خانه / تفسیر / سوره ی حمد و آیات ۱ تا ۵ از سوره ی بقره

سوره ی حمد و آیات ۱ تا ۵ از سوره ی بقره

تحلیل المعانی فی تفسیر المثانی

مشتمل بر تفسیر سوره ی حمد و آیات ۱ تا ۵ از سوره ی بقره

مقدمه

کتاب حاضر اولین مجموعه از سیر تفسیری کل قرآن کریم با نام تحلیل المعانی فی تفسیر المثانی باشد که مشتمل بر نکات تفسیری موجود در سوره ی مبارکه ی حمد و آیات ۱ تا ۵ از سوره ی بقره است. امید است که مورد استفاده ی خوانندگان عزیز قرار گیرد. خوانندگان گرامی نویسنده ی این مجموعه را از نظرات و انتقادات خود بی بهره نگذارید.

سوره ی حمـــــــــــد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿۱﴾

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿۲﴾

الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ﴿۳﴾

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ﴿۴﴾

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ﴿۵﴾

اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ ﴿۶﴾

صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ ﴿۷﴾

نکـــتـه ۱: چرا «بسم الله» سوره حمد جلویش شماره (۱) گذاشته شده ولی بقیه ی سوره ها جلوی «بسم الله» آنها شماره (۱) ندارد؟ در جواب این سوال باید گفته شود «بسم الله» سوره حمد جزو سوره است و آیه ای مستقل محسوب می شود ولی در مورد «بسم الله» بقیه ی سوره ها اختلاف است که آیا آیه ای مستقل است یا نه؟ معمولاً اهل تسنن «بسم الله» بقیه ی سوره ها را آیه ای مستقل نمی دانند و شاید به همین خاطر باشد که در قرآن هایی که امروزه موجود است جلوی «بسم الله» بقیه ی سوره ها عدد یک گذاشته نشده است. در این زمینه که آیا «بسم الله»، جزو سوره ها هست یا نه می توانید به کتابهای تفسیری رجوع کنید و بیشتر تحقیق کنید.

نکـــتـه ۲: چرا سوره توبه «بسم الله» ندارد؟ در این باره دو جواب داده شده است: گروهی گفته اند این سوره با برائت شروع شده است و برائت با صفات رحمان و رحیم بودن خدا سازگار نیست. ولی اشکالی که به این جواب شده است این است که برخی سوره های دیگر نیز با خشم خدا شروع شده است مثل سوره تبت یا سوره همزه، ولی «بسم الله» نیز اول آنها وجود دارد. و اما جواب دیگری که به این سوال داده شده است این است که سوره توبه ادامه ی سوره انفال است و سوره ای مستقل نیست و در نتیجه «بسم الله» ندارد. و علت اینکه این قسمت از ما قبل خودش جدا شده است به این خاطر است که چون این قسمت مهم بوده و اشاره به برائت از مشرکین و لغو پیمان آنها دارد برای اینکه مشخص باشد و به چشم بیاید از ماقبل خود جدا شده است. موید این جواب این است که سوره های ابتدای قرآن همگی سوره های بلند هستند که بیشتر از ۱۰۰ آیه دارند و در این میان فقط سوره انفال است که ۷۵ آیه دارد. پس احتمال دارد که سوره انفال به همراه سوره توبه با هم یک سوره را تشکیل دهند که در نتیجه مجموعاً جزو سوره های طولانی باشد.

نکـــتـه ۳: فرق بین «رحمان» و «رحیم» این است که «رحمان» با توجه به اینکه صیغه ی مبالغه است اشاره به رحمت عام خدا دارد که شامل همه ی موجودات می شود و در واقع وسعت رحمت خدا را می رساند و «رحیم» با توجه به اینکه صفت مشبهه است و دلالت بر دوام و ثبوت دارد اشاره به رحمت خاص الهی دارد که شامل موجودات خاص می شود مثل انسان ها در مقابل بقیه ی موجودات یا مومنین در مقابل بقیه ی انسان ها.

نکـــتـه ۴ : چرا صفت «رحمان» و «رحیم» در این عبارت بکار رفته است نه صفات دیگر خدا؟

شاید به این خاطر باشد که نشان دهد اسلام دین صلح و رحمت است نه دین جنگ و خون. دقت کنید که هر مسلمانی از القاعده گرفته تا طالبان و … در شبانه روز چند مرتبه صفت رحمان و رحیم را بکار می برند؟ این نشان می دهد اصل در اسلام رحمت است. پس اینکه امروزه اسلام به عنوان دین جنگ معرفی می شود صحیح نیست. بله، در قرآن آیات جنگ وجود دارد همچنانکه در اناجیل اربعه کنونی نیز چنین تعابیری وجود دارد که در ادامه به آن اشاره خواهد شد ولی همچنانکه حضرت مسیح، پیامبر صلح معرفی می شود پیامبر اسلام نیز باید پیامبر صلح معرفی شود. در ادیان الهی اصل با صلح است نه جنگ و خونریزی. بله اگر به دین داران حمله شد آنها از خود دفاع می کنند ولی اینکه بخواهیم بگوییم اسلام و ادیان الهی، ادیانی خشونت طلب هستند اصلاً صحیح نیست.

نکـــتـه ۵: ما مسلمانان که این قدر صفت «رحمان» و «رحیم» را بکار می بریم باید نمود آن را در زندگی خود ایجاد کنیم. پس مسلمانان همواره باید رحمتشان بر غضبشان پیشی داشته باشد چه در مسائل بین المللی و چه در مسائل اجتماعی و خانوادگی و …

نکته ۱/۵ : آیا تا به حال فکر کرده اید که هر مسلمانی در روز حداقل چند مرتبه از واژه ی رحمت استفاده می کند؟

در دو رکعت اول نماز ۱۲ مرتبه ریشه ی رحمت بکار می رود که اگر آن را در تعداد نمازها که پنج عدد است ضرب کنیم عدد ۶۰ بدست می آید یعنی هریک از ما در روز حداقل ۶۰ مرتبه از ریشه ی رحمت استفاده می کنیم. حال با این تأکید دین اسلام راجع به رحمت و اینکه پیامبر اسلام رحمه للعالمین است سوال پیش می آید که چرا امروزه دین اسلام دین جنگ معرفی می شود؟

در این زمینه می توان به چند علت اشاره کرد :

الف) تفسیر نادرست از آیات مربوط به جنگ : توضیح اینکه در قرآن آیات مربوط به جنگ داریم ولی این آیات به این معنا نیست که هر کسی را چون عقیده اش با ما مخالف است بکشیم بلکه آیات جنگ در قرآن مربوط به جنگ دفاعی است یعنی اگر به ما حمله شد از خود دفاع می کنیم. حال گروهی این آیات را اشتباه متوجه شده اند و فکر می کنند ما می توانیم هرکسی را به صرف مخالفت با اسلام بکشیم و به همین دلیل فتوا و حکم قتل صادر می کنند و افرادی را به این استدلال که دشمن اسلام هستند می کشند.

پس در معنای آیاتی که در آن بحث جنگ آمده است باید بیشتر دقت کرد. جالب است که در آیه ۶ سوره توبه آمده است :

وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتىَ‏ یَسْمَعَ کلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ  ذَالِکَ بِأَنهُّمْ قَوْمٌ لَّا یَعْلَمُونَ یعنى و اگر یکى از مشرکان از تو پناه خواست، پس پناهش بده تا سخن خدا را بشنود، آن گاه او را به جایگاه امنش برسان این به سبب آن است که آنان گروهى هستند که [حقایق را] نمى‏دانند [باشد که در پناه تو و شنیدن سخن حق مسلمان شوند.]

پس باید در معنای آیاتی که در آن به جنگ سفارش شده است بیشتر دقت کنید.

حتی در خود واژه ی جهاد باید بیشتر دقت کنیم. وقتی قرآن می گوید جهاد کنید نباید خیلی زود جهاد با شمشیر به ذهن بیاید چرا که جهاد اعم از جنگ است و جهاد علمی و امثال آن را نیز شامل می شود. هر زمانی جهاد خاص خود را دارد. به خصوص امروزه بیشتر باید جهاد علمی کرد. در آیه ۵۲ سوره فرقان آمده است :

وَ جاَهِدْهُم بِهِ جِهَادًا کَبِیرًا یعنى و به وسیله این [قرآن‏] با آنان جهاد [ى فرهنگى و تبلیغى‏] کن.

پس اگر در قرآن دستور به جهاد داده شده است نباید بلافاصله شمشیر و خون در ذهن ها بیاید.

جالب است بدانید که مسیحیان که حضرت مسیح را پیامبر رحمت و صلح معرفی می کند در اناجیلشان از جنگ و شمشیر نیز صحبت شده است که در زیر به آن اشاره می شود :

مثال اول : در کتاب متی ، باب ۱۰ ، آیه ۳۴ و ۳۵ آمده است : گمان مبرید که آمده ام صلح و آرامش را بر زمین برقرار کنم. نه ، من آمده ام تا شمشیر را برقرار کنم. من آمده ام تا پسر را از پدر جدا کنم ، دختر را از مادر و عروس را از مادر شوهر.

مثال دوم : در کتاب لوقا ، باب ۱۲ ، آیات ۴۹ به بعد آمده است : من آمده ام تا بر روی زمین آتش داوری بیفروزم و کاش هرچه زودتر این کار انجام شود … آیا تصور می کنید که آمدن من باعث صلح و آشتی مردم با یکدیگر می شود؟ نه ، بلکه به خاطر من مردم با یکدیگر اختلاف پیدا خواهند کرد و خانواده ها از هم پاشیده خواهند شد.

مثال سوم : در کتاب لوقا ، باب ۲۲ ، آیه ۳۶ آمده است که عیسی به شاگردانش می گوید : اگر شمشیر ندارید بهتر است لباس خود را بفروشید و شمشیری بخرید.

پس همچنانکه مشاهده شد در اناجیل کنونی نیز تعابیری که دلالت بر جنگ کند وجود دارد ولی همچنانکه حضرت مسیح ، پیامبر صلح معرفی می شود پیامبر اسلام نیز باید پیامبر صلح معرفی شود. در ادیان الهی اصل با صلح است نه جنگ و خونریزی. بله اگر به دین داران حمله شد آنها از خود دفاع می کنند ولی اینکه بخواهیم بگوییم اسلام و ادیان الهی ، ادیانی خشونت طلب هستند اصلا صحیح نیست.

ب) تبلیغات سوء بر علیه مسلمانان به صورتی که ممکن است شبیه برخی از خشونت هایی که در بین مسلمانان هست در بین غیر مسلمانان نیز باشد ولی در رسانه ها از آنها کمتر صحبت می شود ولی وقتی مسلمانی خشونتی انجام می دهد خیلی زود روی آن به صورت وسیع تبلیغ می کنند.

ج) بدسلیقگی خود مسلمانان در دینداری به طوری که بیشتر روی چهره ی خشن از دین سرمایه گذاری می کنند و بُعدی از دین را بیشتر به نمایش می گذارند که موجب می شود دین اسلام دینی خشن یا خشک و به دور از رحمت و مهربانی جلوه داده می شود. شما ببینید کدام یک از ادعیه و زیارات بیشتر خوانده می شود؟ آیا آنقدر که زیارت عاشورا خوانده می شود دعای مکارم الاخلاق خوانده می شود؟ جالب است که حتی در روزهای عید نیز زیارت عاشورا می خوانند یا مداحان در اعیاد نیز روضه می خوانند.

در یک جامعه ی دیندار اعیاد و شادی ها بیشتر از عزاداری باید باشد چرا که از ۱۴ معصوم ۱۳ نفرشان به شهادت رسیده اند ولی ۱۴ نفر متولد شده اند ، پس ما ۱۳ روز عزا داریم و ۱۴ روز شادی. پس شادی ها باید بر عزاها غلبه داشته باشد.

دهه ها معمولا برای عزاداری گرفته می شود ولی برای شادی ها کمتر ، دهه وجود دارد. آیا تا به حال دیده اید که شخصی برای تولد امام هادی ده روز جلسه برگزار کند؟

خلاصه خیلی مهم است که ما چهره ی دین را به چه صورتی به نمایش بگذاریم.

د) دور بودن مسلمانان از اخلاق به طوری که دیگران فکر کنند کسی که مسلمان یا مذهبی است خشونت دارد و اهل رفق و مدارا نیست. بعضی از مسلمانان در برخوردهایشان از رحمت ، کمتر استفاده می کنند و خیلی زود از خود واکنش خشونت آمیز نشان می دهند. خود این عملکرد در خشن جلوه دادن اسلام موثر است. شما ببینید برخی از افراد مذهبی با زن و فرزند خود چه رفتار خشونت آمیزی دارند یا در برخوردهایشان اصلا حاضر به پذیرش انتقاد نیستند و خیلی زود ناراحت می شوند. خود این عاملی می شود بر اینکه دین و دینداران نماد خشونت شوند.

برخی از شیعیان فکر می کنند تبری به این است که هر روز بر دشمنان ائمه لعن بفرستند ولی نمی دانند که تبری در درجه ی اول ، عملی است یعنی ما باید رفتارمان مثل رفتار دشمنان خدا نباشد. حال کسی که بد اخلاق است اتفاقا تبری را رعایت نکرده است.

به هر حال باید اسلام را همانگونه که هست نشان دهیم.

نکـــتـه ۶: در تفسیر نمونه در تفاوت حمد و مدح و شکر آمده است :

” حمد” در لغت عرب به معنى ستایش کردن در برابر کار یا صفت نیک اختیارى است، یعنى هنگامى که کسى آگاهانه کار خوبى انجام دهد، و یا صفتى را براى خود برگزیند که سرچشمه اعمال نیک اختیارى است، ما او را حمد و ستایش مى‏گوئیم.

ولى” مدح” به معنى هر گونه ستایش است، خواه در برابر یک امر اختیارى باشد یا غیر اختیارى، فى المثل تعریفى را که از یک گوهر گرانبها مى‏کنیم، عرب آن را” مدح” مى‏نامد، و به تعبیر دیگر مفهوم مدح، عام است در حالى که مفهوم حمد خاص مى‏باشد.

