۱۳۹۷/۰۵/۳۰
پست های اخیر
خانه / تفسیر / تفسیر سوره نازعات

تفسیر سوره نازعات

نکته ۱ : در مورد قسم های ابتدایی سورۀ نازعات به نظر بنده بهترین توضیح را آقای طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن داده اند. در اینجا به مطالب این تفسیر اشاره می کنیم :

وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً. وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً. وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً: میتوان واوهاى اوّل این آیات همه براى قسم باشد، در این صورت ظاهر این است که: موصوفات این اوصاف مختلف است. اگر واو اوّل براى قسم و واو آیات بعد براى عطف باشد، ظاهر این است که موصوف یک حقیقت با اوصاف یا مراتب مختلف است، و فاء تفریع در دو آیه ۴- و ۵- قرینه‏اى بر همین مقصود میباشد که: وصف «نزع» و «نشط» و «سبح» در یک حقیقت تجلّى کرده، آن گاه بصفت «سبق» و «تدبیر» در آمده.

مفسّرین عموما چون توجه داشته‏اند که سیاق آیات و قسم‏ها بیان یک حقیقت در اوصاف مختلف است، خواسته‏اند تا این اوصاف را با آن حقیقتى که مورد نظر و تفسیرشان است تطبیق نمایند، معروف‏تر از همه تفسیر و تطبیق به ملائکه است: ملائکه قبض ارواح که روح کافران را بسختى میکنند: «وَ النَّازِعاتِ». فرشتگانى که روح کافران را از بدن مانند دلوى که از عمق چاه بکشند، بیرون میکشند و جذب مینمایند: «وَ النَّاشِطاتِ».

فرشتگانى که بآسانى ارواح مؤمنان را قبض، و رها میکنند: «وَ السَّابِحاتِ». فرشتگان که بر ارواح در خیر، یا وحى، سبقت میجویند: «فَالسَّابِقاتِ». فرشتگان، یا فرشتگان مخصوصى که امور عالم یا دنیا را تدبیر میکنند: «فَالْمُدَبِّراتِ».

دیگر تفسیر و تطبیق بارواح است از این جهت که ملائکه آنها را نزع میکنند، یا خود را از شهوات و علائق برمیکنند. این تفسیر را مرحوم طنطاوى جوهرى در کتاب تفسیر الجواهر، اختیار کرده، میگوید:

مقصود ارواحى است که بعشق خدا از علاقه‏ها و شهوات برکنده و مجرد میگردند، و بنشاط در مى آیند، آن گاه در عالم دیگر شناور میشوند، و از ارواحى که دربند علائق گرفتارند پیشى میگیرند، و باذن پروردگار بتدبیر عالم مى‏پردازند (گوید با رسیدن باین مقام در صف ملائکه‏اى در میآیند که در سوره نبأ ذکر شده).

این مفسر جدید براى این تفسیر و تطبیق، شواهد و دلائلى از فلاسفه اسلام و دانشمندان جدید غیر مسلمان میآورد، مانند: مؤلفان کتاب اخوان الصفا، و فخر رازى و غزالى، و یکى از دانشمندان انگلیسى.

بنا بر این «نازعات» بمعناى منزوعات است، یا فاعل و مفعول یک حقیقت، از دو جهت است. و آن ارواح، یا «ارواح مؤمنین» که پس از نزع، از بند، رسته و با دیدن مقامات عالى بنشاط در میآیند و شناورند. و سپس بسوى بهشت از هم یا از فرشتگان سبقت میجویند، و تدبیر امر میکنند. و همچنین بر ستارگان، و اسبان، و کمانهاى مجاهدان، تطبیق کرده‏اند.

این تفسیرها اگر با بعضى از این آیات تطبیق کند همه آنها با همه این سوگندها انطباق و تناسب ندارد. و اشکالات دیگرى هم بنظر میرسد، مهمتر از همه اینکه:

۱- تفسیر آیات یا باید مستند بظهور الفاظ، یا نقل معتبر و مستند به معصوم، یا شواهدى از دیگر آیات باشد، و این تفسیرها نه مستند بظهور الفاظ است و نه احادیث معتبر، و نه آیات همانند، فقط احتمالاتى است که از سابقین به لاحقین رسیده، و لاحقین از جهت احترام بنظرهاى گذشتگان ضمن تفسیر آورده‏اند.

۲- سوگندهاى قرآن بیان آیات دلائل و شواهد عالم است براى متوجه نمودن اذهان بمقصود و اثبات مدعى این شواهد باید مشهود حسى یا شبه حسى باشد، مانند:

 «و الشمس، و السماء، و القمر، و النهار، و اللیل، و الفجر، و الضحى، و العصر، و ما خلق، و النجم، و التین، و الزیتون، و العادیات، و القلم، و الطور، و الذاریات، و المرسلات …».

چنان که ظاهر است این سوگندها همه مظاهر مشهود است که براى اثبات منظور از قسم آمده- برگرداندن این اسماء و صفات از معانى ظاهر، تأویل آیات است، نه تفسیر آنها. با اینکه تفسیر این سوگندها به ملائکه یا ارواح (که نظر بیشتر ناقلین تفسیر است) شاهد آوردن بچیزى است که خود نه مشهود حسى و نه شبه حسى است که با توجه و تحقیق علمى براى عموم مشهود گردد.

۳- با تأمل در سوگندهاى قرآن معلوم میشود که مطلب و مدعاهایى که سوگند براى آنها آمده ربط و پیوستگى خاصّى با سوگندها دارد که با توجه بآن روابط و حقائق، مطلب و مقصودى که مورد شک و تردید است اثبات میگردد. آنچه در تطبیق این سوگندها گفته‏اند اذهان را به «یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ» که مقصود است، متوجه نمى‏سازد و این حقیقت را تقریب یا اثبات نمى‏نماید.

۴- این اوصاف که جمع مؤنث آمده از جهت لفظ نیز با همه موصوفها «ارواح ملائکه» تطبیق نمیکند.

چنین بنظر میرسد که: مفسرین سابق این اوصاف را بآنچه بنظرشان جور آمده تفسیر کرده‏اند و کسانى که بعد تفسیر نوشته‏اند از آنان پیروى کرده‏اند مفسرین از اینجهت که خواسته‏اند موصوفهاى این اوصاف را تعیین کنند مصابند، ولى موصوفهایى که تعیین کرده، بعضى- مانند ملائکه و ارواح- براى عموم مجهول است، و بعضى نیز- مانند ستارگان، اسبهاى مجاهدان- با همه اوصاف منطبق نیست.

اگر مفسرین این آیات، نظر خود را از عالم غیر مشهود بعالم مشهود تنزّل میدادند براى مردمى که این شواهد و سوگندها متوجه بآنها میباشد مشهود بود و اشکالاتى که اشاره شد پیش نمى‏آمد. اگر هم مقصود این آیات موصوفهاى غیر مشهود باشد باز از طریق نظر در مشهودات میتوان آنها را شناخت.

