۱۳۹۷/۰۵/۳۰
پست های اخیر
خانه / تفسیر / جزء 30 قسمت اول / بروج / تفسیر سوره بروج

تفسیر سوره بروج

نکته ۱ : در رابطۀ با ارتباط قسم ها با جواب قسم در ابتدای سوره بروج در تفسیر پرتوی از قرآن چنین آمده است :

تا این آیه- به ترتیب سوگندها، شواهد، اعلام جرم، محکومیت و جزاء- محکمه و محاکمه تاریخ، جهان را مینمایاند: ساحت وسیع جهان با برجهاى مرتفع آن که نمایاننده تسلط قدرت و نگهبانى و دیدبانى و وحدت تدبیر است، محل یا مقدمه‏اى براى تشکیل این محکمه است: وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ. روز موعود که این برجها از میان برداشته میشود و برجیان با پرونده‏هاى خود بارز میشوند روز قضاوت نهایى است: وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ. در این ساختمان عظیم و زنده چشمهاى بینا و مراقب، شاهد و ضابط هر مشهودى هستند: و شاهد و مشهود. و آن گاه خداوند دادگر با استناد بآنچه حادث و ثبت و مورد گواهى شهود گشته، جنایتى را که در گوشه‏اى یا گوشه‏هاى نهان تاریخ گذشته واقع شده است، با جزئیات و چگونگى آن اعلام مى‏نماید: قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ … و نیز بشهادت آمرین و مباشرین این خیانت استناد مى‏کند: وَ هُمْ عَلى‏ ما یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ.

چرا و بچه انگیزه‏اى چنین جنایتى روى داده؟ آیا مجرمین توجیه پسندیده‏اى براى عمل خود دارند که در این محکمه عدل و حق پذیرفته شود؟ نتیجه تحقیق بازرسان و شهود پروردگار چنین اعلام شده است: وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ.

سبب انتقام‏جویى ستمکاران همین بوده است که این مردان با ایمان وابسته و نماینده و سخنگوى مالک بحق و متصرف در کشور بزرگ جهان، بودند که او خود بر هر چیزى مراقبت دارد و گواه است: الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیدٌ.

پس در حقیقت دشمنى با آنها دشمنى با مالک آسمانها و زمین است‏

سپس ماده قانونى کلى و انطباقى جزاء، که ناظر بوضع نخستین مسلمانان نیز میباشد، اعلام شده است: إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا … این مجرمین فتنه‏جو، بدوگونه عذاب محکومند: در آخرت زندان و عذاب ابد جهنم در دنیا عذاب سوزانى، یا عذاب سوزان و سوزانده‏اى که از اندیشه و درون آنها مایه میگیرد و همه ریشه‏ها و استعدادهاى آنان را میسوزاند و زندگى و تاریخ‏شان را تباه و سیاه میکند. سپس پاداش و فوز نهایى و بزرگ مؤمنان بیان شده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا …(پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۳۱۶)

در تفسیر نمونه نیز ارتباط قسم و جواب قسم در سوره بروج چنین توضیح داده شده است :

نکته قابل توجه اینکه پیوند ظریفى در میان این قسمتهاى چهارگانه از یک سو، و مطلبى که براى آن سوگند یاد شده از سوى دیگر وجود دارد، آسمان و ستارگان درخشان و برجهاى موزونش همگى نشانه نظم و حساب است و” یوم موعود” صحنه روشنى از حساب و کتاب، و شاهد و مشهود نیز وسیله‏اى است براى رسیدگى دقیق به این حساب، وانگهى همه این سوگندها براى آن است که به شکنجه‏گران ظالم هشدار دهد اعمال آنها در برابر مؤمنان راستین  همگى ثبت و ضبط، و براى روز موعود نگهدارى مى‏شود، و شهودى که گرداگرد وجود شما را فرا گرفته‏اند، اعم از فرشتگان، و اعضاى پیکر و شبها و روزها، و مانند آن همه این کارها را زیر نظر دارند و در آن روز گواهى مى‏دهند.(تفسیر نمونه، ج‏۲۶، ص: ۳۳۲)

نکته ۲ : بنده نیز ربط بین قسم و جواب جواب را در سورۀ بروج چنین می فهمم :

برج های آسمان دلالت بر سیستم های اطلاعاتی عالم هستی دارد. واقعا شاید آیندگان بهتر بتوانند این برج ها را کشف کنند. در واقع همچنانکه در تفسیر سورۀ طارق گفتیم از آن سوره بدست می آید که نوعی سیستم های امنیتی و حفاظتی در آسمان وجود دارد. حال از آیات سورۀ بروج نیز بدست می آید که نوعی سیستم های اطلاعاتی که کارش حفاظت و ثبت اطلاعات است در آسمان ها وجود دارد که همۀ اعمال و رفتار ما را ثبت و ضبط می کند. بروج در این سوره می تواند مثل همان برج مراقبت خودمان باشد یا می تواند مثل دوربین هایی باشد که سر چهار راه ها از ماشین های متخلف عکس می گیرد. دقت شود که برج یعنی ساختمان های بلندی که از آن برای دیدبانی استفاده می شود.

حال آیات ابتدایی سوره بروج می خواهد بگوید اگر اولا متوجه این سیستم ها باشید و ثانیا اگر بدانید که روز قیامت وجود دارد که میعاد گاه همه است و ثالثا اگر می دانستید که سیستم عظیمی به نام شاهد و مشهود وجود دارد ، متوجه می شدید که اصحاب اخدود و به طور کلی ظالمان نابود خواهند شد و به عذاب سخت گرفتار خواهند شد.

گاهی اوقات ظلم ظالمین را که می بینیم به عدل خدا شک می کنیم و می گوییم خدا چرا کاری نمی کند و جلو ظالمین را نمی گیرد؟ حال خداوند از سه طریق می خواهد به ما بفهماند که من دقیقا متوجه ظلم ظالمین هستم و به حساب آنها خواهم رسید و این سه طریق عبارتند از :

الف) سیستم ها اطلاعاتی که دقیقا امور را ثبت و ضبط می کنند.

ب) روزقیامت که به عنوان روز سزای اعمال گذاشته شده است.

