تکرار شود. کافی است که یک نابغه ای بر روی نبوغ خود ، تحدی کند تا ببیند دیگران چگونه به او پاسخ خواهند داد. یادمان نرود که قرآن علنا تحدی کرده است و دیگران را به مبارزه دعوت کرده است و خود این تحدی و مبارزه طلبی عاملی برای مبارزه با آن است و افراد را برای مبارزه بیشتر تشویق می کند. حال آیا نوابغ و ساحران نیز چنین تحدی ای کرده اند یا نه؟ می توانید تحقیق کنید که آیا در جهان نابغه ای وجود دارد که اولا کاری را از روی نبوغش انجام داده باشد و ثانیا نسبت به آن کار تحدی کرده باشد و ثالثا هیچ کس هم روی دستش را نیاورده باشد؟

اگر واقعا چنین کسی وجود نداشته باشد می فهمیم که قرآن از طرف خداست نه اینکه از روی نبوغ محمد باشد.

تازه یادمان نرود که تحدی قرآن شامل نوابغ نیز می شود یعنی نوابغ نیز می توانند برای آوردن مثل قرآن تلاش کنند. حال چگونه است که مجموع نوابغ و دانشمندان نمی توانند مثل قرآن را بیاورند؟

البته اگر کسی به صرف اینکه مثل متن قرآن وجود ندارد پی به الهی بودن آن نبرد می تواند با قرائن دیگر به این مطلب پی ببرد مثل اینکه این متن که مثلش وجود ندارد خصوصیات دیگری نیز دارد از جمله اینکه از جانب شخصی امی و مکتب نرفته صادر شده است ، در آن اعجازهای علمی وجود دارد ، در آن پیشگویی ها وجود دارد و موارد دیگری که در جواب تفصیلی به آن اشاره می شود. پس این متن دارای خصوصیاتی است که مجموع این خصوصیات جز از ناحیه ی خداوند نمی تواند صادر شود. وقتی مجموع قرائن را با هم مورد توجه قرار دهیم می فهمیم که این کتاب نمی تواند از جانب غیر خدا صادر شده باشد اگر چه تک تک قرائن ممکن است چنین نتیجه ای برای هرکسی حاصل نکند.

و اما جواب تفصیلی به مقاله ی (نگاهی نقادانه به تحدی قرآن) :

اولا دقت شود که اصول اعتقادات هر چه از بالا به پایین می آید ادله اش ضعیف تر می شود. واقعا بنده درک می کنم که توحید پررنگ تر از نبوت است.

و اما به نظر من مراد از اینکه نمی توان مثل قرآن آورد این است که متن قرآن متن کاملا خاصی است که با هیچ متن دیگری مشابهت ندارد. نه شعر است و نه نثر.

اشعار شعرایی مثل مولوی با آنکه دارای درجه ی بالایی هستند ولی به هر حال شعر هستند و از لحاظ شعر بودن با اشعار حافظ مشابهت دارند. ولی قرآن به هیچ متن دیگری شبیه نیست.

اینکه قرآن همه ی مردم جهان را دعوت به مبارزه کرده است فقط مخصوص عرب ها نیست بلکه مخصوص چینی ها و ژاپنی ها نیز هست.

در واقع قرآن می خواهد بگوید آیا کسی می تواند در همان زبان خودش متنی بیاورد که با هیچ متن دیگری مشابهت نداشته باشد؟

متن قرآن متنی است که با هیچ متنی مشابهت ندارد بلکه کاملا خاص است. حال تحدی قرآن نسبت به غیر عرب ها به این نیست که متنی عربی بیاورند تا در نتیجه اشکال شود که غیر عرب که اصلا عربی بلد نیست بلکه تحدی قرآن نسبت به غیر عرب ها این است که در زبان خود متنی بیاورید که شبیه هیچ متن دیگری نباشد.

بنابراین تحدی قرآن این است که از خود قرآن استفاده نکنید و با فکر و ذهن خود متنی بیاورید که کاملا خاص باشد به طوری که نتوان آن را مثل متن های دیگر دانست.

شما ببینید در خود زبان عرب متن های فوق العاده فصیحی وجود دارد مثل اشعار جاهلی یا متن نهج البلاغه ولی هر چقدر هم که این متون فصیح باشند ولی بالاخره متن شبیه به آن وجود دارد و معلوم است که این متون در زیر مجموعه ی اشعار یا نثرها قرار می گیرد. بله ممکن است برخی از متن ها از متون دیگر قوی تر باشد ولی هر چه که باشد می توان آنها را در یک مجموعه طبقه بندی کرد و مثلا اسم آنها را اشعار گذاشت ولی متن قرآن متنی است که خود ، جداگانه در طبقه ای قرار می گیرد و نمی توان متن دیگری آورد که بتواند در کنار آن در یک مجموعه و یک طبقه بندی قرار گیرد.

حال ممکن است یک شخصی که عرب زبان نیست بگوید من اصل حرف شما را قبول دارم و در زبان خود چنین متنی نیافته ام ولی از کجا بفهمم که قرآن که به زبان عربی نازل شده چنین است؟ من که عرب زبان نیستم. آیا باید از عرب ها تقلید کنم؟ اگر جواب این است که باید تقلید کنم این با مبنای دیگری نمی سازد که می گویند در اصول دین باید تحقیق کرد. و اگر می گویید باید تحقیق کنم که من عربی نمی دانم و فرصت یادگیری عربی نیز ندارم.

در پاسخ باید گفته شود که در اصول دین باید تحقیق کرد ولی تحقیق گاهی اوقات این گونه نیز تحقق می یابد که شخصی در امور حسی (و نه غیبی) از طریق شاهدانی که خود ، آنها را قبول دارد به اطمینان می رسد. مثلا شخص نابینا به گفته ی کسانی که آنها را قبول دارد اطمینان می کند و دست خود را به آنها می دهد و از خیابان رد می شود.

در آیه ۲۳ سوره بقره آمده است : وَ ادْعُواْ شُهَدَاءَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ یعنى  گواهان خود را- غیر خدا- براى این کار، فرا خوانید.

حال یک غیر عرب می تواند از عرب هایی که خود ، آنها را قبول دارد مثلا از عرب های غیر مسلمان سوال کند که آیا متن قرآن با متون دیگر فرق دارد یا نه؟ می تواند بپرسد که آیا متن قرآن در طبقه بندی متون ، آیا در طبقه ای قرار می گیرد که بقیه ی متن ها قرار دارند یا خود به تنهایی طبقه ای خاص را به خود اختصاص داده است؟

به نظر می رسد که هر شاهدی به این مطلب شهادت می دهد که متن قرآن متن خاصی است چرا که این امر آنقدر واضح است که انکار آن ممکن نیست همچنانکه نمی توان کم بودن نور شمع در برابر نور خورشید را انکار کرد.

یادم هست زمانی از یکی از دوستانم که به مکالمه ی عربی مسلط است و مدتی نیز در عربستان زندگی می کرده است پرسیدم که آیا تو قبول داری که متن قرآن متن خاصی است؟

او با اینکه خود خیلی به اسلام معتقد نیست و به مفاهیم قرآن اشکالاتی می گرفت گفت من قبول دارم که متن قرآن متن خاصی است و کسی نمی تواند مثل آن را بیاورد.

علی دشتی نیز که کتاب (۲۳ سال) را در رد اسلام نوشته است در این کتاب می نویسد :

باید انصاف داد قرآن ابداعی است. سوره‌های مکی و کوچکِ سرشار از نیروی تعبیر و قوه اقناع، سبک تازه‌ای است در زبان عرب.(کتاب ۲۳ سال)

البته این نکته نیز فراموش نشود که فرد می تواند وقت بگذارد و عربی یاد بگیرد تا خود بتواند در این باره نظر بدهد. چطور افراد برای اخذ مدرک که معلوم هم نیست چقدر ثمره برایشان داشته باشد حاضر می شوند سال ها سختی بکشند و پول های فراوان بدهند و حتی سفر کنند. آیا دین این ارزش را ندارد که برای آن وقت بگذاریم و حتی زبان یاد بگیریم؟ آیا دینی که احتمال صحت آن زیاد است ارزش ندارد که زبان آن دین را یاد بگیریم؟

اتفاقا تجربه نشان داده است که افرادی که زبان دیگری دارند بهتر از کسانی که کتاب ها به زبان خودِ آنها بوده است کار کرده اند مثلا از جمله بهترین جمع آوری کنندگان مثنوی ، انگلیسی زبان هستند یا از جمله بهترین جمع آوری کنندگان متون روایی در اسلام ، ایرانی بوده اند. پس می توان تصور کرد که شخصی زبان دیگری داشته باشد ولی حتی اعجاز قرآن را بهتر از عرب زبان بفهمد. پس غیر عرب ها در صورتی که خودشان در زبان عربی تخصص ندارند لازم نیست حتما به عرب ها مراجعه کنند بلکه می توانند به متخصصین زبان عربی که همان زبان خودشان هستند مراجعه داشته باشند.

به هر حال اینکه قرآن می گوید اگر راست می گویید یک سوره مثل قرآن بیاورید به این معناست که هر زبانی دارید در همان زبانِ خودتان متنی بیاورید که نتوان آن را در طبقه بندی متونی که تا به حال موجود است جای داد.

اصلا همین که مشرکین و مخالفان محمد قرآن را سحر می نامیدند دلالت می کند که قرآن کلام خاصی بوده است که در طبقه بندی هیچ یک از متون دیگر قرار نمی گرفته است.

این نکته شایسته ی ذکر است که امثال مولوی که کتاب های فوق العاده ای نوشته اند هیچ گاه دیگران را دعوت به مبارزه نکرده اند و الا معلوم می شد که کار آنها آیا بهترین است یا نه؟

علاوه بر این ، امثال مولوی خود را پیرو قرآن می دانند به صورتی که یکی از شارحین مثنوی می گوید :

هرکس مثنوی مولانا را می خواند سریان مفاهیم قرآنی را در تار و پود آن مشاهده می کند. نه تنها فضای عمومی مثنوی از رایحه ی مشکبار قرآن کریم آکنده است بل جزئیات و ظرائف آن نیز از پرتو حقایق قرآنی تابناک و شعشعی گشته است. بی جهت نیست که شیخ بهایی ، فیلسوف و فقیه و دانشمند برجسته ی دوره ی صفویه گفته است:

مثنویِّ معنویِّ مولوی                    هست قرآنی به لفظ پهلوی

(به نقل از کتاب میناگر عشق – شرح موضوعی مثنوی معنوی – کریم زمانی – ص۹۵۱)

در همین جا مطلبی را به صورت جمله ی معترضه بیان کنیم. در بحث عدم تحریف قرآن در جلد دوم آموزش نوین عقاید گفتیم که از طریق اعجاز نیز می توان عدم تحریف قرآن را ثابت کرد یعنی اگر ثابت شود که قرآن معجزه است و نمی توان سوره ای مانند آن آورد بنابراین تک تک سوره های قرآن معجزه می شود یعنی همگی متن خاصی هستند که نمی توان مثل آن را آورد و این یعنی عدم تحریف قرآن. وقتی نتوان سوره ای مثل قرآن آورد پس عملا تمام سوره هایی که هم اکنون در قرآن هستند معجزه هستند ، پس هیچ یک اضافه شده به قرآن نیستند. حال وقتی در همین سوره ها اشاره شده که قرآن تحریف نمی شود پس می توان نتیجه گرفت که نه تنها چیزی به قرآن اضافه نشده بلکه از قرآن چیزی کم نشده است.

و اما ممکن است کسی بگوید من قبول کردم که متن قرآن متن خاصی است و واقعا با هیچ متن دیگری در هیچ زبانی مشابهت ندارد ولی آیا این مطلب دلالت بر الهی بودن قرآن دارد؟ شاید این ، از روی نبوغ محمد بوده است. شاید محمد یک اَبَر انسان بوده است. شاید جنیان این مطالب را به او القاء کرده اند.

در جواب این حرف باید گفته شود که وقتی مشخص شد که متن قرآن متنی خاص است و هیچ کسی نمی تواند چنین متنی بیاورد می توان فهمید که این متن از ناحیه ی یک قدرتِ به خصوص صادر شده است و آن قدرت ، قدرت یک نابغه یا ساحر نیست چرا که نوابغ و ساحران به هر حال کارشان می تواند توسط دیگران باطل یا تکرار شود. کافی است که یک نابغه ای بر روی نبوغ خود ، تحدی کند تا ببیند دیگران چگونه به او پاسخ خواهند داد. یادمان نرود که قرآن علنا تحدی کرده است و دیگران را به مبارزه دعوت کرده است و خود این تحدی و مبارزه طلبی عاملی برای مبارزه با آن است و افراد را برای مبارزه بیشتر تشویق می کند. حال آیا نوابغ و ساحران نیز چنین تحدی ای کرده اند یا نه؟ می توانید تحقیق کنید که آیا در جهان نابغه ای وجود دارد که اولا کاری را از روی نبوغش انجام داده باشد و ثانیا نسبت به آن کار تحدی کرده باشد و ثالثا هیچ کس هم روی دستش را نیاورده باشد؟

اگر واقعا چنین کسی وجود نداشته باشد می فهمیم که قرآن از طرف خداست نه اینکه از روی نبوغ محمد باشد.

تازه یادمان نرود که تحدی قرآن شامل نوابغ نیز می شود یعنی نوابغ نیز می توانند برای آوردن مثل قرآن تلاش کنند. حال چگونه است که مجموع نوابغ و دانشمندان نمی توانند مثل قرآن را بیاورند؟

البته اگر کسی به صرف اینکه مثل متن قرآن وجود ندارد پی به الهی بودن آن نبرد می تواند با قرائن دیگر به این مطلب پی ببرد. توضیح اینکه برای اثبات یک مطلب فقط از یک طریق نمی توانیم پیش رویم بلکه بعضی اوقات مجموع قرائن ما را به نتیجه می رساند همچنانکه در بحث عدم تحریف قرآن نیز چنین گفتیم.

بنابراین الهی بودن قرآن و پیامبری محمد از مجموع قرائن بدست می آید که یکی از آنها این است که قرآن یک کتاب خاص است. حال وقتی می بینیم که این کتاب خاص از طریق یک فرد درس نخوانده صادر شده است خود این ، احتمال الهی بودن آن را افزایش می دهد. همچنین وقتی مشاهده می کنیم که محمد سابقه ی ارتباط با اجنه نداشته است و در این زمینه یا زمینه هایی مثل سحر و جادو تعلیم ندیده است احتمالاتی که در سوال مطرح شد کم می شود.

از طرف دیگر محمد به فردی امین و راستگو در بین قومش مشهور بوده و با توجه به اینکه خودش این کتاب را به خدا منسوب می داند احتمال الهی بودن قرآن بیشتر می شود.

همچنین وقتی وجوه دیگری از اعجاز قرآن مثل اعجاز علمی را بیان کردیم یا ادله ی دیگر اثبات نبوت محمد مثل ذکر او در کتب تورات و انجیل را آوردیم طبیعتا این احتمال که قرآن کتابی الهی است بیشتر تقویت می شود.

اصلا همین که محمد در روزگار خود که روزگار فصاحت و بلاغت بوده با شجاعت دیگران را به مبارزه دعوت کرده است مطلب عجیبی است و واقعا چنین کاری جرأت می خواهد و می تواند نشانه ی این باشد که شخص ، واقعا متکی به نیروی الهی است. آیا این عقلایی است که شخصی در بین افرادی کاملا متخصص ادعایی کند و آنها را به مبارزه بطلبد؟ آیا محمد که عمری در بین مردم به عنوان انسانی خوب معرفی شده است بدون اتکاء به نیرویی ماورائی می تواند دیگران را به مبارزه دعوت کند؟ آیا نباید احتمال دهد که اگر در مبارزه شکست خورد زندگی اش نابود می شود و آبروی او می رود؟

نکته ی دیگری که احتمال الهی بودن قرآن را افزایش می دهد این است که چطور ممکن است شخصی امی (مکتب نرفته) کتابی بیاورد که منبع و محل رجوع بسیاری از متخصصین شود. مولوی ، حافظ و بسیاری از بزرگان ایرانی که ما آنها را می شناسیم از قرآن بسیار بهره برده اند. به قول شاعر :

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت      به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

این نکته نیز توجه شود که در درس دهم از جلد اول کتاب (آموزش نوین عقاید) معیارهایی بیان کرده ایم و تفاوت انبیاء و نوابغ را در آنجا ذکر کرده ایم. می توانید برای تحقیق بیشتر به آدرس گفته شده مراجعه کنید تا متوجه شوید کار محمد ، از روی نبوغ نیست.

به هر حال با توجه به مجموع قرائن احتمال اینکه محمد فردی نابغه بوده یا با اجنه مرتبط بوده فوق العاده ضعیف می شود.

و اما در اینجا به این مطلب اشاره شود که ادله ای که برای اثبات اصول دین به کار می رود در یک سطح نیستند و ممکن است برخی ادله از برخی دیگر محکم تر باشند. در اینجا نیز همین مطلب را یادآور می شویم. بنابراین ممکن است ادله ی اثبات دین یا مسائل مربوط به آن برای انسان قطع صد درصد ایجاد نکند اگر چه می تواند برای انسان حجت باشد. ممکن است دین یا مذهبی از لحاظ ادله تا ۸۰ درصد برای ما ثابت باشد و هنوز ۲۰ درصد نسبت به آن شک داشته باشیم ولی باید توجه داشته باشیم که همین ۸۰ درصد برای ما حجت است و موجب می شود که ما عملکرد خود را طبق آن پایه ریزی کنیم. بله باید سعی کنیم روز به روز به سمتی رویم که به یقین نزدیک تر شویم و از خدا نیز باید در این مسیر یاری بطلبیم.

این مطلب نیز حائز اهمیت است که ما نمی توانیم توقع داشته باشیم که همه ی انسان ها یک جور بفهمند. ما نمی توانیم توقع داشته باشیم که یک شخص چینی مثل یک شخص عرب ، اعجاز قرآن را خیلی زود متوجه شود. پس ما نباید شخصی را که اعجاز قرآن را تا به حال قبول نکرده است کافر معرفی کنیم و او را باطل محض بنامیم. باید به افراد آزادی داد. اگر اعجاز قرآن را فهمیدند که پیرو قرآن می شوند و اگر نفهمیدند ما باید به آنها اجازه ی تحقیق بیشتر را بدهیم. حتی اگر کسی با وجود تحقیق صحیح واقعا به اعجاز قرآن پی نبرد به نظر می رسد که نزد خدا معذور باشد.

پس همچنانکه نویسنده قبول می کند که ممکن است دیگران مثل او فکر نکنند دیگران نیز متوجه باشند که نویسنده می تواند مثل آنها فکر نکند. پس هم بنده به نظرات دیگران احترام می گذارم و هم آنها به نظرات من احترام بگذارند.

مطلب دیگری که خوب است در اینجا به آن اشاره کنیم این است که خواننده فکر نکند که بنده مطالبی که در اینجا گفتم و از اعجاز قرآن دفاع کردم از روی تعصب بوده است. خیر ، اصلا این گونه نیست. بنده همچنان که قبلا گفتم واقعا در دین اسلام شک کردم و حتی فکر می کردم که اگر قرار باشد اسلام را کنار بگذارم چگونه باید زندگی کنم؟ حتی بنده زمانی سعی کردم به تحدی قرآن پاسخ دهم و اتفاقا به خواننده نیز پیشنهاد می کنم اگر می خواهد واقعا دینش از روی تحقیق باشد سعی کند و ببیند که آیا می تواند تحدی قرآن را پاسخ دهد یا نه؟ امتحان کنید که آیا می توانید متنی بیاورید که واقعا خاص باشد؟ و اما بد نیست که در اینجا به دو سوره که برای مقابله با قرآن آورده شد اشاره ای داشته باشم :

(سوره المدّعین)

ویل للمدَّعین –  الذین یدّعون الایمان و لم یکن لهم اخلاق حسن –  الذین یُصَلُّون و یحسبونه کافیا –  الذین اذا رأیتهم تعجبک اعمالُهم التعبدیه و بُعدُهم عن الاخلاق الانسانیه – الذین یغضبون اذا یُأمَرون بالاخلاق الحسنه و یحسبون انفسَهم مِن احسنِ العباد – الذین هم لا یَقبلون بهم توصیهً و انتقاداً – اولئک الذین خسروا انفسَهم فی الدنیا و الآخره و خسروا صاحبِینَ بِجَنبِهم من الاولاد و الازواج –  فیا ایها المومنون فأمُروهم بالمعروف و انهوهم عن المنکر –  فاذا رأیتهم ان الله لا یهدیهم فاحذروهم حتی لا یکونوا فتنهً لکم –  و اعلموا ان الله یرید لکم الحیاهَ الطیبه –  ان الله علیم بالمومنین و المدَّعین

(سوره الاختلاف)

یا ایها المسلمون لا تقولوا اِنّ الاختلاف مذموم – بل قولوا اِنّ الاختلاف قد یکون مذموما و قد یکون ممدوحا – فاما المذموم هو الذی یکون موجبا للحرب و موجدا للفتنه و العداوه – و اما الممدوح هو الذی یکون مطابقا لطبیعه المخلوقات – و هذا الاختلاف خیر من الاتحاد

 در مورد سوره اول باید گفته شود که با ذهنیت قرآنی نوشته شده است و از تعابیر قرآنی در آن استفاده شده است در حالی که در تحدی قرآن در آیه ۳۸ سوره یونس آمده است که از غیر خدا برای آوردن مثل قرآن کمک بخواهید. این در حالی است که در سوه المدعین از خود قرآن استفاده شده است.

و اما در مورد سوره دوم هم باید گفته شود که متن این سوره مثل بقیه ی متن های عربی است و اصلا متنی خاص نمی باشد.

به هر حال این گوی و این میدان. هرکس باید امتحان کند و ببیند که آیا در زبان خودش می توان متنی خاص بیاورد که تازه و ابداعی باشد و آیا می تواند قسم جدیدی از متن در زبان خودش درست کند که در آن قسم ، فقط خودش حضور داشته باشد و تازه دارای بالاترین درجات معنایی و بلاغی باشد؟

این نکته نیز قابل توجه است که انسان هر لحظه باید ایمانش را به روز کند نه اینکه ایمانی ساکن داشته باشد. پس هر یک از ما هر لحظه باید با شبهات جدید آشنا شویم و اعتقادات خود را دوباره چک کنیم. اتفاقا یکی از نقاط قوت اسلام این است که باب بحث و گفتگو راجع به مباحث اعتقادی را هیچ گاه نبسته است و تا قیامت ، همه ی افراد را به مبارزه دعوت کرده است. بنابراین بر عکس برخی از مسلمانان که از بحث های اعتقادی برای اینکه شک نکنند گریزانند خود قرآن باب بحث های اعتقادی را باز کرده است تا همواره این مبارزه وجود داشته باشد. این مطلب ، خود یکی از نقطه های قوت اسلام است.

نکته ۱/۱۹۴ : معنای دیگری از مثلیت :

تا اینجا هرچه گفتیم مربوط به این بود که مراد از اینکه مثل قرآن را نمی توان آورد این است که نمی توان متنی نوشت که مثل قرآن خاص باشد و در هیچ طبقه ای از متون قرار نگیرد.

و اما می توان بحث مثلیت قرآن را به صورت دیگری نیز فهمید و آن اینکه نمی توان معانی قرآن را در غالب الفاظی ریخت که مثل یا بهتر از قرآن باشند یا نمی توان هر معنای دیگری را که در ذهن شماست در غالبی بهتر از غالب قرآن جای داد.

طبق این معنا شما می توانید از خود قرآن نیز برای آوردن مثل آن استفاده کنید و با جا به جایی کلمات ، سوره ای بیاورید که انعکاس دهنده ی ذهن شما باشد یا انعکاس دهنده ی معانی قرآنی به صورت بهتری یا لااقل مثل قرآن باشد.

البته قضاوت در این زمینه که سوره ی آورده شده بهتر از قرآن یا مثل قرآن هست یا نه بر عهده ی هر فردی نیست بلکه متخصصین فن می توانند در این زمینه نظر دهند.

پس حتی شما می توانید با جا به جایی کلمات سعی بر آوردن سوره ای کنید که مثل قرآن باشد.

در اینجا برای اینکه معنای این نوع مثلیت واضح تر شود می توانیم مثالی بزنیم. برخی افراد برای مبارزه با قرآن سعی کرده اند که مثل سوره کوثر را بیاورند که در زیر به دو نمونه اشاره می شود:

الف) انّا اعطیناک الجواهر، فصلّ لربّک و جاهر، و لا تعتمد قول ساحر

معنا : ما به تو جواهر دادیم، تو نیز با صداى بلند نماز بخوان و به گفتار ساحر و جادوگر اعتماد مکن.

ب) انّا اعطیناک الجماهر، فصلّ لربّک و هاجر، و انّ مبغضک رجل کافر

معنا : ما به تو جمعیت‏ها دادیم، تو نیز نماز بخوان و هجرت کن و دشمن تو مرد کافر است.

مفسرین در تفاسیر در رد اینکه این سوره ها مثل قرآن باشد حرف هاى زیادى زده اند که مى توانید به کتب تفسیرى مراجعه کنید.

به هر حال شما می توانید از خود سوره های قرآن نیز استفاده کنید و با جا به جایی کلمات سعی کنید متنی بهتر از قرآن بیاورید و در این کار می توانید از هر کسی غیر خدا کمک بگیرید تا کلماتی به شما پیشنهاد کند تا بتوانید بهتر کارتان را پیش ببرید.

دقت کنید که مثلا نسبت به اشعار دیگر می توان با جا به جایی کلمات ، بهتر از آن یا مثل آن را آورد همچنانکه در مورد یکی از غزل های حافظ ، آقای الهی قمشه ای چنین کاری کرده و مثل آن را آورده است ولی قرآن بهترین کلمات را بکار برده که نتوان با جا به جایی یا افزودن برخی کلمات بهتر از آن را آورد.

البته این متخصصان فن کلام هستند که در این زمینه می توانند نظر دهند.

بله البته به این معنایی که در این نکته گفته شد این اشکال وارد است که قرآن می گوید از غیر خدا کمک بگیرید ولی طبق این معنا کمک گرفتن از قرآن جایز دانسته شده است و به نظر می رسد که این معنا صحیح نباشد.

بیشتر به نظر می رسد که مراد از تحدی قرآن همان است که گفتیم یعنی متنی آورده شود که از قرآن کمک گرفته نشود ولی هیچ متن دیگری مثل آن نباشد و در غالب هیچ کدام از دسته بندی های متون قرار نگیرد.

نکته ۱۹۵ : ادله و مویدات دیگری برای اعجاز قرآن :

در ادامه به ادله و مویدات دیگری که برای اثبات قرآن به عنوان کتابی الهی می توان آورد اشاره می کنیم :

مورد اول : از جمله مویداتی که برای اثبات الهی بودن قرآن وجود دارد این است که کتابهای مختلفی در شرح و تفسیر قرآن نگاشته شده است و این مطلب دلالت می کند که این کتاب یک کتاب معمولی نیست و از ارزش بالایی برخوردار است و نکته ی اعجاز انگیز آن این است که این کتاب از فردی امی (مکتب نرفته) صادر شده است در حالی که دانشمندان و علما بر آن شرح و تفسیر می نویسند!!!

آیا واقعاً چنین چیزی امکان دارد که شخصی امی کتابی بنویسد که درس خوانده ها بر آن شرح و تفسیر بنویسند؟

مورد دوم : پیشگویی هایی که از طرف قرآن بیان شده است نیز موید دیگری برای اثبات پیامبری محمد است که در کنار بقیه ی ادله می تواند الهی بودن او را ثابت کند.