با توجه به لغات خاص و کلمات و اوزانى که در این آیات آمده، آشکار است که این سوگندها ناظر بانواع یا مراحل حرکات، یا متحرکات از جهت حرکات میباشد، بنا بر این اگر گونه‏هایى از حرکات کلى محسوس یا معلوم را در نظر گیریم شاید تا حدى بمقصود قرآن از این سوگندها آشنا شویم. اینک چند مثال:

حرکت وسائل نقلیه، در زندگى ماشینى، و حرکت وسائل صنعتى مشهودترین حرکات است و صورتى از تصرف فکر و اراده انسان در ترکیب و تنظیم قواى طبیعى میباشد، طیاره با فشار نیروى دافع (نازع) از زمین که مرکز جاذب اجسام است، کشیده و کنده میشود، قدرت جدب مرکز و دفع محرک، تا حدى در حال کشمکش، پس از آنکه جسم متحرک (طیاره) بمنتهاى دفع رسید (مستغرق در نزع گردید): «وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً»، دافعه آن بر جاذبه مرکزى غلبه میکند و حرکت نزعى بحرکت نشاطى تبدیل میشود، – و گویا بندهایى که بآن بسته بود و بجهت مخالف میکشید سست، یا باز میگردد «وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً»، پس از سبک سیرى و نشاط در فضا شناور میشود- «وَ السَّابِحاتِ».

با این سه طور از حرکت است که بسوى مقصود پیش میرود: «فَالسَّابِقاتِ»، و آن غرض نهایى را انجام میدهد: «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً».

حرکات دیگر وسائل نقلیه صنعتى نیز در حرکت روى زمین و در فضاکم و بیش همین مراحل را دارد.

حرکات عوامل طبیعى، مانند هوا و ابر نیز همین مراحل حرکت را پیوسته میگذرانند: تابش آفتاب بسطح زمین و دریاها هواى فشرده را از جا میکند، و در نهایت برکندگى و کشیده شدن، به حرکت نزعى، حرکت نشاطى و شناورى مبدل میشود، آن گاه در حال تصادم و مسابقه طوفانهاى جوّى ابرها و بارانها پدید میآید، و با باریدن، رویاندن گیاهها و بجریان انداختن بادها و نسیمها صدگونه امر تدبیر میشود.

جنبش‏هاى حیاتى در گیاه و حیوان اینگونه اطوار جنبش و جوشش، بصورت دیگر است، ساقه گیاه با قدرت حیاتى خود از زمین کشیده میشود، در منتهاى کشش و کمال رشد از هر سو شاخه‏ها و برگها میرویاند، سلّولهاى غذا ساز و عضو پرداز با نشاط خاصى بکار میافتند، و در درون برگ و شاخه و ساقه شناور میشوند، آن گاه بسوى شکوفه، و میوه- آورى سبقت میجویند و با تولید مثل و تهیه غذاى انسان و حیوان امر مربوط بخود و مقصود غایى را انجام میدهند. سلولهاى حیاتى انواع حیوانات، آنها را براى تولید مثل برمیانگیزاند، سپس این سلولها بسوى رحمهاى طبیعى یا حیوانى سبقت میگیرند، پس از تکوین نطفه از باطن آن، انواع سلولها میجوشد و انتزاع میشود، و با نشاط خاص بساختن اعضاء میپردازند و در درون جنین شناور میشوند، و با مسابقه حیاتى فرمان تکوین و تکمیل ساختن موجود زنده را بانجام میرسانند.

جنبشها و انگیزه‏هاى ارادى که منشأ حرکات انسان است، در ابتداء متوجه تأمین شهوات و لذّات بدنى و تدبیر آن میباشد، پس از آن انگیزه‏هاى مخالف جواذب جسمانى، مانند انگیزه علم، تقوا، گذشت، فداکارى، دفاع از حق دیگران، بیدار میشود، و بکار میافتد چون کشش این انگیزه‏ها (نزعه‏ها) بر خلاف جهت جواذب شهوات و تمایلات  جسمانى است در بعضى از نفوس در همان مراحل اولیه متوقف میگردد، و بعض از نفوس مستعد با قدرت همین انگیزه‏ها در طریق مطلوب پیش میروند، چون از جواذب مخالف یکسره رهایى یافتند، و بنشاط و سباحت (شناورى) درآمدند، براى رسیدن بمراتب عالى علم و خیر و فداکارى و تکمیل دیگران سبقت میجویند، و به تدبیر و تکمیل امر که سامان دادن کار خلق و انجام مسئولیت انسانى است مى‏پردازند.

این چند مثال از قوانین و اصول حرکات متنوّع و متناوب صنعتى و طبیعى و حیاتى و ارادى نمونه‏هایى است که براى ما و در محیط زندگى محسوس یا معلوم و وجود ما و اطراف ما میباشد. از نظر علمى و کشفهاى پیشرفته در عالم پهناور و بى‏منتها، کرات و کهکشانهاى بزرگ، و همه ذرات ریز بر سنن و قوانین منظّم حرکات و تدبیر امور خلقت جارى میباشند، از این نظر همه اختران در حال حرکت دفعى (نزعى) از ماده اصلى عالم انتزاع شده، و هر یک از آنها پس از رهایى از جذب شدید نخستین، با سبکى و نشاط در مدار خاص خود شناور گشته، و همین اساس، نظام وسیع منظومه‏ها و کهکشانها و تدبیر عالم را پدید آورده است.زمین با حرکات شناورى که در هر ثانیه سى کیلومتر است، و حرکت وضعى که در ۲۴ ساعت یک بار بدور خود میگردد منشأ تدبیر فصول و شب و روز و اختلاف آنها مى‏شود، از آثار منظم و دقیق و حکیمانه این حرکات، پرورش حیات و تکامل آنها مى‏باشد. از وضع حرکات زمین میتوان پى برد که همه حرکات و شناورى ثوابت و سیارات که حساب دقیق آن خارج از درک ما میباشد با نظم دقیق و تدبیر حکیمانه جریان دارد.

 «عالم بى‏نهایت ریز ذرات که مانند منظومه‏هاى بى‏نهایت بزرگ، و پدید آورنده آنها است، از انواع و کیفیات حرکات صورت گرفته، ماده و عناصر اصلى که پایه- هاى ساختمان با شکوه جهان و نمایاننده تدبیر آنست ذراتى است که از حرکات و شناورى مختلف اجزاء گردنده آن تشکیل شده، اختلاف عناصر جز اختلاف کیفیت و کمیت حرکات و متحرکات نیست با تغییر کیفیت، حرکات عنصرى به عنصر دیگر مبدل میشود و هر عنصرى داراى تشعشع و خواص مخصوص بخود میگردد. از نظر کشفیات و تجربیات پیشرفته، هسته مرکزى ذرات (اتمها) نیز از اجزاء منفى تشکیل یافته که در حال گریز (انزاع) است- «بار الکتریکى».

بنا بر این جرم جز نیروى در حال جهش و حرکت (انرژى) نیست، و انواع جهش و کشش (انتزاع) بصورت «انرژیهاى» گوناگون در مى آید.