ولى مفهوم” شکر” از همه اینها محدودتر است، تنها در برابر نعمتهایى شکر و سپاس مى‏گوئیم که از دیگرى با میل و اراده او به ما رسیده است .(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۲۸)

پس شکر حتما در برابر نعمت است ولى حمد مى تواند در برابر نعمت نباشد بلکه به خاطر صفاتى باشد که دیگرى دارد اگر چه آن صفت ارتباطى با ما نداشته باشد.

نکـــتـه ۷: «رب العالمین» می رساند که خداوند پروردگار جهانیان است نه فقط پروردگار ایران یا اصفهان و نه فقط پروردگار مسلمانان یا شیعیان. پس از این عبارت یاد می گیرم که نباید ذهن محدودی داشته باشیم بلکه باید نگرش وسیعی در افکارمان وجود داشته باشد. خدا، فقط خدای من نیست بلکه خدای آن سرخ پوست نیز هست. خدای آن پیرزن آفریقایی نیز هست، خدای ماهی اعماق دریا نیز هست و …

نکـــتـه ۸: «الرحمان الرحیم» در آیه سوم می تواند با «مالک یوم الدین» معنا شود. یعنی می خواهد بگوید «الرحمان الرحیم» است که «مالک یوم الدین» است. در واقع با چنین تعبیری خداوند می خواهد اشاره کند که مالک روز جزا، رحمتش بسیار زیاد است و مالک روز جزا شخصی جبار و زورگو و ظالم نیست بلکه «رحمان» و «رحیم» است.

نکـــتـه ۹: کلمه ی «دین» در «مالک یوم الدین» به چه معنا است؟

برخی «دین» را به همان معنای دین و آیین گرفته اند و گفته اند روز قیامت روز ظهور و بروز ادیان است و هرکسی بر طبق دین خودش مورد جزا قرار می گیرد و برخی نیز «دین» را به معنای جزا گرفته اند یعنی روز قیامت روز جزا دادن است.

نکـــتـه ۱۰: چرا گفته است «مالک یوم الدین»؟ مگر خدا، مالک دنیا نیست؟ در جواب باید گفته شود چرا، خداوند مالک دنیا هم هست و «مالک یوم الدین»، مفهوم ندارد که از آن استفاده شود خداوند مالک دنیا نیست. بله، چون ظهور ملکیت خدا در قیامت آشکارتر از دنیا است از این باب «مالک یوم الدین» گفته شده است. بالاخره خداوند در دنیا به انسان اختیار داده و انسان با اختیار خودش می تواند در دنیا دخل و تصرف داشته باشد ولی قیامت همه در خدمت خداوند هستند.

نکـــتـه ۱۱: فرق بین ملک و مالک چیست؟ ملک یعنی پادشاه اگرچه مالک نباشد مثل پادشاهی که می تواند برای کشور و مردم تصمیم بگیرد اگرچه مالک آنها نیست ولی مالک به کسی گفته می شود که واقعاً ملکیت دارد. بنده فکر می کنم مالک برتر از ملک است چون مالکِ یک شیء حتماً بر آن شیء پادشاهی نیز دارد ولی ملک معلوم نیست حتماً مالک باشد. البته در تفسیر المیزان قرائت به ملک بیشتر پسندیده شده است.

نکـــتـه ۱۲: چطور پیامبر هر روز برای مردم نماز می خواند ولی آخر معلوم نشد که بالاخره مالک خواند یا ملک؟ در جواب این سوال یا باید سیاست ها را دخیل بدانیم و بگوییم برخی افراد نگذاشتند دین صحیح به دست ما برسد یا انعطاف در دین را دخیل بدانیم که دین بر روی هر دو نظر دارد و به اختلاف فهم ها و قرائت ها نظر دارد. در این زمینه می توانید بیشتر تحقیق کنید که دین تا چه اندازه انعطاف پذیر است و تا چه اندازه اختلاف را به عنوان یک حقیقت می پذیرد.

نکـــتـه ۱۳: اگر ما می گوییم «ایاک نستعین»، پس چرا از یکدیگر نیز کمک می خواهیم؟

جواب: با این جمله نمی خواهیم بگوییم که از اسباب کمک نگیریم بلکه می خواهیم بگوییم ما موثر اصلی را اسباب نمی دانیم. پول و مقام و فلان فرد، موثر اصلی نیست، پس جملاتی که در عرف می گویند جملات صحیحی نیست مثل اینکه می گویند پول همه چیز است یا می گویند اگر فلانی نبود بدبخت می شدیم و یا اول خدا دوم شما و … به هر ترتیب با جمله ی «ایاک نستعین» می خواهیم بگوییم موثر اصلی خداست و تا او نخواهد هیچ چیز پیش نمی رود.

نکـــتـه ۱۴: آیا «اهدنا الصراط المستقیم» جبر را می رساند؟ آیا ما باید به راه مستقیم برویم یا خدا باید ما را به راه مستقیم ببرد؟ و اگر خدا می برد آیا جبر است؟ در جواب این سوال باید همان توضیحی که راجع به «ایاک نستعین» دادیم را دقت داشته باشیم. ما از اسبابِ هدایت استفاده می کنیم ولی باید توجه داشته باشیم که اسباب، مستقل نیست و تا خدا نخواهد کارساز نیست. پس حتی در بحث هدایت نیز اگر خدا نخواهد ما هدایت نمی شویم.

نکـــتـه ۱۵: چرا ضمیر در «اهدنا» جمع است در حالی که ما به صورت فردی، زیاد این جمله را تکرار می کنیم؟ در جواب باید گفته شود شاید ضمیر جمع به ما یاد می دهد که انسان نباید فقط خود را ببیند و به اجتماع کاری نداشته باشد بلکه باید برای رشد اجتماع نیز تلاش کند. اسلام یک دین فردی نیست بلکه دینی اجتماعی است. همین که به نماز جماعت این قدر تأکید شده است نشان دهنده ی این است که اسلام به بُعد اجتماعی خیلی نظر دارد.

نکـــتـه ۱۶: مهمترین و بهترین دعا همین «اهدنا الصراط المستقیم» است. از بین همه ی دعاها دعایی که ما موظفیم حداقل ۱۰ مرتبه در روز آن را تکرار کنیم همین دعا است. پس نباید بحث هدایت را دست کم گرفت. شاید مهمترین مسأله در زندگی هر شخصی همین بحث هدایت او و قرار گرفتنش در مسیر صحیح است، چیزی که ممکن است ما کمتر به آن توجه کنیم. آنقدر که برای ما مسیر دنیوی مهم است مسیر هدایت معنوی مهم نیست. واقعاً چقدر برای هدایت صحیح وقت می گذاریم؟ چقدر راجع به اعتقاداتمان فکر کرده ایم؟ چقدر فکر کرده ایم که آیا در صراط مستقیم هستیم یا خیر؟ آیا تا به حال شده است که یک دور بر روی اعتقاداتمان به صورت مستدل تحقیق کنیم؟

نکـــتـه ۱۷: در آیات ۱۵۱ و ۱۵۲ سوره انعام مفهوم صراط مستقیم معرفی شده است. حال اینکه می گویند صراط مستقیم همان صراط حضرت علی علیه السلام است در صورتی درست است که اعمالی که در این دو آیه بیان شده است نیز همراهش باشد نه اینکه صِرف دوستی حضرت علی ع بدون عمل، صراط مستقیم باشد.

نکـــتـه ۱۸: از آیه ۷ سوره ی حمد بدست می آید که قرار گرفتن در صراط مستقیم یک نعمت است. بنابراین نعمت را نباید منحصر در نعمتهای مادی دانست. نباید فقط شکر نعمتهای مادی را بجا آورد بلکه نعمتهای معنوی و هدایتی نیز نیاز به شکر دارد.

نکـــتـه ۱۹: در آیه ۶۹ سوره نساء و ۲۳ سوره مائده و ۵۸ سوره مریم، کسانی که به آنها نعمت داده شده است معرفی شده اند که ما باید خود را مثل آنها قرار دهیم و صفات آنها را در خود ایجاد کنیم تا در صراط مستقیم قرار بگیرم.

نکـــتـه ۲۰: مراد از نعمت در آیه ۷، مادیات نیست چرا که «مغضوب علیهم» و «ضالین» نیز از آنها برخوردارند بلکه مراد از نعمت همان قرار گرفتن در راه مستقیم است. بله، مادیات نیز نعمت هستند ولی در این آیه نعمت بودن آنها منظور نیست.

نکـــتـه ۲۱: فرق بین «المغضوب علیهم» و «الضالین» چیست و آیا «الضالین» مورد غضب خدا نیستند؟ به نظر بنده «المغضوب علیهم» شامل چند گروه می شود: ۱- کسانی که عمداً با حق مخالفت کرده اند. ۲- ضالینِ مقصر نیز جزو «المغضوب علیهم» هستند چرا که مقصرند. در واقع گمراه کنندگان و گمراه شوندگانی که در گمراه شدنشان مقصر باشند جزو «المغضوب علیهم» هستند. ولی «الضالین» در آیه ۷ چون در برابر «المغضوب علیهم» آمده است این اشاره را دارد که مورد غضب نیستند اگرچه راهشان صحیح نیست. پس ما از خدا می خواهیم حتی راهِ گمراهان قاصر را نیز به ما نده بلکه فقط راه خوبان و هدایت شدگان را به ما بده.

نکـــتـه ۲۲: با توجه به نکته ی قبل متوجه می شویم که هر گمراهی مورد غضب خدا نیست. پس اینکه ما هرکسی را که گمراه است بخواهیم جهنمی معرفی کنیم صحیح نیست. تازه برخی از کسانی که ما آنها را گمراه می دانیم به نظر ما و طبق دیدگاه ما گمراه اند نه اینکه واقعاً گمراه باشند، پس ما به راحتی نمی توانیم مخالفین خود را مورد غضب خدا معرفی کنیم و حتی به راحتی نمی توانیم آنها را گمراه و جزو ضالین بدانیم چون ممکن است در واقع این ما باشیم که گمراهیم ولی چون جهل مرکب داریم به گمراهی خود پی نبرده ایم.

نکـــتـه ۲۳: معنای غضب خدا چیست؟ غضب خدا یعنی حل شدن و ذوب شدن مجرمان در قوانین الهی. همین که خداوند بدکاران را عذاب می کند، خودِ این یعنی غضب خداوند. پس غضب خدا مثل غضب ما نیست که مثلاً اعصابمان خورد می شود و داد می زنیم و چهره مان برافروخته می شود.

نکـــتـه ۲۴: سوره حمد خلاصه ای از کل قرآن است چرا که اصول کلی دین اسلام در آن جمع است. از خداشناسی گرفته تا معاد و شناخت راه (نبوت و امامت) و عبادت و رحمت و…

سوره ی بقـــــــــــره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

الم ﴿۱﴾

ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ ﴿۲﴾

الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ﴿۳﴾

والَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ وَبِالآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ ﴿۴﴾

أُوْلَئِکَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۵﴾

نکـــتـه ۱: چرا اسم این سوره، بقره یا (گاو) است؟ سوره ی بقره که مشتمل بر این همه معارف است چرا چنین نامی پیدا کرده است؟ آیا بهتر نبود نام دیگری برای آن انتخاب می شد؟ در جواب این سوال باید گفته شود در نام سوره ها اختلاف است که آیا از طرف خدا یا پیامبر نامگذاری شده است یا اینکه به مرور زمان چنین نام هایی بر آن اطلاق شده است؟ گروهی گفته اند نام سوره ها الهی نیست بلکه مثلاً مردم به سوره بقره می گفته اند «سوره یذکر فیها قصه البقره» و به مرور زمان به سوه بقره معروف شد ولی قرائنی در دست است که نشان می دهد نام گذاری سوره ها در زمان پیامبر ص بوده است مثل اینکه احادیثی از خود پیامبر داریم که در آنها نام سوره ها برده شده است. همچنین عرب ها معمولاً روی اشیاء اسم گذاری می کردند، حال خداوند که سوره هایش را دوست دارد طبیعتاً برای آنها نامی مشخص می کند. به هر حال اگر نامگذاری سوره ها الهی باشد حتماً دلیل مند بوده است و می توان راجع به آن فکر کرد مثلاً می توان گفت اسم سوره هر چه که باشد تأکید خاصی از طرف خدا بر روی آن چیز هست مثلاً در سوره بقره خداوند راجع به داستان گاو بنی اسرائیل توجه خاصی دارد، بنابراین باید راجع به آن بیشتر تأمل کرد تا حقایق نهفته در آن برایمان واضح شود. ما باید برای یادگیری، همه با هم دست به دست هم دهیم تا بتوانیم پیش رویم. شخصی در جواب اینکه چرا اسم این سوره بقره است گفت به ذهن من رسیده که چون این سوره بزرگ است و گاو هم بزرگ است نام گاو بر آن گذاشته شده است. شاید این جواب ابتدائاً خنده دار باشد ولی برای من افق تازه ای باز کرد که مثلاً باید تحقیق کنیم که گاو چه خصوصیاتی دارد که ممکن است این سوره نیز همان خصوصیات را داشته باشد. می توان در این رابطه بیشتر تحقیق کرد. شما هم خوب است در این زمینه فکر کنید. مثال دیگر این است که در سوره فصلت خلقت آسمان ها و زمین به تفصیل بیان شده است نه به اجمال. پس می توان فهمید که نوع بیان مطالب نیز می تواند با نام سوره مرتبط باشد. همچنانکه مطالب، به صورت تفصیلی آمده است نام سوره نیز فصلت است که تفصیل را می رساند.

به هر حال پیشنهاد می شود در فهرست سوره ها تأملی کنید و اسامی سوره ها را نگاه کنید. شاید به حقایق تازه ای دست پیدا کنید. اسامی سوره ها جالب به نظر می رسد مثلاً برخی از آنها اسم حیوانات است مثل بقره، عنکبوت، نمل، فیل و برخی اسامی امور طبیعی است مثل شمس و قمر و نجم و دخان و فجر و …

این نکته نیز دقت شود که اگر نام سوره ها الهی و از طرف خدا باشد ثمراتی بر آن مترتب است مثلاً نام بردن خود اسم سوره یا نوشتن آن دارای فضیلت است و بهتر است به جای اینکه از شماره ی سوره سخن گوییم یا در نوشته ها شماره ی سوره را بنویسیم اسم سوره را بخوانیم و بنویسیم. البته اگر ثابت شود که ترتیب سوره ها نیز الهی است نوشتن شماره ی سوره ها نیز دارای فضیلت است. بنابراین طبق این فرض ، هم نوشتن نام سوره فضیلت دارد و هم شماره ی سوره.

