خانه / تفسیر / تفسیر صفحه به صفحه و نکته به نکته‌ی قرآن کریم (جزء اول)

تفسیر صفحه به صفحه و نکته به نکته‌ی قرآن کریم (جزء اول)

تفسیر صفحه به صفحه و نکته به نکته‌ی قرآن کریم

(جلد اول – مربوط به جزء اول قرآن کریم)

دانلود کتاب به صورت یکجا

مقدمه :

معمولا در مساجد روزی یک صفحه قرآن تلاوت می شود. آنچه که هم اکنون پیش رو دارید نکات مربوط به جزء اول قرآن کریم است که در این جلد جمع آوری شده است. امیدواریم بتوانیم ۳۰ جلد از همین مجموعه را برای ۳۰ جزء قرآن آماده کنیم.

سعی ما بر این بوده است که نکات ، با بیانی ساده و روان و مختصر و خلاصه ارائه داده شود تا هم خواننده خسته نشود و هم ابهامات برخی آیات بر طرف شود و به خصوص سعی شده است مطالب به صورتی که کاربردی باشد ارائه داده شود.

از این مجموعه می توان برای کلاس های تفسیر قرآن استفاده کرد و در مساجد نیز می توان پس از قرائت یک صفحۀ قرآن نکات هر صفحه را برای مردم بیان کرد. خصوصیت این مجموعه که آن را با دیگر کارها متمایز می کند این است که تنظیمش به صورت صفحه به صفحه و نکته به نکته است و به خصوص چون در مساجد ، قرآن به صورت صفحه به صفحه خوانده می شود این کارِ ما نیز بر همین مبنا تنظیم شده است و در نتیجه می تواند مورد استفاده در مساجد برای قرائت صفحه به صفحۀ قرآن قرار گیرد. همچنین هر فردی می تواند برای مأنوس شدن هر چه بیشتر با قرآن و استفاده از آن ، هر روز یک صفحه از قرآن را خودش بخواند و در کنار آن ، نکات همان صفحه را در این مجموعه مطالعه کند.

به امید بهره بردن هر چه بیشتر از کتاب الهی


نکات صفحه ۱ :

نکته ۱ : در قرآن های موجود ، بعد از بسم اللهِ سورۀ حمد شمارۀ (۱) گذاشته شده است ولی بعد از بسم اللهِ بقیۀ سوره ها شماره ای گذاشته نشده است. این تفاوت به خاطر اختلافی است که آیا بسم الله جزو سوره ها هست یا نه که در این زمینه می توانید به کتب تفسیری مراجعه کنید.

نکته ۲ : در سورۀ حمد ۴ مرتبه واژۀ رحمت تکرار شده و با توجه به اینکه هر مسلمانی باید چندین مرتبه در طول روز سورۀ حمد را بخواند ده ها مرتبه واژۀ رحمت به زبان هر مسلمانی در هر روز می آید و این نشان از این است که در اسلام ، اصل بر رحمت است.

نکته ۳ : حمد یعنی ستایش و فرقش با شکر این است که شکر در مقابل نعمت است ولی حمد حتما لازم نیست در برابر نعمت باشد. پس خدا موجودی است که شایستۀ ستایش است.

نکته ۴ : خدا رب العالمین است و ربوبیت او عمومیت دارد. پس نباید فکر کرد که خدا فقط نسبت به گروهی از بندگانش وظیفۀ ربوبیت دارد و مثلا تنها حواسش به مسلمانان یا شیعیان است.

نکته ۵ : طبق آیات ۲ و ۳ از سوره حمد رب العالمین ، رحمان و رحیم است یعنی مربی جهانیان ، موجودی مهربان است. پس افرادی که می خواهند وظیفۀ مربی بودن را انجام دهند باید مهربان باشند. این ، ارتباطِ آیۀ ۳ با ۲ بود. و اما آیۀ ۳ با آیۀ ۴ نیز به اینگونه مرتبط است که رحمانِ رحیم است که مالک یوم الدین است. پس مالک یوم الدین که در آن روز قضاوت را بر عهده دارد ، موجودی مهربان است. و اما آیۀ ۴ علاوه بر آیۀ ۳ با آیۀ ۵ نیز مرتبط است به این صورت که ما از خدا کمک می خواهیم تا در روز قیامت ما را یاری کند تا بتوانیم آن روز را به خوبی پشت سر بگذاریم. و اما آیۀ ۵ نیز علاوه بر آیۀ ۴ با آیۀ ۶ به این صورت مرتبط است که ما برای هدایت به سوی صراط مستقیم از خدا کمک می خواهیم. پس آیات سورۀ حمد ارتبط زیبایی با هم دارند و آیات آن با آیات قبل و بعد ارتباط زیبایی دارند.

نکته ۱/۵ : به تعبیر مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ که هر روز در نماز تکرار مى کنیم خوب دقت کنیم. ما اگر بخواهیم با مالک یک شرکت صحبت کنیم چه بسا حول می شویم و دست وپایمان را گم می کنیم و اصلا مالک یک شرکت معلوم نیست به هر کسی اجازه دهد که با او صحبت کنند. حال خدایی که مالک مهمترین روز است به ما اجازه داده که روزی چند بار با او صحبت کنیم. اگر واقعا بدانیم که در مقابل چه کسی ایستاده ایم چه بسا در نمازهایمان بیشتر توجه داشته باشیم. اگر حقیقت مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ را درک کنیم در نمازها بیشتر از این ، حواسمان را جمع می کنیم.

نکته ۶ : با گفتن إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ باید آن را در زندگى عمل کنیم نه اینکه عبد غیر خدا باشیم و غیر خدا را بیشتر از خدا در حاجاتمان مدّ نظر قرار دهیم. تقدم عبادت بر استعانت در این آیه نیز این مطلب را می رساند که ابتدا باید عبد خدا شد تا بتوان از او کمک خواست و الا عبد دیگران بودن و استعانت از خدا با هم سازگار نیست. چطور می شود که همیشه به یاد دیگرانیم و عبد افراد و چیزهای دیگر هستیم ولی وقتی دیگران نمی توانند ما را کمک کنند از خدا کمک می گیریم؟ خلاصه اینکه عبودیت مقدمۀ استعانت است همچنانکه در قوانین دنیا نیز ابتدا باید تسلیم قوانین کشور شد و سپس از دولت توقع داشت که به ما کمک کند و الا اگر بخواهیم از قوانین سرپیچی کنیم عملا دولت نیز کمکی نمی کند و بلکه جریمه می کند. حال چطور در درگاه خدا بدون عبودیت توقع داریم که خدا ما را یاری کند؟

این نکته نیز توجه شود که تقدم إِیَّاکَ بر افعال این آیه معلوم نیست که حتما حصر را برساند بلکه ممکن است برای رعایت قافیۀ آیات باشد اگر چه با توجه به مجموع ادله ، ما این را می فهمیم که تنها خدا قابل پرستش است و تنها خدا قابل استعانت است.

نکته ۷ : دعای اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ از جمله معدود دعاهایی است که هر روز هر مسلمانی باید به تعداد زیادی بیان کند یعنی درخواست از خدا برای هدایت به سوی صراط مستقیم دعایی است که بر هر مسلمانی واجب است هر روز آن را به دفعات تکرار کند. جالب است بدانید که از نظر اهل سنت در رکعات سوم و چهارم نیز باید سورۀ حمد خوانده شود و در نتیجه این دعا را به تعداد بیشتری می خوانند. خلاصه اینکه این دعا از جمله دعاهایی است که واجب است یک مسلمانان بیشتر از هر دعای دیگری آن را تکرار کند. حال که اینقدر این دعا باید تکرار شود بنابراین باید برای پیدا کردن راه مستقیم وقت گذاشت و برای آن اهمیت قائل شد. این نکته نیز قابل تأمل است که دعای اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ مى تواند با آیات قبلى نیز ارتباط داشته باشد. در واقع ما از خدایى درخواست صراط مستقیم مى کنیم که رحمان و رحیم است و مالک روز جزاء است و … ، از خدایى درخواست صراط مستقیم مى کنیم که قبلش اقرار کرده ایم که تنها عبد او هستیم و تنها از او یارى مى خواهیم.

نکته ۸ : مراد از نعمت در تعبیر أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ نعمت هدایت است نه نعمت های مادی. همچنین مغضوب علیهم کسانی هستند که خدا بر آنها غضب کرده است. و اما ضالین کسانی هستند که اگر چه مورد غضب خدا نیستند ولی به هر حال راه را اشتباه می روند. در آیۀ آخر سوره حمد از خدا می خواهیم که حتما راه هدایت را نصیب ما کن و اجازه نده که خطا برویم و حتی نمی خواهیم جاهل قاصر باشیم.

نکات صفحه ۲ :

نکته ۹ : اینکه سورۀ بقره با تمام معارفی که در این سوره است این نام را پیدا کرده است شاید به این خاطر باشد که در داستان گاو بنی اسرائیل نکات مهمی نهفته است که نباید از آن غافل شد. پس وقتی به آیات مربوط به این داستان رسیدیم باید تأمل بیشتری راجع به آن داشته باشیم.

نکته ۱۰ : در مورد حروف مقطعه ابهاماتی وجود دارد که این حروف به چه معناست یا مثلا چرا هر جا (الم) آمده آیه ای مستقل حساب شده ولی هر جا (الر) آمده آیه ای مستقل به حساب نیامده است. به هر حال در مورد معنای حروف مقطعه نظرات مختلفی داده شده است که برای آشنایی با آنها می توانید به تفاسیر قرآن مراجعه کنید ولی بعید نیست که هریک از این حروف ، در آن سوره ای که با حروف مقطعه شروع شده است کلید و رمزی باشد تا نکاتی را به ما بفهماند. پس مثلا در سورۀ بقره می توان به الف و لام و میم ها بیشتر توجه داشت.

نکته ۱۱ : اینکه در آیۀ ۲ سوره بقره و دیگر آیات قرآن از قرآن به عنوان کتاب یاد شده است دلالت دارد که خدا بر روی نوشتار قرآن نیز نظر داشته است و قرآن را علاوه بر گفتار ، به عنوان کتاب هم می داند و از مجموع ادله بدست می آید که همین کتابی که به عنوان قرآن پیش روی ماست همان است که خدا نظر داشته است.

نکته ۱۲ : اینکه اولین صفت متقین در قرآن ایمان به غیب نام برده شده است دلالت بر اهمیت این صفت دارد. متقیِ واقعی کسی است که می داند اموری بر او مخفی است. به هر حال جهانی که ما در آن زندگی می کنیم بسیار وسیع است و علم ما بسیار کم و متقی کسی است که این را بفهمد و در برابر ندانسته های خود تسلیم باشد نه اینکه فکر کند دنیا تنها آن چیزی است که آن را می بیند. پس ما باید در برابر غیب هایی که پشتوانۀ عقلایی دارد تسلیم باشیم.

نکته ۱۳ : اینکه در قرآن بارها نماز و زکات (انفاق) در کار یکدیگر آمده است دلالت دارد که متقین واقعی ، هم حقوق الهی را رعایت می کنند و هم حقوق مردم را. پس نباید فقط به حق الله توجه داشت و حق الناس را فراموش کرد یا مثل گروهی از افراد امروزی ، فقط به حق الناس توجه داشته باشیم و حق الله را فراموش کنیم. امروزه می شنویم که برخی می گویند به کسی ظلم نکن ، ولی هر کاری که می خواهی بکن. این حرف صحیح نیست. اتفاقا بالاترین ظلم این است که به حق خدا بی توجهی شود.

نکته ۱۴ : از تعبیر ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ در آیه سوم سوره بقره بدست مى آید که انفاق فقط مخصوص مال نیست بلکه مخصوص هر چیزى است که روزى انسان شده است.

نکته ۱۵ : از آیۀ ۴ سوره بقره بدست می آید که ما نباید تعصب روی فرقۀ خودمان داشته باشیم بلکه باید حتی فرقه های دیگر را اگر حق اند قبول کنیم. خلاصه اینکه هر جا حق بود ما باید به آن ایمان آوریم.

نکته ۱۶ : در تعبیر بِالاَْخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ در آیه ۴ سوره بقره فعل یُوقِنُونَ به صورت مضارع آمده است و باید درست ترجمه شود. معمولا این تعبیر را اینگونه معنا کرده است که : متقین به آخرت یقین دارند در حالى که ترجمۀ صحیح چنین است که : متقین به قیامت یقین مى آورند.

ترجمۀ درست این تعبیر این نکته را در بر دارد که افرادی که در راه هستند نیز مورد تأیید خدا هستند. کسانی که ممکن است هنوز به درجۀ یقین نرسیده اند ولی همین که در حالی یقین آوردن هستند ارزشمند است. همین نکته در مورد تعابیر (یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ) و (یُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَیْکَ) نیز وجود دارد.

نکته ۱۷ : در مورد اعتقاد به آخرت از لفظ یقین استفاده شد ولى در مورد اعتقاد به ادیان و کتب آسمانى از لفظ ایمان استفاده شد.

در مورد چراییِ این تفاوت در تفسیر روح المعانی ، دو جواب داده شده است :

الف) براى اینکه تکرار حاصل نشود و الفاظ به صورت تکرارى نیاید.

ب) یقین درجۀ بالاى ایمان است و ایمان به آخرت داشتن در واقع درجۀ بالاى ایمان را لازم دارد چرا که آخرت داراى تفاصیلى است که دور از ذهن است و با توجه به اینکه نقد نیست قبول آن نیاز به ایمان قوى دارد ، پس خداوند ایمان داشتن به آخرت را با واژۀ یقین بیان کرده تا به به اهمیت ایمان به آخرت اشاره داشته باشد.

نکته ۱۸ : (عَلَی) در تعبیر أُوْلَئکَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ شاید می خواهد به صفت دیگری از متقین اشاره داشته باشد که آنها بر هدایت الهی تسلط دارند و راه هدایت را می شناسند نه اینکه مقلدانه در مسیر هدایت افتاده باشند.

نکات صفحه ۳ :

نکته ۱۹ : عنوان الَّذِینَ کَفَرُواْ همۀ مراتب کفر را می تواند شامل شود. پس اگر خود ما نقد صحیح دیگری را نپذیرفتیم کافر می شویم و می توان نسبت به ما گفت : چه هدایتش کنی و چه نکنی فایده ای ندارد.

و واقعا برخی از ما همین گونه هستیم و توصیه های دیگران هیچ تأثیری روی ما نمی گذارد.

نکته ۲۰ : آیۀ ۷ سوره بقره در واقع علت آیۀ ۶ است و اشاره به افرادی دارد که مراکز شناخت آنها از کار افتاده است و به همین خاطر نمی توانند در مقابل حق تسلیم شوند. باید مواظب باشیم که مراکز شناخت ما از کار نیفتد. از کار افتادن مراکز شناخت از انکار حق ناشی می شود یعنی وقتی ما زیر بار حق نرویم آرام آرام مراکز شناخت ما از کار می افتد تا جایی که دیگر نمی توانیم اصلا حق را بفهمیم و کارهای بد به جای کارهای خوب برای ما به عنوان حق جلوه داده می شود.

نکته ۲۱ : اینکه در آیۀ ۷ از کار افتادن مراکز شناختِ کفار به خدا نسبت داده شده است به این معنا نیست که خدا ابتدائا مراکز شناخت آنها را از کار می اندازد بلکه به این معنا است که وقتی خود آنها درست از مراکز شناختشان استفاده نمی کنند خدا سیستمی آفریده است که آن سیستم با آنها چنین می کند مثل اینکه اگر گفته شود فلان شخص را مدیر مدرسه از مدرسه اخراج کرد به این معناست که چون درس نخوانده بود و نظم مدرسه را به هم ریخته بود ، مدیر او را از مدرسه اخراج کرد. علاوه بر این ، چنین تعابیری اشاره به توحید نیز دارد و می خواهد اشاره ای داشته باشد که بدی ها و خوبی های عالم ، همه منتسب به خداست نه اینکه خدای خوبی ها با خدای بدی ها فرق داشته باشد.

نکته ۲۲ : به طور کلی در ابتدای سورۀ بقره بحثی راجع به انسان شناسی مطرح شده و به سه گروه از انسان ها اشاره شده است. یکی متقین که در آیات ۲ تا ۵ سوره بقره از آنها صحبت شد. دیگری کفار که در آیات ۶ و ۷ از آنها صحبت به میان آمد. و اما گروه سومی که از آنها صحبت شده است منافقین هستند که از آیۀ ۸ تا ۲۰ سوره بقره از آنها صحبت شده است. اینکه آیات مربوط به شناخت منافقین نسبت به متقین و کفار بیشتر است شاید به خاطر حساسیت شناخت این گروه است چرا که گروه خطرناکی هستند ولی شناختشان سخت است.

نکته ۲۳ : با خواندن آیات مربوط به منافقین نمی توان به راحتی به این و آن تهمت منافق زد چون شناخت منافق خیلی مشکل است زیرا ما از درون افراد بی اطلاعیم. پس با خواندن این آیات اولا باید مواظب باشیم که خود ، منافق نباشیم و ثانیا حواسمان نسبت به اطرافیانمان جمع باشد و مواظب باشیم که گول نخوریم. بالاخره افرادی هستند که دو رو می باشند و ظاهر و باطن آنها یکی نیست.

نکته ۲۴ : آیۀ نهم سوره بقره می گوید منافقین با دو رو بودن می خواهند نسبت به خدا و مومنین خدعه کنند ولی در واقع ندانسته با خودشان خدعه می کنند. این آیه نکتۀ مهمی را در بر دارد که از آیات قرآن بدست می آید افرادی که قصد مقابلۀ با حق را دارند اگر چه فکر می کنند می توانند پیروز شوند ولی با آن کارها ، ندانسته شرائط شکست خود را فراهم می کنند. در آیاتی از سوره نمل در مورد قوم صالح چنین آمده است که :

وَ مَکَرُواْ مَکْرًا وَ مَکَرْنَا مَکْرًا وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ(۵۰) فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ(۵۱)

ترجمه : آنها نقشه مهمّى کشیدند، و ما هم نقشه مهمّى در حالى که آنها درک نمى‏کردند! (۵۰) بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد، که ما آنها و قومشان همگى را نابود کردیم (۵۱)

پس ما همواره باید راه صحیح را برویم چون رفتن از راه اشتباه نهایتا به ضرر خود ماست.

نکته ۲۵ : تعبیر وَ مَا یَشْعُرُونَ یعنى آنها شعور ندارند. دقت کنید که بى شعور در فارسى نوعى فحش است ولى در عربى به این معناست که کسى دقت زیاد نداشته باشد. پس این تعبیر در آیه ۹ به این معناست که منافقین دقت ندارند که با کارهاى منافقانه به ضرر خود عمل مى کنند.

نکته ۲۶ : از تعبیر فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا در آیه ۱۰ بدست مى آید که ممکن است یک نقطه در درون انسان بیمار باشد ولى بیمارى ، از همان نقطه به کل بدن سرایت کند. به ضمیر در فَزَادَهُمُ دقت کنید که اشاره دارد که کل وجود منافقین را مرض پر می کند. پس باید مواظب بیماری های روحی باشیم چرا که این بیماری ها نیز مثل بیماری های جسمی از یک نقطه شروع می شود ولی کم کم ، کل بدن را احاطه می کند و دائما زیاد می شود.

نکته ۲۷ : از آیات ۱۱ و ۱۲ سوره بقره بدست می آید که ممکن است عده ای مفسد باشند ولی خودشان فکر کنند که مصلح اند. حال مواظب باشیم که نکند ما این چنین باشیم؟ بد نیست که دائما افکار و اعمال خود را بدون تعصب چک کنیم و همچنانکه هر چند وقت یک بار برای جسممان به آزمایش می رویم روح و اعمال خود را نیز در معرض آزمایش قرار دهیم. بهترین چیزی که می توانیم در این زمینه از آن استفاده کنیم قرآن است. بد نیست با دقت قرآن بخوانیم و ببینیم اعمال و افکارمان مطابق قرآن هست یا نه؟

نکته ۲۸ : از آیات ۱۱ و ۱۲ سوره بقره بدست می آید که منافقین خود را حق محض می دانند. حال ممکن است کسی خود را حق محض بداند ولی دیگران را نیز حق بداند ولی از آیۀ ۱۳ این سوره بدست می آید که منافقین غیر خود را باطل و سفیه می دانند.

نکته ۲۹ : تعبیر ءَامِنُواْ کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ در آیۀ ۱۳ ، به این معناست که به منافقین گفته مى شود که ایمان منافقانه نداشته باشید بلکه لااقل مثل دیگر مردم که منافق نیستند باشید.

نکته ۳۰ : اینکه در آیۀ ۱۳ از تعبیر وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُونَ و در آیه ۱۲ از تعبیر وَ لَاکِن لَّا یَشْعُرُونَ استفاده شده است شاید به این خاطر است که اینکه شخصی به مفسد بودن خودش پی ببرد از اینکه به نادان بودن خودش پی ببرد سخت تر است و دقت بیشتری نیاز دارد. معمولا انسان ها در پی توجیه کارهای خود هستند. حال ممکن است کسی اقرار کند که من چیزی را نمی دانم ولی اینکه بگوید من خطا می رفتم و مفسد بودم کار سختی است.

نکته ۳۱ : آیۀ ۱۴ سوره بقره صفت دیگری از منافقین را بیان کرده است که امروزه نیز کم و بیش مشاهده می کنیم. برخی افراد در جمع ، همرنگ جماعت می شوند ولی در خلوت اقرار می کنند که اگر ما در جمع چنین کردیم واقعی نبود و حتی شروع به تمسخر آن جمع می کنند. مواردی دیده شده است که فردی که مسئولیتی در رابطۀ با دین دارد در خلوت اقرار می کند که ما خودمان این کارها را قبول نداریم و حتی چه بسا همان کارها را مسخره می کنند و برایش لطیفه می سازند.

نکته ۳۲ : متأسفانه گاهی اوقات قوانین و شرائط جامعه موجب ایجاد نفاق می شود به گونه ای که فرد نمی تواند خودش باشد و مجبور می شود خود را همرنگ جماعت کند. خوبیِ آزادی این است که نفاق را از بین می برد. جبر موجب ایجاد نفاق است. پس ما باید در جامعه ، افراد را آزاد بگذاریم. مادامی که آزادی افراد موجب سلب آزادی دیگران نشده است ، باید آزاد باشند که هر عقیده و هر کاری که می خواهند انجام دهند. با این کار نفاق از بین می رود. متأسفانه برخی قوانین در استخدام ها نیز موجب ایجاد نفاق است. خلاصه اینکه سیستم در جامعۀ ما منافق پرور است.

نکته ۳۳ : گاهی اوقات نیروهای اطلاعاتی مجبور می شوند برای کسب اطلاعات ، خود را همرنگ گروه دشمن کنند. آیا این کار نیز اشکال دارد؟

در جواب این سوال باید گفته شود که به هر حال نیروی اطلاعات نیاز هر کشور است ولی در اینجا مرز باریکی وجود دارد و افرادی که در چنین سازمانی استخدام می شوند خیلی باید مواظب باشند که خطا نروند. به هر حال منافق به دنبال منفعت شخصیِ خودش است و اگر همرنگ جماعت می شود هدفش این است که به خود سود برساند و این با کار نیروهای مخفی که هدفشان جلوگیری از کشتار مردم است فرق دارد. ولی به هر حال مرز باریکی در اینجا وجود دارد که خیلی ظریف است.

نکته ۳۴ : مراد از شیاطین در آیۀ ۱۴ ممکن است هم مسلکانِ منافقین یعنی دیگر منافقین باشد. ممکن هم هست که مراد از شیاطین ، کفار باشند که منافقین با رجوع به آنها به آنها اطمینان می دهند که با آنها همراه اند و جالب است اطمینانی که منافقین به شیاطین خود می دهند با تأکید همراه است بر خلاف صحبتی که منافقین با مومنین می کنند که می گویند قَالُواْ ءَامَنَّا که این جمله با تأکید همراه نیست بر خلاف جملۀ إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نحَْنُ مُسْتهَْزِءُونَ که با تأکید همراه است.

نکته ۳۵ : مراد از استهزائی که خدا انجام می دهد که در آیۀ ۱۵ به آن اشاره شده است استهزائی نیست که یک رذیلۀ اخلاقی است چون خدا از بدی ها مبراست بلکه مراد جزاء استهزاء منافقین است.

توضیح اینکه استهزاء در آیۀ مورد بحث باید مثل نسیان در آیه ۶۷ سوره توبه معنا شود. در این آیه آمده است:

نَسُواْ اللَّهَ فَنَسِیهُمْ یعنى خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را فراموش کرد.

مسلما فراموشى خدا به این معنا نیست که واقعا خداوند برخى چیزها را از یاد برده است بلکه به این معناست که خداوند با آنها کارى کرد که انگار آنها را فراموش کرده است.

همچنین است استهزاء خدا نسبت به منافقان یعنى واقعا به این معنا نیست که خداوند آنها را مسخره مى کند بلکه بدین معناست که جورى با آنها رفتار مى کند که انگار آنها مورد تمسخر قرار گرفته اند.

گاهى اوقات مسخره کردن همان رسیدن به نتیجۀ اعمال آدمى است. وقتى شخصى که دائما به دیگران ظلم مى کند و آنها را کوچک مى کند و به تمسخر دیگران مى پردازد نتیجۀ اعمال خود را ببیند انگار که خودش مورد تمسخر قرار گرفته است. اتفاقا در عرف خودمان نیز چنین استعمالاتى وجود دارد مثلا کسی که دیگران را مورد اهانت قرار می دهد و آنها را کوچک می کند وقتی پس از چندى خودش کوچک شود ، عرف مى گوید که او که دیگران را مسخره مى کرد خودش مسخرۀ مردم شده است.

این حرف حتما به این معنا نیست که مردم به او مى خندند بلکه همین که حالتى ایجاد شده که او در بین مردم کوچک شده خود این یک حالت تمسخر است. پس مسخره کردن خدا نسبت به منافقان همان رساندن نتیجۀ اعمال منافقان به آنهاست.

نکته ۳۶ : تعبیر یَعْمَهُونَ به این معناست که منافقان سرگردان هستند و همین گونه هم هست چرا که منافق در حالت هاى مختلف سرگردان است. منافق برای رسیدن به منفعتش خود را به هر رنگی در می آورد و خلاصه بین امور مختلف سرگردان و متحیر است. در جلسه ای خود را مذهبی جلوه می دهد و در جلسۀ دیگر بدترین گناهان را مرتکب می شود.

نکته ۳۷ : تعبیر أُوْلَئکَ الَّذِینَ اشْترََوُاْ الضَّلَالَهَ بِالْهُدَى‏ در آیه ۱۶ را مى تواند به دو صورت معنا کرد :

الف) منافقین در مقابل دادن هدایت ، ضلالت خریدند یعنی هدایت را دادند و ضلالت بدست آوردند.

ب) منافقین به وسیلۀ هدایت ، ضلالت خریدند یعنی از طریق دین ، گمراهی خریدند و این خیلی بد است که شخصی از راه دین که مایۀ هدایت است گمراه شود. پس دین داران نیز در خطراند چرا که ممکن است کسی از طریق دین گمراه شود به این صورت که دین را ابزاری برای رسیدن به منافعش قرار دهد.

نکات صفحه ۴ :

نکته ۳۸ : از آیات ۱۷ تا ۲۰ سوره بقره دو مَثَل برای منافقین زده شده است. این آیات دارای نکات بسیار ظریفی هستند و کلمه به کلمۀ این آیات باید مورد بحث قرار گیرد که در این زمینه می توانید به تفسیری که از همین قلم راجع به این آیات نوشته شده است رجوع کنید. به هر حال باید وجه شبه این دو مثل را با منافقین پیدا کرد.

می توان به چند مطلب راجع به این دو مثل اشاره کرد :

الف) منافقین مثل کسی می مانندکه در تاریکی ، آتشی روشن کرده که تنها اطراف او را روشن می کند ولی پس از مدتی آن آتش خاموش می شود. منافق با تظاهر به دین داری ، هم از مزایای اسلام برخوردار می شود و هم ممکن است از لحاظ روحی نیز قدری برای او روشنایی ایجاد شود ولی به خاطر اینکه اعمال منافقانه دارد آن ثمره ها از بین خواهد رفت.

ب) منافق در دین داری اش روشنایی زیادی برای خود ایجاد نمی کند بلکه در دین داری ضعیف است و فقط مقداری از اطرافش روشن می شود. پس دین داری های ضعیف به دین داری های منافقانه نزدیک است. دین داری هایی که تنها ظاهری از دین دیده می شود.(این مطلب از تعبیر فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ استفاده مى شود)

ج) منافق اگر چه می تواند توبه کند ولی اگر مثل کفار ، مراکز شناختش را از دست داد دیگر نمی تواند به راه صحیح برگردد.