با این دید وسیع و عمیق همه موجودات در حال جوشش و جنبش و کشش و کوشش و شناورى میباشند.

بلکه صور موجودات، و آثار و خواص آنها، دیدن، شنیدن و دیگر احساسات، و ادراکات، ساختمان اجسام زندگان، و حیات آنها، جز پدیده اطوار حرکات نیست. با نظر علمى زمان و فضا و کهکشانها همه در حال حرکت و یا عین حرکتند، و سکون مطلق وجود ندارد، آنچه ساکن مى‏نماید بحسب درک ما و نسبى میباشد، تشخص و تنوع موجودات در حقیقت تنوع حرکات است، و حرکت پدید آورنده و سازنده و تدبیر کننده است.

در این آیات، بدون اشاره بموصوفها و متحرکها بانواع حرکات یا حرکات متنوّع سوگند یاد شده، مفعول مطلقها- «غرقا»، «نشطا»، «سبحا»، «سبقا»- گویا بیانى از کمال و تأثیر و اهمیت هر نوعى از حرکات متوالى میباشد.

فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً: پس از نزع و نشاط و سباحت کامل بسوى مقصد نهایى که همان تدبیر است، یا از دیگر متحرکات که باین مراحل نرسیده‏اند پیش گیرنده‏اند.

فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً: تدبیر امر- فرمان، کار- فرع و نتیجه انواع حرکات و جنبشها میباشد. پیدایش صور جسمى و حیاتى و تکامل محصول تغییر و تبدیل است و تغییرات، در پى جنبشهاى انتزاعى و انواع آن در مى آید. چون نهایت و غایت حرکات صور و آثار مدبّرانه است باید مبدء حرکت و علت فاعلى آن امر نیز مدبّرانه باشد، و متحرک را هر چه فرض کنیم خود نمیتواند محرک باشد، بنا بر این انتزاع و حرکت بسوى تدبیر نه حرکت است و نه متحرک بلکه منشأ آن باید قدرت و اراده‏اى باشد که از باطن و درون بصورت جنبش و حرکت در مى آید، چنان که اراده انسان منشأ حرکت فکر و عمل است و صور خارجى را پدید میآورد. نتیجه آنکه جنبش از امر و اراده آغاز میگردد و بصورتهاى وسیعى، اراده «امر» را تحقق میبخشد و تدبیر میکند:

 «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ، وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».

یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ: یوم، مشعر بجواب قسم و ظرف فعل مقدر غیر معیّن است، مانند: لتبعثنّ، لتحشرنّ، و تنتهى الامر، تا هر کس فراخور درک خود دریابد مقصود این است که حرکات بتدبیر منتهى میشود و در منتهاى تدبیر چنین روزى پیش میآید، و این روز، نهایت عالم گذشته و آغاز عالم آینده میباشد، مانند: «یَوْمَ الْفَصْلِ» در سوره نبأ.(پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۷۶)

نکته ۲ : پس از توضیحات آقای طالقانی بنده نیز مختصرا فهم خودم را از قسم های ابتدایی سورۀ نازعات می آورم. قبل از آن به لغات آیات ابتدایی سورۀ نازعات اشاره ای داشته باشیم :

نازعات به معنای کَنندگان می باشد. نزاع نیز از همین ریشه است ، گویا دو نفر که با هم نزاع دارند قصد دارند افکار طرف مقابل را از او بکنند.

غرقا به معنای غرق شدن و فرو رفتن است و وقتی با نازعات می آید به این معناست که کنندگان در این کار فرو رفته اند و همۀ ذهن و فکرشان در کندن است.

ناشطات از ریشۀ نشط است و این ریشه به معنای به سهولت کاری را انجام دادن است و شاید به خوشحالی نشاط گفته می شود چون اسباب راحتی انسان را فراهم می کند. پس ناشطات یعنی چیزهایی که به سهولت و راحتی کاری را انجام می دهند.

سابحات یعنی چیزهایی که به سرعت کاری را انجام می دهند.

و اما من قسم های ابتدایی سورۀ نازعات را به حرکت ماشین تشبیه می کنیم :

ماشین با روشن شدن و زدن در دندۀ یک ، وَ النَّازِعَاتِ غَرْقًا(۱) مى شود یعنی خودش را به شدت از زمین می کند.

مرحلۀ بعد این است که در حرکت با دندۀ سه ، به نشاط می رسد و به سهولت راه را می پیماید.

مرحلۀ بعد این است که به دندۀ ۴ و ۵ می رسد و سرعت می گیرد.

وقتی سرعت گرفت از دیگر ماشین ها سبقت می گیرد.

نتیجۀ این سبقت گرفتن این است که از این طریق اموری تدبیر می شود و ساکنان ماشین هریک به هدفی که می خواهند می رسند.

حال وقتی چنین سیستمی وجود دارد حتما دلالت بر هدفی می کند. بنابراین سیستم عالم هستی نیز حتما به سرانجامی خواهد رسید. وقتی می بینیم شب و روز با سرعت در پی هم می روند و ماه و خورشید به سرعت به حرکت خود ادامه می دهند ، این سیر حتما به سرانجامی خواهد رسید و آن سرانجام روزی است که قرآن از آن با تعبیر یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ(۶) یاد کرده است.

نکته ۳ : با اینکه آیات ۱ تا ۵ همگى متوقف بر یکدیگر هستند و مرحله به مرحله مى‏باشند تنها بر سر آیات ۴ و ۵ فاء آمده است. شاید این تفاوت بدین دلیل باشد که آیات ۴ و ۵ خودشان مرحله جداگانه اى نیستند بلکه نتیجه مراحل قبل مى باشند یعنى وقتى تا آیه ۳ اتفاق افتاد سبقت و تدبیر هم صورت خواهد گرفت ولى وقتى ناشطات اتفاق مى افتد ضرورتا سابحات اتفاق نخواهد افتاد.

نکته ۴ : امرا در آیۀ ۵ نکره است و اشاره به هر امری که تدبیر می شود می تواند داشته باشد. در واقع در اینجا مهم نبوده که چه امری تدبیر می شود. آنچه که مهم بوده است این می باشد که بالاخره این یک سیر است که به تدبیر امری می انجامد. حال چگونه ممکن است که سیر خلقت خدا بدون تدبیر باشد؟

نکته ۵ : تعبیر یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ(۶) به این گونه باید معنا شود :

روزى که چیزى که لرزش دارد به لرزه در مى آید. ظاهرا مراد از راجفه (چیزى که لرزش دارد) ، زمین است و به کار بردن چنین تعبیرى تأکید را مى رساند.