از جمله ی این پیشگوئی ها و اخبار غیبی می توان موارد زیر را نام برد:

الف) پیشگوئی غلبه ی روم بر ایران طبق آیات اولیه ی سوره ی روم

ب) پیشگوئی ایمان نیاوردن ابولهب و همسرش طبق آیات سوره ی مسد

ج) پیشگوئی بازگشت پیامبر به مکه طبق آیه ی ۸۵ سوره ی قصص

د) پیشگوئی ورود مسلمانان به مسجد الحرام طبق آیه ی ۲۷ سوره ی فتح

مورد سوم : قرآن یک کتاب زنده است و متنش با وجود گذشت چند صد سال کهنه نشده است و به روز کردن لازم ندارد.

مورد چهارم : قرآن کتابی است هم آسان و هم سخت یعنی از طرفی می توان آن را به راحتی فهمید ولی از طرف دیگر خواننده می فهمد که فهم دقیق آن نیاز به تأمل زیاد دارد.

مورد پنجم : مجموع قوانینی که در قرآن آمده است بعید است که از شخص امی و مکتب نرفته صادر شده باشد. قوانین فردی و اجتماعی در شئونات مختلف زندگی بشر در قرآن یافت می شود. از ارث گرفته تا طلاق و حتی احکام فردی مثل غسل و وضوء و …

مجموع قوانین دین اسلام قوانینی است که از ابتدا تا بعد از مرگِ هر فردی را شامل می شود.

آیا یک بشر آن هم یک بشر درس نخوانده می تواند چنین کند و آیا تا به حال چنین موردی را سراغ داریم؟

مورد ششم : علی دشتی شخصی است که کتابی به نام (۲۳ سال) در رد دین اسلام نوشته است. در قسمتی از این کتاب می گوید :

((باید انصاف داد قرآن ابداعی است. سوره‌های مکی و کوچکِ سرشار از نیروی تعبیر و قوه اقناع، سبک تازه‌ای است در زبان عرب. جاری شدن آن از زبان مردی که خواندن و نوشتن نمی‌دانسته درس نخوانده و برای ادب تربیتی ندیده است موهبتی است کم‌نظیر و اگر از این لحاظ آن را معجزه گویند برخطا نرفته‌اند. با همه این‌ها قرآن معجزه است. اما نه مانند معجزه‌های سایرین که در میان مه و غبار افسانه‌های قرون گذشته پیچیده شده باشد و جز ساده‌لوحان و بیچارگان معتقدانی نداشته باشد. نه، قرآن معجزه است، معجزه زنده و گویا.))

علی دشتی در جای دیگری گفته است:

((قرآن معجزه است ولی نه از حیث فصاحت و بلاغت و نه از حیث محتویات اخلاقی و احکام شرعی. قرآن از این حیث معجزه است که به وسیله آن محمدِ تک و تنها با دست تهی و با نداشتن سواد خواندن و نوشتن بر قوم خود پیروز شد و بنیادی برپا ساخت. قرآن معجزه است برای این که بَدانِ آدمی صورت را به انقیاد کشانید و به وسیله آیات گوناگون، اراده ی آورنده ی خود را بر همه تحمیل کرد…))

مورد هفتم : قرآن کتابی است که معمولا از جملات آن می توان معانی بسیاری را بدست آورد و این معانیِ بسیار از خود لفظ آیات بدست می آید نه تأویل کلمات آیات. اگر متن قرآن را دقیق بخوانید متوجه این موضوع خواهید شد.

البته این خصوصیت در متون دیگر نیز هست ولی اگر ثابت شود که هیچ متنی در این صفت هم تای قرآن نیست چنین خصوصیتی می تواند به عنوان وجهی از اعجاز قرآن معرفی شود.

برای آشنایی با یک نمونه از آیاتی که دارای معانی متعدد است می توانید به آیه ۲۴ سوره سجده رجوع کنید و تفسیر آن را طبق نظر نویسنده ببینید که حالات مختلف معنایی در این آیه بیش از ۱۰۰۰ حالت است. همچنین در تفسیر تسنیم از آقای جوادی آملی آمده است که وجوه احتمالی که در ۵ آیه ی اول سوره بقره است به یازده بیلیارد و چهار صد و هشتاد و چهار میلیارد و دویست و پنج میلیون و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل خواهد رسید.

بدون تعصب باید گفت که این واقعیتی است که متن قرآن دارای ویژگیِ خاصی است که با کلمات محدود ، معانی بسیاری از آن برداشت می شود و هر گروه در هر درجه ای از معرفت که باشد می تواند از آن بهره ببرد. شما می توانید تحقیق کنید که آیا می توان متن دیگری را پیدا کرد که چنین خصوصیتی داشته باشد؟

باز دقت کنید که این خصوصیت قرآن از خود الفاظ آیات بدست می آید نه اینکه معانی ، دارای تفاسیر مختلف باشد یا تأویل کلمات قرآن متعدد شود. ممکن است یک سخنران مطلبی بگوید و با اینکه معنای الفاظش مشخص است ۱۰ برداشت از آن شود. ما چنین چیزی را نمی گوییم چرا که چنین چیزی طبیعی است. آنچه که مورد نظر ماست این است که معانی مختلفی که از آیات قرآن بدست می آید از خود لفظ بدست می آید یعنی الفاظ به صورتی کنار هم چیده شده اند که موجب ایجاد معانی مختلف شده اند.

می توانیم در اینجا مثالی بزنیم :

در آیه ۱۲۴ سوره انعام آمده است:

وَ إِذَا جَاءَتْهُمْ ءَایَهٌ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ حَتىَ‏ نُؤْتىَ‏ مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ رُسُلُ اللَّهِ  اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجعَلُ رِسَالَتَهُ

ما این آیه را به دو جمله تقسیم مى کنیم :

جمله اول :

وَ إِذَا جَاءَتْهُمْ ءَایَهٌ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ حَتىَ نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ رُسُلُ اللَّهِ

جمله دوم :

اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجعَلُ رِسَالَتَهُ

خداوند متعال با جمله اول دو ایراد از ایرادهاى کفار را بیان کرده و با یک جمله که جمله دوم باشد پاسخ هر دو ایراد کفار را داده است.

یعنى با یک جمله توضیح دو ایراد را داده است و با یک جمله پاسخ دو ایراد را هم داده است.

توضیح:

از آیات قرآن استفاده مى شود که کفار به پیغمبر دو ایراد مى گرفتند :

ایراد اول: چرا معجزه ى پیامبر اسلام با دیگر پیامبران متفاوت است و چرا محمد معجزه اى مثل معجزه ى دیگر پیامبران نمى آورد. اگر محمد معجزه اى مثل معجزات دیگر پیامبران بیاورد ایمان مى آوریم.

ایراد دوم: ما در صورتى به محمد ایمان مى آوریم که همان چیزهائى که بر پیامبران نازل مى شود بر ما هم نازل شود یعنى اگر خدا بر ما هم وحى نازل کرد به محمد ایمان مى آوریم. مثلاً در آیه ۲۱ سوره فرقان آمده است :

لَوْ لَا أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائکَهُ أَوْ نَرَى‏ رَبَّنَا

حال خداوند با جمله ى وَ إِذَا جَاءَتْهُمْ ءَایَهٌ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ حَتىَ نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ رُسُلُ اللَّهِ  اشاره به هر دو ایراد کرده است. یعنى این جمله مى تواند در عین حال هر دو ایراد را برساند.

همچنین خداوند با جمله اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجعَلُ رِسَالَتَهُ  پاسخ هر دو ایراد را هم داده است.چرا که این جمله را هم دو جور مى توان معنى کرد که هر کدام پاسخ یکى از ایرادها را مى دهد.

دو معنا از جمله ى اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجعَلُ رِسَالَتَهُ :

معناى اول: خدا بهتر مى داند که رسالتش را به چه حیثى قرار دهد. یعنى بهتر مى داند که براى کدام رسالت کدام معجزه را قرار دهد. طبق این معنى پاسخ ایراد اول داده مى شود.

معناى دوم: خدا بهتر مى داند که رسالتش را کجا قرار دهد. یعنى بهتر مى داند که به چه کسى وحى بفرستد. طبق این معنى پاسخ ایراد دوم داده شده است.

در اینجا مشاهده می کنیم که با جملات کوتاهی چند بحث مطرح شده است و هر گروهی نیز جواب خود را خواهد گرفت.

البته چنین جملاتی در قرآن خیلی زیاد یافت می شود و شاید بتوان گفت در هر صفحه از قرآن چندین آیه این چنین است و وجود آیاتی با گستردگی فراوان و با این خصوصیت می تواند دلیلی بر اعجاز قرآن باشد.

این نکته نیز قابل توجه است که طبق نقل های تاریخی بسیاری از جملات قرآن به صورت ناگهانی و طبق شرائط و اتفاقات خاص بیان شده است و اصلا مهلتی برای فکر کردن نبوده است که محمد فکر کند و جملاتی بیاورد که بتواند با همان جملات جواب گروه های مختلف را بدهد یا جملاتی بیاورد که برای سطح های مختلف قابل استفاده باشد.

مورد هشتم : قرآن با اینکه هزار و اندی سال را طی کرده است ولی با فرهنگ های مختلف سازگاری داشته است. قرآن هم زمان بی علمی را تجربه کرده و هم زمان امروز را که زمان ترقی علم است ولی با هر دو زمان سازگار است. قرآن برای این زمان که موقع پیشرفت علم است نیز حرف برای گفتن دارد حتی برای عالمان و دانشمندان. قرآن نیاز به این ندارد که به روز شود و ورژن جدید پیدا کند. نویسندگان و مقاله نویسان متوجه اند که هر چه زمان از نوشته ی آنها بگذرد نیاز به بازنگری دارد و باید در چاپ های بعدی آن را اصلاح کنند ولی قرآن به صورتی نوشته شده است که می تواند هر زمانی را تحت پوشش قرار دهد. دقت کنید که در قرآن فقط به مطالب کلی اشاره نشده که مربوط به همه ی زمان ها باشد بلکه مطالب خاص هر زمانی را نیز آورده است مثلا از جملات قرآن برخی از مسائل علمی روز بدست می آید که در جلد بعدی به آن اشاره خواهد شد. پس قرآن کتابی است که حتی مطالب اختصاصی برای زمان رشد علم دارد و این ، مطلب اعجاب برانگیزی است.

مورد نهم : اگر کسی خوب قرآن را مطالعه کند خواهد دانست که با هر بار خواندن آن ، مطلب تازه ای از آن بدست می آید. همچنین کسی که آن را می خواند درک می کند که هنوز نکاتی مانده که آنها را نفهمیده است. پس خواننده ی قرآن در واقع درک می کند که هیچ گاه به انتهای آن نمی رسد. آیا کتاب دیگری وجود دارد که این چنین باشد؟

اگر هم کتاب دیگری این چنین باشد طبیعتا این ویژگی قرآن در کنار دیگر ویژگی ها نشان دهنده ی این است که قرآن مجموع ویژگی های کتاب های دیگر را دارد و این ، نکته ای اعجاب برانگیز است.

مورد دهم : متن قرآن از لحاظ قرائت نیز خاص است. آیا متن دیگری وجود دارد که قرائتش مثل قرائت قرآن تا این اندازه محبوب باشد و روی آن اینقدر کار شده باشد؟ همچنین آیا متن دیگری وجود دارد که اینقدر راجع به حفظ آن اهتمام شده باشد؟ به هر حال متن قرآن از این لحاظ نیز خاص است و در کنار بقیه ی ادله می تواند اعجاز قرآن را تقویت کند.

مورد یازدهم : در قرآن به مباحث تاریخی به صورت دقیق اشاره شده است که بیان چنین مطالبی از طرف یک شخص امی واقعا بعید به نظر می رسد. در زیر به نمونه ای از این مباحث تاریخی اشاره می کنیم :

در سوره یوسف به پادشاه مصر ، مَلِک گفته شده نه فرعون بر خلاف تورات کنونی که به پادشاه زمان یوسف فرعون اطلاق کرده است و در تفسیر التحریر و التنویر، ج‏۱۲، ص: ۶۸ از لحاظ تاریخی ثابت شده است که در مصر در زمان یوسف به پادشاه ، مَلِک گفته می شده نه فرعون. به هر ترتیب این ، نکته ی دقیقی است که در قرآن مورد توجه قرار گرفته است.

البته نمونه های دیگر نیز وجود دارد مثل اشاره به نجات بدن فرعون از آب همچنانکه در آیه ۹۲ سوره یونس آمده است : فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ ءَایَهً  وَ إِنَّ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ ءَایَاتِنَا لَغَافِلُونَ‏

ترجمه : پس امروز تو را با بدن بى‏جانت نجات مى‏دهم [وبر بلندایى از ساحل دریا مى‏گذارم‏] تا براى آیندگانت نشانه‏اى [از قدرت ما و زبونى و خوارى گردنکشان‏] باشى و یقیناً بسیارى از مردم از نشانه‏هاى ما بى‏خبرند.

امروزه قرائنی آورده می شود که بدن فرعون که غرق شده است هم اکنون موجود است.

به هر حال متنی که مجموع این خصوصیت ها که تا اینجا گفته شد و در ادامه خواهیم گفت را با هم داشته باشد غیر از متن قرآن وجود ندارد.

نکته ۱۹۶ : سوال : آیا اعجاز ریاضی قرآن صحیح است؟

گروهی می خواهند از طریق اعجاز ریاضی قرآن ثابت کنند که این کتاب از طرف خداوند آمده است.آنها روابطی ریاضی در قرآن را بیان می کنند که فوق العاده عجیب است و اگر واقعا این گونه باشد دلیل فوق العاده ای برای الهی بودن قرآن است.

اما ما به عنوان یک محقق نباید به صرف اینکه گروهی چنین می گویند تسلیم آنها شویم بلکه باید راجع به روابط ریاضیِ گفته شده تحقیق کنیم و بعد تصمیم بگیریم. به عنوان مثال بنده برخی از این روابط ریاضی که گفته شده است را خودم بررسی کرده ام و متوجه شده ام که جای اشکال در آنها وجود دارد.

به عنوان مثال گفته شده است که در قرآن کلمه ی یوم ، مجموعا ۳۶۵ مرتبه یعنی به تعداد روزهای سال بکار رفته است.

بنده برای شمارش این مطلب وقت زیادی صرف کردم و هم اکنون نتایج این تحقیق را برای شما بازگو می کنم :

اولا در این شمارش ، مثنی و جمعِ کلمه ی یوم یعنی یومین و ایام نباید حساب شود و الا عدد بدست آمده ۳۶۵ نمی شود. بنابراین فقط مفرد کلمه ی یوم باید محاسبه شود. مفرد این کلمه به صورتهای مختلفی در قرآن آمده است :

یوم – یومهم – یومکم – یوما – الیوم – فالیوم – لیوم – بیوم – بالیوم

تعداد مجموع این کلمات در قرآن ۳۷۵ مرتبه است نه ۳۶۵ مرتبه

دقت کنید ، ما در ادامه تعداد هریک از این کلمات را مشخص می کنیم :

یوم ۲۶۱ مرتبه ، یومهم ۵ مرتبه ، یومکم ۵ مرتبه ، یوما ۱۶ مرتبه ، الیوم ۶۴ مرتبه ، فالیوم ۸ مرتبه ،  لیوم ۸ مرتبه ، بیوم ۵ مرتبه ، بالیوم ۳ مرتبه

مجموع این موارد ، ۳۷۵ مرتبه است.

بنابراین مفرد کلمه ی یوم ۳۶۵ مرتبه بکار نرفته است. تازه در این شمارش کلمه ی (یومئذ) به حساب نیامده است.

بله اگر دو کلمه ی یومهم و یومکم را حساب نکنیم ۳۶۵ مرتبه می شود ولی بالاخره معیار اینکه چه کلمه ای را در شمارش بیاوریم و چه کلمه ای را نیاوریم دقیقا مشخص نیست. بله ممکن است کسی بگوید معیارش این است که کلمه ی یوم در کنار اسم دیگری نیامده باشد که طبق این معیار طبیعتا دو کلمه ی یومکم و یومهم خارج می شوند و تعداد باقی مانده ۳۶۵ عدد خواهد شد که خود این مطلب جالب توجه است.

دقت شود که مطالب فوق ، رد اعجاز ریاضی نیست بلکه تنها تحقیق بر روی یکی از مواردی است که ادعا می شود جزو اعجاز ریاضی قرآن است. ممکن است موارد دیگری در قرآن باشد که اعجاز ریاضی را ثابت کند ولی به هر حال باید هر کدام جداگانه مورد بررسی قرار گیرد نه اینکه فقط به نقل قول ها بسنده شود.

یادمان باشد که برای اثبات یک مطلب اعتقادی نمی توان تنها به نقل قول هایی اکتفا کرد که مفید اطمینان نیستند.

باید در بحث اعجاز ریاضی دقیقا معیار شمارش معلوم باشد مثلا اگر قرار است در موردی الف شمرده شود آیا این شمارش طبق نوشتار قرآن باید انجام گیرد یا طبق گفتار قرآن؟ مثلا معلوم گردد که الف در کلمه ی (رحمن) که معمولا نوشته نمی شود باید در شمارش بیاید یا نه؟ همچنین حروف مشدد باید دو تا شمرده شود یا یکی؟

باید این معیارها دقیقا معلوم گردد نه اینکه هر جا طبق آنچه که به نفع ماست عمل شود.

نکته ۱۹۷ : در اینجا تذکر این مطلب بد نیست که بسیاری از افراد به اعجاز ریاضی قرآن استناد می کنند در حالی که خود ، اصلا در این زمینه تحقیق نکرده اند و مواردی که بیان می کنند را خود نشمرده اند. جالب است در بین این افراد کسانی دیده می شود که معمولا در بین مردم اهل تحقیق و اهل علمِ زیاد شمرده می شوند.

در اینجا می توان فهمید که هیچ گاه ظاهر افراد نباید ما را فریب دهد. بسیاری از افراد ، مقلد هستند و گفته های دیگران را نقل می کنند و خود راجع به آنچه می گویند تأمل و تحقیق نکرده اند.

ما باید یاد بگیریم که حرف هر کسی را با دلیل بپذیریم. اگر کسی از اعجاز ریاضی قرآن برای ما گفت از او بپرسیم که آیا خودت این حساب ها را شمرده ای یا اینکه نقل قول می کنی؟

مورد دیگری که می توانم در اینجا اشاره کنم این است که شخصی می گفت امر به نماز در قرآن ۱۷ مرتبه آمده است و از این طریق می خواست ۱۷ رکعت نماز را ثابت کند. بنده خود ، پیگیر این قضیه شدم و با شمارش تعداد اوامر نماز متوجه شدم که امر به نماز در قرآن ۱۸ مرتبه است نه ۱۷ مرتبه.

به هر حال نباید فقط به گفته ی دیگران اکتفا کرد بلکه اگر واقعا شخصی می خواهد حق را دریابد خود باید محقق شود.

اینکه گروهی از افراد برای اثبات عقاید خود فقط به گفته ی علماء اکتفا می کنند و حرف آنها را وحی منزل می پندارند به نظر می رسد که روش غلطی را در پیش گرفته اند.

نکته ۱۹۸ : قوانین قرآن مطابق عقل قرن ۲۱ و فراتر از آن

در این نکته می خواهیم به مواردی از قوانین قرآن اشاره کنیم که کاملا مطابق با عقل قرن ۲۱ است و حتی در مواردی هنوز عقل قرن ۲۱ نیز به آن نرسیده است مثلا در این قرن ۲۱ که بسیاری از افراد از حقوق بشر صحبت می کنند ولی هنوز تا رسیدن به رعایت قوانین اسلام در زمینه ی حقوق بشر فاصله ی زیاد دارند.

حال آیا این دلالت بر اعجاز قرآن نمی کند؟ اینکه قوانینی در هزار و اندی سال پیش در دوران جاهلیت بیاید که ما در این قرن ۲۱ با عقل خود ، تازه آن را یاد گرفته ایم و یا حتی نسبت به رسیدن به آن فاصله ی زیادی داریم؟

به مواردی که در ادامه می آید خوب دقت کنید :

۱- قانون اسلام نسبت به برخورد با اُسراء : برخورد اسلام با اسرا برخوردی است که در این قرن ۲۱ از هیچ نهادی دیده نمی شود. به نظر شما کدام کشور دموکراتیک است که در مورد اسراء قانون فَإِمَّا مَنَّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً (محمد-۴) را داشته باشد. اسیری که تا یک ساعت قبل قصد کشتن ما را داشته از لحاظ اسلام باید این گونه با او برخورد کرد که یا مجانا او را آزاد کرد و یا از او فدیه گرفت و او را رها کرد.

کدام گروه است که اطعام دادن به اسیری که قبلا قصد کشتن ما را داشته است را جزو امور اخلاقی حساب کند و برای آن اجر و پاداش قرار دهد؟ در آیه ۸ سوره انسان آمده است :

وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلىَ‏ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا یعنى انسان هاى خوب کسانى هستند که غذا را در عین دوست داشتنش به مسکین و یتیم و اسیر انفاق مى‏کنند یعنى حاضرند مقدارى از سهم خود را به اسرا دهند.

آیا چنین نگرشى را در بقیه ى ادیان یا تفکرات مشاهده مى کنید که شخصى اسیرش را که در جنگ ، قصد کشتن او را داشته است حال که اسیر شده بر خودش ترجیح دهد و مقداری از غذای مورد احتیاج خود را به او بدهد؟

جالب است که ما بعضا حاضر نیستیم حتی با خویشاوندان خود چنین برخوردی را داشته باشیم چه برسد به اسرای جنگی.

کدام گروه است که حاضر است از اموال گروه خودشان مقداری را برای آزادی اسیران اختصاص دهند؟ همچنانکه طبق آیه ۶۰ سوره توبه یکی از مصارف زکات رقاب می باشد و یکی از مصادیق رقاب همین اسیران است که برای آزادی خود می توانند از زکات استفاده کنند. در این باره می توانید به تفسیر التحریر و التنویر، ج‏۱۰، ص: ۱۳۲ مراجعه کنید.

به نظر می رسد آنها که به احکام اسلام اشکال وارد می کنند اصلا آشنایی با احکام این دین ندارند و الا ممکن بود اشکال خود را بر عکس مطرح می کردند و می گفتند که آخر چگونه ممکن است ما از پول های خودمان برای آزادی اسیران استفاده کنیم؟

بنده در مقالات دیگر خود گفته ام که احکام اسلام احکامی فراغربی است و حتی غرب هم هنوز به پای آن نرسیده است و هیچ نهاد حقوق بشری پیدا نمی شود که با اسیران خود این چنین رفتار کند.

۲- مشورت با خطا کاران : در آیه ۱۵۹ سوره آل عمران آمده است که خداوند راجع به تخلف کنندگان در جنگ احد می فرماید :

فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فىِ الْأَمْرِ یعنى بنابراین از آنان گذشت کن، و براى آنان آمرزش بخواه، و در کارها با آنان مشورت کن.

معمولا قسمت وَ شَاوِرْهُمْ فىِ الْأَمْرِ براى ما خوانده مى شود و قبل آن را نمى خوانند در حالى که وقتى این قسمت را با جملات قبل معنا کنیم متوجه مى شویم که ضمیر (هُم) در وَ شَاوِرْهُمْ به همان کسانى مى خورد که در جنگ احد تخلف کرده اند یعنى پیامبر موظف است با همان افرادى که اشتباه کرده اند و مورد عفو قرار گرفته اند مشورت کند. آیا ما حاضریم امروزه چنین عملکردى داشته باشیم یعنى با کسى که اشتباهى در حق ما مرتکب شده و مورد بخشش ما قرار گرفته مشورت کنیم؟

شما کدام گروه را در این قرن ۲۱ سراغ دارید که نسبت به عده ای که موجب شکست در جنگ شده اند اولا عفو داشته باشند و سپس تازه با آنها مشورت کنند. آیا حقوق بشر در این حکم به عالی ترین وجه رعایت نشده است؟

۳- کار اشتباه دیگران نباید مانع انفاق و صله به آنها شود : آیه ۲۲ سوره نور به ما دستور می دهد که کار اشتباه دیگران نباید مانع انفاق و صله به آنها شود. حال آیا ما دستور آیه را عمل می کنیم یا به محض اینکه اشتباهی از فردی دیدیم دیگر حاضر به کمک به او نیستیم؟ به نظر می رسد که در این قرن ۲۱ که راجع به اخلاق خیلی تأکید می شود ولی باز افراد ، کمتر حاضرند دستور این آیه را عمل کنند.

آیه می گوید اشتباه افراد سر جای خود و انفاق و صله ی ما نیز سر جای خود است. زیبایی های اسلام را باید در چنین دستوراتی مشاهده کرد که نیازمندی افراد را از اشتباهات آنها جدا کرده است و آنها را لازم و ملزوم نمی داند. اشتباه فرد سر جای خود و نیازمندی او سر جای خود است. در جای دیگری از قرآن نیز همین رویکرد دیده می شود. در شأن نزول آیه ۲۷۲ سوره بقره آمده است که برخی افراد کمک کردن به کافرانی را که از آنها کمک خواسته بودند به اسلام آوردن آنان مشروط کردند. اما خداوند فرمود : لَّیْسَ عَلَیْکَ هُدَاهُمْ وَ لَاکِنَّ اللَّهَ یَهْدِى مَن یَشَاءُ  وَ مَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیرٍْ فَلِأَنفُسِکُمْ  وَ مَا تُنفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ  وَ مَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیرٍْ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ یعنى هدایت آنها (به‏طور اجبار،) بر تو نیست (بنا بر این، ترک انفاق به غیر مسلمانان، براى اجبار به اسلام، صحیح نیست) ولى خداوند، هر که را بخواهد (و شایسته بداند)، هدایت مى‏کند. و آنچه را از خوبیها و اموال انفاق مى‏کنید، براى خودتان است (ولى) جز براى رضاى خدا، انفاق نکنید! و آنچه از خوبیها انفاق مى‏کنید، (پاداش آن) به طور کامل به شما داده مى‏شود و به شما ستم نخواهد شد.

و با این بیان از انفاق نکردن به کافران انتقاد کرد. آیا ما امروزه حاضریم به یک مسیحی کمک مالی کنیم؟ آیا حاضریم به بهایی کمک کنیم؟ آیا حاضریم به فقیری که متوجه شده ایم نظری بر خلاف ما دارد کمک کنیم؟ جالب است که ما اینقدر محدود فکر می کنیم که حتی نسبت به هم مذهبان خود که بر خلاف ما فکر می کنند حاضر نیستیم با آنها یک چای بخوریم چه برسد به اینکه به آنها کمک کنیم.

۴- نشست و برخواست کردن با کسانی که آیات الهی را به تمسخر می گیرند : در آیه ۱۴۰ سوره نساء آمده است : وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فىِ الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سمَِعْتُمْ ءَایَاتِ اللَّهِ یُکْفَرُ بهَِا وَ یُسْتهَْزَأُ بهَِا فَلَا تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ حَتىَ‏ یخَُوضُواْ فىِ حَدِیثٍ غَیرِْهِ یعنى البته خدا [این فرمان را] در قرآن بر شما نازل کرده است که: چون بشنوید گروهى آیات خدا را مورد انکار و استهزا قرار مى‏دهند، با آنان ننشینید تا در سخنى دیگر درآیند.

در تفسیر نمونه در ذیل این آیه آمده است :  نشست و برخاست با کافران در صورتى که نسبت به آیات الهى توهین نکنند و خطر دیگرى نداشته باشد مانعى ندارد، زیرا جمله حَتَّى یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ این کار را مباح شمرده است. (تفسیر نمونه، ج‏۴، ص: ۱۷۳)

طبق این آیه کسى که تا یک ساعت پیش آیات الهى را به تمسخر مى گرفته است در صورتى که بحثش عوض شود و نشستن با او تأیید کار او نباشد می توان با چنین کسی نشست و برخواست کرد.