آیه ۱:

نکـــتـه ۲: حروف مقطعه به چه معنا هستند؟ در این زمینه نظرات مختلفی وجود دارد که البته برخی از این نظرات دارای مویداتی و در عین حال اشکالاتی می باشد و نمی توان راجع به آنها قسم خورد. شاید مجموع نظرات مورد توجه خدا بوده است که هر کدام برای مورد و شرایط خاصی مفید واقع شود. به طور کلی می توان گفت ما در قبال حروف مقطعه با ابهاماتی رو به رو هستیم. مثلاً حتی در آیه ی مستقل بودن یا نبودن حروف مقطعه سوالاتی وجود دارد. مثلاً هر کجا که «الم» باشد یک آیه ی مستقل محسوب شده است ولی هر کجا «الر» باشد یک آیه مستقل محسوب نشده است بلکه با جملات بعدی اش یک آیه به حساب آمده است. حال سوال پیش می آید که چرا «الم» آیه ای مستقل است ولی «الر» آیه ای مستقل نیست؟ در این زمینه فکر کنید و اگر به جوابی رسیدید به نویسنده نیز اطلاع دهید.

نکته ی جالب توجه این است که در هیچیک از تواریخ ندیده‏ایم که عرب جاهلى و مشرکان وجود حروف مقطعه را در آغاز بسیارى از سوره‏هاى قرآن بر پیغمبر ص خرده بگیرند، و آن را وسیله‏اى براى استهزاء و سخریه قرار دهند، و این خود مى‏رساند که گویا آنها نیز از اسرار وجود حروف مقطعه کاملاً بى‏خبر نبوده‏اند.

به هر حال در رابطه ی با حروف مقطعه چند دیدگاه وجود دارد:

الف) این حروف، رموزی است بین خدا و پیامبر و ما از فهم آنها عاجزیم. پیامبر از این حروف مطالبی می فهمد که ما نمی فهمیم. حتی برخی گفته اند منبع اصلیِ دین، قرآن است و سنت نیز از قرآن برداشت می شود. پیامبر، سنت را از همین حروف مقطعه برداشت می کند مثلاً رکعات نمازها از همین حروف برداشت می شود.

ب) این حروف می خواهد به ما بفهماند این قرآنی که نمی توانید مثل آن را بیاورید از همین حروف الفبا ساخته شده است. موید این مطلب این است که معمولاً پس از این حروف، بحث قرآن و عظمت آن مطرح شده است.

ج) این حروف، اسماء خداوند یا اسماء پیامبر است که البته از مسمی و معنای آن دقیقاً اطلاع نداریم. موید این مطلب این است که در برخی از ادعیه، این الفاظ به عنوان نام خدا یا نام پیامبر برده شده است.

د) این حروف، علامت اختصاری برای کلمات خاصی است مثلاً هریک از این حروف علامت اختصاری یکی از صفات خداست. به عنوان نمونه راجع به «الم» گفته اند مخفف انا الله الملک است.

ه) یکى از اهداف این حروف، جلب توجه شنوندگان، و دعوت آنها به سکوت و استماع بوده باشد، زیرا ذکر این حروف در آغاز سخن، مطلب عجیب و نوظهورى در نظر عرب بود، و حس کنجکاوى او را برمى‏انگیخت، و در نتیجه به دنباله آن نیز گوش فرا مى‏داد و اتفاقاً غالب سوره‏هایى که با حروف مقطعه شروع مى‏شود سوره‏هایى است که در مکه نازل شده است و مى‏دانیم در آنجا مسلمانان در اقلیت بودند و دشمنان لجوج و سرسخت، حتى حاضر نبودند، به سخنان پیامبر ص گوش فرا دهند- سهل است- گاهى آن چنان سر و صدا و غوغا به راه مى‏انداختند، که صداى پیامبر ص در میان آنها گم مى‏شد، که در بعضى از آیات قرآن (مانند آیه ۲۶ سوره فصلت) اشاره به این مطلب شده است.

و) این حروف کلیدهایى براى راهیابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن مى‏باشد. طبق این حرف می توان گفت حروف مقطعه ی ابتدای سوره ها با محتوای سوره، مرتبط است و شاید در آینده بتوان این ارتباط را کشف کرد. اینکه بالاخره ابتدای یک سوره از «الم» استفاده شده است و ابتدای سوره ی دیگر «الر» یا «کهیعص» می توان گفت بدون دلیل نیست و این طور نبوده که خداوند به طور راندمانی «الم» را در ابتدای سوره ی بقره گذاشته است. همچنین اینکه از حروف خاصی استفاده شده است و مثلاً از ج یا ز استفاده نشده است این هم می تواند نکته ای داشته باشد. به هر حال می توان این احتمال را نیز پذیرفت که این حروف با محتوای سوره مرتبط هستند.

با یک مثال بیشتر توضیح می دهیم: برخی سوره ها با «الم» آغاز شده اند و برخی سوره ها با «الر». در این بین سوره رعد با «المر» آغاز شده است. حال بعید نیست که گفته شود سوره رعد مجموع مطالب سوره هایی که با «الم» و «الر» آغاز می شوند را در بردارد.

خوب است از این به بعد وقتی قرآن می خوانید به این نکته توجه بیشتری داشته باشید و ببینید می توانید ارتباط مفهومیِ حروف مقطعه با محتوای سوره ها را متوجه شوید یا نه؟

در اینجا به دقتی که یکی از دوستان من راجع به حروف مقطعه در سوره مریم داشته است اشاره می کنم:

حروف مقطعه در ابتداى سوره مریم (کهیعص) می باشد. در سوره مریم داستان زکریا و یحیى و عیسى مهمترین محور است. حال مى توان گفت حروف کاف ، هاء ، یاء ، عین و صاد علامت اختصارى کلمات مهم داستان این سه نفر مى باشد.

کاف مربوط به زکریا و یاء مربوط به یحیى و عین مربوط به عیسى است. هاء مربوط به کلمه ى هَیّنِ‏ٌّ است که هم در داستان یحیى بکار رفته است(مریم-۹) و هم در داستان عیسى(مریم-۲۱)

صاد نیز مربوط به کلمه ى صَبِیًّا است که این کلمه نیز هم در داستان یحیى بکار رفته است(مریم-۱۲) و  هم در داستان عیسى(مریم-۲۹)

البته کاف نیز می تواند اشاره به کلمه ی کَذَالِکَ باشد که هم در داستان یحیی بکار رفته است(مریم-۹) و هم در داستان عیسی(مریم-۲۱)

جالب است که این مطلب را یکی از دوستان دانشجو که بر روی قرآن ، خوب کار می کند برای من گفت نه یک طلبه و نه یک روحانی.

نکـــتـه ۳: گروهی خواسته اند از حروف مقطعه، اعجاز ریاضی قرآن را ثابت کنند و بگویند این حروف مقطعه دارای یک کد ریاضی در قرآن است و آن کد، عدد ۱۹ است. آنها می گویند تعداد تکرار حروف مقطعه ی هر سوره در آن سوره مضربی بر ۱۹ است. برای توضیح بیشتر در این زمینه و صحت و سقم این مطلب می توانید به جزوه ی (از تو می پرسند) از همین قلم، جلد اول، سوال شماره ۷۷ و همچنین جلد دوم، سوال شماره ۱۵۵ مراجعه کنید.

آیه ۲:

نکـــتـه ۴: چرا در عبارت «ذَالِکَ الْکِتَبُ» از اسم اشاره ى دور استفاده شده است‏؟

جواب: معمولاً به این سوال این گونه جواب مى دهند که اسم اشاره ى دور براى بیان عظمت است یعنى این کتاب را دست کم نگیرید بلکه این کتاب داراى درجه ى بالایى است. گروهى دیگر مى گویند اسم اشاره ى دور براى این است که به حقیقت لوح محفوظى قرآن اشاره داشته باشد نه این کتابى که پیش روى ماست.

بنده در این زمینه نظرى دارم و آن اینکه اگر شما در نرم افزارهاى قرآنى در کامپیوتر جستجو کنید کلمه ى کتاب همواره با اسم اشاره ى دور آمده است ولى کلمه ى قرآن در بیشتر آیات به همراه اسم اشاره ى نزدیک آمده است به این صورت: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ‏

به نظر مى رسد اینکه اسم اشاره ى نزدیک با کلمه ى قرآن آمده است اشاره به در دسترس بودن قرائت قرآن براى همه دارد و اینکه لفظ کتاب همواره با اسم اشاره ى دور آمده است اشاره به این دارد که کتابِ قرآن که مجموعه اى به هم پیوسته است به راحتى در دسترس نیست بلکه باید براى رسیدن به آن تلاش کرد. باید براى فهم آن وقت گذاشت. باید تفاسیر را مطالعه کرد.

امروز نیز همین مطلب را مشاهده می کنیم که مردم بیشتر به قرائت قرآن می پردازند چرا که قرائت، در دسترس است ولی معمولاً برای فهم قرآن وقت گذاشته نمی شود چون رسیدن به فهم، تلاش می خواهد.

نکـــتـه ۵: در آیه دوم سوره بقره به کلمه ی کتاب اشاره شده است. با توجه به این عبارت به نظر می رسد خداوند راجع به نوشتار قرآن هم نظر داشته است. پس قرآن فقط گفتار نیست بلکه نوشتار نیز هست. امروزه این بحث، یک بحث به روز قرآنی است که آیا قرآن گفتار است یا نوشتار. در این زمینه می توانید به مقالاتی که در اینترنت موجود است مراجعه کنید. (دقت کنید که این بحث دارای ثمرات مهمی است یعنی اگر قرآن فقط گفتار باشد ثمراتی بر آن مترتب است).

به هر ترتیب ما از لفظ کتاب استفاده می کنیم که قرآن فقط گفتار نیست بلکه نوشتار نیز هست. دقت کنید وقتی خداوند بر روی نوشتار قرآن و کتاب بودن آن تأکید دارد بعید نیست که جمع آوری آن و ترتیب سوره ها و آیات آن نیز الهی باشد. دور از ذهن است که کتابی از طرف شخصی نوشته شود و به شخصی منسوب باشد ولی مطالب آن بدون نظارت او ترتیب بندی شده باشد. البته این استفاده را بنده تا به حال ندیدم که کسی گفته باشد ولی به ذهن من می رسد اینکه خداوند اینقدر بر روی کتاب تأکید دارد بعید است که ترتیب سوره ها و آیات آن را توجه نداشته باشد. پس به نظر می رسد مجموعه ی قرآن که پیش روی ماست دارای ترتیبی الهی باشد.

نکـــتـه ۶: در آیه ۲ سوره بقره آمده است: «لَا رَیْبَ فِیهِ» یعنى در قرآن هیچ شکى نیست. این در حالى است که گروهى در حقانیت قرآن شک دارند و حتى در آیه ۲۳ همین سوره، شک به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده است. حتی  در آیه ۲۳، شک داشتن در قرآن با حرف شرط (اِن) آمده است که دلالت بر ممکن بودن شرط دارد نه با (لو) که ممتنع بودن شرط را می رساند. حال سوال پیش می آید که بالاخره در قرآن شک هست یا نیست؟

به این سوال، جواب های مختلفی داده شده است مثلاً گروهی گفته اند منظور از آیه دوم این است که افراد، پس از تحقیق و بررسی در می یابند که شکی در قرآن نیست. پس آیه دوم مربوط به پس از تحقیق است و آیه ۲۳ مربوط به قبل از تحقیق.

(طبق این جواب، قرآن خودش به تحقیق اهمیت داده است و شک را به عنوان یک حقیقت پذیرفته است ولی راه تحقیق را هم بیان کرده است. بد نیست که ما نیز به جای اینکه کورکورانه و تقلیدی عقیده ای را بپذیریم در مورد آن تحقیق کنیم همچنانکه قرآن خودش شک و راه بر طرف کردن آن را بیان کرده است.)

گروهی گفته اند مراد از آیه دوم این است که در قرآن شک مستند نیست یعنی شکی که دارای مستند صحیح باشد در قرآن وجود ندارد.

گروه دیگری می گویند ضمیر در «فیه» به کتاب یعنی حقیقت قرآن می خورد و منظور این است که در حقیقت قرآن شکی نیست و اگر کسی به حقیقت آن دست پیدا کرد می فهمد که هیچ شکی در آن وجود ندارد.

گروه دیگری ممکن است اینگونه جواب دهند که اگر ضمیر «فیه» به کتاب برگردد باید دقت کرد اینکه گفته شده (در کتاب شکی نیست) یعنی چه؟ آیا مراد این است که در حقانیت قرآن شکی نیست یا مراد این است که در اصل وجود کتاب شکی نیست؟ هر دو وجه محتمل است. ممکن است منظور این باشد که در اصل اینکه کتابی با ادعای اعجاز آمده است هیچ شکی وجود ندارد.

و اما نظر دیگری که به ذهن بنده آمده است این است که قرآن برای افراد مختلفی آمده است و هر کسی در هر درجه ای که باشد می تواند از قرآن استفاده کند. طبق این حرف باید گفته شود که آیه دوم سوره بقره به صورتی آمده است که می تواند به صورت های مختلفی معنا شود. این آیه را می توان به صورتی معنا کرد که کسی که در قرآن هیچ شکی ندارد از آن بهره مند شود و کسی که شک دارد نیز از آن استفاده کند. در واقع می توان این آیه را به صورت های مختلفی خواند که همه ی گروه ها را راضی کند.

اگر کسی در قرآن هیچ شکی ندارد آیه را این چنین بخواند: ذَالِکَ الْکِتَبُ لَا رَیْبَ  فِیهِ – هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ یعنى در قرآن هیچ شکى نیست و هدایتگر متقین است.

یا چنین بخواند: ذَالِکَ الْکِتَبُ – لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ یعنی آن کتاب، شکی نیست که در آن هدایتی برای متقین است.

پس اگر کسی درجه اش به حدی است که تحقیق کرده و فهمیده است که در قرآن شکی نیست آیه را این چنین بخواند.