نکته ۶ : در آیات قرآن برای لرزش زمین در قیامت تعابیر مخلتفی بکار رفته است :

الف) رجف : یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ(نازعات-۶) – یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الجِْبَالُ(مزمل-۱۴)

ب) زلزله : إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالهََا(۱)

ج) رجّ : إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا(واقعه-۴)

د) دکّ : کلاََّ إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکاًّ دَکاًّ(فجر-۲۱)

معمولا مفسرین همۀ این تعابیر را به معنای لرزش گرفته اند ولی بعید نیست که هریک از این تعابیر اشاره به مرحله ای از لرزش داشته باشد. مثلا در کتاب التحقیق دکّ به معنای (کوبیدن و از هم پاشیدن) معنا شده است.

به هر ترتیب تفاوت این کلمات نیاز به تحقیق جامعی دارد. چه بسا حتی از لحاظ علمی نیز در آینده در این زمینه نکاتی واضح شود به این صورت که زمین در آینده زلزله ها و لرزش های مختلفی خواهد داشت.

نکته ۷ : تعبیر تَتْبَعُهَا الرَّادِفَهُ(۷) به این معنا است که بعد از راجفه ، چیز دیگرى هم ردیف آن خواهد آمد. مراد از هم ردیف ظاهرا هم ردیف در جنس آن است.

نکته ۸ : تعبیر قُلُوبٌ یَوْمَئذٍ وَاجِفَهٌ(۸) به این معناست که در آن روز قلوبى به شدت در اضطراب است و مثلا تاپ تاپ در حال زدن است.

نکته ۹ : آیات ۱۰ تا ۱۲ را معمولا مفسرین گفته اند که صحبت منکرین معاد در دنیاست ولی بنده بعید نمی دانم که این آیات مربوط به همان قیامت و پس از زنده شدن باشد. آنها پس از زنده شدن با تعجب می گویند :

یَقُولُونَ أَ ءِنَّا لَمَرْدُودُونَ فىِ الحَْافِرَهِ(۱۰) یعنى آیا ما به حالت اول برگشته ایم؟ (حافره یعنی حالت اول)

بعد از آن مى گویند : قَالُواْ تِلْکَ إِذًا کَرَّهٌ خَاسِرَهٌ(۱۲) یعنى اگر چنین باشد بازگشت زیان بارى است.

از بین مفسرین تنها صاحب المیزان چنین احتمالی را داده است که این آیات مربوط به همان قیامت باشد.

برای فهم احتمالات مختلف در این آیات ، رجوع به تفسیر نمونه مناسب است.

نکته ۱۰ : اینکه در آیۀ ۱۰ از فعل مضارع و در آیۀ ۱۲ از فعل ماضی استفاده شد شاید نکته اش این باشد که آنها جملۀ أَ ءِنَّا لَمَرْدُودُونَ فىِ الحَْافِرَهِ را بارها تکرار می کنند ولی جملۀ تِلْکَ إِذًا کَرَّهٌ خَاسِرَهٌ را که نتیجۀ جملۀ قبلی است کمتر تکرار می کنند.

شبیه این تفاوت را در آیات ۶۶ و ۶۷ سورۀ احزاب مشاهده کنید.

نکته ۱۱ : تعبیر فَإِنمََّا هِىَ زَجْرَهٌ وَاحِدَهٌ(۱۳) جواب سوال های منکرین معاد است که در آیات ۱۰ و ۱۱ بیان شد و مى خواهد بگوید با یک صوت ، همه از قبرها بیرون خواهند آمد. (زجره به معنای صوت است) پس مثل ساعت نیست که باید چند دقیقه زنگ بزند تا ما بیدار شویم. با یک صوت همه از قبر زنده می شوند.

نکته ۱۲ : ساهره که در آیه ۱۴ آمده است به معناى زمین صاف و هموار است و همین ، عامل ترس است. اینکه همۀ انسان ها در زمینى صاف و همراه و بدون پستى و بلندی حاضر شوند صحنۀ جالبى را تداعى مى کند.

نکته ۱۳ : آیات ۱۵ تا ۲۶ خلاصه ای از کل داستان حضرت موسی و ارتباط او با فرعون که در سوره های دیگر قرآن مفصلا آمده است را به صورت فوق العاده فشرده بیان کرده است. شاید ارتباط این داستان با آیات قبلی این باشد که می خواهد به منکرین معاد هشدار دهد که مواظب باشید که اگر در مقابل حق تسلیم نشدید به سرنوشت فرعون دچار خواهید شد.

این آیات از طرفی تسلیت خاطری است به پیامبر و از طرف دیگر هشداری است به مشرکین مکه.

جالب است که معمولا خدا در قرآن از داستان موسی و فرعون برای پیامبر می گوید در حالی که می توانست از داستان ابراهیم و نمرود بگوید.

شاید داستان موسی خصوصیت خاصی دارد و شباهت زیادی به اتفاقات زمان پیامبر دارد. شاید پیامبر اسلام ، در وظیفۀ تبلیغی ، بیشترین شباهت را با حضرت موسی داشته است.

نکته ۱۴ : طوی در آیۀ ۱۶ ممکن است اسم آن مکان باشد و ممکن است صفت آن مکان باشد. گفته شده است که طوی در لغت به معنای پیچیدن است و شاید آن مکان در معنویت پیچیده بوده است یا در آن مکان صدا می پیچیده است.

نکته ۱۵ : واد در آیۀ ۱۶ به مکانی گفته می شود که بین دو کوه یا بین دو ارتفاع قرار دارد. این مطلب نیز دقت شود که خدا در این آیه آن وادی را مقدس شمرده است. ما نمی توانیم بدون دلیل یک مکان را مقدس اعلام کنیم. اینکه ما می گوییم مشهد مقدس شاید صحیح نباشد چون اولا آیا دلیلی بر مقدس بودن آن شهر داریم و ثانیا اگر یک مکان در یک شهر مقدس باشد آیا کل شهر مقدس می شود. به هر حال سعی کنیم در بکار بردن واژه ها بیشتر دقت کنیم.

نکته ۱۶ : در رابطه با آیه اذْهَبْ إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى‏(۱۷) چند نکته قابل تأمل است :

الف) باید سراغ طاغوت ها رفت نه اینکه همواره در برابر آنها سکوت کرد.

ب) همیشه اینگونه نیست که برای هدایت دیگران بنشینیم تا دیگران سراغ ما بیایند بلکه گاهی اوقات ما باید سراغ دیگران برویم. البته این یک قانون کلی نیست ولی به هر حال در برخی موارد نیز این مبلّغ دین است که باید سراغ منحرفین برود نه اینکه بنشیند تا بقیه به سراغ او بیایند.

ج) طغیان به معنای این است که کسی از حدّ خود فراتر رود و خود را بالاتر از آن چه که هست معرفی کند. ما نیز ممکن است در مواردی طغیان کنیم. هر یک از ما اگر از جایگاه خود ، خود را بالاتر ببریم طغیان کرده ایم. اگر من سوالی که جوابش را نمی دانم بخواهم جواب دهم ، طغیان کرده ام. اگر من بخواهم کلاس بگذارم و خود را بالاتر از آنچه که هستم نشان دهم طغیان کرده ام.