آیا این حکم را آن کسانی که ادعای روشنفکری در قرن ۲۱ را دارند رعایت می کنند؟ مثلا آیا آنها حاضرند با افرادی که اعتقاد آنها را به تمسخر می گیرند نشست و برخواست داشته باشند؟ جالب است برخی از کسانی که به اسلام ایراد می گیرند خودشان اصلا حاضر نیستند با فردی که مسلمانی معتقد و حساس است نشست و برخواست داشته باشند در حالی که از نظر اسلام یک مسلمان می تواند با مسخره کننده ی آیات الهی در صورتی که فعلا بحث دیگری مطرح کرده است و آیات الهی را مسخره نمی کند نشست و برخواست کند. به این نکته نیز دقت شود که از این آیه به طور ضمنی برداشت می شود که مسخره کننده ی آیات الهی را نمی توان کشت. حال آیا احکام فقهی با این دستور قرآن در تعارض نیست؟

۵- عفو خیانت کار : در آیه ۱۳ سوره مائده آمده است : وَ لَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلىَ‏ خَائنَهٍ مِّنهُْمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنهُْمْ  فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اصْفَحْ  إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُحْسِنِینَ‏ یعنی و همواره از اعمال خائنانه آنان جز اندکى از ایشان [که وفادار به پیمان خدایند] آگاه مى‏شوى پس از آنان درگذر و [از مجازاتشان‏] روى گردان زیرا خدا نیکوکاران را دوست دارد.

آیا دموکرات ترین حکومت ها حاضرند خائنین را ببخشند؟ اصلا ممکن است کسی سوال کند چگونه می توان خائنین را بخشید؟ به همین خاطر است که می گوییم در این قرن ۲۱ هنوز تا عمل به این قوانین اسلام فاصله ی زیادی داریم. یادمان نرود که تازه قرآن علاوه بر عفو، صفح را هم مطرح کرده است یعنی علاوه بر عدم مجازات، مورد ملامت نیز نباید قرار بگیرند. تازه این نکته نیز یادمان نرود که آیه ی فوق در اوج قدرت اسلام نازل شده است و اسلام در این زمان در موضع ضعف نیست. پس عفو در عین قدرت مورد تأکید قرآن است. به هر حال امروزه با وجود تبلیغ زیاد راجع به حقوق بشر و عفو دیگران باز حکم آیه ی فوق می تواند عجیب به نظر برسد. به نظر شما کشورهایی که دم از حقوق بشر می زنند با کسی که به آنها خیانت کند و مثلا اسرار آنها را فاش کند چگونه برخورد می کنند؟

۶- پیامبر اسلام حتى در جنگ نیز نمى تواند مومنین را مجبور کند : در آیه ۸۴ سوره نساء آمده است :

فَقَاتِلْ فىِ سَبِیلِ اللَّهِ لَا تُکلََّفُ إِلَّا نَفْسَکَ  وَ حَرِّضِ المُْؤْمِنِینَ یعنى پس (اى پیغمبر) تو خود تنها در راه خدا به کارزار برخیز، که جز بر خودت مکلف نیستى و مؤمنان را نیز ترغیب کن.

جالب است در جایى که دین در خطر است باز پیامبر نمى تواند مومنین را به جنگیدن اجبار کند. واقعا آیا گروهى را شما سراغ دارید که چنین آزادى عملى به مردم دهد و حتى در جایى که کیان آن گروه از لحاظ ظاهرى در خطر است باز آن گروه افرادش را به جنگیدن مجبور نکند.

یادمان نرود که این قوانین در هزار و اندی سال پیش آمده است. ما امروزه که همه حرف از حقوق بشر می زنند نمی توانیم به راحتی چنین قوانینی را اجراء کنیم ولی این قوانین ، هزار و اندی سال پیش برای رعایت حقوق بشر آمده است.

البته چنین قوانین قرآنی محدود به مواردی که گفته شد نیست بلکه موارد دیگری نیز داریم که واقعا جالب توجه است که در ادامه فقط به آیات آن اشاره می کنیم :

الف) یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلَّهِ شهَُدَاءَ بِالْقِسْطِ وَ لَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنََئانُ قَوْمٍ عَلىَ أَلَّا تَعْدِلُواْ  اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى‏(مائده-۸)

ترجمه : اى اهل ایمان! همواره [در همه امور] قیام کننده براى خدا و گواهان به عدل و داد باشید. و نباید دشمنى با گروهى شما را بر آن دارد که عدالت نورزید عدالت کنید که آن به پرهیزکارى نزدیک‏تر است.

آیا واقعا امروزه کشورهایى که دم از حقوق بشر مى زنند حاضرند نسبت به دشمنى که با او کینه دارند عدالت بورزند یا اینکه فقط به فکر منافع خود هستند؟

ب) وَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُواْ بَِایَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یخَِرُّواْ عَلَیْهَا صُمًّا وَ عُمْیَانًا(فرقان۷۳)

ترجمه : بندگا خوب خدا کسانى هستند که وقتى به آیات پروردگارشان پندشان دهند، در برابر آن با حالت کرى و کورى نمى‏افتند، [بلکه با گوش شنوا و چشم بصیرت به آن دل مى‏دهند.]

طبق این آیه قرآن اجازه نمى دهد که حتى آیات الهى کورکورانه قبول شود ، این در حالى است که بسیارى از کشورها تا رسیدن به چنین درجه اى فاصله ى زیادى دارند.

ج) وَ لَا تَسْتَوِى الحَْسَنَهُ وَ لَا السَّیِّئَهُ  ادْفَعْ بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلىِ‏ٌّ حَمِیمٌ(۳۴) وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ(۳۵) سوره فصلت‏

ترجمه : نیکى و بدى یکسان نیست. [بدى را] با بهترین شیوه دفع کن [با این برخورد متین و نیک‏] ناگاه کسى که میان تو و او دشمنى است [چنان شود] که گویى دوستى نزدیک و صمیمى است. (۳۴) این بهترین شیوه را جز کسانى که [در زمینه خودسازى و تزکیه‏] پایدارى کردند، نمى‏یابند، و جز کسانى که بهره بزرگى [از ایمان و تقوا] دارند به آن نمى‏رسند (۳۵)

آیا امروزه که همه دم از اخلاق مى زنند حاضرند این دستور قرآن را عمل کنند؟

د) فَبَشِّرْ عِبَادِ(۱۷) الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ….(زمر-۱۸)

ترجمه : پس به بندگانم مژده ده. (۱۷) آنان که سخن را مى‏شنوند و از بهترینش پیروى مى‏کنند.

بسیارى از مردم هنوز تا رسیدن به این ویژگى فاصله ى زیادى دارند.

به هر ترتیب وجود چنین قوانین به روزی در قرآن در کنار دیگر ادله دلالت دارد که این کتاب نمی تواند از جانب غیر خدا نازل شده باشد.

نکته ۱۹۹ : عدم اختلاف در قرآن مویدی برای الهی بودن آن

در آیه ۸۲ سوره نساء آمده است :

أَ فَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ  وَ لَوْ کاَنَ مِنْ عِندِ غَیرِْ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا

ترجمه : آیا به قرآن [عمیقاً] نمى‏اندیشند؟ چنانچه از سوى غیر خدا بود، همانا در آن اختلاف و ناهمگونى بسیارى مى‏یافتند.

این آیه به صورت های مختلفی می تواند معنا شود و اگر به همه ی معانی آن دقت شود می توان با مجموع معانی و مجموع قرائن و ادله ی دیگرِ اعجاز قرآن ، پی به الهی بودن قرآن برد. پس مجموع معانی و نه تک تک معانی را اگر با یکدیگر مورد توجه قرار دهیم و در کنار بقیه ی وجوه اعجاز قرآن بگذاریم می توان به وجه دیگری از الهی بودن قرآن پی برد.

پس خود ما قبول داریم که به صرف این آیه و به صرف یکی از معانی این آیه نمی توان اعجاز قرآن را ثابت کرد ولی وقتی مجموع معانی آیه را با هم ببینیم و در کنار بقیه ی ادله قرار دهیم می توانیم به این نتیجه برسیم که قرآن کتابی الهی است.

حال در ادامه به معانی مختلفی که از این آیه بدست می آید اشاره می کنیم :

معنای اول) اگر قرآن از ناحیه ی غیر خدا بود مشرکین زمان پیامبر در آن اختلاف پیدا کرده بودند. حال که آنها با وجود دشمنی زیادی که با پیامبر داشتند نتوانستند اختلافی پیدا کنند نشان می دهد که این کتاب از ناحیه ی خداست.

این معنا خود می تواند مویدی بر الهی بودن قرآن باشد و آن اینکه واقعا مشرکین مکه تمام تلاش خود را برای نابودی اسلام بکار بردند. حال اگر نقطه ضعفی و اشکال و تناقضی در قرآن بود حتما آن را رو می کردند. پس همین که چنین چیزی اتفاق نیفتاد می تواند مویدی باشد بر اینکه این کتاب یک کتاب معمولی نیست.

معنای دوم) این معنا با توجه به سیاق آیات است که طبق سیاق ، ضمایر آیه به منافقین برمی گردد و آیه این چنین معنا می شود :

اگر قرآن از ناحیه ی غیر خدا بود منافقان در آن اختلاف زیادی پیدا می کردند و متوجه می شدند که بین اخبار قرآن با حالات منافقان اختلاف و تفاوت زیادی می باشد ولی منافقان می فهمیدند که وقتی قرآن خبری از منافقان می دهد کاملا با واقعیت منافقان سازگار است.

معنای سوم) یک بشر هر اندازه هم در فنى متخصص باشد وقتى کتابى را در موضوعی تألیف مى‏کند در صورتى که فصول کتاب را در زمان هاى مختلف بنویسد، متخصصان دیگرى که به آن کتاب مراجعه مى‏کنند اختلاف سلیقه‏هاى بسیارى در آن مى‏بینند و حتى شاید تناقض‏ها و تضادهایى در آن پیدا بکنند. اگر مدت تألیف کتاب زیاد طول بکشد (مثلاً بیست سال) و کتاب درباره موضوعات متنوع بسیارى تألیف شده باشد و نویسنده آن در حالات مختلفى از غم و شادى و جوانى و پیرى و بیمارى و تندرستى و در بحران هاى مهمى که براى او پیش آمده آن کتاب را بنویسد، پر واضح است که بخش هاى مختلف کتاب با همدیگر هماهنگ نخواهد بود و نویسنده دچار تضادها و تناقض‏هاى بسیارى خواهد شد.

مثلاً شما شاعران بزرگ و معروف را در نظر بگیرید که آیا شعرهایى که در جوانى و اوایل کار سروده‏اند با شعرهایى که در دوران پختگى و کسب تجربه‏هاى فراوان سروده‏اند یکسان است؟

همچنین حاکمانی که سال های طولانی بر کشوری حکومت کرده اند را مشاهده کنید تا ببینید چقدر در کارها و حرف های آنها تناقض و تضاد وجود دارد تا جایی که خودشان نیز بعضا اعتراف کرده اند که ما در فلان مورد اشتباه کرده ایم.

ولى قرآن از یک هماهنگى و استحکام و اتقان خاصى برخوردار است و این در حالى است که همه مى‏دانیم که آیات قرآنى در طول بیست و سه سال آنهم در حالتهاى مختلف نازل شده. بعضى از آیات در حال جنگ و شدت بحران و بعضى از آنها در حال صلح و آرامش بعضى از آنها در اوایل کار پیامبر که دوران غربت و بی کسى اسلام بود آمده و بعضى دیگر در مدینه و یا پس از فتح مکه و دوران شوکت و اقتدار اسلام نازل شده است.

دقت کنید که تغییر و تکامل در ذات بشر نهفته است و طبیعتا هر بشری در طول عمر خود راجع به مباحث فردی و اجتماعی و فکری متکامل می شود و تغییر می کند و این تغییرات در رفتار و گفتار او نمود دارد. حال اگر بشری بخواهد مثل محمد باشد که در ۲۰ سال آن هم در شرائط مختلف و بعضا بدون ذهنیت آن هم راجع به مباحث مختلف نظر دهد حتما در نظرات او اختلاف مشاهده خواهد شد.

معنای چهارم) اگر قرآن از طرف غیر خدا بود در آن اختلاف زیادی با فرهنگ زمانه مشاهده می کردید و می دیدید که این کتاب خیلی با ما فاصله دارد. قرآن در همه زمان ها به روز است و در همه زمان ها احتیاج آن زمان را برآورده می کند.

بله، قرآن اگر هم با زمانه های مختلف اختلاف داشته باشد آن اختلاف اندک است و البته چنین اختلافی کاملاً طبیعی است. کتابی که قرار است برای همه ی زمان ها باشد طبیعتاً باید نکات اختصاصی برای هر زمانی را در خود داشته باشد.

بنابراین، این یک مطلب کاملاً طبیعی است که در قرآن مسائلی وجود داشته باشد که مخصوص فرهنگ عرب بوده است و امروزه کاربردی ندارد. البته یادمان نرود که مطالبی در قرآن می باشد که مربوط به این زمان است و با پیشرفت علم مشخص می شود و مردم زمان پیامبر آن را نمی فهمیدند.

بنابراین اختلاف با فرهنگ ها و زمانه های مختلف در قرآن وجود دارد ولی ناچیز است و این مقدار کم نیز طبیعی است.

حال اگر غیر خدا بخواهد کتابی مثل قرآن بیاورد مسلماً نمی تواند به شکل قرآن بیاورد که اختلافش با فرهنگ ها و زمانه ها کم باشد بلکه مسلماً فاصله ی زیادی با زمانه ها دارد. خود تغییرات زبان در طول سال های زیاد می تواند از جمله ی این اختلاف باشد که بسیاری از افراد وقتی کتابی می نویسند متن آن کتاب در طول زمان کهنه می شود چه برسد به معنای آن.

شما وقتی بشر را در طول تاریخ ببینید متوجه می شوید که چقدر تغییر کرده است و نظراتش جدید شده است ولی در طول این زمان ها ، قرآن همواره با وجود این نظرات مختلف کتابی زنده بوده است.

هم اکنون علما و دانشمندانی داریم که دقیقاً درک می کنیم آنها و کتاب هایشان از روزگار امروزی عقب مانده اند ولی قرآن پس از هزار و اندی سال هنوز از فرهنگ زمانه ها عقب نیفتاده است. این مطلب، خود یکی از وجوه اعجاز قرآن است که برای همه ی زمانه ها، به روز مانده است. آیا کتابی می شناسید که این چنین باشد؟ آیا می توان کتابی نوشت که اولاً برای همه فرهنگ ها و همه زمانه ها مطالبی اختصاصی داشته باشد و ثانیاً مطالبی غیر اختصاصی نیز داشته باشد که در هر زمانه و در هر شرایطی بتوان از آن استفاده کرد. امروزه که علم به این اندازه پیشرفت کرده است با این حال قرآن تازگی خود را از دست نداده است.

جالب است که حتی در این قرن ۲۱ که همه دم از اخلاق و حقوق بشر می زنند باز جملات قرآن به گونه است که می توان آنها را با فهم این زمان تطبیق داد.

به همین خاطر است که برخی گفته اند اختلاف در آیه ی مورد بحث را می توانیم به معنای رفت و شد هم بگیریم به این معنا که کتاب های دیگر در طول زمان نیاز به اصلاحات دارند و باید دائما برای اصلاح کتاب به آن رجوع کرد و خلاصه ، به آن رفت و آمد داشت ولی قرآن نیاز به بازنگری ندارد و بر خلاف کتاب های دیگر نسخه جدید و به روز شده لازم ندارد. قرآن به صورتی متن را آورده است که نیاز به اصلاحات نداشته باشد و بتوان در زمان های مختلف از آن استفاده کرد.

اهل قلم این را درک می کنند که امکان ندارد امروزه کتابی علمی آن هم در موضوعات متنوع نوشته شود که مثلاً پس از دو سال نیاز به بازبینی و اضافه و حذف نداشته باشد؛ ولی قرآن کتابی است که به صورتی بیان شده که نیاز به این کارها در آن نیست. خود بنده که چندین جزوه نوشته ام با اینکه چندین بار بازبینی صورت می گیرد و چند بار خوانده می شود ولی باز بعد از چاپ متوجه می شویم که نقص دارد یا اشتباهاتی در آن وجود دارد که در چاپ بعدی باید اصلاح شود. بالاخره انسان ها در همه ی موضوعات متخصص نیستند و به همین خاطر نمی توانند کتابی با موضوعات متنوع بنویسند و حرف آخر را در آن بزنند.

از خواننده محترم تقاضا می شود که فکر کنید آیا می توان کتابی نوشت که از لحاظ های مختلف مثل متن، معنا، قواعد و قانون ها و … برای هزار سال دیگر نیز مثل همین الآن باشد؟ هم اکنون مشاهده می کنیم که مثلاً زبان عربی قدیم و جدید تفاوت هایی داشته است ولی قرآن چه در قدیم و چه اکنون دارای متنی تازه و روان است. کتابهای شعرای معروف این چنین نیست. مثلاً کتاب فردوسی، حافظ، مولوی و …. را بسیاری از افراد فارسی زبان در این زمانه نمی توانند بفهمند و حتی نمی توانند بخوانند ولی قرآن کتابی است که در همه ی زمان ها تازه مانده است و هر عرب زبانی می تواند آن را بخواند.

دقت کنید که قرآن راجع به موضوعات فوق العاده متنوع مباحثی ارائه داده است که در زیر به این موضوعات اشاره می کنیم :

عدالت اجتماعی ، ایتام ، حجاب ، ارث ، قصاص ، وصیت ، انفاق ، ربا ، معاملات ، تاریخ امت های گذشته ، قیامت ، حج ، زکات ، جنگ ، امور مربوط به زنان ، احکام و ده ها و صدها موضوع دیگر

اینکه همه ی این موضوعات با یکدیگر تناقضی ندارند و با واقعیت خارجی نیز قابل تطبیق هستند و به صورتی بیان شده اند که نیاز به (به روز شدن) ندارند واقعا جالب توجه است.

به هر حال طبق مجموع معانی مختلفی که در رابطه ی با آیه ی ۸۲ سوره نساء بیان شد می توان به این نتیجه رسید که قرآن کتابی است دارای ویژگی هایی که مجموع این ویژگی ها در کتاب دیگر یافت نمی شود و همین مطلب در کنار بقیه ی ادله می تواند اثبات کند که این کتاب ساخته ی دست بشر نیست.

نکته ۲۰۰ : و اما در این نکته به اعجاز علمی قرآن به صورت مفصل اشاره می کنیم :

مقدمه ای پیرامون اعجاز علمی قرآن :

یکی از خصوصیات قرآن این است که اعجازش در یک جهت و یک بُعد نیست بلکه جهات مختلف اعجازی دارد و خود این مطلب اعجازی دیگر است. اینکه کتابی وجود داشته باشد که از جهات مختلف ، خاص باشد : از لحاظ ساختار متنی ، از لحاظ اینکه شخصی درس نخوانده آن را آورده است ، از لحاظ اینکه در آن پیشگویی وجود دارد ، از لحاظ اینکه جملاتش به صورتی بیان شده است که معانی بسیار مختلفی از آن برداشت می شود ، از لحاظ اینکه متن این کتاب متنی زنده است و پس از گذشت سال ها قدیمی نشده است ، از لحاظ اینکه فهم متنش هیچ گاه پایان نمی پذیرد و همواره خوانندگان این متن می فهمند که نکاتی را نفهمیده اند ، از لحاظ اینکه نکاتی علمی در آن یافت می شود و موارد دیگر ….. تازه اگر اعجاز ریاضی قرآن در مواردی ثابت شود به محکم کردن بحث اعجاز می افزاید.

پس قبل از اینکه به اعجاز علمی قرآن بپردازیم به این مطلب اشاره کنیم که همین که این همه وجوه اعجاز در قرآن وجود دارد خود این نیز اعجاز است. آیا کتابی داریم که این چنین باشد یعنی مجموع این وجوه در آن جمع باشد؟

دقت کنید که ممکن است شخصی فقط با یک وجه از اعجاز قانع نشود ولی با مجموع این وجوه می تواند به نتیجه برسد. پس ممکن است کسی نفهمد که چرا یک سوره از قرآن معجزه است ولی می تواند بفهمد که کل این کتاب معجزه است. به هر حال فهم ها مختلف است و نمی توان از همه توقع داشت که با خواندن سوره نصر بفهمند که قرآن معجزه است.

بله با مطالعه ی کل وجوه اعجازی قرآن می توان فهمید که این کتاب نمی تواند ساخته ی دست بشر باشد. پس تحدی قرآن را می توان اینگونه اعلام کرد که اگر در قرآن شک دارید کتابی بیاورید که مثل قرآن مجموع این وجوه را داشته باشد.

و اما یکی از این وجوه اعجازی ، اعجاز علمی قرآن است یعنی مواردی در قرآن یافت می شود که با قطعیات علم که اخیرا ثابت شده است سازگار است.

ما باید این موارد را یکی یکی مورد بررسی قرار دهیم. اگر چنین مطلبی صحیح باشد واقعا یکی از وجوه قوی اعجاز قرآن می باشد.

اصلا می توان از همین جا وجه دیگری برای اعجاز قرآن بیان کرد و آن اینکه وقتی مشاهده می کنیم قرآن برای زمان های مختلف اعجازهای گوناگون و خاص آن زمان را دارد خود این مطلب نیز معجزه ای دیگر است. قرآن هم برای زمان بی علمی وجه اعجاز خاص آن زمان را دارد و هم در زمان علم وجه اعجاز خاص آن را دارد و خود این مطلب نیز می تواند وجه دیگری از اعجاز قرآن باشد.

آیا شما کتابی سراغ دارید که برای زمان های مختلف دارای مطالبی باشد که اختصاصات هریک از آن زمان ها را در خود گنجانده باشد؟

از همین جا می توانیم بفهمیم که اعجاز قرآن محدود به عرب زبان ها نیست بله غیر عرب ها نیز در وجوه مختلف قرآن می توانند وارد عمل شوند و ببینند که آیا مثل قرآن را می توانند بیاورند یا خیر؟

مثلا آیا می توان کتابی آورد که در آن جملاتی باشد که آن جملات با آنچه که ۱۰۰ سال آینده کشف می شود و هم اکنون دانشمندان ، هیچ ذهنیتی نسبت به آن ندارند مطابقت داشته باشد؟ می توانید امتحان کنید. تازه دقت کنید که فاصله ی نزول قرآن با زمان اکتشافات علمی هزار و اندی سال است و این فوق العاده عجیب است. ما تخفیف می دهیم و این هزار و اندی سال را به ۱۰۰ سال کاهش می دهیم.

و اما قبل از بیان موارد اعجاز علمی قرآن بیان چند تذکر اهمیت دارد :

تذکر ۱ : ممکن است شخصی به اعجاز علمی قرآن اشکال کند که از کجا معلوم منظور قرآن همان باشد که شما برداشت کرده اید. معمولا آیات قرآن دارای معانی متعدد است و طبق یک معنا ، اعجاز علمی از آن برداشت می شود. حال از کجا معلوم آن معنا منظور آورنده ی قرآن بوده است. شاید شما چنین برداشتی کرده اید و چون با متن آیه سازگار است آن را به قرآن نسبت می دهید.

در جواب این حرف باید گفته شود که اولا در برخی از آیات اعجاز علمی ، اتفاقا همان معنای ابتدایی آیه اعجاز علمی را می رساند و ظهور آیه بیشتر در همان معناست نه در معانی دیگر و ثانیا اصلا همین که بالاخره یکی از معانی آیه با علم سازگار است خودش اهمیت دارد. آیا شما می توانید متنی بنویسید که دارای معانی متعدد باشد و بالاخره یکی از معانی اش که منظور شما هم نبوده است با واقعیت علمی ۱۰۰ سال آینده به صورت شانسی سازگار شود. پس اگر یکی از معانی آیه چنین باشد خودش فوق العاده مهم است و آن را نمی توان دست کم گرفت.

تازه در قرآن نه فقط یک بار یا دو بار چنین باشد بلکه تعداد بسیاری از آیات با واقعیات علمی سازگار است و این می رساند که کاری اتفاقی نبوده است.

اصلا اگر هیچ یک از موارد اعجاز علمی صد درصد نباشد ، همین که متن قرآن دارای چنین قابلیت فوق العاده ای است که می توان از متن آن موارد قابل تأملی از علم بدست آورد خود این خصوصیت عجیبی است. چرا نسبت به متن دیگری چنین قابلیتی مشاهده نمی شود؟

تذکر ۲ : آن دسته از آیات به عنوان اعجاز علمی پذیرفته می شوند که آن بحث علمی از خود لفظ آیه بدست آید نه از تأویلات آیه. برخی افراد می خواهند بعضی از مسائل علمی را به قرآن بچسبانند. این کار صحیح نیست. ما آن دسته از اعجازهای علمی را قبول می کنیم که خود متن آیه و الفاظ آیه ، آن معنا را برساند.

اگر به این مطلب توجه نداشته باشیم تازه چیزهایی به قرآن نسبت داده می شود که ممکن است با علم نیز ناسازگار باشد.

به عنوان نمونه برخى از مفسرین گذشته از تعبیر الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا دو مطلب استفاده کرده اند که هر دو امروزه مشخص شده است که بر خلاف علم است. فخر رازى در تفسیرش از این تعبیر استفاده مى کند که زمین ساکن است چرا که فراش بودن یعنى محل استقرار و این ، در صورتى است که زمین ساکن باشد و الا اگر حرکت کند نمى تواند محل استقرار باشد.

همچنین فخر رازی در تفسیرش می گوید که برخی خواسته اند از این تعبیر کروی بودن زمین را زیر سوال ببرند چرا که در صورتی زمین فراش و پهن شده است که کروی نباشد ولی خود فخر رازی این حرف را ردّ می کند.

دقت کنید که فخر رازی مطلبی استفاده کرده که طبق نظر او لازمه ی متن آیه بوده است و الا از خود متن آیه و الفاظ آن ، چنین چیزی بدست نمی آید. پس در بحث اعجاز علمی باید دقت داشت که آنچه به عنوان اعجاز علمی معرفی می شود آیا از لفظ آیه استفاده می شود یا از معنایی که طبق نظر ما لازمه ی متن آیه است بدست می آید؟

تذکر ۳ : در سایت های اینترنتی مواردی پیدا می شود که به عنوان اعجاز علمی معرفی شده است و مثلا می گوید فلان دانشمند ژاپنی وقتی به این اعجاز پی برد مسلمان شد. این موارد بعضا دارای سند محکمی نیست و نمی توان چنین نسبت هایی را به راحتی اثبات کرد. به هر حال اگر چنین مواردی را مشاهده کردید زود تسلیم آن نشوید.

تذکر ۴ : آن دسته از آیات به عنوان اعجاز علمی قبول می شوند که مبحثی علمی را بیان کنند که از حالت فرضیه و نظریه بیرون آمده و نوعی قطعیت داشته باشد. بنابراین تطابق آیات با مباحث علمی که هنوز ثابت نشده است و در حد فرضیه است برای بحث اعجاز علمی کافی نیست اگر چه بالاخره همین که در قرآن جملاتی وجود دارد که با فرضیه های علمی روز تطابق دارد خودش جالب توجه است.

تذکر ۵ : اگر ظهور ابتدایی یک آیه مطلبی علمی را بیان می کرد که علم با آن مخالف بود کسی که قرآن را به عنوان کتابی الهی قبول دارد یا علم را زیر سوال می برد و یا در فهم خودش از آیه شک می کند. ولی کسی که هنوز قرآن را به عنوان یک کتاب الهی قبول ندارد ممکن است از این طریق قرآن را زیر سوال ببرد که در قرآن مطلبی آمده است که با علم روز در تعارض است.

به چنین فردی باید گفته شود که اولا بسیاری از مسائل علمی نیز ممکن است قطعی نباشد و نمی توان به علم در هر موردی اطمینان صد درصد داشت ، ثانیا در قرآن بسیاری از موارد هست که با علم مطابق است ، پس با مشاهده ی چند مورد محدود که در ظاهر ، ناهماهنگی وجود دارد نمی توان قرآن را زیر سوال برد بلکه باید بیشتر تحقیق کرد.