و اما کسی که در حقانیت قرآن شک دارد آیه را این چنین بخواند: ذَالِکَ الْکِتَبُ لَا رَیْبَ – فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ یعنی قرآن بدون شک کتاب است، حال باید در این زمینه تحقیق کنید، ادعای ما این است که در آن کتاب هدایت متقین قرار دارد.

پس قرآن به صورتی جملات را آورده است که گروه های مختلف و کلاس های متفاوت را تحت پوشش قرار دهد. اصلاً این می تواند یکی از معجزات قرآن باشد. آیا امروزه می توان کتابی نوشت که هم دبستان را تحت پوشش خود قرار دهد و هم راهنمایی و هم دبیرستان و هم دانشگاه را؟

قرآن چنین است که کلاس های مختلف را تحت پوشش خود قرار می دهد و جملاتش به صورتی بیان شده است که بتوان متفاوت خواند و متفاوت فهمید.

دقت کنید سه نقطه ای که بالای کلمه ی «لا ریب» و همچنین کلمه ی «فیه» گذاشته شده است، موید همین معنایی است که گفته شد. چون این سه نقطه می رساند که اگر بر روی یکی از این دو کلمه وقف شد بر روی دیگری نمی توان وقف کرد و این، موجب می شود که بتوان این آیه را به صورت های مختلفی خواند و این، همان چیزی است که مورد نظر ما بود.

نکته ۱/۶ : در این نکته به تفاوتی که برخی از مفسرین بین شک و ریب گذاشته اند اشاره می کنیم :

الف) فرقى با هم ندارند بلکه به یک معنا هستند.(التحریر و التنویر ، ج‏۱، ص: ۲۱۹)

ب) ریب به شکى گفته مى شود که مستند به برهان است.(البلاغ فی تفسیر القرآن بالقرآن، ص: ۲)

ج) در تفسیر پرتوى از قرآن آمده است : ریب: بمعناى بد گمانى و سلب اطمینان و از میان رفتن خوشبینى مى‏باشد و مرادف با شک نیست و متعدى استعمال مى‏شود و نسبت بشخص و غیر شخص داده مى‏شود، مانند: رابنى فلان، را بنى عمله فلان یا عملش مرا بد گمان کرد، شک چنین نیست.

لا رَیْبَ فِیهِ: چون معناى ریب را مرادف شک دانسته‏اند و نفى مطلق شک با اینهمه  شکوکى که در ذهنها و کتابها وجود داشته و دارد درست نمى‏آید ظاهر کلام را تأویل و توجیه نموده‏اند، چنان که گفته‏اند مقصود نفى شایستگى ریب است، یا جمله در معناى انشایى است مانند: «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ» یعنى نباید کسى شک نماید، یا نفى شک درباره هدایت است بنا بر آنکه هدى حال براى ضمیر فیه باشد با توجه بمعناى ریب- که گفته شد ریب اضطراب ذهن و سوء ظن است و بعلل نسبت داده مى‏شود، و توجه به اینکه با بررسى گذشته تاریخ معلوم مى‏شود که شکوک و شبهات مردمى درباره قرآن منشأش آراء بى‏پایه یا عصبیت‏ها یا تلقینات دشمنان بوده، به بلاغت و پر مایه بودن این جمله پى‏میبریم.

این جمله با صراحت اعلام میدارد که اضطرابها و شکوک و بد اندیشى‏ها منشأش قرآن نیست بلکه منشأش علل نفسانى و انحرافهاى فکرى و کوتاهى از واقع بینى و عوامل سیاسى و اجتماعى است، ذهنهاى محدود بشرى در اثر مقدمات غلط علمى یا تلقینها و تقلیدها محدودتر میگردد و جز آراء و عقائدى که نتیجه این علل است و مانند پرده غلیظى فکر را فرامیگیرد باور نمینماید یا به نظر شک و تردید مینگرد. هنگامى که پس از قرن اول فلسفه یونان در میان مسلمانان رواج یافت و آراء و نظرهاى آن درباره مسائل الهى و معاد و خلقت و چگونگى زمین و آسمان از اصول مسلمه گردید، کسانى که بعضى از آیات قرآن را با آن آراء منطبق نیافتند دچار اضطراب عقیده و شک گردیدند. بسیارى از علماء و فلاسفه اسلامى براى حفظ عقاید مسلمانان بتأویل و تطبیق آیات پرداختند، تا آنکه در اثر پیدایش اصول علمى دیگر اساس آن فلسفه واژگون گردید و آن نظریات و تخیلات چون ابر موسمى متلاشى گردید و آیات حکیمانه قرآن با بلاغت مخصوصش مانند ساختمان محکم جهان ثبات خود را نشان داد، امروز هم شک و تردید و کوتاه اندیشى از مردمى است که شیفته و خود باخته نظریات علمى یا نظامات اجتماعى روزند ولى بزودى که کوتاهى یا اشتباه این مطالب در اثر پیدایش نظرهاى کاملتر و عالیتر آشکارا گردید خوب خواهند درک کرد که قرآن از افق اعلایى اعلام میدارد: «لا رَیْبَ فِیهِ» بحث مشروح‏تر و قانع کننده‏اى پس از این به تناسب آیات خواهد پیش آمد. (پرتوى از قرآن، ج‏۱، ص: ۵۳)

نکـــتـه ۷: به طور کلی قرآن کتابی است که می توان از آن برداشت های مختلفی کرد و به یک برداشت محدود نمی شود. در تفسیر تسنیم از آقای جوادی آملی آمده است که وجوه احتمالی که در ۵ آیه ی اول سوره بقره است به یازده بیلیارد و چهار صد و هشتاد و چهار میلیارد و دویست و پنج میلیون و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل خواهد رسید!!

با این توضیحات متوجه می شویم که قرآن کتاب محدودی نیست بلکه کتابی است که هرکسی می تواند با فهم خود سراغ آن بیاید. مسلمانان با این کتابی که دارند باید انعطاف پذیر ترین انسان ها باشند ولی متأسفانه برخی از آنها خشک ترین انسان ها هستند. قرآن می خواهد دایره را باز کند ولی برخی مسلمانان می خواهند دایره را محدود کنند و فقط فهم خود از قرآن و دین را صحیح بشمارند. ما از قرآن باید یاد بگیریم که فهم ها مختلف است و فهم های مختلف قابل احترام و قابل بیان هستند. اینکه قرآن به صورتی جملات را بیان کرده که بتوان آن را مختلف فهمید نتیجه اش این است که اشکالی ندارد که نظرات مختلف در بین مردم بیان شود و مردم از آن آگاهی داشته باشند. قرآن در دست مردم است و از آن می توان برداشت های مختلفی کرد. پس خداوند خودش رواج نظرات مختلف در بین مردم را عمل کرده است. مردم به حدی رسیده اند که بتوانند بهترین نظر را انتخاب کنند. پس اینکه امروزه گروهی به بهانه ی اتحاد، اجازه  نمی دهند نظرات مختلف در جامعه بیان شود در واقع بر خلاف قرآن عمل می کنند.

نکته ی دیگر اینکه فهم ها و برداشت های مختلفی که از قرآن بدست می آید نتیجه اش این است که می توان در طول زمان از آنها استفاده کرد و می توانیم با توجه به پیشرفت عقل بشری فهم های جدید را مورد استفاده قرار دهیم. به عنوان مثال برخی از آیات که از آنها اعجاز علمی برداشت می شود از همین نوع هستند یعنی این آیات در زمان خودش معنای خاصی با توجه به برداشت مردم آن زمان داشته است و در زمان ما با توجه به پیشرفت علم، معنای جدید از آن برداشت می شود.

برخی از آیات مجازاتی قرآن نیز همین گونه هستند مثلاً آیه ی مربوط به مجازات دزد دارای این قابلیت هست که بتوان از آن برداشت های دیگر غیر از قطع دست کرد چرا که کلمه ی قطع به معنای زخم کردن نیز آمده است و آیه ۳۱ سوره یوسف شاهد بر آن است. شاید در برخی زمان ها بتوان از برداشت های دیگر به تناسب همان زمان استفاده کرد.

نکـــتـه ۸: در آیه دوم سوره بقره آمده است که قرآن هدایت گر متقین است. این در حالى است که از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود که قرآن براى همه ى انسان ها مایه ى هدایت است. مثلاً در آیه ۱۸۵ سوره بقره آمده است که قرآن «هُدًى لِّلنَّاسِ» است. حال سوال پیش مى آید که قرآن هدایت گر همه ى مردم است یا هدایت گر گروه خاصى از مردم است؟

شاید بتوان به چند بیان به این سوال پاسخ داد:

الف) منظور از تقوا در آیه دوم سوره بقره تقواى حداقلى است یعنى قرآن مردمى را هدایت مى کند که حداقلِ تقوا را داشته باشند و در برابر حق لجاجت نداشته باشند. پس آیه دوم سوره بقره توضیحى بر آیه ۱۸۵ سوره بقره است.

ب) منظور از هدایت در جمله ی «هُدًى لِّلنَّاسِ» هدایت ابتدایی و ارائه ی طریق است یعنی قرآن ابتدائا برای هدایت همه ی مردم آمده است و راه را به آنها نشان داده است ولی هدایت در جمله ی «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» ایصال الی المطلوب است یعنی می خواهد اشاره کند که قرآن چه کسانی را به هدف می رساند.

مثال: کسی که از ما آدرس می خواهد ما به دو صورت می توانیم او را راهنمایی کنیم: یکی اینکه فقط به او آدرس دهیم و او خودش به دنبال پیدا کردن آدرس برود. یا اینکه دست او را بگیریم و او را به مقصد برسانیم.

طریق اول را می گویند ارائه ی طریق و طریق دوم را می گویند ایصال الی المطلوب. حال عبارت هُدًى لِّلنَّاسِ اشاره به طریق اول دارد و «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» اشاره به طریق دوم.

ج) هدایت دارای درجات مختلف است. «هُدًى لِّلنَّاسِ» اشاره به هدایت حداقلی دارد که همه ی مردم حتی افراد غیر متقی می توانند از آن استفاده کنند و «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» اشاره به هدایت حداکثری دارد که افراد متقی از آن بهره می گیرند.

پس قرآن حتی برای افراد غیر متقی و حتی غیر مسلمان می تواند مایه ی هدایت باشد. ممکن است افراد غیر مسلمان از دستورات قرآن پیروی کنند و در نتیجه در حد خودشان هدایت شوند. حتی ممکن است افراد غیر مسلمان در عمل کردن به قرآن از مسلمانان جلو بزنند. در نامه ۴۷ نهج البلاغه آمده است:

وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ لَا یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ

خدا را خدا را در باره قرآن، مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشى گیرند.

در روزنامه ی افق حوزه از قول آقای سبحانی آمده بود:

علت پیشرفت غرب، التزام عملی به برخی مبانی اسلام مانند نظم است. اگر مشاهده می کنیم غرب پیشرفت کرده به خاطر تلاش در عرصه ی علم و دانش است. ایشان با اشاره به تأکیدات فراوان اسلام به کسب علم، غربی ها را عامل به این دستور دانستند.

د) «هُدًى لِّلنَّاسِ» اشاره به هدایت عام الهی دارد که برای همه ی انسان هاست و «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» اشاره به هدایت خاص الهی دارد که ویژه ی گروه خاصی از انسان هاست.

ه) «هُدًى لِّلنَّاسِ» اشاره به هدایت تشریعی دارد و «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» اشاره به هدایت تکوینی دارد.

تذکر: دقت داشته باشید که ما بیان های مختلف در جوابِ سوال مطرح شده را گفتیم و این بیان ها می تواند در مواردی با یکدیگر تداخل نیز داشته باشند یعنی دو بیان باشند که هر دو اشاره به یک جواب دارند.

نکـــتـه ۹: سوالی مطرح است و آن اینکه آیا بهتر نبود در ابتدای قرآن به جای «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» بودنِ قرآن، به «هُدًى لِّلنَّاسِ» بودنِ آن اشاره شود تا هرکسی با هر عقیده ای که شروع به خواندن قرآن می کند با هدایت عام قرآن رو به رو شود و قرآن را کتابی برای عموم ببیند؟ نه اینکه در همان ابتدا، با جملاتی رو به رو شود که قرآن را مختص گروه خاصی کند.

در جواب این سوال باید گفته شود که اولاً باید همه ی آیات قرآن را با هم دید و بعد نتیجه گرفت. پس نمی توان آیه ای را خواند و بدون توجه به آیات دیگر از آن نتیجه گرفت. ثانیاً قرآن می خواهد از همان ابتدا بیان کند که اگر می خواهید از قرآن استفاده کنید باید بر روی آن، سرمایه گذاری کنید نه اینکه بی تفاوت از کنار آن بگذرید همچنانکه ممکن است معلمی در روز اول مدرسه و یا حتی موقع ثبت نام به دانش آموزان می گوید: این کلاس برای افراد درس خوان تشکیل شده است و اگر می خواهید در این کلاس شرکت کنید باید وقت بگذارید و پشت کار داشته باشید.

نکته ۱/۹ : در ابتداى سوره بقره راجع به قرآن آمده است : هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ‏. در ابتداى سوره نمل آمده است : هُدًى وَ بُشْرَى‏ لِلْمُؤْمِنِینَ‏ . در ابتداى سوره لقمان آمده است : هُدًى وَ رَحْمَهً لِّلْمُحْسِنِینَ .

این عناوین در یکدیگر تداخل دارند مثلا ایمان و احسان از تقوای درونی حاصل می شوند. همچنین هر چه انسان ایمانش محکم تر باشد تقوایش نیز بیشتر خواهد شد. دقت کنید که در ابتدای سوره بقره متقین این چنین معرفی شده اند که هم ایمان می آورند و هم از طریق انفاق ، احسان می کنند. پس در عنوان متقین ، عناوین مومنین و محسنین وجود دارد ، پس بشارت و رحمت که در سوره لقمان و نمل آمده است برای متقین نیز خواهد بود.

شخص محققی راجع به تفاوت این تعابیر مطلب ذوقی قشنگی می گفت به این صورت که تقوا مربوط به ارتباط انسان با خودش است. ایمان مربوط به ارتباط انسان با خدایش است و احسان مربوط به ارتباط انسان با دیگران است.