د) قرآن مثل بارانی است که از آسمان می بارد ولی این باران می تواند برای عده ای رحمت و برای عده ای مثل منافقین ظلمت و صاعقه در پی داشته باشد. پس دینی که اصلش برای رحمت است برای منافقین عامل گمراهی است چون از آن تنها به عنوان یک ابزار استفاده می کنند.

ه) برخی چیزهای دین برای منافقین مثل رعد و برق و صاعقه است که می خواهد آنها را بکشد مثل دستورات سخت یا آیاتی که چهرۀ منافقین را آشکار می کند یا پیشرفت های اسلام. منافقین برای فرار از این چیزها از عواملی استفاده می کنند که در آیه به فرو کردن انگشتان در گوش ها تشبیه شده است. منافقین به گوشه ای می خزند تا پیشرفت های اسلام را نبینند و نشنوند و یا به جنگ فرا خوانده نشوند یا مفتضح نشوند چون در این فروض شرائط نابودی خود را فراهم کرده اند.

و) دین برای منافقین رعد و برق نیز در پی دارد. حال این رعد و برق می تواند ثمرات مادی دین برای منافقین باشد و می تواند عوامل تذکر منافقین باشد که مثل رعد و برق ، به آنها حالت توجه می دهد اگر چه این حالت توجه پایدار نیست.

ز) گاهی اوقات برخی چیزهای دین ، منافقان را مات و مبهوت می کند مثل پیشرفت های دین که مثل برقی ، چشم های منافقین را اذیت می کند.

ح) وقتی دین به منافقین نفع برساند آنها دین دارند (کلَُّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ) ولی اگر دین دار بودن به آنها ضرر برساند در دین داری توقف می کنند (وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَیهِْمْ قَامُواْ)

ت) دین داری اگر لحظه باشد به دین داری منافقانه شبیه است. پس اگر دین داری مثلا مخصوص ماه محرم و رمضان باشد و بقیۀ ماه ها را شامل نشود دین داری کاملی نیست.

ی) خدا با اینکه می تواند جلو منافقین را بگیرد یا آنها را به زور مومن کند ولی چنین نمی کند تا افراد ، آزادانه هر کاری که می خواهند بکنند.

نکته ۳۹ : در آیۀ ۲۱ سوره بقره اولین خطاب قرآنی و همچنین اولین دستور قرآن طبق ترتیب مصحف بیان شده است. جالب این است که اولین خطاب قرآن ، به مومنین نیست بلکه به مردم است. همچنین جالب این است که اولین دستور قرآن ، عبودیت است که هدف خلقت نیز می باشد.

نکته ۴۰ : آیات ۲۱ و ۲۲ مربوط به خداشناسی است با این تفاوت که آیۀ ۲۱ اشاره به آیات انفسی و آیۀ ۲۲ مربوط به آیات آفاقی است.

نکته ۴۱ : اینکه در آیۀ ۲۱ به خلقت انسان های قبلی نیز اشاره شده است شاید اشاره به این مطلب دارد که نباید سنت نیاکان ، مانع عبادت پروردگار شود. نباید نیاکان ما ، از خدا ارزشمندتر باشند به گونه که عمل آنها برای ما مهم و دستور خدا برای ما کم اهمیت باشد. خدا ، هم خالق ما و هم خالق نیاکان ماست. پس حرف او برای ما ارزش دارد.

نکته ۴۲ : جملۀ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ در آیه ۲۱ ممکن است نتیجه براى اعْبُدُواْ باشد و ممکن است نتیجه براى خَلَقَکُمْ باشد. پس هدف از عبادت و هدف از خلقت ، رسیدن به مرحلۀ تقوا است. و اما اینکه لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ با لَعَلّ آمده است که به معنای (شاید) می باشد به خاطر این است که معلوم نیست هر کسی با عبادت به تقوا برسد. چه بسیار بوده اند افرادی که عبادت کرده اند ولی به تقوا نرسیده اند. همچنین چه بسیار افراد عابدی بوده اند که اگر چه به تقوا رسیده اند ولی آن را حفظ نکرده اند. پس اینکه حتما عبادت موجب تقوا شود لااقل برای همه اتفاق نمی افتد.

نکته ۴۳ : در انتهاى آیه ۲۲ آمده است که براى خدا ندّ (نظیر و مثل) قرار ندهید. دقت کنید که اگر ما در زندگی به غیر خدا اعم از مال و مقام و …. بیشتر یا هم اندازۀ با خدا توجه داشته باشیم برای خدا نظیر قرار داده ایم. حتی اگر به اولیای خدا بیشتر از خدا توجه کنیم باز نوعی شرک مرتکب شده ایم. اینکه در مشکلات ، غیر خدا را بجای خدا صدا بزنیم ، این کار نیز نوعی نظیر قرار دادن برای خداست. در تفسیر نمونه ذیل همین آیۀ ۲۲ آمده است :

در اینجا توجه به این حقیقت لازم است که قرار دادن شریک براى خدا تنها، منحصر به ساختن بتهاى سنگى و چوبى و یا از آن فراتر، انسانى همچون مسیح ع را یکى از خدایان سه‏گانه دانستن، نیست بلکه معنى وسیعى دارد صورتهاى مخفى‏تر و پنهان‏تر را نیز شامل مى‏شود، بطور کلى هر چه را در ردیف خدا در زندگى مؤثر دانستن یک نوع شرک است. ابن عباس در اینجا تعبیر جالبى دارد مى‏گوید: ” انداد، همان شرک است که گاهى پنهان‏تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک، از جمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند … (یعنى خدا و جان خود و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد) و بگوید این سگ اگر دیشب نبود دزدان آمده بودند! (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است) یا به دوستش بگوید: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى، همه اینها بویى از شرک مى‏دهد. (فى ظلال سید قطب جلد اول صفحه ۵۳) در تعبیرات عامیانه روزمره نیز بسیار مى‏گویند:” اول خدا، دوم تو”! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست.

در روایتى در تفسیر آیه ۱۰۶ سوره یوسف و ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ از امام صادق ع مى‏خوانیم که فرمود: (این اشاره به شرک خفى است) مانند اینکه انسان به دیگرى بگوید: اگر تو نبودى من نابود شده بودم یا زندگانیم بر باد مى‏رفت(سفینه البحار جلد اول صفحه ۶۹۷) (تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۱۲۳)

نکته ۴۴ : آیۀ ۲۳ سوره بقره اشاره به اعجاز قرآن دارد. بحث اعجاز قرآن یک بحث بسیار مهم و اساسی است و هر مسلمانی باید این بحث را برای خود حل کند که چرا قرآن معجزه است؟ تا این بحث حل نشود مسلمانی ما محققانه نمی شود. ما بحث اعجاز قرآن را مفصلا در کتاب (آموزش نوین عقاید) بحث کرده ایم که علاقه مندان می توانند به آن کتاب مراجعه کنند. در اینجا تنها به این مطلب اشاره کنیم که اعجاز قرآن در یک جهت و یک بُعد محدود نیست بلکه جهات مختلف اعجازی دارد و خود این مطلب اعجازی دیگر است. قرآن کتابی است که از جهات مختلف، خاص می باشد: از لحاظ ساختار متنی، از لحاظ اینکه شخصی درس نخوانده آن را آورده است، از لحاظ اینکه در آن پیشگویی وجود دارد، از لحاظ اینکه جملاتش به صورتی بیان شده است که معانی بسیار مختلفی از آن برداشت می شود، از لحاظ اینکه متن این کتاب متنی زنده است و پس از گذشت سال ها قدیمی نشده است، از لحاظ اینکه فهم متنش هیچ گاه پایان نمی پذیرد ، از لحاظ اینکه نکاتی علمی در آن یافت می شود که اخیرا کشف شده است و موارد دیگر…..

به این مطلب نیز توجه شود که اگر کسی می خواهد اعجاز قرآن را بفهمد باید در این زمینه تحقیق کند و الا کسی که اصلا تحقیقی در این زمینه نکرده ممکن است برایش جای سوال باشد که مگر متن قرآن چه خصوصیتی دارد که معجزه است؟ همچنانکه اگر کسی با بحث فیلم سازی آشنا نباشد نمی فهمد که چرا فیلم های آقای کیارستمی جزو بهترین فیلم ها است؟ ما وقتی فیلم های ایشان را می بینیم نه تنها خصوصیت خاصی در آن مشاهده نمی کنیم بلکه چه بسا فیلم های دیگر را نیز بهتر بدانیم ولی کسی که در رشتۀ فیلم سازی متخصص است می فهمد که چرا فیلم های آقای کیارستمی ارزشمند است؟ به هر حال می خواهم بگویم در این زمینه باید خوب کار کرد. متن قرآن متنی است که دارای ویژگی هایی می باشد که هیچ متن دیگر در کنار آن قرار نگرفته است. مبارزه با قرآن به این است که کتابی بتواند این جایگاه قرآن را از او پس بگیرد همچنانکه مبارزه با تیم برتر فوتبال جهان به این است که تیم دیگری بتواند جایگاه نخست را از او پس بگیرد.

نکته ۴۵ : از آیۀ ۲۳ سوره بقره بدست می آید که خدا به شک افراد بها داده به گونه ای که اگر کسی در دین شکی داشت باید به دنبال تحقیق برود و حتی در تحقیقش مبارزۀ علمی کند.

نکته ۴۶ : اینکه در آیۀ ۲۴ آمده است که آتش زنۀ جهنم سنگ است شاید مراد از سنگ قلب های سنگیِ انسان ها باشد که با تکبرشان موجب ایجاد آتش می شوند.

نکته ۴۷ : در آیه ۲۴ با اینکه از آتش صحبت شده است ولی آن را مخصوص کافران دانسته است. در این آیه می توانست بگوید که هرکس مثل قرآن را نیاورد به جهنم می رود ولی این گونه نگفته است بلکه جهنم را مخصوص کافران دانسته است. از این بیان می فهمیم افرادی که مثل قرآن را نمی آورند دو دسته اند :

الف) برخی می فهمند که قرآن معجزه است ولی نمی خواهند آن را بپذیرند که چنین افرادی در اصطلاح کافر هستند یعنی حق پوشی می کنند.

ب) برخی با اینکه نتوانسته اند مثل قرآن را بیاورند ولی باز در الهی بودن آن شک دارند که از این آیه بدست نمی آید که چنین افرادی به جهنم می روند.

با توجه به این بیان متوجه می شویم به صرف اینکه شخصی مطلبی که نزد ما حق است را قبول نکرد نمی توانیم بگوییم جهنمی است. حتی اگر آن شخص پاسخی در برابر استدلالات ما نتوانست بیاورد باز نمی توانیم حکم به جهنمی بودن او کنیم همچنانکه طبق بیان این آیه جهنم مخصوص افراد کافر دانسته شده است نه کسانی که از تحدی قرآن باز مانده اند.

به هر حال از این آیه بدست می آید که ممکن است شخصی نتواند تحدی قرآن را پاسخ دهد ولی باز مطمئن نباشد که قرآن کتابی الهی است که چنین شخصی را تنها باید هشدار داد که مواظب آتش باش ولی اینکه حتما جهنمی باشد معلوم نیست.

با توجه به این نکته باید مواظب باشیم که به راحتی افراد را جهنمی معرفی نکنیم. ما باید از ادبیات قرآن اخلاق محاوره را یاد بگیریم که مثلا اگر کسی در برابر استدلال ما جوابی نداشت ولی حق پوش بودن او برای ما معلوم نبود او را کافر خطاب نکنیم.

جالب است که ما نه تنها به کسی که در برابر استدلالات ما جواب ندارد بلکه به افرادی که جواب دارند نیز کافر خطاب می کنیم و فکر می کنیم هرکس مثل ما فکر نکند کافر است.

نکات صفحه ۵ :

دانلود کتاب به صورت یکجا

نکته ۴۸ : با توجه به اینکه در آیۀ ۲۴ از جهنم و عذاب صحبت شد طبق روش قرآن بلا فاصله در آیۀ ۲۵ از بهشت صحبت شده است. در واقع در قرآن معمولا بحث بهشت و جهنم کنار هم آمده است.

نکته ۴۹ : تعبیر کُلَّمَا رُزِقُواْ مِنهَْا مِن ثَمَرَهٍ رِّزْقًا  قَالُواْ هَاذَا الَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ شاید این گونه معنا شود که :

هر موقع در بهشت به بهشتیان ، رزق داده می شود آنها می گویند این رزقی که به ما داده شده است از قبل یعنی از اعمال ما در دنیا نشأت گرفته است. یعنی بهشتیان با دیدن نعمت های بهشتی به یاد دنیا و اعمالی که چه بسا با سختی انجام داده اند می افتند و می فهمند که این رزق بهشتی نتیجۀ اعمال دنیوی آنهاست.

نکته ۵۰ : از تعبیر وَ لَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَهٌ با توجه به اینکه ضمیر (هُم) به بهشتیان اعم از مرد و زن برمى گردد شاید بتوان استفاده کرد که ازواج بهشتى فقط مخصوص مردان نیستند بلکه زنان نیز از ازواج بهشتى بهره مند هستند.

نکته ۵۱ : مراد از فَمَا فَوْقَهَا در تعبیر بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا ممکن است موجودات بزرگتر از پشه باشد و ممکن هم هست که مراد ، موجودات کوچکتر از پشه باشد و مراد از فوقیت ، فوقیت در کوچکى باشد. این احتمال نیز هست که این تعبیر اشاره به موجودات ریزى داشته باشد که روى پشه قرار دارند و علم روز با وسایل پیشرفته ، آنها را کشف کرده است.(در این زمینه مى توانید به جزوۀ اعجاز علمى قرآن از همین قلم مراجعه کنید.)

نکته ۵۲ : از آیۀ ۲۶ بدست می آید که گاهی اوقات خودِ خدا مسأله ای را به گونه ای شبهه ناک یا مبهم بیان می کند تا مردم را امتحان کند. پس ممکن است برخی آیات قرآن قدری برای ما مبهم باشد که در این زمینه باید تسلیم خدا باشیم. البته این حرف مانع فکر کردن نیست ولی این نکته را می رساند که در عین فکر کردن باید تسلیم گفته های خدا باشیم.

نکته ۵۳ : از تعبیر یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَ یَهْدِى بِهِ کَثِیرًا و تقابل دو واژۀ کثیر مى فهمیم که نقطۀ مقابلِ کثیر ، کثیر است نه قلیل. پس باید بین کثیر و اکثر فرق گذاشت. اگر در آیۀ ۱۷۹ سوره اعراف آمده است که کثیری از جن و انس به جهنم می روند این بدان معنا نیست که اکثر آنها به جهنم می روند. وقتی می گوید کثیری به جهنم می روند نقطۀ مقابلش این است که کثیری هم به بهشت می روند. گاهی اوقات عدم دقت در معنای یک واژه موجب می شود که مطلب ، کاملا برعکس فهمیده شود.

نکته ۵۴ : اینکه در آیۀ ۲۶ ، گمراه کردن به خدا نسبت داده شده است این سوال را ایجاد می کند که مگر خدا گمراه می کند؟

جواب این سوال را انتهای همین آیه داده است که می گوید : خدا فاسقین را گمراه می کند.

پس معلوم می شود که خدا ابتدائا کسی را گمراه نمی کند بلکه شخص ، خودش فاسق شده است و نتیجۀ فاسق شدن این است که شخص ، در سیستم الهی به گمراهی مبتلا شود.

اگر دانش آموزی در درس نمره نیاورد گفته می شود که معلم او را انداخت و رفوزه کرد در حالی که خود او در رفوزه شدنش موثر بوده است ولی به هر حال در چنین مواردی به معلم نسبت داده می شود.

حال خود این تعبیرِ یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا یک تعبیر توحیدی است و با اینکه گمراهی ، دلیل اصلی اش خود انسانِ منحرف است و خدا ابتدائا کسی را گمراه نمی کند ولی از باب اینکه منشأ اصلی عالم خداست ، به خدا نیز نسبت داده می شود. انگار که هدایت و انحراف ما همه به دست خداست. به هر حال سیستم عالم هستی را خدا ایجاد کرده است و از این باب که سیستم گمراهی نیز توسط خدا ایجاد شده است به او نیز نسبت داده می شود.

نکته ۵۵ : در آیه ۲۷ ، یکى از صفات فاسقین اینگونه بیان شده است که یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ یعنى چیزى که خدا دستور به وصل کردن آن را داده است قطع مى کنند.

به نظر می رسد که مصداق این صفت را با توجه به ارتباط آیات ، بیشتر باید در بحث دین جستجو کرد. این صفت چندین مصداق می تواند داشته باشد :

الف) کسانی که متشابهات را به محکمات وصل نمی کنند و سراغ محکمات دین نمی روند.

ب) کسانی که آیات قرآن را گزینشی انتخاب می کنند.

ج) کسانی که آیات قرآن را از ماقبل و مابعدش جدا کرده و تنها به قسمتی از آن استدلال می کنند مثلا اگر کسی آیات مربوط به جنگ را با ماقبل و مابعدش نخواند فکر می کند که اسلام ، دین خشنی است. مثال دیگر اینکه خود بنده بارها دیده ام که برخی از روحانیون ، آیۀ ۴۴ سوره نحل را ناقص می خوانند و در نتیجه از آن استفادۀ اشتباه می کنند.

د) کسانی که پازل دین را به درستی نمی چینند و در نتیجه به قسمتی از دین عمل کرده و قسمت های دیگر را رها کرده اند.

نکته ۵۶ : آیات ۲۸ و ۲۹ سوره بقره مثل آیات ۲۱ و ۲۲ همین سوره هستند و هر دو دسته مربوط به بحث خداشناسی می باشند و در هر دو دسته از آیات ، آیۀ اول اشاره به آیات انفسی و آیۀ دوم اشاره به آیات آفاقی دارد.

نکته ۵۷ : به نظر مى رسد مراد از مرحلۀ اولی که در آیۀ ۲۸ بیان شده و گفته شده که ما مرده بوده ایم نه آن زمانى که مثلا عناصر ما در خاک بوده است و تا انسان شدن فاصلۀ زیادی داشته ایم بلکه مراد زمان نزدیک به انسان شدن است و نباید این زمان را خیلی دور تصور کنیم. دقت کنید که در این آیه مراحل مختلف سیر انسان با واژۀ (ثم) که دلالت بر تأخر زمانىِ زیاد دارند به یکدیگر عطف شده اند بر خلاف مرحلۀ دوم که با (فاء) که زمان کمترى را مى رساند به مرحلۀ اول عطف شده است به این صورت که : کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَاکُمْ در حالى که مى توانست بگوید : کُنتُمْ أَمْوَاتًا ثُم‏أَحْیَاکُمْ

پس نباید موت اول فاصلۀ زیادی از حیات اول داشته باشد. حال اینکه موت اول چه زمانی است دو نظریه می توان در این باره داد :

الف) زمانی که نطفۀ ما تشکیل شده و در رحم مادر قرار گرفته ولی هنوز روح در آن دمیده نشده است. به عبارت دیگر کُنتُمْ أَمْوَاتًا مربوط به ماه اول تا قبل از ماه چهارم در رحم مادر است.

ب) به گفتۀ یکی از پزشکان برای ایجاد یک انسان غذاهایی که پدر و مادر تا دو ماه قبل از تشکیل نطفه می خوردند فایده دارد و مثلا غذاهایی که چهار ماه قبل از تشکیل نطفه خورده شده است ثمره ای در ایجاد نطفه ندارند. با توجه به این حرف راز آمدن فاء بجای (ثم) در عبارت کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَاکُمْ مشخص می شود به این صورت که هریک از ما نتیجۀ عناصری هستیم که حداکثر مثلا تا دو ماه قبل از تشکیل نطفه در ایجاد ما نقش داشته اند. پس زمان ، خیلی طولانی نیست که برای آن (ثم) بکار رود. این مطلب خودش شاید اعجاز علمی قرآن باشد. برای توضیحات علمی در این باره می توانید به کتاب (آموزش نوین عقاید) از همین قلم ، مورد ۳۱ از موارد اعجاز علمی قرآن مراجعه کنید.

نکته ۵۸ : آیۀ ۲۸ اشاره به مراحل مختلف سیر انسان دارد. آخرین مرحله با تعبیر ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ بیان شده است. برخی خواسته اند از این تعبیر عدم جاودانگی مطلق در جهنم را استفاده کنند به این صورت که افراد جهنمی طبق این تعبیر در جهنم نیز به سمت خدا باز می گردند و از این تعبیر ممکن است برداشت شود که به سمت الهی شدن پیش می روند و از طبیعت حیوانی خود فاصله می گیرند. وقتی شخص جهنمی آرام آرام به سمت الهی شدن پیش می رود این بدین معناست که از آتش که از ذاتی غیر الهی و به خاطر گناهان به وجود آمده فاصله می گیرد و این فاصله گرفتن اگر چه ممکن است برای عده ای خیلی طولانی باشد ولی می توان تصور کرد که بالاخره دیگر ذات غیر الهی کاملا از بین برود.(برای توضیح بیشتر در این زمینه می توانید به مقالۀ (تحقیقی پیرامون معنای خلود در جهنم) از همین قلم مراجعه کنید.)

نکته ۵۹ : در آیه ۲۹ سوره بقره آمده است :

هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَکُم مَّا فىِ الْأَرْضِ جَمِیعًا

ترجمه : اوست که همه آنچه را در زمین است براى شما آفرید.

اینکه همۀ موجوداتِ روى زمین براى انسان و به نفع انسان خلق شده اند به این معناست که نفع موجودات ، بى واسطه یا با واسطه به انسان مى رسد و امروزه ثابت شده است که حتى موجوداتى مثل سوسک ، کرم ، مار و …. که در ظاهر نفعى ندارند اتفاقا داراى منفعت هایى براى انسان هستند و در چرخۀ طبیعت بالاخره براى انسان داراى نفع هستند.

نکات صفحه ۶ :

نکته ۶۰ : اینکه چرا طبق آیۀ ۳۰ ، خدا به ملائکه گفت که من بر روی زمین خلیفه قرار می دهم و چه نیازی بود که این مطلب را به ملائکه بگوید شاید بدین دلیل باشد که می خواهد برای آنها مقدمه چینی کند تا آنها بفهمند که چرا باید بر آدم سجده کنند؟ در واقع خدا می خواهد قبل از دستور سجده به ملائکه به آنها شناخت دهد. از این مطلب می فهمیم که آگاهی مقدمۀ عمل است و ابتدا باید از مطلبی آگاه شویم تا آن را به درستی عمل کنیم.

نکته ۶۱ : معمولا گفته می شود که مراد از خلیفه در آیۀ ۳۰ ، خلیفه الله است در حالی که اولا این عنوان اصلا در قرآن نیامده است و ثانیا خلیفه الله بار مثبت دارد ولی ملائکه با سوالی که از خدا پرسیدند معلوم است که از خلیفه بار منفی فهمیده اند.  پس احتمال دارد که مراد از خلیفه ، این باشد که آدم جانشین نسل های قبلی است که بر روی زمین زندگی می کرده اند.

با توجه به این بیان این سوال نیز جواب داده می شود که می پرسند ملائکه از کجا فهمیدند که این خلیفه فساد می کند و خون می ریزد؟

در جواب باید گفت که این را از واژۀ خلیفه فهمیدند یعنی وقتی فهمیدند که این خلیفه جانشین گذشتگان است ، از آنجا که خصوصیات گذشتگان را دیده بودند فهمیدند که این هم جانشین همان ها است ، پس مثل آنها عمل می کند.

نکته ۶۲ : در آیۀ ۳۰ از تسبیح و تحمید و تقدیس صحبت شده است. در فرق بین این واژه ها برخی گفته اند تقدیس مرحله ای بالاتر از تسبیح است و به تسبیح عالی گفته می شود.

همچنین با جستجو در اینترنت نیز مشاهده کردم که در سایتی فرق بین تسبیح و تقدیس این چنین بیان شده بود :

تسبیح عبارت از تنزیه از عیب است، تقدیس عبارت از تنزیه از نقص است. بین عیب و نقص فرق فراوان است اگر اتاقی سه در چهار بود، یک فرش دوازده متری که یک گوشه اش سوخته بود یا گوشه اش کهنه و مُندرس بود [و در آن اتاق بود] می گویند، این فرش مَعیب است، این فرش عیب دارد؛ اما اگر یک فرش دو در سه نو و تمیز گذاشتند نمی گویند این فرش معیب است، می گویند این فرش ناقص است، نقص یک کمال محدود است. عیب آن است که همان مقداری که دارد، زده است؛ بین عیب و نقص فرق فراوانی است تسبیح تنزیه از عیب است، تقدیس، تنزیه از نقص است. خدای سبحان همان طوری که منزّه از ظلم است، منزّه از جهل است، منزّه از عیوب دیگر است، مقدّس از علمِ ملائکه است، مقدّس از علم انبیاست، مقدّس از علم اولیاست، برای اینکه علمِ انبیا، علمِ اولیا، علمِ ملائکه، مثل هستی اینها محدود است و ناقص است. هر محدودی ناقص است و ذات اقدس الهی علمش نامتناهی است و ازلی؛ بنابراین تنزیه از نقص را می گویند تقدیس، تنزیه از عیب را می گویند تسبیح.( http://razavi.aqr.ir)

با توجه به این توضیحات می فهمیم که تسبیح و تحمید و تقدیس سه مرحلۀ پشت سر هم هستند. تسبیح منزه دانستن خدا از عیب است. تحمید اثبات کمالات برای خداست. تقدیس منزه دانستن خدا از کمالات ناقص است.

نکته ۶۳ : وقتی ملائکه به خدا گفتند که این خلیفه اهل فساد و خونریزی است خدا حرف آنها را رد نکرد یعنی خدا قبول دارد که این خلیفه ، فساد هم می کند ولی با این حال او را آفرید. به نظر می رسد که در خلقت انسان اهدافی نهفته است که با وجود فسادی که دارد باز خلقتش می ارزد. شاید آن هدف آزادی باشد. خدا می خواسته موجودی بیافریند که آزادانه بتواند راه بدی را طی کند.

از اینجا شاید بتوان استفاده کرد که آزادی با وجود فسادهایی که به دنبال دارد ولی در مجموع بر اجبار ارجحیت دارد. سعی کنیم بیشتر با ثمرات آزادی آشنا شویم و فقط به فسادهای آن نگاه نکنیم. آزادی موجب رشد انسان است. بچه ای را که پدر و مادر همیشه بَغَل کنند راه رفتن یاد نمی گیرد ولی اگر به او آزادی دادند ، ممکن است چند مرتبه زمین بخورد ولی خودش می تواند راه رفتن را یاد بگیرد.

نکته ۶۴ : در اینکه ملائکه گفتند ما تو را تسبیح و تحمید و تقدیس می کنیم دو احتمال وجود دارد :

الف) ملائکه موجوداتی مختار هستند و اینکه گفتند ما چنین می کنیم از این باب گفتند که از اختیارشان خوب استفاده می کردند. ممکن هم هست که از روی تکبر چنین می گفتند. ممکن هم هست که از روی نفاق چنین می گفتند. اتفاقا از برخی عبارات این صفحه استفاده می شود که ملائکه تا حدی اختیار دارند مثل آنجا که در انتهای آیۀ ۳۱ آمده است که خدا به ملائکه می گوید : إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (اگر راست می گویید) یا در آیۀ ۳۳ سوره بقره آمده است که خدا به ملائکه می گوید : أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ یعنى میدانم آنچه را شما آشکار میکنید، و آنچه را پنهان میداشتید. همچنین از اینکه خدا به ملائکه دستور سجده می دهد و از بین آنها یکی سجده نمی کند دلالت بر اختیار آنها دارد. طبق این حرف اتفاقا ملائکه نیز اهل فساد بوده اند ولی با این حال می خواسته اند خود را برتر از انسان معرفی کنند.

ب) احتمال دارد که ملائکه موجوداتی غیر مختار باشند و تسبیح و تقدیس و تحمید در ذات آنها نهفته باشد.

نکته ۶۵ : مراد از اسماء احتمالا چیزهایی است که با خلیفه بودن انسان بر روی زمین مرتبط است. به نظر می رسد که خدا چیزهایی که موجب رشد علمی و معنوی انسان بر روی زمین است را به آدم آموخت و در نهاد او قرار داد. از تعلیم اسماء به آدم می توان فهمید که یکی از اهداف خلقت آدم علم آموزی بوده است. پس سعی کنیم به دنبال کسب علم باشیم و از این طریق رشد کنیم. ملائکه تنها به عبادت اشاره کردند ولی مزیت آدم بر ملائکه این شد که او علم دارد. پس از اینجا می توان برتری عالم بر عابد را بدست آورد. باید سعی کنیم که علاوه بر اینکه اهل ذکر هستیم ، اهل علم و فکر هم باشیم.

شاید از همین باب باشد که برای اسماء از اسم اشارۀ هولاء استفاده شده است چون هولاء معمولا برای عقلاء بکار می رود و در اینجا نیز چون اسماء با عقل و علم مرتبط اند ، اسم اشارۀ مربوط به عقلاء برای آنها بکار رفته است.