ج) سیستم با عظمت شهادت که این سیستم همه چیز را بازگو خواهد کرد و حتی دست و پا و زبان نیز جزو شاهدین هستند. پس دست و پای ظالمین به کارهای آنها شهادت می دهند. این سیستم آن چنان قوی است که کسی نمی تواند کارهای خود را انکار کند. دقت شود که نکره آمدن دو واژۀ شاهد و مشهود می تواند دلالت بر عظمت این سیستم داشته باشد.

توضیح بیشتر در این باره اینکه دادگاهی قابل اعتناء است که چند خصوصیت داشته باشد :

الف) در ثبت امور ، بسیار دقیق باشد.

ب) به موقع برگزار شود و خلاصه اینکه برگزار شدنش حتمی باشد.

ج) شاهدین آن دادگاه ، بسیار قوی باشند.

حال خداوند در ابتدای سورۀ بروج می خواهد به ما بگوید این دادگاه ، بسیار قوی است و اگر کسی متوجه این دادگاه باشد پی خواهد برد که اصحاب اخدود حتما به سزای اعمالشان خواهند رسید.

نکته ۳ : نکتۀ قابل توجه و ظریف در قسم های ابتدایی سوره بروج این است که این قسم ها با عملکرد اصحاب اخدود نیز ربط دارد به این صورت که :

الف) اصحاب اخدود ، مثل برج بالای سر مومنان قرار گرفته و خود را دیدبان آنها می دانستند و به آنها اجازۀ ایمان نمی دادند و اگر مومنین تسلیم آنها نمی شدند آنها را شکنجه می کردند. حال خداوند می گوید برجی بالای سر خود اصحاب اخدود قرار دارد.

ب) اصحاب اخدود در روز مشخصی به شکنجه کردن مومنین می پرداختند. (به واژۀ (اذ) در آیۀ ۶ سوره بروج دقت کنید که دلالت بر زمان دارد) ، حال خداوند نیز روز مشخصی برای دادگاه آنها قرار داده است.

ج) اصحاب اخدود کارشان آتش زدن مومنان بود و خداوند نیز به خصوص با عذاب حریق یعنی همان آتش ، سزای اعمال آنها را خواهد داد.

د) اصحاب اخدود شاهد کارهایی بودند که با مومنین می کردند و در واقع مومنین مشهود بودند. حال در سیستم الهی نیز ، خود اصحاب اخدود مشهودِ شاهدین خدا قرار دارند.

نکته ۴ : دقت شود که اصحاب اخدود درست است که می تواند اشاره به گروه خاصی داشته باشد که مومنین را در گودال های آتش می انداختند ولی می تواند به هر گروهی اشاره داشته باشد که قصد دارند برای انسان های خوب مشکل ایجاد کنند و آنها را در چاله های مشکلات و دست اندازها قرار دهند. پس باید مواظب باشیم که ما اصحاب اخدود نباشیم.

نکته ۵ : به هر حال از قسم های سورۀ بروج طبق فهم بنده ، بدست می آید که در آسمان سیستمی وجود دارد که در آن سیستم همۀ اعمال و رفتار ما مورد دیدبانی قرار می گیرد. حال ، چه بسا در آینده چنین سیستمی کشف شود.

نکته ۶ : برخی می گویند چرا در قرآن آیات مبهم وجود دارد و مثلا همین آیات سورۀ بروج و فهم قَسَم های آن اینقدر مبهم است؟

در جواب باید گفته شود که یکی از علت های ابهام آیات قرآن این است که ما خوب روی قرآن کار نکرده ایم. به عنوان مثال اگر شما از مردم مساجد و حتی روحانیون و طلاب بپرسید که آیا تا به حال سورۀ بروج برای شما در مساجد یا حوزه ها تفسیر شده است یا نه بسیاری از آنها جواب خیر خواهند داد. خود بنده که حدود ۱۵ سال است که در حوزه هستم و حدود ۲۳ سال است که با مسجد مرتبطم یک مرتبه هم این سوره برای من تفسیر نشده است. بله بنده تفسیر سوره های جزء سی ام را در برخی شبکه های وهابی دیده ام یا از آقای عبد العلی بازرگان که اکنون خارج کشور زندگی می کند نیز شنیده ام ولی نمی دانم که چرا در داخل کشور راجع به قرآن و سوره های جزء سی ، خوب کار نمی شود.

اصلا روی قرآن کار نمی کنیم و بعد می گوییم چرا آیات قرآن مبهم است؟ شما مشاهده کردید که وقتی خوب روی آیات سورۀ بروج فکر شد چه نکات زیبایی از آن بدست آمد و مشخص شد چه نظمی در آیات این سوره وجود دارد. حتی اگر بیشتر راجع به این آیات کار کنیم مطالب دیگری نیز خواهیم فهمید.

پس ما واقعا نسبت به قرآن کم کاری می کنیم. این همه پول برای شبکه های شیعه آن هم برای مباحث بعضا به درد نخور داده می شود یا در مراسم عزاداری خرج می شود ولی واقعا چقدر برای تفسیر قرآن پول خرج می شود؟

نکته ۷ : در آیه چهارم سوره بروج از تعبیر قُتِلَ أَصحَْابُ الْأُخْدُودِ استفاده شده است. شبیه این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز بکار رفته است و ما تعابیری مثل قَاتَلَهُمُ اللَّهُ نیز داریم. برخی افراد از این تعابیر استفاده می کنند که ما می توانیم برای دیگران طلب مرگ کنیم. حال باید ببینیم واقعا آیا چنین استفاده ای صحیح است؟

در چنین تعابیری دو احتمال وجود دارد :

احتمال اول این است که این جملات خبری باشد و خدا از عاقبت چنین گروه هایی خبر می دهد. دقت کنید که برای محقق الوقوع بودن یک واقعه از فعل ماضی برای آن استفاده می کنند. طبق این احتمال معنای عبارت قُتِلَ أَصحَْابُ الْأُخْدُودِ چنین می شود :

اصحاب اخدود که مومنان و موحدان را می سوزاندند نابود خواهند شد. دقت شود که قتل در امثال این عبارات می تواند کنایه از عذاب باشد. به هر حال قتل با موت فرق دارد و در قتل نوعی شکنجه نیز نهفته است. به هر حال خداوند با قسم هایی که ابتدای سورۀ بروج خورد اعلام می دارد که توجه به آن قسم ها ما را به این نتیجه خواهد رساند که اصحاب اخدود نابود خواهند شد.