حال شخص متقی آنقدر درجه اش بالا است که نیاز به بشارت و رحمت ندارد بلکه فقط هدایت می خواهد و خدا را برای خدا می خواهد نه برای رحمت و بشارتش. شخص مومن که تازه ایمان آورده باید به او جایزه داد مثل کسی که تازه به مسجد می آید که دیگران او را تشویق می کنند و هدیه ای به او می دهند تا به مسجد آمدن تشویق شود. پس اینکه برای مومنین از بشارت استفاده شده است به این خاطر است که تشویقش کنند و اما برای محسنین از رحمت استفاده شده است چون شخص محسن به دیگران رحمت می کند و خداوند هم جزای او را رحمت قرار می دهد.

آیه ۳:

نکـــتـه ۱۰: در ابتدای سوره بقره بحث انسان شناسی مطرح شده است. در آیات ابتدایی سوره بقره به سه دسته از انسان ها اشاره شده است: متقین، کفار، منافقین

آیات مربوط به متقین ۴ آیه است. آیات مربوط به کفار ۲ آیه است و آیات مربوط به منافقین ۱۳ آیه است. شاید اینکه راجع به منافقین بیشتر توضیح داده شده است به این خاطر باشد که منافقین افرادی خطرناک هستند و باید بیشتر با آنها و صفاتشان آشنا بود تا بتوان آنها را شناخت و از خطرات آنها پیشگیری کرد. حتی منافقین از کفار هم بدتر هستند. کفار معلوم الحال هستند و تکلیف انسان در برابر آنها روشن است ولی منافقین مجهول الحال هستند و در نتیجه خطر بیشتری دارند.

نکـــتـه ۱۱: اولین صفت متقین به این صورت بیان شده است: «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»

ایمان در این عبارت به صورت فعل مضارع آمده است نه ماضى. شاید دلیل مضارع آمدن این فعل این باشد که ایمان انسان هر لحظه باید به روز شود و انسان باید ذهنیت هاى خود را هر روز چک کند و اگر خطایى در آن هست آن را اصلاح کند.

پس نباید ایمان ما قدیمی و کهنه باشد بلکه باید به روز باشد. بسیاری از مومنین دوست ندارند ایمانشان به روز شود بلکه می خواهند همان ایمانی که از قبل از پدران و مادرانشان گرفته اند را داشته باشند و اصلا به دنبال این نیستند که فهم خود از ایمان را ارتقاء دهند. این، مشکل جوامع مذهبی ماست که حتی از به روز کردن ایمان می ترسند. حتی گاهی اوقات برای به روز کردن ایمان باید ذهنیت ها را خراب کرد و دوباره از اول ساخت.

خلاصه به نظر می رسد اینکه فعل ایمان در این عبارت به صورت مضارع آمده است چنین نکته ای داشته باشد.

نکـــتـه ۱۲: یکی از مصادیق غیب، مجهولات انسان است. چیزهایی که انسان نمی داند یا برایش مبهم است نوعی غیب حساب می شود. حال آیه می گوید متقین کسانی هستند که ایمان به مجهولات و مبهمات دارند یعنی می دانند که بسیاری از چیزها هست که برای آنها مخفی و مبهم است و چیزهایی که می دانند نسبت به چیزهایی که نمی دانند بسیار اندک است. معمولاً علم به عنوان صفت افراد خوب بیان می شود ولی طبق این معنا که گفته شد جهل و اذعان به آن نیز صفت خوبی است. فرد متقی کسی است که می داند بسیاری از چیزها را نمی داند. پس باید دقت کرد که همیشه دانستن صفت کمالی نیست بلکه ندانستن نیز می تواند صفت کمالی باشد. صفت کمالی این است که اگر سوالی از ما پرسیده شد و جوابش را نمی دانیم بدون هیچ ترسی بگوییم: (نمی دانم)

معمولاً جهل به عنوان صفت ناپسند و جزو جنود شیطان نام برده می شود ولی باید گفته شود جهلی که جزو جنود شیطان است جهل خاصی است و الا جهل می تواند یک صفت کمالی باشد.

اینکه انسان اذعان داشته باشد که بسیاری از چیزها وجود دارد که آنها را نمی داند و بسیاری از امور برایش مبهم است، این صفت خوبی است. پس نباید از ابهام و جهل ترسید بلکه باید آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفت. هر چقدر هم انسان به دنبال علم رود ولی باز باید به جهل و ابهام خود اذعان و ایمان داشته باشد. اینکه انسان همواره خود را عالم تصور کند که هیچ شبهه و سوالی برای من وجود ندارد و من همه چیز را می دانم اتفاقاً چنین رویکردی خلاف تقوا است.

با این توضیحات می فهمیم که فرد متقی در کلماتش چنین واژه هایی باید بکار برود: نمی دانم، بیشتر باید تحقیق کنم، فلان موضوع برایم مبهم است، نسبت به فلان موضوع جاهلم و جملاتی از این قبیل.

در حکمت ۸۵ نهج البلاغه آمده است:

مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لَا أَدْرِی أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ

کسى که از گفتن «نمى‏دانم» روى گردان است، به هلاکت و نابودى مى‏رسد.

پس باید جهل و ابهام برای انسان را به عنوان یک اصل در عالم خلقت پذیرفت. معمولاً تقوا به نماز و روزه و امثال آن تعریف می شود ولی طبق آیه ی مورد بحث یکی از مصادیق تقوا این است که انسان به جهل خود ایمان داشته باشد و جالب است که اولین صفت متقین همین مورد بیان شده است که شاید اشاره به اهمیت موضوع داشته باشد.

به نظر شما در طول یک شبانه روز، ما چند درصد از حرف هایی که می زنیم دارای مدارک قوی نیست و فقط از روی شنیده ها و گفته ها نظر می دهیم و نقل قول می کنیم؟ از باب محاسبه ی نفس، بد نیست که تعداد حرف های بدون علم که در طول یک شبانه روز می زنیم را بشماریم. مواردی که باید بگوییم (نمی دانیم) ولی ما به جای این کلمه نظر می دهیم.

نکـــتـه ۱۳: با توضیحاتی که در نکته ی قبل گفته شد می فهمیم که گاهی اوقات ندانستن، صفت کمالی است. بنابراین اینکه ما دائماً فکر کنیم که زمانی مقام پیامبر و امام بالا می رود که همه چیز را بدانند اشتباه است. اتفاقاً پیامبر و امام نیز مصداق متقین در آیات اول سوره ی بقره هستند و از همین آیات می توان گفت برخی چیزها نسبت به آنها نیز مجهول است.

اگر پیامبر و ائمه جزو متقین هستند برای متقین غیب وجود دارد و از این نتیجه می گیریم که برای پیامبر و ائمه نیز غیب وجود دارد. پس برخی امور برای آنها نیز غیب و پنهان است.

اینکه ما بخواهیم برای بالا بردن مقام ائمه صفات بشری را از آنها بگیریم کار صحیحی نیست. اتفاقاً بالا بودن مقام ائمه زمانی به طور صحیح درک می شود که آنها با وجود صفات بشری مثل ندانستن غیب، بهترین راه طی می کنند.

نکـــتـه ۱۴: با توضیحاتی که تا اینجا راجع به غیب و مضارع آمدن فعل «یُؤْمِنُونَ» و استمراری که از آن برداشت می شود دادیم دو مطلب دیگر باید گفته شود:

الف) انسان روز به روز باید ایمانش به مجهولات، به روز شود و طبیعتاً به روز شدن مجهولات، یکی از مصادیقش این است که به مجهولاتش اضافه شود. گفته شده است که انسان مادامی که وارد دریای علم نشود فکر می کند همه چیز بلد است ولی وقتی وارد دریای علم شد می فهمد که هیچ چیز بلد نیست و این مطلب همان است که از آیه ی فوق نیز طبق فهم ما بدست می آید. پس ما در حالی که به معلوماتمان اضافه می کنیم طبیعتاً مجهولاتمان نیز بیشتر می شود.

ب) ایمان با علم متفاوت است. شاید بتوان گفت ایمان، مرحله ای بالاتر از علم است چرا که ایمان یک امر قلبی است. حال در آیه می گوید متقین ایمان به مجهولاتشان دارند یعنی شخص متقی باور کرده است که خیلی چیزها برایش مجهول است. ممکن است کسی علم به مجهولاتش داشته باشد ولی این علم برای او باور نشده است و در نتیجه حاضر نیست کلمه ی (نمی دانم) را به زبان بیاورد ولی شخص متقی (بی علمی) برایش یک باور است.

نکـــتـه ۱۵: و اما معنای دیگر غیب در این آیه می تواند در برابر محسوسات باشد یعنی مومنین دنیا را محدود به همین چیزهای مادی اطراف خود نمی دانند بلکه ایمان دارند که امور دیگری نیز در عالم هستی وجود دارد مثل خداوند، ملائکه، جن، بهشت، جهنم، روح، قضا و قدر الاهی، وعده های الاهی و ….

مومنین قوانین را محدود به قوانین دنیوی نمی دانند بلکه ایمان دارند که قوانین دیگری نیز در عالم هستی وجود دارد که از آن قوانین از طریق عادی بی خبر اند.

متأسفانه باید گفته شود خود ما که ادعای ایمان داریم گاهی اوقات این صفت را از دست می دهیم و مثلاً به وعده های غیبی الاهی ایمان نداریم. خود ما گاهی اوقات محسوسات را بیشتر از وعده های الاهی قبول داریم. گاهی اوقات اسباب دنیوی را بیشتر از دعا مورد توجه قرار می دهیم. گاهی برای اینکه وعده های غیبی الاهی در مورد پاداش انفاق را قبول نداریم حاضر نیستیم واجبات یا مستحبات مالی خود را انجام دهیم. گاهی اوقات در مشکلات به جای اینکه به منبع اصلی غیب یعنی خداوند متوجه شویم، ابتدا متوجه پارتی و امثال آن می شویم.

نکـــتـه ۱۶: ما چه چیز را می توانیم به عنوان غیب قبول کنیم؟ آیا هر چیزی که ادعا شد که از امور غیبی است باید مورد قبول قرار گیرد؟ راه تشخیص غیب چیست و اصلاً آیا راهی وجود دارد یا نه؟

اینجا وادی خطرناکی است که اگر انسان مرز آن را تشخیص ندهد ممکن است به بی راهه رود چرا که هر کسی ممکن است چیزی را به عنوان غیب معرفی کند.

پس ما دو سوال در اینجا مطرح می کنیم:

الف) راه تشخیص امور غیبی که ما در ظاهر به آن دسترسی نداریم چیست؟ اگر کسی ادعا کرد که من از غیب خبر می دهم و مثلاً باطن شما را می بینم حرف او را بپذیریم یا نه؟ اگر خوابی دیدیم یا مطلبی به ما الهام شد تا چه اندازه باید آن را مورد قبول قرار دهیم؟

ب) آیا ما می توانیم زندگی خود را بر طبق هر طریق غیبی بنا کنیم؟ مثلاً اگر مریض شدیم از طریق ارتباط با اجنه بیماری خود را شفادهیم؟ یا اگر ماشین خود را گم کردیم از طریق اجنه آن را پیدا کنیم؟ یا بدون استفاده از اسباب ظاهری بخواهیم دائماً سراغ اسباب غیبی برویم؟

در جواب این سوالات باید گفته شود که اثبات غیب نیاز به پشتوانه ی عقلی دارد و ما غیبی را می پذیریم که پشتوانه ی عقلی داشته باشد مثلاً بالاترین غیب که همان خداوند است را می پذیریم چون دارای پشتوانه ی عقلی است. وجود ملائکه و جن را می پذیریم چون دارای پشتوانه ی عقلی است به این صورت که قرآن را از طریق عقل، کتابی الاهی می دانیم و چون قرآن وجود ملائکه و جن را تصدیق کرده است ما نیز می پذیریم.

و اما چیزی که دارای پشتوانه ی عقلی نیست نباید مورد قبول قرار گیرد. در ادامه به چند مثال از امور غیبی که در بسیاری از موارد دارای پشتوانه ی عقلیِ قطعی نیست اشاره می کنیم:

الف) اگر در مکانی زلزله آمد ممکن است مردم بگویند دلیل زلزله فلان گناه بوده است. البته اینکه احتمال دارد دلیل زلزله فلان گناه باشد ممکن است ولی نمی توان به صورت قطعی چنین نظری داد چون ما از غیب آگاهی نداریم. شاید دلیل زلزله چیز دیگری بوده است. اگر پشتوانه ی عقلی داشتیم نظر می دهیم و الا فقط از باب احتمال می توانیم چنین نظری را مورد توجه قرار دهیم.

ب) اگر شخصی بیمار شد یا اتفاقی برایش افتاد نمی تواند آن را به طور قطع به گناه یا چشم زخم نسبت دهد چرا که چنین نسبتی دلالت بر امری غیبی دارد و نیاز به پشتوانه ی عقلی دارد. شاید کسی که بیمار شده است به خاطر این باشد که خودش بهداشت را رعایت نکرده است. پس نمی توان همه ی امور را به غیب نسبت داد.

ج) ممکن است کسی بدون توجه به اسباب ظاهری و تنبلی نسبت به انجام وظیفه دائماً بگوید از طریق غیب مشکلات حل می شود. مثلاً در امر ازدواج، بدون تحقیق و بدون پشتوانه و فقط با یک استخاره عمل کند به امید اینکه از راه بی گمان مشکلاتش حل می شود. چنین کسی نیز به غیبی که ایمان دارد غیبِ بدون پشتوانه است.

د) ممکن است یک فرمانده ی جنگ به خاطر عدم برنامه ریزی صحیح موجب شکست سپاه خود شود و بعد بگوید خدا خواست که شکست بخوریم و بخواهد از طریق غیب شکست را توجیه کند. چنین رویکردی نیز سوء استفاده از غیب است و دارای پشتوانه نیست.

ه) ممکن است کسی داستان های غیبی برای ما تعریف کند مثل شفای فلان مریض یا دیدن امام زمان یا هر چیز دیگر ولی حرف هایش مستند نباشد. چنین غیب هایی نیز مستند نیست و نباید مورد قبول قرار گیرد.