اینکه برخی از هولاء می خواهند استفاده کنند که اسماء ، انسان هستند دلیل قطعی بر این مطلب وجود ندارد و در ادبیات عرب ضمیر یا اسم اشاره ای که معمولا برای انسان است برای غیر انسان نیز می تواند بکار رود.

این نکته نیز دقت شود که بکار رفتن (هولاء) برای اسماء بجای (ها) مثل بکار رفتن (هنّ) بجای (ها) در آیۀ ۱۹۷ سوره بقره است.

نکته ۶۶ : اینکه در آیۀ ۳۳ خداوند حرف از کتمان ملائکه زده است ممکن است این حرف با حرف ملائکه که گفتند إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الحَْکِیمُ(۳۲) مرتبط باشد. خدا می دانست عده ای در بین ملائکه مثل ابلیس با اینکه می گویند خدا حکیم است ولی حکمت خدا را در عمل قبول ندارند و همین گونه هم بود چرا که ابلیس دستور خدا را انجام نداد که نشان از آن دارد که خدا را حکیم نمی دانسته است.

نکته ۶۷ : در آیۀ ۳۴ آمده است که خدا به ملائکه گفت که به آدم سجده کنید. در اینکه مراد از این سجده چیست چند دیدگاه وجود دارد :

الف) مراد سجدۀ ظاهری است ولی آن سجده ، سجدۀ عبادت نبوده بلکه سجدۀ تکریم بوده است.

ب) مراد از اینکه آدم ، مسجود ملائکه واقع شد سجدۀ به آدم نیست بلکه مثل سجده به سمت کعبه است که خود کعبه ، مسجود نیست.

ج) مراد از دستور اسْجُدُواْ لاَِدَمَ این است که به خاطر آدم ، به خدا سجده کنید.

د) مراد از سجده ، خضوع است نه سجده ظاهری همچنانکه در آیات ۱۸ سوره حج و ۶ سوره الرحمان سجده به معنای خضوع و تسلیم است. پس ملائکه مأمور بوده اند که در برابر آدم خاضع باشند.

نکته ۶۸ : از ظاهر تعبیر فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ بدست مى آید که ابلیس جزو ملائکه است. البته برخی به استناد عبارت فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ کاَنَ مِنَ الْجِنّ‏ِ در آیه ۵۰ سوره کهف گفته اند که ابلیس از جنس اجنه بوده و مَلَک نبوده است ولى در آن واقعه در زمرۀ ملائکه قرار گرفته بوده است. و اما آنها که ابلیس را جزو ملائکه مى دانند به این حرف پاسخ مى دهند که جن در آیه ۵۰ سوره کهف به معناى لغوى اش مى باشد یعنى موجود مخفى همچنانکه در آیه ۳۲ سوره نجم به انسانى که در رحم مادرش است جن گفته شده است : ِ وَ إِذْ أَنتُمْ أَجِنَّهٌ فىِ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ

نکته ۶۹ : در آخر آیه ۳۴ راجع به ابلیس آمده است که وَ کاَنَ مِنَ الْکَافِرِینَ

این تعبیر ممکن است اشاره به این داشته باشد که ابلیس قبل از اینکه مأمور به سجدۀ بر آدم شود ، جزو کفار بوده است و ممکن است اشاره به کافر شدن ابلیس پس از سجده نکردن به آدم داشته باشد و طبق این احتمال دوم ، (کان) یا معنای ماضی ندارد و یا اگر دارد مربوط به قبل از زمان تکلم و قبل از نزول این آیه است نه قبل از زمان سجدۀ ملائکه بر آدم و می خواهد بگوید در آن زمان که ابلیس بر آدم سجده نکرد جزو کفار قرار گرفت. و اما اینکه از تعبیر وَ کاَنَ مِنَ الْکَافِرِینَ بجای وَ کاَنَ کَافِرا استفاده شده است شاید دلالت داشته باشد که کفار دیگر نیز در آن زمان بوده اند که ابلیس یکی از آنها بوده است.

نکته ۷۰ : از مجموع آیات قرآن بدست می آید که ابلیس ، معتقد به خدا و ربوبیت او و حتی معتقد به روز قیامت هم بوده است ولی با این حال خدا در آیۀ ۳۴ به او کافر اطلاق می کند. پس می فهمیم اگر کسی با زبانش بگوید که من خدا و قیامت را قبول دارم ولی دستورات او را انجام ندهد کافر است. ما معمولا کافر را به کسی اطلاق می کنیم که خدا و قیامت را قبول ندارد ولی در اصطلاح قرآن همیشه این گونه نیست. به نظر می رسد که کفار را باید در بین خود دین داران نیز جستجو کرد. برای توضیح بیشتر در این زمینه می توانید به مقالۀ (آیا دین داری و کفر قابل جمع هستند؟) از همین قلم مراجعه کنید.

نکته ۷۱ : خداوند طبق آیه ۳۰ سوره بقره ، هدفش از همان اول این بوده است که آدم را در زمین قرار دهد ، همان زمینى که در آن فساد و خون ریزى وجود دارد. حال سوال این است که خدا اگر واقعا هدفش این است که آدم را در زمین قرار دهد چرا ابتدا او را در جنت قرار داد؟

جواب به این سوال کلید پاسخ به بسیارى از سوالاتى است که راجع به قصه ى آدم و حوا وجود دارد. به نظر مى رسد که خداوند متعال ، قبل از اینکه آدم را به زمین بفرستد مى خواهد به عنوان یک تجربه به آدم درس بیاموزد که وقتى در زمین رفتى بدانى با چه کسى طرف هستى؟ این روش خوبى است که وقتى مى خواهیم کار بزرگى را تجربه کنیم خوب است قبل از آن کار کوچکترى که شبیه آن کار بزرگ تر است را تجربه کنیم مثلا کسانى که مى خواهند حج واجب روند خوب است قبلش حج عمره رفته باشند یا کسانى که مى خواهند مسیرى را به تنهایى سفر کنند خوب است قبل از آن ، سفرى به همراه کسى که راه را بلد است تجربه کنند. حال در داستان آدم و حوا نیز خداوند با اینکه قصدش این است که آدم را به زمین بفرستد ولى براى اینکه او با تجربۀ قبلى به زمین برود در مکانى که اسم آن را جنت گذاشته است به او تجربه مى آموزد تا او را با سختى هاى راه آشنا کند و معمولا کسى که اولین تجربه را طى مى کند از خطا مصون نیست. آدم با اینکه نهى خدا از نزدیک شدن به آن شجره را شنیده ولى چون تجربۀ اولش است وقتى با خیرخواهى ابلیس رو به رو مى شود توجیهى براى نزدیک شدن و خوردن از آن درخت براى خود درست مى کند و در نتیجه از آن درخت استفاده مى کند.

نکته ۷۲ : لازم نیست به دنبال نوع آن درخت بگردیم چرا که آن درخت هر چه که بوده نمادى از حرام هاى الهى بوده است.

نکته ۷۳ : خداوند از قبل مى دانسته که آدم با توجه به خصوصیاتى که دارد و با توجه به اینکه اولین تجربه اش است خطا خواهد کرد ولى این تجربه را براى او پیش آورده تا قبل از رفتن به زمین با دشمن خود به خوبى آشنا شود. حال این تجربه ممکن است در باغى در خود زمین بوده باشد و ممکن است در باغى بهشتى در نقطۀ دیگر از عالم هستى بوده باشد. دقت کنید که واژۀ جنت در آیۀ ۳۵ را معمولا به بهشت معنا می کنند ولی جنتی که آدم و حوا به آن وارد شدند آن بهشت ابدی نبوده است. واژۀ جنت در اصل به معنای باغ است.

نکته ۷۴ : با توجه به بیانی که از داستان آدم و حوا بیان شد جواب چند اشکال داده می شود به عنوان مثال این سوال مطرح است که اگر توبه کنندۀ از گناه مى تواند به جایگاه قبلى اش برگردد چرا خدا آدم و حوا را وقتى توبه کردند به جنت برنگرداند؟

جواب این سوال این است که قرار گرفتن آدم و حوا در آن جنت از همان اول ابدى نبوده است و اصلا از همان اول قرار بوده است که آنها از این جنت بیرون روند و تنها براى کسب تجربه در آن جنت قرار گرفته بودند.

سوال دیگرى که مى پرسند این است که چرا ما باید به خاطر گناه پدرمان به زمین منتقل شویم و به خاطر اشتباه او این قدر مصیبت در زمین بکشیم؟

جواب این سوال این است که با توجه به اینکه به داستان آدم و حوا به عنوان یک تجربه نگاه شد به نظر می رسد که هریک از ما و هر انسان دیگرى هم به جاى آدم بود احتمالا همین گونه عمل مى کرد. علاوه بر این وقتى به این داستان تنها به عنوان کسب تجربه نگاه کنیم متوجه مى شویم که ما از همان اول قرار بوده است به زمین بیاییم و خدا برای علم آموزی به ما ، آمدن به زمین را از طریقی قرار داد که خطرناک بودن راه را بفهمیم. بنابراین ما تنها باید از تجربۀ آدم درس بیاموزیم نه اینکه تقصیرها را به گردن او بیندازیم چون آمدن ما بر روی زمین علت اصلی اش گناه آدم نبوده است. برای توضیح بیشتر در این زمینه می توانید به مقالۀ (بیانی نو از داستان آدم و حوا) از همین قلم مراجعه کنید.

البته می توان در اینجا تحلیل دیگری نیز گفت و آن اینکه بالاخره دنیا ، داری است که افراد بر روی یکدیگر اثر گذارند و همین الآن نیز پدری می توان موجب نقص فرزندش شود. دنیا ذاتش چنین است. مهم این است که ما وظیفۀ خود را در این دنیا به خوبی انجام دهیم. خدا هم که علم مطلق دارد می دانسته است که آدم خطا می کند و موجب می شود که نسل او به زمین بیایند و به همین خاطر از همان ابتدا گفته است که من در زمین خلیفه قرار می دهم. و اما اینکه گفته شد توبه کننده باید به جایگاه قبلی اش برگردد معلوم نیست همه جا صحیح باشد چون بالاخره گناه دارای آثار وضعی است که جبران نمی شود و شاید اثر وضعی گناه آدم این بوده است که او و نسلش به زمین منتقل شوند و دیگر نمی توان این اثر وضعی را از بین برد. به هر حال در این جا دو تحلیل بیان شد.

نکته ۷۵ : تعبیر اهْبِطُواْ بَعْضُکمُ‏ْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ در آیه ۳۶ خطاب را به صورت جمع آورده است که همگى به زمین فرود آیید. جمع بودن خطاب ممکن است به دلیل این باشد که مخاطب این جمله آدم و حوا و ابلیس است و ممکن است جمع بودن خطاب به این دلیل باشد که شخص آدم و حوا مورد خطاب نیستند بلکه شخصیت بشرى آنها و در نتیجه تمام بشر مورد خطاب این جمله هستند و آدم و حوا نمایندۀ تمام بشریت در این خطاب هستند.

نکته ۷۶ : در آیۀ ۳۷ سوره بقره از کلماتی صحبت شده است که آدم توسط آنها توبه کرد. این کلمات می تواند کلمات استغفار باشد که در آیۀ ۲۳ سوره اعراف به آن اشاره شده است. و اما اینکه برخی گفته اند کلمات ، تعابیری بوده که دلالت بر توسل آدم به اهل بیت داشته این حرف مستند به روایاتی است که طبق تحقیق مفسر تفسیرِ (من وحی القرآن) و دیگر محققین ، صحیح السند نمی باشند و نمی تواند مورد استناد علمی قرار گیرد.

نکات صفحه ۷ :

نکته ۷۷ : دستور اهْبِطُواْ مِنهَْا جَمِیعًا در آیه ۳۸ با دستور اهْبِطُواْ بَعْضُکمُ‏ْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ در آیه ۳۶ ظاهرا با یکدیگر فرق دارند. دستور آیه ۳۶ مربوط به قبل از توبه است و دستور آیه ۳۸ مربوط به بعد از توبه است. هر دو هبوط است ولى در دو درجه و به دو اعتبار. دستور آیه ۳۶ هبوط مذمت آمیز است و دستور آیه ۳۸ هبوطى است که طبیعتا باید رخ دهد.

نکته ۷۸ : به آیات ۳۸ و ۳۹ خوب دقت کنید. در آیه ۳۹ مى توانست بجاى عبارت وَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ کَذَّبُواْ بَِایَاتِنَا از عبارت وَ الَّذِینَ لَم یَتَّبِعُوا هُدَایَ أولئِکَ أصحَابُ النَار استفاده کند. فرق بین این دو عبارت خیلی زیاد است. اگر از عبارت وَ الَّذِینَ لَم یَتَّبِعُوا هُدَایَ أولئِکَ أصحَابُ النَار استفاده شده بود شاید می توانستیم بگوییم که هرکسی از هدایت پیروی نکند اهل جهنم است ولی وقتی از عبارت وَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ کَذَّبُواْ بَِایَاتِنَا استفاده کرده است می فهماند که آن کسانی که از هدایت پیروی نکنند و حق پوش باشند چنین کسانی هستند که اهل دوزخ اند نه هرکسی که از هدایت پیروی نکند.(دقت کنید) می توان از این بحث نتیجه گرفت که همۀ کسانى که بى دین اند اهل جهنم نیستند بلکه گروه خاصى از بى دین ها که مغرض و حق پوش اند اهل جهنم اند.

نکته ۷۹ : واژۀ (امّا) در تعبیر فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنىّ‏ِ هُدًى…. مرکب از (اِن) و (ما) است. این واژه ربط بین شرط و جزاء را تأکید می کند و در آیۀ مورد بحث می رساند که اگر هدایت آمد انجام شدن فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیهِْمْ وَ لَا هُمْ یحَْزَنُونَ حتمى و حتمى است. همچنین انجام شدن آیۀ ۳۹ که دنبالۀ جواب شرط است نیز حتمی و حتمی است.

نکته ۸۰ : اینکه آمدن هدایت را با شرط بیان کرده است شاید این نکته را برساند که ممکن است برای همه هدایت نیاید یا هدایت به همه نرسد.

نکته ۸۱ : از آیۀ ۴۰ سوره بقره به بعد بحث ، پیرامون بنی اسرائیل است و تقریبا تا آیۀ ۱۲۳ و حتی شاید بتوان گفت تا آیۀ ۱۴۱ یا حتی آیۀ ۱۵۰ ادامه دارد.

نکته ۸۲ : اسرائیل نام دیگر حضرت یعقوب است و به هر حال نام یک پیغمبر است. بنابراین نباید جملاتی بکار برد که بی احترامی به این نام محسوب شود.

نکته ۸۳ : از تعبیر اذْکُرُواْ نِعْمَتىِ‏َ الَّتىِ أَنْعَمْتُ عَلَیْکمُ‏ْ در آیۀ ۴۰ ، دو مطلب قابل استفاده است :

الف) یاد کردن نعمت ها کار بسیار خوبى است. سعى کنیم با یاد کردن نعمت هایى که خدا به ما داده بیشتر به یاد او باشیم.

ب) آوردن تعبیر أَنْعَمْتُ عَلَیْکمُ‏ْ شاید این نکته را در بر داشته باشد که خدا در اینجا نمى خواهد هر نعمتى را به یاد بنى اسرائیل بیندازد. برخى چیزها هست که براى همۀ مردم نعمت است یا برخی نعمت ها هست که خود بنده نیز در آن دخیل است. به نظر مى رسد که خدا با تعبیر أَنْعَمْتُ عَلَیْکمُ‏ْ مى خواهد به خصوص نعمت هایى را به یاد بنى اسرائیل بیندازد که اولا خدا به طور ویژه به آنها داده است و به اقوام دیگر نداده است و ثانیا خود آنها در آن نعمت ها دخیل نبوده اند.

نکته ۸۴ : از تعبیر وَ أَوْفُواْ بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِکُمْ بدست مى آید که اگر واقعا دستورات خدا را عمل کردیم خدا نیز به وعده هایش وفا مى کند. اینکه ما توقع داریم بدون تلاش ، خدا به ما کمک کند صحیح نیست. اگر می بینیم جامعۀ ما جامعۀ خوبی نیست به خاطر این است که دستورات خدا را انجام نداده ایم و الا اگر دستورات خدا را انجام داده بودیم و عهد خود با خدا را عمل می کردیم حتما خدا ثمراتش را نیز به ما نشان می داد.

نکته ۸۵ : در تعبیر وَ لَا تَکُونُواْ أَوَّلَ کاَفِرِ  بِهِ در آیه ۴۱ خدا به بنى اسرائیل مى گوید که اولین کافر به پیامبر اسلام نباشید. به نظر مى رسد که مراد از اول در این تعبیر اولیت رتبى است نه اولیت زمانى یعنى شما که اهل کتاب هستید و وعده هاى ظهور پیامبر خاتم در کتاب هایتان آمده است اگر به آن پیامبر کفر بورزید ، در رتبۀ اول کفر قرار خواهید گرفت و شاگرد اول کلاس کفر خواهید بود. مثل اینکه اگر امام زمان ظهور کند و خود شیعیان ، او را منکر شوند در درجۀ اول کفر نسبت به او قرار خواهند گرفت.

نکته ۸۶ : آیۀ ۴۳ سوره بقره مثل آیۀ ۵۵ سوره مائده است که در هر دو به نماز و زکات و رکوع اشاره شده است. نماز ، نماد ارتباط با خدا و زکات ، نماد ارتباط با خلق خداست. رکوع نیز نماد خضوع است و دلالت بر این دارد که نماز و زکات باید با حالت خضوع انجام گیرد. ممکن است کسی نماز بخواند و زکات بدهد ولی نه در حال خضوع بلکه از روی اجبار یا به اهداف دیگر. دستور به رکوع به این دلیل است که می خواهد اشاره داشته باشد که اَعمال دینی باید با حالت خضوع انجام گیرد.

نکته ۸۷ : در آیۀ ۴۵ بیان شده است که انسان به چه چیزهایى باید متوسل شود. پس ما باید به نماز و صبر متوسل شویم. بنابراین دقت داشته باشیم که با نماز که همان ارتباط با خداست می توانیم بر مشکلات فائق آییم. البته طبق این آیه ، استعانت از صبر و صلاه برای همه آسان نیست و واقعا همین گونه است. بسیاری از ما اهل صبر نیستم. برای بسیاری از ما نماز خواندن ، بار سنگینی است به گونه ای که می خواهیم زود تمام شود تا سراغ کارهای دیگر برویم. بسیاری از ما حاضریم ساعت ها برای تفریح وقت بگذاریم ولی به نماز که می رسیم اگر مقداری نماز طول بکشد خسته شده و صدای اعتراضمان بلند می شود و این می شود معنای : وَ إِنهََّا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلىَ الخَْاشِعِینَ

نکته ۸۸ : در آیۀ ۴۶ ، خاشعین این گونه تعریف شده اند که کسانی هستند که گمان به ملاقات با خدا دارند. حال سوالی که در ذیل این آیه مطرح است این است که چرا در این آیه از گمان استفاده شده است نه یقین؟ مگر گمان داشتن به قیامت هم خوب است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که اگر آیه یقین را آورده بود بسیاری از دین داران از آن خارج می شدند چون بسیاری از ما یقین نداریم. بالاخره کسی که یقین دارد شاید هیچ خطایی نکند. بحث بر سر گمان است و البته مراد از گمان در اینجا گمان معتبر است نه هر گمانی. به هر حال بسیارند افرادی که اگر چه یقین کامل به قیامت ندارند ولی گمان معتبر به آن دارند و همین گمان ، آنها را به عمل گرایی می کشاند. بله طبیعتا افرادی که چنین اند به سمت یقین نیز در حرکت اند ولی به هر حال گمان آنها به قیامت نیز در عملکرد آنها اثر گذار است.

نکته ۸۹ : در اینکه مراد از برتری بنی اسرائیل بر عالمین چیست چند دیدگاه وجود دارد :

الف) مراد برتری آنها بر مردم زمان خودشان بوده است نه مطلق زمان ها. به هر حال این گروه نسبت به بقیۀ مردم زمان خودشان از لحاظ اینکه دین دار بودند برتری داشته اند.

ب) این برتری مطلق است و بنی اسرائیل بر مردم کل زمان ها برتر بوده و هستند و البته این برتری نه برتری روحی بلکه برتری در اینکه خدا به خصوص آنها را به دلایلی مورد توجه قرار داده است. معجزاتی که این گروه داشته اند برای امت دیگری آورده نشده است. در مواردی خداوند ، برای آنها کارهایی کرده است که برای هیچ امت دیگری نکرده است. با خواندن همین آیات سورۀ بقره می توان فهمید که مراد از برتری بنی اسرائیل بر دیگر اقوام چه بوده است.

نکته ۹۰ : وقتی خدا در آیۀ ۴۷ از فضیلت بنی اسرائیل صحبت می کند بلا فاصله در آیۀ ۴۸ –  برای اینکه آنها به غرور مبتلا نشوند و فکر نکنند فضیلت آنها دلالت بر این دارد که خدا آنها را در هر صورتی اهل نجات می کند –  می گوید از روز قیامت بترسید و بدانید که اگر خطا کنید جزائش را می بینید. پس باید به ارتباط آیات ۴۷ و ۴۸ خوب دقت داشت و سعی کنیم ما نیز از همین ادبیات قرآن بهره ببریم و به گونه ای از خود تعریف و تمجید نکنیم که وظایف خود را فراموش کنیم و فکر کنیم خدا ما را در هر صورتی نجات می دهد. گاهی اوقات ادبیات ما به گونه ای است که انگار ما بهترین بندگان خدا هستیم و خدا حساب ویژه ای بر روی ما باز کرده است. خدا بلا فاصله بعد از اینکه به فضیلت بنی اسرائیل اشاره می کند با جملاتی آنها را می ترساند تا فکر نکنند خدا نسبت به آنها پارتی بازی می کند.

نکته ۹۱ : در آیۀ ۴۸ شفاعت ، مورد نفی قرار گرفته است در حالی که طبق آیات دیگر قرآن می فهمیم که بالاخره شفاعتی در کار است. باید دقت داشت شفاعتی که در آیۀ ۴۸ نفی شده با توجه به سیاق آیات که راجع به بنی اسرائیل است شفاعتی است که به این معنا باشد که شخص چون جزو بنی اسرائیل است نجات داده می شود. خیر ، چنین شفاعتی وجود ندارد.

برخی داستان ها در قرآن هست که تکلیف شفاعت را روشن می کند. یکی مربوط به داستان حضرت نوح و فرزندش است که در آیات ۴۵ تا ۴۷ سوره هود به آن اشاره شده است. دیگری داستان شفاعت ابراهیم برای قوم لوط است که در آیات ۷۴ تا ۷۶ سوره هود مورد اشاره قرار گرفته است.

با خواندن این داستان ها می فهمیم که مواردی داریم که حتی پیامبران الهی می خواسته اند شفاعت کنند ولی خدا اجازه نداده است. پس اگر کسی در مسیر صحیح نیست شفاعت شامل حال او نمی شود حتی اگر در ظاهر پسر پیامبر باشد یا شیعه باشد یا سید باشد.

شفاعت این است که انسان در راه است ولی خطاهایی جزئی از او سر بزند. این خطاها را ممکن است ببخشند. جالب است بدانید در بحث ماهی گیری روز شنبه که در آیات ۱۶۳ تا ۱۶۶ سوره اعراف به آن اشاره شده است حتی کسانی که گناه نکردند و ماهی نگرفتند ولی امر به معروف نکردند باز نجات پیدا نکردند. پس کسی مورد شفاعت قرار می گیرد که واقعا در مسیر قرار دارد مثل کسی که در مدرسه همۀ دروس را قبول شده ولی در یک درس ، نمره اش نه و نیم شده است که می توان آن را ده کرد ولی اگر کسی ۵ بگیرد یا تمام دروسش را ۹ بگیرد نمی توان برای او کاری کرد.

خوب است برای فهم بهتر شفاعت مثالی بزنیم : ما برای دیگران طلب مغفرت می کنیم ولی آیا این دعای ما ، روی آنها تأثیر دارد یا نه؟ جواب این است که اگر آن شخصی که برای او دعا و طلب مغفرت می کنم در خط صحیح است و دنبال توبه است این دعای ما برای او فایده دارد ولی اگر آن شخص اصلا به دنبال توبه نیست این دعای ما برای او فایده ای ندارد. پس وقتی ما می گوییم خدایا مومنین را ببخش مسلما این دعای ما در حق کسی که به ظاهر مومن است ولی اهل ربا خواری و غیبت است و از این کارها ابائی ندارد اثری خواهد داشت.

حال روز قیامت ، دعای پیامبر می تواند نوعی شفاعت باشد که برای همه اثر ندارد بلکه برای کسانی اثر دارد که در خط قرار دارند. پس شفاعت هر چه که هست با عملکرد خود ما مرتبط است. جالب است که در آیۀ ۶ سوره منافقون چنین آمده است که :

سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لهَُمْ لَن یَغْفِرَ اللَّهُ لهَُمْ  إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ‏

ترجمه : براى آنان یکسان است: چه بر ایشان آمرزش بخواهى یا بر ایشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز بر ایشان نخواهد بخشود. خدا فاسقان را راهنمایى نمى‏کند. پس حتى استغفار پیامبر نیز بر روى همه اثر ندارد.

نکات صفحه ۸ :

نکته ۹۲ : در رابطۀ با اینکه علت دشمنى آل فرعون با بنى اسرائیل چه بوده است و اصلا چرا بنى اسرائیل به مصر رفته بودند مى توانید به تفسیر التحریر و التنویر ، ذیل آیه ۴۹ سوره بقره مراجعه کنید. در این آدرس مفصلا در این زمینه صحبت شده است و توضیحات خواندنى در آنجا وجود دارد. در تفسیر هدایت نیز به طور خلاصه چنین آمده است :

بنى اسراییل کجا بودند؟ پدر بزرگ ایشان ابراهیم (علیه السلام) در عراق سکونت داشت و سپس به فلسطین مهاجرت کرد. ولى یعقوب نواده ابراهیم با دوازده پسر خود در داستان یوسف به مصر منتقل شد. و با گردش روزگار از حالت قومى که به بزرگى و فرمانروایى به مصر آمده بودند به صورت طوایف محروم و مستضعف و مورد استثمار قرار گرفته از جانب فراعنه مصر درآمدند، و چون به رهبر و پیامبرى نیاز داشتند، خداوند موسى را به پیامبرى بر ایشان مبعوث کرد، و تورات را همراه او فرستاد، و موسى نیروهاى آنان را به حرکت درآورد و با گذراندن بنى اسراییل از دریا، آنان را به شبه جزیره سینا و از آنجا به فلسطین منتقل کرد. و بدین گونه انسان، به یارى رسالت الاهى، توانست از زیر یوغ تسلّط طاغوتها و بهره کشان خلاص شود.(تفسیر هدایت، ج‏۱، ص: ۱۵۶)

نکته ۹۳ : طبق آیه ۴۹ سوره بقره ، کارى که فرعون نسبت به بنى اسرائیل انجام مى داد این بود که یُذَبحُِّونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ

برخی گفته اند فرعون خوابی دیده بود که شخصی از بنی اسرائیل حکومت او را نابود می کند و به همین خاطر تصمیم به ذبح فرزندان پسر در بنی اسرائیل گرفت ولی بعید نیست که این کار ، سیاستی از فرعون بوده باشد. اگر کسی بخواهد گروهی را نابود کند کافی است نیروی کار آن گروه را از بین ببرد و با توجه به اینکه نیروی کار ، با فرزندان مذکر درست می شود فرعون با از بین بردن فرزندان پسر عملا قدرت این گروه را از آنها گرفته بود.

و اما تعبیر یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ دو گونه معنا شده است :

الف) زنان را زنده می گذاشت.

ب) حیاء را از زنان بنی اسرائیل می گرفت.

برخی گفته اند که این یک کار فرعونى است که نیروى مرد از جامعه ای گرفته شود و زنان در جامعه زنده باشند و حیائشان از بین برود. پس اگر زنان در جامعه ، جای مردان را بگیرند این یک سیاست فرعونی است.

نکته ۹۴ : اینکه در آیۀ ۴۹ از واژۀ ذبح استفاده شده است شاید این نکته را برساند که فرعون به شدید ترین وجه فرزندان پسر بنی اسرائیل را می کشت.

نکته ۹۵ : تعبیر وَ فىِ ذَالِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ در انتهاى آیه ۴۹ دو معنا مى تواند داشته باشد :

الف) اینکه فرعون شما را عذاب مى کرد نوعى امتحان از ناحیۀ خدا براى شما بود.

ب) اینکه خدا شما را از دست فرعون نجات داد نوعى امتحان از ناحیۀ خدا براى شما بود.