در همین جا بد نیست به این مطلب اشاره کنم که کسانی که اعجاز قرآن و الهی بودن آن را به هر دلیلی قبول نمی کنند اصلا عقلانی نیست که این کتاب را دست کم بگیرند یا آن را مسخره کنند و عادی بپندارند.

با توجه به مجموع خصوصیاتی که قرآن دارد حداقل این است که به این کتاب به عنوان کتابی که نظراتش قابل تأمل است نگاه شود. چطور کتب دیگر که خصوصیات قرآن را ندارند مورد توجه و تأمل واقع می شوند ولی قرآن نظراتش قابل تأمل نباشد. پس اگر کسی الهی بودن این کتاب را نپذیرد اصلا عقلایی نیست که به راحتی صحبت هایی که در آن آمده است را رد کند.

توضیحات تفسیر کوثر پیرامون اعجاز علمی قرآن

در تفسیر کوثر اثر یعقوب جعفری ، ج‏۵، ص: ۴۸۹ تا ۵۰۲ ، ذیل آیات ابتدایی سوره رعد ، مباحث خوبی پیرامون اعجاز علمی قرآن آمده است که بد نیست قبل از اشاره به آیاتی که در آنها اعجاز علمی وجود دارد به مباحثی که در این تفسیر در این باره مطرح شده است اشاره کنیم. در ادامه به عین مطالب مطرح شده در این تفسیر اشاره می کنیم:

بحثى درباره تفسیر علمى قرآن‏

اشاره:

در چند آیه‏اى که خواندیم، مواردى بود که برخى از مفسران معاصر آنها را با نظریه‏هاى علمى جدید قابل تطبیق دانسته‏اند، مانند آیه ۲ (بغیر عمد ترونها) که اشاره به جاذبه عمومى و آیه ۳ (و من کل الثمرات جعل فیها زوجین اثنین) که اشاره به جفتجویى در عالم گیاهان است. این روش را تفسیر علمى قرآن یا اعجاز علمى قرآن مى‏نامند. پرسشى که مطرح است این است که آیا ما حق داریم آیات قرآنى را با کشفیات و نظریات علمى که پس از نزول قرآن پیدا شده است، تطبیق بدهیم؟ در بحث زیر ما این مطلب را بررسى کرده‏ایم و نشان داده‏ایم که استفاده از این روش نه تنها مجاز بلکه بسیار سودمند است ولى شرایط خاصى دارد که باید رعایت شود:

قرآن کریم با هدف تربیت و هدایت انسان نازل شده و در این زمینه هر آنچه لازم بوده در این کتاب مقدس آمده و چیزى فرو گذار نشده است. با نگاهى به آیات قرآنى مى‏بینیم قرآن کریم گاهى در تعقیب هدفهاى تربیتى خود و بخصوص براى نشان دادن آثار قدرت الهى، مطالبى را درباره اسرار خلقت و پدیده‏هاى جهان آفرینش تذکر داده و درباره خلقت آسمانها و زمین و ستارگان و خورشید و ماه و آفرینش انسان و حیوان و گیاه و پیدایش دریاها و کوهها و بادها و نزول باران و مانند آنها سخن گفته است و از اینها به عنوان آیات و نشانه‏هاى خدا یاد کرده و مردم را به تفکر در آنها فراخوانده است.

در این گونه آیات که مربوط به پدیده‏هاى جهان آفرینش است، قرآن از چیزهایى خبر داده که پیشینیان آن را به نحوى توجیه مى‏کردند و امروز با پیشرفتهاى علمى که نصیب بشر شده، مى‏توان آن گونه آیات را به نحو دیگرى تفسیر کرد ولى این پرسش مطرح است که آیا چنین کارى درست است و مى‏توان آیات قرآنى را با نظریه‏هاى علمى تطبیق کرد و یا افتادن در این مسیر اصالت قرآن را مخدوش مى‏کند و باید از آن پرهیز نمود؟

 اتفاقاً این مسئله در میان مفسران قدیمى نیز مطرح بوده و برخى از آنان بعضى از آیات قرآنى را با علوم زمان خود تطبیق مى‏دادند و این کار را در جهت قوى کردن ایمان مردم لازم مى‏دانستند.

شاید نخستین کسانى که برخى از آیات قرآنى را در مورد آغاز آفرینش و اسرار وجود و پدیده‏هاى جهان، با دانسته‏هاى زمان خود تطبیق دادند، یهودیان و مسیحیان تازه مسلمانى چون کعب الاحبار و وهب بن منبه و عبد الله بن سلام بودند که با استفاده از اطلاعات قبلى خود برخى از آیات قرآنى را تفسیر کردند و چون مطالب آنها مربوط به احکام شرعى نبود، مفسران در صحت و سقم آنها تحقیق به عمل نیاوردند و سخنان آنها را در تفاسیر خود نقل کردند و به گفته ابن خلدون:

مفسران در این باره تساهل کردند و کتابهاى تفسیرى خود را از این منقولات پر کردند در حالى که اصل آنها از تورات بود و بدین گونه اسرائیلیات به کتابهاى تفسیرى راه یافت.

در قرون اولیه اسلامى که کتابهایى در طبّ و هیئت و نجوم و ریاضى و فلسفه به زبان عربى ترجمه شد و علوم مادى در میان مسلمانان رواج یافت، کسانى در صدد بر آمدند که برخى از آیات قرآنى را به عقیده خودشان تفسیر علمى کنند و آنها را با علوم آن زمان تطبیق بدهند و شاید بتوان گفت در رأس این گروه دانشمندان معتزله بودند که با فلسفه و نجوم و علوم عقلى آشنایى داشتند. آنها در تفسیرهایى که از آیات قرآنى داشتند، از علوم عقلى کمک مى‏گرفتند و سبک خاصى از تفسیر قرآن را ارائه مى‏کردند.

مهمتر اینکه ائمه معصومین (ع) در تفسیر آیات مربوط به اسرار آفرینش و پدیده‏هاى جهان هستى، مطالب ارزنده‏اى را بیان کردند که در کتابهاى حدیثى و تفسیرى نقل شده و میراثى گرانبهاست و البته باید در صحت استناد آنها به ائمه (ع) تحقیق و بررسى شود و روایات صحیح و معتبر از روایات ضعیف مشخص گردد.

در قرون بعدى نیز گروههایى از دانشمندان اسلامى به تفسیر علمى قرآن پرداختند و از جمله آنان مى‏توان از جمعیت اخوان الصفا نام برد که در قرن چهارم زندگى مى‏کردند و با هدف نزدیک کردن حکمت یونان و شریعت اسلامى دست به تألیفاتى زدند و به تأویل و تفسیر برخى از آیات پرداخته و مثلا آیه:

وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَهٌ (حاقه/ ۱۷) را به افلاک هشتگانه بطلمیوس تفسیر کردند.

از جمله کسانى که از تفسیر علمى قرآن طرفدارى کرد، ابو حامد غزالى (متوفى ۵۰۵) بود. او در کتاب خود پس از نقل روایتى از ابن مسعود که علم اولین و آخرین را در قرآن دانسته است، مى‏گوید: «همه علوم، داخل در افعال و صفات خداوند است و قرآن شرح ذات و افعال و صفات اوست و این علوم نهایت ندارد و در قرآن به کلیات آن اشاره شده است.

همو در کتاب دیگرش ضمن برشمارى علومى مانند طبّ و نجوم و هیئت و زیست شناسى و مانند آنها مى‏گوید:

 «کلیات این علومى که برشمردیم و یا برنشمردیم از قرآن بیرون نیست، چون همه آنها دریاى واحدى از دریاهاى معرفت خداوند است و آن دریاى افعال است و این دریایى است که ساحل ندارد» آنگاه نمونه‏هایى از آیات قرآنى را که مربوط به طبّ و یا نجوم و یا تشریح الاعضاء و علوم دیگر است، مى‏آورد و سپس به خواننده توصیه مى‏کند که «پس در قرآن بیندیش و غرائب آن را به دست‏آور تا مجموعه‏هایى از علوم اولین و آخرین را بیابى» جلال الدین سیوطى نیز از طرفداران این روش تفسیرى است. او در «الاتقان» بابى را تحت عنوان «العلوم المستنبطه من القرآن» باز مى‏کند و با استناد به آیات و روایات و سخنان بعضى از مفسران تأکید مى‏کند که همه علوم حتى علوم مادى از قرآن قابل استنباط است و از ابو الفضل مرسى کلامى طولانى نقل مى‏کند که او بسیارى از علوم مانند طبّ و هندسه و جبر و مقابله و اصول صنعت را از آیات قرآنى استنباط کرده و مثلا هندسه را از این آیه استنباط کرده که مى‏فرماید: انْطَلِقُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذِی ثَلاثِ شُعَبٍ لا ظَلِیلٍ وَ لا یُغْنِی مِنَ اللَّهَبِ (مرسلات/ ۳۰- ۳۱) که اشاره دارد بر اینکه مثلث سایه ندارد.

سیوطى پس از نقل قولهایى در این زمینه اظهار مى‏دارد: «نظر من این است که کتاب خدا مشتمل بر همه چیز است و از انواع علوم مسئله‏اى و بابى نیست که ریشه اصلى داشته باشد مگر اینکه در قرآن چیزى و جود دارد که به آن دلالت مى‏کند …»

همچنین فخر رازى در تفسیر خود در مواردى که آیه به یکى از پدیده‏هاى خلقت اشاره و یا تصریح مى‏کند، آن را با علوم زمان خود تطبیق مى‏دهد و مثلا در تفسیر آیه ۳ از سوره رعد در شرح وَ جَعَلَ فِیها رَواسِیَ از چگونگى پیدایش کوهها و در شرح وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِیها زَوْجَیْنِ از چگونگى شکافته شدن بذر و پیدایش طبیعتهاى گوناگون در گیاهان و درختان مطابق با علوم زمان خود توضیحات مفصلى مى‏دهد و در تفسیر وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ (نحل/ ۶۸) بطور مشروح درباره هوشمندیهاى زنبور عسل بحث مى‏کند. از این قبیل بحثهاى علمى در تفسیر فخر رازى فراوان است.

هر چند که تطبیق آیات قرآن با علوم عصر سابقه دیرینه دارد ولى این کار در دو قرن اخیر شتاب فراوان یافت و این به سبب پیشرفتهاى بزرگ علمى بود که در این اواخر نصیب بشریت شده و بسیارى از نظریات علمى دگرگون گشته است و بشر به کمک تجربه و ابزار مهم و کارآمدى که ساخته به اسرار زیادى از طبیعت پى برده و نیروهاى نهفته در آن را به خدمت گرفته است. به دنبال تحول عظیمى که در دانش بشرى به وجود آمد و اکتشافات و اختراعات بسیارى پدیدار شد، برخى از نویسندگان و دانشمندان اسلامى تلاش کردند که برخى از آیات قرآنى و احادیث معصومین را با نظریات جدید علمى تطبیق بدهند و بگویند که در این متون مقدس، اشاراتى به این کشفیات شده است ولى مردم و از جمله خود مسلمانان از درک آن ناتوان بودند و اینک با پیشرفت علم، مفهوم درست آن سخنان به دست مى‏آید.

شک نیست که این یک حرکت انفعالى بود ولى در عین حال، باعث جلب و جذب روشنفکران به سوى اسلام و تقویت ایمان مردم مى‏شد و البته در موارد بسیارى هم این تطبیقها قابل توجه و قابل بررسى بود و مى‏توانست یکى از وجوه اعجاز قرآن باشد.

این حرکت نخست در مصر آغاز شد و این بدان سبب بود که مصر زودتر از کشورهاى اسلامى دیگر با تمدن و پیشرفتهاى علمى غرب آشنا شد. دانشمندان مصرى در مقالات و کتابهاى خود به تفسیر علمى آیات قرآنى و تطبیق آنها با علوم روز پرداختند. از جمله نخستین کسانى که دست به این کار زدند مى‏توان از عبد الرحمن کواکبى نام برد که کتاب «طبایع الاستبداد» را در سال ۱۳۱۸ نوشت و نخست بدون ذکر نام مؤلف منتشر کرد و در چاپهاى بعدى نام خود را هم در روى کتاب نوشت. او در این کتاب ضمن انتقاد از پیشینیان که فقط به فصاحت و بلاغت و الفاظ قرآن پرداخته‏اند، بعضى از کشفیات علمى زمان خود را با آیات قرآنى تطبیق نمود.

همچنین در سال ۱۹۳۰ میلادى از سوى دانشگاه الازهر مجله‏اى به نام «نور الاسلام» منتشر مى‏شد و در هر شماره راجع به صنعتهایى چون ترکیب فلزات و عکس بردارى و ساختن دوربینهاى فلکى و ساختن هواپیما و زیردریایى با استناد به آیات قرآنى بحث مى‏شد.

بعد از این، کتابهاى بسیارى در این باره منتشر گردید که از همه آنها مهمتر و گسترده‏تر، تفسیر «الجواهر» اثر شیخ طنطاوى جوهرى بود که در ۱۴ جلد منتشر شد و دائره المعارفى از علوم روز بود. او در این تفسیر بطور وسیعى آیات قرآنى را با علوم جدید تطبیق کرد و حتى فرضیه‏هاى علمى را که هنوز به اثبات نرسیده بود بر  آیات قرآنى تحمیل نمود و لذا این تفسیر مورد انتقاد شدید بعضى از عالمان اسلامى قرار گرفت و حتى در بعضى از ممالک اسلامى نسخه‏هاى آن توقیف گردید.

همچنین کتاب «الهیئه و الإسلام» نوشته سید هبه الدین شهرستانى، گامى دیگر در این راه بود. این کتاب براى نخستین بار در سال ۱۳۲۸ هجرى در عراق چاپ شد و مورد توجه اوساط علمى قرار گرفت و به چندین زبان از جمله زبان فارسى ترجمه شد. در این کتاب آیات مربوط به آسمانها و زمین و خورشید و ماه و ستارگان و افلاک، مطابق با هیئت جدید که از سوى دانشمندان غربى پى ریزى شده تفسیر شد و همچنین روایات و احادیث مربوط به فلکیات نیز مورد توجه قرار گرفت.

کتابهایى که یاد کردیم در واقع فتح بابى در تفسیر علمى قرآن بود و در سالهاى بعدى نویسندگان و دانشمندان، آثار بسیارى در این زمینه آفریدند و کتابهاى فراوانى نوشته شد. حتى بعضى از نویسندگان غربى نیز که با زبان عربى و قرآن آشنایى داشتند در این زمینه کار کردند که از جمله آنها مى‏توان از موریس بوکاى فرانسوى یاد کرد که کتاب «عهدین، قرآن و علم» را نوشت.

یک فصل از این کتاب تحت عنوان «قرآن و دانش نو» نوشته شده که درباره آفرینش آسمانها و زمین و تولید نسل در انسان و حیوان و سلسله‏هاى نباتى و مسائلى از این قبیل بحث مى‏کند و مطالب جالب و سودمندى دارد.

همچنین دانشمند غربى دیگرى به نام «کنت گریک» کتابى در این زمینه نوشت که توسط آقاى ذبیح اللَّه منصورى تحت عنوان «چگونه قرآن را شناختم» به فارسى ترجمه شده و مطالب جالبى در تطبیق آیات قرآنى با علوم روز دارد. این نویسنده اظهار مى‏دارد که تطبیق متون مقدس با علوم روز، در میان یهودیان و مسیحیان نیز سابقه دارد و نمونه‏هایى از برداشتهاى علمى آنان از آیات تورات و انجیل را مى‏آورد.

علاوه بر کتابهایى که ذکر شد، کتابهاى فراوانى در تفسیر علمى قرآن و تطبیق آیات قرآنى با علوم جدید تألیف شد که ما نام بعضى از آنها را که به دست ما رسیده در زیر مى‏آوریم:

– مظاهر کونیه فى معالم قرآنیه، تألیف دکتر محمد محمود عبد الله، دار الرشید بیروت، ۱۴۱۷٫

– الاعجاز العلمى فى القرآن، تألیف دکتر السید الجمیلى، مکتبه الهلال بیروت، ۱۹۹۶ م.

– اعجاز قرآن از نظر علوم امروزى، تألیف ید الله نیازمند، کانون انتشارات محمدى تهران، ۱۳۲۶ ش.

اسرار الکون فى القرآن، تألیف دکتر داود سلیمان السعدى، دار الحرف العربى بیروت، ۱۴۱۷ ه.

الاعجاز العلمى فى القرآن و السنه، تألیف محمد داودالجزایرى، مکتبه الهلال بیروت، ۱۹۹۳ م.

العلوم فى القران، تألیف دکتر محمد جمیل الحبال، دار النفائس بیروت، ۱۴۱۸٫

القرآن یتجلّى فى عصر العلم، تألیف نزیه القمیحا، دار الهادی بیروت، ۱۹۹۷ م.

خلقت انسان، تألیف دکتر ید الله سحابى، شرکت انتشار، تهران، ۱۳۵۱ ش.

الثوابت العلمیه فى القرآن، تألیف دکتر عدنان الشریف، دار العلم للملایین بیروت، ۱۹۹۳ م.

الطبیعه فى القرآن الکریم، دکتر کاصد یاسر الزیدى، مکتبه الوطنیه بغداد، ۱۹۸۰٫

رسالت قرآن در عصر فضا، سید عبد الرضا حجازى، کانون انتشار تهران، ۱۳۵۴٫

زمین و آسمان و ستارگان، دکتر محمد صادقى، کتابخانه مصطفوى تهران، بى تا.

قرآن و علوم طبیعت، دکتر مهدى گلشن، نشر مطهّر تهران، ۱۳۵۷٫

علم الحیوان بین العلم و القرآن، دکتر محمد محمود عبد الله، مؤسسه الایمان، بیروت، ۱۴۱۷٫

الکون و الارض و الانسان فى القرآن، عبد الحمید عرابى، دار الخیر، ۱۴۱۵٫

 قرآن و طبیعت، دکتر عبد الکریم بى‏آزار شیرازى، زکات علم تهران، ۱۳۷۶٫

التفسیر العلمى للایات الکونیه فى القرآن، حنفى احمد، دار المعارف، قاهره، بى تا.

العلوم الطبّیّه فى القرآن، یوسف مروّه، مکتبه الهلال، بیروت، ۱۳۷۸٫

اعجاز النّبات فى القرآن الکریم، دکتر نظمى خلیل، مکتبه النون، قاهره، بى تا.

الافاق العلمیه فى القرآن، عبد الزهره ترکى، نجف، بى تا.

نظرات فى الکون و القرآن، دکتر عبد الهادى ناصر، المکتبه الاکادمیه، قاهره ۱۹۹۵٫

الاشارات العلمیه فى القرآن الکریم، دکتر کارم السید غنیم، دار الفکر العربی بیروت، ۱۹۹۴٫

القرآن و الطب، دکتر محمد وصفى، دار ابن حزم، بیروت ۱۴۱۷٫

الاعجاز الطبّى فى القرآن، دکتر السید الجمیلى، مکتبه الهلال، بیروت، ۱۹۹۰٫

الاعجاز الطبّى فى القرآن، محمد داود الجزایرى، مکتبه الهلال، بیروت، ۱۹۹۳٫

مع الطب فى القرآن الکریم، دکتر عبد الحمید دیاب، مؤسسه علوم القرآن، بیروت، ۱۴۱۷٫

من الاعجاز العلمى فى القرآن، حصن ابو العینین، مکتبه العبیکات، الریاض، ۱۴۱۶٫

القرآن و الطب الحدیث، دکتر صادق عبد الرضا على، دار المورخ، بیروت، ۱۴۱۱ الإعجاز العلمی فى القرآن الکریم، محمد سامى محمد على، دار المحبه، دمشق، بى تا.

الإعجاز العلمی فى القرآن الکریم، محمد سید ارناؤوط، مکتبه مدبولى، قاهره، بى تا.

با وجود آنکه بسیارى از مفسران و دانشمندان اسلامى از قدیم و جدید، تفسیر علمى قرآن را مورد تأیید قرار داده‏اند و آن را باعث تقویت ایمان مردم و نوعى اعجاز براى قرآن دانسته‏اند، بعضى از علما نیز این روش را نپسندیده‏اند و آن را  مناسب شأن قرآن ندیده‏اند.

گذشته از سلفیه و اهل حدیث که در ظاهر آیات قرآنى جمود دارند و هر گونه اظهار نظر درباره آن را نکوهش مى‏کنند و آن را مخالف باشیوه صحابه مى‏دانند، بعضى از دانشمندان اصولى از پیشینیان نیز با تفسیر علمى قرآن مخالفت کرده‏اند، از جمله آنها شاطبى اندلسى است که به تفصیل در این باره صحبت کرده و چنین اظهار داشته است که در قرآن مطالبى راجع به پدیده‏هاى هستى آمده ولى همه آنها ناظر به دانسته‏هاى آن روز عرب جاهلى است و قرآن بعضى از علوم آنها را که مربوط به فلکیات و نجوم و تاریخ و مانند آنها بود، مورد اشاره قرارداده است و ما نباید از آن فراتر رویم، صحابه نیز همان علوم زمان خود را از قرآن مى‏فهمیدند.

او پس از این بیان مى‏گوید: «بسیارى از مردم در ادعاى خود بر قرآن از حد گذشته‏اند و هر علمى را که متقدمان و متأخران یاد کرده‏اند مانند علوم طبیعى و هندسه و ریاضیات و منطق و علم حروف و تمام آنچه در این فنون و مشابه آنها وجود دارد، به قرآن نسبت داده‏اند و این با توجه به آنچه گفتیم درست نیست».

شاطبى استدلالهاى طرفداران تفسیر علمى را نقل و سپس رد مى‏کند، از جمله آیه شریفه وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ (نحل/ ۸۹) «ما قرآن را بر تو نازل کردیم که در آن بیان همه چیز وجود دارد» را که مورد استناد آن گروه است، چنین توجیه مى‏کند که این آیه مربوط به احکام و تکالیف است.

هر چند که سخن شاطبى را در توجیه این آیه مى‏توان پذیرفت ولى این سخن او که صحابه در ظواهر قرآن جمود داشته‏اند و فراتر از آن نمى‏رفتند، درست نیست و در آغاز همین بحث از ابن مسعود نقل کردیم که گفته بود: علوم اولین و آخرین در قرآن است و یا ابن عباس در فهم برخى از آیات اجتهاد مى‏کرد و حتى به شعر جاهلى استناد مى‏نمود.

کسانى این روش را نوعى تفسیر به رأى و تحمیل به قرآن دانسته‏اند. از جمله آنها علامه طباطبائى است که ضمن رد این روش، درباره طرفداران آن گفته است: «اگر آنان در تحصیل معانى قرآن چیزى بر قرآن تحمیل نمى‏کنند، پس چگونه است که نظرات علمى را مسلم مى‏دانند به طورى که نمى‏توان از آن تجاوز کرد» ما مى‏گوییم: تفسیر به رأى نکوهیده عبارت از این است که کسى از پیش، اعتقادى داشته باشد و براى اثبات آن، آیه‏اى از قرآن را بر آن تطبیق بدهد و عقیده خود را بر قرآن تحمیل کند، همان گونه که طرفداران بعضى از مکتبهاى کلامى چنین مى‏کردند. در این جا هم اگر کسى چنین کند به ورطه تفسیر به رأى افتاده است ولى اگر مطلب روشنى را از آیه به دست بیاورد و آن را باعلوم زمان خود تطبیق بدهد، نمى‏توان او را متهم به تفسیر به رأى کرد.

در قرآن کریم آیات متعددى وجود دارد که مردم را به اندیشیدن و کاوش در پدیده‏هاى آفرینش دعوت و تشویق مى‏کند و حتى پیش بینى مى‏کند که بشر در آینده به اسرار بیشترى در جهان پى خواهد برد:

سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت/ ۵۳) بزودى نشانه‏هاى خود را در افقها و در جانهایشان به آنان نشان خواهیم داد تا اینکه براى آنان روشن شود که او حق است.

وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیُرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَها (نحل/ ۹۳) بگو: سپاس خداى راست، بزودى نشانه‏هاى خود را به شما نشان خواهد داد و شما آنها را خواهید شناخت.

قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (یونس/ ۱۰۱) بگو: بنگرید در آسمانها و در زمین چه چیزى وجود دارد.

این آیات و آیات مشابه آنها، راه را براى اندیشیدن در پدیده‏هاى هستى و کشف اسرار آن باز مى‏کند و چون قرآن خود مشوق این کار است، بنابراین مى‏توان آیاتى را که به روشنى دلالت بر یک کشف علمى دارد مورد توجه قرار دارد و آن را با علم روز تطبیق نمود.

خوشبختانه در کلام ائمه معصومین علیهم السلام اشاراتى به این معنا شده و حتى فهم درست برخى از آیات را به اندیشمندانى که در آخر الزمان مى‏آیند، موکول کرده‏اند:

عن على بن الحسین (ع) قال: ان الله علم انه یکون فى آخر الزمان اقوام متعمّقون فانزل الله «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و الایات من سوره الحدید الى قوله «علیم بذات الصدور».

امام سجاد (ع) فرمود: همانا خداوند دانست که در آخر الزمان گروههایى پیدا مى‏شوند که بطور عمیق مى‏اندیشند، پس «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیاتى از سوره حدید را تا «عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» نازل کرد.

همچنین ائمه ما از برخى از آیات و از جمله از حروف مقطعه قرآن، پیش بینى برخى از حوادث را مى‏کردند مثلا در روایتى، امام صادق (ع) سال انقراض حکومت بنى امیه را از «المص» که در آغاز سوره اعراف است پیش بینى کرده است. امام باقر (ع) به ابو لبید مخزومى فرمود:

یا أبا لبید انّ فى حروف القران المقطعه لعلما جمّا اى ابو لبید، همانا در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.

یا مى‏بینیم امام حسن عسکرى (ع) از پیش بینى زمان ظهور قائم (ع) از «طه» و «الم» و «طس» سخن مى‏گوید. بنابراین، تعمّق در آیات قرآنى و تطبیق آنها با مسلّمات علمى باشرائط خاصى که خواهیم گفت، نه تنها مذموم و ناپسند نیست بلکه در قرآن و حدیث مورد تشویق هم قرار گرفته و این ربطى به مسئله تفسیر به رأى ندارد و حتى مى‏تواند یکى از وجوه اعجاز قرآن باشد و بر مراتب ایمانى و اعتقادى مردم بیفزاید.

در این جا سخن چند تن از معاصران را که تفسیر علمى قرآن را جایز بلکه لازم دانسته‏اند، نقل مى‏کنیم:

رافعى پس از بحث مفصلى درباره قرآن و علوم مى‏گوید: «شاید اگر کسى که با این علوم جدید آشنایى دارد، در قرآن تدبّر کند و به دقت آن را مورد بررسى قرار دهد و وسیله فهم قرآن را در اختیار داشته باشد، بتواند اشارات بسیارى را از قرآن کشف کند که به حقایق این علوم نظر دارد اگر چه بطور مشروح بیان نکرده است ولى بر آن دلالت دارد هر چند که نامها و اصطلاحات آن را نگفته است. آرى علوم جدید به تفسیر برخى از معانى قرآن و کشف حقایق آن کمک مى‏کند» مرحوم آیه الله العظمى خوئى در مقدمه تفسیر البیان مى‏گوید: «قرآن کریم در آیات متعددى از مسائل مربوط به سنتهاى آفرینش و نوامیس طبیعت و افلاک و غیر آن سخن گفته است و اینها چیزهایى هستند که در آغاز اسلام جز از طریق وحى الهى راهى به سوى آنها نبود و هر چند که یونانیها و جز آنها از کسانى که سابقه شناخت علوم را داشتند، در آن عصر با این قوانین آشنا بودند ولى جزیره العرب از این علوم دور بوده، و بعضى چیزهایى که قرآن از آن خبر داده، پس از پیشرفت علوم و کثرت اکتشافات روشن شده است و چنین خبرهایى در قرآن فراوان است». ایشان پس از این سخن نمونه‏هایى از آیات قرآنى را که باعلوم جدید در عصر حاضر تطبیق مى‏کند، آورده است.