و) کسی که می گوید انسان اشرف مخلوقات است در واقع از غیب خبر می دهد. یعنی از همه ی موجودات عالم خبر دارد و می داند که انسان اشرف آنها است. این حرف نیز دلیل متقن و محکم می خواهد. اگر پشتوانه ی عقلی مثل آیه ی قرآن یا روایت مستند و صحیح در این باره باشد مورد قبول قرار می گیرد ولی باید گفته شود که اتفاقاً برخی آیات خلاف این را ثابت می کند مثل آیه ۷۰ سوره اسراء یا آیه ۷۵ سوره ص.

ز) اگر گروهی از مسلمانان در جنگی پیروز شدند ممکن است بگویند در این جنگ ملائکه به صورتی معجزه آسا ما را یاری کردند و به هر صورت که شده بخواهند پیروزی را معجزه ای الاهی معرفی کنند. چنین کسانی در واقع از عالم غیب خبر می دهند و حرفشان نیازمند پشتوانه ی عقلی است.

ح) اگر کسی در ایام عزاداری برای سید الشهداء انتقاداتی به عزاداری کند و در همان ایام اتفاقی برای او رخ دهد، ممکن است بگویند این شخص از امام حسین چوب خورده است و تنبیه شده است. این نیز خبر دادن از غیب، بدون پشتوانه است.

ت) گاهی اوقات برخی افراد از غیب خبر می دهند که مثلاً فلان شخص مثل ملک عبد الله مرده است یا فلان شخص امام زمان را ملاقات کرده است ولی پس از مدتی معلوم شده است که چنین خبرهایی اشتباه بوده است. بنابراین نباید به خبرهای غیبی بدونِ پشتوانه توجه کرد.

تذکر: موارد فوق بدان معنا نیست که مصادیق بیان شده نمی تواند از طریق غیب باشد. اتفاقاً ما در دین دلیل هایی داریم که می توان از آنها پشتوانه ای عقلی برای اثبات برخی از غیب های بیان شده آورد ولی این دلیل ها، قوانین کلی را بیان می کند و در جزئیات نظری نمی دهد. بنابراین مصادیق جزئی را به غیب نسبت دادن نیازمند دلیل است. بله از باب احتمال شاید بتوان برخی چیزها را قبول کرد ولی اینکه بخواهیم به طور قطع به غیب نسبت دهیم دلیل می خواهد.

نکـــتـه ۱۷: خلاصه ی مطلب اینکه لازم نیست هر چیزی را از طریق غیب و ماوراء توجیه کنیم بلکه برخی از چیزها نتیجه ی طبیعی قوانین الاهی است و ربطی به غیب ندارد. اگر به این مسأله توجه نداشته باشیم ممکن است گروهی از آن سوء استفاده کنند و راهی برای کاسبی و کسب درآمد برای خود ایجاد کنند و پول مردم بیچاره را به جیب خود بریزند. شاید مثال هایی از این قبیل را همگی شنیده باشید.

نکـــتـه ۱۸: دقت داشته باشیم اینکه گفتیم امور غیبی باید دارای پشتوانه ی عقلی باشد برای این است که امور غیبی برای هر کسی متفاوت است مثلاً کشف و شهود ممکن است برای افراد مختلف، متفاوت باشد.

ممکن است دو نفر در دو خواب، دو مطلب کاملاً مخالف را شهود کنند یا مطلبی را شهود کنند که با مسلمات، در تعارض باشد. ممکن است یک شیعه، امام زمان را در خواب ببیند و یک مسیحی حضرت مسیح را و بعد هر کدام از این دو بخواهند توسط این خواب، مذهب خود را ثابت کنند. این، صحیح نیست. ما ابتدا باید با ادله ی عقلی و نقلی پیش رویم تا به خطا نیفتیم.

یادم هست شخصی که به مرگ موقت دچار شده بود گفت من در کشف و شهود و در عالم دیگری که بودم فهمیدم که امام زمان هستم و الآن خود را امام زمان می دانم. شخص دیگری که مسیحی شده بود می گفت من با خدای خودم گفتم خدایا هر چه که حق است در دل من بینداز و من حس کردم که کسی به من می گوید مسیحیت حق است.

ما مأمور به ظواهر هستیم و باید در ابتدا از طریق ادله ی ظاهری پیش رویم.

اینکه امروزه برخی عرفان های نوظهور بدون پشتوانه ی عقلی و نقلی، فقط از طریق غیب و کشف و شهود کارهای خود را پیش می برند صحیح نیست. یکی از کسانی که مبلغ این عرفان های نوظهور بود می گفت من هیچ دلیلی جز کشف و شهود برای گفته هایم ندارم.

همچنین ممکن است افرادی با جن رابطه داشته باشند و واقعاً کارهای عجیبی نیز انجام دهند ولی چون کارهایشان پشتوانه ندارد و حتی دلایلی بر رد چنین کارهایی در شرع وجود دارد، نباید انسان دنبال چنین راه هایی رود. چنین راه هایی می تواند موجب پشیمانی انسان شود و مثلاً برخی از امور غیبی بر روی او اثر منفی داشته باشد. پس چه بهتر که ما از طریق امور ظاهری کارهای خود را پیش ببریم.

با همه ی این توضیحات می فهمیم که ما از طرفی باید ایمان به غیب داشته باشیم ولی باید مواظب باشیم که هر طریق غیبی طریق صحیح رسیدن به واقع نیست.

نکـــتـه ۱۹: دومین و سومین صفتی که در آیه سوم سوره بقره برای متقین آمده است یکی نماز است و یکی انفاق. این دو صفت معمولاً در کنار یکدیگر می آیند. نماز رابطه ی انسان با خداست و انفاق، رابطه ی انسان با خلق خداست و ما باید هر دو رابطه را محکم کنیم. دینداری فقط به نماز نیست بلکه شخص دیندار به فکر مردم نیز هست. متقی از طرفی دوست دارد خودش پیشرفت کند و از طرفی دوست دارد مردم را نیز پیشرفت دهد، پس به فکر آنها نیز هست و برای پیشبرد آنها تلاش می کند.

نکـــتـه ۲۰: در رابطه ی با جمله ی «یُقِیمُونَ الصَّلَوهَ» اگر بخواهیم خوب این صفت متقین را بفهمیم باید به دو کلمه ی (اقامه) و (صلات)، خوب دقت کنیم که در نکات بعدی راجع به این دو کلمه بحث شده است.

نکـــتـه ۲۱: اقامه ی نماز یعنی نماز را برپا می کنند. وقتی در کلاس درس معلم وارد می شود نماینده می گوید (برپا) و بچه ها بلند می شوند. این تعبیر یعنی الآن موقع نشستن و یا خوابیدن و خمودی و کسلی نیست بلکه موقع نشاط و ایستایی است.

حال این تعبیر راجع به نماز می تواند کنایه از این معنا باشد که نماز باید با حالت سر زندگی انجام گیرد و چنین نمازی باید ویژگی های خاصی داشته باشد از جمله:

الف) از روی عادت نباشد بلکه انسان از آن لذت ببرد و با هر نماز قدمی به جلو بردارد.

ب) با رعایت آداب انجام گیرد و مثلاً به معانی آن توجه شود.

ج) در زندگی، نمود داشته باشد نه اینکه ما نماز بخوانیم ولی نمازمان هیچ تأثیری در اخلاق و روحیاتمان نداشته باشد.

د) برای بهتر انجام شدن آن تلاش شود که یکی از مصادیقش این است که به صورت گروهی و با نظم و انضباط انجام گیرد و مردم به مسجد جذب شوند و وقتی به مسجد می آیند ثمره ی آن را حس کنند.

متأسفانه باید گفته شود که برخی از نمازها و مساجد ما سر زنده نیستند بلکه یا مرده است یا خواب است یا نیمه خواب است یا اگر هم بیدار است سر زنده نیست بلکه خمیده و کسل است. این تعابیر همگی نقطه ی مقابل قیام است که در این آیه و آیات دیگر، به عنوان صفتی برای نماز آمده است.

اگر نماز اقامه شود مثل ستونی است که خیمه ی دین به آن برپا می شود. مساجد باید به صورتی باشد که افراد از آمدن به مسجد لذت ببرند و نماز به بهترین وجه اقامه شود. امروزه می دانیم که گروهی نمازشان را در خانه می خوانند و به دلایلی به مسجد نمی آیند. درست است که خود آنها نیز ممکن است مقصر باشند ولی چیزهای دیگر بی تأثیر نیست مثل نوع رفتار امام جماعت یا خادم یا هیأت امنا، چگونگی بهداشت در مساجد، نوع رفتار مومنین و نماز گزاران، چگونگی نظم و ….

حتی باید گفته شود مباحث علمی در مسجد می تواند در بهتر اقامه شدن نماز تأثیر داشته باشد. امام جماعت وظیفه دارد که فقط به نماز اکتفا نکند بلکه حتماً در هر نوبت از نماز، مباحثی علمی را برای مردم بیان کند و در صورتی که چنین وظیفه ای را انجام ندهد خود مردم باید به امام جماعت، چنین نکته ای را تذکر دهند. شناخت دین در بهتر اقامه شدن نماز تأثیر دارد. پس نباید فقط به اعمالی ظاهری بسنده کنیم بلکه باید راجع به دین بیندیشیم. اینکه گفته می شود نماز ستون دین است مراد نمازی است که واقعاً با تمام شرایط انجام گیرد.

نکـــتـه ۲۲: کلمه ی (صلات) در لغت به معنای دعا است و در اینجا ممکن است معنای لغوی آن نیز منظور باشد. به طور کلی ممکن است کلمه ای معنای لغوی داشته باشد ولی در معنای خاصی، اصطلاح شده باشد مثلاً اسلام به معنای تسلیم است ولی برای دین اسلام اصطلاح شده است یا جن به معنای موجود پنهان است ولی برای موجود خاصی با ویژگی های مشخص اصطلاح شده است یا زکات در لغت به معنای پاک کردن مال از طریق انفاق است و هر نوع انفاقی را شامل می شود ولی در انفاق خاصی اصطلاح شده است.

حال باید دقت کرد که مثلاً آیاتی که در آنها لفظ اسلام یا جن یا زکات آمده است معنای اصطلاحی این کلمات منظور بوده است یا معنای لغوی؟

حال در آیه ی مورد بحث (صلات)، هم معنای لغوی اش می تواند منظور باشد و هم معنای اصطلاحی اش. اگر علاوه بر معنای اصطلاحی معنای لغوی نیز منظور باشد، چند نتیجه می توان از آن گرفت:

الف) صلات به معنای اصطلاحی نباید خالی از صلات به معنای لغوی باشد یعنی نباید فقط به الفاظ محدود شود بلکه واقعاً باید رفتن به درب خانه ی خدا و درخواست از او شمرده شود.

ب) ما نباید فقط به نماز اصطلاحی اکتفا کنیم بلکه باید در طول شبانه روز دعا را فراموش نکنیم. اینکه بعد از نماز فوراً به کارهای دیگر مشغول شویم صحیح نیست بلکه باید در طول شبانه روز به صورتی دعا کنیم که اقامه ی دعا نیز صدق کند.

ج) ممکن است افرادی صلات لغوی را اقامه کنند ولی صلات اصطلاحی را به جا نیاورند مثلاً مسلمان نباشند یا شبهات علمی داشته باشند. خود این، خوب است و می تواند مقدمه ای شود برای اقامه ی صلات اصطلاحی.

نکـــتـه ۲۳: سومین صفت متقین این است که «ممَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ» یعنى و از آنچه به آنان روزى داده‏ایم، انفاق مى‏کنند.

از این عبارت بدست مى آید که متقین همه ى چیزهایى که دارند را انفاق نمى کنند بلکه بخشى از آن را انفاق مى کنند و این مطلب از (مِن) در «ممِا» بدست مى آید که به معناى تبعیض است. پس این صفت مطابق با دستورى است که در آیات دیگر داده شده است که در زیر به آن اشاره مى شود:

«وَ الَّذِینَ إِذَا أَنفَقُواْ لَمْ یُسْرِفُواْ وَ لَمْ یَقْترُواْ وَ کَانَ بَینْ‏َ ذَالِکَ قَوَامًا» (فرقان-۶۷)

عباد الرحمان کسانى هستند که وقتى انفاق مى‏کنند، نه از حدّ معمول [و متعارف‏] مى‏گذرند و نه تنگ مى‏گیرند، و [انفاقشان‏] همواره میان این دو در حدّ اعتدال است.

«وَ لَا تجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلىَ‏ عُنُقِکَ وَ لَا تَبْسُطْهَا کلُ‏َّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا محّْسُورًا» (اسراء-۲۹)

نه دست خویش از روى خست به گردن ببند و نه به سخاوت یکباره بگشاى که در هر دو حال ملامت‏زده و حسرت‏خورده بشوى.

حال در اینجا سوال پیش می آید که در داستانی گفته شده است که حضرت علی و خانواده اش سه روز روزه گرفتند و هر روز موقع افطار فقیری درب خانه ی آنها آمد و آنها هرچه برای افطار داشتند را به فقیر دادند و خودشان گرسنه ماندند. این داستان آیا با آیات فوق سازگار است؟

در جواب این سوال باید گفته شود چنین داستانی با آیات بیان شده سازگار نیست. پس به نظر می رسد در نقل این روایت افراط و غلوی صورت گرفته است. این کار، عقلایی نیست که غذای چند نفر که اتفاقاً بچه نیز در بین آنها هست به یک نفر داده شود و بچه ها گرسنه بمانند. بله ممکن است حضرت علی مقداری از غذای اهل خانه را به فقیر داده باشد ولی اینکه بگوییم همه ی غذای اهل خانه را به یک نفر داده باشد چندان عقلانی به نظر نمی رسد.

ما نباید کارهای ائمه را، کارهایی غیر عقلایی و غیر بشری نشان دهیم. روایات و احادیث باید بر قرآن عرضه شود. نمی توان هر نقل تاریخی و هر روایتی را مورد قبول قرار داد و برای مردم خواند. یکی از معیارهای شناخت احادیثِ صحیح، عرضه ی آن بر قرآن است.