پس هم سختی ها می تواند بلاء و آزمایش الهی باشد و هم نعمت ها. هر چه که باشد با توجه به استفاده از واژۀ رب در این تعبیر این نکته استفاده می شود که در این کار ، نوعی تربیت شدن از طرف خدا برای بنی اسرائیل وجود داشته است. پس خدا گاهی اوقات بندگانش را با سختی ها تربیت می کند و گاهی اوقات با خوشی ها.

نکته ۹۶ : در آیۀ ۴۹ از نجََّیْنَاکُم که باب تفعیل است استفاده شد و در آیه ۵۰ از فَأَنجَیْنَاکُمْ که باب افعال است استفاده شده است. در باب تفعیل طبق آنچه که در ذیل آیۀ سوم سوره آل عمران در تفسیر التحریر و التنویر آمده است ، تأکید و قوت بیشترى وجود دارد و عظمت را بیشتر مى رساند و چون نجات نهایی از دست فرعون با این همه سختى ها کار بسیار عظیمی بوده است از باب تفعیل برای آن استفاده شده است ولی آیۀ ۵۰ اشاره به یکی از مصادیق نجات از دست فرعون دارد. به هر حال آیۀ ۴۹ اشاره به نجات نهایی دارد ولی آیۀ ۵۰ اشاره به نجات در یک واقعه دارد.

نکته ۹۷ : در آیۀ ۵۱ از ۴۰ شبی که خدا با موسی وعده کرد صحبت شده است. اشاره به شب بجای روز عظمت و قابلیت شدید شب در رسیدن به خدا را می رساند. پس سعی کنیم از شب ها ، خوب استفاده کنیم.

نکته ۹۸ : در آیه ۵۴ سوره بقره آمده است که موسى پس از گوساله پرستى بنى اسرائیل به آنها مى گوید : فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ یعنى خود را بکشید. آیا واقعا بنى اسرائیل باید خود را مى کشتند تا توبه شان قبول گردد؟ آیا آنچه که مفسرین گفته اند که (موسى دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانى که گوساله‏پرستى کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگر نهند!.) صحیح است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که اولا وقتی به بنی اسرائیل دستور داده شد که گاوی بکشند آنها به راحتی زیر بار نرفتند. حال چگونه ممکن است به راحتی حکم کشتن خودشان را بپذیرند و هیچ سوالی در برابر این حکم نکنند؟ اگر کسی آیات مربوط به بنی اسرائیل را در قرآن بخواند متوجه می شود که آنها قومی بودند که به راحتی حرف های موسی را قبول نمی کردند. حال چطور می توان پذیرفت که چنین حکم سختی را بپذیرند؟ اگر شما آیات ۵۸ و ۵۹ سوره بقره را بخوانید متوجه مى شوید که بنى اسرائیل حاضر نشدند حتی دستور آن آیات را انجام دهند. حال چگونه ممکن است دستور کشتن خود را انجام دهند؟

ثانیا این حرف و تفسیر مفسرین چندان با عقل سازگاری ندارد و عقل ، به راحتی زیر بار این نمی رود که توبۀ یک گناه ، کشتن خود باشد.

علاوه بر این ، این معنا با سیاق آیات که بحث منت است سازگار نیست و حتی در آیات بعدی می خوانیم که در جایی که بنی اسرائیل مردند خدا آنها را زنده کرد.

پس می توان گفت که مراد از نفس در تعبیر فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ همان نفسی است که در آیه ۵۳ سوره یوسف می فرماید : إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهُ  بِالسُّوءِ و مراد از قتل نفس ، کشتن نفس اماره است. مراد از أَنفُسَکُمْ در عبارت فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ همان انفسی است که در همین آیۀ ۵۴ سوره بقره در چند کلمۀ قبل آمده بود که : إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُم. مراد از ظلم به نفس کدام نفس است؟ بنی اسرائیل با گوساله پرستی به جسمشان ظلم نکردند بلکه به روحشان ظلم کردند و روحشان را آلوده کردند. حال مراد از کشتن نفس ، کشتن همین نفس آلوده شده است. به تکرار کلمۀ انفس در این آیه توجه کنید.

قرینۀ دیگری که می توان بر عدم صحت نظر مشهور مفسرین آورد آیات ۵۱ و ۵۲ همین سوره بقره است که می گوید :

وَ إِذْ وَاعَدْنَا مُوسىَ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً ثُمَّ اتخََّذْتمُ‏ُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظَالِمُونَ(۵۱) ثمُ‏َّ عَفَوْنَا عَنکُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(۵۲)

ترجمه : و [یاد کنید] زمانى که [براى نازل کردن تورات‏] چهل شب با موسى وعده گذاشتیم، سپس شما بعد از [غایب شدن‏] او گوساله را معبود خود گرفتید، در حالى که [به سبب این کار بسیار زشت‏] ستمکار بودید. (۵۱) سپس بعد از آن [کار زشت‏] از [گناه‏] شما درگذشتیم، تا سپاس‏گزارى کنید. (۵۲)

طبق ظاهر این آیات خداوند پس از گوساله پرستی ، آنها را عفو کرد تا شکر خدا را بجا آورند و این حرف با کشته شدن ظاهری سازگار نیست. اگر آنها باید خود را می کشتند و واقعا کشتند آیه ۵۲ بی معنا خواهد شد چون دیگر کسی نیست که بخواهد شکر کند.

قرینۀ دیگر اینکه در آیات ۵۵ و ۵۶ سوره بقره به مرگ و سپس زنده شدن بنی اسرائیل در واقعۀ دیگری اشاره شده است. حال چرا در این قضیۀ گوساله پرستی به مرگ و اینکه خود را کشتند اشاره نشده است و تنها دستور کشتن داده شده است؟

قرینۀ دیگر بر تفسیری که گفته شد این است که در انتهای آیۀ ۵۴ آمده است فَتَابَ عَلَیْکُمْ  إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ و این تعبیر با اینکه آنها کشته شده باشند چندان سازگار نیست بلکه با این سازگار است که افرادی زنده باشند و توبه شان پذیرفته شده باشد.

قرینۀ دیگر اینکه طبق آیۀ ۹۷ سوره طه ، سامری که سردستۀ گوساله پرستی بوده کشته نشده است. حال اینکه او کشته نشود ولی تابعین او مأمور شوند که خود را بکشند چندان عاقلانه به نظر نمی رسد.

به این نکته نیز توجه شود که احتمال دیگرى نیز در تفسیر المیزان در تعبیر فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ به این صورت آمده است :

امر بیکدیگرکشى، امرى امتحانى بوده، نظیر امر بکشتن ابراهیم اسماعیل، فرزند خود را، که قبل از کشته شدن اسماعیل خطاب آمد: (یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا، اى ابراهیم تو دستورى را که در خواب گرفته بودى، انجام دادى). (ترجمه المیزان، ج‏۱، ص: ۲۸۷)

نکته ۹۹ : اینکه در آیۀ ۵۴ برای خدا از صفت باریء استفاده شده است به این خاطر است که لغت برء به معنای از بین بردن نقص است و مثلا وقتی حضرت عیسی می گوید وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ یعنی من این مرض ها که نقص است را از بین می برم و یا وقتی ما می گوییم از فلان شخص بری هستیم یعنی از نقص های آنها خود را جدا می کنیم.

حال اینکه حضرت موسی می گوید به سمت باریء رجوع کنید یعنی به سمت خدایی رجوع کنید که نقص هایتان را از بین ببرد. موسی می خواهد بگوید برای شما با گوساله پرستی نقصی ایجاد شده است ، پس به سمت کسی رجوع کنید که این نقص را از بین ببرد.

نکته ۱۰۰ : طبق آیۀ ۵۷ بر بنی اسرائیل ابرها سایه انداختند و منّ و سلوی نیز بر آنها نازل شد. برخی مفسرین این نعمت ها را معجزه آسا معنا کرده اند در حالی که برخی گفته اند این نعمت ها به صورت طبیعی در اختیار بنی اسرائیل قرار می گرفت به این صورت که مکانی که بنی اسرائیل در آن قرار داشتند معمولا هوا ابری بوده است و منّ و سلوی نیز در آنجا به صورت طبیعی وجود داشته است.

نکته ۱۰۱ : اگر چه بسیاری از مفسرین منّ و سلوی را اشاره به دو غذا دانسته اند ولی ممکن است مراد از منّ مطلق نعمت های مادی و مراد از سلوی ، آرامش روحی بوده باشد.

نکات صفحه ۹ :

نکته ۱۰۲ : آیۀ ۵۸ می تواند اشاره به ورود بنی اسرائیل در زندگی شهری داشته باشد و مراد از سجده نه فقط سجدۀ ظاهری بلکه خضوع در برابر قوانین شهری نیز می تواند باشد و در نتیجه مراد از حطه نیز ، پاک کردن خود از آلودگی هایی است که ممکن است هر شخصی در زندگی شهری داشته باشد که پس از اشتباه ، زود به اشتباه خود اقرار کند نه اینکه بخواهد کار خود را از روی تکبر توجیه کند. چنین رفتاری به اینجا می رسد که وَ سَنزَِیدُ الْمُحْسِنِینَ ایجاد می شود یعنی افراد محسن زیاد می شوند. پس اگر فرهنگ سازی صورت گیرد که همۀ مردم یک اجتماع همین نکات را رعایت کنند موجب ازدیاد انسان های خوب می شود. این معنا را آقای طالقانی در تفسیر (پرتوی از قرآن) بیان کرده اند که برای توضیح بیشتر می توانید به آن تفسیر مراجعه کنید.

نکته ۱۰۳ : آیه ۵۹ اشاره به این دارد که بنى اسرائیل دستورات آیات قبلى را رعایت نکرند. در تفسیر (پرتوى از قرآن) ذیل این آیه چنین آمده است که :

آنها که از خضوع در مقابل حق سرپیچى کردند و راه ظلم را پیش گرفتند شعار و گفتارى را که بآنها آموخته شده بود تبدیل کردند و آنها هم مانند عموم جوامع بشرى شعارشان نان و شکم و شهوات پست گردید. این تعبیر آیه، تغییر توجه و روش بنى اسرائیل را با علت و نتیجه میرساند، نه آنکه تنها دستور را ترک یا آن را تأویل کردند. اگر مقصود همان گفتن لفظ «حطه» بوده چرا گفتن یا تکرار این لفظ آسان را ترک کردند؟ و ترک کلمه‏اى چگونه آنها را مستحق چنین عذابى نمود!؟ نوع عذاب را «رجز» و از جانب آسمان بیان فرمود. پس عذابى نبوده که ناگهان نابودشان کند، تاریخ هم چنین عذابى را در این هنگام بر بنى اسرائیل سراغ نداده، از لغت «رجز» نکبت و ضعف قواى جسمى و نفسى و خوارى استفاده مى‏شود و نسبت به آسمان شاید از جهت سلطه و احاطه عذاب و نسبت آن بقوانین عمومى جهان باشد: اشاعه ظلم منشأ از هم گسیختگى و بى‏بند و بارى و خروج از حدود میگردد.(پرتوى از قرآن، ج‏۱، ص:۱۶۸ و ۱۶۹)

باید دقت داشت که واژۀ رجز در اصل به معنای اضطراب و در تنگنا قرار گرفتن است و در این آیه می تواند به معنای بی نظمی در جامعه به خاطر عدم تسلیم در برابر قوانین آن باشد که نتیجه های بدش به خود مردم می رسد. و اما اینکه رجز را به آسمان نسبت داده است شاید دلیلش همان باشد که در تفسیر پرتوی از قرآن بیان شد. به هر حال به نظر می رسد که آسمان ، تأثیراتی بر روی زمین دارد به این صورت که مثلا اگر مردم در روی زمین فلان کار بد را انجام دهند سیستم های موجود در آسمان در اثرگذاری آن کارهای بد در روی کرۀ زمین تأثیر گذار است. به هر حال شاید در آسمان ها همچنانکه در تفسیر سوره طارق گفته ایم سیستم های حفاظتی وجود دارد که می تواند در جلوگیری از برخی حوادث اثر گذار باشند. حال ممکن است سیستم هایی نیز وجود داشته باشد که اثرات نامحسوس بر روی افراد و جوامع می گذارند. الله اعلم

نکته ۱۰۴ : از آیۀ ۶۰ سوره بقره استفاده می شود که باید منابع به گونه ای روشن تقسیم گردد که موجب نزاع و درگیری نشود و هر گروهی دقیقا سهم خود را بداند و سراغ همان رود و به تعبیر قرآن قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ عمل شود. گاهی اوقات در تقسیم ارث به این خاطر اختلاف و نزاع رخ می دهد که سهم ها دقیقا روشن نیست و هر گروهی مشرب خود را نمی داند.

دانلود کتاب به صورت یکجا

نکته ۱۰۵ : تعبیر کُلُواْ وَ اشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَ لَا تَعْثَوْاْ فىِ الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ(۶۰) همان تعبیرى است که ما در فارسى بکار مى بریم که : نمک بخور ولى نمک دان نشکن.

نکته ۱۰۶ : راجع به آیۀ ۶۱ سوره بقره بیان چند مطلب قابل تذکر است :

الف) به نظر مى رسد که طعام بنى اسرائیل هر چه که بوده ثابت و یک نواخت بوده و به همین خاطر بنى اسرائیل غذاهاى متنوع را درخواست مى کنند. حال ممکن است کسى سوال کند که غذاهاى متنوع خواستن چیز بدى نیست. پس چرا در این آیه بنى اسرائیل به خاطر این درخواست ، مورد مذمت قرار گرفته اند؟

در جواب این سوال مى توان چنین گفت که ما جزئیات ماجرا را نمى دانیم. هر چه که بوده غذایى که بنى اسرائیل داشتند از آنچه که مى خواستند برتر بوده است. این برترى مى تواند به دلایل زیر باشد :

۱- منّ و سلوى غذایى بود که بدون رنج و زحمت در اختیار داشتند ولى آنچه مى‏خواستند مستلزم تحمل زحمت و مشقت بود.(البته این نظر قابل نقد است به این صورت که بنی اسرائیل در درخواستشان نمی گویند که ما برویم و کار کنیم تا عدس و پیاز و … بدست آوریم بلکه می گویند خدا برای ما این چیزها را خارج کند. پس اتفاقا در درخواست بنی اسرائیل این نکته نهفته است که خدا چنین کند نه اینکه ما برویم و کشاورزی کنیم)

۲- منّ و سلوى غذاى انتخابى خدا بود و آنچه آنها مى‏خواستند انتخاب خود آنها بود و مسلم است که انتخاب خدا بر انتخاب بشر برترى دارد.

۳-ارزش غذایى و مواد پروتئینى منّ و سلوى از غذاهاى درخواستى آنها بیشتر بوده است.

۴-وجود من و سلوى براى بنى اسرائیل در آن شرائط بسیار بهتر از وجود غذاهاى مورد درخواست آنها بوده است مثل اینکه گاهى اوقات انسان در شرائطى است که زندگى کردن در آب و هواى خوب به همراه خوردن غذاهاى ساده و سالم برایش بسیار بهتر از زندگى کردن در هواى آلوده به همراه غذاهاى متنوع است.

با توجه به این توضیحات مى فهمیم که (ادنى) و (خیر) در تعبیر أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِى هُوَ أَدْنىَ‏ بِالَّذِى هُوَ خَیرٌْ مى تواند صفت خود طعام باشد و مى تواند صفت باشد براى شرائط بنى اسرائیل و طبق احتمال دوم موسى مى خواهد به بنى اسرائیل بگوید چرا مى خواهید شرائط خوب را با شرائط بد عوض کنید.

۵- طبق تعبیر وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ بنی اسرائیل چنین صفتی داشتند که چیزهای پست را بیشتر از چیزهای خوب می پسندیدند. حال منّ و سلوایی که بنی اسرائیل داشتن طبق تعبیر أَنزَلْنَا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَى‏ از بالا به هر صورتی که ما نمی دانیم نازل می شده است ولی بنی اسرائیل با گفتن یخُْرِجْ لَنَا ممَِّا تُنبِتُ الْأَرْضُ غذایی زمینی و از ناحیۀ پایین می خواهند. علاوه بر این مراد از طعام واحد ، وحدت خود طعام نیست چرا که در این صورت با واژۀ طیبات در آیۀ ۵۷ که صیغۀ جمع است و دلالت بر خوردنی های مختلف دارد در تعارض است. پس مراد از وحدت طعام ، وحدت روش رسیدن به آن بوده است. آنها نمی خواستند که تنها از یک طریق که اتفاقا طریقِ با کلاس و بهتری بوده به غذا برسند.

به هر حال ما جزئیات ماجرا را نمی دانیم. همین را می دانیم که از آیات قرآن بدست می آید که چیزی که بنی اسرائیل می خواستند از چیزی که داشتند پست تر بوده است.

ب) از تعبیر اهْبِطُواْ مِصْرًا فَإِنَّ لَکُم مَّا سَأَلْتُمْ مى توان بدست آورد که زندگى شهر نشینى مى تواند در مواردى پست تر از زندگى هاى دیگر باشد.

ج) از این آیه متوجه مى شویم که گاهى اوقات انسان حاجتى از خدا مى خواهد که نسبت به آنچه که خدا به او داده است درجه اش پایین تر است ولى به هر حال خدا حاجتش را برآورده مى کند و آن چیز پایین تر را به او مى دهد. پس باید در دعا کردن ، بیشتر توجه کنیم و بدانیم که واقعا چه چیزی باید از خدا درخواست کنیم. ممکن است چیزی از خدا درخواست کنیم که بهترش را داریم ولی متوجه نیستیم.

د) جالب است که بنى اسرائیل با اینکه معجزات متعددى از موسى دیده اند ولى از موسى حاجتشان را نمى خواهند بلکه به موسى مى گویند که از خدا بخواه بر خلاف برخى از ما که پا را از این فراتر نهاده و حاجاتمان را از خود ائمه مى خواهند. همچنین اینکه بنی اسرائیل در این آیه مورد مذمت هستند و خودشان حاجتشان را از خدا نمی خواهند بلکه به موسی می گویند تو به خدا بگو ، شاید این کارشان نیز مورد مذمت باشد.

ه) برخى افراد هستند که نمى توانند زندگى بهترى داشته باشند و همواره به دلایلى به زندگى پست عادت دارند. مى توانم در اینجا مثالى بزنم : شخصى که از لحاظ اجتماعى سطح پایینى داشت زمانى با هواپیما به مشهد رفت و در آنجا در هتل خوبى سکنا داشت ولى خیلى از آن مسافرت لذت نبرده بود ولى همین فرد پس از مدتى با اتوبوس و با کیفیت پایین ترى به مشهد رفت ولى از آن خیلى تعریف مى کرد. مشاهده مى کنید که برخى افراد از سطح پایین تر بودن بیشتر لذت مى برند. حال ، بنى اسرائیل هم از غذا و شرائطى که پست تر است بیشتر رضایت دارند تا غذا و شرائط  خوب تر. به نظر مى رسد که تعبیر وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ الْمَسْکَنَهُ به همین مطلب اشاره دارد که کلا بر بنى اسرائیل چنین خصوصیتى زده شده است که پست تر بودن و چیز پایین تر را بیشتر دوست داشتن جزو خصوصیات آنهاست.

و) دقت کنید که این خصوصیاتى که در این آیه براى بنى اسرائیل بیان شده مخصوص تمام بنى اسرائیل نیست بلکه اشاره به بنى اسرائیل یا هر گروه دیگرى دارد که داراى صفات بیان شده در آیه هستند. بنابراین صِرف اسم ملاک نیست و چه بسا کسانی که اسمشان مسلمان است با کشتن اولیای الهی به چنین جایگاهی برسند. بنابراین اگر کسی بپرسد اتفاقا یهود در این زمان بسیار ثروتمند و دارای عزت است جواب می دهیم که معلوم نیست یهود در این زمان دقیقا صفات یهودی را داشته باشد که این آیه می گوید. علاوه بر این طبق آیۀ ۱۱۲ سوره آل عمران یهودیان ، درست است که مهر ذلت و فقر بر آنها زده شده است ولی اگر به مسیر صحیح برگرددد یا دیگر مردم به آنها کمک کنند از این حالت در خواهند آمد و اگر فرض کنیم که یهود در این زمان همان بنی اسرائیلی باشد که آیه می گوید به هر حال با اتکا به دولت های دیگر به چنین جایگاهی رسیده است.

نکات صفحه ۱۰ :

نکته ۱۰۷ : آیۀ۶۲ سوره بقره از آیات کلیدی قرآن است که دایرۀ نجات را وسیع تر از آن می داند که در ذهن ماست. ما متأسفانه اهل سنت را جهنمی می دانیم یا حتی شیعیانی را که خلاف ما فکر کنند جهنمی معرفی می کنیم در حالی که این آیه حتی مردم دیگر ادیان که پایبند دین خود باشند را نیز اهل نجات معرفی کرده است. بله ، اگر مردم دیگر ادیان بفهمند که اسلام دین حقی است و آن را قبول نکنند یا اصلا راجع به اسلام تحقیق نکنند و در این راه کوتاهی کنند مقصراند ولی اگر برای کسی واقعا اسلام ثابت نشود اگر به دینی که دارد به طور صحیح پایبند باشد اهل نجات است. همچنین از این آیه می توان بدست آورد که پیروان دیگر ادیان طبق توضیحاتی که داده شد می توانند عادل باشند و در نتیجه در احکامی که نیاز به عدالت دارد از آنها نیز می توان استفاده کرد.

نکته ۱۰۸ : در رابطۀ با اینکه صابئین چه کسانى هستند اختلاف نظر شدیدى بین محققین وجود دارد. در تفسیر کوثر، ج‏۱، ص: ۱۹۲ تا ۲۴۲ تحقیق مفصلى راجع به صابئین ارائه داده شده است که پیشنهاد مى شود حتما به این تفسیر مراجعه کنید. در اینجا تنها به یک نظریه اشاره کنم و آن اینکه گفته شده است که معناى لغوى صابئین به معناى کسى است که از دین خارج شده است. شاید بتوان گفت صابئین کسانى هستند که پیرو دین نیستند. اتفاقا این معنا با گفتار برخى از مفسرین نیز هماهنگ است مثلا در تفسیر ابن کثیر آمده است : قال بعض العلماء: الصابئون الذین لم تبلغهم دعوه نبی.(تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر)، ج‏۱، ص: ۱۸۴) یعنی صابئین کسانی هستند که دعوت هیچ پیامبری به آنها نرسیده است.

اگر این حرف صحیح باشد مى توان مطلبى را نتیجه گرفت و آن اینکه با توجه به آیه ۶۲ سوره بقره خداوند حتى براى بى دین ها در صورتى که اعتقاد به خدا و روز قیامت داشته باشند نجات قائل است البته با همان شرائطی که در نکتۀ قبلی گفته شد.

نکته ۱۰۹ : در آیۀ ۶۳ سوره بقره آمده است که کوه طور بالای سر بنی اسرائیل قرار گرفت. اینکه کوه طور چگونه بالای سر آنها قرار گرفته است محل بحث است. آیا کوه طور واقعا ساعت ها یا روزها بالای سر آنها بوده یا یک لحظه به خاطر زلزله ای تکه ای از آن کنده شده و از بالای سر آنها رد شده است؟

آیات قرآن در این باره مسکوت است ، بنابراین ممکن است قرار گرفتن کوه طور بالای سر آنها یک لحظه بوده باشد. اتفاقا چنین احتمالى در تفسیر نمونه نیز به این صورت بیان شده است :

بعضى دیگر مى‏گویند: زلزله شدیدى در کوه واقع شد و چنان کوه به لرزه درآمد که افرادى که پائین کوه بودند، سایه قسمتهاى بالاى آن را بر سر خود مشاهده کردند و احتمال مى‏دادند هر لحظه ممکن است بر سر آنها فرود آید، ولى به لطف الهى زلزله آرام گرفت و کوه به جاى خود قرار گرفت.(المنار ذیل آیه ۶۳ سوره بقره) این احتمال نیز وجود دارد که قطعه عظیمى از کوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شدید از جا کنده شد، و از بالاى سر آنها گذشت به طورى که چند لحظه، آن را بر فراز سر خود دیدند و تصور کردند که بر آنها فرو خواهد افتاد.(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۲۹۴)

با توجه به این معنا می توان گفت که این حادثه عاملی برای تذکر بنی اسرائیل بوده است که با ترسیدن ، متوجه خدا شوند نه اینکه عاملی برای اجبار آنها به دین داری باشد. چنین اتفاقی ممکن است برای هریک از ما بیفتد مثلا ممکن است برای هریک از ما این اتفاق افتاده باشد که مرگ از کنار ما گذشته باشد و در آن لحظه به یاد خدا بیفتیم. برای بنی اسرائیل هم این اتفاق افتاد که ترسی آنها را فرا گرفت و وقتی چنین اتفاقی افتاد به آنها تذکر داده شد که : خُذُواْ مَا ءَاتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ وَ اذْکُرُواْ مَا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ(بقره-۶۳) یعنى آنچه را به شما داده‏ایم به جِدّ و جهد بگیرید، و آنچه را در آن است به خاطر داشته باشید، باشد که به تقوا گرایید.

پس اصلا بحث اجبار مطرح نیست مثل اینکه در هواپیما نشسته باشیم و بفهمیم که هواپیما در حال سقوط کردن است. در چنین لحظه ای به ما گفته می شود که متوجه خدا شوید و اگر جان سالم به در بردیم نیز به ما یاد آوری می کنند که یادت هست در هواپیما بودی و هواپیما در حال سقوط کردن بود؟ پس متذکر خدا باش.

اتفاقا جالب است که وقتی در آیه ۶۳ سوره بقره به این مطلب اشاره می کند در آیه ۶۴ ادامه می دهد که :

ثُمَّ تَوَلَّیْتُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ یعنى بعد از آن ماجرا باز هم پشت کردید یعنى این حادثه نتوانست موجب بیدارى شما شود.

شبیه چنین اتفاقی در جاهای دیگر قرآن نیز نقل شده است که در زیر به یکی از آنها اشاره می کنم :

وَ إِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فىِ الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ  فَلَمَّا نجََّاکمُ‏ْ إِلىَ الْبرَِّ أَعْرَضْتُمْ یعنى و چون در دریا به شما خوف و خطرى رسد به جز خدا همه را فراموش مى‏کنید، ولى همین که خدا شما را نجات داد باز از خدا روى مى‏گردانید.

به نظر می رسد که قرار گرفتن کوه طور بالای سر بنی اسرائیل شبیه موج های دریا در شرائط طوفانی است که عامل ترس اهالی کشتی می شود و همچنین عاملی می شود که اهالی کشتی در آن لحظه و پس از آن ، متذکر درگاه خدا شوند.

با توضیحات داده شده می فهمیم که اصلا بحث اجبار مطرح نیست و اصلا از آیه به صراحت بدست نمی آید که کوه طور روزها بالای سر آنها بوده است و آنها از اینکه کوه طور بر سر آنها نیفتد دستورات دینی را انجام می دادند.

نکته ۱۱۰ : در آیۀ ۶۵ سوره بقره آمده است که گروهی از بنی اسرائیل به بوزینگانی مطرود یعنی طرد شده از درگاه خدا تبدیل شدند. قید خاسئین که به معنای مطرود است شاید به این نکته اشاره داشته باشد که بوزینه اگر بوزینه است مطرود نیست چرا که بالاخره مخلوق خداست ولی اگر انسانی به بوزینه تبدیل شود می توان به چنین بوزینه ای ، مطرود اطلاق کرد. این نکته نیز اشاره شود که بین مفسرین اختلاف نظر وجود دارد که آیا آن گروه از بنی اسرائیل جسمشان به بوزینه تبدیل شد یا اینکه منظور این است که روحیۀ میمونی پیدا کردند؟

نکته ۱۱۱ : سوالی مطرح است که چرا خدا به خاطر گناه ماهی گیری ، گروهی را از لحاظ جسم یا روح به بوزینه تبدیل می کند ولی کسانی که امروزه در یک لحظه هزاران نفر را می کشند رها کرده است و کاری به آنها ندارد؟

ما مفصلا این سوال را در جلد ششم از مجموعه جزوه های (از تو می پرسند) ، سوال شمارۀ ۵۸۲ پاسخ داده ایم که می توانید به آن جزوه مراجعه کنید. در اینجا تنها به این مطلب اشاره کنیم که منظور از تبدیل شدن به بوزینه همچنانکه در نکتۀ قبل گفته شد ممکن است مسخ روحی بوده باشد نه جسمی و بعید ندانید که امروزه مسخ روحی نیز داشته باشیم. بعید ندانیم که روح بسیاری از مردم این زمان مسخ شده باشد و به روحیه ای بدتر از میمون تبدیل شده باشد.

نکته ۱۱۲ : آیۀ ۶۷ به بعد از سورۀ بقره مربوط به داستان گاو بنی اسرائیل است. به نظر می رسد که این داستان آنقدر اهمیت دارد که اسم سوره با وجود تمام معارفی که دارد بقره نامگذاری شده است. بنابراین سعی کنیم از نکات این داستان غفلت نکنیم.