نکته ۱۷ : اینکه طبق آیۀ ۱۸ ، حضرت موسی مأمور می شود که به صورت سوالی از فرعون مطلبی را بپرسد جالب توجه است. گاهی اوقات در امر تبلیغ نباید یکدفعه دیگران را متهم کرد و به آنها گفت که زود به سمت من بیا بلکه باید به صورت سوالی ، بحث را پیش برد.

نکته ۱۸ : در آیۀ ۱۹ ، خشیت ، متوقف بر هدایت دانسته شده است. پس اگر می خواهیم به حالت خشیت برسیم باید ابتدا هدایت صحیح را پیدا کنیم.

نکته ۱۹ : آیات فَکَذَّبَ وَ عَصىَ‏(۲۱) ثمُ‏َّ أَدْبَرَ یَسْعَى‏(۲۲) فَحَشَرَ فَنَادَى‏(۲۳) به مراحل مختلفى اشاره دارد. ممکن است کسی حرف حقی را قبول نکند ولی به دنبال نابود کردن حق هم نباشد. فرعون چند کار انجام داد :

الف) حق را تکذیب کرد.

ب) خلاف حق عمل کرد و در واقع عصیان کرد.

ج) از حق روی برگرداند و برای از بین بردن آن سعی و تلاش کرد.

نکته ۲۰ : طبق آیه ۲۴ ، فرعون گفت : أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلىَ‏

باید ببینیم واقعا فرعون ، مرادش از این حرف چه بوده است؟

اگر مراد او این بوده است که من بالاترین مسئول در جامعۀ شما هستم ، درست می گفته است. به نظر می رسد که مراد فرعون از این حرف این بوده است که حرف آخر را من باید بزنم و من مسئولی هستم که بر روی حرف من کسی نمی تواند حرفی بزند.

دقت کنید که فرعون این حرف را در مقابله با موسی زده است و می خواهد به مردم بگوید من رب اعلای شما هستم نه موسی. در واقع فرعون با این حرف می خواسته است که مردم از او اطاعت مطلق داشته باشند به گونه ای که حتی اگر کس دیگری حرف صحیحی زد مردم نباید حرف او را گوش دهند بلکه باید حرف فرعون را بپذیرند.

پس مراد فرعون از گفتن جملۀ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلىَ‏ این بوده است که مردم باید به صورت کاملا مطلق از او اطاعت کنند. اوست که به مردم می گوید چه خدایی بپرستید. اوست که به مردم می گوید راه صحیح چه راهی است و کس دیگری در مقابل فرعون نمی تواند چنین بگوید. این می شود معنای أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلىَ‏

البته ممکن است فرعون از اطاعت شروع کرده و در امر فکری خود را رب اعلی می دانسته ولی کم کم در امور تکوینی نیز خود را رب دانسته به صورتی که فکر می کرده که حتی رزق و حیات مردم نیز به دست او است.

چیزی که در اینجا من می خواهم بگویم این است که ممکن است هریک از ما نیز در جایگاهی داریم أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلىَ‏ بگوییم. ممکن است هیأت امنای یک مسجد یا مسئول یک شرکت خود را رب اعلا بداند و بگوید حرف ، حرف من است و کسی حق ندارد بر روی حرف من ، حرف بزند.

پس مواظب باشیم که ما مسیر فرعون را طی نکنیم.

این نکته قابل تأمل است که شرک در زمان های مختلف به گونه های مختلف بوده است. ما معمولا شرک را به عبادت سنگ و چوب می دانیم در حالی که در برخی زمان ها ، شخص پرستی مصداق شرک بوده است. در آیۀ ۳۹ سوره یوسف آمده است :

یَاصَاحِبىَ‏ِ السِّجْنِ ءَ أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیرٌْ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ

ترجمه : اى دو یار زندان! آیا معبودان متعدد و متفرق بهتر است یا خداى یگانه مقتدر؟

چه بسا شرک در زمان حضرت یوسف نیز شخص پرستی بوده است و مراد حضرت یوسف این بوده است که اینکه انسان از انسان هایی که هریک نظری دارند و نظر خودشان نیز در طول زمان تغییر می کند ، پیروی کند بهتر است یا اینکه از خدای واحد قهار تبعیت کند؟

نکته ۲۱ : نکال در آیه ۲۵ به عذابى گفته مى شود که مایه عبرت دیگران نیز هست. حال ، مراد از تعبیر نَکاَلَ الاَْخِرَهِ وَ الْأُولىَ عذاب دنیا و آخرت می باشد. و اما تفسیر دیگرى نیز در رابطه با آیه ۲۵ وجود دارد. در تفسیر نمونه آمده است :

در اینجا تفسیر دیگرى براى آیه ذکر شده است و آن اینکه منظور از” الاولى” کلمه نخستین است که فرعون در مسیر طغیان گفت و ادعاى الوهیت کرد (قصص آیه ۳۸) و” الآخره” اشاره به آخرین کلمه‏اى است که او گفت و آن ادعاى ربوبیت اعلى بود. خداوند او را به مجازات این دو ادعاى کفر آمیزش در همین دنیا گرفتار ساخت.(تفسیر نمونه، ج‏۲۶، ص: ۹۴)

نکته ۲۲ : جالب است که سورۀ نازعات از قسم های مختلفی تشکیل شده است. قسمت اول مربوط به قیامت است که آیات ۱ تا ۱۴ را شامل می شود. قسمت دوم مربوط به نبوت است که آیات ۱۵ تا ۲۶ را شامل می شود. و اما قسمت سوم که آیات ۲۷ تا ۳۳ را شامل می شود مربوط به بحث خداشناسی است و به طور کلی قرآن خلاصۀ در همین سه بحث است : خداشناسی ، معاد و نبوت (صراط مستقیم)

البته بحث خداشناسی با بحث های دیگر بی ارتباط نیست و اثبات عظمت خدا عملا ثابت کنندۀ امکان معاد نیز هست.

نکته ۲۳ : در آیۀ ۲۷ ، از پیچیده تر بودن خلقت آسمان نسبت خلقت انسان صحبت به میان آمده است. حال ممکن است کسی بگوید خلقت انسان نسبت به خلقت آسمان پیچیده تر است چرا که خلقت موجود ظریف سخت تر از خلقت موجود بزرگ است.

در این زمینه باید گفته شود که خیر ، چنین نیست. آسمان نیز عظمت والایی دارد و آن نیز مشتمل بر ظرائف است. پس در مجموع ، خلقت آسمان از خلقت انسان پیچیده تر است.

واقعا آسمان ها عظمت دارد. هریک از کرات آسمانی دارای پیچیدگی هایی هستند و طبق قوانینی که در آسمان هست با نظم خاصی در حرکت اند. حال آیا خدایی که آسمان را با این عظمت ایجاد کرده است نمی تواند اجزاء بدن انسان را پس از مرگ ، دوباره زنده کند.

نکته ۲۴ : سمک در آیۀ ۲۸ ، به معناى ارتفاع است و تعبیر رَفَعَ سَمْکَهَا یعنى ارتفاع آن را بالا برد.