این احتمال نیز وجود دارد که این جمله دعایی باشد و نوعی نفرین در آن نهفته باشد. طبق این احتمال با توجه به اینکه این جمله ، جملۀ خداست این سوال پیش می آید که اگر خدا آنها را نفرین می کند که (بمیرند) چرا خودش آنها را نمی کشد؟ پس به نظر می رسد که بیشتر همان احتمال اول مراد است و اگر این احتمال دوم صحیح باشد منظور این است که با این جمله عصبانیت خدا از دست اصحاب اخدود رسانده شود.

به هر حال در معنای چنین تعابیری باید چند نکته را مدّ نظر قرار داد :

الف) این تعابیر ممکن است خبر باشند نه دعا و نفرین.

ب) این تعابیر بر فرض که نفرین باشند ، حرف خدا می باشند و اصلا در قرآن دستوری داده نشده است که شما هم چنین بگویید. در واقع خدا که مالک همه چیز است می تواند چنین تعبیری را بکار ببرد ولی معلوم نیست ما که بنده هستیم مجوّز بیان چنین تعبیری را داشته باشیم. در بحث قسم ها نیز در تفسیر سورۀ لیل گفتیم که اگر خدا به غیر خودش قسم می خورد دلیل بر این نمی شود که ما نیز بتوانیم به غیر خدا قسم بخوریم. به هر حال اگر خدا می گوید قُتِلَ أَصحَْابُ الْأُخْدُودِ معلوم نیست که ما نیز بتوانیم چنین بگوییم. پس کسانی که به استناد این آیات می خواهند گفتنِ (مرگ بر فلان) را می خواهند نتیجه بگیرند در استدلالاتشان باید دقت کنند که اولا این تعابیر ممکن است خبر باشد نه نفرین و تازه اگر هم نفرین باشد حرف خداست و هیچ دلیلی وجود ندارد که ما نیز می توانیم چنین بگوییم.

ج) اگر این تعابیر نفرین باشد به معنای دعا برای نابودی نیست بلکه تنها عصبانیت خدا از دست ظالمین را می رساند. این جملات بیشتر در مقام بیان این هستند که برای انسان کافر مرگ بهتر است و می خواهد همین مطلب را بیان کند نه اینکه واقعا خدا هم دست بکار شود و کافر را بکشد مثل مادری که به بچۀ بازیگوش خود می گوید (نابود شی) یعنی برای تو که این قدر مادرت را اذیت می کنی نابودی بهتر است ولی اصلا این جمله بدین معنا نیست که مادر مرگ فرزندش را بخواهد.

به هر حال از این تعابیر نمی توان استفاده کرد که ما می توانیم برای مرگ فلان گروه دعا کنیم.

نکته ۸ : در نکتۀ قبل مشخص شد که از تعابیری مثل (قُتِل) نمی توان مجوز درخواست مرگ را ثابت کرد. حال بد نیست به دو مورد دیگر نیز اشاره کنیم که ممکن است از آن دو مورد مجوز درخواست مرگ استفاده شود :

مورد اول : دعای حضرت نوح برای نابودی قومش. تنها پیامبری که هلاکت قومش را از خدا خواست حضرت نوح است که ایشان نیز طبق آیۀ ۲۷ سوره نوح احتمالا به وحی الهی یا از طریق دیگری مطلع شده بودند که اولا قومش اصلا هدایت نمی شوند و ثانیا دیگران را نیز گمراه می کنند و ثالثا از نسل آنها جز انسان های بد به وجود نمی آید که در چنین فرضی دعا برای هلاکت قابل توجیه است و چه بسا به نفع خود آنها و فرزندان آنها نیز هست یعنی می توانیم از این دید نیز نگاه کنیم که این دعای حضرت نوح واقعا به نفع آنها بوده است چون عاملی است برای اینکه کمتر عذاب بشوند. به هر حال از سبک دعای حضرت نوح می فهمیم که اگر احتمال می دهیم از نسل ظالمین، شخصی خوب به وجود آید یا اینکه احتمال توبه و هدایت ظالمین باشد نمی توانیم برای مرگ آنها دعا کنیم. این نکته نیز قابل تأمل است که این دعای نوح به احتمال قوی با ۹۵۰ سال تبلیغ او نیز بی ارتباط نیست. توجه داشته باشید که ۹۵۰ سال تبلیغ کار بسیار مشکلی است و در این زمان طولانی حضرت نوح از کنه و بنه قوم خود مطلع شده است و به همین خاطر چنین دعایی برای آنها کرده است. بنابراین کسی که حتی ۱۰۰ سال تبلیغ کرده است نمی تواند به استناد دعای حضرت نوح برای قوم خود از خدا طلب مرگ کند چون حضرت نوح پس از ۹۵۰ سال چنین دعایی کرده است و شاید به همین خاطر باشد که از هیچ پیامبر دیگری چنین دعایی در قرآن دیده نمی شود.

جالب است کسانی که به دعای حضرت نوح برای توجیه کارهای خودشان استناد می کنند چرا بقیۀ پیامبران را الگوی خود قرار نمی دهند مثلا طبق آیات ۷۴ تا ۷۶ سوره هود حضرت ابراهیم دوست دارد که قوم لوط عذاب نشوند. همچنین طبق آیۀ ۸۸ سوره یونس حضرت موسی دعا می کند که اموال فرعونیان نابود شود ولی برای هلاکت آنها دعا نمی کند با اینکه می داند آنها حتما ایمان نمی آورند. همچنین طبق آیات ۲۵۰ سوره بقره و ۱۷۴ سوره آل عمران انسانهاى مومن و مبارز حتى در میدان جنگ که بهترین زمان براى طلب مرگ از خدا براى ظالمین و کفار است باز به طور صریح مرگ آنها را در دعاهایشان از خدا نمى خواهند بلکه با عبارت های دیگری دعاهای خود را بیان می کنند که می توانید به آدرس های گفته شده مراجعه کنید. خوب است ما نیز از همان ادبیات استفاده کنیم.