نکته ۱۱۳ : در این رابطه که چرا بنی اسرائیل مأمور به ذبح گاو شدند دو نظریه وجود دارد :

الف) برخی داستان ذبح گاو را با آیات ۷۲و ۷۳ مرتبط می دانند که مربوط به بحث قاتل و مقتول است و می گویند علت ذبح گاو این بوده است که مقدمه ای باشد برای پیدا شدن قاتل.

ب) برخی می گویند بحث ذبح گاو ، خودش بحث مستقلی است و اگر چه ممکن است برای پیدا کردن قاتل از گاو استفاده شده باشد ولی ذبح گاو ، خودش موضوعیت داشته است و علت آن این بوده است که بنی اسرائیل نوعی وابستگی به گاو داشته اند و به همین خاطر بوده است که سامری از طریق گوساله ، آنها را به شرک کشانید. پس وابستگی بنی اسرائیل به گاو زیاد بوده و نوعی تقدس برای آنها داشته است و آن را محترم می شمرده اند. حال خداوند با دستور ذبح گاو می خواهد بنی اسرائیل ، وابستگی ها و تقدسات خیالی خود را ذبح کنند.

نکته ۱۱۴ : با توجه به توضیحاتی که در نکتۀ قبل بیان شد می فهمیم که در هر زمانی باید تقدسات خیالی و وابستگی هایمان را از بین ببریم و این مطلب دارای اهمیت بسیاری است. امروزه هریک از ما وابستگی های شدیدی داریم و برخی چیزها ، بدون دلیل تقدس پیدا کرده اند و ما باید آنها را ذبح کنیم. پس گاو (بقره) می تواند کنایه از وابستگی یا هر چیزی باشد که تقدس خیالی پیدا کرده است که باید ذبح شود. می توانید راجع به چیزهایی که امروزه تقدس خیالی پیدا کرده اند و باید ذبح شوند بیشتر فکر کنید.

نکته ۱۱۵ : به نظر می رسد اینکه بنی اسرائیل از صفات گاو سوال می کنند به این خاطر است که می خواهند اگر می شود گاو را نکشند و هر چقدر با این سوالات وابستگی بیشتر خود به گاو را می رسانند صفات گاوی که باید ذبح کنند بالاتر می رود و در نتیجه گاوی که بنی اسرائیل باید ذبح می کردند گاوی بود که در بالاترین درجۀ ارزشمندی قرار داشت. بنی اسرائیل باید گاوی عالی و دارای رنگی جذاب را ذبح می کردند. پس ما نیز اتفاقا باید وابستگی ها و مقدسات خیالی که برای ما بسیار ارزشمند شده اند و جذاب هستند را ذبح کنیم.(برای توضیح بیشتر راجع به تفسیری که بیان شد می توانید به تفسیر پرتوی از قرآن از آقای طالقانی مراجعه کنید)

نکته ۱۱۶ : در اینکه بنی اسرائیل با درخواست هایی که از موسی می کنند چه هدفی را دنبال می کنند دو احتمال وجود دارد :

الف) همچنانکه در نکتۀ قبلی گفته شد ممکن است از این طریق می خواهند به نحوی از ذبح کردن گاو فرار کنند. طبق این احتمال هدف از سوال های آنها بهانه جویی بوده است.

ب) این احتمال نیز هست که سوالات آنها سوالات واقعی بوده است و به هر حال می خواستند خصوصیات دقیق گاو برایشان واضح شود. اگر این احتمال صحیح باشد می توان از آن نتیجه ای گرفت و آن اینکه اگر دستوری از طرف خدا آمد و جزئیاتش بیان نشد انجام دادن آن دستور به هر نحو و کیفیتی مورد قبول است. پس رفتن به دنبال جزئیات در مواردی که خدا ، خودش جزئیات آن را اعلام نکرده است کار صحیحی نیست و چه بسا موجب سخت شدن تکلیف می شود. به نظر می رسد اینکه برخی احکام فقهی سخت شده اند از همین قبیل بوده باشد و الا خدا ، خودش جزئیات برخی احکام را نگفته است ولی فقهاء به دلایلی حکم به احتیاط داده اند و کار را سخت کرده اند.

نکته ۱۱۷ : پیامبران چنان ساده و بی آلایش با مردم رفتار می کردند که مردم به راحتی می توانستند بیایند و با آنها صحبت کنند و حتی از آنها ایراد بگیرند تا جایی که قوم موسی پس از اینکه موسی دستور خدا را به آنها اعلام می کند به او می گویند : أَ تَتَّخِذُنَا هُزُوًا یعنى آیا ما را مسخره مى‏کنى؟ پیامبران با اینکه شاید خیلی بهتر از علماء می توانستند برای خود تقدس درست کنند و اجازه ندهند کسی از آنها سوال کند چنین نکردند. اینکه امروزه از برخی علماء و یا حتی مداحان نمی توان انتقاد کرد و حتی نمی توان سوال کرد چنین روش هایی اصلا صحیح نیست.

نکته ۱۱۸ : از آیه ۶۷ بدست مى آید که استهزا نمودن و مسخره کردن، کار افراد نادان و جاهل است. پس اینکه گاهى اوقات ما دیگران را به مسخره مى گیریم یا براى گروه هاى مختلف لطیفه درست مى کنیم این کار نشانۀ جهل است.

نکات صفحه ۱۱ :

نکته ۱۱۹ : گاوی که بنی اسرائیل مأمور به ذبح آن شدند گاوی بسیار نفیس بود. بنی اسرائیل باید مقدسات و وابستگی های شدید خود را ذبح می کردند و به همین علت باید بهترین گاو را ذبح می کردند. در بیان صفات آن گاو در آیۀ ۷۱ سوره بقره آمده است که :

قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهََّا بَقَرَهٌ لَّا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لَا تَسْقِى الحَْرْثَ مُسَلَّمَهٌ لَّا شِیَهَ فِیهَا(۷۱)

ترجمه : گفت: خداوند مى‏فرماید: «گاوى باشد که نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبکشى کند از هر عیبى برکنار باشد، و حتى هیچ گونه ناخالصى و خَشى در آن نباشد.

همچنین در آیات دیگر مربوط به این گاو آمده است که این گاو باید زرد باشد که دلالت بر زینت و زیبایی می کند و همچنین میان سال باشد که اوج نفاست را می رساند.

بنابراین یک چیز نفیس خصوصیاتی دارد مثل اینکه کار نمی کند تا آرام آرام فرسایش پیدا کند.

حال در همین جا نکته ای راجع به حقوق زن در اسلام بیان کنیم و آن اینکه اسلام زن را موجودی نفیس می داند و اگر احکامی برای او وضع کرده است برای حفظ نفیس بودن زن است. بحث حجاب یا این بحث که زنان ، بار اقتصادی بر دوششان نیست و لازم نیست کار کنند ، همۀ این احکام به نفع زن و برای حفظ نفیس بودن او است. اسلام می خواهد زن ، یک خش نخورد و برای کار و سختی ، رام دیگران نباشد.

نکته ۱۲۰ : آیات ۷۲ و ۷۳ سوره بقره مربوط به داستان قتلی در بنی اسرائیل است که راجع به قاتل اختلاف افتاده بود. غالب مفسرین ، این آیات را با داستان قبلی که مربوط به گاو بود مرتبط دانسته اند و گفته اند مراد از تعبیر فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَالِکَ یُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتىَ‏ این است که بنى اسرائیل باید بدن مقتول را به قسمت هایى از گاو مى زدند تا مقتول زنده شود و قاتل را معرفى کند.

این احتمال نیز هست که این آیات مثل آیات قبلی سوره بقره اشاره به واقعۀ دیگری در تاریخ بنی اسرائیل دارد و ارتباط معنایی با ماقبل خود ندارد. در این صورت این سوال پیش می آید که آیۀ ۷۳ به چه معناست؟

در رابطۀ با آیۀ ۷۳ باید گفته شود که معنا کردن تعبیر اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا بسیار مهم است. به نظر من می رسد که باید معنای ضرب در این تعبیر به خوبی معنا شود. در مواردی ، ضرب به صورت کنایی باید معنا شود مثل آنچه که در آیۀ ۵ سوره زخرف آمده است. شاید بتوان گفت که تعبیر اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا به این معناست که این اختلافات را تمامش کنید یا به این معناست که این اختلافات را در محدودۀ خودش نگه دارید و نگذارید گسترده شود.

دقت شود که ضمیر در اضْرِبُوهُ به قتل که از تعبیر وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا بدست مى آید برمی گردد و ضمیر در بِبَعْضِهَا به دروء (اختلافات) که از فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا بدست می آید برمی گردد و در نتیجه عبارت به این گونه ترجمه می شود :

قتل و برخی اختلافات مربوط به آن را به هم بزنید یعنی کاری کنید که تکلیفش روشن شود و کار تمام شود.

در  کتاب لسان العرب چنین آمده است : و ضَرَبْتُ الشی‏ءَ بالشی‏ءِ و ضَرَّبته: خَلَطْتُه – ضُرِبَتِ الشاهُ بلَوْنِ کذا أَی خولِطَتْ.(لسان العرب) دو چیز که با هم مخلوط می شوند به این معناست که نتیجه ای حاصل می شود. حال در این آیه ، مخلوط شدن قتل و برخی اختلافات به این معناست که تکلیف قتل را روشن کنید.

طبق این معنا خدا می خواهد بگوید باید اختلافات منفی را از بین برد و نگذاشت دامنۀ آن گسترده شود که چه بسا موجب قتل های دیگر هم می شود. بنابراین تعبیر کَذَالِکَ یُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتىَ این گونه معنا می شود که اگر اختلافات را از بین بردید نتیجه اش این می شود که جلو قتل های بعدی گرفته می شود و کسانی که قرار است بمیرند ، زنده می شوند و حیات پیدا می کنند.

این معنا نکتۀ بسیار زیبایی دارد و امروزه که شاهد کشتارهایی در سوریه هستیم این معنا را کاملا درک می کنیم که اگر زمانی که در سوریه جنگ رخ داد و افرادی کشته شدند خودِ سوری ها با یکدیگر صلح می کردند و اختلافاتشان را کنار می گذاشتند و دستور اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا را عمل می کردند بسیاری از افرادی که الآن در حال مردن هستند زنده بودند و نتایج صلح و دوری از اختلافات را مشاهده می کردند و این می شود همان که قرآن در همین آیۀ ۷۳ می گوید : وَ یُرِیکُمْ ءَایَاتِهِ و وقتى آیات خدا را دیدیم نتیجه اش این است که مى توانیم به مقام لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ برسیم.

نکته : عبارت مِن بَعْدِ ذَالِکَ در تعبیر ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ دلالت بر این می کند که ممکن است انسان هایی وجود داشته باشند که پس از مشاهدۀ ادلۀ فراوان ، به جای اینکه قلبشان نرم شود تازه قساوت پیدا کند.

نکته ۱۲۱ : در آیه ۷۴ سوره بقره سه مرحله برای شرح صدر بیان شده است.

شاید بتوان گفت سه مثالی که برای سنگ های مختلف زده شده اشاره ای است به سه مرحله از شرح صدر در برابر سه مرحله از قساوت قلب.

مرحلۀ اول از شرح صدر مربوط به افرادی است که حق ، درون آنها را چنان متحول می کند که گویا آن فرد ، انسان دیگری شده است و حقیقت از درون او جریان پیدا می کند و خود را به وضوح نشان می دهد مانند سنگی که منفجر می شود و از آن نهری و چشمه ای جاری می شود.(وَ إِنَّ مِنَ الحِْجَارَهِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ)

مرحلۀ دوم از شرح صدر مربوط به افرادی است که حق ، آنها را متحول می کند و در مسیر صحیح قرار می دهد اگرچه جوشش آنها مثل جوشش مرحلۀ اول نیست همانند سنگی که ترکی خورده و آبی از آن خارج می شود.(وَ إِنَّ مِنهَْا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ)

مرحلۀ سوم از شرح صدر مربوط به افرادی است که در برابر حق سر تعظیم فرود می آورند و تسلیم آن می شوند اگرچه این تسلیم دارای بازتاب مرحلۀ اول و دوم نیست.(وَ إِنَّ مِنهَْا لَمَا یهَْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ)

حال شما فکر کنید که اگر دارای شرح صدر هستید در کدامیک از این سه مرحله قرار دارید؟

نکته ۱۲۲ : در آیۀ ۷۵ سوره بقره به گروهی اشاره شده است که دین را آگاهانه تحریف می کنند. در این آیه به چند مرحله اشاره شده است :

الف) یَسْمَعُونَ کَلَامَ اللَّهِ یعنی اینگونه نیست که کلام خدابه گوششان نخورده باشد.

ب) ثُمَّ یحَُرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ یعنی این گونه نیست که آیه را نفهمیده باشند و اشتباه معنا کنند بلکه معنای آیه را می دانند و تحریف می کنند.

ج) وَ هُمْ یَعْلَمُونَ یعنی تحریفشان آگاهانه است. دقت کنید که ممکن است کسی بگوید این قید با وجود جملات و مراحل قبلی نیاز نبود ولی باید توجه داشت که این قید در کنار جملات قبلی ، این نکته را می رساند که ممکن است کسی آیه را بفهمد ولی اگر آن را به گونۀ دیگری معنا می کند باز ناآگاهانه باشد و طبق بقیۀ مبانی دینی که برای خودش درست کرده است آیه را تحریف می کند ولی ممکن است کسی آگاهانه دست به تحریف بزند بدون اینکه هیچ قرینه ای برای تحریف خود داشته باشد.

خلاصه اینکه علمای بنی اسرائیل به اینجا رسیده بودند که تا این اندازه آگاهانه دین را تحریف می کرده اند.

نکته ۱۲۳ : آیۀ ۷۶ به این مطلب اشاره دارد که علمای دین گاهی اوقات دوست ندارند مردم حقایق دین را بفهمند و به همین دلیل علمای بنی اسرائیل به کسانی که حقایق دین را برای مردم می گفتند ایراد می گرفتند که چرا چیزهایی را که می دانید برای دیگران می گویید؟ آیا این روش امروزه وجود ندارد؟

نکته ۱۲۴ : از آیات ۷۶ و ۷۷ سوره بقره بدست می آید که علمای بنی اسرائیل به گونه ای بحث خدا و قیامت را برای خود تعریف کرده بودند که فکر می کردند اگر حقیقتى را از دیگران کتمان کنند از خدا نیز مکتوم خواهد ماند. امروزه نیز باید به کتمان کنندگان حق ، تذکر داد که مخفی کاری های شما ، از خدا مخفی نمی ماند و اگر با مخفی نگه داشتن برخی مسائل دین عملا تصور می کنید که خدا کاری به شما ندارد در اشتباهید.

نکات صفحه ۱۲ :

نکته ۱۲۵ : آیۀ ۷۸ سوره بقره در مذمت مردمی است که از دین بی اطلاعند و آیۀ ۷۹ مربوط به مذمت علمایی است که دین را اشتباه به مردم یاد می دهند. بنابراین ، هم مردم در اشتباه فهمی در دین مقصراند و هم علماء. علماء باید حقایق دین را برای مردم بگویند. مردم نیز باید در حد خودشان مطالعات و تحقیقات دینی داشته باشند. از آیۀ ۷۸ می توان فهمید که تقلید محض و کورکورانه از علماء صحیح نیست. مردم باید تا جایی از دین اطلاع داشته باشند که اگر علماء خطا رفتند متوجه شوند. حال ببینید که ما چقدر در فهم دین کم کاری می کنیم. سبک دین داری ما اصلا صحیح نیست. مردم باید در حد خود از دین آگاه باشند تا کلاه سرشان نرود. اینکه فکر کنند هرگاه سوال دینی داشتند از کسی بپرسند و آن فرد بدون ارائۀ دلیل جواب آنها را بدهد و فکر کنند همین کافی است صحیح نیست.

باید سعی کنیم نظرات مختلف را ببینیم و خود با قرآن و سنت تطبیق دهیم و بعد تصمیم بگیریم. چطور راجع به جزئی ترین چیزهای زندگی مادی خود چنین می کنیم ولی به دین که می رسیم می گوییم وقت نداریم؟ چطور برای خرید یک لباس خوب به ده مغازه سر می زنیم ولی برای دین حاضر نیستیم نظر دو نفر را ببینیم؟

نکته ۱۲۶ : در قرآن تنها آیه ای که در آن سه بار ویل وجود دارد آیۀ ۷۹ سوره بقره است که اتفاقا مربوط به علماء و تحریفات آنها نسبت به دین است. پس علماء و مبلغین دین خیلی باید حواس خودشان را جمع کنندکه به خاطر متاع قلیل دنیا ، دین را عوض نکنند.

نکته ۱۲۷ : در آیۀ ۸۰ سوره بقره یکی از انحرافات یهود بیان شده است که اعتقاد داشتند جز چند روزی به جهنم نمی رویم و تازه در آن چند روز هم وسط جهنم نمی رویم بلکه تنها آتش ما را لمس می کند.

البته جالب است بدانید که برخی از ما شیعیان پا را از این هم فراتر نهاده ایم و می گوییم اصلا جهنم نمی رویم. به هر حال اگر شما کارها و اعتقادات یهود را در مجموع آیات قرآن ببینید متوجه خواهید شد که امروزه نیز ما تا حدی همان مسیری را طی می کنیم که بنی اسرائیل و علمای آنها طی کرده اند. به خصوص از اینجا به بعد ، بیشتر به صفات بنی اسرائیل دقت کنید و سعی کنید راجع به شباهت های آنها با خودمان فکر کنید.

نکته ۱۲۸ : کسی که می گوید من جهنم نمی روم طبق آیۀ ۸۰ دو فرض پیش روی اوست : یا دروغ به خدا می بندد و یا واقعا از خدا عهدی گرفته است که خدا گفته است تو را جهنم نمی برم. حال کدام یک از این دو فرض صحیح است؟ خدا در آیات ۸۱ و ۸۲ سوره بقره نظر خود را بیان کرده است و با خواندن این دو آیه متوجه می شویم که بهشت و جهنم دائر مدار ایمان و عمل صالح است و اگر کسی اهل خطا و عصیان باشد و از آن توبه نکند اهل دوزخ خواهد بود.

پس اگر کسی بدون ایمان و عمل صالح بگوید من جهنم نمی روم و مثلا چون سید هستم و یا چون یهودی یا شیعه هستم به جهنم نمی روم او به خدا دروغ بسته است.

نکته ۱۲۹ : تعبیر قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا در آیۀ ۸۳ یک شعار قرآنى است و باید بیشتر راجع به آن تبلیغ کرد که هم حرفِ خوب بزنیم و هم خوب ، حرف بزنیم. متأسفانه حرف زدن های ما بعضا صحیح نیست و باید اصلاح گردد.

نکته ۱۳۰ : مراد از ذی القربی در آیۀ ۸۳ سوره بقره که باید مورد احسان قرار گیرند هر کسی است که به ما نزدیک است چه این نزدیکی ، صلبی باشد مثل خویشاوندان و چه مکانی باشد مثل کسی که کنار ما نشسته است و چه فکری باشد مثل دوست. همچنین مراد از یتیم در این آیه تنها کسی نیست که پدرش مرده است بلکه چه بسا در شرائطی کسی که مادرش مرده است و همچنین فرزند طلاق را نیز شامل شود.

نکته ۱۳۱ : در تعبیر ثُمَّ‏َّ تَوَلَّیْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنکُمْ وَ أَنتُم مُّعْرِضُونَ در انتهاى آیه ۸۳ عبارت وَ أَنتُم مُّعْرِضُونَ قابل تأمل است. ممکن است کسی دستورات دین را انجام ندهد ولی از روی ناآگاهی یا غفلت باشد و خودش هم اقرار کند که ما کوتاهی می کنیم ولی تعبیر وَ أَنتُم مُّعْرِضُونَ اشاره به کسانی دارد که نه تنها به دستورات دین عمل نمی کنند بلکه حالتی دارند که از آن روگردانند. ببینید یک جامعۀ دینی به کجا می رسد که از احکام دین روگردان می شود مثل همین الآن که برخی افراد اعتقادا یا عملا از دستورات دین فرار می کنند و به آن پشت کرده اند به گونه ای که وقتی به آنها تذکر می دهیم یا با توجیهات فراوان می خواهند کار خود را توجیه کنند و یا بدون توجه به تذکرات ، کار خود را ادامه می دهند.

نکات صفحه ۱۳ :

نکته ۱۳۲ : در تفسیر کوثر ، ذیل آیه ۸۴ سوره بقره چنین آمده است :

نکته جالبى که در این آیه وجود دارد این است که خداوند خون طرف مقابل را که ریخته مى‏شود به منزله خون همان کسى مى‏داند که آن خون را ریخته است و نیز کسانى را که از خانه خود آواره مى‏شوند خود همان ستمگران قلمداد مى‏کند و این بدان معناست که جامعه بشرى به منزله یک خانواده و حتى یک پیکر است که وقتى کسى آسیب مى‏بیند در واقع تمام افراد بشر آسیب دیده است و وقتى قاتل خونى را مى‏ریزد در واقع خون خود را ریخته است.(کوثر، ج‏۱، ص: ۲۷۴)

این مطلب اشاره به حکم اخلاقی بسیار مهمی دارد که در یک جامعه ، افراد باید خود را جای هم دیگر بگذارند و هر چه برای خود می پسندند برای دیگران هم بپسندند و هر چه برای خود نمی پسندند برای دیگران هم نپسندند. واقعا اگر مردم یک جامعه این گونه باشند بسیاری از مشکلات اخلاقی از بین خواهد رفت. امروزه کینه ها ، حسد ها ، تکبرها و … همه به خاطر رعایت نکردن این اصل اخلاقی است. بیاییم همه با هم به سمتی پیش رویم که این قانون اخلاقی را در جامعه زنده کنیم.

نکته ۱۳۳ : تعبیر ثمُ‏َّ أَقْرَرْتمُ‏ْ وَ أَنتُمْ تَشهَْدُونَ در انتهاى آیه ۸۴ دو معنا مى تواند داشته باشد :

الف) شما به پیمانى که بستید اقرار کردید و هم اکنون نیز خودتان شهادت مى دهید که به این پیمان اقرار کرده‏اید.

ب) وقتى شما اقرار کردید که پایبند به پیمانتان هستید بر این اقرارتان شاهد بودید وشهادت دادید یعنى اقرارى اجبارى یا اقرارى غیر حضورى نبوده است.

نکته ۱۳۴ : در آیات ۸۳ و ۸۴ جمعا ۱۰ مورد از مفاد پیمان خدا با بنی اسرائیل بیان شده است که در آیۀ ۸۳ به هشت مورد و در آیۀ ۸۴ به دو مورد اشاره شده است. جالب است که بنی اسرائیل همۀ این پیمان ها را زیر پا گذاشتند و پیمان شکنی کردند. و اما اینکه دو مفاد از ۱۰ مفاد ، به طور جداگانه در آیۀ ۸۴ اشاره شده است شاید به خاطر این باشد که خدا به خصوص می خواهد روی این دو مورد توجه ویژه شود تا این مطلب را بفهماند که بنی اسرائیل به خودشان هم رحم نکردند و حتی تعصب نژادی خودشان را نیز زیر پا گذاشتند و دستشان به خون یکدیگر آغشته شد. همچنین شاید با اشارۀ جداگانه به این دو مورد می خواهد به تعارض کارهای بنی اسرائیل اشاره داشته باشد که چگونه در عملکرد آنها تناقض وجود دارد به گونه ای که به گوشه ای از دین عمل کرده و به قسمت دیگری از آن عمل نمی کنند.

نکته ۱۳۵ : از آیۀ ۸۵ سوره بقره بدست می آید که بنی اسرائیل از طرفی دستشان به خون یکدیگر آغشته می شد و به دلایلی که شاید سیاسی بوده است موجب اخراج و آوارگی و اسارت هم نوعانشان می شدند ولی از طرف دیگر با فدیه دادن ، اسیران بنی اسرائیل را که خود موجب اسارتشان شده بودند آزاد می کردند. در واقع یهود با این کار به حکمی از دینشان عمل می کردند و به حکم دیگر عمل نمی کردند. تازه شاید در آنجا که به حکم دینشان عمل می کردند نیز به خاطر تعصب نژادپرستی آنها بوده است که چون با حکم دین نیز هماهنگ بوده عمل به دین محسوب می شده است.

می توانید فکر کنید که چه موارد مشابهی در این زمینه می توانید پیدا کنید که افرادی خود ، با کارهایشان موجب ظلم به گروهی شوند ولی به خاطر یک دستور دینی بخواهند به همان مظلومان کمک کنند. می توان در این زمینه گروه ها و کشورهایی را مثال زد که خودشان آتش جنگ را در منطقه ای بپا می کنند و موجب آواره شدن مردم می شوند ولی از طرف دیگر با ارسال کمک به آن کشورها یا پذیرش پناه جو ، می خواهند حس نوع دوستی خود را نشان دهند.

همچنین می توانید راجع به مواردی فکر کنید که خود ما به برخی دستورات دین عمل می کنیم ولی دیگر دستورات را فراموش کرده ایم. البته آیه بیشتر در مورد نُؤمِنُ بِبَعض و نَکفُرُ بِبَعضی است که با یکدیگر مرتبط باشند مثل اینکه کسی ربا بخورد ولی سپس آن را انفاق کند یا مثل کسی که با جلسۀ روضه یا یک جلسۀ مذهبی ، همسایه آزاری می کند یا مثل کسی که به مسجد می آید ولی ماشینش را جایی پارک می کند که موجب ترافیک و از بین رفتن حقوق مردم می شود.

نکته ۱۳۶ : بین نُؤمِنُ بِبَعض و نَکفُرُ بِبَعض شقّ سومی نیز وجود دارد و آن موردی است که شخصی به یکی از مسائل دین ، نه ایمان دارد و نه کفر می ورزد بلکه چون آن را نفهمیده است نسبت به آن سوال دارد که در چنین مواردی به جای متهم کردن او به نُؤمِنُ بِبَعض و نَکفُرُ بِبَعض باید جواب شبهه اش را داد. چنین شخصی در واقع کافر و حق پوش نیست و نباید او را متهم کرد که نَکفُرُ بِبَعض است.

نکته ۱۳۷ : گر چه این آیه شریفه در شأن ملت یهود نازل شده است، ولى در عین حال شامل حال هر ملتى که بقسمتى از کتاب آسمانى خود ایمان بیاورند و به آن عمل کنند و بقسمت دیگر آن کافر شوند و آنرا ترک نمایند، یا بر خلاف آن رفتار کنند خواهد شد.(به نقل از تفسیر آسان)

امروزه نیز این خزى را در امت اسلام مشاهده مى کنیم که به خاطر عمل به قسمت هایى از دین و ترک قسمت هاى دیگر به خزى مبتلا است. به عنوان مثال بی نظمی که در جامعۀ ما حکم فرماست شاید مصداقی از خزی ما باشد.

نکته ۱۳۸ : طبق آیۀ ۸۶ می فهمیم برخی افراد هستند که قسمت هایی از دین که به نفعشان است را عمل می کنند و خلاصه ، دین داریِ آنها برای دنیا است و ملاک اصلی در عمل به دین برای آنها دنیاست. به همین خاطر اگر قسمتی از دین با دنیای آنها سازگار نباشد به آن عمل نمی کنند.

نکته ۱۳۹ : تعبیر أَ فَکلَُّمَا جَاءَکُمْ رَسُولُ  بِمَا لَا تهَْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبرَْتُمْ در آیه ۸۷ تعبیر زیبایى است و دلالت بر این دارد که عده اى دوست دارند دین با هواى نفس آنها مطابق باشد و اگر در جایى دین دستورى دهد که با خواستۀ آنها موافق نباشد استکبار کرده و در مقابل آن مى ایستند و چه بسا تبلیغ کنندۀ آن را نابود مى کنند. عده ای دوست دارند دین را آن گونه که خود می خواهند تفسیر کنند و اگر کسی خلاف خواسته های آنها دین را ارائه داد با او به مبارزه بر می خیزند.

نکته ۱۴۰ : از آیۀ ۸۸ سوره بقره بدست می آید که تعصب و حق پوشی موجب می شود که انسان از رحمت های الهی دور شود و در نتیجه نتواند حق را بفهمد. سعی کنیم در مقابل حق تسلیم باشیم و اگر حقی بر ما عرضه شد که حس کردیم درست است زود در مقابل آن خضوع کنیم.