مؤلف کتاب اصول التفسیر مى‏گوید: «ما حق نداریم آن دسته از آیات قرآنى را که مربوط به جهان هستى است و پیش از چهارده قرن به درستى و راستى نازل شده و امروز بر زبان ما جارى است و عقول اندیشمندان را به حیرت آورده، رها کنیم و آنها را با علومى که غیر مسلمانان بر آن دست یافته‏اند شرح نکنیم و توضیح ندهیم. باید چنین کنیم تا حجت قوى‏تر و برهان محکم‏تر گردد».

بدیهى است که شرح آیات علمى قرآن و تطبیق آن باعلوم روز باید با حزم و احتیاط کامل صورت گیرد و چنین نباشد که یافته‏هاى علمى را به قرآن تحمیل کنیم و یا فرضیه‏هایى را که هنوز ثابت نشده با آیات قرآنى تطبیق بدهیم که این کار لغزشى بزرگ و خطایى نابخشودنى است و متأسفانه برخى از کسانى که در این وادى گام برداشته‏اند دچار این خطا شده‏اند.

تفسیر آیات قرآنى با علوم روز دو شرط اساسى دارد:

نخست اینکه آن مطلب علمى کاملا اثبات شده و قطعى باشد و کسى حق ندارد فرضیه‏هایى را که هنوز به اثبات نرسیده و قطعى نشده است، با آیات قرآنى تطبیق بدهد.

دوم اینکه آیه مورد نظر به روشنى و باتمام شفّافیّت به آن مطلب علمى دلالت کند و چنین نباشد که آیه را با توجیه و تأویل و احتمال و تقریب با آن مطلب علمى تطبیق بدهد.

آن دسته از آیات قرآنى که درباره پدیده‏هاى جهان آفرینش نازل شده و در آنها اشاراتى علمى وجود دارد، فراوان است و بعضى از محققان این آیات را ۱۲۰۰ آیه دانسته‏اند که حدود ۲۰ درصد کل آیات قرآن است، آنها مى‏گویند: «علاوه بر ۷۰ آیه که تشویق به علم مى‏کند و دانشمندان را مى‏ستاید، راجع به علوم طبّى ۴۱۶ آیه و فیزیک ۱۳۸ آیه و فلکیات ۱۰۵ آیه و جغرافى ۹۸ آیه و کشاورزى ۸۹ آیه و وسائل حمل و نقل ۲۸ آیه و اصل انسان و بقیه مخلوقات ۲۸ آیه و هندسه ۱۲ آیه و زبان حیوانات ۸ آیه وجود دارد و بیش از ۲۰ آیه هم با همه علوم تطبیق مى‏کند» این نویسندگان در پایان کتاب خود در جدولى محل همه این آیات را به تفصیل تعیین کرده‏اند.

وجود چنین حجم گسترده‏اى از آیات قرآنى درباره پدیده‏هاى خلقت که از آیات فقهى قرآن بیشتر است، ما را به این حقیقت هدایت مى‏کند که قرآن کریم از انسان مى‏خواهد که در آفرینش بیندیشد و با طبیعت دمساز شود و به کشف و استخراج نیروهاى نهفته در آن بپردازد و ضمن اینکه از نظم و هماهنگى موجود در جهان باید بهترین درس توحید را بیاموزد، لازم است که در تأمین معاش خود نیز از آن بهره جوید، چون اسلام هم ناظر به دنیا و هم ناظر به آخرت است و خیر دنیا و آخرت را براى بشر به ارمغان آورده است.

استفاده از این سرمایه علمى عظیمى که در قرآن نهفته است، در صورتى امکان پذیر است که مسلمانان با تدبر در کتاب تکوینى خدا یعنى طبیعت، به فهم درست کتاب تشریعى او یعنى قرآن همت گمارند و در جهت کشف و استخراج حقایق موجود در هر دو کتاب بکوشند تفسیر علمى قرآن اگر باشرایطى که گفتیم همراه باشد، ما را در رسیدن به این هدف یارى خواهد کرد. (کوثر، ج‏۵، ص: ۴۸۹ تا ۵۰۲)

بررسی آیاتی که در آنها به مباحث علمی اشاره شده است

و اما پس از این مقدمه ی نسبتا طولانی راجع به اعجاز علمی قرآن می رسیم به آیاتی که در آنها به مباحث علمی اشاره شده است و می خواهیم یک به یک این آیات را مورد بررسی قرار دهیم.

در زمینه ی بحث اعجاز علمی می توانید به سایت الکحیل مراجعه کنید. در این سایت به صورت خیلی مفصل بحث های اعجاز علمی مطرح شده است. البته این بدین معنا نیست که هرچه در این سایت آمده است صحیح است ولی به هر حال منبع خوبی برای بحث های اعجاز علمی است.

و اما ، ما در اینجا بیشتر به مواردی از اعجاز علمی اشاره می کنیم که ظهور آن مطلب علمی در لفظ آیه ظهور خوب و قابل اطمینانی است نه مواردی که به زور از آیه مطلبی برداشت شود. در مواردی بنده آیه ای را به عنوان اعجاز علمی در این جزوه آورده بودم ولی با تحقیقات بعدی متوجه شدم که نمی توان آن مورد را اعجاز علمی به حساب آورد و در نتیجه آن را از جزوه حذف کردم.

حتی در مواردی که اعجاز علمی با اشکالی رو به رو باشد به آن اشکال اشاره شده است و مورد قبول قطعی قرار نگرفته است. به طور کلی ما در موارد اعجاز علمی که به آن اشاره می شود سعی می کنیم به اشکالاتی که به آنها وارد می شود اشاره کنیم و اگر آن اشکالات جواب دارد جواب آنها را نیز بیاوریم تا بحث ها به صورت علمی و با اندیشیدن کافی پیگیری شود.

و اما در ادامه یک به یک به اعجازهای علمی قرآن اشاره می کنیم :

مورد اول : کروى بودن زمین

در آیه ۵ سوره زمر آمده است :

خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ‏ِ یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلىَ النهََّارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلىَ الَّیْلِ یعنى آسمان‏ها و زمین را به حق آفرید. شب را به روز درمى‏پیچید، و روز را به شب درمى‏پیچید.

عبارت (یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلىَ النهََّارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلىَ الَّیْلِ) مى تواند داراى اعجاز علمى باشد. کلمه ی (یُکَوِّرُ) طبق گفته ی کتب لغت و همچنین مفسرین ، به معنای پیچاندن است که دلالت بر گرد بودن دارد و می تواند اشاره ای به کروی بودن زمین داشته باشد و در نتیجه اعجاز علمى قرآن را مى رساند.

البته کروی بودن زمین را برخی از آیه ۴۰ سوره معارج نیز استفاده کرده اند که در آن آیه آمده است : رَبّ‏ِ المَْشَارِقِ وَ المَْغَارِبِ یعنی پروردگار مشرق ها و مغرب ها

وجود مشرق ها و مغرب ها در صورتی است که زمین کروی باشد و الا اگر زمین صاف باشد تنها یک مشرق و یک مغرب خواهد داشت.

بله ممکن است کسی بگوید مشارق و مغارب در این آیه ممکن است اشاره به مشرق ها و مغرب های روزهای مختلف داشته باشد نه مشرق ها و مغرب های یک روز و وقتی مشرق ها و مغرب های روزهای مختلف را در نظر بگیریم با یکدیگر متفاوت اند و در نتیجه می توان به همه ی آنها مشارق و مغارب گفته شود و در نتیجه این آیه با صاف بودن زمین نیز سازگار می باشد.

بله آیه می تواند این گونه که گفته شد نیز معنا شود که با مسطح بودن زمین نیز هماهنگ باشد ، بنابراین استناد به همان آیه ۵ سوره زمر برای اثبات کروی بودن زمین بهتر است اگر چه بالاخره یکی از احتمالات و ظهورات ابتدایی آیه ۴۰ سوره معارج همان معنایی است که از آن کروی بودن زمین بدست می آید و خود این مطلب به هر حال جلب توجه می کند. آیات قرآن دارای معانی مختلفی می باشد و از آن احتمالات مختلف برداشت می شود و نمی توان احتمالاتی که ظهور زیادی دارد را به راحتی کنار گذاشت. به هر حال وقتی معنای دومی که گفته شد با معنای اول قابل جمع است می توان گفت مشارق و مغارب در آیه ی مورد بحث اشاره به تمام مشرق ها و تمام مغرب ها دارد چه مشرق ها و مغرب های یک روز و چه مشرق ها و مغرب های روزهای مختلف.

این نکته نیز توجه شود که از لحاظ علمی گروهی هستند که کروی بودن زمین را قبول ندارند که برای آشنایی با این گروه و گفته های آنها می توانید عبارت (زمین صاف است) را در اینترت جستجو کنید.

مورد دوم : جاذبه ی زمین

در آیه ۱۰ سوره لقمان آمده است : خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَیرِْ عَمَدٍ تَرَوْنهََا

این آیه به دو صورت مى تواند معنا شود :

معناى اول : ضمیر در تَرَوْنهََا به سماوات بر مى گردد و در نتیجه چنین باید معنا کرد : خدا آسمانها را خلق کرده است درحالى که شما آسمان ها را بدون ستون مى بینید. طبق این معنا بِغَیرِْ عَمَد متعلق به تَرَوْنهََا است.

معناى دوم : ضمیر در تَرَوْنهََا به عمد (جمع عماد به معنى ستون ها) بر مى گردد و در نتیجه چنین باید معنا کرد : خدا آسمان ها را بدون ستونهایى که مرئى باشد خلق کرد. طبق این معنا بِغَیرِْ عَمَد متعلق به خَلَقَ است و تَرَوْنهََا صفت براى عَمَدٍ است.

طبق این معنا مى توان برداشت کرد که آسمان ها ستون دارند ولى آن ستون ها غیر از ستون هایى است که دیده مى شود یعنی ستون های نامرئی دارد.

به توجه به این معنا ، می توان گفت که این آیه اشاره به حقیقتى علمى دارد که در زمان نزول قرآن کسى از آن خبر نداشت و آن همان قانون جاذبه است.

دقت کنید که معنای دوم نسبت به معنای اول ، دارای ظهور بیشتری است.

مورد سوم : کوه هاى آسمان

در آیه ۴۳ سوره نور آمده است : وَ یُنزَِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَن مَّن یَشَاءُ

ترجمه : و از آسمان- از کوه‏هایى که در آن است [ابرهایى که همچون کوه‏ها انباشته شده‏اند]- دانه‏هاى تگرگ نازل مى‏کند، و هر کس را بخواهد بوسیله آن زیان مى‏رساند، و از هر کس بخواهد این زیان را برطرف مى‏کند.

توجه شود که تعبیر وَ یُنزَِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ به دو صورت می تواند معنا شود :

الف) از کوه هایی که در آسمان وجود دارد تگرگ نازل می شود.

ب) از کوه های یخی که در آسمان وجود دارد خدا تگرگ نازل می کند.

مفسرین راجع به اعجاز علمیِ آیه ی مورد بحث و دو معنایی که از آن شد سه تحلیل دارند :

تحلیل اول : در تفسیر فی ظلال آمده است :

در این آیه به کوه هایى در آسمان اشاره شده است چرا که  توده‏هاى ابر در وسط آسمان به راستى شبیه کوه‏ها هستند گر چه از طرف پائین به آنها مى‏نگریم صافند اما کسانى که با هواپیما بر فراز ابرها حرکت کرده‏اند غالبا با چشم خود این منظره را دیده‏اند که ابرها از آن سو به کوه‏ها و دره‏ها و پستیها و بلندیهایى مى‏مانند که در روى زمین است،  و به تعبیر دیگر سطح بالاى ابرها هرگز صاف نیست، و همانند سطح زمین داراى ناهمواریهاى فراوان است، و از این نظر اطلاق نام جبال بر آنها مناسب است.(تفسیر فى ظلال جلد ۶ صفحه ۱۰۹)

تحلیل دوم : در تفسیر نمونه نیز در ذیل این آیه آمده است :

 به عقیده دانشمندان تکون تگرگ در آسمان به این طریق است که دانه‏هاى باران از ابر جدا مى‏شود، و در قسمت فوقانى هوا به جبهه سردى برخورد مى‏کند و یخ مى‏زند، سپس طوفانهاى کوبنده‏اى که در آن منطقه حکمفرما است گاهى این دانه‏ها را مجددا به بالا پرتاب مى‏کند، و بار دیگر این دانه‏ها به داخل ابرها فرو مى‏رود و لایه دیگرى از آب به روى آن مى‏نشیند که به هنگام جدا شدن از ابر مجددا یخ مى‏بندد، و گاهى این موضوع چندین بار تکرار مى‏شود و هر زمان لایه تازه‏اى روى آن مى‏نشیند تا تگرگ به اندازه‏اى درشت شود که دیگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب کند، اینجا است که راه زمین را به پیش مى‏گیرد و فرود مى‏آید، و یا اینکه طوفان فرو مى‏نشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت مى‏کند «دائره المعارف فرهنگ نامه ماده تگرگ».

با توجه به این مطلب، نکته علمى که در کلمه” جبال” در اینجا نهفته است روشنتر مى‏شود، زیرا به وجود آمدن تگرگهاى درشت و سنگین در صورتى امکان پذیر است که توده‏هاى ابر متراکم گردند، تا هنگامى که طوفان دانه یخ زده تگرگ را به میان آن پرتاب مى‏کند مقدار بیشترى آب به خود جذب نماید، و این تنها در آنجاست که توده‏هاى ابر بسان کوه‏هاى مرتفع در جهت بالا قرار گیرد و منبع قابل ملاحظه‏اى براى تکون تگرگ شود (دقت کنید) (تفسیر نمونه، ج‏۱۴، ص: ۵۰۵)

تحلیل سوم : در اینجا تحلیل دیگرى از بعضى از نویسندگان مى‏خوانیم که خلاصه آن چنین است :

در آیه ی مورد بحث ابرهاى بلند صریحا به کوه‏هایى از یخ اشاره مى‏کند و یا به تعبیر دیگر کوه‏هایى که در آن نوعى از یخ وجود دارد و این بسیار جالب است، زیرا بعد از اختراع هواپیما و امکان پروازهاى بلند که دید دانش بشر را وسعت بخشید، دانشمندان به ابرهایى متشکل و مستور از سوزنهاى یخ رسیدند که درست عنوان کوه‏هایى از یخ بر آنها صادق است، و باز هم عجیب است که یکى از دانشمندان شوروى در تشریح ابرهاى رگبارى طوفانى، چندین بار از آنها به عنوان” کوه‏هاى ابر” یا” کوه‏هایى از برف” یاد کرده است، و به این ترتیب روشن مى‏شود که براستى در آسمان کوه‏هایى از یخ وجود دارد «باد و باران در قرآن صفحه ۱۴۰ و ۱۴۱». (به نقل از تفسیر نمونه، ج‏۱۴، ص: ۵۰۵)

شما می توانید تصویر کوه های آسمان را در اینترنت جستجو کنید.

و اما مفسرینی که این سه تحلیل را گفته اند می خواهند از این آیه اعجاز علمی را نتیجه بگیرند. البته ممکن است کسی به این تحلیل ها جواب دهد که آیه می خواهد یک چیز عادی را بگوید که هرکسی با چشم خود می بیند و آن اینکه منظور از کوه‏ها، توده‏هاى عظیم ابر است که در عظمت و بزرگى بسان کوه است و اتفاقا هرکسى در زمان تگرگ وقتى به آسمان نگاه کند ابرها  را مثل کوه مى بیند.

اگر آیه به این مطلب اشاره داشته باشد اصلا اعجاز علمی نیست.

بله واقعا ممکن است آیه به مطلبی اشاره داشته باشد که اعجاز علمی نباشد ولی با توجه به علم روز این آیه بیشتر قابل فهم شده است و به خصوص تحلیل دوم و سوم نیز از آیه برداشت می شود که به نوعی می تواند اعجازی علمی باشد.

البته اگر بخواهیم با نگاهی موشکافانه بررسی کنیم شاید در همان زمان های گذشته نیز شخص می توانسته به تحلیل دوم و سوم پی برد چرا که مثلا مردمِ زمان های قدیم نیز می دانسته اند که تگرگ از ابرهایی می ریزد که بسان کوهی از یخ است.

به هر حال بنابر مجموع توضیحاتی که داده شد نمی توان از آیه ی فوق اعجاز علمی صریحی را نتیجه گرفت اگر چه با پیشرفت علم ، آیه بهتر فهمیده شده است و تطبیق خوبی با علم روز پیدا کرده است که خود این مطلب ، جالب توجه است.

البته ممکن است کسی سال کند که آیا تحلیل دوم و سومی که بیان شد مطلبی علمی و قابل استناد است و در منابع معتبر علمی آمده است یا اینکه تنها مفسرین اسلامی به آن اشاره کرده اند؟

در جواب این سوال باید گفته شود که یکی از دوستان ما در این زمینه تحقیقی انجام داده است و به نظر می رسد که از لحاظ علمی ، تحلیل دوم و سوم صحیح می باشد. در این زمینه می توانید به منابع علمیِ انگلیسی زبان مراجعه کنید.

مورد چهارم : شکنندگی در ساختار بدن مورچه

در آیه ۱۸ سوره نمل آمده است که :

حَتىَّ إِذَا أَتَوْاْ عَلىَ‏ وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَهٌ یَأَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُواْ مَسَاکِنَکُمْ لَا یحَْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ‏

ترجمه : سلیمان و لشگرش به وادى مورچگان درآمدند. مورچه‏اى گفت: اى مورچگان! به خانه‏هایتان درآیید تا سلیمان و سپاهیانش ناآگاهانه شما را پایمال نکنند.

جالب است که در این آیه براى پایمال شدن مورچه ها از لغت (حطم) استفاده شده است. اگر شما به کتب لغت مراجعه کنید خواهید دید که این لغت به معناى شکستن است.

پس در واقع ترجمه ى تحت اللفظى تعبیر لَا یحَْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَ جُنُودُهُ این است که : مواظب باشید سلیمان و لشگرش شما مورچه ها را نشکنند.

جالب است که مفسرین با اینکه در ذیل این آیه گفته اند که معناى (حطم) شکستن است ولى چون شکستن مورچه را تصور نمى کرده اند گفته اند که مراد از شکستن در اینجا همان پایمال کردن یا لگد مال کردن یا از بین بردن یا له کردن است.

اتفاقا در جاهای دیگر نیز مفسرین چنین کرده اند و چون تصور صحیحی از معنای فلان آیه نداشته اند آن را به صورت دیگری معنا کرده اند مثلا در رابطه ی با آیه إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ با آنکه لغت (کور) به معناى پیچیدن است ولى چون پیچیده شدن خورشید براى آنها قابل تصور نبوده است آن را به معناى تاریک شدن معنا کرده اند.

به نظر می رسد که لغات قرآن را باید همان گونه که هست معنا کرد و معنای اصلی آن را در نظر داشت.

حال در رابطه ی با آیه مورد بحث لازم نیست که در معناى لغت (حطم) تصرف کنیم بلکه خوب است و بلکه طبق مسیر علمى باید همان معناى اصلى را بگیریم.

پس عبارت آیه ى مورد بحث مى رساند که ساختار بدن مورچه مى شکند و به عبارت واضح تر شکستنی است.

حال با توجه به تحقیقاتی که شده است ظاهرا از لحاظ علمی ثابت شده است که ساختار بدن مورچه شکستنی است.

جالب است که در سایت (مبارزه با چرندیات و گمانه ها و شایعات اجتماعی و مجازی) اگر چه به چنین مطلبی اشکال گرفته است ولی در این سایت این مطلب هم آمده است که : مورچه از شاخه ی بندپایان است و در اسکلت خارجی بسیاری از بندپایان، کلسیم وجود دارد که جزو ترکیبات موجود در شیشه است.(پایان)

البته شما می توانید از لحاظ علمی در این زمینه بیشتر تحقیق کنید. به هر حال ظهور آیه ی قرآن در اینکه ساختار بدن مورچه شکستنی است ظهور زیادی است و اما اینکه علم نیز به این نتیجه رسیده یا نه طبق تحقیقات انجام شده به این نتیجه رسیده است.

بله می توان اینگونه به این اعجاز علمی اشکال کرد که آیه دارای ظهور دیگری نیز هست و مراد از شکستن در این آیه نه شکسته شدن بدن مورچه ها بلکه همچنانکه برخی از مترجمین گفته اند ، درهم شکستن جمعیت مورچه ها است.

این معنا اگرچه محتمل است ولی به هر حال معنای ابتداییِ واژه ی (حطم) نیست و به هر حال معنای اول را زیر سوال نمی برد و چه بسا دو معنا با یکدیگر منظور باشد.

مورد پنجم : آتشى با سه خصوصیت : شکنندگى ، تأثیر گذاری بر درون بجای بیرون ، استوانه اى شکل‏

در آیات سوره همزه به آتشى اشاره شده است که سه خصوصیت دارد :

الف) شکننده است :

کلاََّ  لَیُنبَذَنَّ فىِ الحُْطَمَهِ(۴) وَ مَا أَدْرَئکَ مَا الحُْطَمَهُ(۵) نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَهُ(۶)

ترجمه : این چنین نیست، بى‏تردید او را در آن شکننده اندازند (۴) و تو چه مى‏دانى آن شکننده چیست؟ (۵) آتش برافروخته خداست (۶)

ب) بر درون تأثیر می گذارد و در واقع طلوعش بر درون است و بجای سوزاندن بیرون ، درون را می سوزاند :

الَّتىِ تَطَّلِعُ عَلىَ الْأَفِْدَهِ(۷)

ترجمه : [آتشى‏] که به دلها مى‏رسد.

ج) به صورت ستونى و استوانه اى شکل است :

فىِ عَمَدٍ مُّمَدَّدَهِ (۹)

ترجمه :  [آتشى‏] در ستون‏هایى بلند و کشیده است.

اگر چه فهم دقیق این آیات هنوز براى ما مشکل است و از تعبیر وَ مَا أَدْرَاکَ مَا الحُْطَمَهُ (همزه-۵) نیز همین بدست مى آید که درک دقیق چنین آتشى بسیار سخت است ولى با پیشرفت هاى علمى تصور چنین آتشى براى ما راحت تر شده است.

آتش هایى که معمولا ما در دنیا دیده ایم بیرون را مى سوزاند نه درون را ولی امروزه که انواع اشعه کشف شده معناى این آیات بهتر فهمیده مى شود. دسته ای از نورها بیرون را روشن مى کند. اما دسته ای  دیگر از اشعه ها مثل اشعه ایکس و گاما و لیزر درون را روشن مى کنند. اشعه هاى فرا بنفش از پوست عبور مى کنند و درون را روشن مى کنند و در نتیجه از درون عکس مى گیرند.

به هر حال معناى دقیق آیه هنوز براى ما مشخص نیست ولى با پیشرفت علم قبول چنین آتشى برایمان ممکن است. بنابراین مشاهده مى کنیم که آیات قرآن با پیشرفت علم بهتر فهمیده مى شود.

در تفسیر نمونه راجع به آتشى با چنین خصوصیات چنین آمده است :

فهم این معنى که آتش به جاى سوزاندن، اعضا را درهم بشکند شاید در گذشته مشکل بود، ولى امروز که مساله شدت تاثیر امواج انفجار بر همه ما واضح شده که چگونه ممکن است امواج ناشى از یک انفجار مهیب نه تنها انسانها بلکه میله‏هاى محکم آهن و ستونهاى عظیم ساختمانها را درهم بشکند مطلب عجیبى نیست. (تفسیر نمونه، ج‏۲۷، ص: ۳۱۶)

در جای دیگری از تفسیر نمونه آمده است :

بعضى از مفسرین به کمک اکتشافات اخیر تفسیرى علمى براى چنین آتشى ذکر کرده‏اند، و آن این که شعله‏هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى کشیده و طولانى بر آنها مسلط مى‏شود آنها مى‏گویند در اکتشافات اخیر ثابت شده که اشعه مخصوص ایکس (رونتگن) بر خلاف اشعه‏هاى دیگر که به صورت مخروطى پخش مى‏شود به صورت استوانه‏اى درست همچون ستون منتشر مى‏گردد، و عجیب اینکه این اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى‏کند، و حتى بر قلب مسلط مى‏شود، و به همین دلیل براى عکسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى‏کنند، معلوم مى‏شود اشعه‏اى از آتش سوزان جهنم برمى‏خیزد که بى شباهت به اشعه فوق نیست. (تفسیر نمونه، ج‏۲۷، ص: ۳۱۸)

به هر حال با پیشرفت علم ، وجود آتشى که درون را بسوزاند و به صورت ستونى باشد بیشتر قابل تصور است. همچنین اینکه آتشى بتواند قدرت شکنندگى داشته باشد براى ما قابل درک شده است و مثلا اشعه ها مى توانند به خاطر گرما و سوزندگى شدیدى که دارند موجب شکستن و جدا شدن قطعات دو شى‏ء شوند.

در کتاب (ساز و کارهای پویایی شریعت) اثر احمد عابدینی راجع به آتشی که با این خصویات است چنین آمده است :

امروزه که انواع اشعه کشف شده معنای این آیات را بهتر می فهمیم. یک سنخ از نورها همین نورهای معمولی اند که مخروطی حرکت می کنند. این سنخ نورها بیرون را روشن می کنند اما یک سنخ دیگر از اشعه ها مثل اشعه ی ایکس و گاما و لیزر مستقیم حرکت می کنند و درون را روشن می کنند. هنگام نزول آیه معنای آتشی را که در ستون های کشیده شده حرکت می کند و درون را می سوزاند نمی فهمیدند. با پیشرفت علم به ظرایف این آیه پی برده می شود. ولی با این حال باز هم به کنه این آیات نرسیده ایم چرا که آنچه ما تا اینجا گفتیم از نور بود حال آنکه آیات از نار می گوید. امروزه به برکت پیشرفت علمی فهمیده ایم که اشعه های ماورای بنفش چون طول موج کوتاهی دارند از پوست عبور می کنند و درون را روشن می کنند و از آن عکس می گیرند. (ساز و کارهای پویایی شریعت)

به هر حال امروزه مواردی وجود دارد که بر آیات سوره همزه تطبیق زیبایی دارد. به عنوان مثال برای از بین بردن سنگ کلیه از اشعه استفاده می کنند. این اشعه هر سه خصوصیتی که در آیه ذکر شده است را دارد : هم خاصیت شکنندگی دارد و سنگ کلیه را خورد می کند و می شکند ، هم بر درون تأثیر می گذارد و طبق بیان آیه ۷ سوره همزه بر درون طلوع می کند و چیزی که در درون است را خورد می کند و به بیرون بدن کاری ندارد و هم به صورت ستونی پیش می رود.

به هر حال آیات سوره همزه ، اعجاز علمی زیبایی را می رساند.

مورد ششم : قابلیت جا به جایی کره ی زمین و امکان خارج شدن آن از مدار و مکانی که در آن قرار دارد

در آیه ۴۱ سوره فاطر آمده است :

إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَ لَئنِ زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ یعنى محققا خدا آسمانها و زمین را از اینکه از جاى خود بلغزند نگاه مى‏دارد، و اگر رو به لغزش و انحراف از مسیر خود نهند غیر از او هیچ کس آنها را محفوظ نتواند داشت.