مورد دوم : در آیۀ ۱۱۹ سوره آل عمران آمده است :

قُلْ مُوتُواْ بِغَیْظِکُمْ یعنى بگو: با همین خشمى که دارید بمیرید.

در رابطۀ با این تعبیر اولا باید دقت شود که هیچ درخواستی از خدا برای مرگ این گروه وجود ندارد یعنی اینطور نیست که خدا دستور داده باشد که برای مرگ آنها دعا کنید. علاوه بر این اگر آیات ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۲۰ را با دقت بخوانید متوجه خواهید شد که این گروه کسانی هستند که اصلا دوست ندارند اسلام پیشرفت کند و وقتی پیشرفت اسلام را می بینند عصبانی می شوند. حال ، در چنین حالتی است که خدا می گوید به آنها بگویید مُوتُواْ بِغَیْظِکُمْ یعنی شما که از پیشرفت اسلام عصبانی هستید با همین عصبانیت بمیرید چون اسلام پیشرفت خواهد کرد. پس باید دقت کرد که این جمله دعا برای نابودی نیست بلکه این جمله می خواهد بگوید که شما که از پیشرفت حق عصبانی هستند با همین عصبانیت بمیرید چون به خواستۀ خود که توقف حق است نخواهید رسید. پس اصلا این تعبیر در مقام بیان طلب نابودی آنها از خدا نیست بلکه در مقام بیان این است که اگر شما از پیشرفت اسلام عصبانی هستید در همین عصبانیت بمانید و با همان بمیرید. توجه شود که اگر کسی مرگ دیگری را بخواهد به خدا می گوید نه به خود او. پس باید توجه داشته باشیم که وقتی به کسی می گوییم (بمیر) دقیقا به چه معناست. اگر در این تعبیر مشاهده می کنیم که به خود آنها گفته شده است که مُوتُواْ ، منظور طلب مرگ آنها از خدا نیست بلکه منظور همان است که گفتیم یعنی بیشتر می خواهد به آنها بگوید با خشمتان بمیرید و این خشم تا مرگ با شما همراه خواهد بود.

این نکته نیز توجه شود که با اینکه این آیات خطابش به مومنان است می توانست بگوید : قُولُوا مُوتُواْ بِغَیْظِکُمْ ولی می گوید : قُلْ مُوتُواْ بِغَیْظِکُمْ. پس از این تعبیر نمی توان استفاده کرد که خدا به همه دستور داده است که چنین بگویید بلکه شاید بیشتر به مسئول جامعه چنین دستوری داده شده است.

بد نیست در اینجا به آیۀ آخر سورۀ احقاف نیز اشاره شود. در آیۀ ۳۵ سوره احقاف آمده است :

فَاصْبرِْ کَمَا صَبرََ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لَا تَسْتَعْجِل لهَُّمْ  کَأَنهَُّمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُواْ إِلَّا سَاعَهً مِّن نهََّارِ

ترجمه : پس صبر کن همان گونه که پیامبران اولوالعزم صبر کردند، و براى آنان در [نزول عذاب‏] شتاب مکن، روزى که آنان آنچه را که وعده داده مى‏شوند ببینند، گویى فقط ساعتى از یک روز [در دنیا] درنگ داشتند.

ممکن است کسی از این آیه استفاده کند که نمی توان برای کفار عقاب زودسر خواست. پس اینکه گاهی اوقات دعا می کنیم که خدایا هر چه سریع تر فلان گروه را نابود کن معلوم نیست صحیح باشد.

به نظر می رسد که اگر فقهاء و علمای ما بیشتر روی قرآن کار کرده بودند و بر روی چنین آیاتی خوب بحث علمی کرده بودند و به جای اصول و فقه ، قرآن را منبع اصلی تحقیقات خود قرار داده بودند چه بسا امروزه دین دیگری داشتیم و برخی کارها را انجام نمی دادیم و برخی شعارها را نمی دادیم.

نکته ۹ : از آیات ابتدایی سوره بروج بدست می آید که مومنین واقعی کسانی هستند که محکم بر سر اعتقاداتشان می ایستند و حتی حاضر می شوند جان خود را به بدترین وضع بدهند. حال این را مقایسه کنید با زندگی ما که اگر کوچکترین خطری احساس کنیم عقب می کشیم و برای اینکه به دردسر نیفتیم از حق دفاع نمی کنیم.

این نکته نیز توجه شود که از آیات ابتدایی سوره بروج بدست نمی آید که اصحاب اخدود مومنین را با آتش می سوزاندند تا کشته شوند بلکه چه بسا آنها را می سوزاندند ولی نه در حد کشتن بلکه آنها را از این طریق شکنجه می کردند که چنین شکنجه ای که به مرگ منجر نشود بسیار دردناک است.

نکته ۱۰ : از آیۀ ۸ سوره بروج بدست می آید که گناه مومنین این بوده است که به خدا ایمان آورده بوده اند. ببینید یک جامعه کارش به کجا می کشد که ایمان به خدا جرم محسوب می شود. گاهی اوقات شبیه این مطلب را در جامعۀ خود مشاهده می کنیم که مثلا برخی کارها ، وهابی گری معرفی می شود و با آن برخورد می شود. چه بسا اصحاب اخدود نیز آنقدر تبلیغ کرده بودند که ایمان به خدای یگانه جرم محسوب می شده است.

نکته ۱۱ : استفاده از صفات عزیز و حمید در انتهای آیۀ ۸ بی نکته نیست. صفت عزیز این مطلب را می رساند که ای اصحاب اخدود شما کسانی را شکنجه می کنید که به خدایی ایمان دارند که عزت دارد و هیچ گاه شکست نمی خورد. پس فکر نکنید با این کارتان می توانید خدا را شکست دهید. صفت حمید نیز به این مطلب اشاره دارد که شما اصحاب اخدود کسانی را مجازات می کنید که به خدایی ایمان آورده اند که مورد ستایش است. چرا ایمان آوردن به چنین خدایی را بد می دانید؟

نکته ۱۲ : تعبیر ثُمّ‏َّ لَمْ یَتُوبُواْ در آیه ۱۰ این نکته را در بر دارد که حتی اصحاب اخدود با این جنایتی که کرده اند اگر واقعا توبه کنند خدا آنها را وارد آن جهنمی که گفته است نمی کند. پس امثال اصحاب اخدود نیز نباید از رحمت خدا ناامید شوند.