نکته ۱۴۱ : واقعا حرف های حق بر روی عده ای اثر ندارد. امروزه نیز تعبیر قُلُوبُنَا غُلْفُ(دل‏هاى ما در غلاف و پوشش است) را از برخی افراد می شنویم که با اینکه حرفی در برابر استدلالات ندارند ولی می گویند (نمی دانیم چرا حرف های تو را نمی فهمیم و تو کَتِمان نمی رود)

نکات صفحه ۱۴ :

نکته ۱۴۲ : از آیۀ ۸۹ سوره بقره بدست می آید که یهود مدینه قبل از بعثت پیامبر منتظر او بودند و مثل شیعیان امروز می گفتند امیدواریم آن منجی بیاید و ما را از دست کفار نجات دهد ولی اتفاقا وقتی آن منجی آمد ، یهودیان با آنکه او را می شناختند ولی به او کفر ورزیدند. بعید نیست که شیعیان نیز همین اتفاق برایشان بیفتد.

نکته ۱۴۳ : اینکه یهودیان با اینکه پیامبر اسلام را می شناختند ولی به او کافر شدند علتش بر طبق آیه ۹۰ فرقه گرایی آنها بوده است یعنی آنها چون دیدند که محمد از فرقۀ آنها نیست به او کافر شدند. بعید نیست که وقتی امام زمان بیاید چون شیعیان کارهای او را مطابق فرقۀ خودشان نمی بینند به او ایمان نیاورند.

نکته ۱۴۴ : در آیات ۸۹ و ۹۰ به یهودیان ، کافر اطلاق شده است. پس کافر فقط به کسی گفته نمی شود که منکر خداست بلکه چه بسا افرادی که دین دار هستند به خاطر حق پوشی ، کافر باشند.

نکته ۱۴۵ : از آیات ۹۰ و ۹۱ سوره بقره بدست می آید که فرقه گرایی یهود عاملی بود که آنها در برابر حق تسلیم نشوند. آنها فقط خودشان را قبول داشتند و حق را از دیگری نمی پذیرفتند. ما نیز باید مواظب بشیم که دچار فرقه گرایی نشویم. به نظر می رسد که متأسفانه این صفت در بین ما نیز وجود دارد به این صورت که مثلا اگر اهل سنتی اشکالی به ما بگیرد نمی پذیریم یا مثلا نمی توانیم تفسیر مخالفین را از دین بپذیریم.

نکته ۱۴۶ : در آیات ۹۱ تا ۹۳ خداوند دو اشکال به بنی اسرائیل گرفته است :

الف) اینکه فرقه گرا هستند و فقط خودشان را قبول دارند.

ب) اینکه آنها به دستورات فرقۀ خودشان هم عمل نمی کنند و فقط ادعا می کنند که ما به دین خود ایمان داریم. خداوند در این آیات به مواردی اشاره می کند که بنی اسرائیل بر خلاف دین خود عمل کرده اند از جمله قتل انبیاء ، گوساله پرستی و اینکه به حرف های پیامبرشان گوش نمی دانند.

اتفاقا به نظر می رسد که ما نیز دقیقا همین گونه هستیم یعنی اولا فرقه گرا هستیم و ثانیا تنها ادعای شیعه بودن داریم و الا رفتارمان با دستورات و عملکردهای ائمه سازگار نیست. برخی از کارهایی که ما در دین انجام می دهیم مورد دستور ائمه نیست. بی نظمی های ما بر خلاف دستورات ائمه است. آیا ائمه ، همسایه آزاری می کردند که ما برای ائمه در خانۀ خود جلسه می گیریم و همسایگانمان را آزار می دهیم؟

به هر ترتیب مجموع این آیات سورۀ بقره که راجع به بنی اسرائیل است صفات امتی به ظاهر دین دار را نشان می دهد که خداوند اصلا از آنها راضی نیست. با خواندن این آیات متوجه می شویم که متأسفانه ما نیز بی شباهت با این امت نیستیم و انگار که این آیات همین امروز نازل شده است.

نکته ۱۴۷ : معناى تعبیر قَالُواْ سمَِعْنَا وَ عَصَیْنَا در آیه ۹۳ ، ظاهرا این است که بنى اسرائیل با زبان گفتند شنیدیم ولى با زبان حال اعلام کردند که عصیان کردیم مثل خود ما که ادعا مى کنیم ولى عملمان چیز دیگر را نشان مى دهد.

نکته ۱۴۸ : تعبیر وَ أُشْرِبُواْ فىِ قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ در آیۀ ۹۳ تعبیر جالبى است و نشان از محبت عجیب بنى اسرائیل به گوساله دارد که انگار مثل آب آنرا نوشیده اند. به نظر مى رسد که ما نیز محبت برخى خرافات را نوشیده ایم به گونه اى که آن محبت تا اعماق جان ما نفوذ کرده است. همچنین به نظر می رسد که محبت برخی علماء را نیز نوشیده ایم به گونه ای که اصلا حاضر به قبول اشتباه آنها نیستیم و اصلا به خود اجازه نمی دهیم که آنها را نقد کنیم و در واقع آنها را بت کرده ایم و آنقدر آنها را دوست داریم که مثل گوسالۀ بنی اسرائیل آنها را می پرستیم.

نکته ۱۴۹ : تعبیر بِئْسَمَا یَأْمُرُکُم بِهِ إِیمَانُکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ در انتهاى آیه ۹۳ مثل این است که به شیعیان امروزى بگوییم اگر شیعه بودن به این است که حق دیگران را ضایع کنیم و بى نظمى کنیم و نماز نخوانیم و … چنین اعتقادى بد اعتقادى است. در واقع این تعبیر می تواند اشاره به بد دینی اشاره داشته باشد یعنی گروهی ، دین و ایمان دارند ولی دین و ایمانشان بد است.

نکات صفحه ۱۵ :

نکته ۱۵۰ : در آیۀ ۸۰ اعتقاد یهود راجع به جهنم بیان شد ، حال در آیۀ ۹۴ اعتقاد یهود راجع به بهشت بیان شده است که فکر می کردند بهشت تنها مختص یهودیان است و کسی غیر از یهودیان وارد بهشت نمی شود. می بینیم که شبیه این اعتقاد نیز باز در بین ما وجود دارد.

نکته ۱۵۱ : از آیات ۹۴ و ۹۵ بدست می آید که یهودیان در دین داری دارای تناقضاتی بوده اند. از طرفی اعتقاد داشتند که بهشت مخصوص یهودیان است و طبیعتا اگر کسی این اعتقاد را داشته باشد باید هر لحظه آرزوی مرگ کند تا به بهترین مکان منتقل شود ولی از طرف دیگر آنها هیچ گاه تمنای مرگ نمی کردند چون به یاد گناهانشان می افتادند. این یعنی تناقض. تصور بنده این است که آنها از طرفی وقتی به متن دینشان رجوع می کردند متوجه می شدند که حساب و کتابی در کار است ولی از طرف دیگر وقتی به عرف دین داری خود و شاید صحبت های مبلغینشان رجوع می کردند این گونه می شنیدند که بهشت مختص یهودیان است.

دوباره می توان این اعتقاد را نیز به روز کرد. وقتی به قرآن مراجعه می کنیم متوجه می شویم که کوچکترین گناه ، عقاب دارد ولی وقتی پای مداحی فلان مداح می رویم می گوید تو شیعه هستی و حتما بهشتی می باشی. حال وقتی ما از پای صحبت این مداح بیرون می آییم آیا واقعا دوست داریم مرگمان فرا برسد؟

نکته ۱۵۲ : آیۀ ۹۶ به این مطلب اشاره دارد که برخی یهودیان که امتی دین دار و صاحب کتاب آسمانی و پیامبر الهی بوده اند از مشرکینی که کتاب آسمانی ندارند و به قیامت نیز اعتقاد چندانی ندارند به دنیا حریص تراند. خیلی عجیب است که وابستگی دین داران به دنیا از بی دین ها بیشتر باشد و این موید این مطلب است که بد دینی در برخی مواقع از بی دینی بدتر است. دین داری اسمی که عمل گرائی در پی نداشته باشد چه بسا از بی دینی نیز بدتر باشد و انسان را بیشتر به دنیا حریص و وابسته کند.

نکته ۱۵۳ : آیات ۹۷ و ۹۸ به یکی دیگر از تناقضات دین یهود اشاره دارد و آن دشمنی با جبریل است. خیلی عجیب است که گروهی جبریل را که یک چیز غیبی است قبول دارند و از طرف دیگر با او دشمن اند. خود آیات علت دشمنی بنی اسرائیل با جبریل را صراحتا بیان نکرده است و به همین خاطر مفسرین نظرات گوناگونی در این زمینه داده اند که می توانید به تفاسیر قرآن مراجعه کنید. البته از سیاق آیات بدست می آید که علت دشمنی بنی اسرائیل با جبریل با نزول قرآن بر پیامبر مرتبط بوده است و شاید بتوان از این مطلب نتیجه گرفت که علت دشمنی بنی اسرائیل با جبریل این بوده که چرا او قرآن را بر شخصی غیر خودشان نازل کرده است که خدا جواب می دهد این به اذن من بوده است. برای اینکه این تناقض را بهتر بفهمیم می توانیم مثال هایی به روز بزنیم که خود ما از طرفی می دانیم که فلان چیز الهی است ولی با آن دشمنیم و از آن خوشمان نمی آید. خود ما از طرفی خدا را حکیم می دانیم ولی به خدا ایراد نیز می گیریم و دشمن او می شویم که چرا با ما این کار را کرد؟ می دانیم که فلان حکم مثل روزه یا حجاب در قرآن است ولی از انجام آن سر باز می زنیم و با آن دشمنی می کنیم.

به هر حال یک وقت شخصی اصلا دین را قبول ندارد ولی شخصی که دین را قبول دارد اینکه با برخی چیزهای دین دشمن باشد جالب است. البته این روحیۀ دشمنی را می توانیم در مواردی به صورت ملموس ببینیم مثلا برخی افراد ناراحتند که چرا فلان آیه در قرآن وجود دارد و به فلان مطلب اشاره شده است انگار که با فلان آیه دشمنی دارند.

نکته ۱۵۴ : تنها جایی که در قرآن به میکال یا میکائیل اشاره شده است آیۀ ۹۸ سوره بقره است و از آیات قرآن بدست نمی آید که او چه کسی است و چه وظیفه ای دارد ولی برخی گفته اند او مُقَسّم ارزاق است.

نکته ۱۵۵ : آیۀ ۱۰۱ دلالت دارد که گروهی از بنی اسرائیل کتاب خدا را پشت سر انداختند به گونه ای که انگار از آن بی خبراند مثل همین الآن که دین داران به گونه ای قرآن را مهجور قرار داده اند که انگار اصلا از آن خبر ندارند. این همه دستور در قرآن راجع به مباحث اعتقادی و اخلاقی آمده است ولی ما به گونۀ دیگری رفتار می کنیم به گونه ای که انگار اصلا از آن دستورات خبر نداریم و این یعنی به پشت سر انداختن قرآن. حال وقتی آیۀ ۱۰۲ را در کنار آیۀ ۱۰۱ بگذاریم معنا چنین می شود که بنی اسرائیل ، کتاب خدا را که باید از آن تبعیت کنند کنار گذاشتند و از چیزهای دیگر تبعیت کردند. امروزه نیز ما کتاب خدا را کنار گذاشته و از خرافات و احادیث و نقل های ضعیف پیروی می کنیم.

نکات صفحه ۱۶ :

نکته ۱۵۶ : در تفسیر المیزان ، ذیل آیۀ ۱۰۲ سوره بقره چنین آمده است :

اگر احتمالها و اختلافهایى را که ذکر  کردیم در یکدیگر ضرب کنیم، حاصل ضرب سر از عددى سرسام‏آور در مى‏آورد، و آن یک ملیون و دویست و شصت هزار احتمال است. (۴ ۹ ۳ ۴ ۱۰). و بخدا سوگند این مطلب از عجائب نظم قرآن است، که یک آیه‏اش با مذاهب و احتمالهایى میسازد، که عددش حیرت انگیز و محیر العقول است، و در عین حال کلام هم چنان بر حسن و زیبایى خود متکى است، و بزیباترین حسنى آراسته است، و خدشه‏اى بر فصاحت و بلاغتش وارد نمیشود.(ترجمه المیزان، ج‏۱، ص: ۳۵۲)

دانلود کتاب به صورت یکجا

نکته ۱۵۷ : آنچه که از آیۀ ۱۰۲ سوره بقره استفاده می شود این است که عده ای بجای تبعیت از کتاب آسمانی سراغ چیزهای دیگر می روند از جمله نقل های اشتباه. اگر هم در جایی سراغ چیزهای خوب می روند اهداف بد از آن در ذهنشان است. رفتن سراغ نقل هاى اشتباه با تعبیر مَا تَتْلُواْ الشَّیَاطِینُ عَلىَ‏ مُلْکِ سُلَیْمَانَ رسانده شده و رفتن سراغ چیزهاى خوب براى رسیدن به هدف بد از تعبیر وَ مَا أُنزِلَ عَلىَ الْمَلَکَینْ‏ِ …. استفاده مى شود. (دقت شود که مَا أُنزِلَ عطف بر مَا تَتْلُواْ می باشد)

به نظر می رسد که برخی از ما نیز بعضا بجای رفتن سراغ قرآن به سراغ نقل های تاریخیِ اشتباه می رویم. همچنین اگر در جایی به قرآن رجوع می کنیم ممکن است هدفمان مصالح شخصی خودمان باشد. دقت شود که ممکن است مراد از شیاطین در این آیه ، انسان های شیطان صفت باشد که با نقل های اشتباه ، مردم را گمراه می کنند.

جالب است که در مورد فهم همین آیه نیز بعضا به نقل های تاریخی که معلوم نیست تا چه حد درست باشد استناد شده است یعنی ما توصیۀ این آیه را در مورد همین آیه رعایت نکرده ایم.

نکته ۱۵۸ : از آیۀ ۱۰۲ سوره بقره بدست می آید که در مواقعی که گروهی از دین سوء استفاده می کنند باید مردم سعی کنند جزئیات دین را یاد بگیرند تا بتوانند حرف های باطل افراد را جواب دهند و افرادی باید مثل هاروت و ماروت پیدا شوند که ریزه کاری های دین را به مردم یاد دهند و البته به آنها این را اعلام کنند که : إِنَّمَا نحَْنُ فِتْنَهٌ فَلَا تَکْفُرْ (ما فقط مایه آزمایشیم، پس [با به کار گرفتن اشتباه علمى که به شما یاد مى دهیم‏] کافر مشو.)

به نظر می رسد که امروز ، روزگاری است که مردم باید تا حدودی از جزئیات مبانی دین خبر داشته باشند تا فریب افرادی که دین را اشتباه به مردم می آموزند نخورند.

البته این کار ضررهایی هم دارد همچنانکه کار هاروت و ماروت نیز ضرر داشت و عده ای از آن سوء استفاده کردند ولی بالاخره وظیفۀ هاروت ها و ماروت های این زمان این است که به مردم جزئیاتی بیاموزند تا آنها بتوانند جلو سوء استفاده کنندگان را بگیرند. پس اینکه برخی افراد به ما ایراد می گیرند که با بیان برخی مسائل جزئیِ دین ، تازه مردم را به شک می اندازی ما می توانیم در جواب آنها به کار هاروت و ماروت اشاره کنیم. اگر ما برای مردم جزئیاتی را می گوییم آنها باید از آن به خوبی استفاه کنند ولی اگر کسی به خاطر کم کاری گمراه شد مقصر ، خود اوست.

نکته ۱۵۹ : تعبیر مَا هُم بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ یک تعبیر توحیدى است و دلالت بر این دارد که بدى هاى عالم هستى نیز به دست خداست. پس نباید قائل به دو خدا شد و فکر کرد که خداى خوبى ها با خداى بدى ها فرق دارد. خیر ، همه امور عالم به یک منبع ختم مى شود. بله خدا ابتدائا برای کسی بد نمی خواهد ولی با توجه به آزادی که به افراد داده است جلو کار بدکاران را نیز در دنیا نمی گیرد و راه را برای آنها باز گذاشته است.

نکته ۱۶۰ : از تعبیر وَ یَتَعَلَّمُونَ مَا یَضُرُّهُمْ وَ لَا یَنفَعُهُمْ بدست مى آید که برخى علوم نه تنها نفعى ندارند بلکه موجب ضرر هستند. پس باید در انتخاب علومى که مى خواهیم یاد بگیریم خوب دقت کنیم. حتى شاید بتوان گفت برخى علوم حوزوى از همین نوع هستند یعنى نه تنها نفع ندارند بلکه عامل ضرر و دورى از قرآن هستند. و اما تعبیر وَ لَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْترََاهُ مَا لَهُ فىِ الاَْخِرَهِ مِنْ خَلَاقٍ این نکته را در بر دارد که برخى علومى که عده ای کسب مى کنند یا برخی کارهایی که انجام می دهند خودشان هم مى دانند که هیچ بهرۀ خیر اخروى براى آنها ندارد.

نکته ۱۶۱ : در مورد سحر و اینکه تا چه اندازه واقعیت دارد می توانید به تفاسیر قرآن ، ذیل آیۀ ۱۰۲ سوره بقره مراجعه کنید.

نکته ۱۶۲ : کفر در آیۀ ۱۰۲ ، بیشتر کفر عملی و استفادۀ ناصحیح از علوم است. پس استفادۀ اشتباه از علوم می تواند نوعی کفر محسوب شود.

نکته ۱۶۳ : آیه ۱۰۴ سوره بقره اولین آیه اى در ترتیب قرآن است که با خطاب یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ شروع مى شود. همچنین این آیه از جمله آیاتى است که خطابش به مومنین است ولى پایانش از کفر صحبت شده است مثل آیه ۲۵۴ همین سوره بقره و چنین آیاتى انگار که مومنین را در صورتى که دستورات الهى را انجام ندهند کافر قلمداد کرده است.

نکته ۱۶۴ : آیۀ ۱۰۴ را می توان به سه صورت معنا کرد :

الف) با توجه به سوء استفادۀ یهود از واژۀ (راعنا) ، مومنان موظفند این واژۀ را عوض کنند. پس لفظ هم مهم است. امروزه نیز شیعیان کارهایی می کنند یا از الفاظی استفاده می کنند که شیعه را متهم به شرک می کنند. پس باید در انتخاب الفاظ نیز دقت لازم به عمل آید. گاهی اوقات وقتی می گوییم فلان جمله را نگویید جواب می دهند که ما منظورمان چیز دیگری است. در جواب این حرف باید گفته شود که اتفاقا مومنین زمان پیامبر نیز با گفتن (راعنا) منظور بدی نداشتند ولی باز خدا می گوید لفظ را عوض کنید. جالب است که اشاره به کفار در انتهای این آیه ممکن است مربوط به یهودیان باشد و ممکن است مربوط به مسلمانانی باشد که زیر بار این دستور نمی روند و لفظ را عوض نمی کنند.

ب) آیه این گونه باید معنا شود که : اى کسانى که ایمان آورده‏اید! [هنگام سخن گفتن با پیامبر] مگویید: راعنا [یعنى: در ارائه احکام، امیال و هوس‏هاى ما را رعایت کن‏] و بگویید: انظرنا [یعنى: مصلحت دنیا و آخرت ما را ملاحظه کن‏] و [فرمان‏هاى خدا و پیامبرش را] بشنوید. و براى کافران عذابى دردناک است.(ترجمه حسین انصاریان)

با توجه به این معنا می فهمیم که در دین نباید مصلحت خود را لحاظ کنیم. اینکه گاهی اوقات برخی افراد سراغ روحانیون می آیند ولی قصدشان این است که از احکام دین فرار کنند و دین برای آنها آسان گرفته شود چنین روشی ، صحیح نیست.

ج) معنای آیه این است که : ای مومنان در هنگام درخواست از خدا به صورت طلبکارانه از خدا درخواست نکنید و به خدا نگویید که مراعات حال ما را بکن و فلان مشکل را هر جور که شده برای ما حل کن بلکه در هنگام درخواست های خود ، به خدا بگویید نظری در احوال ما بکن و هر چه مصلت ماست به ما بده.

باز اشاره کنیم که طبق این دو معنای اخیر نیز اگر کسی دستور این آیه را انجام نداد با توجه به اینکه در انتهای آیه از کفر صحبت شده است ، مخالفت کننده با این آیه ، نوعی کفر مرتکب شده است.

نکته ۱۶۵ : از دستور وَ اسْمَعُواْ که بعد از دستور وَ قُولُواْ انظُرْنَا آمده است مى توان نتیجه گرفت که مومنین باید آنقدر گوش خود را تیز کنند که تا جایى که مى شود حتى لازم نباشد به پیامبر بگویند انظُرْنَا. این نکته ادب شاگرد در برابر استاد را می رساند که شاگرد تا جایی که می تواند باید حواسش را جمع کند تا لازم نباشد از استاد مهلت بخواهد.(این نکته با معنای اولی که گفته شد مرتبط است)

نکته ۱۶۶ : از آیۀ ۱۰۵ استفاده می شود که حسادت گاهی اوقات در دین است و دین داران گاهی اوقات ، در دین آنقدر فرقه گرا می شوند و آنقدر رقیب هم می شوند که به یکدیگر حسد می ورزند. همین امروزه نیز چنین حسادت هایی را مشاهده می کنیم مثلا برخی افراد از پیشرفت گروهی از دین داران که خلاف آنها فکر می کنند ناراحت می شوند و نسبت به اینکه آنها حرف برای گفتن دارند حسد می ورزند. حسادت هایی که بین اهالی مساجد یا هیأت ها وجود دارد نیز می تواند از همین نوع باشد.

به هر حال سعی کنیم از حسادت دوری کنیم و اگر خیری به دیگری رسید ناراحت نشویم.

نکات صفحه ۱۷ :

نکته ۱۶۷ : مراد از نسخ و نسیان در آیۀ ۱۰۶ سوره بقره چند چیز می تواند باشد :

الف) نسخ و نسیان دین قبلی

ب) نسخ و نسیان آیات کتب آسمانی قبلی

ج) نسخ و نسیان گفته ها و معجزات پیامران قبلی

د) نسخ و نسیان آیات الهی

به هر حال اگر آیه ای از هر نوعی که باشد نسخ شود یا به هر دلیلی به فراموشی سپرده شود خدا مثل یا بهتر از آن را می آورد. به نظر می رسد که در سیاق این آیات سوره بقره ، بیشتر مراد از نسخ ، نسخ دین الهی باشد چرا که یهودیان برایشان سخت بود که بپذیرند دینشان نسخ شده است و به همین دلیل خدا می گوید اگر دینی نسخ شد بهتر یا مثل آن می آید.

نکته ۱۶۸ : معمولا مردم تغییر در دین را نمی پسندند و حتی برایشان چنین تغییراتی عجیب است. شاید به همین خاطر خداوند در انتهای آیۀ ۱۰۶ و همچنین آیۀ ۱۰۷ جملاتی آورده است که دلالت کند خدا می تواند هر کاری که می خواهد بکند. به هر حال این آیات می تواند مقدمه ای برای بحث تغییر قبله نیز باشد که در آیات بعدی بیان خواهد شد. اگر خدا در احکام تغییری ایجاد می کند یا دین جدیدی می آورد همگی به خاطر این است که خدا به همه چیز احاطه دارد. پس ما باید تابع تغییراتی که ایجاد می شود باشیم. اگر تنها سرپرست ما خداست پس باید تابع تغییراتی که او دستور می دهد باشیم.

نکته ۱۶۹ : در آیۀ ۱۰۸ نهی شده ایم که مثل بنی اسرائیل یا آل فرعون که از موسی سوال می کردند ما نیز همان گونه سوال کنیم. حال در اینجا به انواع سوال ها و درخواست های بنی اسرائیل و آل فرعون از موسی اشاره می کنیم تا مواظب باشیم که راه آنها را نرویم :

الف) بنی اسرائیل در بحث ذبح گاو ، سوالاتی از موسی می کردند که صحیح نبود.

ب) بنی اسرائیل و آل فرعون بجای اینکه از خدا حاجتشان را بخواهند از خود موسی درخواست می کردند که در این زمینه می توانید به آیات ۱۳۴ اعراف و ۱۵۳ نساء مراجعه کنید.

ج) بنی اسرائیل از موسی درخواست های نامعقول داشتند که در این زمینه می توانید به آیه ۱۵۳ سوره نساء رجوع کنید.

د) بنی اسرائیل طبق آیۀ ۶۱ سوره بقره درخواستی از موسی داشتند که طبق آن ، چیز بدتری بجای چیز بهتر بدست می آوردند.

ه) بنی اسرائیل طبق آیۀ ۱۳۸ سوره اعراف درخواست انجام شرک و خرافه از موسی داشتند.

نکته ۱۷۰ : در آیۀ ۱۰۹ سوره بقره دستور داده شده است کسانی را که دوست دارند ما را کافر کنند ببخشیم. جالب است که در این آیه حتی نمی گوید از آنها رو برگردانید بلکه می گوید آنها را ببخشید.

این آیه ، واقعا جالب است که نسبت به کسانی که دوست دارند ما را کافر کنند دستور عفو داده شده است. پس می توان عفو را نسبت به چنین کسانی در شرائطی تصور کرد.

گاهی اوقات ما فکر می کنیم تنها شمشیر ، سلاح است در حالی که عفو نیز خودش یک سلاح است.

نکته ۱۷۱ : در تفسیر نمونه ذیل آیه ۱۰۹ سوره بقره آمده است : ضمنا این دو تعبیر نشان مى‏دهد که مسلمانان حتى در آن زمان آن قدر قوت و قدرت داشتند که عفو و گذشت نکنند و به مقابله با دشمنان بپردازند، ولى براى اینکه دشمن اگر قابل اصلاح است اصلاح شود، نخست دستور به عفو و گذشت مى‏دهد، و به تعبیر دیگر در برابر دشمن هرگز نباید خشونت، نخستین  برنامه باشد، بلکه اخلاق اسلامى ایجاب مى‏کند که نخستین برنامه عفو و گذشت باشد، اگر مؤثر نشد آن گاه متوسل به خشونت شوند.(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۴۰۰)

نکته ۱۷۲ : دستور به اقامۀ نماز و ایتاء زکات در آیۀ ۱۱۰ شاید به این خاطر باشد که برای رعایت دستور آیۀ قبلی یعنی دستور به عفو ، خودسازی لازم است و جامعه باید با اقامۀ نماز و ایتاء زکات خودسازی کند تا بتواند از هر جهت آمادگی های روحی لازم را کسب کند.

نکته ۱۷۳ : آیات ۱۱۱ و ۱۱۲ به یکی از اعتقادات یهودیان و مسیحیان اشاره دارد که به نظر می رسد شبیه اعتقاد ماست. آنها می گفتند هیچ کس وارد بهشت نمی شود الا کسی که یهودی یا مسیحی باشد همچنانکه ما نیز می گوییم تنها شیعیان به بهشت می رود.

حال جالب است که در آیۀ ۱۱۲ خدا وقتی می خواهد معیار بهشت رفتن را بیان کند اسم دین یا فرقه ای را نمی آورد بلکه اشاره به صفت می کند. پس ما باید تابع صفات باشیم نه تابع اسم و رسم.

نکات صفحه ۱۸ :

نکته ۱۷۴ : آیۀ ۱۱۳ سوره بقره اشاره به فرقه گرایی شدید یهودیان و مسیحیان دارد به صورتی که یهودیان با اینکه وعدۀ ظهور مسیح در کتاب هایشان آمده است ولی می گویند مسیحیت بر هیچ پایه ای استوار نیست. مسیحیان نیز با اینکه بالاخره درکتاب هایشان از موسی صحبت به میان آمده است ولی باز می گویند یهودیت هیچ پایه و اساسی ندارد. برای فهم صحیح معنای این آیه باید به قید عَلىَ‏ شىَ‏ْءٍ خوب دقت داشت. این قید اشاره به پایه و ستون دارد و وقتی گفته می شود لَیْسَتِ النَّصَارَى‏ عَلىَ‏ شَى‏ْءٍ منظور این است که مسیحیت بر هیچ پایه ای استوار نیست و هیچ دلیلی بر حقانیت آن وجود ندارد.

به هر حال ببینید فرقه گرایی با انسان چه می کند که ادلۀ اثبات فرقۀ دیگر در کتب خود ما وجود دارد ولی با این حال حاضر نیستیم اعلام کنیم که فرقۀ مقابل ما ، بر اصل و اساسی استوار است. امروزه چنین فرقه گرایی هایی را مشاهده می کنیم به این صورت که می دانیم طرف مقابل ما حرف هایش بر اصلی استوار است ولی چون اعلام این حرف فرقۀ ما را به خاطر می اندازد می گوییم حرف های او هیچ اصلی ندارد. اگر کسی به استناد رسالۀ مراجع تقلید در اذانش شهادت ثالثه را نگوید می گویند اشتباه می کند یا اگر یک وهابی اشکالی به ما بگیرد که طبق مذهب خود ما نیز این اشکال وارد باشد باز حاضر به پذیرش آن نیستیم.

نکته ۱۷۵ : گاهی اوقات در بحث های شیعه و سنی چنین فرقه گرایی هایی دیده می شود یعنی مثلا می دانیم فلان اشکال اهل سنت بر ما صحیح است یا می دانیم فلان حرف آنها مستند به قرآن است ولی می گوییم آنها بر هیچ پایه ای استوار نیستند.