با رجوع به کتب لغت می فهیم که زوال دو معنا دارد : هم به معناى عدم شدن آمده است و هم به معناى تحول از مکانى به مکان دیگر آمده است. معناى عدم شدن با امساک قابل جمع نیست چون چیزى که از بین برود دیگر نگه داشتن آن معنا ندارد به همین خاطر برخى مفسرین مثل مفسر تفسیر المیزان در توضیح عبارتِ وَ لَئنِ زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ گفته است :  سیاق اقتضا مى‏کند که مراد از” زوال” در اینجا مشرف شدن بر زوال است، چون خود زوال که با امساک جمع نمى‏شود. و خلاصه، معناى آیه این است که: سوگند مى‏خورم که اگر آسمان‏ها و زمین مشرف بر فرو ریختن شوند، احدى بعد از خدا وجود ندارد که از فرو ریختن آنها جلوگیرى به عمل آورد. (ترجمه المیزان، ج‏۱۷، ص: ۸۰)

این در حالى است که اگر زوال را به معناى دوم بگیریم مشکل آیه حل مى شود و کلمه ى زوال همان معناى اصلى خود را پیدا خواهد کرد.

در این صورت آیه دلالت مى کند که کره ى زمین اگر از مدار خود خارج شود کسى جز خدا نمى تواند آن را نگه دارد و این معنا می رساند که زمین قابلیت جا به جایی دارد و این گونه نیست که مرکز عالم است و بقیه ی چیزها دور آن می چرخند. خیر ، زمین خود امکان لغزش دارد.

در روزگار گذشته شاید تصور می کردند که مثلا کرات آسمانی ممکن است روزی بر روی زمین بیفتند ولی اینکه خود زمین ممکن است بر روی چیز دیگری بیفتد یا به سمت چپ یا راست یا بالا رود قابل تصور نبوده است ولی اتفاقا آیه ی مورد بحث بر همین مطلب دلالت دارد و امروزه با پیشرفت علم این مسأله جزو مسائل واضح می باشد.

مورد هفتم : حرکات مختلف خورشید

در آیه ۳۸ سوره یس آمده است : وَ الشَّمْسُ تجَْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا

این عبارت مى تواند اشاره به حرکات مختلف خورشید داشته باشد به این صورت که لام در عبارت لِمُسْتَقَرٍ سه معنا مى تواند داشته باشد :

الف) لام به معناى (الى) باشد.

ب) به معناى (فى) باشد.

ج) به معناى تعلیل باشد.

د) به معناى تأکید باشد که در این صورت کلمه ى مستقر در معنا مفعول براى تجَْرِى است.

از طرف دیگر کلمه ى مستقر نیز چند معنا مى تواند داشته باشد :

الف) مصدر میمى باشد یعنى قرار گرفتن‏

ب) اسم مکان باشد یعنى مکان قرارگاه‏

ج) اسم زمان یعنى زمان قرارگاه

حال این معانى وقتى در هم ضرب شوند در برخى موارد مى تواند اشاره به حرکات مختلف خورشید داشته باشد که در ادامه به معانى اى که این حرکات را مى رساند اشاره مى کنیم :

الف) حرکت انتقالى خورشید : اگر لام به معناى (الى) باشد و مستقر ، اسم مکان باشد به این حرکت اشاره دارد و معناى آیه چنین مى شود :

خورشید به سوى قرارگاه خود در جریان است. و این همان چیزى است که دانشمندان گفته اند که خورشید با مجموعه ى منظومه ى شمسى به سمت معینى در حرکت است.

ب) حرکت وضعى خورشید به دور خود : اگر لام به معناى (فى) باشد و مستقر ، اسم مکان باشد به این حرکت اشاره دارد و معناى آیه چنین است : خورشید در قرارگاه خود در جریان است. دانشمندان نیز ثابت کرده اند که خورشید به دور خود در گردش است.

ج) حرکت زمانى خورشید : اگر لام به معناى (الى) باشد و مستقر ، اسم زمان باشد به این حرکت اشاره دارد و معناى آیه چنین است : خورشید تا زمانى که باید در آن زمان قرار گیرد جریان دارد و وقتى به آن زمان رسید دیگر جریانى ندارد.  فیزیکدانان مى گویند خورشید مى تواند تا ۱۰ میلیارد سال بدرخشد و از این عمر طولانى ۵ میلیارد سال گذشته است.

د) حرکت درونى خورشید : اگر لام به معناى (فى) باشد و مستقر ، مصدر میمى باشد به این حرکت اشاره دارد و معناى آیه چنین است : خورشید در قرار گرفتنش جریان دارد یعنى همانطور که در حال استقرار است جریان دارد. امروزه دانشمندان کشف کرده اند که خورشید علاوه بر حرکت وضعى و انتقالى و زمانى داراى حرکت دیگرى نیز در دورن خود هست چرا که درون خورشید دائما انفجارات هسته اى صورت مى گیرد و همین انفجارات باعث زیر و رو شدن مواد مذاب داخل خورشید است. پس خورشید فقط حرکت نمى کند بلکه درونش ، جریان دارد و دائما زیر و رو مى شود.( گروهى از لغت جریان و تفاوت آن با حرکت نیز چنین استفاده اى کرده اند)

مشاهده مى کنیم که قرآن با کلمات اندکى به چهار نوع از حرکت خورشید اشاره کرده است.

در رابطه ی با بحث علمی حرکات خورشید می توانید به جلد اول کتاب (پژوهشی در اعجاز علمی قرآن) اثر محمد علی رضایی اصفهانی ، صفحه ۱۷۱ به بعد مراجعه کنید.

البته در این زمینه می توانید به سایت های اینترنتی نیز مراجعه کنید.

مورد هشتم : ارتباط اعصاب و روان با پوست

پوست به عنوان یکی از مهمترین اجزا بدن و بعنوان نخستین سد دفاعی بدن بطور مستقیم تحت تاثیر اعصاب و روان قرار دارد.

کلیه متخصصین پوست و روانپزشکان بر ارتباطی که بین ظاهر ما و احساسات درونی ما وجود دارد واقفند. مطالعات نشان داده است که پوست انعکاس خوبی از استرس های درونی است. استرس می تواند رشد، تقسیم و تمایز سلولهای جدید را در پوست کاهش دهد.

حال جالب است که در قرآن به چنین ارتباطی اشاره شده است. در آیه ۲۳ سوره زمر راجع به قرآن آمده است :

اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِکْرِ اللَّهِ(زمر-۲۳)

ترجمه : خدا نیکوترین سخن را نازل کرد، کتابى که [آیاتش در نظم، زیبایى، فصاحت، بلاغت و عمق محتوا] شبیه یکدیگر است، مشتمل بر داستان‏هاى پندآموز [و امر، نهى، وعده، وعید، حلال و حرام‏] است از شنیدن آیاتش پوست کسانى که از پروردگارشان مى‏هراسند به هم جمع مى‏شود، آن گاه پوستشان و دلشان به یاد خدا نرم مى‏گردد و آرامش مى‏یابد.

خداوند در این آیه دقیقا به مساله ارتباط مستقیم اعصاب و روان انسان و سیستم عصبی با پوست انسان اشاره می کند و بیان می کند که در صورت استرس ، پوست انسان نیز از سیستم عصبی تاثر خواهد گرفت و سپس در حالتی که انسان آرام شد پوست انسان نیز به واسطه سیستم عصبی آرامتر خواهد شد.

بالاخره اینکه در این آیه روى پوست تأکید شده است مى تواند اشاره به تأثیر قرآن بر جسم داشته باشد. البته این تأثیر با توجه به درجه ى خشیت از خدا متفاوت است. شاید اگر از لحاظ علمى این آیه بیشتر مورد توجه قرار گیرد بتوان از آن تأثیرات نامحسوس قرآن بر پوست افراد مومن را کشف کرد.

تأثیر صوت و یا تأثیر معانى بر پوست و ظاهر بدن انسان ظاهرا مطلبى است که از لحاظ علمى ثابت شده است. تازه تأثیر خاص قرآن بر افرادى خاص مى تواند نوع دیگرى از اعجاز قرآن باشد. به هر حال با توجه به اینکه تأثیر صوت بر پوست محسوس نیست این آیه مى تواند خبر از امرى نامحسوس دهد که در زمان هاى قبلى ثابت شده نبوده است.

در سایت (کلینیک پوست و موی دکتر نجفیان) که سایتی دینی نیست آمده است :

(پوست وارتباط آن با استرس و ناراحتیهای اعصاب و روان)

استرس مانند زلزله است که هم می تواند خفیف وبی آزار باشد و هم می تواند هشدار دهنده و مفید وفعال باشد وبالاخره گاهی حالت مخرب و ویران گر وبازدارنده پیدا می کند. در حالت سوم استرس می تواند سبب بروز یا تشدید بیماریهای مختلف بدن مانند قلب ، اعصاب ، دستگاه گوارش ، پوست واختلالات غددی گردد . من جمله بسیاری از بیماریهای پوستی مانند اگزما ، پسوریازیس ، لیکن پلان ، لک وپیس ، ریزش موی منطقه ای ، کهیر مزمن در اثر استرس فعال شده وتشدید می یابد .عکس این مطلب هم صحیح است یعنی خود این بیماریها به واسطه ایجاد نازیبایی ومنظره ی نامطلوب ، استرس زاست ومی تواند شخص را دچار اضطراب یا افسردگی نماید در نتیجه یک دور تسلسل معیوب ایجاد شده یعنی استرس سبب تشدید بیماری وتشدید بیماری سبب افزایش استرس می گردد . گاهی هم استرس سبب ایجاد ضایعات در پوست ویا ناخن سالم می شود مانند افرادی که دراثر استرس موی سر ویا ابرو یا سبیل ویا نواحی تناسلی ویا اندامهای خود را می کنند . بعضی افراد دراثر استرس پوست اطراف ناخن خودراکنده یا ناخن خودرا جویده ویا می خورند وپاره ای نیز موی خود را کنده ومی خورند بنابراین استرس وناراختیهای عصبی به اشکال مختلفی مانند اکنه های زخمی عصبی، خارشهای عصبی ، برآمدگیهای خارش دار به نام پروریگونودولاریس ، لیکن سیمپلکس کرونیک ودرماتیت آرتفاکت می تواند تظاهر نماید .

استرس وناراحتیهای عصبی گاهی بدون ایجاد ضایعه واضح در پوست سبب ایجاد خارش یا سوزش ویا درد در پوست می شود که نمونه آن درد وسوزش دهان وزبان ویا درد ویا سوزش ویا خارش اندام تناسلی ومقعد در خانمها واقایان است . گاهی ناراحتیهای روانی به صورت عارضه پوستی تظاهر می کند که نمونه آنها احساس وجود انگل ویا حشرات مرموز در زیر پوست می باشد .

به هر حال با توضیحات فوق می فهمیم که چقدر مباحث روحی بر روی پوست تأثیر گذار است.

مورد نهم : چین و چروک ها  و پیچش هاى موجود در آسمان‏

در آیه ۷ سوره ذاریات آمده است : وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الحُْبُکِ یعنی قسم به آسمان که دارى حبک است.

واژه ى حبک داراى چند معنا مى باشد. یکى از معانى آن طبق آنچه که در کتب لغت و تفسیر آمده است چنین است :

(خطها و راههایى که در هنگام وزش باد به روى آب یا شن پیدا مى‏شود)

در تفسیر نمونه آمده است : براى” حبک” (بر وزن کتب) جمع حباک (بر وزن کتاب) در لغت معانى بسیارى گفته شده، از جمله: راهها و چین و شکنهایى که بر اثر بادها روى رملهاى بیابان، و یا صفحه آب، و یا ابرهاى آسمان پیدا مى‏شود. به موهاى مجعد(چین  و چروک دار و پیچیده) نیز حبک گفته مى‏شود.(تفسیر نمونه، ج‏۲۲، ص: ۳۱۲)

در تفسیر نمونه در توضیح این معنا چنین آمده است :

تطبیق این معنى بر آسمان به خاطر توده‏هاى عظیم کهکشانها است که همچون پیچ و خمهاى موهاى مجعد بر صفحه آسمان ظاهر مى‏شود، مخصوصا عکسهاى جالبى که دانشمندان به وسیله تلسکوپها از این کهکشانها بر داشته‏اند، کاملا موهاى مجعد و پیچیده را تداعى مى‏کند. بنا بر این معنى، قرآن به آسمان و این کهکشانهاى عظیم که در آن روز چشم تیز بین علم و دانش بشر هنوز به آن نیفتاده بود سوگند یاد مى‏کند.

(تفسیر نمونه، ج‏۲۲، ص: ۳۱۳)

به هر حال اگر شما عکس ها و تصاویر مربوط به کهکشان ها را ببینید می توانید وجود چین و چروک و پیچیدگی را در آنها مشاهده کنید.

البته واژه ی حبک دارای معانی دیگری نیز هست مثل (حُسن و زینت یا خلقت از روی اعتدال) ولی به هر حال همین که یکی از معانی اش با چنین واقعیت علمی سازگار است جالب توجه است. البته به نظر می رسد که همین معنا که با واقعیت علمی سازگار است اتفاقا بیشتر مورد نظر است چرا که با آیه ی بعدی که جواب قسم است بیشتر سازگار است زیرا آیه ی بعدی مربوط به اختلاف و تشتت است و اختلاف با همان پیچش و چین و چروک و درهم برهم بودن سازگاری زیبایی دارد.

جالب است که در آیه ۹ سوره ذاریات آمده است :

یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ یعنى  (تنها) کسى از ایمان به آن منحرف مى‏شود که از قبول حقّ سرباز مى‏زند!

در این آیه صحبت از انحراف است و می دانیم که انحراف از مسیر با پیچیدگی و چین و چروک سازگاری بیشتری دارد.

پس به نظر می رسد که اتفاقا همین معنایی که با واقعیت علمی سازگار است بیشتر مورد نظر قرآن است. پس معنای گفته شده از ظهور زیادی برخوردار است نه اینکه احتمال ضعیفی در آیه باشد.

مورد دهم : زوجیت در گیاهان و همه ی موجودات

در آیاتی از قرآن به زوجیت در گیاهان و همه ی موجودات اشاره شده است :

وَ مِن کلُ‏ِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَینْ‏ِ اثْنَینْ‏ِ(رعد-۳)

ترجمه : و در زمین از تمام میوه‏ها جفت آفرید.

وَ مِن کُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَینْ‏ِ لَعَلَّکمُ‏ْ تَذَکَّرُونَ(ذاریات-۴۹)

ترجمه : واز هر چیزى جفت آفریدیم باشد که متذکّر شوید.

در این آیات اگر واژه ی (مِن) به معنای تبعیض نباشد ، از آن زوجیت در تمام گیاهان و همه ی موجودات بدست می آید. بله اگر (مِن) به معنای تبعیض باشد زوجیت در برخی از چیزها را می رساند.

به هر حال طبق یکی از احتمالات ، این آیات می تواند اشاره به حقیقتی علمی داشته باشد که در زمان های قبلی کشف نشده بوده است.

در تفسیر نمونه، ج‏۱۰، ص: ۱۱۵ آمده است : اگر” لینه” دانشمند و گیاه‏شناس معروف سوئدى در اواسط قرن ۱۸ میلادى موفق به کشف این مساله شد که زوجیت در جهان گیاهان تقریبا یک قانون عمومى و همگانى است و گیاهان نیز همچون حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده، بارور مى‏شوند و میوه مى‏دهند، قرآن مجید در یکهزار و یکصد سال قبل از آن، این حقیقت را فاش ساخت، و این خود یکى از معجزات علمى قرآن مجید است که بیانگر عظمت این کتاب بزرگ آسمانى مى‏باشد.

شکى نیست که قبل از” لینه” بسیارى از دانشمندان اجمالا به وجود نر و ماده در بعضى از گیاهان پى برده بودند، حتى مردم عادى مى‏دانستند که مثلا اگر نخل را بر ندهند یعنى از نطفه نر روى قسمتهاى ماده گیاه نپاشند ثمر نخواهد داد، اما هیچکس بدرستى نمى‏دانست که این یک قانون تقریبا همگانى است، تا اینکه” لینه” موفق به کشف آن شد، ولى همانگونه که گفتیم قرآن قرنها قبل از وى، از روى آن پرده برداشته بود.(تفسیر نمونه)

تازه از آیه ۴۹ سوره ذاریات نه تنها زوجیت در همه ی گیاهان بلکه زوجیت در همه ی اشیاء بدست می آید. در تفسیر نمونه ذیل آیه ۴۹ سوره ذاریات آمده است :

با توجه به اینکه قرآن در آیه فوق مى‏گوید:” مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ” (از همه موجودات) نه فقط موجودات زنده، مى‏تواند اشاره به این حقیقت باشد که تمام اشیاء جهان از ذرات مثبت و منفى ساخته شده، و امروز از نظر علمى مسلم است که” اتمها” از اجزاء مختلفى تشکیل یافته‏اند، از جمله اجزایى که داراى بار الکتریسته منفى هستند، و” الکترون” نامیده مى‏شوند، و اجزایى که داراى بار الکتریسته” مثبت” هستند و پروتون نام دارند.(تفسیر نمونه، ج‏۲۲، ص: ۳۷۶)

جالب است که در آیه ۳۶ سوره یس مى فرماید :

سُبْحَانَ الَّذِى خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لَا یَعْلَمُونَ‏

ترجمه : منزّه [از هر عیب و نقصى‏] است آنکه همه زوج‏ها را آفرید از آنچه زمین مى‏رویاند و از وجود خودشان و از آنچه نمى‏دانند.

از ذیل آیه که جفت داشتن را در مورد چیزهایی که خبر ندارند بیان می کند چه بسا می توان نیروهای مثبت و منفی که در همه ی اشیاء وجود دارد را برداشت کرد.

البته ممکن است کسی اشکال کند که علم زیست شناسیِ امروز می گوید انواعی از موجودات زیستی وجود دارد که نر و ماده در میان آنها وجود ندارد و بالاخره پدیده ی بکرزدایی در میان تک یاختگان (تک سلولی ها) رواج دارد. تک یاختگان موجوداتی هستند که تنها از یک سلول ساخته شده اند.

در جواب این اشکال باید گفته شود که آیات مورد بحث زوجیت را مطرح کرده است نه نر و مادگی را. نر و مادگی یکی از مصادیق زوجیت است نه تنها مصداق آن. ممکن است موجودی وجود داشته باشد که نر و ماده نداشته باشد ولی بالاخره دارای زوجیت باشد و تک یاختگان همین گونه هستند چرا که از طریق تقسیم سلولی دوتا می شوند و بالاخره زوجیت یعنی وجود جفت در آنها معنا دارد.

مورد یازدهم : کوبندگى و شکافندگى ستاره

در آیات اول سوره طارق آمده است :

وَ السَّمَاءِ وَ الطَّارِقِ(۱) وَ مَا أَدْرَئکَ مَا الطَّارِقُ(۲) النَّجْمُ الثَّاقِبُ(۳)

ترجمه : سوگند به آسمان و کوبنده شب! (۱) و تو نمى‏دانى کوبنده شب چیست! (۲) همان ستاره درخشان و شکافنده تاریکیهاست! (۳)

در تفسیر پرتوى از قرآن از آقاى طالقانى چنین آمده است :

اگر این آیات و صفات، ناظر به اطوار و مراحل تکوین ستاره باشد از اعجاز قرآن بعید نیست. چنان که در دیگر آیات و در سوره‏هایى که بحث شده اینگونه اشارات و یا تعبیرات صریح درباره اسرار ساختمان آسمانها و زمین و کواکب و دیگر کائنات بسیار آمده است.

اگر راستى نظر قرآن به اطوار تکامل ستاره باشد، این اوصاف و نامها «الطَّارِقُ، النَّجْمُ، الثَّاقِبُ» مطابق آخرین نتائج تحقیقات و تجربیات پر دامنه علماى کنجکاو فیزیک نجومى میباشد، و خود یکى از معجزات قرآن است. و اللَّه اعلم.

بر طبق نظریات و حاصل تحقیقاتى که درباره طبقات طیفى و نورانیت مطلق و جرم ستارگان شده است هر ستاره‏اى سه مرحله تکاملى را میگذراند. پس از این سه مرحله مشخص و اصلى، ستاره رو بخاموشى و پیرى و مرگ میرود. آنچه از ستاره‏هاى آسمان که با چشم عادى یا دوربین دیده میشود، یا در یکى از این دوره‏هاى تکاملى میباشد یا در اوضاع تنزلى پس از آن بسر میبرد:

در مرحله نخست، ستاره بصورت گاز متکاثف سرد و بى‏نورى است که در اثر پراکنده بودن جاذبه ثقلى در قسمتهاى مختلف آن و نداشتن تمرکز، و فشار ثقل قشر خارجى، در وضع نامتعادلى بسر میبرد و بسبب فشار داخلى و جواذب متقابل هر قسمتى با قسمت دیگر پیوسته مصادم است و یکدیگر را میکوبند. هر چه این کره گازى فشرده‏تر و این تصادمات بیشتر میگردد قسمت مرکزى آن داغ‏تر میشود و هر چه درجه حرارت بالا رود بر خوردهاى هسته‏اى ذرات و فعل و انفعالهاى آنها و پیدایش عناصر جدید افزایش مى‏یابد.

با توجه باین اشاره و بیان کوتاه، معلوم میشود که ستاره در آغاز دوره پیدایش دو وصف و وضع نمایان دارد: یکى آنکه در داخل قشر آن، قسمتهاى مختلف و مواد متنوّع، پیوسته در حال تصادمات و ضربات «طرقات» شدیدى میباشند که جزئیات آن مجهول است. این ضربه‏ها مانند پتک آهنگرى بر مواد گرم شده و ذرات هسته‏اى پى در پى وارد میشود و آنها را همى منبسطتر و ذرات «اتومها» را متلاشى مینماید.

دوم: وضع خارجى ستاره است که در تاریکى مطلق به دور و مدار خود میگردد.

این دو وضع و خصوصیت نمایان، هر دو مطابق است با معناى لغوى و اصطلاحى وصف «الطارق» که معناى لغوى آن، کوبنده، و معناى مصطلح آن شبگرد و راهپیماى در تاریکى است.

در مرحله دوم، پس از تصادمات و فعل و انفعالهاى داخلى و بروز عناصر جدید و بالا رفتن حرارت از یک تا حدود پنج میلیون درجه، و متمرکز شدن حرارت در هسته مرکزى ستاره و متعادل شدن وضع داخلى آن، شعله این آتش قهار از درون ستاره به طبقات فوقانى و سطح خارجى آن بالا مى‏آید و ستاره برنگهاى ما وراء سرخ آن گاه سرخ و آبى «غولهاى سرخ و آبى» رخ مینماید، حجم اینگونه ستاره‏ها در این دوره بسیار بزرگ و حرارت و شعاع آن کمتر از ستاره‏هاى کامل است. نمونه‏اى از این دوره و اینگونه ستاره، عیّوق است.

در این مرحله از آغاز تا نهایت، پیوسته شعاعها و نورهاى متفاوت و کوتاه و رنگارنگ «ما وراء سرخ … سرخ … آبى …» در سطح قشر خارجى ستاره رخ مینماید، که بتدریج براى ما نمایانتر میشوند. دورنماى اینگونه ستاره‏ها و الوان گوناگون آنها، مانند گیاههاى الوان و کوتاه است که در سطح زمین رخ مینماید «النجم»، «النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ، آیه ۶ الرحمن».

در مرحله سوم، بسبب فعل و انفعالهاى منظم و پى در پى دوره‏هاى قبل، و تبدلات هسته‏اى، و وارد شدن هسته‏هاى دیگرى در میدان باز داخل ستاره «مانند ئیدروژن و هلیوم» ستاره بصورت جرم کاملا مشتعل و نور افشانى درمى‏آید که اشعه آن فضاهاى دور تا میلیونها سال نورى را مى‏شکافد و پیش میرود: «الثاقب».

دوره اول که ستاره در حال تکوین و تحول پى در پى و تصادمات قسمت‏هاى مختلف و عناصر گوناگون و در تاریکى و سردى بسر مى‏برد تا بتدریج گرم شود و حرارت آن بالا گیرد، طولانى‏تر از دوره دوم است که عناصر فعل و انفعالى جدید آن بکار مى‏افتد و درجات حرارت آن پیوسته بالاتر میرود. همین که ستاره این دوره کوتاه را (به مقیاس واحد میلیون سال) گذراند وارد دوره کامل ساختمان داخلى و وضع ثابت، یا در اصطلاح رشته اصلى میگردد که حرارت آن در حدود ۲۰ میلیون درجه و بالاتر است».

گرچه محققین این رشته مانند دیگر رشته‏هاى تجربى، در جزئیات تکوین و ساختمان شماره‏ها و چگونگى پیدایش آنها بجایى نرسیده‏اند و نظر ثابت و مسلّمى ندارند، ولى اصول مراحل تکوین و اوصاف بارز و مشترک آنها اکنون مورد اتفاق است.

این سه نام و وصفى که در این سوگندها بترتیب آمده با فاصله‏اى که میان وصف اول «الطارق» و دو وصف آخر «النَّجْمُ الثَّاقِبُ» است و پیوستگى این دو وصف با هم، همین اطوار و مراحل و فواصل را مینمایاند که دانشمندان با تجربیات و کوششهاى خود بآن رسیده‏اند.

مقصود این نیست که آیات قرآن با آنچه محصول انظار و افکار اینگونه دانشمندان است از هر جهت تطبیق شود. منظور از ذکر این شواهد علمى درباره این آیات و دیگر آیات، بیش ازین نیست که دریچه تفکر در آیات قرآن بازتر گردد، زیرا در حقیقت رموز و اشارات کلام پروردگار را مانند اسرار خلقتش جز خود او کسى نمیداند.(پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۳۲۵)

دقت شود که آدرس مباحث علمی در خود تفسیر پرتوی از قرآن بیان گردیده است که در این باره می توانید به پاورقی های این کتاب مراجعه کنید.

مورد دوازدهم : باروَر شدن ابرها توسط بادها

در آیه ۲۲ سوره حجر آمده است :

وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَسْقَیْنَاکُمُوهُ وَ مَا أَنتُمْ لَهُ بخِاَزِنِینَ‏

ترجمه : و بادها را باردار کننده فرستادیم، و از آسمان آبى نازل کردیم و شما را با آن سیراب ساختیم و شما ذخیره کننده آن نیستید.

بکار بردن واژه ى لواقح در این آیه خیلى جالب است.

این واژه ممکن است جمع لاقح باشد که در این صورت ضد عقیم است یعنى حامله. در آیه ۴۱  سوره ذاریات به باد عقیم اشاره شده است یعنى بادهایى که ابرهاى باران‏زا با خود حمل نکنند یا حمل کننده ى گرده ى گیاهان نباشند. در مقابلِ باد عقیم ، باد لاقح است که حمل کننده ى ابر یا گرده ها مى باشد.

همچنین این واژه ممکن است جمع مُلقِح باشد یعنى حامله کننده ى دیگرى و در این صورت به این معناست که باد ، حامله کننده ى ابر یا گیاهان است.

البته با توجه به اینکه آیه بیشتر مربوط به باران است لواقح نیز بیشتر با ابر مرتبط است و هر کدام از دو معنا را که بدهد در ارتباط با ابر بیشتر معنا مى دهد.

پس مراد از آیه این است که باد حامل ابر یا حامل چیزهایى است که موجب باران مى شود و علاوه بر این حامله کننده ى ابر نیز مى باشد.

به هر ترتیب آنچه که از این آیه بدست مى آید این است که بادها ، ابرها را باردار مى کنند و در نتیجه باران نازل می شود.

حال اینکه بادها موجب باردار شدن ابرها می شوند نکته ی جالبی است که گفته شده علم نیز همین را تأیید می کند. ما در ادامه به برخی از مطالب علمی در این باره اشاره می کنیم :

در کتاب معجزات علمی قرآن، نوشته هارون یحیی آمده است :

تا ابتدای قرن ۲۰ تنها رابطه شناخته شده بین باد و باران این بود که باد ابرها را حرکت می دهد. ولی اکنون علم هواشناسی نقش باروری بادها را در تشکیل باران نشان داده است.