نکته ۱۳ : شاید اینکه در آیۀ ۱۰ علاوه بر جهنم به خصوص به عذاب آتش اشاره شده است می خواهد به اصحاب اخدود بفهماند که اگر شما مومنین را می سوزانید زمانی خواهد رسید که خودتان ، سوزانده خواهید شد.

نکته ۱۴ : در آیۀ ۱۱ از باغ های بهشتی صحبت به میان آمده است که از زیرش نهرها جاری است. اگر کسی بگوید این تعبیر دلالت بر این می کند که قرآن یک کتاب مربوط به زمان های قبل بوده است دو جواب به او داده می شود:

جواب اول : به هر حال این طبیعی است که کتابی که از جامعۀ خاصی تبلیغش را شروع کرده است تا حدودی فرهنگ همان جامعه را به خود بگیرد. این طبیعی است و با مشاهدۀ موارد خاص نمی توان گفت که قرآن به درد قرن ۲۱ نمی خورد. در قرآن مواردی نیز وجود دارد که در این قرن ۲۱ ثابت شده است و انسان های قبلی آن را نمی فهمیدند. به هر حال اگر در قرآن مواردی وجود دارد که بیشتر با فرهنگ آن زمان منطبق است دلیل بر این نمی شود که قرآن یک کتاب کهنه است.

جواب دوم : بسیاری از همان مواردی که ما فکر می کنیم مخصوص زمان های گذشته است اتفاقا قرائنی به همراه دارد که آن را مخصوص همۀ زمان ها می کند. اگر در آیۀ ۱۱ سوره بروج از باغ هایی که از زیر آن ، نهرها جاری است صحبت شده است در آیۀ ۱۵ سوره محمد این باغ ها و نهرهای آنها را بیشتر توضیح داده است. در آن آیه می گوید نهرهای این باغ ها از عسل و شیر است. آیا در این قرن ۲۱ نهر عسل وجود دارد؟

پس اتفاقا همان تعابیری که ما فکر می کنیم مخصوص گذشته است قرائنی دارد که آن را مخصوص هر زمانی می کند.

در رابطۀ با آیۀ ۱۱ به این مطلب نیز اشاره شود که در این آیه از فوز کبیر صحبت شده است در حالی که در آیۀ ۹ سورۀ غافر از فوز عظیم صحبت شده است. ممکن است کسی بپرسد فرق بین فوز کبیر و فوز عظیم چیست؟

در این زمینه باید گفته شود که به طور کلی سه لغت در قرآن هست که خیلی به یکدیگر نزدیک هستند که این سه لغت عبارتند از : علی ، کبیر ، عظیم

به نظر می رسد که علی به بزرگی غیر قابل دسترس گفته می شود یعنی وقتی بخواهند بگویند فلان چیز آنقدر بزرگ است که خارج از دسترس ماست از واژۀ علی استفاده می کنند.

عظیم به بزرگی کیفی گفته می شود یعنی اشاره به عظمتی دارد که معنوی و روحی و باطنی است.

کبیر به بزرگی کمی گفته می شود.

حال در آیۀ ۱۱ سوره بروج بحث راجع به بهشت مادی است و بیشتر مربوط به کمیت است و شاید به همین دلیل از صفت کبیر برای آن استفاده شده است ولی بحث آیۀ ۹ سوره غافر راجع به دوری از بدی هاست که بیشتر مربوط به کیفیت است و شاید به همین خاطر در آن از واژۀ عظیم استفاده شده است.

نکته ۱۵ : در تعبیر إِنَّهُ هُوَ یُبْدِئُ وَ یُعِیدُ در آیه ۱۳ متعلق دو فعل حذف شده است. شاید این حذف متعلق مى خواهد عمومیت را برساند که همه چیز در دست خداست. ابتدا و انتها به دست خداست و به راحتى مى تواند اصحاب اخدود را عذاب کند.

همچنین آیه ۱۳ مى تواند این معنا را داشته باشد که ایجاد شما و برگرداندن شما به حالت نخست دست خداست. خدا همانطور که شما را ایجاد کرد مى تواند به حالت نخستین برگرداند. پس بدانید که مى تواند شما را دوباره به حالت ضعف برگرداند و مى تواند دوباره پس از مرگ به شما حیات دهد. خدا ، هم کفار و هم مومنان را در قیامت برمی گرداند تا هریک جزای اعمال خود را ببینند.

نکته ۱۶ : همچنانکه در آیات ابتدایی سوره بروج به دو گروهِ خوب و بد اشاره شد در آیات ۱۲ تا ۱۴ نیز به دو نوع از صفات خدا اشاره شده است که یکی صفات غضبیه خداست و یکی صفات رحمانیه اوست.

نکته ۱۷ : غفور در آیۀ ۱۴ ، هم می تواند به مومنین اشاره داشته باشد و هم به کفاری که طبق آیۀ ۱۰ توبه کرده اند. پس استفاده از صفت غفور در کنار صفات غضبیۀ  خدا ، نوعی تشویق کفار نیز هست که بیایید و توبه کنید.

نکته ۱۸ : دقت شود که در تعبیر ذُو الْعَرْشِ المَْجِیدُ(۱۵) مجید صفت ذو العرش است نه صفت عرش و به عبارت دیگر مجید صفت خداست.

نکته ۱۹ : در قرآن، هم از عرش صحبت شده و هم از کرسى. از جمله منابعى که در این زمینه مى توانید به آن رجوع کنید کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏۱۰، ص: ۴۴ است. خود بنده این گونه به نظرم مى رسد که کرسى اشاره به کمیت علم و قدرت خدا دارد و عرش اشاره به کیفیت علم و قدرت خدا دارد. دقت کنید که براى کرسى در قرآن از واژه‏ى وسعت استفاده شده که با کمیت سازگار است و براى عرش از واژه‏ى استواء استفاده شده است که با کیفیت سازگار است. وقتی گفته می شود کرسیِّ خدا وسعتش به اندازۀ آسمان و زمین است یعنی علم و قدرت او همه جا را در بر گرفته است و وقتی گفته می شود که خدا بر عرش مستولی شده است یعنی آن را به کیفیت عالی اداره می کند.