نکته ۲۵ : در قرآن دو تعبیر راجع به گسترش زمین وجود دارد. یکى تعبیر وَ الْأَرْضِ وَ مَا طَحَاهَا در آیه ۶ سوره شمس و دیگرى تعبیر وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذَالِکَ دَحَاهَا در آیه ۳۰ سوره نازعات.

گفته شده است که (دحو) و (طحو) که تنها در یک حرف با هم اختلاف دارند هر دو اشاره به گسترش زمین دارند. حال جالب است که وقتی شما در تفاسیر و کتب لغت بگردید خواهید دید که تفاوت های ریزی بین این دو واژه گفته شده است. همچنین غیر از معنای گسترش ، برای این واژه ها معنای دیگری نیز گفته شده است که طبق برخی از آن معانی نکات علمی زیبایی از این آیات بدست می آید. حال در ادامه به برخی از این معانی اشاره می کنم :

در کتاب قاموس قرآن ، ذیل ریشۀ (دحو) چنین آمده است :

طبرسى فرموده: دحو و دحى هر دو بمعنى بسط و گستردن است. در صحاح گستردن و غلطانیدن گفته است. قاموس و اقرب نیز گستردن و بزرگ شدن شکم و استرسال آن بپائین و غلطاندن گفته‏اند. راغب آنرا بمعنى از جاى کندن میداند. در نهج البلاغه خطبه ۷۰ آمده «اللّهمّ داحى المدحوّات و داعم المسموکات» یعنى اى خدائیکه گسترنده گسترده‏هائى و بر پا کننده بالا رفته‏هائى منظور از مسموکات آسمانهاست «رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها» و اگر دحو بمعنى غلطاندن باشد معنى آنست: خدائیکه غلطاننده غلطنده‏ها هستى. و بالا برنده آسمانها میباشى. و در خطبه ۸۹ آمده «و سکنت الارض مدحوّه فى لجّه تیّاره» زمین بحالت گسترده در دریائى موّاج و روان آرام گرفت.

اگر مراد از دحو در آیه شریفه گسترش باشد معنى آنست که زمین را پس از آسمان بگسترد و اگر بمعنى غلطاندن باشد مثل غلطاندن سنگ و سنگریزه در این صورت با حرکت وضعى و انتقالى زمین تطبیق میشود یعنى: زمین را بعد از آسمان بگردش و چرخش در آورد.

در کتاب آغاز و انجام جهان ص ۳۹ با استفاده از معنائیکه اقرب الموارد براى دحو ذکر کرده، میگوید زمین از پهلوى خورشید مانند شکمى که بزرگ شود و بپائین آویزان گردد بیرون آمد و اندک اندک بزرگ شد و از خورشید آویخته گردید و بالاخره از آن جدا و پرتاب شد و مانند سنگریزه‏ایکه از بالاى کوه بغلطد با حرکت وضعى و انتقالى بچرخش در آمد (باختصار).(قاموس قرآن، ج‏۲، ص: ۳۳۰)

همچنین در کتاب (پرتوی از قرآن) در ذیل آیۀ ۶ سوره شمس چنین آمده است :

فعل طحا را در این آیه: «وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها» مرادف با فعل دحا، در آیه نازعات: «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها» دانسته‏اند. با دقت در معانى و موارد استعمال فعل طحا، و با توجه به اینکه دو لغت از هر جهت مترادف در کلمات عرب، و بخصوص در آیات حکیم قرآن نیست، باید این دو لغت اندک فرقى در معنا در معنا داشته باشند. آنچه از معانى و استعمالات این لغت (طحا) از کتابهاى فرهنگ لغات عرب برمى‏آید، در معانى: راند، کره را پرتاب نمود، گسترش داد، ظهور دارد. و لغت دحا، بیشتر در گسترش داد، ظهور دارد.

چون اراده یکى از این معانى در فعل طحا، قرینه تعیین کننده‏اى ندارد، تعیین معناى مخصوص، ترجیح بلا مرجح است و باید همه این معانى مورد نظر باشد.

اینکه مفسرین طحا را فقط به معناى «گسترش داد» گرفته‏اند، از این جهت است که تصورى از معناى راند، و پرت نمود، نداشتند. و اگر هم استعمال لفظ مشترک در بیش از یک معنا روا نباشد، در اینگونه موارد از قبیل استعمال لفظ در یک معناى جامع و ریشه مشترک مى‏باشد، که معانى دیگر از فروع و لوازم، یا در ضمن معناى اصلى است.

 از لوازم معناى اصلى و مصدرى طحا «متعدى- واوى- یائى) که راندن و دفع جسم کروى است، دور شدن از دافع و چرخیدن به دور خود مى‏باشد، و اگر کره مندفع شده، با دافع پیوستگى داشته باشد، و از آن نگسلد (مانند زمین) قهرا به دور مبدأ دفع نیز مى‏گردد. و چون جسم دفع شده، در میان دو قدرت جذب دافع واقع شود، نسبت به فشردگى و وضع اولى خود، بازتر و گسترده‏تر مى‏گردد. و کلمه «ما» که در این آیات آمده، که گفته شد مقصود از آن، نیروى مبهم جهان است و نسبت فعل طحا به آن، قدرت دافع را مى‏رساند.

خلاصه آنکه این آیه کوتاه و فشرده و الارض و ما طحاها، با این تعبیرهاى ابهام و فعل خاص، این حقایق را صراحه و ضمنا مى‏رساند:

۱- زمین در آغاز به منشئى پیوسته و خود فشرده بوده، و گر نه حدوث دفع «طحاها» معنا ندارد.

سپس نیرویى که نام و نشانى نداشته «ما» بکار آمده و آن را بصورت کره‏اى از منشأ اصلى جدا کرده و دور رانده است. این نیرو بصراحت فعل و مفعول «طحاها» و دلالت آن بر حدوث، باید داراى قدرت دفعى شده باشد که پس از جذب پدید آمده است.

۳- لازمه اینگونه دفع که بر جسم کروى «زمین» وارد شده و آن را رانده است، حرکت وضعى آن مى‏باشد.

۴- واقع شدن زمین در میان دو نیروى جذب و دفع، موجب حرکت انتقالى آن مى‏گردد.

۵- از آثار جدا شدن و رانده شدن زمین از جسم اصلى و اولى و خارج شدن آن از محیط جذب شدید، و واقع شدن میان دو کشش مخالف، این بوده که بتدریج جرم آن امتداد و گسترش یافته تا بصورت ثابت و متعادل کنونى درآمده است.

چنین به نظر مى‏رسد که این مطالب و معانى و لوازم، بوضوح از تعبیر این آیه استفاده شود، و تأویل و تکلفى در میان نباشد، در واقع پیشرفت علم و تحقیق است که اینگونه آیات را تفسیر مى‏نماید.(پرتوى از قرآن، ج‏۴، ص: ۱۰۹)

به هر حال اینکه در معنای (طحو) و (دحو) راندن و غلطیدن نهفته است ، هم اصل حرکت زمین را می رساند و هم حرکت زمین به دور خودش از این لغت برداشت می شود و این می تواند نکته ای علمی را در پی داشته باشد. همچنین با توجه به اینکه این لغات ، به معنای دفع کردن نیز آمده اند این مطلب را می رساند که زمین از یک منشئی جدا شده است.