نکته ۱۷۶ : مراد از تعبیر کَذَالِکَ قَالَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ در آیه ۱۱۳ این است که اهل کتاب یعنى یهود و نصارى با فرقه گرایى خود آنقدر سطح خود را پایین آورده اند که مثل جاهلان شده اند چون آنها نیز غیر خود را قبول نداشتند و یهودیت و مسیحیت و اسلام را بدون پایه و اساس می دانستند و خدا روز قیامت بین همۀ این گروه ها حکم خواهد کرد.

نکته ۱۷۷ : در آیۀ ۱۱۴ از کسانی صحبت شده که از ذکر خدا در مساجد منع می کنند و موجبات خرابی مسجد را فراهم می کنند. می توان در این زمینه چند مثال زد :

الف) کسانی که عامل ایجاد سر و صدای بلند در مساجد می شوند به گونه ای که نمازگذاران نمی توانند به راحتی ذکر خدا را بگویند. پس کسانی که در حین نماز بلند بلند صحبت می کنند یا تلفن همراهشان به صدا در می آید می توانند مصداقی از این گونه افراد باشند.

ب) روحانیونی که در مساجد صحبت علمی نمی کنند آنها در خراب کردن مسجد از لحاظ هدایتی مقصراند.

ج) برخی از هیأت امنای مساجد ، مسجد را ملک شخصی خود می دانند به گونه ای که فقط نظرات خود را در مسجد اعمال می کنند و اجازه نمی دهند تفکر دیگری در مسجد صحبت داشته باشد. حتی گاهی اوقات این افراد که بهره ای از علم هم نبرده اند برای روحانی مسجد تعیین تکلیف می کنند که چه مطلبی باید بگویی و چه نباید بگویی.

د) مسئولین و به طور کلی افرادی که عامل جدایی جوانان و نوجوانان از مساجد شدند و موجب خلوت شدن مساجد گشته اند.

نکته ۱۷۸ : از آیۀ ۱۱۴ سوره بقره بدست می آید که با خراب کنندگان مساجد باید به گونه ای رفتار کرد که آنها با حالت ترس وارد مسجد شوند یعنی بترسند که مسجد را خراب کنند. پس باید مردم چنان جلو ظلم آنها را بگیرند که آنها جرأت ظلم در مسجد را نداشته باشند. مردم چنان باید در این زمینه امر به معروف و نهی از منکر کنند که آنها از انجام کار خلاف در مسجد بترسند. مثلا مردم باید آنقدر مواظب سکوت در حین نماز باشند که افراد بی نظم بترسند که اگر موبایل خود را در حین نماز خاموش نکردند مورد انتقاد شدید قرار می گیرند. یا مردم باید آنقدر مسئولین مساجد را مورد نقد قرار دهند که آنها نتوانند تنها نظرات شخصی خود را اعمال کنند. بنده مواردی را خود مشاهده کرده اند که در برخی مساجد افرادی خود را مالک مسجد می دانستند ولی وقتی مردم با اقتدار پیش آمدند همه چیز از دست افراد زورگو خارج شد.

نکته ۱۷۹ : ارتباط آیۀ ۱۱۵ با آیات قبل یا بعدش به سه صورت می تواند باشد :

الف) ممکن است این آیه با بحث تغییر قبله مرتبط باشد به این صورت که اگر قبله به فرمان خدا تغییر کرده است در برابر آن تسلیم باشید چون هر جا رو کنید خدا آنجاست.

ب) ممکن است این آیه با آیه قبلى که پیرامون منع از مساجد خدا بود مرتبط باشد و مى خواهد بگوید چنین نیست که اگر شما را از رفتن به مساجد و پایگاههاى توحید مانع شوند، راه بندگى خدا بسته شود، نه، شرق و غرب این جهان تعلق به ذات پاک او دارد و به هر سو رو کنید او آنجا است.(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۴۱۴)

ج) ممکن است این آیه با آیات ۱۱۱ تا ۱۱۳ که مربوط به فرقه گرایی یهود و نصاری بود مرتبط باشد و می خواهد بگوید چرا شما اینقدر خدا را محدود کرده اید؟ چرا خدای ذهن شما اینقدر کوچک است که فکر می کنید تنها متوجه شماست؟ خیر ، خدا وسیع تر از آن است که شما فکر می کنید.

نکته ۱۸۰ : برخی مثل آقای صادقی تهرانی از آیۀ ۱۱۵ نتیجه گرفته اند که اگر در جایی قرار گرفتیم که اصلا قبله را نمی دانستیم لازم نیست چهار نماز به چهار جهت بخوانیم بلکه اگر به یک جهت نماز بخوانیم کافی است.

نکته ۱۸۱ : آیات ۱۱۶ و ۱۱۷ مربوط به نسبتی است که برخی مشرکین به خدا می دادند و می گفتند خدا بچه دارد. اگر دقیقا به علت چنین اعتقادی توجه شود می فهمیم که ما اگر چه به زبان نمی گوییم خدا بچه دارد ولی اعتقاداتی داریم که شبیه اعتقاد مشرکین به بچه دار بودن خداست. ما در این زمینه مفصلا در جزوۀ (آیا خدا فرزند دارد؟) بحث کرده ایم. در اینجا تنها به خلاصه ای از این بحث اشاره می کنیم و آن اینکه :

انسان حسابى که روى فرزندش دارد روى دیگران ندارد و بالاخره بین فرزند و دوست تفاوت قائل است. فرزند هر فرد می تواند روی پدرش تأثیراتی داشته باشد و علاوه بر این اختیاراتی از طرف پدر به فرزند تفویض می گردد و تازه بین پدر و فرزند از لحاظ جنسیت تشابه برقرار است. خلاصه اینکه حساب فرزند با دیگران جداست و آزادی و نزدیکیِ ذاتی که فرزند نسبت به پدر دارد دیگران ندارند.

حال ، ولد داشتن خدا نیز به این معناست که خدا ذاتا نسبت به برخی از مخلوقات خود دیدِ دیگری داشته باشد و آنها را ذاتا نورچشمی حساب کند و از آنها تأثیراتی بگیرد یا به آنها اختیارات و حقوقی ، مستقل عطا کند به گونه ای که آنها آزادیِ بیشتری نسبت به دیگر موجودات در قبال خدا داشته باشند و علاوه بر این جنسیتشان نیز با خدا شبیه باشد. به همین خاطر است که خداوند متعال در پاسخ به کسانى که براى او فرزند قائلند اشاره مى کند که همۀ موجودات در ملک او هستند و همه در برابر او خاضعند همان چیزی که در آیۀ ۱۱۶ سوره بقره به آن اشاره شده است.

نکته ۱۸۲ : در آیه ۱۱۷ سوره بقره دو جواب دیگر در رد فرزند داشتن خدا بیان گردیده است :

جواب اول : بچۀ یک فرد از جنس آن فرد است در حالى که خدا ، آسمان ها و زمین را ابداع کرده است و بدون سابقۀ قبلى و بدون نمونه ایجاد کرده است. بنابراین مخلوقات خدا نمى توانند فرزند او باشند چون از جنس او نیستند بلکه از جنس تازه اى هستند.

جواب دوم : خداوند با جملۀ إِذَا قَضىَ أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ می خواهد بگوید که قوانین نزد من را با قوانین نزد خود قیاس نکنید و فکر نکنید که من هم مثل شما اگر بخواهم بچه داشته باشم از طریق توالد که کاری محدود است چنین کاری را انجام می دهم ، خیر من اگر بخواهم چیزی به وجود آید همین که اراده کنم آن چیز ایجاد می شود و نیاز به این ندارم که از طریق ولادت چنین کنم. خلاصه اینکه خدا را نباید با خودمان قیاس کنیم و فکر کنیم همان احتیاجی که ما به فرزند داریم خدا نیز دارد.

نکته ۱۸۳ : امروزه ممکن است در بین مسلمانان کسى نگوید که خدا فرزند دارد ولى در اعتقاد و عمل متأسفانه مواردى مشاهده کرده ایم که همان معنا را تا حدودى بازگو مى کند. مثلا تشبیه کردن خدا به پادشان و تشبیه اولیاى خدا به وزیر پادشاه از جمله این موارد است. همچنین قرار دادن برخى از صفات انسان براى خدا نیز از همین قبیل است مثل این گفتۀ برخی مداحان که خدا هم براى امام حسین گریه مى کند. (انگار که خدا مثل پدری است که در مرگ فرزندش گریه می کن) همچنین اینکه بعضا تصور می شود که خدا ، ائمه را نسبت به بقیۀ انسان ها تافته ای جدا بافته قرار داده به گونه ای که حتی بر روی خدا ممکن است تأثیر بگذارند از همین قبیل است. همچنین اینکه فکر کنیم همچنانکه فرزندان علماء بر روی آنها تأثیر دارند و واسطۀ بین مردم و علماء هستند خداوند نیز چنین واسطه هایی دارد از همین قبیل است. همچنین اینکه گاهی اوقات به گونه ای صحبت شود که این تصور را به ذهن بیاورد که خدا و ائمه از لحاظ جنسیت خیلی به هم شبیه اند این گونه صحبت ها نیز با بحث ولد داشتن خدا بی ارتباط نیست.

نکته ۱۸۴ : تعبیر تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ در آیه ۱۱۸ تعبیر جالبى است که دلالت دارد حرف هاى مردم در طول تاریخ در تقابل با خدا و دین به هم شبیه بوده است و این نکته ، مطالبى را که در نکات قبلى راجع به ولد داشتن خدا اشاره شد تأیید مى کند.

در تفسیر نمونه در این باره آمده است : این تعبیر اشاره به این نکته نیز مى‏باشد که گذشت زمان و تعلیمات پیامبران مى‏بایست این اثر را گذارده باشد که نسلهاى آینده سهم بیشترى از آگاهى پیدا کنند و سخنان بى‏اساسى که نشانه نهایت جهل و نادانى است کنار بگذارند، اما متاسفانه این گروه از این برنامه تکاملى هیچگونه سهمى نبرده‏اند  هم چنان در جا مى‏زنند، گویى تعلق به هزاران سال قبل دارند و گذشت زمان کمترین تکانى به فکر آنها نداده است.(تفسیر نمونه، ج‏۱، ص: ۴۲۴)

نکته ۱۸۵ : از آیۀ ۱۱۹ بدست می آید که نمی توان افراد را به زور وارد بهشت کرد و به زور آنها را از رفتن به جهنم باز داشت. خیر ، پیامبر مأمور تبلیغ است و اگر افرادی جهنمی شدند پیامبر نسبت به آنها مسئولیتی ندارد.

نکات صفحه ۱۹ :

نکته ۱۸۶ : از آیۀ ۱۲۰ بدست می آید که برخی افراد هستند که مادامی که از آنها پیروی نکنیم از ما راضی نخواهند شد. برخی خرافیون مادامی که ما مثل آنها خرافی نشویم از ما راضی نمی شوند. یادم می آید که شخصی به من می گفت اگر فلان حرف ها را نزنی ما می آییم و پشت سر تو نماز می خوانیم.

حال واقعا آیا ما باید به خاطر رضایت دیگران دین خدا را کنار بگذاریم و سراغ خرافات برویم؟ در این آیه آمده است که : إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُْدَى‏ یعنى هدایت واقعى ، هدایت الهى است و بعد از این بیان پیامبر را تهدید مى کند که مواظب باشد به خاطر کسب رضایت دیگران از هدایت الهى رو بر نگردانى.

متأسفانه باید گفته شود که بعضا مبلغین دین با اینکه می دانند فلان مطلب صحیح نیست ولی برای جلب رضایت مردم آن را بیان می کنند. برخی از مبلغین دینی عوام گرا هستند و هر چه که مردم دوست داشته باشند را برای آنها می گویند نه آنچه را که هدایت الهی است و خدا دوست دارد.

نکته ۱۸۷ : در آیه ۱۲۱ از تلاوت کتاب آسمانى با قید (حق تلاوته) یاد شده است که دلالت مى کند هر تلاوتى مورد دستور خدا نیست. به نظر مى رسد که (حق تلاوته) به این معناست که قرآن با فهم تلاوت شود و فهم نیز به عمل برسد. حال به نظر شما چند درصد از ما قرآن را به این صورت مى خوانیم؟ واقعا در مقابل جلسات متعدد هیأت مداحان چند جلسۀ تفسیر قرآن وجود دارد؟ ما متأسفانه راجع به فهم قرآن خوب کار نمی کنیم. جالب است که در این آیه گفته شده است کسی که کتاب آسمانی را حق تلاوته بخواند به آن ایمان آورده است و بعد از این بیان می گوید کسی که کفر بورزد اهل خسران است. از این بیان ممکن است استفاده شود که اگر کسی قرآن را بخواند ولی حق تلاوته را رعایت نکند به نوعی کفر ورزیده است. اگر هم کفر استفاده نشود لااقل عدم ایمان استفاده می شود. پس کسی که کتاب را می خواند ولی صفت حق تلاوته را ندارد حتما ایمان صحیحی به کتاب آسمانی اش ندارد. حال واقعا ببینید چند درصد از ما واقعا به قرآن ایمان داریم؟ اصلا به ما گفته اند راجع به قرآن فکر نکنید چون آن را نمی فهمید و از این طریق ما بیش از حد از قرآن فاصله گرفته ایم.

نکته ۱۸۸ : آیات ۱۲۲  و ۱۲۳ دقیقا شبیه آیات ۴۷ و ۴۸ است و حال که بحث بنى اسرائیل تمام شد یا رو به پایان است دوباره این تعبیر را تکرار کرد. البته مراد از نعمت در آیه ۱۲۲ مى تواند نعمت هدایت و نعمت آیات قرآن باشد که تا اینجا به آن اشاره شد چون این تذکراتى که راجع به بنى اسرائیل بیان شد مى تواند نعمتى معنوى براى آنها باشد. البته تفاوت ریزى بین آیه ۱۲۳ و آیه ۴۸ وجود دارد. در آیۀ ۴۸ ابتدا به شفاعت اشاره شده و بعد به اخذ عوض و در آیۀ ۱۲۳ ابتدا به اخذ عوض اشاره شده و بعد به شفاعت. شاید دلیل این تفاوت این باشد که آیۀ ۴۸ ، مربوط به ابتدای بحث با بنی اسرائیل بود و در آن جا بنی اسرائیل خیلی به خود مطمئن بودند و خیلی به شفاعت معتقد بودند و به همین دلیل ابتدا به نفی شفاعت اشاره شد ولی بعد که با آنها صبحت شد و آنها طبق آیات قرآن مقداری راجع به شفاعت سست شدند ممکن است بیشتر به پرداخت عوض در قیامت ، امیدوار باشند و به همین دلیل در آیۀ ۱۲۳ ابتدا به نفی پرداخت عوض اشاره شده است.

نکته ۱۸۹ : خدایی که می گوید بنی اسرائیل را بر جهانیان برتری دادم در آیۀ ۱۲۳ به گونه ای صحبت کرده است که آنها مغرور نشوند و فکر نکنند خدا آنها را در هر صورتی نجات می دهد. به هر حال اگر خدا برای هر امتی چنین کارهایی را بکند ممکن است آن امت فکر کنند که واقعا خدا ما را بیشتر از دیگران دوست دارد و ما امتی هستیم که خدا حساب دیگری روی ما باز کرده است و در نتیجه خود را برتر از دیگران بپندارند. خدا برای رد چنین شبهه ای آیۀ ۴۸ و ۱۲۳ را نازل کرده است. حال شما ببینید وقتی امتی مثل بنی اسرئیل که اینقدر مورد توجه خدا بوده اند در روز قیامت ناصری ندارند ما که مثل بنی اسرائیل نبوده ایم حتما باید بیشتر بترسیم. به هر حال کسی نباید از توجهات خدا به خودش مغرور شود و فکر کند حتی بدون عمل می تواند در قیامت شرائط خوبی داشته باشد.

نکته ۱۹۰ : در قرآن سه آیه وجود دارد که با خطاب وَ اتَّقُواْ یَوْمًا آغاز شده است و هر سه در سوره بقره هستند که عبارتند از آیات : ۴۸ ، ۱۲۳ ، ۲۸۱

نکته ۱۹۱ : از بین خود علمای شیعه افرادی هستند که قائلند مراد از مقام امامت در آیۀ ۱۲۴ سوره بقره همان نبوت است نه امامتی که مقامی غیر از نبوت است. به طور کلی امام در قرآن به معنای پیشوا است و حتی در آیۀ ۱۷ سوره هود به تورات امام گفته شده است. همچنین واژۀ ائمه در آیۀ ۷۳ سوره انبیاء برای پیامبران الهی بکار رفته است. آقای سید محمد حسین فضل الله در کتاب تفسیر خود به نام (مِن وحی القرآن) می گوید که مقام امامت در این آیه همان مقام نبوت است. به هر ترتیب ممکن است مراد از مقام امامتی که حضرت ابراهیم به آن رسید همان مقام پیشوایی و الگو بودن برای دیگران باشد و مراد از کلماتی که در این آیه آمده است که خدا از طریق آنها ، حضرت ابراهیم را امتحان کرد برای ما معلوم نیست. اینکه برخی گفته اند مراد از آن کلمات همان امتحان های دشواری است که در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده است مثل ذبح اسماعیل و از این طریق می خواهند ثابت کنند که این مقام پس از مقام نبوت به او داده شد این حرف ، مطلبی قطعی نیست. از این آیه همین مطلب بدست می آید که خداوند حضرت ابراهیم را به چیزهایی امتحان کرد و چون او در این امتحان سربلند شد او را به مقام پیشوایی رساند. شاید این امتحان حضرت ابراهیم همان تحقیقات او راجع به توحید بود که در آیات ۷۶ تا ۸۱ سوره انعام به آن اشاره شده است. خلاصه اینکه می خواهیم بگوییم هر جا لفظ امام وجود داشت ضرورتا به امامتی که در ذهن ماست اشاره ندارد.

نکته ۱۹۲ : ممکن است کسی بگوید اینکه خدا در جواب حضرت ابراهیم گفت (عهد من به ظالمین نمی رسد) یک بی احترامی به حضرت ابراهیم است مثل اینکه شخصی به دیگری بگوید آیا فرزند من می تواند مسئول شود و در جواب بشنود که دروغ گوها مسئول نمی شوند. از این حرف بدست می آید که فرزند تو دروغ گو است. حال حضرت ابراهیم به خدا می گوید آیا فرزندان من امام می شوند و خدا در جوابش می گوید ظالمین نمی توانند امام شوند. آیا این حرف ، بی احترامی نیست؟

در جواب این سوال باید گفته شود که این بیان ضرورتا دلالت بر بی احترامی ندارد چون وقتی ابراهیم از خدا چنین سوالی می کند که آیا فرزندان من به این مقام خواهند رسید یا نه خدا با بیان معیار ظلم به او می فهماند که ظالمین به این مقام نمی رسند ، حال ببین ذریۀ تو چه کاره اند؟

پس خدا با این بیان می خواهد معیاری را بیان کند نه اینکه به ابراهیم بی احترامی کند. علاوه بر این فراموش نشود که در تعبیر وَ مِن ذُرِّیَّتى باید به واژۀ (مِن) دقت داشت. این (مِن) بعضیه است ، پس خود ابراهیم در سوالش این مطلب را فرض دانسته است که همۀ ذریۀ من شایستگی مقام امامت را ندارند. بنابراین سوال ابراهیم این است که آیا بعضی از ذریۀ من به این مقام خواهند رسید؟ که وقتی در جواب این سوال گفته شود که (عهد من به ظالمین نمی رسد) در آن بی احترامی وجود ندارد چون خود سوال کننده می داند که همۀ فرزندانش شایستۀ این مقام نیستند و ظالمین در جوابی که داده شده به همان افرادی که سوال کننده خود به آن اقرار دارد اشاره دارد.

نکته ۱۹۳ : در آیۀ ۱۲۵ آمده است که خانۀ کعبه امن قرار داده شده است در حالی که در مواردی امنیت نداشته است. پس چرا خدا می گوید خانۀ کعبه امن است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که مراد از امنیت ، امنیت تشریعی است مثل اینکه گفته می شود در فلان خیابان مقررات امنیتی قرار داده شده است. این حرف به این معنا نیست که کسی نمی تواند از این قانون تخلف کند.

حال وقتی گفته شده است که کعبه امن قرار داده شده است یعنی به عنوان یک قانون ، دارای امنیت ویژه ای است و افراد، خیلی باید نسبت به امنیت آن دقت کنند. حال با توجه به اینکه این قانون برای همه جا وجود دارد وقتی به طور جداگانه برای کعبه بیان می شود اشاره به اهمیت آن دارد همچنانکه در همۀ خیابان ها باید امنیت وجود داشته باشد ولی یک خیابان به خاطر شرائطی که دارد مقررات امنیتی ویژه ای برای آن قرار داده می شود.

پس با توجه به اینکه قانون امنیت کعبه قانونی تشریعی است تخلف از آن ممکن است و اگر در مواردی دیده شده است که امنیت آن از بین رفته به خاطر تخلف افراد بوده است. با این توضیح فهمیدیم که مراد از امنیت کعبه این نیست که خدا حائلی دور آن قرار داده باشد که به صورت معجزه آسا ، آن را از هر امنی حفظ کند.

البته در مواردی ، کعبه امنیت تکوینی هم داشته است و خدا به خصوص در برخی موارد که اصل توحید و دین در خطر بوده امنیت آن را معجزه آسا حفظ کرده است مثل داستان پرندگان ابابیل.

نکته ۱۹۴ : تعبیر وَ اتخَِّذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلىًّ در آیۀ ۱۲۵ را به دو گونه مى توان معنا کرد :

الف) اشاره به همان مقام معروف ابراهیم است که محلى است در نزدیکى خانه کعبه، و حجاج بعد از انجام طواف به نزدیک آن مى‏روند و نماز طواف بجا مى‏آورند بنا بر این منظور از” مصلى” نیز محل نماز است.(به نقل از تفسیر نمونه)

ب) مراد از مقام ابراهیم ، قیام توحیدی ابراهیم است و این تعبیر می خواهد بگوید قیامت توحیدی ابراهیم را مصلای خود قرار دهید یعنی به آن قیام رو آورید.(دقت شود که صلی به معنای رو آوردن است)

با توجه به این معنا می فهمیم که هریک از ما وظیفه داریم که قیام توحیدی داشته باشیم و در مقابل شرک و مشرکین به پا خیزیم و تبلیغ توحید کنیم. اگر در جایی شرکی دیدیم موظفیم برای تبلیغ توحید قیام کنیم.

نکته ۱۹۵ : طبق آیۀ ۱۲۵ سوره بقره خداوند دو پیامبر را مأمور کرده است که خانه اش را تطهیر کنند. از این مطلب دو نکته قابل برداشت است :

الف) خادم مسجد بودن مقام کمی نیست. به هر حال اینکه دو پیامبر مأمور تمیز کردن مسجد الحرام می شوند می فهمیم که این کار ، بسیار ارزشمند است. درست است که آیه راجع به مسجد الحرام است ولی شاید بتوان از آن استفاده ای کلی کرد.

ب) مراد از تطهیر مسجد الحرام ، هم تطهیر ظاهری می تواند باشد و هم تطهیر باطنی یعنی پاک کردن مسجد از شرک. متأسفانه در مساجد ما شرک و نمادهای آن ، بسیار است و برای پاک کردن مساجد از شرک و نمادهای آن باید عده ای به پا خیزند و مثل ابراهیم قیام توحیدی کنند. در ایام محرم به خصوص مشاهده می کنیم که مساجد پر از کارها و نمادهای شرک می گردد ولی متأسفانه کسی تبلیغ توحید نمی کند.

نکته ۱۹۶ : در آیۀ ۱۲۵ ، رُکّع جمع مُکسرِ راکع و سُجود جمع مکسر ساجد است و در تعبیر الرُّکَع السُّجُود بین این دو کلمه واو نیاورده است. شاید کل تعبیر الرُّکَع السُّجُود اشاره به نماز داشته باشد. و اما اینکه بحث سجده و رکوع مثل طائفین و عاکفین به صورت ساجدین و راکعین نیامد شاید دلیلش این باشد که بین طواف و اعتکاف با نماز خواندن تفکیک ایجاد شود چون طواف و اعتکاف مستلزم حضور در مسجد الحرام است ولی نماز خواندن ، مستلزم حضور در مسجد الحرام نیست بلکه از راه دور نیز می توان به سمت مسجد الحرام نماز خواند. شاید از همین جا بتوان تفاوت جمع سالم و جمع مکسر را فهمید به این صورت که جمع سالم ، بالفعل بودن یک کار را بیشتر از جمع مکسر می رساند.

نکته ۱۹۷ : در آیۀ ۱۲۶ آمده است که حضرت ابراهیم ، هم برای امنیت مکه دعا می کند و هم برای روزیِ اهل مکه که این دعای دوم می تواند اشاره به اقتصاد داشته باشد. پس هر شهر و کشوری به دو چیز اساسی احتیاج دارد : یکی امنیت و دیگری اقتصاد.

نکته ۱۹۸ : وقتی آیۀ ۱۲۶ سوره بقره را در کنار آیۀ ۳۵ سوره ابراهیم بگذاریم متوجه می شویم که دعای ابراهیم که در آیۀ ۱۲۶ سوره بقره بیان شده است مربوط به زمانی است که مکه هنوز شهر نشده است و آیۀ ۳۵ سوره ابراهیم مربوط به دعای ابراهیم بعد از شهر شدن مکه است. (به تفاوت تعبیر هَذَا بَلَدًا ءَامِنًا در آیه ۱۲۶ سوره بقره با تعبیر هَذَا الْبَلَدَ ءَامِنًا در آیه ۳۵ سوره ابراهیم توجه شود)

نکته ۱۹۹ : طبق آیۀ ۱۲۶ سوره بقره حضرت ابراهیم دعای خود را مربوط به اهل ایمان می کند ولی خدا به او می گوید من کفار را نیز روزی می دهم. شاید بتوان از این جواب خدا بدست آورد که ما در دعاها نمی توانیم رحمت رحمانیه یعنی رحت عام خدا را نادیده بگیریم یعنی نمی توانیم دعایی کنیم که بر خلاف رحمت عام الهی باشد. به هر حال خداوند علاوه بر رحمت خاص ، رحمت عام نیز دارد که شامل کفار نیز می شود. حال نمی توان دعایی کرد که رحمت عام الهی نادیده گرفته شود مثلا نمی توان دعا کرد که خدایا کفار را روزی نده یا همۀ کفار را به مرض مبتلا کن یا کاری کن که هواپیماهایشان سقوط کند.

البته با این صحبت ها نمی خواهیم بگوییم که دعای حضرت ابراهیم اشتباه بوده است. تنها می خواهیم بگوییم در دعاها ، نباید به رحمت عام الهی بی توجهی شود.

نکته ۲۰۰ : مراد از قلیل در تعبیر فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلًا ظاهرا قلیل در برابر نعمت هاى آخرت است نه اینکه در دنیا به کفار روزى کمى داده مى شود. اتفاقا ممکن است در دنیا روزى هاى زیادى به کفار داده شود که البته در قبال آخرت اندک محسوب مى شود. این نکته نیز توجه شود که قلیل در این تعبیر ، هم می تواند قلیل زمانی باشد و هم قلیل جنسی یعنی زمان و چیزهای مختلفی که در دنیا به کفار داده می شود در قبال آخرت اندک است.

نکات صفحه ۲۰ :

نکته ۲۰۱ : در آیۀ ۱۲۷ ، بین ابراهیم و اسماعیل فاصله افتاده است و این فاصله می تواند این نکته را در بر داشته باشد که در ساخت کعبه ، ابراهیم اصل بوده و اسماعیل تابع بوده است.

نکته ۲۰۲ : تعبیر رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا دلالت بر این مى کند که افراد بزرگى مثل ابراهیم و اسماعیل از خدا درخواست مى کنند که عمل آنها مورد قبول واقع شود نه اینکه با این کارشان خود را طلبکار از خدا بدانند. خوب است ما نیز این ادبیات را داشته باشیم و بعد از انجام اعمال از خدا بخواهیم که رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا

همچنین جالب است با اینکه آنها گناهى انجام نداده اند مى گویند : وَ تُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ. به نظر مى رسد که ادبیات انسان هاى صالح اینگونه است که همیشه خود را در برابر خدا گنه کار مى دانند و هر لحظه با خود مى گویند که نکند اشتباهاتى انجام داده باشیم؟ و به این خاطر از خدا طلب آمرزش می کنند. جالب است که ابراهیم و اسماعیل پس از انجام یک کار بسیار خوب از خدا طلب توبه می کنند و این نشان از آن دارد که ما نیز اتفاقا پس از انجام کارهای خوب باید چنین کنیم. البته متأسفانه ما پس از انجام کارهای خوب نه تنها از خدا طلب توبه نمی کنیم بلکه خود را بهشتی می دانیم.