نکته ۲۰ : مجید در قرآن فقط صفت برای دو چیز است : یکی خدا و دیگری قرآن. حال با توجه به اینکه صفت مجید به معنای عظمت فوق العاده است و هر چیز با عظمت زیاد را مجید می گویند اینکه در قرآن این صفت تنها برای خدا و قرآن بکار رفته است قابل تأمل است و دلالت بر این دارد که قرآن نیز دارای عظمت بسیار زیادی است.

دقت کنید که فرق عظیم و مجید این است که مجید مبالغۀ در عظمت است.

نکته ۲۱ : فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ بودن خدا که در آیۀ ۱۶ به آن اشاره شده است ، در سیاق آیات سوره بروج به این معناست که خدا اگر اراده کند کفار را عذاب کند این کار را انجام مى دهد و اصلا براى او سخت و غیر ممکن نیست.

نکته ۲۲ : تعابیر هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ الجُْنُودِ(۱۷) فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ(۱۸) مى خواهد به کفار مکه این نکته را برساند که باید از تاریخ عبرت بگیرید.

و اما اینکه فقط از فرعون و ثمود یاد شده است شاید به این خاطر باشد که این دو گروه مجهزترین لشگرها را داشته اند.

نکته ۲۳ : بجاى بَلِ الَّذِینَ کَفَرُواْ فىِ تَکْذِیبٍ(۱۹) مى توانست بگوید : بَلِ الَّذِینَ کَفَرُواْ یُکَذِّبون ولی استفاده از تعبیر فىِ تَکْذِیبٍ می خواهد به اوج تکذیب کفار اشاره کند که تکذیب مثل ظرفی برای آنهاست که آنها در آن غوطه ور هستند. مواظب باشیم که ما چنین نباشیم. سعی کنیم خیلی زود تسلیم حقی بشویم که بر ما عرضه می شود.

همچنین (بل) در این آیه اعراض از ماقبل است و می خواهد بگوید آنها داستان فرعون و ثمود را شنیده اند ولی از تاریخ عبرت نمی گیرند.

نکته ۲۴ : تعبیر بَلْ هُوَ قُرْءَانٌ مجَِّیدٌ(۲۱) با توجه به استفاده از (بل) در ابتداى آن با قبل نیز مرتبط است. به نظر مى رسد که مى خواهد بگوید آیا آنها که قرآن را تکذیب مى کنند دلیل دارند؟ سپس در جواب این سوال می گوید خیر دلیل ندارند ، بلکه این کتاب قرآن مجید است یعنی قرآنی است که دارای عظمت فوق العاده زیادی است و قابل تکذیب نیست.

نکته ۲۵ : وقتی قرآن ، مجید است اگر کسی می خواهد صفت مجید را پیدا کند باید سراغ قرآن بیاید. جامعه ای که می خواهد مجید باشد باید قرآن را امام خود بگیرد نه هوای نفس را و نه نظرات مخالف قرآن را.

وقتی انسان این صفت را از قرآن می شنود متوجه می شود که ما چه کتابی داریم ولی قدر آن را نداریم. کتابی به این عظمت داریم ولی بر روی آن تدبر نمی کنیم. از این صفت قرآن می فهمیم که نمی توان به راحتی آیه های قرآن را کنار زد و گفت این آیه قدیمی شده است. چیزی که خیلی عظمت دارد نباید دست کم گرفته شود. پس اینکه برخی روشنفکران قرآن را دست کم می گیرند متوجه این صفات قرآن نیستند.

نکته ۲۶ : ارتباط جملۀ فىِ لَوْحٍ محَّْفُوظِ (۲۲) با جملات قبلى ممکن است این باشد که تکذیب کفار راهى است براى از بین بردن قرآن و کفار عملا با تکذیبشان مى خواهند قرآن را از بین ببرند ولى این آیه مى گوید قرآن در لوحى محفوظ است و کسى نمى تواند آن را از بین ببرد.

طبق این توضیح ممکن است گفته شود این آیه با آیۀ إِنَّا نحَْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لحََافِظُونَ(حجر-۹) هم معنا هستند و هر دو دلیل بر عدم تحریف قرآن هستند.

و اما در معناى دقیق بَلْ هُوَ قُرْءَانٌ مجَِّیدٌ(۲۱) فىِ لَوْحٍ محَّْفُوظِ (۲۲) چند احتمال هست :

الف) این قرآن خواندنی در لوح محفوظ است یعنی فقط خواندنی نیست بلکه نوشتاری نیز هست و در لوحی محفوظ پیاده شده است. پس قرآن ، هم گفتار است و هم نوشتار.

ب) این قرآنی که در دست ماست حقیقی دارد که در لوحی محفوظ ثبت می باشد و آن لوح در دست خداست.

ج) این قرآن در لوحی محفوظ است و هیچ کس نمی تواند آن را از بین ببرد و سوره ای مثل آن بیاورد و آن را شکست دهد. این معنا با آنچه که در آیات ۴۱ و ۴۲ سوره فصلت آمده است هماهنگ است و با آیات قبلی نیز که پیرامون تکذیب منکرین بود هماهنگی زیبایی دارد یعنی تکذیب منکرین نمی تواند موجب شکست آن شود. جالب است بدانید که این معنا را یکی از مردم مسجد که نه روحانی است و نه ادبیات عربی می داند بیان کرد. پس مردم نیز می توانند در آیات قرآن تأمل و فکر و تحقیق کنند. بله باید آن را به یک متخصص عرضه کنند تا به فهم خود علم پیدا کنند.  طبق این معنای سوم ممکن است این سوال پیش آید که چرا نمی توان قرآن را شکست دارد و مگر قرآن چه خصوصیتی دارد که نمی توان مثل آن را آورد؟ برای پاسخ به این سوال می توانید به کتاب (آموزش نوین عقاید) از همین قلم مراجعه کنید.