نقش باروری بادها به صورت زیر است :

بر روی سطح اقیانوس ها و دریا ها به خاطر برخورد جریان های آب، حباب هایی تشکیل می شود. وقتی این حباب ها می ترکند هزاران ذره با قطری معادل یک صدم میلیمتر به هوا پرتاب می گردند. این ذرات که آیروسول (aerosols) نامیده می شوند با گرد وغبار آورده شده توسط باد ها ترکیب می شوند و به لایه های بالاتر جو برده می شوند. این ذرات که توسط باد به ارتفاعات بالا برده شده اند با بخار آب ترکیب می شوند. بخار آب در اطراف این ذرات متراکم می شود و به قطره های کوچک آب تبدیل می گردد. این قطره های کوچک آب در کنار هم تشکیل ابر می دهند و به صورت باران فرود می آیند.

همان طور که دیدیم، باد ذرات بخار آب را در هوا بارور می کند و در نهایت به شکل گیری ابرها کمک می کند. اگر باد چنین خاصیتی نداشت، ذرات کوچک آب در ارتفاعات بالا شکل نمی گرفتند و باران ایجاد نمی شد.

نکته در این جا آن است که نقش حیاتی باد ها در تشکیل باران قرن ها قبل در قرآن اشاره شده است و در آن زمان مردم اطلاع بسیار کمی در مورد پدیده های طبیعی داشتند.

در یکی از صفحات فیس بوک نیز چنین مطلبی آمده بود :

امروزه علم جدید دریافته است که بادها عامل ریزش باران هستند و مواد ریزی را با خود حمل می کنند که با چشم غیر مسلح دیده نمی شود. این ذرات کوچک بخار آب را در کمیتهای مناسب جذب کرده، به وسیله ی بادها حمل می کنند به دیگر سخن بعد از آمدن بادهای بارورکننده آن مقدار از بخار آب موجود در ابر با آن مقدار آب موجود در باد حول مواد و اجزای ریز موجود جمع شده و ابر را به حالتی میرسانند که آماده بارش باران شود. گویی که باران از ابر به وجود آمده و این بارش جز بعد از تلقیح ابر به وسیله باد ها صورت نخواهد گرفت.

در یکی از سایت ها که اتفاقا دینی هم نیست آمده است :

باروری ابرها در واقع یک روند طبیعی است که در آن ابرها به بخار آب و سپس به باران تبدیل میشوند . برای تشکیل ابر  ، وجود ذرات میکروسکوپی همانند گرد و خاک ، دوده ، بلورهای نمک و دیگر ذرات که از آنها تحت عنوان هستک ها نام برده میشود ، لازم و واجب میباشد .(سایت علوم زمین از فرید سید احمدی)

در سایت دیگری نیز آمده بود :

بارش طبیعی موقعی رخ می دهد که آب فوق سرد با ذرات شن، نمک و گرد و غبار تماس پیدا می کند و بلورهای یخ تشکیل می شود. بلورهای یخ، هسته هایی (ذرات مایع یا جامد ریز معلق در جو) را ایجاد می کنند که قطرات آب بیشتری می توانند به آنها ضمیمه شوند، به این ترتیب اندازه قطرات بزرگ می شوند. موقعی که قطرات آب یا ذرات برف به اندازه کافی بزرگ می شوند می توانند به صورت باران یا برف فرود آیند.(سایت هواشناسی)

در سایت پژوهشکده که یک سایت علمی است راجع به ابرها اطلاعات خوبی داده است از جمله :

چگونگی پیدایش ابر :

ابر از بخار شدن آب دریاهاو دریاچه ها و رودها و همچنین رطوبت خاک و گیاهان پدید می آید. این آب ها پیوسته به صورت بخار در می آیند و با هوا مخلوط می شوند. به همین سبب، به طور عادی، همیشه در هوا مقداری بخار آب وجود دارد. هوای گرم بیش از هوای سرد بخار آب در خود نگه می دارد.

برای اینکه بخار آب به صورت ابر در آید، دمای هوا باید آن قدر کاهش یابد که بخار آب موجود در آن به مایع (آب)، یا جامد (یخ) تبدیل شود. از این گذشته، ذرّه های بسیار ریزی مانند گَرد و غُبار، دود، خاکسترِ آتشفشانی، بلورهای ریز نمک و گَرده ی گیاهان باید در هوا پراکنده باشند تا بخار آب دور آن ها جمع شود و تشکیل ابر بدهد.

به هر حال از مجموع این صحبت ها می توان تأثیر باد را در باروری ابرها بدست آورد. بالاخره در سایت های علمی آمده است که برای ایجاد باران وجود ذراتی که در هوا پراکنده است نیاز است و طبیعتا این باد است که این ذرات را حرکت داده و موجب تشکیل ابرهای باران زا می شود. البته در این زمینه می توانید بیشتر تحقیق کنید.

به این نکته نیز توجه شود که تعبیر وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ بالاخره این احتمال را نیز دارد که به لقاح گیاهان اشاره داشته باشد و در این صورت این قانون عمومی که بادها حامله کننده ى گیاهان هستند و اینکه در هزار و اندی سال پیش چنین قانونی بیان گردد جالب توجه است.

مورد سیزدهم : پوست ، منشأ احساس درد و سوختگی است

در آیه ی ۵۶ سوره نساء آمده است :

کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیرَهَا لِیَذُوقُواْ الْعَذَابَ

ترجمه : در جهنم هر چه پوست بدنشان بسوزد، پوست دیگرى بجاى آن قرار مى‏دهیم تا عذاب را بچشند.

امروزه مى دانیم که سلول هایى که درد را منتقل مى کنند زیر پوست قرار دارند و پوست که سوخت، سوختن گوشت ها درد ندارد. به عبارت دیگر اعصاب حسی مستقیماً در زیر پوست انسان قرار دارند به نحوی که اگر پوست انسان بسوزد، دیگر احساس درد هم تماماً از بین می‌رود.

در آیه ى فوق نیز آمده است که پس از اینکه پوست سوخت براى اینکه هنوز عذاب وجود داشته باشد دوباره پوست قرار مى دهیم؛ یعنى اگر پوست قرار ندهیم عذاب حس نمى شود و این با واقعیت علمى مطابق است.

در سایت دانشنامه رشد آمده است :

حس لامسه شامل حواسی چون درد، فشار، ارتعاش و دماست. این حواس به وسیله دو نوع گیرنده ی واقع در زیر سطح پوست، تشخیص داده می شوند.(سایت دانشنامه رشد)

البته ممکن است به این مورد اشکال شود که مطلبی که در آیه بیان شده است را در زمان های قبلی می فهمیدند و به خصوص چون با ذغال و آتش سر و کار داشتند می فهمیدند که وقتی پوست بسوزد و از بین برود ، دیگر دردی حس نمی شود. پس می توان گفت که این مورد نمی تواند اعجاز علمی محسوب شود.

بله اینکه چنین مطلبی یعنی ارتباط درد و سوختن با پوست یک قانون باشد و ارتباط تنگاتنگ آنها ثابت بوده باشد معلوم نیست. همین امروز نیز ممکن است برخی افراد چنین مطلبی را ندانند که اگر پوست از بین برود دیگر حس درد و سوختگی وجود نخواهد داشت.

مورد چهاردهم : گسترش آسمان ها

در آیه ی ۴۷ سوره ذاریات آمده است :

وَ السَّمَاءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ

ترجمه : و ما آسمان را با قدرت بنا کردیم، و همواره وسعت دهنده هستیم.

گروهی گفته اند که این آیه اشاره به نظریه ی گسترش آسمان ها دارد که امروزه به عنوان نظریه ای علمی بیان می گردد که آسمان ها در حال توسعه یافتن هستند. در زمینه ی علمیِ این مطلب می توانید تحقیق کنید. طبق تحقیقات انجام شده این نظریه بالاخره یکی از نظریات علمی است.

و اما بحث بر سر این است که آیا از این آیه ی قرآن می توان چنین نظریه ای را برداشت کرد یا نه؟

دقت کنید که در این آیه مفعول (موسعون) ذکر نشده است و گفته نشده که خدا چه چیزی را وسعت می دهد و به همین خاطر برخی گفته اند مراد ، وسعت رزق است ولی به هر حال با توجه به اینکه بحث آیه پیرامون آسمان است اینکه مفعول موسعون آسمان باشد احتمال نزدیک تری است.

از طرف دیگر در معنای موسعون اختلاف نظر است که مراد از آن چیست؟ آیا باید به صورت لازم معنا شود یعنی ما وسیع هستیم یا به صورت متعدی معنا شود یعنی ما وسعت دهنده هستیم.

آقای طباطبایی در تفسیر المیزان هر دو احتمال را داده است. بنده با تحقیقات زیاد و رجوع به لغاتِ قابل اعتنا به این نتیجه رسیدم که کلمه موسع دو معنا دارد و هم به معنای وسیع آمده است و هم به معنای وسعت دهنده و در نتیجه این آیه واقعاً می تواند دو معنا داشته باشد و شاید در این آیه از این کلمه استفاده شده است تا دو معنا رسانده شود و هم در زمانی که علم پیشرفت نکرده قابل فهم باشد و هم زمانی که علم پیشرفت کرده است.

به هر حال طبق یک معنای آیه که معنایی قابل تأمل است این آیه می تواند اشاره به یکی از حقایق علمی امروزه داشته باشد و همین مطلب نسبت به کتابی که هزار و اندی سال پیش نازل شده است قابل توجه است.

مورد پانزدهم : کمبود اکسیژن در آسمان

در آیه ۱۲۵ سوره انعام آمده است :

فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشرَْحْ صَدْرَهُ لِلْاسْلَامِ وَ مَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یجَْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فىِ السَّمَاءِ

ترجمه : کسى را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه‏اش را براى [پذیرفتن‏] اسلام مى‏گشاید و کسى را که [به خاطر لجاجت و عنادش‏] بخواهد گمراه نماید، سینه‏اش را چنان تنگ مى‏کند که گویى به زحمت در آسمان بالا مى‏رود.

در تفسیر نمونه آمده است : امروز ثابت شده که هواى اطراف کره زمین در نقاط مجاور این کره کاملا فشرده و براى تنفس انسان آماده است، اما هر قدر به طرف بالا حرکت کنیم هوا رقیقتر و میزان اکسیژن آن کمتر مى‏شود به حدى که اگر چند کیلومتر از سطح زمین به طرف بالا (بدون ماسک اکسیژن) حرکت کنیم تنفس کردن براى ما هر لحظه مشکل و مشکلتر مى‏شود و اگر به پیشروى ادامه دهیم تنگى نفس و کمبود اکسیژن سبب بیهوشى ما مى‏گردد، بیان  این تشبیه در آن روز که هنوز این واقعیت علمى به ثبوت نرسیده بود در حقیقت از معجزات علمى قرآن محسوب مى‏گردد. (تفسیر نمونه، ج‏۵، ص: ۴۳۵)

مطلب دیگر راجع به این آیه این است که می توانست بجای تعبیر یَصَّعَّدُ فىِ السَّمَاءِ بگوید یَصَّعَّدُ اِلَی السَّمَاءِ

تعبیر یَصَّعَّدُ فىِ السَّمَاءِ این نکته را نیز می رساند که صعود می تواند در خود آسمان صورت گیرد یعنی در حالی که در خود فضای آسمان هستیم صعود کنیم نه اینکه از زمین به سمت آسمان صعود کنیم و این مطلبی است که امروزه با وجود هواپیما و … کاملا واضح است که انسان در خود آسمان قرار گرفته و صعودش در خود فضای آسمان است.

قرار داشتن در یک فضا در خود آسمان از آیه ۳۸ سوره طور نیز بدست می آید. در این آیه آمده است :

أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ  فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُم بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ‏

آیا نردبانى دارند (که به آسمان بالا مى‏روند) و در آن اسرار وحى را مى‏شنوند؟! کسى که از آنها این ادّعا را دارد دلیل روشنى بیاورد!

نکته این آیه در رابطه با واژه ی (فیه) است. این آیه می گوید آیا آنها وسیله ای دارند که به سبب آن به سمت آسمان بروند و اخبار آسمان را در آن وسیله بشنوند. در واقع این آیه اشاره دارد به اینکه می توان وسیله ای تصور کرد که به آسمان رود و کسانی که در آن هستند اخباری را بشنوند. امروزه این وسیله ساخته شده است.

مورد شانزدهم : بیان صفات کوه ها

در آیه ۳۱ سوره انبیاء آمده است : وَ جَعَلْنَا فىِ الْأَرْضِ رَوَاسىِ‏َ أَن تَمِیدَ بِهِمْ یعنى و در زمین کوه‏هاى استوار پدید آوردیم تا زمین ، مردم را نلرزاند.

همچنین در آیه ۷ سوره نبأ آمده است : وَ الجِْبَالَ أَوْتَادًا یعنى و کوه‏ها را میخهاى زمین قرار داد.

در آیه ۸۸ سوره نمل نیز آمده است : وَ تَرَى الجِْبَالَ تحَْسَبهَُا جَامِدَهً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ یعنى کوه‏ها را مى‏بینى، و آنها را ساکن و جامد مى‏پندارى، در حالى که مانند ابر در حرکتند.

همه ى صفاتى که در آیات فوق براى کوه ها بیان گردیده است با حقایق علمى که امروزه ثابت شده است متناسب است. بالاخره اینکه کتابی هزار و اندی سال پیش صحبت از حرکت کوه ها که نتیجه اش حرکت زمین نیز هست ، کرده است واقعا جالب توجه است.

مورد هفدهم : اشاره به ابتداى خلقت آسمان ها و زمین‏

در برخى از آیات قرآن اشاراتى که ابتداى خلقت آسمان ها و زمین شده است که در زیر به دو نمونه اشاره مى شود :

الف) ثمُ‏َّ اسْتَوَى إِلىَ السَّمَاءِ وَ هِىَ دُخَانٌ(فصلت-۱۱)

ترجمه : سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که بصورت دود بود.

ب) أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا(انبیاء-۳۰)

ترجمه : آیا کسانى که کفر ورزیدند ندانستند که آسمانها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند، و ما آن دو را از هم جدا ساختیم.

جالب است که این آیات با تحقیقات و نظریات علمى که راجع به ابتداى آفرینش داده شده است تطابق دارد.

مورد هجدهم : نسبیت زمان

در یکی از سایت ها که راجع به مسائل نجومی مباحثی مطرح کرده بود و سایتی دینی هم نبود راجع به نسبیت زمان چنین آمده بود :

جهان ما جوریست که در سرعتهای بالا از قوانین عجیبی پیروی می کند که در زندگی ما قابل دیدن نیستند. مثلا وقتی جسمی با سرعت نزدیک سرعت نور حرکت کند زمان برای او بسیار کند می گذرد. و همچنین ابعاد این جسم کوچک تر میشود. جرم جسمی که با سرعت بسیار زیاد حرکت می کند دیگر ثابت نیست بلکه ازدیاد پیدا می کند. اگر جسمی با سرعت نور حرکت کند، زمان برایش متوقف می شود، طولش به صفر میرسد و جرمش بینهایت میشود.
از نتایج جالب تئوری نسبیت خاص می توان به بیان ارتباط میان زمان و و فضا و اینکه تمام موجودیت ها در دنیا با یکدیگر مرتبط بوده و بر یکدیگر اثر می گذارند، اشاره کرد. نیوتن معتقد بود که زمان ثابت است و در تمام نقاط به یک صورت عمل می کند. اما اینشتین نشان داد که اینگونه نیست.
مثال جالبی که معمولا” در این باره بیان می شود آن است که دو برادر دوقلو را در نظر بگیرید. یکی روی زمین می ماند و دیگری با یک فضا پیما با سرعت نزدیک به نور به سمت فضا حرکت می کند. پس از آنکه برادر روی زمین ۱۰۰ سال از عمرش بگذرد، برادری که در فضا پیما می باشد فقط یکسال از عمرش گذشته است!

حال جالب است که نسبیت زمان به این معنا از آیات قرآن قابل برداشت است یعنی از آیات قرآن بدست می آید که ممکن است زمان از دیدگاه دو شخص به دو صورت بگذرد. در ادامه به چند آیه در این زمینه اشاره می کنیم :

آیه اول : وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَ لَن یُخلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ یَوْمًا عِندَ رَبِّکَ  کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّون(حج ۴۷)

ترجمه : آنها از تو تقاضای شتاب در عذاب می کنند درحالی که خداوند هرگز از وعده خود تخلف نخواهد کرد و یک روز نزد پروردگارت همانند هزار سال است از سال هایی که شما می شمرید.

آیه دوم : یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلىَ الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فىِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّون(سجده ۵)

ترجمه : امور این جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر می کند سپس در آن روزی که مقدار آن ۱۰۰۰ سال است از سالهایی که شما می شمرید به سوی او بالا می روید.

آیه سوم : تَعْرُجُ الْمَلَائکَهُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فىِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَه(معارج۴)

ترجمه : فرشتگان و روح به سوی او عروج می کنند در آن روزی که مقدار آن ۵۰ هزار سال است.

همچنین از برخی آیات قرآن بدست می آید که ممکن است افرادی چون در شرائط خاصی قرار می گیرند زمان را به صورت دیگری می فهمند.

به این آیات توجه کنید :

آیه اول : أَوْ کاَلَّذِى مَرَّ عَلىَ‏ قَرْیَهٍ وَ هِىَ خَاوِیَهٌ عَلىَ‏ عُرُوشِهَا قَالَ أَنىَ‏ یُحْىِ هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا  فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِاْئَهَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ  قَالَ کَمْ لَبِثْتَ  قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ  قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْئَهَ عَامٍ(بقره-۲۵۹)

ترجمه : یا چون آن کسى که به دهکده‏اى گذر کرد، در حالى که دیوارهاى آن بر روى سقف‏هایش فرو ریخته بود [و اجساد ساکنانش پوسیده و متلاشى به نظر مى‏آمد] گفت: خدا چگونه اینان را پس از مرگشان زنده مى‏کند؟ پس خدا او را صد سال میراند، سپس وى را برانگیخت، به او فرمود: چه مقدار [در این منطقه‏] درنگ کرده‏اى؟ گفت: یک روز یا بخشى از یک روز درنگ کرده‏ام. [خدا] فرمود: بلکه صد سال درنگ کرده‏اى!

آیه دوم : وَ کَذَالِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُواْ بَیْنهَُمْ  قَالَ قَائلٌ مِّنهُْمْ کَمْ لَبِثْتُمْ  قَالُواْ لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ(کهف-۱۹)

ترجمه : و همان گونه [که با قدرت خود اصحاب کهف را خوابشان کردیم، از خواب‏] بیدارشان نمودیم تا میان خود از یکدیگر [از حادثه اتفاق افتاده‏] بپرسند. گوینده‏اى از آنان گفت: چه اندازه [در خواب‏] مانده‏اید؟ [برخى‏] گفتند: یک روز یا پاره‏اى از روز را مانده‏ایم.

آیه سوم : قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فىِ الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ(۱۱۲) قَالُواْ لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسَْلِ الْعَادِّینَ(۱۱۳) سوره مومنون‏

ترجمه :  [خدا] مى‏گوید: از جهت شمار سال‏ها چه مدت در زمین درنگ داشتید؟ (۱۱۲) مى‏گویند: روزى یا بخشى از روزى، ولى [اى پرسنده!] از شمارندگان [پیشگاه خود] بپرس. (۱۱۳)

از این آیات متوجه می شویم که افراد ممکن است در محیطی قرار گیرند که گذر زمان برای آنها با گذر زمان در محیط دیگر متفاوت باشد و به همین خاطر متوجه آن نشوند  همچنانکه طبق مثالی که در بحث علمیِ نسبیت زمان زده شد گذر زمان برای آن دو برادر دو قلو متفاوت بود.

به هر حال در قرآن بحث نسبیت زمان به صراحت بیان گردیده است که نکته ای قابل تأمل است.

مورد نوزدهم : اثر انگشت

در سوره‏ى قیامت تعبیرى وجود دارد که مى‏تواند اشاره لطیفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد. خطوط ظریف و پیچیده‏اى که بر سر انگشتان هر انسانى نقش بسته است معرف شخص او است، و لذا در عصر ما مساله” انگشت‏نگارى” به صورت علمى در آمده، و به وسیله آن بسیارى از مجرمان شناخته شده، و جرم ها کشف گردیده است. در این سوره آمده است :

أَ یحسَبُ الْانسَانُ أَلَّن نجَّمَعَ عِظَامَهُ(۳) بَلىَ‏ قَادِرِینَ عَلىَ أَن  نُّسَوِّىَ بَنَانَهُ(۴)

ترجمه : آیا انسان مى‏پندارد که هرگز استخوان‏هایش را جمع نخواهیم کرد؟ – چرا، در حالى که قادریم بر این که سر انگشتان او را هم بازسازیم.

به هر ترتیب اینکه در این آیه ، بحثِ سر انگشت را بیان کرده که خدا می تواند سر انگشتان را دوباره بازسازی کند خودش دلالت می کند بر اینکه سر انگشتان خاصیتی دارد که بازسازی مجدد آن به نظر ، کار مشکلی می رسد و امروزه این خاصیت و ویژگیِ خاصِ سر انگشتان ثابت شده است.

مورد بیستم : خصوصیات دریاها

در آیه ۴۰ سوره نور آمده است :

أَوْ کَظُلُمَاتٍ فىِ بَحرٍ لُّجِّىٍ‏ّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سحَابٌ  ظُلُمَاتُ  بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا

ترجمه : یا(اعمال کافران) مانند تاریکی هایی است که در دریایی ژرف است که موجی آن را می پوشاند و روی آن، موجی دیگر است و بالای آن ابری است. تاریکی هایی است که بعضی بر روی بعضی دیگر قرار گرفته است هرگاه دستش را بیرون بیاورد به هیچ  وجه آن را نمی بیند.

در این آیه به دریاهایی که دارای موج های روی هم هستند اشاره شده است و با توجه به اینکه واژه ی موج لغتا به معنای تحرک و اضطراب است ، موج روی موج می تواند اشاره به جریانات مختلفی داشته باشد که در دریاها روی یکدیگر قرار دارند و امروزه چنین مطلبی به اثبات رسیده است که در درون دریاها جریاناتی وجود دارد. حتی اگر موج به همان معنایی باشد که در ذهن ما است باز امروزه ثابت شده است که در درون دریاها نیز موج وجود دارد. طبق برخی منابع معتبر علمیِ خارجی که غیر دینی هستند امواج پنهانی در اقیانوس ها و دریاها هست که در زیر آب قرار دارند و گاها ارتفاع آنها به ۱۷۰ متر می رسد. حتی برخی از دانشمندان گفته اند یک قرن بیشتر نیست که امواج پنهان درون آب ها شناخته شده است اما به دلیل دشواری مشاهده و مطالعه ، هنوز اطلاعات کمی در دسترس است.(www.sci-news.com)

به هر حال اینکه در قرآن به دریاهایی اشاره شده است که دارای موج روی موج هستند ممکن است اشاره به چنین دریاهایی نیز باشد که امروزه کشف شده است که در درونشان نیز دارای موج هستند.

همچنین در آیه ی مورد بحث به ظلمت هایی در دریاها اشاره شده است که در آن ظلمت ها هیچ چیز قابل رویت نیست. این مطلب با کشفیات و گفته ی دانشمندان تطبیق می کند که در کف برخی از دریاها و اقیانوس ها تاریکی مطلق است.

بله البته ممکن است کسی بگوید در زمان های قدیم عقلا می توانسته اند بفهمند که هر چه به زیر دریا برویم نور کمتر می شود. حال می توانید در این زمینه فکر کنید که آیا تاریکی مطلق در کف دریاها چیزی بوده است که در آن زمان ها مطلب واضحی باشد یا نه؟

همچنین در برخی آیات قرآن اشاره به دریاهای آب شور و شیرین شده است که در کنار یکدیگر قرار دارند ولی به یکدیگر نیز وارد نمی شوند. در آیه ۵۳ سوره فرقان آمده است :

وَ هُوَ الَّذِى مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَاذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَ هَاذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنهَُمَا بَرْزَخًا وَ حِجْرًا محَّْجُورًا

ترجمه : و اوست که دو دریا را به هم آمیخت، این خوش‏طعم و گوارا، و این شور و تلخ است، ومیان آن دو مانع و حایل و سدّى نفوذناپذیر واستوار قرار داد [تا به هم مخلوط نشوند.]

البته می توان گفت که وجود این آبِ شور و شیرین مطلبی نبوده است که در زمان های قدیم از آن خبر نداشته باشند چرا که در کنار ساحلِ دریاها چنین رخدادی روی می دهد و رودخانه‏هاى عظیم آب شیرین که به دریاها مى‏ریزند در کنار ساحل، دریایى از آب شیرین تشکیل مى‏دهند و آبهاى شور را به عقب مى‏رانند و تا مدت زیادى این وضع ادامه دارد. (به نقل از تفسیر نمونه، ج‏۱۵، ص: ۱۲۴)

 به هر ترتیب اثبات اعجاز علمی از این آیه متوقف بر این است که ثابت شود مردم در زمان های قدیم از چنین مطلبی اصلا خبر نداشته اند که البته چنین چیزی مقداری بعید به نظر می رسد.

بله البته با توجه به اینکه در این آیه از واژه ی بحر استفاده شده است بدست می آید که چنین خصوصیاتی مربوط به دو دریا می باشد نه اینکه در کنار دریاها چنین حالتی پیش آید. به هر حال آیه از بحر صحبت کرده است که اشاره به آب زیاد دارد و نشان می دهد دو آبی که وسعت زیادی دارند برایشان چنین اتفاقی می افتد.

با توجه به این مطلب می توان بیشتر راجع به آیه ی مورد بحث پیرامون اعجاز قرآن بحث کرد که آیا واقعا در زمان پیامبر اسلام مردم می دانسته اند که دو دریا و دو آب وسیع با این خصوصیاتی که گفته شده است وجود دارد؟

مورد بیست و یکم : منشأ نور ماه و نور خورشید

در آیه ۱۶ سوره نوح آمده است :

وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا

ترجمه : و ماه را در میان آسمانها مایه روشنایى، و خورشید را چراغ فروزانى قرار داده است؟!

در این آیه مشاهده مى کنیم که ماه به عنوان نور و خورشید به عنوان سراج نامگذارى شده است.

در تفسیر نمونه آمده است : تعبیر به” سراج” (چراغ) در باره” خورشید” و” نور” در مورد” ماه” به خاطر آن است که نور” خورشید” از درون خودش مى‏جوشد مانند چراغ، اما نور” ماه” از درون خودش نیست و شبیه بازتابى است که از آئینه منعکس مى‏شود، و لذا کلمه” نور” که مفهوم اعمى دارد در مورد آن به کار رفته است. (تفسیر نمونه، ج‏۲۵، ص: ۷۶)

به هر حال با توجه به اینکه امروزه کشف شده است که نور ماه از خودش نیست تعبیر آیه ى مورد بحث جالب توجه است که سراج را براى ماه بکار نبرده است.

مورد بیست و دوم : نطفه ی مرد ، عامل جنسیت جنین

بنده از یک دکتر متخصص کودکان راجع به اینکه جنسیت جنین را نطفه ی مرد مشخص می کند یا نطفه ی زن یا هر دو سوال کردم. او گفت جنسیت جنین را نطفه ی مرد مشخص می کند چون نطفه ی زن همواره x است و این نطفه ی مرد است که هم x دارد و هم y و در جنسیت جنین بستگی دارد که از نطفه ی مرد ، x به نطفه ی زن برسد یا y. بله ایشان گفت نوع رحم زن که قلیایی باشد یا اسیدی در اینکه از نطفه ی مرد ، x را جذب کند یا y موثر است ولی از لحاظ نطفه ای بالاخره نطفه ی مرد موثر است.