پس باید راجع به واژه ها بیشتر دقت کرد. در تفسیر این آیه به یاد تفسیر آیۀ ۲۵ سوره مرسلات افتادم که در رابطۀ با آن آیه نیز با دقت در معنای یک لغت مطلبی علمی بدست می آمد.

پیشنهاد می شود که در مورد دو واژۀ (دحو) و (طحو) به کتاب لسان العرب مراجعه شود.

نکته ۲۶ : بنده با مشاهدۀ آیات مختلف قرآن به نظرم می رسد که سیر خلقت آسمان ها و زمین چنین بوده است :

مرحله اول : خلقت اصل آسمان

مرحله دوم : خلقت زمین و آنچه که در زمین قرار دارد

مرحله سوم : تبدیل آسمان به هفت طبقه

اگر علم روز نیز چنین سیری را اثبات کند می توان گفت که این مورد یکی از اعجازهای علمی قرآن می باشد. به نظر می رسد که علم روز هنوز راجع به هفت آسمان و چگونگی ترتیب خلقت آسمان ها و زمین هنوز به مطلب صریحی دست نیافته است و شاید در آینده حقایق این آیات بیشتر برای ما روشن گردد.

دقت کنید که در آیۀ ۲۹ سوره بقره نمی گوید خلقت اصل آسمان بعد از خلقت زمین و خصوصیات موجود در آن بوده است بلکه می گوید هفت آسمان شدنِ آسمان ها بعد از خلقت زمین و خصوصیات درون آن بوده است و باید به این مطلب توجه داشت تا بفهمیم تعارضی بین این آیه با آیات ۲۷ تا ۳۰ سوره نازعات نیست.(دقت کنید)

دقت کنید که از تعبیر اسْتَوَى إِلىَ السَّمَاءِ در آیۀ ۲۹ سوره بقره بدست می آید که آسمانی وجود داشته است که خدا پس از خلقت زمین و خصوصیات موجود در آن متوجه آن شده است و این با همان آیات سوره نازعات کاملا سازگار است. بنابراین در این مرحله که در آیه ۲۹ سوره بقره بیان شده است خدا آن آسمانی که وجود داشته است را به هفت عدد تقسیم کرده است نه اینکه در این مرحله ، اصل آسمان را ایجاد کرده باشد. اصل آسمان طبق آیات سوره نازعات ، قبل از خلقت خصوصیات موجود در زمین ایجاد شده است. موید این مطلب این است که در قرآن معمولا آسمان ، مقدم بر زمین است ولی در آیۀ ۲۹ سوره بقره زمین مقدم بر آسمان است و این نشان دهندۀ این است که بحث آسمان در این آیه نه بحث اصل آسمان بلکه خصوصیات آسمان است. اتفاقا آیات ۹ تا ۱۲ سوره فصلت نیز به نظر می رسد که در مقام بیان همین مطلبی باشد که در آیۀ ۲۹ سوره بقره بیان شده است. آیات ۹ و ۱۰ آن سوره به قسمت اول آیه ۲۹ سوره بقره که مربوط به خلقت زمین است اشارۀ تفصیلی دارد و آیات ۱۱ و ۱۲ آن سوره به قسمت دوم آیه ۲۹ سوره بقره که مربوط به خلقت هفت آسمان است اشارۀ تفصیلی دارد.  بنابراین آیات ۹ تا ۱۲ سوره فصلت ، همچنانکه از نام سوره پیدا است تفصیل آیه ۲۹ سوره بقره است. ارتباط تنگاتنگ این دو دسته از آیات زمانی مشخص می شود که اتفاقا هر دو دسته از آیات خطابی است به کافران که چرا به خدایی که زمین و آسمان را برای شما آفریده است کفر می ورزید؟

با این توضیحات متوجه شدیم که تعارضی بین آیات قرآن نیست و اینکه برخی از منتقدین قرآن می گویند در قرآن تعارض وجود دارد به واژه های قرآن توجه نمی کنند و در معنای آیات بی دقتی می کنند و در نتیجه فکر می کنند که قرآن تعارض دارد.

پس فهمیدیم که تعارضی بین آیات سورۀ نازعات و آیۀ ۲۹ سوره بقره وجود ندارد. حتی اگر کسی جواب ما را قبول نکند و بگوید آیۀ ۲۹ سوره بقره می گوید زمین قبل از اصل آسمان خلق شده است باز تعارضی وجود ندارد چون آیات سورۀ نازعات اصلا مربوط به دحو زمین است نه خلق زمین و نمی گوید زمین بعد از خلقت آسمان خلق شد بلکه می گوید زمین بعد از خلقت آسمان به مرحلۀ دحو رسید.

نکته ۲۷ : در رابطه با تعبیر وَ الجِْبَالَ أَرْسَاهَا در آیه ۳۲ چند مطلب قابل تذکر است :

الف) برای فهم دقیق تعبیر أَرْسَاهَا به آیۀ ۴۱ سوره هود مراجعه کنید. با رجوع به آن آیه می فهمیم که ارساء نقطۀ مقابل جریان است. پس ارساء به معنای توقف و ثابت ماندن است. وقتی کشی لنگر می اندازد و در کنار ساحل ثابت می شود می گوید رست السفینه.(به نقل از تفسیر التحریر و التنویر)

پس ریشۀ (رسی) به معنای ثابت شدن است و وقتی به باب افعال می رود ارساء می شود و به معنای ثابت کردن است. رواسی نیز که در آیات دیگر قرآن آمده است از همین ریشه است و می تواند به همان معنای کوه های ثابت باشد. پس اگر در جاهای دیگر قرآن از رواسی صحبت شده است باید با همین آیۀ ۳۲ سوره نازعات معنا گردد و به کوه ها اشاره داشته باشد اگر چه شاید مصادیق دیگری نیز داشته باشد.

بنابراین تعبیر وَ الجِْبَالَ أَرْسَاهَا این گونه باید معنا شود که : خدا کوه ها را ثابت قرار داد.

ب) در آیات دیگر قرآن ، نتایج ثابت شدن کوه ها در زمین بیان شده است. مثلا در آیه ۱۵ سوره نحل آمده است : وَ أَلْقَى‏ فىِ الْأَرْضِ رَوَاسىِ‏َ أَن تَمِیدَ بِکُمْ

ترجمه : و در زمین کوه‏هاى استوار پدید آوردیم تا زمین، مردم را نلرزاند (یا بلرزاند)

همانطور که در ترجمه نیز بیان شد این آیه را به دو صورت می توان معنا کرد که طبق یک معنا کوه ها عامل لرزش زمین و طبق یک معنا مانع لرزش زمین هستند و این مطلب با حقایق علمی امروز مطابق است که برخی کوه ها از طرفی عامل لرزش زمینِ اطراف خود هستند و از طرف دیگر، عامل ثبات زمین می باشند و اصلا چه بسا از طریق همین لرزش ها است که ثبات زمین ایجاد می شود یعنی باید لرزشی ایجاد شود تا زمین به ثبات برسد.