به هر حال از این تعبیر می فهمیم خدا خیلی مواظب قرآن است.

نکته ۲۷ : با توجه به اینکه در سورۀ بروج یکی از صفات قرآن به نام (مجید) مطرح شد بد نیست در اینجا به مجموع صفاتی که قرآن از خودش بیان کرده است اشاره ای داشته باشیم :

صفت ۱ : قرآن

صفت ۲ : کتاب

از این دو صفت معلوم می شود که قرآن ، هم گفتار است و هم نوشتار. پس از همان ابتدای نزولِ قرآن ، بر روی نوشتار قرآن نیز تأکید بوده است.

صفت ۳ : حدیث (طور-۳۴) ، این واژه به معنا سخن جدید است. قرآن در هر زمانی سخن تازه است و هیچ گاه قدیمی نمی شود.

صفت ۴ و ۵ و ۶ : احسن الحدیث ، متشابه ، مثانی (زمر-۲۳) ، احسن الحدیث بودن قرآن به این معناست که قرآن بهترین سخن است. حال آیا شایسته نیست که طبق این وصف قرآن ، ما بیشتر با این کتاب مأنوس باشیم. خیلی عجیب است که با اینکه قرآن احسن الحدیث است ولی مردمِ ما یک دور با دقت آن را معمولا نخوانده اند و در حوزه های علمیه نیز قرآن درس رسمی نیست.

و اما متشابه بودن قرآن به این معنا است که همۀ آیات آن از لحاظ فصاحت و بلاغت و از این لحاظ که ما را به راه مستقیم دعوت می کنند شبیه هم هستند.

و اما مثانی بودن قرآن به این معناست که در قرآن برخی مطالب چند بار تکرار شده است یا اینکه برخی آیات چند معنا دارد. دقت شود که مثانی به معنای دوتایی یا چندتایی است.

صفت ۷ و ۸ : مبین ، نور (مائده-۱۵) ممکن است کسی سوال کند اگر قرآن بیان کننده و نور است پس چرا این قدر ابهام دارد؟ در این باره باید گفته شود که ابهام قرآن حداقل سه دلیل می تواند داشته باشد :

الف) برخی ابهامات قرآن موضوعیت دارد و عاملی برای رشد و بالندگی است. قرآن هدفش این است که خوانندگانش به فکر فرو روند. علاوه بر اینکه ابهام می تواند عاملی برای امتحان نیز باشد.

ب) برخی ابهامات قرآن به خاطر کم کاری ماست یعنی چون خوب روی قرآن کار نکرده ایم آیات برای ما مبهم است و الا با تحقیق می توان به فهم آیات پی برد.

ج) برخی ابهامات آیات قرآن به خاطرتفاسیر اشتباهی است که عده ای از قرآن کرده اند یعنی چون می خواسته اند نظر خود را بر قرآن غالب کنند فلان آیه را به گونه ای تفسیر کرده اند که با نظرشان سازگار شود و این کار عاملی شده که افراد در تفسیر آن آیه به ابهام بیفتند. پس معنای آیات در بسیاری از موارد روشن است ولی سوء استفادۀ دیگران به خصوص عالمان دین و تفسیر به رأی آنهایی که مورد اعتماد مردم هستند موجب شده که آیات مبهم شوند.

صفت ۹ : ذکر (حجر-۹) ، قرآن مایۀ یادآوری و ذکر است البته برای کسی که از آن به خوبی استفاده کند.

صفت ۱۰ : عربی (شعراء-۱۹۵) ، عربی بودن قرآن ، هم می تواند اشاره به لغت عرب داشته باشد و هم می تواند معنای لغوی واژۀ عرب مراد باشد که به معنای فصیح است. به هر حال قرآن به زبان عربی فصیح نازل شده است. و اما اینکه چرا زبان قرآن ، عربی است در جای دیگر باید مورد بررسی قرار گیرد.

صفت ۱۱ : مفصّل (انعام-۱۱۴) ، طبق این صفت ، قرآن کتابی مفصل است که مطالب را به صورت تفصیلی بیان کرده است. با توجه به این صفت اگر قرآن در جایی با اجمال رد شده است شاید آن اجما موضوعیت داشته است. دقت کنید که قرآن برخی چیزها را به صورت کاملا مفصل بیان کرده است مثل بحث توحید یا انفاق ولی از بعضی مطالب به صورت اجمال گذشته است مثل کیفیت غسل. حال باید گفته شود که متأسفانه ما دین را به درستی نیاموخته ایم. چیزی که قرآن به صورت تفصیلی بیان کرده است را بی توجهیم ولی چیزی را که با اجمال بیان کرده است بسیار دقت می کنیم تا جایی که در آن دچار وسواس هم شده ایم. در توحید که این قدر به صورت تفصیلی در قرآن بیان شده احتیاط نمی کنیم ولی در غسل آنقدر احتیاط می کنیم که به وسواس می افتیم در حالی که در آیۀ ۶ سورۀ مائده کیفیت غسل به صورت کاملا مجمل بیان شده است.

صفت ۱۲ : عظیم (حجر-۸۷)

صفت ۱۳ : مجید (بروج-۲۱) ، صفت مجید در کل قرآن فقط برای خدا و قرآن آمده است.

ظاهرا فرق بین عظیم و مجید این است که مجید عظمت بیشتری نسبت به عظیم را می رساند.

صفت ۱۴ : کریم (واقعه-۷۷) ، کریم به چیزی گفته می شود که ارزشمند است.

صفت ۱۵ : مکنون (واقعه-۷۸) ، مکنون به معنای مستور است و اشاره به این دارد که در قرآن حقایقی وجود دارد که طبق آیۀ ۷۹ سوره واقعه جز مطهران به آن دست پیدا نمی کنند.

صفت ۱۶ و ۱۷ : مصدّق ، مبارک (انعام-۹۲)

پس قرآن نیامده تا حقایق ادیان قبلی را تکذیب کند بلکه آمده تا همان ها را تصدیق کند. از این صفت بدست می آید که انگار برخی به خاطر جدید بودن برخی حرف ها فکر می کرده اند که قرآن تکذیب کنندۀ حرف های پیامبران قبلی است ولی این صفت به ما می رساند که قرآن آن کتب را تصدیق می کند.

و اما صفت مبارک نیز قابل تأمل است. قرآن با برکت است. پس برکت را باید از قرآن گرفت. ما متأسفانه از چیزها و کتب بی سند برکت می خواهیم در حالی که برکت اصلی در قرآن است. برکت اصلی قرآن نیز در ارائۀ صراط مستقیم به ماست ولی متأسفانه بسیاری از ما یک دور قرآن را با دقت نخوانده ایم. اگر یک دور قرآن را با دقت بخوانیم متوجه خواهیم شد که برخی کارهای ما با آیات قرآن در تعارض است که در رابطۀ با مصادیق این تعارض ها می توانید به جزوات ما پیرامون تفسیر قرآن مراجعه کنید.

صفت ۱۸ : حکیم (یونس-۱) حکیم بودن قرآن به معنای محکم بودن این کتاب است که هیچ کسی نمی تواند آن را به ضعف بکشاند و همچنین به معنای ارائۀ حکمت توسط قرآن است. پس اگر کسی حکمت می خواهد باید سراغ قرآن بیاید.

صفت ۱۹ : عزیز (فصلت-۴۱) ، عزیز بودن قرآن به معنای این است که هیچ کس نمی تواند آن کتاب را باطل کند و در مبارزه با او ، شکستش دهد.

صفت ۲۰ : برهان (نساء-۱۷۴) ، برهان به معنای حجت و دلیل و سند روشن است. پس قرآن سند است. کسی می خواهد سند ارائه دهد در درجۀ اول باید به قرآن ارجاع بدهد. قرآن بهترین سند و مدرک است.

صفت ۲۱ : فرقان (بقره-۱۸۵) ، قرآن وسیلۀ تشخیص حق از باطل است. اگر کسی می خواهد در اختلافات ، حق را از باطل تشخیص دهد باید سراغ قرآن بیاید. خوب است که ما اختلافاتمان را به قرآن رجوع دهیم. البته دقت کنید که با رجوع به قرآن ممکن است به این نتیجه برسیم که در مواردی اختلاف موضوعیت دارد و واقعا در مواردی چند نظر می تواند در عین حال صحیح باشد.

صفت ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ : بیان ، هدی ، موعظه (آل عمران-۱۳۸)

صفت ۲۵ : تبیانا لِکُلّ شیء (نحل-۸۹) ، دقت شود که تبیان مبالغۀ بیان است. حال وقتی قرآن بیان و تبیان است چرا می گویند که قرآن صامت است؟ بیان و تبیان بودن قرآن به این معناست که قرآن کتابی است که حرف برای گفتن دارد و بیان های زیادی دارد. این نکته نیز دقت شود که تبیانا لِکُلّ شیء بودن قرآن به این معنا است که هر آنچه لازمۀ هدایت بوده است در قرآن آمده است.

صفت ۲۶ : قول فصل (طارق-۱) ، قرآن فصل الخطاب است و در اختلافات ، حرف نهایی را می زند. اگر محققین واقعا در موردی به تردید افتاده اند باید به قرآن رجوع کنند و حرف نهایی را از قرآن بگیرند.

صفت ۲۷ : غیر ذی عوج (زمر-۲۸) ، این صفت به این معناست که در قرآن اعوجاج و کژی وجود ندارد. پس در قرآن انحرافی نیست. حتی شاید بتوان از این صفت بدست آورد که سوره ها و آیات قرآن نیز دارای چینش منظم هستند. و کوچکترین بی نظمی در قرآن وجود ندارد.

صفت ۲۸ و ۲۹ : شفاء و رحمه (یونس-۵۷) ، شفاء بودن قرآن در واقع شفاء برای امراض فکری و روحی است. ما باید برای تصحیح افکارمان به قرآن رجوع کنیم ولی متأسفانه کمتر چنین می کنیم. اگر کسی می خواهد ثابت کند که قرآن برای شفاء جسم نیز هست باید سند صحیح ارائه دهد. امثال ختم اَمَّن یجیب سند معتبری ندارند.

صفت ۳۰ : بُشری (نمل-۲) ، جالب است که در اسامی قرآن عنوان هایی که با رحمت خدا سازگارتر است بکار رفته است مثل بشری ، رحمت ، شفاء و … ولی در اسامی قرآن اسمی که دلالت بر غضب خدا کند و به صورت یک عنوان در قرآن بیان شده باشد بنده نیافتم.

صفت ۳۱ : بینات (بقره-۱۸۵) ، این صفت به این معناست که در قرآن نشانه ها وجود دارد. پس اگر کسی سراغ قرآن بیاید نشانه های الهی را در آن خواهد دید.

صفت ۳۲ : بصائر (جاثیه-۲۰) ، این صفت به این معناست که قرآن عامل بینایی است و اگر کسی می خواهد بصیرت پیدا کند باید سراغ قرآن بیاید.

با توجه به مجموع صفاتی که برای قرآن بیان شد می فهمیم که این کتاب ، بسیار با عظمت است. قرآنی که مجید و عظیم و کریم و عزیز بصائر است نباید نسبت به آن غفلت کرد.

به نظر می رسد که دو گروه از علماء نسبت به قرآن کم لطفی می کنند :

الف) علمای سنتی که کمتر به قرآن بها می دهند و مثلا در حوزه های علمیه قرآن مهجور است.

ب) علمای روشنفکر که قرآن را خیلی دست کم گرفته و به راحتی احکام آن را تغییر می دهند. قرآن با صفاتی که دارد نمی توان به راحتی دستورات آن را تغییر داد. مادامی که به قطع نرسیده ایم نمی توانیم آیات این کتاب عظیم را عوض کنیم و بگوییم به درد امروزه نمی خورد.

براى عظمت قرآن همین بس که در آیه ۲۱ سوره حشر چنین آمده است :

لَوْ أَنزَلْنَا هَاذَا الْقُرْءَانَ عَلىَ‏ جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَهِ اللَّهِ

ترجمه : اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده مى‏دیدى.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*