حال جالب است که از ظاهر برخی آیات قرآن چنین مطلبی بدست می آید. در آیات ۴۵ و ۴۶ سوره نجم چنین آمده است :

وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَینْ‏ِ الذَّکَرَ وَ الْأُنثىَ‏(۴۵) مِن نُّطْفَهٍ إِذَا تُمْنىَ‏(۴۶)

ترجمه : واوست که دو زوج نر وماده آفرید، (۴۵) از نطفه هنگامى که در رحم ریخته شود. (۴۶)

آنچه که از ظاهر تعبیر (نُطْفَهٍ إِذَا تُمْنىَ) بدست می آید این است که مراد از این نطفه ، نطفه ی مرد است. حال وقتی گفته می شود که مذکر و مونث از نطفه ی مرد ایجاد می شود ظهور در این دارد که تعیین جنسیت جنین از نطفه ی مرد است. دقت شود که آیه به خصوص بحث را بر روی جنسیت برده است و به مذکر و مونث اشاره دارد نه اصل خلقت جنین و به همین خاطر است که می گوییم ظهور آیه می تواند مربوط به تعیین جنسیت جنین باشد.

مورد بیست و سوم : صفات آسمان‏

در برخى از آیات قرآن به صفات و ویژگى هاى آسمان اشاره شده است که در ادامه به آن اشاره مى کنیم :

الف) در آیه ۳۲ سوره انبیاء آمده است :

وَ جَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا محَّْفُوظًا

ترجمه : و آسمان را سقفى محفوظ قرار دادیم.

با توجه به اینکه سقف ، عاملى براى حفاظت است و در این آیه آسمان ، سقف نامگذارى شده است مى توانیم بفهمیم که در آسمان بالاى سر ما ویژگى هایى وجود دارد که موجب حفاظت از کره ى زمین مى باشد و امروزه ثابت شده است که در فضاى بالاى سر ما ویژگى هایى وجود دارد که از ورود موجودات مزاحم جلوگیرى مى کند و موجب حفاظت از کره ى زمین است.

تازه در آیه گفته شده است که خود آن سقف نیز مورد حفاظت است که این مطلب مى رساند که خود آسمان ویژگى هایى دارد که علاوه بر حفاظت از زمین خودش نیز مورد حفاظت است.

ب) در آیه ۱۱ سوره طارق آمده است :

وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الرَّجْعِ‏

ترجمه : سوگند به آسمان که داراى صفت بازگشت است.

به نظر شما این صفت آسمان واقعا به چه معناست و چه مصادیقى مى توان براى آن یافت؟‏

در تفسیر پرتوى از قرآن از آقاى طالقانى آمده است : از شواهد علم ستاره‏شناسى باین نتیجه رسیده‏اند که پس از دوره تکامل و انفجار، از ترکیب عناصرى که از آنها در فضا پراکنده میشود، با گاز بین ستارگان، نطفه ستاره‏هاى تازه‏اى بسته میشود، باین ترتیب فضاى آسمان و جرم آن و تکوین ستارگان پیوسته در حال برگشت بصورت کامل و بازگشت بماده اول است: «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ». رجوع شود به بخش دوم از کتاب مجموعه علمى جهان. (پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۳۳۵)

غیر از این مورد که در تفسیر پرتوی از قرآن آمده است می توان صفات دیگری از آسمان را نیز از لحاظ علمی یافت که صفت ذاتِ الرَّجْعِ بر آن صادق است.

مورد بیست و چهارم : درمان از طریق آب سرد

در آیه ۴۲ سوره ص آمده است که خداوند براى بهبود بیمارى حضرت ایوب به او چنین مى فرماید :

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ  هَاذَا مُغْتَسَلُ  بَارِدٌ وَ شَرَابٌ‏

ترجمه :  [به او گفتیم:] با پایت به زمین بکوب، این آبى است براى شسشتو، آبى سرد و آشامیدنى.

در این آیه مشاهده مى کنیم که خداوند از آب سرد به عنوان شستشو و نوشیدنى نام برده است. توصیف آن آب به خنک بودن شاید اشاره‏اى باشد به تاثیر مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن، همانگونه که در طب امروز نیز ثابت شده است. کافی است که شما عبارت (درمان بیماری ها با آب سرد) را در اینترنت جستجو کنید تا با صحبت های مختلف در این باره آشنا شوید.

و نیز این مطلب آیه اشاره لطیفى است بر اینکه کمال آب شستشو در آن است که از نظر پاکى و نظافت همچون آب نوشیدنى باشد!

البته می توان به این مورد اشکال کرد که در زمان های قدیم نیز بعید نیست چنین چیزی را می دانستند که آب سرد و خنک در بهبود برخی بیماری ها ، تأثیر دارد. بنابراین معلوم نیست که بتوان به این مورد به عنوان اعجاز علمی نگاه کرد.

مورد بیست و پنجم : خصوصیات زنبور عسل‏

در آیه ۶۹ سوره نحل راجع به زنبور عسل چنین آمده است :

یَخَْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مخُّْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ

ترجمه : از شکم آنها [شهدى‏] نوشیدنى با رنگ‏هاى گوناگون بیرون مى‏آید که در آن درمانى براى مردم است.

در این تعبیر قرآنى صفات جالبى براى زنبور عسل و خود عسل بیان شده است که علم امروزه به خوبى این صفات را ثابت کرده است. در تفسیر نمونه آمده است :

شاید هنوز بسیارى از افراد فکر مى‏کنند که برنامه کار زنبوران عسل این است که شیره گلها را مکیده و در دهان خود جمع و در کندو ذخیره مى‏کنند، در حالى که چنین نیست آنها شیره‏هاى گلها را به بعضى از حفره‏هاى درون بدن خود که زنبورشناسان به آن، چینه‏دان مى‏گویند مى‏فرستند، و در آنجا که حکم یک کارخانه کوچک مواد شیمیایى دارد تغییر و تحولهاى مختلفى پیدا کرده، شهد گلها به عسل تبدیل مى‏گردد، و مجددا زنبور، عسل ساخته شده را از بدن خود بیرون مى‏فرستد.

عجیب اینکه سوره نحل، از سوره‏هاى مکى است و مى‏دانیم در منطقه مکه نه گل و گیاهى وجود دارد و نه زنبوران عسل، ولى قرآن با این دقت و ظرافت از آن سخن مى‏گوید و با تعبیر جالبى مانند یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ:” از درون زنبوران مایعى خارج مى‏شود به رنگهاى مختلف” حتى به ریزه‏کاریهاى ساختن عسل نیز اشاره کرده است. (تفسیر نمونه، ج‏۱۱، ص: ۳۰۱)

نکته مهم دیگر اینکه براى رسیدن به خواص درمانى و بهداشتى عسل باید هرگز آن را حرارت ندهند و به صورت پخته در میان غذاهاى دیگر استفاده نکنند، بعضى معتقدند تعبیر قرآن به شراب (نوشیدنى) در مورد عسل اشاره به همین نکته که آن را باید نوشید. (تفسیر نمونه، ج‏۱۱، ص: ۳۰۵)

به هر ترتیب در این آیه چند مطلب جلب توجه می کند و بنده وقتی این آیه را می خواندم چند نکته توجهم را به خود جلب می کرد :

الف) چرا در این آیه واژه ی بطون به صورت جمع آمده است؟ مگر زنبور بیشتر از یک شکم دارد؟

ب) چرا در این آیه عسل به عنوان نوشیدنی نام برده شده است؟

این سوالات در ذهن من بود تا اینکه زمانی در اینترنت راجع به زنبور تحقیق کردم و مشاهده کردم که در سایت های مربوط به زنبور عسل نکاتی بیان شده است که اتفاقا با مباحث بیان شده در آیه بسیار مطابقت دارد مثلا اگر شما در این زمینه تحقیق کنید متوجه خواهید شد که زنبور دارای دو شکم است و همچنین بحث مایع بودن آن ماده ای که از زنبور خارج می شود مطلبی کاملا مسلم است.

بد نیست که در اینجا به مباحثی که از اینترنت بدست آوردم اشاره کنم :

در سایت (بیا تو زنبورستان) آمده است :

برای تهیه هر کیلوگرم عسل، زنبور عسل باید ۱۲۰تا ۱۵۰ هزار بار شهد حمل کند و از ده میلیون گل شهد برداشت و مسافتی معادل هفت بار دور کره زمین بپیماید. این را هم بدانید که حداکثر عمر یک زنبور عسل حدود ۴۵ روز می باشد و در طول عمر خود هیچ گاه نمی خوابد!

هر زنبور عسل در طول زندگی اش در صورتی که شرایط مساعد باشد و از هر بلاایی هم جان سالم بدر ببرد تنها یک قاشق مرباخوری عسل به ما تقدیم می کند.

زنبور عسل با تمام کوچکی اش دارای دو معده است، معده اول او کیسه عسلی نام دارد که شهد گل ها را به آن جا وارد و طی عملیاتی آن را تبدیل به عسل کرده، سپس توسط خرطوم خود، آن را به سلول های مومی شکل که از پیش آماده کرده می ریزد و درب آن را با موم مخصوصی پلمپ می کند و در معده دوم او، عملیات گوارشی انجام می گیرد.

تنها ماده غذایی که هرگز فاسد نمی شود عسل است و قوی ترین و خطرناک ترین میکروب ها بیش از ۴۸ ساعت توان مقاومت در آن را ندارند. به همین دلیل عسل بهترین آنتی بیوتیک خوراکی طبیعی است که هیچ ضرری ندارد.

در سایت شهدستان آمده است :

زنبورهای عسل در فصل بهار هنگامی که همه گلها شکوفه داده اند شهد آنها را جمع آوری می کنند. آنها با استفاده از زبان دراز و خرطوم مانندشان گرده گلها را بیرون کشیده و آن را در شکم خود ذخیره می کنند سپس آن را به کندو حمل می کنند. در هنگام حمل به کندو گرده در حدود نیم ساعت در داخل شکم می ماند و با انواع آنزیمها و پروتئینهای موجود در داخل شکم زنبور ترکیب شده و به عسل تبدیل می شود. بعد از آن زنبورها عسل را داخل شانه های شش ضلعی موم اندود شده شان می ریزند و این کار را تا زمانی که شانه ها پر از عسل می شوند ادامه می دهند. برای آماده کردن عسل برای ذخیره طولانی مدت، زنبورها بالهایشان را بهم می زنند تا آب آن تبخیر شده و عسل غلیظ تر شود( گرده دارای ۸۰ درصد آب و عسل دارای ۱۸-۱۴ درصد آب می باشد.) بعد از انجام این کار زنبورها روی شانه را با موم می پوشانند و به سراغ شانه بعدی می روند. پس در واقع عسلی که ما می خوریم شهد انواع گلهاست که زبورها آن را خورده و سپس قی کرده اند آب آن تبخیر شده و خواص آن افزایش پیدا کرده است.

در سایت دانش نامه رشد آمده است :

برای تهیه یک کیلوگرم از این شهد گوارا زنبور ناگزیر است ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار بار شهد حمل کند وبرای فراهم نمودن آن ده میلیون گل را بازدید کرده و از آنها شهد ( انگبین ) تهیه نماید و مسافتی معادل هفت بار دور زمین پرواز کند . شهدی که بدین طریق فراهم می شود ۴۰ تا ۸۰ درصد آب است و زنبورداران عسل باید میزان آب آنرا به ۱۸ الی ۲۰ درصد برسانند تا عسل آماده شده بدست آید . برای تغلیظ نمودن آن زنبورداران عسل مجبور هستند شهدی را که روز به کندو حمل کرده و درون سلولهای شان ذخیره نموده اند شب هنگام مجددا از داخل شان ها مکیده و وارد کیسه عسلی خود می نمایند در آنجا کمی از آب آنرا جذب و موادی از قبیل هورمون ها و آنزیم ها به آن اضافه می نمایند و بعد داخل حجره ها می ریزند . این عمل توسط سایر زنبورها تکرار می شود و مقداری از آب آنهم در مجاورت هوای کندو که از بال زدن زنبورها ایجاد می شود تبخیر شده و در پایان مواد دیگری از قبیل اسید های آلی و مواد ضد عفونی کننده به آن اضافه می نمایند . عمل تغلیظ آنقدر ادامه می یابد تا عسل به غلظت طبیعی خود برسد ، آنگاه آنرا در داخل سلولها ذخیره می کنند و درب آنرا با موم می پوشانند بدین ترتیب عسل انبار شده می تواند برای مدت طولانی نگهداری شود .
معده زنبور عسل :

این حشره با تمام کوچکی اش دو معده دارد ، شهد گلهای مکیده شده وارد معده اول می شود که بوسیله دریچه ای به معده دوم مربوط است . معده دوم عملیات گوارشی را انجام می دهد .
معده اول را کیسه عسلی یا چینه دان می گویند کلیه مراحل تبدیل شهد به عسل در این معده انجام گرفته و عسل رسیده و آماده شده از طریق خرطوم زنبور به سلولهای مومی شکل ریخته می شود . کیسه عسلی به وسیله دریچه ای به معده دوم ( معده اصلی ) منتهی می شود زنبور عسل در صورت لزوم جهت تغذیه خویش با اندک فشار بوسیله ماهیچه های اطرافش دریچه را باز می کند و از این طریق عسل مورد نیاز زنبور وارد معده اصلی شده و صرف تغذیه آن می شود و سایر عملیات از جمله گوارش و دفع مدفوع مربوط به این معده می باشد .

در یکی دیگر از سایت های مربوط به زنبور عسل آمده است :

ایجاد عسل توسط زنبور عسل پیچیده است. زنبورهای کارگر به وسیله زبان خرطوم مانند خود شهد را از درون گل ها می مکند و در کیسه عسلی خود که در واقع شکم دوم زنبورعسل هست دخیره می کنند. در این کیسه شهد با آنزیم ها و بزاق زنبورعسل مخلوط می شود.

زنبورهای عسل دو شکم دارند یک شکم که از آن برای ذخیره شهد استفاده می کنند و شکم دیگر که برای هضم غذای خودشان هست. شکم دوم زنبورعسل می تواند حدود ۷۰ میلی گرم شهد ذخیره کند یعنی معادل وزن خود زنبور! و برای اینکه این شکمش را پر از شهد کند باید از حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ گل بازدید کند.

وقتی زنبور عسل به کندو می رسد شهد جمع آوری شده را به زنبورهای کارگر داخل کندو منتقل می کند و یا به صورت نارس آن را رها می کند و مجددا به سمت جمع آوری شهد می رود. زنبورهای داخل کندو شهد موجود در شکم زنبور دیگر را می مکند و به طور مرتب این شهد را دهان به دهان می کنند و آن را با آنزیم های خاصی که بدنشان ترشح می کند مخلوط می کنند و در طی این فرایند قندهای مرکب موجود در شهد را به قندهای ساده تبدیل می کنند. بیشتر قند مرکب موجود در شهد ساکارز می باشد و درواقع ساکارز ترکیب فروکتوز و گلوکز می باشد و زنبورعسل با ترشح آنزیم های خاص  ساکارز را تبدیل به فروکتوز و گلوکز می کند. این کار زنبورعسل باعث می شود که مصرف شهد برای زنبورها راحت تر شده و در مقابل حمله باکتری ها هم ایمن شود.

اما عسل چگونه تغلیظ می شود؟ به خاطر بال زدن سریع زنبورها آب اضافی موجود در عسل تبخیر می شود و به حدود ۱۸ درصد می رسد. جالب است بدانید که زنبورعسل هرگز نمی خوابد و اگر شما در شب بین کندوها قدم بزنید صدای وزوز زنبورها که مشغول تبخیر آب عسل و یا دهان به دهان کردن آن می باشند میشنوید. بعد از اینکه زنبورعسل ساکارز را تبدیل به فروکتوز و گلوکز کرد و عسل را هم تغلیظ کرد آن را در خانه های شش ضلعی ذخیره میکند و با لایه ای از موم نازک که ما به آن پولک می گوییم درب استوانه را پلمپ می کند تا زمانی که یا خود زنبورها عسل را بخورند و یا زنبوردار عسل را برداشت کند.

بد نیست بدانیم که در مناطقی از کشور که رطوبت موجود در هوا بسیار بالاست و نزدیک دریا هستند زنبور نمی تواند میزان آب را به مقدار مطلوب برساند و به همین دلیل این عسل ها رقیق تر هستند اما در مناطق کوهستانی و خشک زنبور به راحتی رطوبت عسل را کنترل می کند.

تصور اشتباهی در بین بعضی وجود دارد که عسل را مدفوع زنبورعسل می دانند در صورتی که سیستم گوارش زنبور با سیستم تولید عسل آن کاملا مجزاست و زنبور عسل که سرآمد همه حشرات هست هرگز داخل کندو مدفوع نمی کند.

(پایان تحقیقات اینترنتی)

مشاهده می کنیم که تحقیقات بیان شده راجع به زنبور عسل تطابق بسیار زیادی با آنچه که آیه ی قرآن بیان کرده است دارد. می توان گفت که بیان سه مطلب در آیه راجع به زنبور عسل واقعا جالب توجه است :

الف) اینکه عسل در شکم زنبور ایجاد می شود و شکم است که در تولید عسل نقش اساسی دارد که اتفاقا قرآن نیز روی شکم تأکید دارد.

ب) قرآن از شکم های زنبور صحبت کرده است و این کاملا با علم روز تطابق دارد که زنبور دارای دو شکم است.

ج) قرآن روی مایع و نوشیدنی بودن ماده ای که از شکم زنبور خارج می شود تأکید دارد و با خواندن تحقیقات راجع به زنبور متوجه شدیم این مطلب که ماده ی اولیه که زنبور ایجاد می کند غلیظ نیست کاملا ثابت است.

اشاره ای به فراتر از علم بودن قرآن :

و اما پس از بیان اعجازهای علمی بد نیست به این مطلب اشاره کنیم که در قرآن آیاتی وجود دارد که به نظر می رسد در آینده فهمیده شود. در واقع آیات قرآن فقط مربوط به علومی نیست که تا به حال کشف شده است بلکه خواننده ی قرآن البته پس از اثبات الهی بودن آن می فهمد که این کتاب فراتر از علوم روز است. در ادامه به برخی از این آیات اشاره می کنیم تا متوجه شوید که قرآن واقعا فراتر از زمان ، حرکت می کند :

الف) وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْبرُُوجِ(بروج-۱)

ترجمه : سوگند به آسمان داراى برج‏ها.

واقعا مراد از برج هاى آسمان چیست؟

ب) وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَ جَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّیَاطِینِ(ملک-۵)

ترجمه :  و به یقین ما آسمان نزدیکتر (به شما) را با چراغ‏هایى (از ستارگان) زینت بخشیدیم و آنها را وسایل رجم شیاطین قرار دادیم.

واقعا چگونه ستارگان موجب رجم شیاطین هستند؟

ج) وَ مِنْ ءَایَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ(شورى-۲۹)

ترجمه : و از نشانه‏هاى (قدرت و عظمت و حکمت) اوست آفرینش آسمان‏ها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده است.

از این آیه بدست مى آید که در آسمان ها جنبندگانى وجود دارد که شاید در آینده از چنین جنبندگانى بیشتر اطلاع پیدا کنیم.

د) وَ یخَْلُقُ مَا لَا تَعْلَمُونَ(نحل-۸)

ترجمه : و آنچه را نمى‏دانید مى‏آفریند.

این آیه در زمان نزول قرآن اشاره به خلقت اشیایی مثل هواپیما یا قطار داشته است و در زمان ما نیز می تواند اشاره به چیزهایی داشته باشد که در آینده ایجاد خواهد شد و فعلا ما از آن خبر نداریم.

ه) وَ مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ وَ السَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتُ  بِیَمِینِهِ(زمر-۶۷)

ترجمه : و خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند، در حالى که زمین در روز قیامت یکسره در قبضه قدرت اوست، و آسمان‏ها هم درهم پیچیده به دست اوست.

یَوْمَ نَطْوِى السَّمَاءَ کَطَىّ‏ِ السِّجِلّ‏ِ لِلْکُتُبِ(انبیاء-۱۰۴)

ترجمه : روزى که آسمان را در هم مى‏پیچیم، مانند در هم پیچیدن طومار.

مگر آسمان چیست که می تواند مثل یک برگه ی پیچیده شده درآید؟

و) وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنىِ ءَادَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلىَ‏ کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا(اسراء-۷۰)

ترجمه : به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم، و آنان را در خشکى و دریا [بر مرکب‏هایى که در اختیارشان گذاشتیم‏] سوار کردیم، و به آنان از نعمت هاى پاکیزه روزى بخشیدیم، وآنان را بر بسیارى از آفریده‏هاى خود برترى کامل دادیم.

از این آیه بدست مى آید که انسان بر کثیرى از موجودات برترى دارد نه همه ى موجودات. پس شاید موجودات دیگرى باشند که هم رتبه ى انسان یا برتر از انسان باشند و در آینده ما با آنها آشنا شویم.

ز) وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ فَکاَنَتْ أَبْوَابًا(نبا-۱۹)

ترجمه : و آسمان گشوده مى‏شود، پس به صورت درهایى درمى‏آید.

شاید در آینده بهتر فهمیده شود که باب باب شدن آسمان یعنى چه؟

ح) أَ لَمْ تَرَوْاْ کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا(نوح-۱۵)

ترجمه : آیا ندانسته‏اید که خدا هفت آسمان را چگونه بر فراز یکدیگر آفرید؟

شاید در آینده ابعاد تازه اى از هفت آسمان براى ما مشخص شود.

ت) وَ سَخَّرَ لَکمُ مَّا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ جَمِیعًا مِّنْهُ(جاثیه-۱۳)

ترجمه : و همه آنچه را در آسمان‏هاست و آنچه را در زمین است از سوى خود براى شما مسخّر و رام کرد.

شاید در آینده بهتر مشخص شود که مسخر بودن و رام بودن همه ى موجوداتِ آسمان ها و زمین در برابر انسان دقیقا به چه معنا است.

از مجموع آیات فوق می توان فهمید که قرآن کتابی است که حتی برای سال ها و قرن های آینده نیز مطالب اختصاصی دارد و این به قوت اعجاز قرآن می افزاید. به هر حال وجود چنین جملاتی در قرآن واقعا جالب توجه است و حتی اگر کسی قرآن را به عنوان کتابی الهی نداند وجود چنین آیاتی در آن می تواند برایش جالب توجه باشد و حتی در کنار بقیه ی ادله ، به الهی بودن این کتاب پی ببرد.

بد نیست که مسلمانان بر روی این آیات بیشتر مانُور دهند تا اگر در آینده چنین مواردی کشف شد لااقل قبلش از طرف اسلام چنین نظریه ای به عنوان یک دیدگاه بیان شده باشد تا کسی فکر نکند که مسلمانان همواره پس از کشفیات ، به میدان می آیند و همیشه بعد از وقوع کشفیات ، آنها را با قرآن تطبیق می دهند.

و اما بد نیست که در همینجا به مطلبی که آقای طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن ذیل آیه اول سوره تکویر یعنی آیه ی إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ آورده اند اشاره کنیم چرا که با همین بحث ما مرتبط است :

در این تفسیر آمده است :

ظاهر نسبت فعل کوّرت بشمس و معناى لغوى فعل این است که این دگرگونى و درهم- پیچیدگى در جرم خورشید رخ میدهد، و از میان رفتن نور وضوء از لوازم آنست.

با توجه باین ظاهر، بیان مفسران که مقصود ، از میان رفتن نور و ضوء یا نابود شدن خورشید است، مخالف ظاهر آیه و توجیهى بى‏دلیل است.

این تعبیر قرآن وسیع‏تر و عمیق‏تر از لغات انقباض، تاریک شدن، و سرد شدن است زیرا این تعبیر میرساند که خورشید داراى طبقاتى از صورتهاى مواد گسترده و تشعشعهایى است که همه اطراف آن را فرا گرفته و هنگام پایان کار آن، این طبقات مانند پارچه، پى در پى بهم پیچیده و فشرده میشوند. شاید پس از این با پیشرفت تحقیقات علمى این حقیقت بیشتر آشکار شود.

قسمتى از مقاله «هربرت فریدمن» در مجله «نیتشنال جئوگرافى» تحت عنوان:

آنچه از خورشید نمیدانید، این است: «یک طبقه گاز اطراف خورشید که در حدود ۲۰۰ میل ضخامت دارد بنام «فتواسفر» نامیده میشود. بیشتر نورى که از خورشید ساطع میگردد از طبقه «فتواسفر» بیرون میآید. در آخرین طبقه «فتواسفر» گاز بطورى تار است که هیچ روشنایى از داخل آن نمیتواند مستقیما عبور نماید. بدین ترتیب طبقه «فتواسفر» طبقه تار و روشنى است که دور خورشید را مثل پوست پیاز احاطه کرده. داخل این طبقه، دو طبقه دیگر قرار دارد یکى طبقه گازى است که در حال انفجار و سوختن است و بآن «کروموسفر» میگویند. و بعد از طبقه «کروموسفر» طبقه آتمسفر قرار دارد که بآن «کورونا» میگویند (از مجله خواندنیها شماره ۷۳ تاریخ ۳ خرداد ماه سال ۴۵ نقل از مجله شکار و طبیعت).

اینها شواهدى است که علوم پیشرفته امروز بنظر قرآن درباره جهان و خلقت نزدیکتر میشود. منظور تطبیق و تأویل قرآن با این نظرهایى که هنوز به اثبات کامل نرسیده، نیست. ما نباید در فهم قرآن به اشتباه بیشتر محققین و فلاسفه اسلامى گذشته دچار شویم، زیرا آنان چنان مقهور فرضیات و نظرهاى فلاسفه یونان شدند که بنظر و بیان مستقل قرآن توجه ننمودند و اینگونه آیات را با آن نظرها تطبیق و تأویل کردند، تا آنجا که امروز مسلمانان درس خوانده یا باور ندارند که قرآن درباره جهان نظر خاص دارد، یا مى‏پندارند آیات قرآن در بیان اینگونه مطالب متأثر از نظرهاى دیگران بوده. تا آنجا که مانند مرحوم محمد على فروغى با آنکه در آشنایى از فلسفه شرق و غرب و قدیم و جدید در ایران کم مانند بود، در کتاب سیر حکمت در اروپا، از هر اندیشه و نظرى از قدیم و جدید نمونه‏اى آورده و از هر کتاب علمى و مذهبى مانند تورات و اوستا اسمى برده، ولى نامى از قرآن در این کتاب دیده نمیشود!!، دیگر، از غرب‏زدگان ناپخته و بى‏خبر از تعالیم قرآن چه انتظارى میتوان داشت؟! آنها شاید معذور باشند، چون قرآن را جز وسیله مغفرت اموات و سوگند و تبرک، نشناخته‏اند. ولى از مانند مرحوم فروغى که اهل مطالعه بوده این عذر پذیرفته نمیشود، او برادرى چون مرحوم ابو الحسن فروغى داشت که شیفته بقرآن و تفکر در آیات آن بود و در مجالس درس تفسیرش در اینگونه آیات ببحث میپرداخت، و دانشجویان را به تفکر در آیات قرآن حکیم و حقائق آن تشویق مینمود.(تفسیر پرتوی از قرآن)

نکته ۲۰۱ : در این جلد از تفسیر در واقع بحثی اعتقادی مطرح گردید که چرا دین اسلام دین حقی است. هریک از ما باید راجع به بقیه ی اعتقاداتمان نیز دلیل داشته باشیم ، از مبحث توحید گرفته تا معاد.

در این زمینه می توانید به کتاب (آموزش نوین عقاید)  مراجعه کنید. در این کتاب یک دور مباحث اعتقادی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

در این تفسیر سعی شده است که معانی کلمات و جملات قرآن، دقیقاً مورد تحلیل و بررسی و بازاندیشی قرار گیرد؛ به همین خاطر از نام (تحلیل المعانی) استفاده شده است.

از طرف دیگر یکی از نام های قرآن که در آیه ۲۳ سوره زمر به آن اشاره شده است (مثانی) است. این واژه می تواند اشاره به تعدد معانیِ آیات قرآن داشته باشد و چون در این تفسیر سعی شده است معانی مختلفی مورد توجه قرار گیرد، انتخاب این کلمه با محتوای مطالب هماهنگی ویژه ای دارد.