در مقاله ای که در زیر آدرس آن داده می شود آمده است که برخی کوههای دریایی ، هم می توانند عامل لرزه بشوند و هم می توانند از آن جلوگیری کنند.

www.livescience.com/18548-diving-mountains-stop-start-earthquakes-subduction-seamounts.html

این از زیبایی های قرآن است که عبارت را به گونه ای آورده است که هم لرزش را برساند و هم ثبات را.

به هر حال کوه ها چیزهای ثابتی هستند که خدا آنها را در زمین قرار داده است و این مطلب از آیۀ ۳۲ سوره نازعات بدست می آید. و اما از آیات دیگر قرآن بدست می آید که این کوه های ثابت ، چه نتایجی می تواند به همراه داشته باشند.

نکته ۲۸ : تعبیر مَتَاعًا لَّکمُ‏ْ وَ لِأَنْعَامِکمُ‏ْ(۳۳) به مجموع ماء و مرعى و جبال برمى گردد و بنابراین کوه ها نیز متاع براى ما و حیوانات ما هستند به این صورت که :

الف) عامل حفاظتی برای ما می باشند.

ب) حیوانات در آن به چرا می روند.

ج) معادنی در آن وجود دارد.

د) با خاصیتش عامل ایجاد سکون برای ما می شود.

ه) به جلوگیری از عبور ابر موجب فرو ریختن باران می شوند.

و) جایگاهی هستند برای رسیدن به معنویت

نمی دانم چرا خدا چه در این آیات و چه در آیات دیگر قرآن مثل ۷۲ احزاب و ۲۱ حشر به خصوص روی جبال ، نظر خاصی دارد؟ شاید در کوه مطلبی نهفته است. می توان در این زمینه بیشتر تأمل کرد.

نکته ۲۹ : در تفسیر پرتوى از قرآن بین آیات ۲۷ تا ۳۳ با قسم هاى ابتدایى سوره چنین ارتباطى بیان شده است :

این آیات نمودار کامل و وسیعى از آیات سوگند اول این سوره است، نمودارى که انگیزه‏ها و حرکات گوناگون (نازعات، ناشطات، سابحات) را در حرکت نخستین جهان و نظامات کهکشانها و منظومه‏هاى شمسى و سیارات تا تدبیر امر زمین مینمایاند.(پرتوى از قرآن، ج‏۳، ص: ۱۰۹)

نکته ۳۰ : طامه در آیۀ ۳۴ به حادثۀ بزرگی گفته می شود که همه چیز و همۀ وجود انسان را در بر می گیرد و وقتی صفت کبری برای آن آمده است مبالغۀ در این معنا را می رساند. پس بزرگترین حادثه ای که در بر گیرنده است ، حادثۀ قیامت است.

نکته ۳۱ : قید لِمَن یَرَى‏ در آیه وَ بُرِّزَتِ الجَْحِیمُ لِمَن یَرَى‏ ممکن است چند معنا داشته باشد :

الف) این قید مى خواهد بگوید هر بیننده اى جهنم را مى بیند.

ب) این قید در مقابل قید لِمَن لَا یَرَى است و مى خواهد بگوید کسانى که چشم دارند جهنم را مى بینند ولى عده اى در قیامت ، کور محشور مى شوند.

در تفسیر نمونه در مورد این دو معنا چنین آمده است :

جمله” لمن یرى” اشاره به این است که جهنم در آن روز به قدرى آشکار است که هر بیننده‏اى بدون استثنا آن را مى‏بیند و بر هیچکس مخفى نیست، نه نیکان و نه بدان که جایگاهشان دوزخ است.

این احتمال نیز داده شده است که جمله اشاره به کسانى است که در آن روز داراى چشم بینا هستند زیرا طبق آیه ۱۲۴ سوره طه بعضى در آن روز نابینا محشور مى‏شوند وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمى‏ ولى معنى اول که غالب مفسران  آن را پذیرفته‏اند مناسبتر به نظر مى‏رسد زیرا جهنم براى بدکاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابینا بودن گروهى در محشر ممکن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف.(تفسیر نمونه، ج‏۲۶، ص: ۱۰۵)

نکته ۳۲ : از تعبیر برزت در آیۀ ۳۶ بدست می آید که جهنم وجود دارد ولی در قیامت آشکار می شود.

نکته ۳۳ : آیات ۳۷ تا ۴۱ به دو گروه از انسان ها اشاره دارد : گروهی که معیارشان دنیا است و دوم گروهی که معیارشان خدا و قیامت است.

واقعا هریک از ما اگر به نوع زندگی خود نگاه کنیم می فهمیم که جزو کدامیک از این دو گروه هستیم؟

درازدواج ها معیار ما کدام است؟ در کسب و کار معیار ما چیست؟ در غذا خوردن طبق چه معیاری عمل می کنیم؟ حتی متأسفانه بعضا ممکن است ما دین را نیز برای دنیا بخواهیم.

حتی در حکم دادن نیز بعضی از روشنفکران ، انسان محوراند تا خدا محور. ما باید خدا محور باشیم نه انسان محور. برخی افراد مقهور دنیای قرن ۲۱ شده و به راحتی احکام خدا را عوض می کنند.

نکته ۳۴ : در تعبیر أَیَّانَ مُرْسَاهَا(۴۲) باید واژۀ مرساها خوب معنا شود. معناى این واژه در تفسیر آیه ۳۲ همین سوره بیان شد و گفتیم که ریشۀ این واژه به معنای ثبوت است. حال ، ثبوت ساعت قیامت به این معناست که ساعت قیامت چه موقع پابرجا می شود یعنی چه موقع می توان گفت که ساعت قیامت کاملا لنگر انداخته است. دقت شود که وقتی کشتی در ساحل لنگر می اندازد گفته می شود که رست السفینه.

نکته ۳۵ : از آیۀ ۴۶ سورۀ نازعات و دیگر آیات قرآن بدست می آید که برخی افراد وقتی از قبر بیرون می آیند گیج اند. مرگ و خواب به یکدیگر شبیه اند. خود ما نیز گاهی اوقات وقتی از خواب بیدار می شویم گیجیم و نمی دانیم صبح است یا عصر. البته از مجموع آیات قرآن بدست می آید که این افرادی که گیج اند انسان های بد هستند.

نکته ۳۶ : ضمیر در ضُحَاها(۴۶) ظاهرا به عشیه برمى گردد و منظور از آن فردا صبح آن عشیه است. حتی به نظر من (او) در تعبیر عَشِیَّهً أَوْ ضُحَاها مى تواند به معناى (الى) باشد یعنی آنها فکر می کنند یک شب تا صبح درنگ کرده اند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*