نکـــتـه ۲۴: در رابطه ی با انفاقات مالی راجع به خمس، شبهاتی وجود دارد. مثلاً می پرسند چرا باید خمس بدهیم و چرا باید به آخوندها خمس بدهیم؟ یا می پرسند خمس فقط یک بار در قرآن آمده ولی زکات خیلی مورد تأکید قرار گرفته است، پس چرا روی خمس بیشتر تأکید می شود؟ یا می پرسند اصلا آیه خمس آیا واقعاً خمس در آمد کسب را شامل می شود یا مخصوص خمس غنائم جنگی است؟

برای پاسخ مفصل این سوالات و سوالات دیگر پیرامون خمس می توانید به جزوه ی (پرسش های صریح و پاسخ های بی پرده پیرامون خمس) از احمد عابدینی مراجعه کنید. ولی اگر بخواهیم سوالات مطرح شده را به صورت خیلی مختصر جواب دهیم چنین می گوییم:

جامعه دارای دو فقر است: فقر مالی و فقر فرهنگی. مردم باید سعی کنند این دو فقر را از بین ببرند و در نتیجه باید خودشان در این زمینه سرمایه گذاری کنند. اینکه دائماً توقع داشته باشند حکومت ها و دولت ها چنین کنند صحیح نیست چرا که اولاً حکومت ها و دولت ها عملا نمی توانند همه ی امور را تحت پوشش قرار دهند و ثانیاً ممکن است با کمک کردن، توقع سیاسی نیز داشته باشند مثلاً ممکن است حکومتی بگوید من به فلان مجموعه ی فرهنگی کمک می کنم ولی باید در آن مجموعه، از حکومت نیز تبلیغ شود. بنابراین بهتر است که برخی امور، حکومتی نشود و خود مردم آن را اداره کنند. مبلغین دین نیز بهتر است حقوقشان از حکومت نباشد و اتفاقاً افتخار مبلغین شیعه بر خلاف مبلغین اهل سنت این بوده است که حکومتی نبوده اند.

حال می توان گفت بحث خمس یکی از راه کارهای اقتصادی اسلام است که برخی امور توسط خود مردم اداره شود و خود مردم نسبت به فقر مالی و فقر فرهنگی جامعه احساس مسئولیت کنند و خودشان وارد عمل شوند.

البته طبیعتاً مردم باید آگاه باشند که خمسشان چگونه خرج می شود و باید سعی کنند خمسشان را به کسانی بدهند که بهترین جایگاه برای از بین رفتن فقر مالی و فرهنگی باشد.

این هم یادمان نرود که فقر فرهنگی به مراتب بدتر از فقر مالی است و اگر فقر فرهنگی از بین برود فقر مالی نیز کم کم از بین خواهد رفت.

نکته ی دیگر اینکه کلمه ی زکات در بسیاری از آیات قرآن معنای لغوی اش منظور است نه معنای اصطلاحی اش مثلاً از قول حضرت عیسی آمده است: «وَ أَوْصَانىِ بِالصَّلَوهِ وَ الزَّکَوهِ مَا دُمْتُ حَیًّا» (مریم-۳۱) یعنى و مرا تا زنده‏ام به نماز و زکات سفارش کرده است.

معلوم است که زکات در این آیه به معنای زکات اصطلاحی نیست چرا که در زمان حضرت عیسی اصلاً زکاتی به معنایی که در ذهن ما هست وجود نداشته است. همچنین برخی آیات که در آن بحث زکات مطرح شده است در سوره های مکی آمده است و در مکه زکات اصطلاحی هنوز واجب نبوده است. زکات یعنی پاک کردن مال توسط انفاق، حال چه انفاق مستحبی و چه خمس و چه زکات اصطلاحی.

و اما مطلب دیگر اینکه درست است که آیه ی خمس در بین آیات جنگ آمده است و بیشتر ناظر بر غنائم جنگی است ولی فضای آیات هیچ گاه موجب محدودیت معنای آیه نمی شود.

برای مشخص شدن بحث مثالی بزنیم. در آیه ۲۱۶ سوره بقره آمده است:

«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَّکُمْ وَ عَسىَ أَن تَکْرَهُواْ شَیًئا وَ هُوَ خَیرٌ لَّکُمْ وَ عَسىَ أَن تُحِبُّوا شَیًئا وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُمْ»

جنگ [با دشمن‏] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما خیر است، وبسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بد است.

درست است که این آیه نیز مربوط به جنگ است ولی هیچ گاه قاعده ی بیان شده در این آیه محدود به جنگ نمی شود. جمله ی «عَسىَ أَن تَکْرَهُواْ شَیًئا …» یک قاعده ی کلی است. حال آیه ی خمس نیز با اینکه در سیاق آیات جنگ است ولی خودش قانونی کلی را بیان می کند.

و اما مطلب دیگر راجع به خمس اینکه گروهی اصلاً خمس نمی دهند چون بدبین هستند. به چنین کسانی باید گفت شما خمس را بدهید ولی سعی کنید در راهی خرج کنید که بدانید صحیح است. برخی مراجع اجازه می دهند که خود مردم خمس را خرج کنند. شما می توانید راه های مصرف خمس را یاد بگیرید و خودتان با دست خودتان خمستان را خرج کنید. این کار بهتر از خمس ندادن است. یا می توانید به مراجعی خمس بدهید که واقعاً آنها را قبول دارید و می دانید که آنها خمس را در مسیر صحیح استفاده می کنند. خود مردم باید تحقیق کنند که کدام مرجع خمس را بهتر مصرف می کند.

این مطلب را هم بگویم با اینکه متأسفانه گروهی از این قانون سوء استفاده می کنند ولی نباید فراموش کرد که اصل قانون، خیلی خوب است و نباید به خاطر برخی سوء استفاده ها اصل قانون را زیر سوال برد.

با مثالی بیشتر توضیح می دهیم: شما اگر امام جماعت را قبول ندارید نباید بگویید من نماز نمی خوانم بلکه یا باید سراغ امام جماعت دیگر بروید یا لااقل نمازتان را فرادی بخوانید. در بحث خمس هم یا به مراجع و روحانیونی خمس دهید که به آنها مطمئن هستید و یا خودتان خمس را خرج کنید.

به هر حال اینکه مبلغین دینی بتوانند بدون وابستگی به نهادی رشد کنند ویژگی فوق العاده ی این قانون است و مراجع هم خمسی که می گیرند معمولاً به طلاب و روحانیون اختصاص می دهند. شما دقت کنید حقوقی که به یک طلبه و روحانی می دهند از حقوق متوسط بقیه ی مردم نیز کمتر است، پس مردم خود باید این گروه را تأمین کنند تا آنها به صورت مستقل رشد کنند و در وقت خود بتوانند حرف بزنند و از دین دفاع کنند.

نکـــتـه ۲۵: جالب است که خداوند نمى گوید من اموالهم ینفقون (از اموالشان انفاق مى‏کنند) بلکه مى‏گوید: «مِمَّا رَزَقْناهُمْ» (از آنچه به آنها روزى دادیم) و به این ترتیب مساله «انفاق» را آن چنان تعمیم مى‏دهد که تمام مواهب مادى و معنوى را در بر مى‏گیرد.

بنا بر این مردم پرهیزگار آنها هستند که نه تنها از اموال خود، بلکه از علم و عقل و دانش و نیروهاى جسمانى و مقام و موقعیت اجتماعى خود، و خلاصه از تمام سرمایه‏هاى خویش به آنها که نیاز دارند مى‏بخشند، بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشند.

نکـــتـه ۲۶: اینکه خداوند می گوید: (از آنچه ما به آنها روزى دادیم)، می خواهد اشاره داشته باشد که هر آنچه که نزد شما است چیزهایی است که ما به شما داده ایم و شما از خود چیزی ندارید. پس نباید انفاق برای شما سخت باشد چون در واقع آن چیزها مال شما نیست. حال شما ببینید ما از خود چیزی نداریم و هر آنچه داریم از خداست ولی باز حاضر به انفاق کردن نیستیم چه برسد به اینکه ما برخی چیزها را از خود داشتیم، در این صورت مسلماً انفاق نمی کردیم. در آیه ۱۰۰ سوره اسراء آمده است:

«قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائنَ رَحْمَهِ رَبىّ‏ِ إِذًا لَّأَمْسَکْتُمْ خَشْیَهَ الْانفَاقِ وَ کاَنَ الْانسَانُ قَتُورًا»

[به این کافران و مغروران به امور مادى دلفریب‏] بگو: اگر شما مالک خزینه‏هاى رحمت پروردگارم [مانند باران، اموال، ارزاق و…] بودید، در آن صورت از ترس [تهى‏دستى و کم‏شدنش‏] از انفاق کردن آن بخل مى‏ورزیدید و انسان همواره بسیار بخیل و تنگ‏نظر است.

نکـــتـه ۲۷: اصطلاح انفاق برای جایی به کار می رود که انسان برخی از چیزهایی که دارد اعم از مال، علم و … را به دیگری بدهد ولی لغت انفاق به معنای خروج و از بین رفتن است. در قاموس قرآن آمده است: نفق (بر وزن فرس) و نفاق (بفتح- ن) به معنى خروج یا تمام شدن است.

شاید بتوان در برخی جاها کلماتی که دارای ریشه ی نفق هستند را به آن معنا که گفته شد گرفت. مثلاً بگوییم «ممَا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ» به این معنا نیز هست که متقین خود را از روزی هایی که به آنها داده ایم می کَنند و خود را از وابستگی به آن خارج می کنند.

آیه ۴:

نکـــتـه ۲۸: در آیه چهارم سوره بقره به صفت دیگری از صفات متقین به این صورت اشاره می کند: «وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ» یعنی آنان به آنچه به سوى تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند.

این آیه شاید این را می خواهد بگوید که متقین، تعصب قومی و گروهی ندارند و خودبین نیستند بلکه به خوبی های گروه های دیگر نیز توجه دارند و حتی به آن اذعان دارند. معمولاً وقتی کسی یک تحول فکری جدید به وجود می آورد حاضر نیست خوبی های افکار قبل یا افکار دیگر را بیان کند بلکه فقط می خواهند از خود تعریف کنند ولی متقین کسانی هستند که به خوبی های گروه های قبل و گروه های دیگر ایمان دارند و این، خود یکی از نشانه های تقواست.

افراد دو دسته اند:

الف) یا به چیزهایی که الآن دارند فقط ایمان می آورند و اصلا حاضر به قبول خوبی های افراد دیگر و گذشتگان نیستند.

ب) فقط به چیزهایی که گذشتگان گفته اند ایمان دارند و حاضر نیستند به مسائل جدید ایمان آورند.

حال آیه می خواهد بگوید هیچ کدام از این دو گروه درست نمی روند. هم باید خوبی های الآن را پذیرفت و هم خوبی های گذشتگان و دیگران را.

دقت کنید که برخی از ادیان به خاطر تعصبات و چهارچوب هایی که برای خود ایجاد کردند اصلا حاضر نمی شدند که برای غیر خود حقانیتی قائل شوند و می گفتند فقط ما حقیم و غیر ما هیچ حقانیتی ندارند. از جمله ی این ادیان، دین یهود بود که خداوند در آیات مختلفی از این صفت یهود صحبت کرده است که در زیر به آیات مربوطه اشاره می کنیم:

«وَ قَالُواْ کُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى‏ تهْتَدُواْ  قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْرَاهِمَ حَنِیفًا وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» (بقره،۱۳۵)

و [اهل کتاب به مردم مؤمن‏] گفتند: یهودى یا نصرانى باشید تا هدایت یابید. بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق‏گرا [پیروى مى‏کنیم نه از آیین تحریف شده شما که عین گمراهى است‏] و او هرگز از مشرکان نبود.

وَ لَا تُؤْمِنُواْ إِلَّا لِمَن تَبِعَ دِینَکمُ‏ْ قُلْ إِنَّ الْهُدَى‏ هُدَى اللَّهِ أَن یُؤْتىَ أَحَدٌ مِّثْلَ مَا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحَاجُّوکمُ‏ْ عِندَ رَبِّکُمْ  قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ(۷۳) یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ(آل عمران-۷۴) ‏

و [نیز گفتند: در توضیح حقایق‏] جز به کسى که از دینتان پیروى مى‏کند اطمینان نورزید [تا دیگران هدایت نیابند]. بگو: یقیناً هدایت، هدایت خداست. سپس گفتند: گمان نکنید آنچه به شما اهل کتاب [از نبوّت، معجزه، قبله مستقل و آیات آسمانى‏] داده شده به کسى [از عرب و غیر عرب‏] داده شود، یا اینکه مؤمنان مى‏توانند نزد پروردگارشان با شما محاجّه و گفتگو کنند. [در پاسخ یاوه‏هاى آنان‏] بگو: فضل و رحمت [که از جلوه‏هایش نبوّت، کتاب، معجزه و قبله است‏] به دست خداست، به هر کس بخواهد مى‏دهد و خدا بسیار عطا کننده و داناست. (۷۳) هر که را بخواهد به رحمت خود اختصاص مى‏دهد و خدا داراى فضل بزرگ است. (۷۴)

«وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصَارَى‏ نحْنُ أَبْنَؤُاْ اللَّهِ وَ أَحِبَّؤُهُ  قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم  بَلْ أَنتُم بَشرَ مِّمَّنْ خَلَقَ  یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ وَ یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ  وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» (مائده،۱۸)

و یهود و نصارى گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوییم. بگو: [اگر گفتار شما درست است‏] پس چرا خدا شما را به گناهانتان عذاب مى‏کند؟ بلکه شما هم بشرى هستید از مخلوقاتى که خدا آفریده است. هر که را بخواهد مى‏آمرزد، و هر که را بخواهد عذاب مى‏کند. و مالکیّت و فرمانروایى آسمان‏ها و زمین و آنچه میان آن دو قرار دارد، فقط در سیطره خداست، و بازگشت به سوى اوست.

«وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُم مَّنْ إِن تَأْمَنْهُ بِدِینَارٍ لَّا یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلَّا مَا دُمْتَ عَلَیْهِ قَائمًا  ذَالِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَیْسَ عَلَیْنَا فىِ الْأُمِّیِّنَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلىَ اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»(آل عمران،۷۵)

و از اهل کتاب کسى است که اگر او را بر مال فراوانى امین شمارى، آن را به تو بازمى‏گرداند و از آنان کسى است که اگر او را به یک دینار امین شمارى، آن را به تو بازنمى‏گرداند، مگر آنکه همواره بالاى سرش بایستى [و مال خود را با سخت گیرى به او از او بستانى‏]. این به خاطر آن است که آنان گفتند: [چون ما اهل کتابیم‏] رعایت نکردن حقوق غیر اهل کتاب بر عهده ما نیست، [و در ضایع کردن حقوق دیگران گناه و عقوبتى نداریم‏] و اینان [در حالى که باطل بودن گفتار خود را] مى‏دانند بر خدا دروغ مى‏بندند.