شبیه این معنایی که در اینجا گفته شد در آیۀ ۶۰ سوره مومنون به این صورت بیان شده است :

وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا ءَاتَواْ وَّ قُلُوبهُُمْ وَجِلَهٌ أَنهَُّمْ إِلىَ‏ رَبهِِّمْ رَاجِعُونَ‏

ترجمه : و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج مى‏دهند و با این حال، دلهایشان هراسناک است از اینکه سرانجام بسوى پروردگارشان بازمى‏گردند.

این نکته نیز قابل توجه است که دعای وَ تُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ پس از بازسازی کعبه بوده است. حال این ادبیات را مقایسه کنید با ادبیاتی که ما در زیارت ها داریم که پس از زیارت می گوییم بهشت بر ما واجب شده است.

نکته ۲۰۳ : تعبیر أَرِنَا مَنَاسِکَنَا این نکته را در بر دارد که ما باید از خدا بخواهیم که روش صحیح انجام اعمال دینی را به ما یاد دهد. وقتی افرادی مثل ابراهیم و اسماعیل از خدا می خواهند که روش صحیح اعمال عبادی را به آنها یاد دهد ما به طریق اولی باید چنین بخواهیم. متأسفانه اعمال دینی ما با خرافات و اضافاتی همراه است. پس باید در دعاهایمان از خدا بخواهیم که : أَرِنَا مَنَاسِکَنَا

به هر حال هر کاری ، روشی دارد و در هر زمینه ای باید روش صحیح انجام کار را بلد بود. در دین نیز راه و روشی وجود دارد و هر کسی نمی تواند از جانب خود روشی دینی اختراع کند.

دانلود کتاب به صورت یکجا

نکته ۲۰۴ : در چند آیه از قرآن تزکیه و تعلیم در کنار هم ذکر شده و در همه جا تزکیه مقدم بر تعلیم شده است الا در آیه ۱۲۹ سوره بقره که در آن تعلیم مقدم بر تزکیه شده است. آن مواردی که تزکیه مقدم بر تعلیم شده است همه صحبت خدا است ولى در آیه ۱۲۹ سوره بقره که تعلیم بر تزکیه مقدم شده است دعاى حضرت ابراهیم و اسماعیل است و نکته مقدم شدن تعلیم بر تزکیه همین است. به نظر می رسد که حضرت ابراهیم در درخواستش سیر طبیعی رسیدن به تزکیه را ذکر کرده است چون برای رسیدن به تزکیه ، تعلیم لازم است ولی در آنجا که خدا حرف از تزکیه و تعلیم می زند تزکیه را مقدم کرده تا اشاره کند که اصل در قاموس منِ خدا تزکیه است و هدف اصلی از تعلیم هم تزکیه است و برای اشاره کردن به هدف اصلی ، تزکیه را مقدم کرده است. پس خدا با دید الهی اش ابتدا به تزکیه اشاره می کند و ابراهیم با دید بشری اش ابتدا به تعلیم اشاره می کند. از همین جا می توان فهمید که ادبیات خدا و ادبیات بشر همیشه مثل هم نیستند و ما نمی توانیم اگر خدا ادبیاتی بکار برد حتما خودمان نیز همان ادبیات را بکار ببریم. خدا از باب خدا بودنش ممکن است ادبیاتی بکار ببرد که در شأن ما نباشد.

نکته ۲۰۵ : ضمیر (هم) در وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا ممکن است به اهل مکه برگردد و ممکن است به ذریۀ ابراهیم و اسماعیل برگردد. هر چه که باشد این دعا با مبعوث شدن پیامبر اسلام محقق شده است.

نکته ۲۰۶ : در آیۀ ۱۲۹ سوره بقره مهمترین وظایف پیامبران الهی بیان شده است. پیامبران آمده اند تا به ما علم و حکمت و اخلاق یاد بدهند ولی متأسفانه ما بجای اینکه آنها را الگوی خود برای زندگی قرار دهیم آنها را جای خدا قرار داده ایم. ما باید از آنها علم و حکمت و اخلاق یاد بگیریم.

واقعا هریک از ما چقدر برای یادگیری قرآن وقت می گذاریم؟ چقدر سعی می کنیم احادیث صحیح پیامبر و ائمه را بخوانیم؟ واقعا مبلغین ما تا چه اندازه در این کارهایی که در آیۀ ۱۲۹ بیان شده است دنباله روِ پیامبر هستند؟

نکته ۲۰۷ : در آیۀ ۱۳۰ از ملت ابراهیم صحبت شده است. ملت از ریشۀ (ملل) به معنای املاء کردن است و به دین به این دلیل که دستوراتی را به ما املاء و دیکته می کند ملت گفته می شود. حال ، ملت ابراهیم یعنی تسلیم شدن در برابر خدا و دوری از فرقه گرایی. ملت ابراهیم یعنی توحید. ملت ابراهیم یعنی تسلیم در برابر حق.

حال طبق آیۀ ۱۳۰ ، کسی که از این خصوصیات روگردان باشد چنین شخصی خودش را به سفاهت و بی خردی کشانده است. مسلما کسی که در برابر خدایش تسلیم نباشد انسان بی خردی است. خدا با کسی تعارف ندارد. واقعا این بی خردی است که کسی تسلیم حق نباشد.

نکته ۲۰۸ : اینکه در آیۀ ۱۳۱ سوره بقره خداوند به ابراهیم دستور می دهد که تسلیم باشد به این معنا نیست که ابراهیم قبل از آن تسلیم نبوده است. این دستور مثل دستور خدا در آیۀ ۱۰۵ سوره یونس به پیامبر است که (از مشرکان نباش) چنین دستوراتی به عنوان تأکید بیان می شود مثل اینکه اگر به مسجدی ها می گوییم دروغ نگویید ضرورتا به این معنا نیست که دروغگو هستند. انسان هر لحظه باید خود را به روز کند و دستور (تسلیم باش) که خدا به ابراهیم می دهد از همین باب است.

نکته ۲۰۹ : اینکه در آیۀ ۱۳۱ سوره بقره از مسلمان بودن ابراهیم صحبت شده است این اسلام در مقابل ایمان نیست که کسی بگوید ابراهیم مسلمان بوده ولی مومن نبوده است. باید دقت داشت که اگر اسلام و ایمان در آیه ای کنار هم آمدند مثل آیۀ ۱۴ سوره حجرات در چنین جاهایی اسلام مرحله ای قبل از ایمان است ولی در آیاتی مثل آیۀ ۱۳۱ سوره بقره ، اسلام مرحلۀ عالی ایمان است. برخی افراد در تفسیر قرآن بی دقتی می کنند و فکر می کنند اگر کلمه ای در آیه ای به معنایی استعمال شد در آیات دیگر قرآن نیز حتما همان معنا را دارد در حالی که اینگونه نیست. اسلام در برخی آیات قرآن نقطۀ مقابل ایمان و مرحلۀ قبل از ایمان است و در برخی دیگر از آیات قرآن اشاره به اوج تسلیم در برابر خدا دارد.

نکته ۲۱۰ : از آیات ۱۳۲ و ۱۳۳ سوره بقره بدست می آید که پدر و مادر در مورد دین فرزندانشان وظیفه دارند و نباید نسبت به آن کوتاهی کنند. شما ببینید حضرت یعقوب در هنگام مرگ آنچه که برایش مهم است دین فرزندانش است و از دین فرزندانش سوال می کند. حال واقعا آیا ما بیشتر برای دنیای فرزندانمان تلاش می کنیم یا برای دین آنها؟ آیا آنقدر که برای موفقیت دنیوی فرزندانمان و حتی خورد و خوراک فرزندانمان دقت داریم برای دین آنها دقت داریم؟

نکته ۲۱۱ : تسلیم در برابر خدا دین حقیقی است نه تسلیم در برابر فرقه ها و اشخاص. حال واقعا آیا ما این دین را داریم یا نه؟ آیا در برابر دستورات خدا تسلیم هستیم یا اینکه حرف فرقه و علماء دینی را و یا حتی حرف هوای نفس یا نظرات دانشمندان غربی را بر حرف خدا ارجحیت می دهیم و بیشتر در مقابل آنها تسلیم هستیم؟

نکته ۲۱۲ : در آیه ۱۳۴ سه جمله وجود دارد که هریک حاوى نکته اى است :

جمله اول : تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ : آنها امتى بودند که درگذشتند.

این جمله شاید مى خواهد به ما این مطلب را یاد دهد که در تاریخ نباید زندگى کرد بلکه باید از تاریخ عبرت گرفت و رد شد. جالب است با اینکه آیات قبلى مربوط به پیامبران الهى بوده است ولى باز مى گوید آنها امتى بودند که درگذشتند. متأسفانه گاهى اوقات ما با تاریخ زندگى مى کنیم که چنین عملکردى اشتباه است.

جمله دوم : لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ لَکُم مَّا کَسَبْتُمْ : اعمال آنان، مربوط به خودشان بود و اعمال شما نیز مربوط به خود شماست.

این جمله مربوط به اعمال صالح است و مى خواهد بگوید بگوید اعمال گذشتگان مربوط به خود آنهاست نه مربوط به شما. پس کسى نگوید من از اجداد ابراهیم و یعقوب هستم و همین رابطه من را کمک مى کند. خیر ، اعمال خوب آنها مخصوص خود آنها است.

جمله سوم : وَ لَا تُسْئَلُونَ عَمَّا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ : شما هیچ گاه مسئول اعمال آنها نخواهید بود.

این جمله مربوط به اعمال بد است و مى خواهد بگوید شما مسئول اعمال بد گذشتگان نیستید و به خاطر کارهاى بد آنها ، شما را جهنم نمى برند.

خلاصه اینکه این آیه با سه جمله‏اى که دارد مى خواهد به ما این تذکر را دهد که هر کسى باید به فکر خودش باشد و هرکسى مسئول اعمال خودش است و نباید در دین داری ، وابستۀ به افراد و گروه ها شد و همه چیز را در آنها خلاصه کرد بلکه باید به اعمال خودمان رسیدگی کنیم.

نکات صفحه ۲۱ :

نکته ۲۱۳ : آیات این صفحه عموما مربوط به بحث فرقه گرایی است و می خواهد با اشاره به فرقه گرایی یهود و نصاری ما را از این راه باز دارد. متأسفانه فرقه گرایی در بین ما نیز وجود دارد به گونه ای که در بسیاری از موارد فرقۀ ما برای ما مهم تر از حق می شود تا جایی که مثلا وقتی صحبتی بیان می شود که حق است ولی چون فرقۀ دیگری آن را می گوید در جواب گفته می شود این حرف ، حرف سنی ها است. در بین گروه های سیاسی نیز فرقه گرایی دیده می شود به گونه ای که فرد بجای دفاع از حق ، خود را مدافع فرقه اش می داند. خلاصه اینکه باید حق گرا باشیم نه فرقه گرا.

نکته ۲۱۴ : در آیۀ ۱۳۵ آمده است که یهودیان و مسیحیان تنها راه هدایت را در فرقۀ خود می دانستند یعنی یک فرقه را ملاک حق معرفی می کردند در حالی که خدا به آنها جواب می دهد ملاک حق دین ابراهیم یعنی تسلیم شدن در برابر حق است نه فرقۀ یهودیت یا مسیحیت.

نکته ۲۱۵ : شاید آیۀ ۱۳۵ این نکته را نیز در بر داشته باشد که نباید راه حق را محدود در یک فرقه و یک گروه کرد بلکه دایرۀ حقانیت وسیع تر است و هرکسی دین ابراهیم را داشته باشد ، هدایت شده است ، حال از هر فرقه ای که می خواهد باشد. طبق این حرف این نتیجه بدست می آید که حق می تواند در شرائطی ، متعدد باشد اگر چه حتما باید صفت مله ابراهیم را داشته باشد.

نکته ۲۱۶ : تعبیر وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ در انتهاى آیه ۱۳۵ شاید به این دلیل آمده باشد که وقتى گفته مى شود دین ابراهیم ملاک است مشرکین ممکن است خود را حق بدانند و بگویند ما دین ابراهیم را داریم چون ظاهرا مشرکین خود را منتسب به ابراهیم مى کردند زیرا هم در مکانى زندگى مى کردند که ابراهیم پایه گذار آنجا بوده و هم اعمال آنها از اعمال ابراهیم گرفته شده بوده است. حال خداوند با آوردن جمله وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ مى خواهد بگوید ابراهیم جزو مشرکین نبوده است. البته این احتمال نیز هست که خداوند با آوردن این جمله می خواهد اشاره ای به شرک یهود و نصاری داشته باشد و بگوید یهود و نصاری با اینکه خود را منتسب به ابراهیم می دانند ولی با کارهایی که کرده اند مشرک شده اند و نمی توانند ملاک هدایت باشند و بگویند ما پیرو ابراهیم هستیم.

نکته ۲۱۷ : از آیۀ ۱۳۶ می توان به دست آورد که انسان مومن باید حق را در هر جایی که باشد بپذیرد و به این دلیل است که انسان مومن ، همۀ پیامبران الهی و همۀ ادیان را قبول دارد ولی در مقابل افرادی که تسلیم حق نیستند تنها فرقۀ خودشان را قبول دارند.

نکته ۲۱۸ : در تفسیر روشن راجع به اسباط چنین آمده است :

و أمّا أسباط: جمع سبط بمعنى نواده، از مادّه سبط بمعنى بسط کردن مخصوص است، و بمناسبت انبساط نسل سبط بآنها اطلاق مى‏شود. و منظور در اینجا انبیاى بنى اسرائیل است که از ذرّیّه حضرت یعقوب مبعوث شده‏اند، و قسمتى از أسماء و صحف آنان ضمن کتاب مقدّس عهد عتیق بزبانهاى  مختلف منتشر شده است.(تفسیر روشن، ج‏۲، ص: ۱۹۸)

نکته ۲۱۹ : آیۀ ۱۳۷ نقطۀ مقابل آیۀ ۱۳۵ است. در آیۀ ۱۳۵ گفته شد که یهود و نصاری هدایت را منحصر در خود می دانستند. حال در آیۀ ۱۳۷ این نکته بیان می شود که هدایت منحصر در تسلیم در برابر حق است و اگر کسی حق را در هر کجا که بود پذیرا شد چنین کسی هدایت شده است.

نکته ۲۲۰ : تعبیر فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ به این معناست که : خدا تو را از شر یهود و نصارى کفایت خواهد کرد و اتفاقا همین گونه هم شد و پیامبر اسلام از شر توطئه هاى آنها در امان قرار گرفت و خدا ایشان را در برابر توطئه های آنها کفایت کرد.

نکته ۲۲۱ : در آیۀ ۱۳۸ صبغه اگر به معنای رنگ باشد می خواهد این نکته را برساند که ما نباید رنگ فرقه و گروه و یا فردی را به خود بگیریم بلکه رنگ ما باید رنگ خدایی باشد. متأسفانه زندگی ما رنگ و بوی فرقه ای می دهد نه رنگ و بوی الهی و آنقدر که شخصیت ها در زندگی ما نقش دارند خدا نقش ندارد.

البته باید دقت داشت که صبغه با لون فرق دارد و صبغه به معنای رنگ نیست بلکه به معنای فرو رفتن است. در کتاب التحقیق راجع به ریشۀ (صبغ) چنین آمده است : صبغه: براى بناء نوع و از مادّه صبغ بمعنى فرو بردن چیزى است در چیزى دیگر که تحوّل و تغیّرى در آن صورت بگیرد، مانند فرو بردن لباس در ظرف رنگ و فرو بردن نان در خورشت. و اینمعنى اعمّ است از آنکه در امور مادّى باشد یا امور معنوى.(پایان)

ریشۀ (صبغ) در قرآن در دو جا بکار رفته است. یکی در همین آیۀ ۱۳۸ سوره بقره و دیگری در آیۀ ۲۰ سوره مومنون که در آنجا به معنای خورشتی است که با غذا مخلوط می شود و در آن فرو می رود. به هر حال منظور از صِبْغَهَ اللَّهِ در آیۀ ۱۳۸ سوره بقره این است که با خدا مخلوط شوید و در او فرو روید و در خدا حَل شوید نه در فرقه ها و شخصیت ها.

نکته ۲۲۲ : در آیه ۱۳۹ سوره بقره سه جمله بکار رفته است که هریک به منظورى بیان شده است که البته در بیان این منظور در بین مفسرین اختلاف نظر نیز وجود دارد که در اینجا به یک دیدگاه اشاره مى کنیم :

جمله اول : قُلْ أَ تُحَاجُّونَنَا فىِ اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنَا وَ رَبُّکُمْ : بگو: آیا در باره خداوند با ما محاجه مى‏کنید؟! در حالى که او، پروردگار ما و شماست.

شاید این جمله مى خواهد بگوید چرا در چیزى که مشترک بین ما و شما است باز جدال مى کنید؟ ببینید فرقه گرایی کار را به کجا می کشاند که حتی راجع به مشترکات نیز به توافق نمی رسند مثل همین امروز که با وجود اینکه حج مورد اتفاق بین شیعه و سنی است و بین دو فرقه جزو مشترکات است ولی باز در رابطۀ با آن به توافق نمی رسند و در نتیجه حج برای شیعه تعطیل می شود.

جمله دوم : وَ لَنَا أَعْمَالُنَا وَ لَکُمْ أَعْمَالُکُمْ : اعمال ما از آن ما، و اعمال شما از آن شماست.

شاید این جمله می خواهد بگوید چرا شما یهودیان فقط اعمال خودتان را خوب می پندارید و برای بقیه خوبی قائل نیستید؟ خیر ، اعمال شما مربوط به شما و اعمال ما مربوط به ما است و هرکسی طبق اعمالش پاداش یا جزاء می بیند. این گونه نیست که فقط اعمال شما ، مال شما باشد. ممکن هم هست که این جمله می خواهد بگوید حال که به نتیجه نمی رسیم ، شما کاری به اعمال ما نداشته باشید ، ما هم کاری به اعمال شما نداریم یعنی هرکسی طبق اعتقاد خودش عمل کند و کاری به دیگری نداشته باشد.

جمله سوم : نحَْنُ لَهُ مخُْلِصُونَ : ما او را با اخلاص پرستش مى‏کنیم.

یعنی ما در رابطۀ با خدا ، خود را خالص کرده ایم و فرقه گرا نیستیم. حال ببینید شما چکاره اید؟

نکته ۲۲۳ : از آیۀ ۱۴۰ بدست می آید که یهودیان و مسیحیان می گفته اند که پیامبران قبلی یهودی و مسیحی بوده اند و از این طریق می خواسته اند حتی پیامبران قبلی را نیز به خود منتسب کنند. ببینید فرقه گرایی کار را به جایی می رساند که حرف های غیر منطقی زده می شود و پیامبرانی که قبل از یهودیت و مسیحیت بوده اند یهودی و مسیحی معرفی می شوند مثل اینکه ما نیز می گوییم پیامبران الهی ، شیعه بوده اند در حالی که در زمان آن پیامبران اصلا بحث شیعه و سنی مطرح نبوده است.

نکته ۲۲۴ : تعبیر وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّن کَتَمَ شَهَادَهً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ (چه کسى ستمکارتر است از آن کس که گواهى و شهادت الهى را که نزد اوست، کتمان مى‏کند؟) در آیۀ ۱۴۰ ، بسیار قابل تأمل است و هشدار به کسانى است که مى دانند خدا چه گفته است ولى به دلایلى آن را کتمان مى کنند. حال ، این کتمان یا با سکوت است و یا با تحریف. از این تعبیر بدست مى آید که ظالم ترین افراد در بین افرادى پیدا مى شود که علم دین دارند ولی آن را کتمان می کنند.

نکته ۲۲۵ : در تفسیر المیزان ذیل آیه ۱۴۱ سوره بقره آمده است :

اصلا دعوا بر سر اینکه فلان شخص از چه طائفه‏اى بوده، و آن دیگرى از کدام طائفه، چه سودى دارد؟ و سکوت از این بگومگوها چه ضررى؟ آنچه الان باید بدان بپردازید مسائلى است که فردا از آن بازخواست خواهید شد. و اگر این آیه دو بار تکرار شده، براى این بود که یهود و نصارى در این بگو مگو پا فشارى زیادى داشتند، و از حد گذرانده بودند، با اینکه هیچ سودى بحالشان نداشت، آنهم با علمشان به اینکه ابراهیم قبل از تورات یهودیان و انجیل مسیحیان بوده، و گر نه بحث از حال انبیاء و فرستادگان خدا بطورى که چیزى عاید شود، بسیار خوب است، مانند بحث از مزایاى رسالت انبیاء و فضایل نفوس شریفه آنان که قرآن کریم هم به این گونه بحث‏ها سفارش کرده، و حتى خودش از داستانهاى ایشان نقل کرده، و مردم را بتدبر در آنها امر فرموده است.(ترجمه المیزان، ج‏۱، ص: ۴۷۳)

نکته ۲۲۶ : تا اینجا بحث آیات جزء اول تمام شد و می توان گفت که بحث بنی اسرائیل و یهود و نصاری و افکار و اعتقادات و اعمال آنها نیز در همین جا به پایان رسید و بحث آیات بعدی ، بیشتر مربوط به مسلمانان است. در واقع خدا تا اینجا بحث اهل کتاب را مطرح کرد و از اینجا به بعد بیشتر با خود مسلمانان وارد بحث می شود.

بحث مربوط به بنی اسرائیل و یهود و به تبعش ، نصاری از آیۀ ۴۰ سوره بقره شروع شد و تا آیۀ ۱۴۱ ادامه داشت یعنی تقریبا ۱۰۰ آیه در این زمینه بیان شد. حال در این نکته می خواهیم به صورت تیتر وار ، به افکار و عقاید و اعمالی که از بنی اسرائیل و یهود و نصاری بیان شد اشاره کنیم تا با مرور آنها از خود مواظب کنیم و اجازه ندهیم امت اسلام نیز همان مسیر را طی کند.

افکار و اعتقادات و اعمال یهود و نصاری طبق آیات ۴۰ تا ۱۴۱ سوره بقره

اولین کافر به اسلام بودند با اینکه باید اولین مومن به اسلام بوده باشند.(آیه ۴۱)

مخلوط کردن حق و باطل به یکدیگر و کتمان حق(آیه ۴۲)

دیگران را به خوبی دعوت می کردند ولی خود را فراموش کردند.(آیه ۴۴)

فهم اشتباه از شفاعت(آیه ۴۸)

پرستش و وابستگی به غیر خدا در قالب گوساله پرستی(آیه ۵۱)

درخواست های نابجا از پیامبرشان(آیه ۵۵)

سرپیچی از قوانینی که در زندگی شهری بر عهدۀ آنها گذاشته شد(آیات ۵۸ و ۵۹)

بجای اینکه خود از خدا حاجت بخواهند پیامبرشان را واسطه قرار می دهند(آیه ۶۱)

درخواست چیز پست تر بجای چیز بهتر(آیه ۶۱)

عبرت نگرفتن از حوادث(آیات ۶۳ و ۶۴)

بی احتراتی کردن به پیامبرشان در صحبت کردن با او(آیه ۶۷)

موظف شدن به ذبح تقدسات و وابستگی ها از طریق ذبح گاو(آیه ۶۷)

فرار از کشتن گاو(آیات ۶۸ تا ۷۱)

سوالات بی مورد و غیر ضروری(آیات ۶۸ تا ۷۱)

قساوت قلب(آیه ۷۴)

تحریف آگاهانۀ کلام الهی(آیه ۷۵)

توصیه به یکدیگر برای مخفی کردن حقایق دینی از مردم(آیه ۷۶)

تصور اشتباه از خدا و قیامت(آیات ۷۶ و ۷۷)

بی سوادی عوام یهود نسبت به کتاب آسمانی و سوء استفاده و تحریف دین توسط علماء آنها(آیات ۷۸ و ۷۹)

اعتقاد داشتند که فقط چند روز محدود از آتش جهنم عذاب می شوند(آیه ۸۰)

عهد شکنی در پیمان های الهی(آیات ۸۳ تا ۸۵)

با کارهایشان موجب ظلم به گروهی از خودشان می شدند ولی به خاطر یک دستور دینی به مظلومانی که خود به آنها ظلم کرده بودند کمک می کردند.(آیه ۸۵)

ایمان به برخی از قسمت های دین و کفر به برخی قسمت های دیگر آن(آیه ۸۵)

دوست داشتند که دین با هوای نفس آنها مطابق باشد(آیه ۸۷)

استکبار در برابر پیامبران الهی و حتی کشتن آنها(آیه ۸۷)

حرف حق بر روی آنها بی اثر است به گونه ای که خود اقرار به این داشتند که حق را نمی فهمیم(آیه ۸۸)

منتظرانی که وقتی منتظَر می رسد و او را می شناسند خودشان در مقابل او می ایستند(آیه ۸۹)

از اینکه وحی الهی بر شخصی غیر خودشان نازل شده است ناراحت اند.(آیه ۹۰)

دین دارانی که خدا به آنها کافر گفته است(آیات ۸۹ و ۹۰)

فقط خودشان را قبول دارند(آیه ۹۱)

به دستورات کتاب خوشان هم عمل نمی کنند(آیه ۹۱)

خرافات در اعمال جانشان فرو رفته است(آیه ۹۳)

بد دین هستند یعنی ایمانی دارند که ایمان بدی است(آیه ۹۳)

آخرت را مخصوص خود می دانند(آیه ۹۴)

تناقض در دین داری دارند(آیات ۹۴ و ۹۵)

به زندگی دنیا بسیار وابسته اند و حریص ترین افراد به دنیا هستند تا جایی که از بی دین ها نیز به دنیا وابسته تر اند(آیه ۹۶)

با جبریل دشمن اند(آیه ۹۷)

کتاب خدا را پشت سر انداخته و به دنبال خرافات و نقل های اشتباه می روند(آیه ۱۰۱ و ۱۰۲)

از علوم خود سوء استفاده می کنندو در جهت منفی از آن بهره می برند(آیه ۱۰۲)

در دین اهل حسادت هستند و به پیشرفت دین داران حسادت می ورزند(آیه ۱۰۵)

تغییر دین و احکام را با توجه به شرائط مختلف زمانی برنمی تابند(آیات ۱۰۶ و ۱۰۷)

دوست دارند مومنین را کافر کنند(آیه ۱۰۹)

می گویند فقط ما بهشتی هستیم(آیه ۱۱۱)

دیگران را با اینکه حق اند و دلایلی برای حقانیت آنها موجود است باطل محض می دانند(آیه ۱۱۳)

می گویند خدا فرزند دارد(آیه ۱۱۶)

تا از دین و اعتقادات آنها پیروی نشود از کسی راضی نمی شوند(آیه ۱۲۰)

فرقه گرایی را به اوج خود رسانده اند و تنها فرقۀ خودشان را قبول دارند(آیات ۱۳۵ و ۱۳۶)

رنگ خدایی را کنار گذاشته و رنگ فرقه ای به خود گرفته اند(آیه ۱۳۸)

فرقه گرایی را به جایی رسانده اند که حتی راجع به مشترکات نیز با گروه های دیگر بحث می کنند(آیه ۱۳۹)

فرقه گرایی را به جایی رسانده اند که حتی پیامبران قبلی را جزء فرقۀ خود معرفی می کنند(آیه ۱۴۰)

به گذشتگان خود و به طور کلی به تاریخ بسیار وابسته اند(آیه ۱۴۱)

توجه داشته باشید که این صفاتی که گفته شد خصوصیات یک قوم بی دین نیست بلکه صفات و ویژگی های یک امت دین دار است. مشاهده می کنید که یک امت دین دار ممکن است به جایی برسند که اینقدر از دین تنزّل پیدا کنند. ما باید مواظب باشیم که چنین خصوصیاتی پیدا نکنیم.


قرآن آمده تا برای افراد زنده هشدار باشد ولی در بسیاری از مواقع در قبرستان برای مردگان خوانده می شود. به عنوان مثال سورۀ یس برای چه آمد و چه شد؟ واقعا جای تعجب است. بله، اگر قرآن همان گونه که خدا آن را قرار داده است قرار داده می شد و حرکات و سکنات جامعه را تنظیم می کرد اوضاع دیگری داشتیم. امروز قرآن خوانده می شود، با خط زیبا نوشته می شود، ختم قرآن و ختم انعام و یاسین گرفته می شود ولی معمولا سوره انعام و سوره یس فهمیده نمی شود. روح قرآن که تعقل است در بسیاری از مواقع تعطیل شده است. اگر شما از برخی از کسانی که در ماه رمضان یا در وقت های دیگر قرآن را ختم می کنند راجع به آیاتی که خوانده اند سوال کنید شاید ترجمۀ آن را هم نفهمیده باشند. به هر ترتیب باید کاری کنیم که تفکر و تعقل راجع به قرآن در جامعه زنده شود و نوشتۀ حاضر تلاشی است برای رسیدن به این هدف.

دانلود کتاب به صورت یکجا