ما باید مواظب باشیم که صفات بیان شده در آیات فوق را پیدا نکنیم.

نکـــتـه ۲۹: آیا ممکن است که هم به اسلام ایمان داشت و هم به مسیحیت؟ با توجه به مضارع آمدن فعل «یُؤْمِنُونَ» ما امروزه چگونه باید به دین مسیحیت ایمان داشته باشیم؟ (دقت شود که منظور از مسیحیت، مسحیت واقعی است نه تحریف شده)

به این سوال می توان دو جواب داد:

الف) منظور از ایمان داشتن به ادیان گذشته ایمان داشتن به چهارچوب های کلی آنها است که در همه ی ادیان مشترک است نه احکام و فروع آن. «لَا نُفَرِّقُ بَینْ‏َ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ»

(بقره-۲۸۵)

از طرفی مثلاً وقتی کسی به مسیحیت ایمان داشته باشد در واقع به اسلام ایمان دارد چون در مسیحیت بشارت به ظهور پیامبر اسلام آمده است.

ب) ادیان دارای مراتب مختلفی هستند که هریک از درجه ای از حقانیت برخوردارند. حال با توجه به اینکه ظرفیت افراد نیز متفاوت است ممکن است در برخی شرایط ظرفیت فلان فرد اقتضا داشته باشد که دینی را برگزیند که کامل ترین نیست. ما باید به حقانیت همه ی ادیان آسمانی و البته هریک در رتبه ی خودشان ایمان داشته باشیم و بپذیریم که ممکن است برای فلان فرد که اصلا اسلام به او نرسیده است، همان دینی که از لحاظ رتبه، پایین تر است حق باشد. پس می توان به همه ی ادیان آسمانی ایمان داشت و البته هر کدام در درجه و رتبه ی خود.

نکـــتـه ۳۰: صفت بعدی متقین که در این آیات آمده است این است که: «بِالاَخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ» یعنى به آخرت یقین دارند.

در اینجا سوالی وجود دارد و آن اینکه در برخی آیات قرآن ظنِ به قیامت نیز علامت افراد خوب و بهشتی معرفی شده است. به دو آیه ی زیر توجه کنید:

«وَ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبرِ وَ الصَّلَوهِ  وَ إِنهَّا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلىَ الخَاشِعِینَ(۴۵) الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنهُّم مُّلَاقُواْ رَبهِّمْ وَ أَنهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» (۴۶) سوره بقره

از شکیبایى و نماز یارى جویید. و به راستى این [کار] گران است، مگر بر فروتنان: (۴۵) همان کسانى که گمان دارند با پروردگار خود دیدار خواهند کرد و به سوى او باز خواهند گشت.(۴۶)

«فَأَمَّا مَنْ أُوتىِ‏َ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُواْ کِتَابِیَهْ(۱۹) إِنىّ‏ِ ظَنَنتُ أَنىّ‏ِ مُلَاقٍ حِسَابِیَهْ(۲۰)» سوره حاقه

امّا کسى که کارنامه‏اش به دست راستش داده شود، گوید: «بیایید و کتابم را بخوانید. (۱۹) من گمان داشتم که به حساب خود مى‏رسم.» (۲۰)

حال سوال این است که آیا حتماً یقین به قیامت نیاز است تا انسان، وصف متقی را پیدا کند یا گمان کافی است؟ این دو دسته آیات را چگونه باید با هم جمع کرد؟

به این سوال چند جواب می توان داد:

الف) اینکه در آیه ۴ سوره بقره یقین به قیامت وصف متقین شمرده شده است منظور از متقین، کسانی است که بالاترین درجه ی تقوا را دارند ولی آیات بیان شده مربوط به تقواهایی است که بالاترین درجه نیستند بلکه تقوا در درجه ی پایین تر را بیان می کنند که البته همان نوع تقوا نیز موجب عاقبت بخیری انسان می شود. حتی گمان به قیامت نیز برای رسیدن به حداقل ها کافی است.

با توجه به این جواب متوجه می شویم که گمان نیز خوب است. گمانی که از روی منطق و استدلال باشد چیز بدی نیست و حتی شاید بتوان گفت چنین گمانی از یقینی که از جهل ناشی شده باشد بهتر است. لازم نیست توقع داشته باشیم که همه یقین داشته باشند. چنین توقعاتی معمولاً موجب می شود که شخص برای رسیدن به یقین از هر طریقی حتی طریق اشتباه اقدام کند. امروزه اگر کسی بگوید من نسبت به فلان مطلب اعتقادی یقین ندارم بلکه گمانِ مستدل دارم، به او به دید بدی نگاه می شود. در جامعه ی ما که یک جامعه ی فقهی است یقین جاهلانه بر گمان مستدل و عالمانه ارجحیت دارد.

حال ما باید از قرآن یاد بگیریم که وقتی خود قرآن گمان را قبول کرده است و حتی آن را به عنوان صفتی برای انسان های خوب آورده است ما نباید کاسه ی داغ تر از آش شویم و بخواهیم به هر صورتی که شده یقین پیدا کنیم. اگر قرار است به یقین برسیم باید از راه صحیح باشد نه از راه های جاهلانه.

ب) گروهی برای جواب به سوال مطرح شده در معنای ظن و یقین دخل و تصرف کرده اند. این گروه، خود دو دسته اند:

یک دسته در معنای ظن تصرف کرده اند و آن را به معنای یقین گرفته اند و دسته ی دیگر در معنای یقین تصرف کرده اند و آن را به معنای ظن گرفته اند. در تفسیر التحریر و التنویر، ذیل آیه ۴ سوره بقره آمده است که گروهی یقین را این چنین تعریف کرده اند: قد یطلق على الظن القوی إطلاقا عرفیا یعنى گاهى اوقات یقین بر ظن قوى اطلاق مى شود که البته این اطلاق یک اطلاق عرفى است.

ج) با توجه به اینکه یُوقِنُونَ به صورت مضارع آمده است، دلالت بر استمرار دارد یعنی یقین آنها به روز می شود. پس یقین، یک عنوان مشکک و کِش دار است که دارای درجه های مختلف است. حال می توان گفت به یقینی که درجه ی پایین دارد ظن اطلاق می شود و آیاتی که اشاره به ظن دارد، یقین درجه ی پایین را می گوید و آیاتی که اشاره به یقین دارد، یقین درجه ی بالا را می گوید. در واقع هر مرحله نسبت به مرحله ی بالاتر، ظن حساب می شود همچنانکه در طی کردن مراحل نورانیت، هر مرحله ی نور نسبت به مرحله ی بالاتر، نوعی ظلمت است.

د) متعلق ظن و یقین در دو دسته آیات متفاوت است. آنجا که بحث یقین است متعلق آن اصل وجود آخرت است و آنجا که بحث ظن است متعلق آن علاوه بر اصل وجود آخرت، چیزهای دیگر نیز هست. دقت کنید که متعلق یقین در آیه ۴ سوره بقره، آخرت است ولی متعلق ظن در آیات بیان شده ملاقات پروردگار یا ملاقات با حسابرسی است. ممکن است کسی نسبت به اصل آخرت یقین داشته باشد ولی نسبت به چیزهای دیگر آن گمان داشته باشد.

شاید بتوان این جواب را این گونه تکمیل کرد که آخرت از آن باب که مظهر عدل خدا است برای متقین یقینی است چرا که برای خدا محال است که ظلم کند. پس حتماً باید جهان دیگری باشد که افراد به جزای اعمال خود برسند ولی از لحاظ های دیگر که مظهر فضل خدا است، انسان باید با گمان نسبت به آن نگاه کند تا در خوف و رجاء سرگردان باشد و مثلاً یقین نداشته باشد که حتماً به عاقبت خوبی دست پیدا می کند. در آیاتی که بیان شده است بحث بر روی ملاقات پروردگار یا ملاقات با حسابرسی است که این ها، می تواند مصادیق فضل خدا باشند. خداوند می تواند انسان ها را از ملاقات با خود محروم کند یا بدون اینکه نامه ی عمل دست انسان ها بدهد آنها را به بهشت یا جهنم ببرد ولی انجام این کارها نشانه ی فضل او است و نسبت به فضل خدا باید گمان داشت.

طبق این جواب، منشأ ظن خود متقین نیستند بلکه منشأ ظن از طرف خداست یعنی چون ما دقیقا از افعال خدا اطلاع نداریم باید به برخی چیزها با گمان نگاه کنیم.

ه) ممکن است بکار بردن ظن اشاره به اراده ی الهی داشته باشد. توضیح اینکه در آیه ۱۰۸ سوره هود آمده است:

«وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُواْ فَفِى الجَنَّهِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّکَ»

اما نیکبختان تا آسمانها و زمین باقى هستند در بهشت جاویدان بمانند مگر آنچه پروردگارت بخواهد.

ما می دانیم که هرکس وارد بهشت بشود دیگر از آن بیرون نمی آید ولی در آیه ی فوق مشاهده می کنیم که باز استثنایی در این مورد زده شده است. مفسرین می گویند هدف از بیان این استثناء این است که تصور نشود پاداش مؤمنان راستین چنان است که بدون خواست و مشیت الهى باشد و قدرت و توانایى و اراده او را محدود کند و صورت جبر و الزام به خود بگیرد، بلکه در عین جاودانه بودن نیکان، قدرت و اراده او بر همه چیز حاکم است هر چند به مقتضاى حکمتش پاداش را بر این گروه جاودانه مى‏دارد.

حال می توان گفت بکار بردن ظن در برخی آیات نیز اشاره به همین مطلب دارد و می خواهد اشاره ای به خواست و اراده ی الهی داشته باشد. بنابراین شخص متقی با اینکه یقین به قیامت دارد ولی در عین حال همواره متوجه خواست و مشیت الاهی نیز هست و عقیده دارد که اگر خدا نخواهد حتی قیامت نیز برپا نخواهد شد.

طبق این جواب نیز منشأ ظن خود متقین نیستند بلکه منشأ ظن از طرف خداست.

نکته ۱/۳۰ : چرا در مورد اعتقاد به آخرت از لفظ یقین استفاده شد ولى در مورد اعتقاد به ادیان و کتب آسمانى از لفظ ایمان استفاده شد؟

این  سوال در تفسیر روح المعانى جواب داده شده است به این صورت :

و غایر سبحانه بین الإیمان بالمنزل و الإیمان بالآخره فلم یقل- و بالآخره هم یؤمنون- دفعا لکلفه التکرار أو لکثره غرائب متعلقات الآخره و ما أعد فیها من الثواب و العقاب و تفصیل أنواع التنعیم و التعذیب و نشأه أصحابهما على خلاف النشأه الدنیویه مع إثبات المعاد الجسمانی کیفما کان. إلى غیر ذلک مما هو أغرب من الإیمان بالکتاب المنزل حتى أنکره کثیر من الناس و خلا عن تفاصیله على ما عندنا التوراه و الإنجیل فلیس فی الأول- على ما فی شرح الطوالع- ذکر المعاد الجسمانی و إنما ذکر فی کتب حزقیل و شعیاء و المذکور فی الإنجیل إنما هو المعاد الروحانی فناسب أن یقرن هذا الأمر المهم الغریب الذی حارت عقول الکثیرین فی إثباته و تهافتوا على إنکاره تهافت الفراش على النار بالإیقان و هو هو إظهارا لکمال المدح و إبداء لغایه الثناء(روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج‏۱، ص: ۱۲۵)

در واقع دو جواب به این سوال داده شده است :

الف) براى اینکه تکرار حاصل نشود و الفاظ به صورت تکرارى نیاید.

ب) یقین درجه ى بالاى ایمان است و ایمان به آخرت داشتن در واقع درجه ى بالاى ایمان را لازم دارد چرا که آخرت داراى تفاصیلى است که دور از ذهن است و با توجه به اینکه نقد نیست قبول آن نیاز به ایمان قوى دارد ، پس خداوند ایمان داشتن به آخرت را با واژه ى یقین بیان کرده تا به به اهمیت ایمان به آخرت اشاره داشته باشد.

آیه ۵:

نکـــتـه ۳۱: در عبارت «أُوْلَئکَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» نکته ى لطیفى نهفته است و آن کلمه «عَلىَ» است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. از این کلمه استفاده مى شود که متقین با صفاتى که براى آنها بیان شد بر هدایت الهى چیره اند و بر آن سلطه دارند. این در حالى است که طبیعتاً باید خلاف آن گفته شود یعنى هدایت الهى باید متقین را تحت سلطه ى خود قرار دهد نه اینکه متقین بر هدایت الهى سلطه داشته باشند.

شاید نکته ی چنین تعبیری این باشد که این افراد آنقدر مسیر کمال را طی کرده اند که خودشان معیاری برای تشخیص هدایت الهی شده اند و آنها هستند که هدایت الهی را تعریف می کنند.

همچنین ممکن است چنین تعبیری به این مطلب نیز اشاره داشته باشد که متقین بر راه هدایت مسلط هستند و کاملاً هدایت الهی را می شناسند و تقوای آنها آگاهانه و از روی علم است نه از روی جهل. بنابراین جمله ی «أُوْلَئکَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» یکی دیگر از صفات متقین را بیان می کند که آنها کاملاً مسیر را می شناسند. پس ما نیز اگر می خواهیم جزو متقین باشیم باید نسبت به دینمان شناخت پیدا کنیم. عباداتمان باید با شناخت و آگاهی همراه باشد.

به نظر شما چقدر ما راجع به دینمان مطالعه کرده ایم؟ کدامیک از ما یک دور قرآن را با فهم خوانده ایم؟ کدامیک از ما عقائدمان را از روی تحقیق به دست آورده ایم؟

متقین کسانی هستند که بر راه هدایتی که می روند سلطه دارند و واقعاً آن را فهمیده اند.

همچنین ببینید

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد (تفسیر آیات ۱۲۱ تا ۱۸۰ سوره آل عمران) …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *