خانه / تفسیر / تفسیر آیات ۲۷۵ تا ۲۸۳ سوره بقره

تفسیر آیات ۲۷۵ تا ۲۸۳ سوره بقره

جزوه ای که پیشرو دارید ترکیبی از دو جزوه است که اولی تفسیر آیات ۲۷۵ تا ۲۸۰ سوره بقره است که در صفحات ۲ تا ۳۹ آمده است و دومی تفسیر بزرگترین آیه قرآن یعنی آیه ۲۸۲ سوره بقره به همراه آیه ۲۸۳ است که در صفحات ۴۰ به بعد آمده است. مجموع این آیات در صفحات ۴۷ و ۴۸ و ۴۹ قرآن کریم آمده است. حال با توجه به اینکه بحث ما به این چند صفحه رسیده است این دو جزوه در قالب یک جزوه تهیه شده است تا به علاقه مندان به قرآن برای مطالعه داده شود تا بتوانند علاوه بر سخنرانی ، مباحث را به صورت مکتوب نیز دنبال کنند.


تأملی دوباره راجع به ربا در ضمن تفسیر آیات  ۲۷۵ تا ۲۸۰ سوره بقره

مقدمه :

در جلسات تفسیر سوره بقره به آیات ۲۷۵ تا ۲۸۰ این سوره رسیدیم که پیرامون ربا مباحثی را بیان کرده است. همواره در ذهنم راجع به معنای ربا و احکام آن ابهاماتی وجود داشت. با خود گفتم حال که به این آیات رسیدم بد نیست تحقیق مفصلی راجع به ربا بکنم و ببینم آیا می توانم از ابهام در بیایم یا نه؟

حال در این مقاله سیر تحقیقاتی که در این زمینه انجام داده ام را نکته به نکته بیان می کنم.

شروع بحث :

نکته ۱ : فقهاء در بحث ربا اختلافات زیادی دارند تا جایی که یک معامله به نظر یک فقیه ربا و حرام است و همان معامله از نظر فقیه دیگر حلال است.

حال برای اینکه با اختلافات فقهاء آشنا شویم در ادامه به نظرات فقهاء در زمینه ربا اشاره می کنیم تا متوجه شوید اختلافات در کجاهاست. به خصوص علمایی که طرفدار فقه سنتی هستند بعضا در زمینۀ ربا فتاوایی داده اند که مورد اعتراض فقهاء قرآنی و روشنفکر قرار گرفته است چرا که بعضا فتاوای عاقلانه و حتی اخلاقی نیست.

و اما فتاوای علمای سنتی در باب ربا طبق رسالۀ آقای خمینی بدین شرح است :

مسأله ۱۹۶۴٫ رباى معاوضى‌

۱- اگر مقدارى از جنسى را که با وزن، یا پیمانه به فروش مى‌رسد، به زیادتر از همان جنس بفروشد (مثلًا یک من گندم را به یک من و نیم گندم بفروشد)، چنین معامله‌اى ربا و حرام است.

۲- حتى اگر یکى از دو جنس در معاملۀ مذکور، سالم و دیگرى معیوب باشد (مثلًا مس درست را بدهد و مقدار بیشتر از آن، مس شکسته بگیرد)، ربا و حرام است.

۳- اگر در معاملۀ مذکور، جنس یکى خوب و جنس دیگرى بد باشد (مثلًا برنج صدرى را بدهد و بیشتر از آن برنج گرده بگیرد) باز هم ربا و حرام است.

۴- اگر دو کالاى مورد نظر در معاملۀ مذکور، با یکدیگر تفاوت قیمت داشته باشند. چنانچه بیشتر از مقدارى که مى‌دهد بگیرد (مثلًا طلاى ساخته را بدهد و بیشتر از آن طلاى نساخته بگیرد) ربا و حرام مى‌باشد.

مسأله ۱۹۶۵٫ افزودن چیزى به یکى از دو طرف در معامله‌

۱- اگر چیزى را که اضافه مى‌گیرد، غیر از جنسى باشد که مى‌فروشد (مثلًا یک من گندم به یک من گندم به ضمیمۀ یک ریال پول بفروشد) ربا و حرام است.

۲- بلکه اگر چیزى زیادتر نگیرد، ولى شرط کند که خریدار عملى براى او انجام دهد، ربا و حرام مى‌باشد.

مسأله ۱۹۶۶٫ اضافه کردن چیزى به قصد خلاصى از معاملۀ ربوى‌

اگر کسى که مقدار کمتر را مى‌دهد چیزى علاوه کند مثلًا یک من گندم و یک دستمال را به یک من و نیم گندم بفروشد، اگر مقدار کمتر، در قیمت مساوى با مقدار بیشتر هم جنس آن باشد و کسى که مقدار کمتر را مى‌دهد، براى فرار از فروش آن به زیادتر از همجنس، چیزى به آن ضمیمه کند (مثلًا یک من گندم خوب و یک دستمال را به یک من و نیم گندم بفروشد)، اشکال ندارد.

مسأله ۱۹۶۷٫ در چیزهاى مترى و عددى‌

چیزى را که مثل پارچه به صورت مترى مى‌فروشند، یا چیزى را که مثل گردو و تخم مرغ به صورت عددى معامله مى‌کنند، اگر مقدارى را بفروشد، ولى زیادتر از آن‌را بگیرد (مثلًا ده تا تخم مرغ بدهد و یازده تا بگیرد) اشکال ندارد.

مسأله ۱۹۶۹٫ تفاوت وزن در معاملۀ دو کالاى غیر هم جنس‌

اگر چیزى را که مى‌فروشد و عوضى را که مى‌گیرد از یک جنس نباشد، زیادى گرفتن اشکال ندارد، پس اگر یک من برنج بفروشد و دو من گندم بگیرد معامله صحیح است.

مسأله ۱۹۷۰٫ معاملۀ دو کالاى ساخته شده از یک چیز‌

اگر جنسى را که مى‌فروشد و عوضى را که مى‌گیرد از یک چیز ساخته شده باشد، باید در معامله زیاد نگیرد، پس اگر یک من روغن بفروشد و در عوض آن یک من و نیم پنیر بگیرد ربا و حرام است، احتیاط واجب آن است که اگر میوۀ رسیده را با میوۀ نارس معامله کند، نمى‌تواند زیادى بگیرد.

مسأله ۱۹۷۲٫ رباى مسلمان از کافر، پدر و فرزند و زن و شوهر از یکدیگر‌

۱- اگر مسلمان از کافرى که در پناه اسلام نیست ربا بگیرد اشکال ندارد.

۲- پدر و فرزند و زن و شوهر مى‌توانند از یکدیگر ربا بگیرند.

(توضیح المسائل (امام خمینى)، ص: ۴۲۴‌ تا ۴۲۶)

از این دست فتاوی فقط مربوط به آقای خمینی نیست بلکه دیگر علمای سنتی نیز چنین فتاوایی دارند مثلا در رسالۀ آقای منتظری چنین مسائلی آمده است :

مسأله ۲۰۲۰ : اگر یکی از دو کالای همجنس سالم و دیگری معیوب یا جنس یکی خوب و جنس دیگری بد باشد یا با یکدیگر اختلاف قیمت داشته باشند چنانچه بیشتر از مقداری که می دهد بگیرد باز ربا و حرام است.

مسأله ۲۰۲۱ : در جایی که می خواهند دو کالای همجنس را که با هم تفاوت قیمت دارند معامله کنند می توانند چیزی را ضمیمه کنند به شکلی که از معاملۀ (مثل به مثل همراه با زیاده) خارج گردد مثلا اگر یک خروار گندم خوب ، ارزش دو خروار گندم بد را دارد و بخواهند یک خروار خوب را به دو خروار بد بفروشند می توانند یک خروار گندم خوب را با یک جفت کفش به دو خروار گندم بد بفروشند و بهتر است یک خروار گندم خوب را به پول بفروشند و بعد با آن پول ، دو خروار گندم بد را بخرند.

(رسالۀ توضیح المسائل از آقای منتظری)

و اما فقهای قرآنی و روشنفکر با بسیاری از این فتاوی مخالف اند که در ادامه نظرات آنها نیز آورده می شود :

در ادامه نظر آقای صادقی تهرانی در باب ربا آورده می شود. ایشان در توضیح المسائل نوینِ خود چنین آورده است:

مسأله‏ى ۵۷۳ـ اگر پولى را که قرض کرده به‏هنگام پرداخت ارزشش کم‏تر یا بیشتر شده باشد در صورت اول همان را باید با جبران خسارت بپردازد، و در صورت دوم عکس صورت اول است، که باید همان مبلغ را نسبت به‏ارزش یوم الاداء بپردازد ، زیرا آن‏چه را گرفته ارزش است گرچه نماینده‏اش اسکناس و یا چیز دیگرى باشد.

مثلاً اگر چند هزار تومان که اکنون به‏ارزش پنج گرم طلا است به‏مدت یک‏سال قرض داد و در سر رسیدش به‏ارزشى کم‏تر از پنج گرم طلاست این‏جا بایستى خسارت را جبران کند، یعنى قیمت همان پنج گرم طلا را بپردازد ، زیرا چیزى که داده در اصل ارزش بوده و اسکناس نماینده و حواله‏اى از ارزش است و بس، و نیز در زمینه‏ى عکسش باید تورمش جبران گردد.

مسأله‏ى ۵۷۴ـ تمامى کلاه‏هاى ـ به‏اصطلاح ـ شرعى! در ربا و غیر ربا شرعا ممنوع است، و شرعى که هرگونه کلاه‏گذارى و کلاه‏بردارى را ممنوع کرده چگونه ممکن است خودش در باب ربا ـ که بدترین مفت‏خوارى ظالمانه‏ى ناهنجار است ـ با کلاه شرعى! آن را اجازه دهد، و آیا این کلاه‏هاى شرعى خطر خانمان‏سوز ربا را از بین مى‏برد؟ و آیا شارع مقدس عاجز است که بدون کلاه ربا را در بعضى موارد تجویز کند که متوسل به‏کلاه شرعى نگردد؟ و این‏جا روایاتى هم که درباره‏ى کلاه شرعى در رباخوارى به‏ما رسیده، از جعلیات و کلاه‏هاى شرعى رباخواران غدّار و مکّار است، و شما که مثلاً مبلغ یکصد هزار تومان را به‏ضمیمه‏ى یک قوطى کبریت یک‏ساله به‏مبلغ یکصد و چند هزار تومان به‏دیگرى مى‏فروشید، آیا در حقیقت فروش کرده‏اید و یا قرض داده‏اید؟ اگر قرض است که همان را که قرض داده‏اید باید به‏شما برگردد که مبلغ مزبور و قوطى کبریت است، و اگر فروش است باید دید کدام عاقل و حتى دیوانه‏اى یک قوطى کبریت را چند هزار تومان خریدارى مى‏کند، که اگر هم کسى چنان معامله‏اى را بکند به‏حکم بدترین سفاهت و سبک مغزى معامله‏اش باطل است.

و در خبر است از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که «إنَّ الْقَوْمَ سَیُفْتَنُونَ بَأمْوالِهِمْ…وَ یَسْتَحِلُّون حَرامَهُ بالشُّبَهاتِ الکاذِبَهِ وَ الأهْواءِ السّاهِیَهِ فَیَستَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبیذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدیَّهِ وَ الرِّبا بِالْبَیْعِ»«مردم به‏وسیله‏ى اموالشان مبتلا مى‏شوند…حرام خدا را با شبهات دروغ و هواهاى خطا حلال مى‏پندارند…و ربا را به‏وسیله‏ى بیع حلال مى‏شمارند».

این‏جا پر روشن است که این چند هزار تومان در برابر مدت یک‏سال است گرچه مثلاً چند تومانش هم در مقابل قوطى کبریت باشد بیعى سفیهانه و حرام است.

و چنان‏که مى‏بینیم حضرت امام رضا علیه‏السلام نسبت به‏چنان کلاه‏گذارى سرزنش شدید کرده مى‏فرماید: «لأنَّ الاِنسانَ إذا اشْترى الدِّرْهَمَ بِالدِّرهَمَیْنِ کانَ ثَمَنُ الدِّرهَمِ دِرهَما وَ ثَمَنُ الآخَرِ باطلاً فَبَیْعَ الرِّبا وَ شِراءُه وَکْسٌ عَلى کُلِّ حالٍ عَلَى الْمُشْتَرى وَ عَلَى الْبایِعِ» زیرا انسان هنگامى که درهمى را به‏دو درهم بخرد بهاى یک درهم یک درهم است و بهاى درهم دیگرى باطل ـ و مفت‏خوارى  است، پس فروش ربوى و خریدش در هر حال بر هر دوى خریدار و فروشنده نحس و نارواست.

مسأله‏ى ۵۷۵ـ اگر در پیمانه و وزن شرط است که یکى بر دیگرى فزونى نیابد، که اگر از یک جنس و یا از یک اصل باشند و پیمانه یا وزن یکى بر دیگرى فزونى یابد ربا و حرام است، این‏جا مقصود فزونى ارزشى است و نه تنها اندازه‏ى پیمانه و وزن مال، و اختصاص پیمانه و وزن به‏این جریان از این باب است که این دو از نمودهاى مشخص براى برابرى یا نابرابرى دو جنس مورد داد و ستد مى‏باشند.

مسأله‏ى ۵۷۶ـ گاهى که جنس‏هاى مورد مبادله مانند یکدیگرند ولى اختلاف ارزشى دارند، و یا همانند نیستند و ارزش‏هایشان یکى است، در این میان آن‏چه حرام است زیادى اندازه‏ى حجم پیمانه و وزن نیست، بلکه مهم ارزش است. مثلاً اگر بیست تخم مرغ بزرگ را با بیست تخم کوچک معاوضه کنیم از آن‏جا که عددى است و پیمانه‏اى و وزنى نیست، مى‏گویند این‏جا ربا نیست! در صورتى که پر واضح است که ربا است.

ولى اگر یک کیلوگرم روغن خالص را با یک‏کیلو و چند گرم اضافه‏ى دوغ از همان جنس روغن مبادله کنید مى‏گویند آن‏که دوغ زیاد گرفته ربا خورده، با آن‏که بهاى یک کیلو روغن صدها برابر یک کیلو و چند گرم دوغ از همان روغن است، و پر روشن است که در این میان مفت‏خوار و رباخوار کیست.

و آیا کدام عاقل و یا حتى دیوانه‏اى در چنان معامله‏اى گیرنده‏ى روغن را مغبون و گیرنده‏ى دوغ را کلاه‏گذار و رباخوار مى‏داند، که چنان چیزى را ما شرعمداران به‏شارع مقدس نسبت دهیم؟!!!

ما با دقت در احادیث ربا، بر محور آیات ربا، به‏خوبى دریافته‏ایم که ربا تنها مفت‏خوارى و زیاده از حق گرفتن یا دادن است و دیگر هیچ، چه مورد معامله مکیل یا موزون باشد یا نباشد.

مسأله‏ى ۵۷۸ـ کلیه‏ى سودهایى که در برابر عمل‏کرد گیرنده‏ى سود است اگر به‏طور عادلانه باشد حلال است مثلاً اگر براتى به‏کسى بدهد که در شهر دیگر دریافت کند، چون این تحویل و تحول مستلزم کارکردى هست، داد و ستد مبلغى عادلانه و زیادتر به‏تحویل گیرنده‏ى بروات مانعى ندارد، و همین‏گونه است صندوق قرض‏الحسنه که کارمندانى دارد، که اگر تنها به‏عنوان کارمزد واقعى ـ و نه به‏حساب کم و زیادى مدت و یا پول ـ چیزى از وام‏گیرندگان دریافت کند ربا و حرام نیست، چنان‏که به‏حساب زمان بیشتر که مستلزم مراجعات زیادتر بستان‏کار است زحمت بیشترى براى کارمندان بانک دارد و در نتیجه کارمزد بیشترى دریافت مى‏کند ولى این کارمزد اندک هم در کم و زیاد وام یکسان است.

مسأله‏ى ۵۷۹ـ اگر گیرنده‏ى وام بدون این‏که شرطى در میان باشد از سودى که مى‏برد مبلغى را به‏عنوان هدیه به‏دهنده‏ى وام بدهد نه تنها حرام نیست بلکه کارى شایسته و از نظر شرع پسندیده و بلکه بایسته است، و تنها شرط و الزام است که پرداخت و دریافت مبلغى اضافه را ممنوع مى‏کند، مگر در صورتى که الزام برمبناى سودى باشد که گیرنده‏ى قرض به‏دست آورده و افزون بر حاجت ضرورى اوست که این خود نوعى مضاربه است.

مسأله‏ى ۵۸۱ـ اگر بانک براى سپرده‏هاى امانتى مبلغ مشخصى ماهیانه در نظر مى‏گیرد، در صورتى که دهنده‏ى پول چنان شرطى نکرده و مطالبه‏اى هم نداشته باشد گرفتن آن مبلغ اضافه براى او مانعى ندارد، ولى چه بهتر که آن‏چه را که دریافت مى‏کند به‏عنوان مضاربه یا مصالحه باشد چنان‏که در بخش مضاربه گذشت.

و خلاصه‏ى بحث پیرامون ربا این است که در هر داد و ستدى پرداخت و دریافت زیادى در معامله‏ى پول به‏جنس، پول به‏پول و جنس به‏جنس حرام است، و مقصود از زیادى، زیادى حجم و عدد و وزن نیست بلکه زیادى ارزش است، و تنها در مبادله‏ى عادلانه‏ى تجارتى حق‏الزحمه‏ى عادلانه‏ى تجارت حلال است و دیگر هیچ.

مسأله‏ى ۵۸۲ـ برخلاف معروف رباى میان پدر و فرزند، زن و شوهر و بالاخره کافر و مسلمان، نیز حرام است، و به‏خصوص در دو تاى اول حرام‏تر مى‏باشد که خودش مفت‏خوارى برخلاف انتظار بیشترى است. و روایات هم در این باره متضاد است که موافقش با قرآن حرمت آن است، و مخالفش مانند «لاربابین الوالد والولد» که بین پدر و مادر ربا را نفى مى‏کند، به‏معناى حلیّت آن نیست، بلکه در برابر خیال حلیّت آن است که این‏جا هم «لاربا» است، به‏این معنى که ربا ـ برخلاف خیال حلیّتش ـ این‏جا هم حرام است، و از نظرى تحلیلى که حرمت ربا کلاً برمبناى «اکل بالباطل» و مفت‏خوارى است این خود از نزدیک‏ترین کسان انسان در بعد بیشترى از مفت‏خوارى است که نسبت به‏اینان ـ به‏ویژه فرزندان ـ که شایسته‏ى محبت بیشترى مى‏باشند موجب ناراحتى بیشترى است، و نسبت به‏کافران هم که به‏جاى جلب نظرشان موجب بعد بیشترى از اسلام است، که با یک دست بخشى از زکات به‏جهت جلب قلوبشان به‏آن‏ها پرداخت شود، و با دست دیگر ربا گرفتن از ایشان موجب تنفر قلوبشان گردد!!! به‏ویژه کافرانى که در شرع خود ربا را حرام مى‏دانند مانند یهودیان و نصرانیان.

(رسالۀ توضیح المسائل از آقای صادقی تهرانی ، باب ربا)

و اما آقای صانعی نیز در باب ربا با برخی نظرات فقهای سنتی مخالف است. در ادامه به نظرات ایشان در کتاب (ربای تولیدی) اشاره می کنیم :

مسأله : اگر یک تن برنج با کیفیت عالی با دو تن برنج درجۀ سه معامله شود که در مالیت یکسانند گرچه زیادتی در کمیت وجود دارد حرمت چنین معامله ای جای تأمل دارد. طبق فتوای فقیهان ، در چنین مواقعی برای رهایی از حرمت ، فرد می باید یک تن برنج عالی را به مبلغی بفروشد و سپس دو تن برنج درجۀ سه خریداری کند لکن این کار نوعی حیله است و اگر زیادتی در اینجا موجب حرمت است با این حیله حرمت آن ساقط نمی شود.

مسأله : ربای استنتاجی و تولیدی ایرادی ندارد و دادن و گرفتن آن حرام نیست؛ آنچه حرام است، ربای استهلاکی است که کسی قرض گرفته تا نیاز زندگی‌اش را رفع کند. بنا بر این فتوا، اگر کسی برای سرمایه‌گذاری از کسی پول بگیرد و شرط کند که زیاده بر پولی که گرفته، به او بازپس دهد، رباخواری نکرده است. مثلا اگر کسی برای یک سرمایه‌گذاری ۲۵۰ میلیون تومانی، ۱۵۰ میلیون دارد و یک صد میلیون دیگر قرض کند و بپذیرد که زیاده بر اصل بازپس دهد، اشکالی ندارد. مشهور فقیهان به اطلاق و عموم روایات و آیات استناد کرده آن را (یعنی ربای تولیدی را هم) تحریم کرده‌اند، ولی مدعای ما این است که این قسم، حرام نیست. در گذشته، این نوع قرض تولیدی رایج نبوده و برای همین در آیات و روایات به آن توجه نشده است. چراکه این نوع قرض تولیدی از مختصات دنیای پیشرفته امروزی است.

(کتاب ربای تولیدی از آقای صانعی)

آقای غروی نیز در کتاب (فقه استدلالی) صفحات ۴۵۲ تا ۴۷۰ مفصلا به رد برخی از نظرات فقهای سنتی در باب ربا پرداخته اند که می توانید به این کتاب نیز مراجعه کنید.

نکته ۲ : پس از مشاهدۀ نظرات علماء متوجه شدیم که اختلاف نظر در بین آنها زیاد است. حال با توجه به اینکه مرجع حل اختلاف قرآن است بد نیست به آیات قرآن مراجعه کنیم تا ببینیم از قرآن چه بدست می آید.

مهمترین آیاتی که در بحث ربا باید به آنها رجوع کرد آیات ۲۷۵ تا ۲۸۰ سوره بقره است. به نظر می رسد که از مجموع این آیات می توان تعریف ربا را بدست آورد. در این آیات تعابیر و قیودی وجود دارد که می تواند معنای ربا را به ما بفهماند.

خود واژۀ ربا به معنای زیادی است. حال در آیۀ ۲۷۵ سوره بقره آمده است :

الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَواْ لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِى یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسّ‏ِ

ترجمه : آنان که رباخوارند برنمى‏خیزند مگر مانند کسى که شیطان او را آشفته حال کرده [و تعادل روانى و عقلى‏اش را مختل ساخته‏] است.

اگر تنها به این قسمت از آیات ربا نگاه شود می توان گفت که به هر زیادتی در هر چیزی که باشد می توان ربا اطلاق کرد و اتفاقا با مَثَل زده شده در آیه نیز سازگار است. بنابراین پُر خوری ، پر خوابی ، پر گویی همه ربا هستند و این کارها تعادل انسان را به هم می زند همچنانکه کسی که شیطان او را لمس کرده تعادلش به هم خورده است.

با توجه به همین مطلب ، گران فروشی و بدست آوردن پول زیادی از طریق آن نیز ربا محسوب می شود.

و اما وقتی جملات بعدی را ببینیم متوجه می شویم که به هر زیادتی ربا گفته نمی شود. با مشاهدۀ جملۀ إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَواْ می فهمیم که ربا هر چه که هست شباهت هایی با بیع دارد. پس ربا در قرآن نه تنها پر خوری و پر خوابی نیست بلکه گران فروشی هم نیست بلکه به نوع خاصی از معامله گفته می شود که می توان آن را در مقابل بیع قرار داد و آن را به بیع تشبیه کرد.

با توجه به همین مطلب است که می توان گفت آیات سورۀ بقره اصلا ارتباطی با ربای معاملی که فقهاء گفته اند ندارد چون ربای معاملی نوعی بیع است و نمی تواند به بیع تشبیه شود چون از اقسام خود بیع است. به نظر ما ربای معاملی نوعی گران فروشی است که سر جای خود اشتباه است و البته در این گران فروشی آن چیزهایی که فقهای سنتی گفته اند – مثل اینکه آن را فقط مخصوص مکیل و موزون کرده اند یا راه های برای فرار از آن بیان کرده اند یا وزن را ملاک اصلی قرار داده اند نه ارزش کالا را – معتبر نیست. در این زمینه نظر آقای صادقی تهرانی و صانعی که قبلا بیان شد به حق نزدیک تر است.

البته به این نکته نیز توجه شود که اگر کسی قاعدۀ حجیت فرازهای قرآن را قبول داشته باشد به این معنا که هر فرازی از آیات قرآن خودش مستقلا نیز می تواند معنای صحیحی داشته باشد با توجه به این قاعده می توان جملات اولیۀ آیۀ ۲۷۵ را عام معنا کرد و گفت مراد از ربا هر نوع زیادی است.

به هر حال آرام آرام داریم به معنای ربا طبق آیات قرآن نزدیک می شویم. تا اینجا فهمیدیم که ربا چیزی شبیه به معامله است که در آن خرید و فروشی وجود دارد. حال در آیه ۲۷۶ ، ربا نقطۀ مقابل صدقه معرفی شده است و این تقابل نیز می توان ما را در بدست آوردن معنای ربا کمک دهد.

با توجه به تقابل ربا و صدقه می توانیم چنین بگوییم که انفاق و صدقه ، مجانى دادن پول به دیگرى است ولى ربا فروش پول به دیگرى است یعنی با پول معامله کردن نه با کالا. به عبارت دیگر ربا یعنی با فروختن پول ، پول بدست آوردن نه با فروش کالا. به عبارت واضح تر ، ربا یعنی پول دادنی که از طریق آن پس از مدتی ، اصل پول به همراه سود به پول دهنده برمی گردد. البته دقت شود همچنانکه در آینده نیز خواهیم گفت مراد از پول ، ارزش است نه کاغذ. (با توجه به این توضیحات تفاوت ربا و بیع نیز مشخص شد)

تفاوت ربا و مضاربه

حال ممکن است کسی بگوید پس مضاربه ، همان ربا است چون در مضاربه نیز با پول ، پول بدست می آید.

در جواب این حرف باید گفته شود که در آیه ۲۷۹ از تعبیر لَا تَظْلِمُونَ وَ لَا تُظْلَمُونَ استفاده شده است. پس ربا هر چه که هست ظلم است. ربا یعنى فروختن پول به بهایى گران تر یعنى ۱۰۰ تومان به ۱۵۰ تومان فروخته مى شود که این ظلم است. ۱۰۰ تومان ، ۱۰۰ تومان مى ارزد ولى ربا گیرنده آن را ۱۵۰ تومان مى فروشد. این در حالی است که در مضاربه ظلم در کار نیست به چند دلیل :

الف) در مضاربه اگر کسی که پول را دریافت کرده است سود نکرد طبیعتا هیچ سودی به سرمایه گذار نیز نمی رسد ولی در ربا ، قرض گیرنده حتما باید سود پول را به قرض دهنده بپردازد و در هر صورتی که شده سودی به قرض دهنده بدهد. به عبارت دیگر در ربا ، شرط سود وجود دارد ولی در مضاربه خیر.

ب) در مضاربه با پول گرفته شده کار می شود و تازه مقدار سود به صورت عددی دقیقا مشخص نیست بلکه بستگی به میزان سود دارد ولی در ربا اولا معلوم نیست با پول گرفته شده کار شود و ثانیا مقدار سود کاملا مشخص است.

به این نکته نیز توجه شود که ممکن است کسی بگوید اگر ربا دهنده و ربا گیرنده به این امر راضی باشند حکمش چیست؟

در جواب این سوال باید گفته شود که رضایت دو نوع است :

الف) رضایتی که از ته قلب است و فرد ، بدون اینکه در شرائط اضطراری قرار داشته باشد به کاری راضی است.

ب) رضایتی که از درد ناچاری ایجاد شده است.

حال در بحث ربا ، رضایتی اگر وجود دارد رضایت از نوع دوم است و الا کدام انسان عاقل است که حاضر شود ۱۰۰۰ تومان را به ۱۵۰۰ تومان معامله کند؟ الا اینکه کسی منظورش از این کار ، عمل خیر و کمک کردن به دیگری باشد که البته چنین کاری نه تنها بلا اشکال است بلکه مورد توصیۀ دین نیز هست ولی در چنین حالتی شرطی و معامله ای در کار نیست که اسم آن ربا باشد.

تفاوت سود در ربا و سود در بیع و اجاره

این نکته نیز دقت شود که ممکن است کسی بپرسد همچنانکه من خانه ام را اجاره می دهم و سود می کنم چه اشکالی دارد که پولم را نیز اجاره دهم و سود بگیرم؟

در جواب این سوال باید گفته شود که در ربا ، تنها سود وجود دارد ولی در اجارۀ خانه بالاخره خانه نیز فرسایش پیدا می کند. ربا به سودی گفته می شود که دهندۀ آن هیچ کاری انجام نداده ولی در اجاره و بیع بالاخره دهنده ، کاری انجام داده یا سرمایه اش فرسایش پیدا کرده است. پس ربا ، سود مطلق است.

نکته ۳ : و اما حال که معنای ربا از نظر قرآن روشن شد بد نیست وارد برخی از مصادیق شویم و راجع به آنها بحث کنیم که آیا ربا هست یا نه؟

وام‌های قرض الحسنه به شرط باز کردن حساب

طبق تعریفی که از ربا شد اگر کسی در قرض الحسنه پول بگذارد به این شرط که به او وام دهند به نظر می رسد که تعریف ربا بر آن صادق است چرا که قرض دهنده با پول ، پول بدست می آورد. همچنین خود قرض الحسنه اگر شرط کند که من به شرطی به تو پول می دهم که تو نیز حسابی باز کنی و موجودی قرض الحسنه را زیاد کنی تا به دیگران قرض بدهیم این نیز نوعی سود بر قرض است.

حال برای حل این مشکل می توان چند راه پیشنهاد داد :

الف) افراد همچنانکه از نام قرض الحسنه پیداست برای ثواب قرض ، در قرض الحسنه پول بگذارند و نیتشان قرض دادن به شرط وام گرفتن نباشد.

ب) قرض الحسنه از طریق افراد ثروتمند یا از طریق دولت آنقدر پول برای قرض دادن به افراد داشته باشد که حساب باز کردن افرادی که وام می خواهند مصداق قرض دادن به قرض الحسنه به نیت گرفتن وام محسوب نشود بلکه عنوان دیگری داشته باشد و سود برای قرض الحسنه نیز محسوب نشود.

به هر ترتیب باید کاری کرد که قرض الحسنه ها واقعا قرض الحسنه باشند و افراد به نیت ثواب قرض در قرض الحسنه پول بگذارند و از آن طرف قرض الحسنه اگر مشاهده کرد که شخصی واقعا وام می خواهد بدون اینکه با او شرط و شروطی کند به او قرض دهد.

بله می توان به صورت دیگری نیز این بحث را پیش برد و آن اینکه :

در بسیاری از موارد باید مصلحت جمع را در نظر گرفت نه مصلحت فرد را و بحث ظلم و عدم آن را نسبت به جمع سنجید. حال ، جمع شدن عده ای از افراد و اینکه هریک پولی وسط بگذارند تا همگی به نوبت سود کنند کاری عاقلانه است و چون همه در این بین نفع می کنند و اگر هم ضرری باشد همگانی است آن ظلمی که در آیات ربا از آن صحبت شده است وجود ندارد اگر چه دیگر این کار ، اسمش قرض الحسنه نباید باشد چون نیت اصلی افراد این است که خودشان سود کنند و واقعا برای وام گرفتن پول می گذارند. پس می توان عنوان را از قرض الحسنه به چیز دیگری تغییر داد و طبق آن عنوان همین کار را ادامه داد. مثلا می توان نام آن را (صندوق اخذ وام) قرار داد.

بحث بیمه نیز از همین طریق قابل حل است. در بیمه ، هر فردی یک میلیون پول وسط می گذارد و این پول ها روی هم جمع می شود و مبلغ قابل توجهی می شود. حال همۀ بیمه گذاران که تصادف نمی کنند ولی در این بین اگر کسی تصادف کرد از این پول های جمع شده برای او خرج می شود. حال همۀ بیمه گذاران به این کار راضی اند چون همه در معرض خطر اند و هریک ممکن است این پول شامل حال او گردد و در زمان های مختلف هریک از این پول استفاده می کنند. پس ضرر و ظلمی در اینجا وجود ندارد. دقت شود که در اینجا نیز مصلحت جمع سنجیده می شود.

البته در رابطۀ با نظری که راجع به قرض الحسنه گفته شد و همچنین در رابطۀ با بحث بیمه می توان بیشتر تأمل کرد و باید به نظرات فقهاء نیز مراجعه کرد.

کار مزد

اگر بانک با مشتری خود شرط کند که من در صورتی به تو وام می دهم که فلان مقدار درصد به من سود بدهی اگر چه این سود به نام کارمزد باشد به نظر می رسد که تعریف ربا بر آن صادق است ولی اگر بانک به مشتری بگوید من به تو وام می دهم ولی این وام دادن مسیری دارد که طبیعتا خرج هایی هم دارد مثل دفترچه دادن ، در سیستم ثبت کردن و … و تو که می خواهی وام بگیری این خرج ها را تقبل کن و اسم این خرج ها را کارمزد بگذارد به نظر می رسد که اشکال ندارد چون کارمزد ، در این فرض سود محسوب نمی شود.

حساب کردن تورم و کاهش ارزش پول در قرض

سوال این است که آیا در قرض دادن می توان تورم و کاهش ارزش پول را حساب کرد و از طرف مقابل پس گرفت؟ مثلا من ۱۰۰ تومان به صورت یک ماهه قرض داده ام وتا یک ماه دیگر این ۱۰۰ تومان به اندازه ی ۸۰ تومان امروز می ارزد. آیا می توانم علاوه بر صد تومان ۲۰ هزار تومان اضافه از او بگیرم؟

در این زمینه برخی از فقهاء چنین کاری را جایز دانسته اند و البته این مطلب عاقلانه نیز هست. به هر حال قرض دهنده ، پول کاغذی قرض نمی دهد بلکه ارزش قرض می دهد و در نتیجه می تواند همان ارزش را پس بگیرد.

در این زمینه به نظر دو نفر از فقهاء اشاره می کنیم :

در رسالۀ استفتائات آقای منتظری چنین آمده است :

مسألۀ ۱۹۶۳ : اگر سقوط ارزش پول قابل توجه باشد مطالبۀ آن و بلکه شرط کردن آن در موقع قرض دادن اشکال ندارد.

مسألۀ ۱۹۶۵ : سوال : حدود بیست و پنج سال پیش فردی مبلغ ۴۲۰ تومان از شخصی طلب داشته است. اکنون این مبلغ را به قیمت آن روز مطالبه کرده است و مسئول بانک گفته که این مبلغ به قیمت آن روز سی مثقال طلا می شود. حال آیا پرداخت این مبلغ به قیمت روز جایز است؟

جواب : تفاوت سقوط ارزش اسکناس را بنابر احتیاط واجب رعایت نمایند ولی فقط قیمت طلا را در نظر گرفتن صحیح نیست و باید مجموعه ای از کالاهای مختلف اعم از صنعتی ، کشاورزی ، ارز ، طلا و … و به اصطلاح (سبد خرید) در نظر گرفته شود.

رسالۀ استفتائات آقای منتظری ، ج۲ ، ص۲۹۹

همچنین در کتاب تسنیم آقای جوادی آملی ، ج۱۲ ، ص۵۴۰ چنین آمده است :

جریان ربا و سایر مسائل اقتصادی بدون کارشناسی دقیق مالی حل نمی شود. زیرا بین قرض معین مال و مقدار معین از آن و بین قرض مالیت و ارزش مالی و قدرت خرید فرق است چون جریان تورم در قسم اول موثر نیست ولی در قسم دوم بی اثر نیست چنانکه دیون معوقه و مهریه های دراز مدت نیز هر چند از نظر متن مال تفاوت پیدا نمی کند ولی از منظر مالیت و قدرت خرید و تورم متفاوت می شود.(تسنیم)

حال آیا بانک ها واقعا حاضرند این حکم را عمل کنند و مثلا به کسی که ۱۰ سال پیش صد هزار تومان به بانک داده است با حساب تورم ، مثلا صد و پنجاه هزار تومان برگرداند؟ چرا بانک ها فقط چنین قوانینی را برای گرفتن پول از مردم بکار می برند نه برای پول دادن به آنها؟

سودهای بانکی

اگر بانک به مشتری خود وام بدهد و به او بگوید در هر صورتی باید فلان درصد به من سود بدهی و من کاری ندارم با این وام چه می کنی چنین کاری نیز ربا است ولی اگر بانک مثلا در قالب مضاربۀ شرعی به مشتری پولی بدهد و به او بگوید با این پول کار کن و اگر سود کردی مقداری از آن را به من بده و اگر سود نکردی من هم طلبکار نیستم این کار اشکال ندارد و ربا نیست ولی آیا بانک واقعا چنین می کند؟

به نظر می رسد که بانک در هر صورتی سود می گیرد حتی اگر طرفی که به او وام داده ورشکست شود. همچنین به نظر می رسد بسیاری از قراردادهایی که بانک در قالب معاملات شرعی با افراد می بندد جنبۀ صوری داشته باشد. در واقع ممکن است خود قرار داد و متن امضاء شده شرعی باشد ولی در مقام عمل ، غیر از آن عمل می شود. حتی طبق اطلاعات بنده خود بانک در مواردی خبر دارد که مشتری فاکتور صوری آورده است ولی همان را از او قبول می کند.

البته در این زمینه ، خواننده می تواند با افرادی که بانکی هستند و در این زمینه تخصص دارند صحبت کند تا از جزئیات امر با خبر شود. ما در اینجا کلیات موضوع را بحث می کنیم ولی جزئیات بر عهدۀ خواننده است. اینکه مثلا فلان قرار داد جنبۀ صوری دارد یا نه و اینکه در فلان قرار داد ، گیرندۀ پول ضرر کرده یا نه بر عهدۀ خواننده است.

یکی از علماء به خود بنده می گفت که من تا وقتی کارم به بانک گیر نکرده بود قدری به معاملات بانکی خوش بین بودم ولی وقتی مجبور شدم در موردی از بانک وام بگیرم متوجه شدم که مشکلاتی نیز در کار است.

این حکم سودهایی بود که بانک از مشتری می گیرد و اما حکم سودهایی که مشتری از بانک می گیرد نیز همین است و طبق همین معیار سنجیده می شود. به هر حال سودهایی که بانک به مشتریان خود می دهد از همان سودهایی است که خود ، از مشتریان می گیرد. همچنین اینکه قرض الحسنه ها نیز پول های مردم را به بانک می دهند و از آن سود می گیرند می تواند همین حکمی را داشته باشد که در اینجا گفته شد. بنابراین برخی از پول هایی که قرض الحسنه به عنوان وام به مردم می دهد سودی است که خود قرض الحسنه از بانک ها گرفته است.

به هر ترتیب نمی خواهیم بگوییم که سودهای بانکی در هر صورتی حرام است چرا که بالاخره موارد زیادی نیز وجود دارد که با آن کار صحیح انجام می گیرد ولی به هر حال به نظر می رسد شبهه ناک است و حلال و حرام با یکدیگر مخلوط هستند و بالاخره در پول های بانک ، پول های حرام نیز وجود دارد.

بله برخی می گویند سودهای بانکی با چنین شرائطی نیز حلال است چون پولی که بانک به عنوان سود به ما می دهد همان ارزش کم شدۀ پول ماست و در واقع بانک طبق تورم موجود در جامعه کاهش ارزش پول ما را به ما بر می گرداند.

در این زمینه باید گفته شود که در بانک دو فرمول وجود دارد. یکی فرمول حساب سود و دیگری فرمول حساب تورم. حال آیا پولی که بانک به عنوان سود با فرمول مخصوص به آن به مشتری می دهد را می توانیم به عنوان پول دیگری که با فرمول دیگر حساب می شود محسوب کنیم؟ در واقع آیا چنین چیزی همان صوری عمل کردن نیست؟ در واقع اگر پولی به یک عنوان به من داده می شود را آیا من می توانم عنوانش را عوض کنم و به عنوانی که خودم می خواهم اخذ کنم؟

از این که بگذریم این مطلب وجود دارد که همیشه درصد تورم بالاتر از درصد سود نیست. پس چه بسا پولی که من از بانک به عنوان سود می گیریم بیشتر از مقدار کاهش ارزش پولم باشد.

مشکل دیگری که در اینجا وجود دارد همان بحث رضایت در حین ناچاری است یعنی فرد چون ناچار است و نمی تواند جای دیگری پولش را سرمایه گذاری کند به سراغ بانک می آید و چه بسا به حداقل سود راضی است در حالی که اگر بداند بیشتر سود می کند در حالت طبیعی سود بیشتری می خواهد. پس اینکه گفته می شود من پولم را به بانک می دهم و به هر مقداری که به من سود داد راضی هستم این رضایت ، رضایتی است که چاره ای از آن ندارد و این ، همان ظلم پنهانی است که در ربا وجود دارد.

حال که بحث سودهای بانکی مطرح شد خوب است به این مطلب نیز اشاره کنیم که برخی می گویند همین که عده ای فقهاء شورای نگهبان ، قوانین بانکی را مشاهده کرده و آن را تأیید کرده اند کافی است و لازم نیست ما خیلی در این مسأله ریز شویم. ما سودهای بانکی را می گیریم و با توجه به اینکه کشورمان ، کشوری اسلامی است از همین باب آن را حلال می دانیم.

جالب است که برخی از این افراد که چنین حرفی می زنند کسانی هستند که در موارد دیگر به طور کلی مخالف حکومت اسلامی هستند و به همان فقهای شورای نگهبان نیز در بسیاری از موارد بدبین هستند. حال چرا به این مورد که می رسند از قوانین جمهوری اسلامی دفاع می کنند؟

به نظر می رسد که ما نباید خودمان را با توجیهات سطحی قانع کنیم. وقتی ما می بینیم که بانک در عمل خطاهایی انجام می دهد نمی توانیم به خودمان تلقین کنیم که بانک صحیح عمل می کند. وقتی ما مشاهده کرده ایم که برخی قوانین کشور که اتفاقا از نظر فقهای شورانی نگهبان نیز گذشته است قابل نقد است چگونه می توانیم در هر موردی به قوانین اعتماد کنیم. به هر حال مقلد کورکورانه بودن صحیح نیست. در موارد مشکوک ، مقلد باید بیشتر تحقیق کند همچنانکه اگر به نظر پزشکی بی اعتماد یا کم اعتماد بودیم حتما نظرات دیگر پزشکان را هم می بینیم.

حال در این مورد نیز نمی توانیم به خودمان تلقین کنیم که چون حکومت ، اسلامی است پس دیگر همه چیز اسلامی است. خیر ، اسم اسلام با حقیقت اسلام تفاوت بسیاری دارد.

و اما ممکن است کسی بگوید با این توضیحات اگر کسی پولی دارد که می خواهد سرمایه گذاری کند چه باید بکند؟ پیشنهاد شما در این باره چیست؟

در جواب این سوال باید گفته شود که اگر بتواند به شخص مطمئنی که می تواند با پول کار کند بدهد بهتر است و با او طی کند که اگر سود کردی مقداری را به من بده و اگر ضرر کردی یا سودی نکردی من طلبکار تو نیستم. البته ممکن است برای نظم کار ، ماهیانه به صورت علی الحساب مبلغی مشخص به سرمایه گذار داده شود ولی بالاخره حتما باید آخر کار ، کم و وجه شود که به دو طرف کوچکترین ظلمی نشده باشد.

ولی ممکن است کسی بگوید کسی را که قابل اطمینان باشد نداریم و جز به بانک نمی توانیم اعتماد کنیم. در این زمینه نمی دانم دقیقا چه بگویم چرا که بالاخره در پول های بانک ، هم پول حلال وجود دارد و هم حرام. این بستگی به خود فرد دارد که در این باره چه تصمیمی بگیرد؟ آیا می خواهد احتیاط کند یا نه؟ برخی می گویند با انفاق کردن بخشی از آن ، مشکل حل می شود. به هر حال در این باره که چه باید کرد می توان بیشتر تأمل کرد.

خرید پول نو یا پول قدیمی به بهایی بیشتر از آن

آیا اینکه من یک هزاری نو را به هزار و صد تومان بخرم اشکال دارد؟

می توان در این زمینه چنین گفت که چنین کاری اشکال ندارد به این دلیل که ارزش هزار تومان ، هزار تومان است نه بیشتر و آن صد تومانِ اضافه در مقابل ارزش داده نمی شود که کسی بگوید ۱۰۰۰ تومان به ۱۱۰۰ تومان معامله شده است بلکه آن صد تومان اضافه به خاطر کاغذ نو داده می شود و کاغذ ، غیر از ارزش پول است. دقت شود که در تعریف ربا گفتیم ربا یعنی با فروختن پول ، پول بدست آوردن نه با فروش کالا ولی در این مورد پای کالا وسط است و آن کاغذ نو است.

بله این کاغذ نو برای همه ارزشی ندارد که برایش جداگانه پول بدهند ولی اگر برای برخی ، خود آن کاغذ نو ارزش داشت و برای آن حاضر به پول دادن شوند به نظر می رسد که اشکال نداشته باشد.

خرید پول قدیمی نیز از همین قبیل است. درست است که مثلا ۱۰ تومانی های قدیمی ارزش ۱۰ تومان دارد ولی ممکن است برای فردی که می خواهد آلبومی از پول های قدیمی جمع آوری کند خود برگه یا سکۀ پول قدیمی جداگانه ارزش داشته باشد.

البته دقت کنید که بنده نتایج تحقیقات خودم را در اینجا آورده ام و خواننده باید نظرات دیگران و نظر مرجع خود را نیز در این زمینه ببیند.

دیر کرد

اگر کسی پولی گرفته است و واقعا نمی تواند آن را پس دهد طبق آیۀ ۲۸۰ سوره بقره باید به او مهلت داد و حتی اگر بشود باید به او بخشید.

در این آیه چنین آمده است :

وَ إِن کاَنَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلىَ‏ مَیْسَرَهٍ  وَ أَن تَصَدَّقُواْ خَیرٌْ لَّکُمْ  إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ‏

ترجمه : و اگر [بدهکار] در مضیقه بود [بر شماست که‏] او را تا هنگام توانایى مهلت دهید. و صدقه دادن شما (گذشت از اصل بدهى) براى شما بهتر است اگر بدانید.

دقت شود که در آیه از فقیر صحبت نشده بلکه از عنوان (ذُو عُسْرَهٍ) استفاده شده است یعنی کسی که به سختی افتاده است. بنابراین کسی که ثروتمند است ولی فعلا به دلایلی نمی تواند پولی را که گرفته است پس بدهد آیه شامل او نیز می شود.

خلاصه طبق این آیه نه می توان اصل بدهی را به زور از او گرفت به این صورت که مثلا او را از خانه اش بیرون بیندازیم و خانه اش را بفروشم و نه می توان از او سود و جریمۀ دیرکرد گرفت.

حال ممکن است کسی بگوید مردم جامعۀ ما خود به خود بی نظم هستند. حال اگر بخواهیم دیرکرد را برداریم دیگر کسی قسط های وامش را نمی پردازد.

در جواب این حرف باید گفته شود که ندادن قسط ها اگر به خاطر بی نظمی باشد بحث دیگری است. بحث ما این است که کسی قسط های وامش را به خاطر فقر نتواند بپردازد. برای اینکه مردم به بی نظمی کشیده نشوند باید بحث مُعرّف و ضمانت ها را محکم کرد که در صورت بی نظمی ، ضامن ها متعهد باشند که قسط های وام آن شخص را بپردازند. حتی شاید بتوان گفت که جریمه کردن فرد بی نظم اشکال نداشته باشد چون جریمه در مقابل بی نظمیِ او است نه در مقابل ندادن قسط ها به خاطر فقر. آیه گفته است که اگر بدهکار تنگدست بود به او مهلت بدهید. حال اگر بدهکار بی نظم بود و با بی نظمی اش موجب اختلال نظام اقتصادی شد ، آیه مربوط به او نیست.

به هر حال بی نظمی موجب مختل شدن نظام اقتصادی می شود و از این باب می توان جریمه ای البته به اندازه ، برای او قرار داد.

 و اما در مورد فقر به هر حال دستور آیه این است که به او مهلت داده شود. بله در اینجا نیز می توان از طریق ضامن ها عمل کرد ولی به هر حال مصادره کردن خانۀ مسکونیِ او یا گرفتن جریمه و دیرکرد صحیح نیست. حتی در صورت امکان خوب است که به طور کلی از او پولی گرفته نشود. حال بانک هایی که ادعای اسلامی بودن دارند چه اشکالی دارد که حتی دستور وَ أَن تَصَدَّقُواْ خَیرٌْ لَّکُمْ را عمل کنند و از بدهکار تنگدست چیزی نگیرند؟ آیا تا به حال دیده اید که بانک هایی که اسم اسلامی را دارند این دستور آیۀ ۲۸۰ سوره بقره را عمل کنند؟

اگر ما در کشور ، پول ها را به خوبی خرج می کردیم می توانستیم چنین کنیم؟ اگر برخی کارهای بی فایده را تعطیل می کردیم و پول آن را به چنین مواردی اختصاص می دادیم حتی انجام دستور وَ أَن تَصَدَّقُواْ خَیرٌْ لَّکُمْ برای بانک ها ممکن بود.

بد نیست برای برخی خرج های بی فایده مثال هایی بزنیم تا متوجه شویم اگر همین خرج ها تعطیل شود می توان در جای دیگر از آن ، استفاده کرد :

مثال اول : برخی از شبکه های تلویزیونی هدر دادن پول ملت است. اینکه یک فیلم را چندین بار در شبکه های مختلف هر چند ماه یک بار پخش کنند به چه معناست؟ آیا نمی توان هزینه های تلویزیون را محدود کرد و به جای آن به فکر فقراء بود. آیا نمی توان برخی از شبکه ها را در هم ادغام کرد؟

مثال دوم : قبل از مسابقۀ فوتبال بین پرسپولیس و استقلال در تاریخ ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۵ کارشناسان دور هم جمع شده بودند و عده ای مهمان نیز دعوت کرده بودند. مجری گفت من الآن مطلبی به ذهنم رسید و آن اینکه از مهمانان برنامه راجع به پیش بینی مسابقه نظر خواهی کنیم و هرکسی بازی را درست پیش بینی کرد به او یک سکه به عنوان جایزه بدهیم و اتفاقا اتاق فرمان نیز گفتۀ این مجری را تأیید کرد.

حال صرف نظر از اینکه آیا اصلا چنین کاری صحیح است یا نه این سوال وجود دارد که چرا چنین پول هایی آن هم برای افرادی که از لحاظ مالی غنی هستند آن هم برای چنین کارهای بی ارزشی باید خرج شود.

اگر در این خرج ها و امثال آن ، صرف جویی صورت گیرد بانک ها می توانند حتی دستور آیۀ ۲۸۰ سوره بقره را رعایت کنند. تازه یادمان نرود که کشور ما منابع فراوانی مثل نفت و گاز و … نیز دارد. بنابراین ، این توجیه که ما پول نداریم اصلا قابل قبول نیست.

اسکوند چک

در این زمینه بنده از فقهای سنتی سوال کرده ام و آنها در این باره دو دیدگاه دارند :

دیدگاه اول : در صورتی که چک ، صوری نباشد بلکه سند بدهکاریِ واقعی باشد مانعی ندارد. توضیح اینکه این چکِ ۱۰۰ هزار تومانی که الآن در دست من است دو صورت می تواند داشته باشد :

۱- اینکه من کالائی را فروخته ام و خریدار به من چک داده است. در این صورت چون چک ، حقیقتا در یک معاملۀ واقعی بدست آمده است فروش آن اشکال ندارد.

۲- اینکه من چون پول احتیاج دارم خودم بیایم و چکی بنویسم و آن را بفروشم. در این صورت چک ، حالت صوری دارد نه اینکه بر طبق معاملۀ حقیقی نوشته شده باشد که در این صورت فروش چک اشکال دارد.

دیدگاه دوم : اگر چک به خود خریدار کالا فروخته شود اشکال ندارد ولی اگر به غیر او فروخته شود اشکال دارد.

این بود نظرات فقهای سنتی و اما بنده هر چه فکر می کنم به نظرم می رسد که تعریف ربا بر اسکوند چک جاری است چرا که به هر حال در اسکوند چک پول به پول یعنی ارزش به ارزش آن هم با زیاده ، معامله می شود و مثلا ۱۰۰ هزار تومان در مقابل ۹۰ هزار تومان معامله می شود و این همان ربا است و ظلمی که در آیات ربا از آن نهی شده است نیز در اینجا صادق است.

بله درست است که فردی که چکش را می فروشد راضی است ولی این رضایت همچنانکه قبلا گفته شد رضایتی است که از درد ناچاری ایجاد شده است یعنی چون آن شخص ، به پول احتیاج دارد چنین می کند و الا کدام انسان عاقل است که ۱۰۰ هزار تومان را به ۹۰ هزار تومان معامله کند یعنی حاضر شود ضرر کند؟

اتفاقا فلسفۀ تحریم ربا در اسکوند چک نیز موجود است به این معنا که افرادی همواره از این طریق فربه تر شده و افرادی نیز همواره مجبور می شوند مقداری از حق خود بگذرند.

بله ما باید روحیۀ احسان را در جامعه گسترش دهیم به این صورت که اگر کسی چکی دارد ولی الآن به پول احتیاج دارد کل پول چک را به او بدهیم نه اینکه بخواهیم از او سود بگیریم.

خرید امتیاز وام

در این زمینه نیز فقهای سنتی گفته اند که این کار اشکال ندارد ولی ما باز هر چه فکر می کنیم به نظرمان می رسد که تعریف ربا بر این مورد نیز صادق است چرا که به هر حال فرد ، در مجموع ۱۱ میلیون می دهد تا ۱۰ میلیون بدست آورد یعنی یک میلیون ضرر. در واقع بانک و فردی که صاحب امتیاز وام است ۱۰ میلیون به شخصی می دهند ولی بیشتر از ۱۰ میلیون از او پس گرفته می شود.

بله اگر کسی که امتیاز وام به او تعلق گرفته کاری کرده که صاحب این امتیاز شده و برای آن کارش واقعا بتوان پولی در نظر گرفت می توان گفت که او می تواند امتیاز وامش را به خاطر کاری که انجام داده است بفروشد. حال اینکه موارد امتیاز وام چنین باشد یا نه باید در جای دیگری مورد بررسی قرار گیرد.

به هر حال ما باید بیشتر بر روی روحیۀ احسان سرمایه گذاری کنیم نه اینکه فقط به فکر سود کردن خود باشیم. ما باید وقتی می بینیم فامیل یا دوستمان به پول احتیاج دارد اگر وامی به ما تعلق گرفته و به آن احتیاج نداریم آن وام را بدون هیچ چشم داشتی ، در اختیار او بگذاریم. اینکه روحیۀ زیاده طلبی در بین ما وجود دارد خوب نیست. خود مردم نیز باید سعی کنند این روحیه را از خود دور کنند و در هر جایی فقط به فکر سود خود نباشند. شاید بسیاری از معاملاتی که به ربا منجر می شود به خاطر همین روحیۀ زیاده طلبی است یعنی خود مردم هم متأسفانه در این زمینه نقش دارند و الا اگر برخی از زیاده طلبی ها کنار گذاشته شود مال ربوی در زندگی ما نخواهد آمد.

بد نیست در اینجا به یک نکتۀ اخلاقی اشاره ای داشته باشیم و آن اینکه یکی از دستورات قرآن احسان و نیکی به دیگران است. حال ما این دستور را تا چه اندازه عمل می کنیم و تا چه اندازه به فرزندانمان یاد می دهیم؟ معمولا مشاهده می شود که فرزندان ما بر سر اسباب بازی با یکدیگر دعوا دارند و به نظر می رسد والدین موجب چنین دعواهایی می شوند به این صورت که مثلا از همان اول به بچۀ خود می گویند اسباب بازی ات را به فلانی نده. این حرف موجب ایجاد روحیۀ خساست در بچه می شود ولی اگر والدین به فرزندشان این گونه بیاموزند که اگر بچۀ دیگری اسباب بازی خواست به او هم کمک کن و اسباب بازی ات را به او بده آرام آرام آن بچه ، روحیۀ احسان را یاد می گیرد.

حال ما باید در کل جامعه روحیه احسان را ایجاد کنیم که افراد در هر جایی به فکر سود بردن نباشند.

جوایز بانکی (پول گذاشتن در بانک به قصد شرکت در قرعه کشی)

اگر کسانی که در بانک پول می گذارند همگی شرط کنند که باید مسابقه ای باشد و قرعه کشی صورت گیرد و ما باید در قرعه کشی شرکت داده شویم این ، ربا است ولی معمولا چنین نیست و این خود بانک است که از طرف خود ، قرعه کشی بین مردم انجام می دهد و این اشکال ندارد.

بله ممکن است کسی سوال کند که بانک با تبلیغات خود موجب می شود که افراد به نیت بردن جایزه در بانک پول بگذارند و عملا در بانک پول می گذارند تا در قرعه کشی شرکت داده شوند. حال آیا این کار اشکال ندارد؟

برای جواب به این سوال باید این سوال را پاسخ دهیم که اگر قرض گیرنده به قرض دهنده بگوید اگر به من پول دادی من امکان سود بردن را برای تو فراهم می کنم و قرض دهنده به همین نیت به او قرض دهد آیا این اشکال دارد یا ندارد؟ به عبارت دیگر بانک می گوید اگر به من پول دادی من تو را در قرعه کشی شرکت می دهم و فرد به همین نیت در بانک پول می گذارد. حال آیا این کار صحیح است یا نه؟

معمولا در ربا ، شرط قرض دهنده مطرح است. حال سوال این است که اگر قرض گیرنده شرط کند و به قرض دهنده بگوید اگر به من قرض دادی فلان سود را به تو می دهم و قرض دهنده به نیت سود بردن به او قرض دهد آیا این هم ربا است؟

در جواب باید گفته شود که اگر شرط قرض گیرنده ، تنها عاملی برای تشویق و ترغیب قرض دهنده باشد و طلبکاری واقعی ایجاد نکند چنین شرطی اشکال ندارد و در این فرض ، اگر قرض دهنده پولی که می دهد واقعا خود را طلبکار سود نداند چنین کاری بلا اشکال است ولی اگر قرض دهنده با شرطی که قرض گیرنده مطرح کرده است به شرطی پول به او می دهد که او فلان سود را به او بدهد ، در این فرض ، شرط قرض گیرنده با شرط قرض دهنده تفاوتی ندارد. در واقع ربا در جایی است که فرد واقعا خود را طلبکار می داند و به راحتی از سود نمی گذرد.

حال باید دید که کارهای بانک ها برای جایزه دادن ، جزو کدام یک از این دو فرض است؟ به نظر می رسد که در بسیاری از موارد مردم از جانب خود اختیاری ندارند و این خود بانک است که با توجه به شرائط خود قرعه کشی می کند و جایزه می دهد.

این نکته نیز توجه شود که فعلا بحث ما راجع به ربا است و الا اینکه جوایز بانکی یا جوایزی که نهادهای دیگر می دهند از باب دیگری مثل قمار حلال هستند یا نه بحث دیگری است و باید در جای دیگری مورد بررسی قرار گیرد.

رهن و اجاره

فقهاء سنتی راجع به رهن و اجاره چنین گفته اند :

اگر رهن و اجاره به صورت زیر باشد اشکال پیدا می کند :

مستاجر به صاحب خانه بگوید : من ۳ میلیون به تو می دهم به شرط اینکه خانه ات  را ۱۰۰ هزار تومان به من اجاره بدهی و یا اگر خواستی ۴ میلیون به تو می دهم به شرط اینکه خانه ات را به ۹۰ هزار تومان به من اجاره بدهی.

در این صورت ، تعریف ربا بر آن صدق می کند چرا که در فرض بالا من قرض می دهم و در قرضم شرط می گذارم.

راه حل : اگر قرار داد رهن و اجاره به این صورت گفته شود صحیح است :

صاحب خانه بگوید من خانه ام را به ۱۰۰ هزار تومان به تو اجاره می دهم به شرط اینکه ۳ میلیون به من قرض دهی و اگر خواستی خانه ام را به ۹۰ هزار تومان به تو اجاره می دهم به شرط اینکه ۴ میلیون به من قرض دهی.

 در این صورت معاملۀ رهن و اجاره دیگر شرط در قرض نیست بلکه شرط در اجاره است و شرط در اجاره هیچ اشکالی ندارد.

و اما بد نیست به خود متن فقهای سنتی در این زمینه اشاره کنیم :

در رسالۀ توضیح المسائل آقای منتظری ، ص۴۱۵ چنین آمده است :

آنچه اکنون در معاملات رهنی رایج است که مبلغی وام به صاحبخانه می دهند و خانۀ او را گرو برمی دارند و شرط می کنند قیمت کمتری جهت اجاره پرداخته یا اصلا اجاره ندهند شرعا جایز نیست و ربا و حرام است. ولی در صورتی که صاحبخانه به قصد اجاره ، خانه را به مبلغی هرچند کمتر از قیمت معمول اجاره دهد و در ضمن عقد اجاره شرط کند که مستأجر مبلغی را به او قرض دهد و او نیز خانه را در مقابل آن گرو بگذارد اشکال ندارد و معامله صحیح است.(رسالۀ توضیح المسائل)

همچنین در جلد دوم رسالۀ استفتائات آقای منتظری ، ص۲۸۹ چنین آمده است :

سوال ۱۹۴۲ : معمول است منزل را به اسم رهن به مبلغی مثلا هزار تومان در ماه اجاره می دهند و در ضمن عقد اجاره شرط می کنند مبلغی قرض الحسنه به صاحب منزل بدهند. آیا این نوع معامله صحیح است؟

جواب : اگر قرض در ضمن اجاره شرط شود صحت آن بعید نیست اگر چه خلاف احتیاط است.(رسالۀ استفتائات)

همچنین در رسالۀ آقای فاضل چنین آمده است :

اگر فردی به دیگری پول قرض دهد مشروط بر اینکه خانۀ خود را رهن بدهد و اجارۀ استفاده از آنرا نیز بدهد ربا و حرام است. بنابراین آنچه امروز به عنوان رهن به این صورت رواج دارد اشکال دارد. بله راه حل این است که خانه را اجاره دهند و در ضمن اجاره شرط کنند که مستأجر مبلغی را به عنوان قرض به صاحب خانه بپردازد که در این صورت صحیح است و رهن محسوب نمی شود.(رسالۀ آقای فاضل)

این بود حرف فقهاء سنتی و ظاهرا طبق همین حرف در برخی از اجاره نامه ها از قرض الحسنه صحبت به میان آمده است.

ولی به این حرف دو اشکال وارد است :

الف) در بحث رهن و اجاره آیا واقعا بحث قرض مطرح است؟ کسی که پولش را به صاحب خانه می دهد آیا واقعا به نیت قرض می دهد که ثواب داشته باشد؟ معلوم است که این قرض نیست و معلوم نیست چرا فقهاء این را قرض محسوب کرده اند.

ب) آیا واقعا با جا به جایی چند جمله مشکل حل می شود؟ آیا این همان حیله های شرعی نیست که نباید انجام گیرد؟ آیا در پشت این الفاظ واقعیت های حقیقی نهفته است یا خیر؟

نمی دانم که آیا من حرف فقهای سنتی را نمی فهمم یا اینکه آنها اشتباه می گویند. بنده در این زمینه حتی با روحانیونی که خوب روی فقه سنتی کار کرده اند صحبت کرده ام ولی حرف آنها به نظر من غیر عاقلانه می آید. حتی یکی از آنها اشکال دومی که بیان شد را با عقد نکاح جواب داد و گفت در عقد نکاح هم تنها چند کلمه ، دو نفر را به یکدیگر حلال می کند ولی جواب این حرف این است که اتفاقا در عقد نکاح آن چه که بسیار مهم است همان واقعیتی است که وراء این چند کلمه نهفته است نه این چند کلمه. در عقد نکاح نیت زوجین که واقعا می خواهد همسر یکدیگر باشند اصل است و این چند کلمه آن را تکمیل می کند ولی آیا در محل بحث آن حقیقت ، وجود دارد یا اینکه تنها برای حل شدن مشکل الفاظ عوض می شود.

شاید فقهاء آنقدر در اصطلاحات فقهی گیر کرده اند که فقه آنها چنین نتایجی را به همراه دارد. آنها گاهی اوقات یک مسألۀ ساده را می پیچانند. بد نیست در همین جا به متن جالبی که در نقد فقه سنتی در جایی دیده بودم اشاره ای داشته باشم :

عقل فقهی نوعی نگرش به جهان و انسان است متفاوت با نگرش عموم انسان ها. در این نگرش عقل فطری و طبیعی جای خود را به نگرش سطحی به روایات می دهد و رفتار و مَنِشی را به وجود می آورد که در عرف عقلای جهان توجیهی ندارد. مقصود ما از عقل فقهی نظام معرفتی و ارزشی خاصی است که خاستگاه آن ، باور افراطی و اسطوره ای نسبت به جایگاه پیامبر و امام است. در این باور ، قرآن و عقل فطری کارایی خود را از دست می دهد و در همۀ عرصه های حیات ، روایات منسوب به معصومان تعیین کننده اند.(پایان)

به هر حال گاهی اوقات مشاهده می کنیم که فتاوا و نظرات فقهای سنتی با آنچه که مجموع دین به دنبال آن است در تعارض است. در ادامه به برخی از این نظرات اشاره می کنیم :

نظر اول : کسی که در حال ایستاده می تواند برای رکوع با سر اشاره کند و در حال نشسته هم نمی تواند رکوع کند ، ولی می تواند کمی خم شود باید ایستاده نماز بخواند و احتیاط واجب آن است که نماز دیگری هم بخواند و موقع رکوعِ آن بنشیند و هر قدر می تواند برای رکوع خم شود.

حال سوال این است که فقیهی که چنین مساله ای را در رساله آورده  آیا توجه ندارد که برای چنین فردی باید آسان گرفت ، نه سخت ولی شما با چنین نظری تازه کار را سخت تر کرده اید.

نظر دوم : در صورتی که تنها یک عادل خبر دهد که سفر انسان هشت فرسخ است چنانچه از گفتۀ او اطمینان پیدا کند باید نمازش را شکسته بخواند و گرنه بنابر احتیاط واجب نماز را هم شکسته و هم تمام بخواند و روزه را بگیرد و قضای آنرا هم بجا آورد.

نظر سوم : اگر برای پیدا کردن قبله وسیله ای ندارد یا با اینکه کوشش کرده گمانش به طرفی نمی رود چنانچه وقت نماز وسعت دارد باید چهار نماز به چهار طرف بخواند و اگر به اندازۀ چهار نماز وقت ندارد به اندازه ای که وقت دارد نماز بخواند.

حال شما فرض کنید برای شخصی لازم شد که هم نظر دوم را عمل کند و هم نظر سوم را یعنی در شرائطی بود که هم نظر دوم برای او لازم شد و هم نظر سوم ، آیا واقعا عقل این حکم را می پذیرد که شخصی به چهار طرف ، هم به صورت شکسته و هم کامل نماز بخواند؟ اصلا شاید خداوند می خواسته در برخی شرائط آسان بگیرد ولی با این نظرات ، کار سخت تر شده است.

فتاوای دیگری نیز در ابتدای همین جزوه راجع به نظرات علمای سنتی در باب ربا بیان شد که آنها نیز با مجموع قوانین دین سازگار نبود. به هر ترتیب راجع به روش فقه سنتی باید تأملی دوباره کرد.

و اما نظر آقای صادقی تهرانی در مورد رهن و اجاره چنین است :

مسأله‏ى ۵۹۰ـ پول‏هایى که به‏عنوان گروگان در اجاره خانه‏ها و مغازه‏ها و مانند آن‏ها گرفته مى‏شود، و از مبلغ اجاره کم مى‏گردد گروگان نیست و در حقیقت وامى است، و کمبود اجاره هم تنها به‏عنوان مضاربه و مصالحه در این مضاربه حلال مى‏باشد وگرنه رباست زیرا مبلغ کمبود طبعا در برابر این وام است، مگر این‏که براى این وام چیزى به‏عنوان مضاربه از اجاره کم شود، که این خود قرض‏الحسنه است، و توضیحا اگر این پول به‏عنوان گرو است گیرنده نه حق تصرف در آن را دارد و نه مبلغى از اجاره‏بها در برابرش کم مى‏شود، و اگر هم قرض‏الحسنه‏اى باشد ـ به‏منظور اطمینان ـ این‏جا نیز کمبود اجاره معنى ندارد، و اگر مضاربه است بایستى شرائط مضاربه منظور گردد و دست‏کم مبادله‏اى عادلانه بین مبلغ کمبود اجاره و مبلغ مورد استفاده‏ى کارى و تجارى این پیش‏پرداخت باشد که افزون بر مزد کارش مبلغى برابر کمبود اجاره‏بها در برابر بهره‏ى این پیش پرداخت هبه شود، اما بهترین راه براى خلاصى از ربا در این‏گونه موارد، مضاربه‏ى شرعیه و مصالحه در مضاربه و یا بیع شرط به‏شرائطى که ذکر شد مى‏باشد.(توضیح المسائل نوین از صادقی تهرانی)

و اما پس از بیان نظر علماء ، مطلبی نیز در اینجا به ذهن من می رسد و آن اینکه در بحث رهن و اجاره اصلا این مباحثی که فقهاء گفته اند مطرح نیست بلکه یک چیز عاقلانه است که شخصی به مستأجرش بگوید ارزش خانه ای که می خواهی اجاره بگیری این است که ۴ میلیون به من بدهی تا از آن استفاده کنم و البته بعدا این ۴ میلیون را به تو برخواهم گرداند و علاوه بر این ، ماهیانه نیز ۹۰ هزار تومان اجاره بدهی یا اینکه ۳ میلیون بدهی و ماهیانه ۱۰۰ هزار تومان اجاره بدهی و در هر صورت اگر در طول مدت استفاده ، اجاره ات را ندادی یا به خانه ضرر زدی من حق دارم از آن ۳ یا ۴ میلیون به اندازۀ لازم بردارم.

دقت شود ظلمی که در آیات ربا از آن صحبت شده است در اینجا وجود ندارد و دو طرف با توافق با هم مصالحه می کنند.

حتی طبق این حرف اشکال ندارد که اجاره ای هم وجود نداشته باشد و مثلا صاحب خانه به مستأجر بگوید ارزش خانۀ من که یک سال بخواهی در آن بنشینی به این است که تنها ۲۵ میلیون به من بدهی. این در حالی است که فقهای سنتی دادن ۲۵ میلیون بدون اخذ اجاره را اشکال می دانند.

نکته ۴ : و اما در این نکته به بیان ظرائفی که از آیات ۲۷۵ تا ۲۸۰ سوره بقره بدست می آید می پردازیم :

۱) مراد از اکل ربا تنها خوردن نیست بلکه مطلق تصرفات را شامل می شود.

۲) خبط به معنای کج و معوج شدن و از دست دادن تعادل است.

۳) برخی از مفسرین گفته اند تشبیه آیه مربوط به عاقبت ربا خوار در روز قیامت است که در حالتی محشور می شود که آشفته است و تعادل ندارد. البته ممکن است این تشبیه حالت دنیوی شخص ربا کار را نیز بیان کند به این صورت که ربا خوار اگر چه ممکن است در ظاهر ، زندگی خوبی داشته باشد ولی زندگی او با آشفتگی همراه است و در زندگی تعادل ندارد. یک جامعۀ ربا خوار جامعه ای نامتعادل است. حال باید دقت داشت که نکند آشفتگی های جامعۀ ما دلیلش ربا خواری باشد؟ متأسفانه مشاهده می کنیم که ما نظم را اصلا نمی توانیم رعایت کنیم. اگر ۲۰ نفر در ساعت ۹ با هم وعده کنند واقعا چند نفر سر ساعت ۹ حاضر می شوند؟ خیابان های ما چقدر حالت تعادل دارد؟ به هر حال ربا خواری تعادل را به هم می زند.

۴) طبق تشبیهی که در آیه بیان شده است آیا واقعا شیاطین می توانند موجب دیوانگی در انسان ها شوند؟ آیا شیاطین قدرت نفوذ در تکوین را نیز دارند؟

در این زمینه ، ما مفصلا در جلد اول تفسیر داستان حضرت موسی و خضر ، ذیل آیۀ ۶۳ سوره کهف بحث کرده ایم که می توانید به جزوۀ مربوطه مراجعه کنید.

۵) در آیۀ ۲۷۵ آمده است دلیل اینکه رباخواران ، تعادل خود را از دست می دهند این است که می گویند بیع مثل ربا است. (ذَالِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَواْ)

طبق این تعبیر ، علت عدم تعادل رباخواران گفتارشان راجع به ربا است نه رباخواری آنها. حال سوال این است که آیا رباخواری موجب عدم تعادل است یا گفتار آنها راجع به رباخواری؟

در جواب این سوال می توان این چنین گفت که اگر کسی در گفتار مطلبی را تأیید کند انگار که انجام دهندۀ آن است همچنانکه زن لوط عمل قوم لوط را انجام نمی داد ولی با همان ها که عمل هم جنس بازی را انجام می دادند عذاب شد. پس کسی که بین ربا و بیع فرق نمی گذارد انگار که خودش رباخوار است.

طبق این حرف باید علاوه بر اعمال ، در اقوالمان نیز دقت داشته باشیم. نباید حرفی بزنیم که پشتوانۀ صحیحی ندارد و الا ممکن است با همان ها که کارهایشان پشتوانۀ صحیحی ندارد یکی باشیم.

۶) در تعبیر إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَواْ غالب مفسران و مترجمان به واژۀ (اِنّما) دقت نکرده اند و تعبیر إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَواْ را مثل تعبیر إِنَّ الْبَیْعَ مِثْلُ الرِّبَواْ ترجمه کرده اند و به همین خاطر این سوال برایشان پیش آمده است که چرا در این تعبیر بیع به ربا تشبیه شده در حالی که باید ربا به بیع تشبیه می شد.

ترجمۀ دقیق تعبیر إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَواْ چنین است : بیع ، جز چیزی که شبیه ربا می باشد نیست.(در معنای (اِنَّما) حصر نهفته است و در این ترجمه این معنا کاملا رسانده شده است بر خلاف ترجمه های دیگر که این معنا در بسیاری از آنها رسانده نشده است)

توضیح اینکه وقتی به رباخواران گفته می شود که ربا نخورید آنها در جواب می گویند بیایید بیع را تعریف کنیم تا ببینیم ربا مثل بیع هست یا نه؟ و از این طریق می خواهند ثابت کنند که تعریف بیع بر ربا نیز صادق است و به همین خاطر می گویند بیع ، جز چیزی که شبیه ربا می باشد نیست و در نتیجه ربا نیز نوعی بیع است و اشکالی ندارد.

۷) معمولا اهل باطل برای اثبات کارهای باطل خود از تشبیه استفاده می کنند. آنها کارهای باطل را با توجه به اینکه در موارد محدودی شباهت هایی با حق دارد به کارهای حق تشبیه می کنند. در اینجا یکی از این تشبیهات را مشاهده کردیم. مورد دیگری از این تشبیهات که اتفاقا در قرآن آمده است مربوط به بحث حضرت ابراهیم و نمرود است. در آیۀ ۲۵۸ سوره بقره آمده است :

أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِى حَاجَّ إِبْرَاهِمَ فىِ رَبِّهِ أَنْ ءَاتَاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِمُ رَبىّ‏َِ الَّذِى یُحْىِ وَ یُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْىِ وَ أُمِیتُ

ترجمه : آن کسى را که خدا به او پادشاهى ارزانى کرده بود ندیدى که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه مى‏کرد؟ آن گاه که ابراهیم گفت: پروردگار من زنده مى‏کند و مى‏میراند. او گفت: من نیز زنده مى‏کنم و مى میرانم.

طبق این آیه وقتی حضرت ابراهیم به محیی و ممیت بودن خدا اشاره می کند نمرود نیز با یک قیاس ، می گوید که من هم محیی و ممیت هستم. در واقع او با یک وجه تشابه بین دو نوع محیی و ممیت بودن می خواهد به دیگران بفهماند که من هم محیی و ممیت هستم. این نوع استدلالات را بنده استدلالات نمرودی می نامم. باید مواظب باشیم که ما چنین نباشیم. متأسفانه گاهی اوقات حتی در بین اهل علم چنین نوع استدلالاتی را مشاهده می کنیم که آنها برای اثبات کارهای خرافی خود ، از چنین تشبیهاتی استفاده می کنند.

۸) در آیه ۲۷۵ سوره بقره آمده است :

فَمَن جَاءَهُ مَوْعِظَهٌ مِّن رَّبِّهِ فَانتَهَى‏ فَلَهُ مَا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلىَ اللَّهِ

ترجمه : پس هر که موعظه‏اى از خدایش به او برسد و (از ربا) دست بکشد آنچه گذشته براى اوست و کارش به خدا موکول است.

به نظر می رسد که منظور از جملۀ فَلَهُ مَا سَلَفَ این است که مالهای ربوی که قبلا بدست آورده و مصرف کرده و از بین رفته برای او است و خدا دیگر از این باب او را مواخذه نمی کند و به طور کلی اگر توبه کرد خدا گذشتۀ او را می بخشد و منظور از جملۀ وَ أَمْرُهُ إِلىَ اللَّهِ این است که حال که رباخوار توبه کرد امرش با خداست و باید ببیند خدا نسبت به او چه دستوری می دهد مثلا مال های ربوی که الآن موجود است یا طلبکاری های ربوی که هم اکنون دارد دیگر باید نسبت به آنها طبق حکم خدا عمل کند و مثلا حکم خدا راجع به طلبکاری های ربوی در آیۀ ۲۷۸ سوره بقره آمده است.

۹) طبق تعبیر انتهایی آیۀ ۲۷۵ سوره بقره اگر کسی به ربا خواری ادامه دهد جایگاهش در آتش است و در آن مخلّد است. جالب است که مخلد بودن در آتش در این آیه راجع به یک عمل آمده است نه اعتقاد. پس افراد نمی توانند دل خوش باشند که ما مسلمان و شیعه هستیم و هر کاری که انجام دهیم اشکال ندارد.

۱۰) در رابطۀ با تعبیر یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَواْ وَ یُرْبىِ الصَّدَقَاتِ در آیه ۲۷۶ چند مطلب قابل تأمل است :

الف) دقت کنید که خود ربا به معنای افزایش است. بنابراین خدا قبول دارد که ربا بالاخره در ظاهر نوعی افزایش است ولی می گوید این افزایش را کاهش می دهم. حال در اینکه مراد از نقصان ربا چیست چند احتمال وجود دارد :

احتمال اول : ممکن است مراد از آن ، نقصان خود مال ربوی و از بین رفتن آن باشد. حال این از بین رفتن ممکن است تدریجا باشد. بنابراین عاقبت مال ربوی ، نابودی است.

احتمال دوم : ممکن است مراد از آن ، نقصان استفادۀ از آن باشد به این صورت که ۱ میلیون مال ربوی ممکن است خودش از بین نرود ولی کار ۱ میلیون را نمی کند و در واقع اثر آن محو می شود. دقت شود که واژۀ (محق) برای روزهای آخر ماه نیز بکار می رود که ماه کم کم ناپدید می شود اگر چه اصلش از بین نرفته است.

احتمال سوم : ممکن است مراد از آن ، نقصان مال ربوی در آخرت باشد به این صورت که ربا خوار در آخرت مشاهده می کند که مالش که باید موجب نجات او می شد ، نابود می شود و این نابودی ، خود ، نوعی از عذاب است.

ب) در اینکه مراد از افزایش صدقات چیست چند احتمال وجود دارد :

احتمال اول : مراد ، افزایش صدقات برای صدقه دهنده است به این صورت که اگر ۱۰۰۰ تومان صدقه داده به ۱۰۰۰۰ تومان افزایش می یابد.

احتمال دوم : مراد ، افزایش درصد استفادۀ از پول است به این صورت که مالی که از آن صدقه داده شده بیشتر از حد معمول کار می دهد و در واقع برکت پیدا می کند.

احتمال سوم : مراد ، افزایش صدقات در قیامت است به این صورت که ۱۰۰۰ تومان صدقه ، در قیامت افزایش یافته و زیاد می شود و به نعمت های کثیر بهشتی تبدیل می شود.

احتمال چهارم : مراد از صدقات علاوه بر مال صدقه ممکن است فعل صدقه نیز باشد و در نتیجه مراد از افزایش صدقات این است که اگر کسی صدقه داد ، افعال خوبش افزایش می یابد ، از لحاظ روحی رشد می کند و ….

ج) در مورد تعبیر مورد بحث رجوع به آیات ۵ تا ۱۱ سوره لیل بسیار مفید است.

۱۱) ممکن است کسى سوال کند خدا در آیه ۲۷۶ سوره بقره به دو چیز مقابل هم اشاره کرده است : یکى محو ربا و دیگرى افزایش صدقات. حال چرا در پایان آیه از تعبیرى استفاده کرد که به محو ربا مربوط است؟ چرا بجای تعبیر وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ از تعبیر وَ اللَّهُ یُحِبُّ کُلّ شَاکِر عَبِید استفاده نکرده است؟ مگر نمی گویند تشویق باید بیشتر از تهدید باشد؟

در جواب باید گفته شود که اتفاقا در همین جا نیز تشویق بر تهدید غلبه دارد. تهدیدش با همین جملۀ وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ بیان شده و برای تشویق ، یک آیۀ مجزا که بسیار طولانی تر از تعبیر وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ است بکار رفته است. به آیۀ ۲۷۷ سوره بقره رجوع کنید.

۱۲) در آیۀ ۲۷۸ با اینکه مومنین مورد خطاب هستند و خدا مخاطبین را مومن دانسته است ولی در ذیل آیه از تعبیر إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ استفاده شده است که دلالت دارد در مومن بودن مخاطبین شک وجود دارد.

می توان گفت علت این استعمال این است که خطاب ابتدایی به مومنین است از این باب که اسم مومن دارند ولی کسی که اسم مومن دارد معلوم نیست حتما مومن حقیقی باشد. پس در ذیل آیه گفته شده که اگر مومن حقیقی هستید ربا را رها کنید. (دقت کنید که تعبیر الَّذِینَ ءَامَنُواْ که در آن ، ایمان به صورت فعل آمده است با تعبیر مُؤْمِنِینَ که در آن ، ایمان به صورت اسمى آمده است با یکدیگر متفاوتند.)

۱۳) در آیۀ ۲۷۹ از تعبیر جنگ خدا و رسول با ربا خواران استفاده شده است. شاید بتوان از این تعبیر استفاده کرد که در مقابل ربا خوار باید ایستاد و حق مردم را از او گرفت. پس بجای مصادرۀ اموال افرادی که بدهکاراند و پول ندارند اتفاقا باید اموال رباخواران را مصادره کرد و به مظلومان بازگرداند. به نظر می رسد که در این امور برخی از کشورهای به ظاهر غیر اسلامی بهتر از برخی کشورهای اسلامی عمل می کنند و با مفاسد اقتصادی بهتر و شدیدتر مقابله می کنند.

۱۴) از تعبیر رأس المال در آیۀ ۲۷۹ شاید بتوان استفاده کرد که طلبکار می تواند اصل ارزش پولش را از بدهکار پس بگیرد. بنابراین می توان میزان کاهش ارزش پول را نیز محاسبه کرد. رأس المال به معنای اصل مال است و اصل مال ، به ارزش واقعی آن است.

۱۵) آیۀ ۲۸۰ سوره بقره می گوید باید به بدهکاری که توان پرداخت بدهی اش را ندارد مهلت داد. حال درست است که سیاق آیات مربوط به بدهکار در بحث ربا است ولی به نظر می رسد که حکم بر روی اصل بدهکاری رفته است و در نتیجه می توان گفت که این حکم مربوط به هر بدهکاری است حتی اگر در غیر از بحث ربا باشد.

۱۶) در این مقاله به بحث معنای ربا و بررسی مصادیقی که امروزه در این زمینه مورد سوال است پرداختیم. در این مجموعه سعی شد که نظرات محققین علوم اسلامی از فقهای سنتی گرفته تا روشنفکر و فقهای قرآنی آورده شود. البته نتیجه گیری های نهایی ، نظر خود نویسنده بعد از تحقیقاتش است و خواننده توجه داشته باشد که آن را به عنوان نظر قطعی و حقیقی اسلام اخذ نکند و همچنین آن را با نظر مرجع تقلید خودش اشتباه نگیرد. در واقع همچنانکه از نام جزوه پیدا است هدف از تهیه این جزوه تأملی دوباره راجع به ربا است تا بتوانیم از این طریق بیشتر در این زمینه فکر کنیم و بتوانیم مفاهیم دینی را با نگرشی جدیدتر تحلیل کنیم.

۱۷) کسانی که می خواهند در مورد این مسائل به نتیجه برسند باید حتما با متخصصین فن نیز صحبت کنند. پس افراد محقق از طرفی باید به نظرات متخصصین در امر اقتصاد رجوع کنند و از طرف دیگر به نظرات فقهی نیز رجوع کنند و سپس یک جمع بندی نهایی داشته باشند. به هر حال فقهاء باید سعی کنند فقه را تخصصی کنند و مثلا برخی افراد هم متخصص اقتصاد باشند و هم متخصص احکام اقتصادی اسلام تا از این طریق بتوانند بهتر نظر دهند. مردم نیز باید در این زمینه ها به کسانی مراجعه کنند که واقعا متخصص هستند و هم از اقتصاد سر در می آورند و هم از احکام شرعی.

۱۸) بنده پس از بحث های زیاد راجع به ربا این نکته به ذهنم می رسد که ربا در بسیاری از موارد یک ظلم مخفی است یعنی ظلمی است که در قالب یک رضایت ظاهری انجام می گیرد چرا که شخص به خاطر شرائطی که دارد به حداقل راضی می شود و از حق کاملِ خود برای رسیدن به حداقل می گذرد. حال چون چنین رضایتی وجود دارد فهم ربا را سخت می کند و همین ، عاملی شده است که برخی از مصادیق ربا با اینکه واقعا ربا و ظلم است بر عکس به عنوان کار خوب جلوه داده شود. به هر حال ربا دهنده در مواردی مشکلی را از شخص حل می کند ولی در کنار حل این مشکل ظلمی نیز به او می رساند. ظاهرا به خاطر همین ظلم مخفی است که ربا خواران با تشبیه بیع و ربا ، می خواهند ظلم مخفی خود را موجه جلوه دهند.

تفسیر آیات ۲۸۲ و ۲۸۳

سوره بقره به سبک

پرسش و پاسخ

سوال ۱ : چرا این آیه که پیرامون بحث دین و شهود و … است طولانى ترین آیه قرآن است؟ چرا مباحث این آیه ، به دو آیه یا بیشتر تقسیم نشده است و همگى در یک آیه آمده است؟ آیا طولانى بودن آیه با بحث آیه ارتباطى دارد؟ به طور کلى چرا آیات سوره هاى مدنی بلندتر و آیات سوره هاى مکى کوتاه تر است‏؟

جواب : علت بزرگتر بودن آیۀ ۲۸۲ می تواند قانون تطابق لفظ و معنا باشد. توضیح اینکه قانون (تطابق لفظ و معنا) یکی از قوانین فصاحت و بلاغت است. این قانون می گوید بهترین کلام ، کلامی است که در آن معنا و لفظ با هم تطابق داشته باشند به گونه ای که مثلا اگر معنا ، معنای ثقیلی است از الفاظ ثقیل استفاده شود و اگر معنا ، معنای خفیفی است از الفاظ خفیف تر استفاده گردد یا اگر معنا ، یک معنای عاشقانه است از الفاظ ملایم باید استفاده کرد نه الفاظ خشن. بنابراین بکار بردن جملاتی مثل وحشت ناک دوستت دارم و امثال آن جملاتی فصیح و بلیغ نیستند.

حال ، بزرگترین آیۀ قرآن یعنی آیۀ ۲۸۲ سوره بقره پیرامون بحث دِین و مباحث مربوط به آن است. در این آیه بر روی جزئیات مباحث مربوط به دین بحث شده است و تأکید شده است که معاملۀ دینی حتی اگر کوچک باشد باید نوشته شود. علاوه بر این باید شاهد وجود داشته باشد. شاهدها باید دو نفر مرد باشند ، اگر دو مرد نبود یک مرد و دو زن و …

خلاصه ، معنایی که این آیه دارد این است که افراد باید به صورت مفصل بحث معاملات دینی را پیگیری کنند و به جزئیات اکتفا نکنند بلکه همۀ جوانب موضوع را مورد توجه قرار دهند.

حال با توجه به اینکه بحث آیه راجع به کاری تفصیلی است لفظ آیه نیز تفصیل دارد و بزرگترین آیۀ قرآن شده است و با اینکه می توانست به دو یا سه آیه تقسیم شود یک آیۀ یک صفحه ای شده است.(برای توضیح بیشتر راجع به قانون تطابق لفظ و معنا و مثال های قرآنیِ مربوط به آن می توانید به مقاله ای که تحت همین عنوان از همین قلم نوشته شده است مراجعه کنید)

و اما راجع به کوتاه تر بودن آیات سوره های مکی بر سوره های مدنی اولا خوب است در این زمینه به کتاب (سیر تحول قرآن) از مهندس مهدی بازرگان مراجعه کنید. ایشان در این کتاب به صورت آماری و نموداری اثبات می کنند که آیات قرآن از ابتدای نزول تا انتهای آن به طور متوسط ، از کوتاه بودن به سمت بلند و طولانی رفته اند و هر چه به سال های پایانی نزول قرآن نزدیک می شویم آیات ، طولانی تر می شوند. برای توضیح تفصیلی این آمار و جزئیات آن می توانید به این کتاب مراجعه کنید.

هر چه که باشد این کوتاه و بلندی آیات در طول نزول قرآن حکمت و فلسفه هایی دارد که هم می تواند راجع به پیامبر باشد و هم مردم. شاید پیامبر در ابتدای نزول وحی توانایی دریافت آیات بلند را نداشته اند و باید آرام آرام ، آیات به صورت کوچک بر ایشان نازل شود تا آمادگی برای دریافت آیات طولانی تر حاصل شود. همچنانکه در کتاب اول دبستان جملاتی که می خواهند به بچه ها یاد دهند کوتاه است ولی هر چه پایۀ آنها بالا می رود جملات کتاب هایشان بزرگ تر می شود.

و اما راجع به حکمت این سیر بر مردم می توان چنین گفت که در تبلیغ دین باید همین سیر را رعایت کرد به این صورت که وقتی می خواهیم مطلب جدیدی را بر مردم بازگو کنیم باید به جملات اندک و کوتاه اکتفا کنیم و بحث ها را خیلی طولانی نکنیم ولی هر چه پیش می رویم و مردم آمادگی بهتری پیدا می کنند می توانیم بیشتر و طولانی تر با آنها صحبت کنیم. اتفاقا در بحث امر به معروف و نهی از منکر نیز می توان همین سیر را عمل کرد به گونه ای که در ابتدا نباید افراد را با جملات طولانی خسته کنیم بلکه باید مختصر و مفید مطالب را به افراد بازگو کنیم و بعدا هر چه افراد بیشتر جذب شدند با آنها بیشتر صحبت کنیم.

این نکته نیز توجه شود که اگر این مطلب یک قاعده باشد که آیات قرآن از لحاظ کوتاه و بلند بودن ، سیر سعودی داشته است ، این قاعده می تواند ما را در پیدا کردن مکی و مدنی بودن آیات و تقدم و تأخر آیات بر یکدیگر کمک دهد و می توانیم آیات را طبق زمان نزول ، دسته بندی کنیم.

سوال ۲ : معناى دقیق تعبیر تَدَایَنتُم بِدَیْنٍ چیست؟ این تعبیر به صورت تحت اللفظى چگونه باید معنا شود؟

جواب : ترجمۀ این تعبیر چنین است : هنگامی که به خاطر وجود دِینی ، معاملۀ دینی انجام دادید ….

آورده شدن تعبیر بِدَیْنٍ این نکته را دارد که دستورات این آیه را در مورد هر دینی لازم می کند چه دیونی که در معاملات است و چه دیونی که در قرض است و چه دیون کوچک و چه بزرگ ولی اگر تعبیر بِدَیْنٍ نیامده بود خود تعبیر تَدَایَنتُم نسبت به انواع دیون مجمل بود.

سوال ۳ : فلسفه استفاده از واژۀ مسمى در اجل مسمى چیست؟ آیا اشکالى دارد که زمان دقیق پرداخت بدهى مشخص نشود؟

جواب : این واژه می خواهد به این مطلب اشاره داشته باشد که زمان پرداخت دیون ، باید دقیقا مشخص باشد. اگر چه خود آیه صراحتا چنین دستوری نداده است ولی از آوردن همین واژۀ مسمی می توان فهمید که آنچه عاقلانه است همین است که اجل ، دقیقا مشخص باشد. و اما اینکه آیا می توان زمان پرداخت را مشخص نکرد بستگی دارد که جواب سوال بعدی را چه بدهیم که آیا دستورات این آیه واجب است یا نه؟

سوال ۴ : آیا احکام این آیه واجب است یا مستحب؟ اگر واجب نبود دلیلش  چیست؟ خلاصه اینکه معیار وجوب یا استحباب دستورات قرآنى چیست؟ چگونه بفهمیم که امر به حجاب در قرآن یا امر به شنیدن قرآن در حین قرائت آن واجب است یا مستحب؟ اگر کسی دستورات این آیه را انجام نداد آیا به جهنم می رود؟ اگر کسی دستورات این آیه را انجام داد باید توقع بهشت داشته باشد؟

جواب : برای جواب این سوال ها باید چند قاعده را مدّ نظر قرار داد :

اولا باید گفته شود همین که دستوری در آیات قرآن آمده باشد دلالت بر اهمیت آن می کند به خصوص اگر قرآن آن را طول و تفصیل داده باشد و جزئیات آن را نیز گفته باشد. پس نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت. ثانیا به نظر می رسد که فعل امر ، فی نفسه تنها دلالت بر طلب دارد و وجوب یا استحباب را باید از قرائن دیگر بدست آورد. ثالثا در فهم اوامر قرآنی باید به دلایل و حکمت های حکم نیز دقت داشت و به عبارت دیگر مقاصد شریعت را در صدور یک حکم مدّ نظر قرار داد. رابعا باید توجه داشت که اگر دلیل و حکمت حکمی را فهمیدیم آیا آن دلیل ، تنها دلیل صدور حکم است یا یکی از دلایل صدور حکم است؟ خامسا باید بین احکامی که عقل در آنها دخیل نیست با احکامی که عقل از خود در آن رابطه نظر دارد تفکیک قائل شد. به عبارت دیگر باید بین احکام عبادی و احکام اجتماعی اسلام تفاوت هایی قائل شد. سادسا در احکام باید دقت داشت که آیا جنبۀ موضوعیت دارد یا طریقیت یعنی انجام خود آن حکم موضوعیت دارد یا آن حکم به خاطر نتایج دیگر صادر شده است؟

وقتی مجموع مطالب فوق را در نظر بگیریم به نظر این جانب این طور می رسد که انجام دستورات آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ سوره بقره لازم است چون انجام ندادن این دستورات به احتمال زیاد موجب ایجاد اختلاف و ظلم می شود و چون خداوند متعال بسیار در بحث عدالت حساس است حتما انجام این دستورات برایش مهم است. توجه کنید که خداوند متعال جزئیات بحث را در آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ سوره بقره بیان کرده است و همین دلالت بر اهمیت فوق العادۀ موضوع دارد.

بله با توجه به قواعدی که گفته شد و همچنین با توجه به تعبیر أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ در آیۀ ۲۸۲ و تعبیر فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُم بَعْضًا فَلْیُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ در آیه ۲۸۳ – البته طبق یکی از معانی اش که در آینده خواهیم گفت – می فهمیم در مواردی که شخص قطعا و قطعا مطمئن است که هیچ ظلم و اختلافی نمی شود ظاهرا انجام دادن دستورات این آیات لازم نیست مثلا می توان گفت که اگر شخصی ۱۰۰۰ تومان به دیگری قرض داد به گونه ای که واقعا به آن شخص اطمینان دارد و حتی اگر شخص ، پس نداد قرض دهنده نیز واقعا می بخشد در چنین مواردی نوشتن و شاهد گرفتن لازم نیست اگر چه به نظر بنده در موارد این چنینی نیز در برخی موارد ، نوشتن اولویت و استحباب و حتی در برخی موارد وجوب دارد چون ممکن است همین ۱۰۰۰ تومان ها روی هم جمع شوند و مشکل آفرین شوند. به هر حال اگر کسی خواست دستورات این آیات را انجام ندهد باید صد درصد مطمئن باشد که اتفاقی نمی افتد و در موارد مشکوک با توجه به مقدار دِین و تبعات آن ، حکم بین وجوب و استحباب در چرخش است. دقت کنید که چطور در امور تعبدی ، ریز امور در رساله های فقهی آمده است و مبلغین نیز بر روی ریز امور تأکید دارند با اینکه اصلا در قرآن نیز از آنها بحثی به میان نیامده است ولی در اینجا که قرآن ریز امور را بیان کرده است بیاییم و به راحتی حکم به استحباب دهیم و بگوییم انجام دادن آن لازم نیست؟ آیا فکر نمی کنید که بسیاری از اختلافات و ظلم ها از همین بی توجهی ها ناشی شده است؟ واقعا چقدر احکام شکیات نماز و امثال آن با جزئیاتش، برای مردم گفته شده و چقدر احکام دیون برای مردم گفته شده است؟ آیا مردم ، بیشتر احکام جزئیات نماز را شنیده اند یا احکام آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ سوره بقره را؟ آیا فکر نمی کنید که ادبیات مبلغین دینی با ادبیات قرآنی چندان سازگاری ندارد؟

به این نکته نیز دقت کنید که ممکن است فلسفۀ دستورات این آیات علاوه بر جلوگیری از ظلم ، ایجاد نظم و انضباط در امور نیز باشد و این فلسفه با تعابیر أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشهََّادَهِ نیز سازگار است. چه طور اگر ۵۰۰۰ تومان از عابر بانک بگیریم پیامک آن برای ما می آید و این نظم را می رساند که دقیقا بدانیم چقدر در حسابمان هست. در مباحث دیون نیز باید همین گونه باشد. به هر ترتیب نباید از تعابیرى مثل وَ لَا تَسَْمُواْ أَن تَکْتُبُوهُ صَغِیرًا أَوْ کَبِیرًا إِلىَ أَجَلِهِ (و از نوشتن (بدهىِ خود،) چه کوچک باشد یا بزرگ، ملول نشوید (هر چه باشد بنویسید)) غافل شد. به هر حال خیلی اوقات خود ما به کسی بدهکار بوده ایم و اتفاقا بدهکاری اندکی بوده ولی یادمان رفته است که آن را بپردازیم مثلا گاهی اوقات به نانوائی ۲۰۰ تومان بدهکار می شویم ولی به خاطر اندک بودنش یادمان می رود که بپردازیم ولی اگر در جایی نوشته شود و حتی افرادی نیز شاهد باشند بهتر و بلکه لازم است. چه اشکالی دارد که وقتی ۲۰۰ تومان به نانوایی بدهکار می شویم بنویسم و مثلا مرد به همسرش بگوید تو شاهد باش که ۲۰۰ تومان به نانوائی محل بدهکارم. آیا فکر نمی کنید که همین ۲۰۰ تومان ها در روز قیامت برای ما مشکل ایجاد کند؟ چه بسا بنده ۱۰۰۰ تومان از شما قرض بگیرم و به شما بگویم شب به شما می دهم ولی تا شب بمیرم و این ۱۰۰۰ تومان بر گردم باشد و در نتیجه مقروض بمیرم. بنابراین همچنانکه خود آیه گفته است از نوشتن خسته نشویم. حتی وقتی می خواهیم به کسی قرض بدهیم به خود او نیز بفهمانیم که نوشتن بهتر است و وقتی فهمید دیگر بدش نمی آید.

این نکته نیز قابل تأمل است که اگر چنین دستوراتی که در این آیات داده شده است ، سفت گرفته شود افراد به راحتی به یکدیگر مدیون نمی شوند و جز در موارد اضطرار مدیون نمی شوند. پس ثمرۀ دیگری که دستورات این آیات دارد این است که از مدیون شدن بیجا جلوگیری می کند چون افراد می دانند که اگر بخواهند مدیون شوند خیلی دردسر دارد.

سوال دیگری که در اینجا مطرح است این است که چرا جزئیات نماز که جزو فروع اصلی دین است در قرآن نیامده است ولی جزئیات بحث دِین در قرآن به تفصیل آمده است؟ مثلا در قرآن نیامده است که اگر پاهایتان درد می کرد نشسته نماز بخوانید ولی در آیه ۲۸۲ این مطلب آمده است که اگر بدهکار ضعیف یا سفیه بود ولیش برای او املاء کند. در واقع فروض غیر عادی نماز در قرآن نیامده ولی فروض غیر عادی دِین در قرآن آمده است.

در جواب این سوال باید گفته شود که اولا برخی از فروض غیر عادی نماز نیز در قرآن آمده است مثلا در آیۀ ۲۳۹ سوره بقره و آیۀ ۱۰۲ سوره نساء در رابطۀ با نماز خوف صحبت به میان آمده است و حتی روش نماز جماعت خوف بیان شده است. پس نماز آنقدر مهم است که فروض غیر عادی آن نیز در قرآن آمده است و حتی گفته شده است که در حین جنگ نیز نماز به صورت جماعت برگزار شود و این دلالت بر اهمیت این فریضه می کند. بله راجع به برخی از جزئیات نماز مثل شکیات یا برخی احکام جزئی آن در قرآن مطلبی نیامده است در حالی که راجع به جزئیات دِین در قرآن مطالبی آمده است و شاید این بدین خاطر باشد که این مباحث مهمتر است ولی ما این مباحث مهم را انجام نمی دهیم ولی به جزئیات نماز که می رسیم بسیار حساس می شویم. نمی خواهیم بگوییم جزئیات نماز مهم نیست ولی به نظر می رسد این مباحث که در این آیات آمده مهم تر است. از همین جا می فهمیم که برای خدا ، عدالت بسیار اهمیت دارد ولی متأسفانه ما را به مسائل دست چندم مشغول کرده اند به گونه ای که اگر کسی اشهد ان علیا ولی الله در اذانش نگوید در صالح بودنش شک می کنیم ولی خود ما با انجام ندادن دستورات این آیات به راحتی حق دیگران را ضایع می کنیم. تلفظ حروف نماز را بسیار مورد توجه قرار می دهیم به گونه ای که مردم را در وسواس می اندازیم ولی نسبت به حقوق آنها بی توجهیم. اینجاست که می بینیم دین چقدر تغییر کرده و صد و هشتاد درجه عوض شده است. چیزی که قرآن اینقدر برایش اهمیت دارد را توجه نمی کنیم ولی چیزهایی که چه بسا جزو دین نیست را بسیار مورد توجه قرار می دهیم. جالب است که اگر به کسی که به او قرض می دهیم بگوییم سندی به ما بده بدش می آید با اینکه دستور صریح قرآن است ولی اگر به او بگوییم در شک بین دو و سه فلان کار را بکن با کمال میل می پذیرد.

همۀ اینها را گفتیم تا بفهمیم نباید به راحتی از کنار دستورات آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ بگذریم. به هر حال وقتی بزرگترین آیۀ قرآن با جزئیات ، پیرامون دستوراتی توصیه کرده است نباید به راحتی از آنها گذشت. بحثی که بزرگترین آیۀ قرآن را به خود اختصاص داده است نباید مورد بی توجهی قرار گیرد.

و اما اینکه انجام دادن یا ندادن دستورات این آیات جهنم یا بهشت همراه دارد یا نه بستگی به مورد دارد. اگر آن مورد در حد وجوب بود و شخص انجام نداد می توان گفت که جهنمی برای او فراهم شده است و اگر واقعا به نیت انجام دستور خدا آن را انجام داد می توان گفت که برای او بهشت فراهم شده است. اصلا چرا باید بهشت و جهنم را فقط مربوط به امور عبادی دانست و راجع به مباحث مهمی که بحث عدالت در آن مطرح است بحث بهشت و جهنم را کنار گذاشت؟

این هم مشکل دیگری در دین داری ماست که فقط ما را به نماز و امور تعبدی سفارش کرده اند و تنها برای آن بهشت معرفی کرده اند ولی برای رعایت حقوق دیگران بهشتی معرفی نکرده اند. شما اگر آیات ۲۲ تا ۳۵ سوره معارج را مطالعه کنید متوجه خواهید شد که برای رعایت اعمال اجتماعی نیز وعدۀ بهشت داده شده است.

سوال ۵ : در تعبیر وَ لْیَکْتُب بَّیْنَکُمْ کَاتِبُ  بِالْعَدْلِ چرا نگفته کاتب عادل؟

جواب : به این خاطر که در کاتب ، عدالت در امر کتابت مهم است نه عدالت در همۀ امور. از همین جا می توان فهمید که در برخی جاها عدالت حداقلی ملاک است نه حداکثری مثلا عدم رعایت حجاب در برخی موارد مانع انجام برخی کارها نیست. اگر عدالت را در همه جا حداکثری معنا کنیم بسیاری از متخصصین کنار می روند و در نتیجه کارها به دست غیر متخصص می افتد. همین که فردی در شغلی که دارد عدالت را رعایت کند کافی است.

سوال ۶ : چرا در عبارت وَ لْیَکْتُب بَّیْنَکُمْ کَاتِبُ  بِالْعَدْلِ از تعبیر (بینکم) استفاده شده است؟

جواب : با آوردن تعبیر (بینکم) شاید می خواهد به این نکته اشاره کند که کاتب باید در حضور دو طرف بنویسد نه اینکه در غیاب آنها یا غیاب یکی از آنها کتابت کند.

سوال ۷ : آیا کاتب مى تواند یکى از دو طرف باشد یا حتما باید فرد ثالثى باشد؟ همچنین آیا مراد از کاتب کسی است که شغلش کتابت است یا مراد کسی است که نوشتن می داند؟

جواب : از ظاهر تعابیر قرآن بدست می آید که کاتب باید شخص ثالثی باشد و حتی از همین تعبیر (بینکم) که در سوال قبلی به آن اشاره شد می توان این مطلب را برداشت کرد که کاتب باید شخص ثالثی باشد. به هر حال وقتی پای دیگران وسط کشیده شود ضریب اطمینان بیشتر می شود. خودِ دو طرف ممکن است خواه ناخواه به نفع خود بنویسند.

و اما اینکه بتوان گفت که یکی از دو طرف کاتب باشند بستگی به همان جوابی دارد که در سوال ۴ بیان شد. از همین جا می توان گفت که تغییر در برخی احکام البته با توجه به علت آن حکم و با توجه به همان حساسیت هایی که در جواب سوال ۴ بیان شد ممکن است. برخی افراد به آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ سوره بقره که می رسند به راحتی حکم به تغییر در برخی شرائط می دهند ولی اگر کسی در رابطۀ با آیات دیگر یا احکام دیگر ، قائل به تغییر شد به او ایراد می گیرند که چرا احکام را عوض کرده است.

نکتۀ دیگر اینکه در معنا کاتب دو احتمال است :

احتمال اول : کسی که نوشتن می داند.

احتمال دوم : کسی که شغلش نویسندگی است.

حال با توجه به نوع دیون و شرائط آن هریک از این دو معنا ممکن است صحیح باشد به این صورت که اگر دِین جزو دیون سنگین است کاتب ، کسی است که شغلش نویسندگی در معاملات است ولی اگر آن دِین ، جزو دیون سبک است همین که کاتب به معنای کسی باشد که نوشتن می داند کافی است.

به هر حال به این نکته توجه داشته باشید که عناوین را چگونه باید معنا کرد؟ مثلا عنوان زانی یا سارق به معنای کسی است که یک بار زنا یا دزدی کرده است یا به کسی می گویند که شغلش زنا و دزدی شده است؟

تفاوت در معنا کردن این عناوین می تواند به تفاوت در حکم نیز بینجامد مثلا حدّ زنا و سارق واقعا آیا مخصوص کسی است که یک بار زنا یا دزدی کرده است یا مخصوص کسی است که چندین بار زنا و دزدی کرده است؟

در اینجا به این سوال نیز پاسخ دهیم که آیا کاتب می تواند شاهد هم باشد یا نه؟

در جواب این سوال باید چنین گفت که قرآن می توانست بگوید همان کاتب را یکی از شهداء بگیرید ولی چنین نگفته است و می توان از این بیان استفاده کرد که کاتب غیر از شاهد است. البته ممکن است کسی بگوید می توان خود کاتب را یکی از شهداء گرفت و قرآن این را نفی نکرده است. به هر حال ضریب اطمینان زمانی بالا می رود که کاتب غیر از شاهد باشد.

سوال ۸ : تعبیر کَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ به چه معناست‏؟

جواب : در معنای این تعبیر دو احتمال وجود دارد :

احتمال اول : همچنانکه خدا به او کتابت یاد داده است او نیز این کتابت را در مسیر خدمت به دیگران استفاده کند. چطور خدا به او لطف کرده و به او کتابت یاد داده است؟ او نیز در حق دیگران لطف کند. این معنا شبیه این آیه است که می فرماید :

وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ

ترجمه : و نیکى کن همان گونه که خدا به تو نیکى کرده است.

احتمال دوم : کاتب باید همانطوری کتابت کند که خدا به او یاد داده است یعنی باید به عدالت کتابت کند.

سوال ۹ : چرا بدهکار باید املاء کند و آیا اشکال دارد طرف مقابل به صورت توافقى املاء کند یا اینکه باید همین دستور آیه را عمل کرد و به آن تعبد داشت؟ اگر کسى بگوید تعبد لازم نیست و به صورت توافقى طلبکار مى تواند املاء کند این سوال پیش مى آید که پس برخى از دستورات این آیه با توجه به شرائط ممکن است انجامش لازم نباشد یا قابل تغییر باشد. حال آیا مى توان راجع به بقیه دستورات قرآن نیز چنین گفت.؟ ملاک در این جا چیست؟

جواب : املاء کردن بدهکار ضریب اطمینان را بالا می برد که دیگر نتواند منکر شود. و اما در مورد قسمت دوم سوال به جوابی که راجع به سوالات ۴  و ۷ بیان شد مراجعه کنید.

سوال ۱۰ : در تعبیر وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ چرا علاوه بر الله به رب نیز اشاره شده است‏؟

جواب : برای اینکه اشاره به ربوبیت و صفت مربی بودن خدا داشته باشد و این معنا را تأکید کند که از خدایی که تربیت شما را بر عهده گرفته است تبعیت کنید. در واقع می خواهد با آوردن صفت رب بر انجام تقوا تأکید داشته باشد به این صورت که کاتب یا شاهد با به یاد آوردن اینکه خدا آنها را پرورش داده است نسبت به او بیشتر توجه داشته باشند همچنانکه مثلا به دانش آموزی می گویند حرف معلمت را که در حق تو پدری کرده است گوش بده. در این تعبیر نیز با اشاره به حق پدری تأکیدی بر تبعیت از معلم شده است.

سوال ۱۱ : در تعبیر وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لَا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیئا آیا دو دستور جداگانه داده شده است یا اینکه دستور دوم تأکید دستور اول است‏؟

جواب : ممکن است دستور دوم برای تأکید باشد و برای اهمیت موضوع به صورت جداگانه اشاره شده باشد ولی این احتمال نیز هست که دستور وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ می خواهد به خصوص به این مطلب اشاره داشته باشد که کاتب یا بدهکار به خاطر ترس از خدا باید درست عمل کند نه ترس از چیز دیگر یا تنها برای رعایت حقوق انسانی. توضیح اینکه کاتب یا بدهکار ممکن است کارشان را درست انجام دهند ولی نه برای اینکه خدا دستور داده است بلکه برای اینکه می ترسند که اگر خطا رفتند ، در آینده خودشان به دردسر بیفتند یا ممکن است تنها به خاطر رعایت حقوق انسانی کارشان را درست انجام دهند ولی خدا با آوردن جملۀ وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ می خواهد به این مطلب اشاره کند که در حین انجام کار باید خدا مدّ نظر باشد. به طور کلی از قرآن بدست می آید که مومن باید در طول زندگی در هر شرائطی خدا را مدّ نظر قرار دهد و حتی کارهای عاقلانه را نیز به نیت الهی انجام دهد.

احتمال دیگری که در این زمینه می توان داد این است که تعبیر وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ اشاره به تعهد و تعبیر وَ لَا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیئا اشاره به رعایت تخصص دارد. توضیح اینکه تعبیر وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ می خواهد اشاره کند که باید کاتب مواظب باشد که شیطان او را فریب ندهد و برای رسیدن به متاع قلیل دنیا در نوشتن خللی وارد نکند. حال ممکن است کسی بگوید ما حتما رعایت تقوا را می کنیم و حتی اگر برخی چیزهای جزئی را ننوشتیم اشکالی ندارد. برای اینکه چنین چیزی به ذهن افراد نیاید با تعبیر وَ لَا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیئا به این نکته اشاره می کند که حتی اگر تقوا را رعایت می کنید باز باید همه چیز را بنویسید و چیزی را فروگذار نکنید.

مشاهده می کنید که تعابیر قرآن بسیار دقیق هستند و هریک نکته ای را می رسانند و نباید نسبت به تعابیر قرآن بی توجهی کرد و سریع از آن گذشت.

و اما در اینجا به دو مطلب دیگر نیز اشاره کنیم :

الف) ضمیر در وَ لْیَتَّقِ و همچنین لَا یَبْخَسْ ممکن است به بدهکار یا کاتب برگردد. ممکن هم هست که ضمیر در وَ لْیَتَّقِ به کاتب و ضمیر در لَا یَبْخَسْ به بدهکار(الَّذِى عَلَیْهِ الْحَقُّ) برگردد. به نظر می رسد که خداوند متعال عبارت را به گونه ای آورده است که هریک از بدهکار و کاتب این دستورات را متوجه خود بدانند و به آن عمل کنند.

ب) از تعبیر وَ لَا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیئا می توان برداشت کرد که کوچکترین چیزی نباید در نوشتن دیون مورد غفلت قرار گیرد. حتی نوع نوشتن نباید به گونه ای باشد که چند احتمالی باشد و موجب نزاع شود.

سوال ۱۲ : فرق سَفِیهًا و ضَعِیفًا و لَا یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ چیست و این سه گروه چه تفاوت هایى با هم دارند؟

جواب : مراد از سفیه کسی است که امور معاملاتی و بحث دیون را نمی فهمد و به اصطلاح خودمان در باغ نیست. بنابراین سفیه در اینجا سفیه در همین امور دیون و معامله است و الا ممکن است در رشتۀ دیگری اتفاقا خیلی تخصص داشته باشد.

و اما مراد از ضعیف ، کودکان یا پیرمردانی است که به ضعف جسمی و فکری مبتلا هستند. همچنین ممکن است مراد از ضعیف کسی باشد که نسبت به سفیه بهتر می فهمد ولی به هر حال در این امور ضعف دارد و خیلی اندک اطلاعات دارد.

و مراد از لَا یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ کسی است که به هر دلیلی نمی تواند املاء کند ، حال یا به خاطر اینکه لال است یا به خاطر این که حول شده است یا ….

به هر حال اینکه خدا موارد این چنینی را فروگذار نکرده است دلالت دارد که مباحث این آیه بسیار مهم است.

سوال ۱۳ : در تعبیر لَا یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ هُوَ آوردن (هو) لازم نبود. پس چرا آمد؟

جواب : در تفسیر المیزان به این سوال این چنین جواب داده شده است :

ضمیر” هو” که در جمله” أَنْ یُمِلَّ هُوَ” آشکارا آمده، با اینکه ممکن بود مستتر و در تقدیر بیاید، یعنى بفرماید:” أن یمل”، براى این است که ولى سفیه و دیوانه و بى سواد را با خود آنان در املا شرکت دهد، چون این فرضیه با دو فرضیه قبلى فرق دارد، در آن دو فرض بدهکار خودش مستقلا مسئول بود، و اما در این صورت بدهکار با سرپرستش در عمل شریک است، پس گویا فرموده است: هر قدر از عمل املا را مى‏تواند انجام بدهد، و آنچه را نمى‏تواند بر ولى او است که انجام دهد.(ترجمه المیزان، ج‏۲، ص: ۶۶۸)

به هر حال آوردن (هو) نوعی تأکید است و به خصوص می خواهد به این نکته اشاره داشته باشد که اگر خودش و خودش نتوانست املاء کند ولیش املاء کند. پس اصل و قانون این است که خود بدهکار املاء کند و املاء کردن ولیّ بدهکار مربوط به حین ضرورت است. پس اگر بدهکار تا حدی از طلب را خودش می تواند املاء کند تا همان حد را خودش باید املاء کند و بقیه را ولیّ او انجام دهد.

توجه کنید که معنای دقیق تعبیر لَا یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ هُوَ چنین است که : بدهکار خودش نمی تواند املاء کند.

مشاهده می کنید که در معنای این تعبیر ، واژۀ (خودش) جلب توجه می کند و استفاده از این واژه می رساند که هر چقدر را بدهکار ، خودش می تواند املاء کند باید املاء کند و بقیه را به ولی واگذار کند.

از این معنا می فهمیم که چقدر خداوند متعال بر روی این مباحث اصرار دارد. به هر حال هر چقدر را خود بدهکار املاء کند ضریب اطمینان آن بالاتر است. آنها که از کنار دستورات این آیه به راحتی می گذرند باید بیایند و ببینند که خداوند متعال در این بحث بسیار دقیق شده است و برایش ریزه کاری ها نیز مهم بوده است. پس نمی توان به راحتی انجام این دستورات را کنار گذاشت. خدا اصرار دارد که بدهکار اگر توان املاء را به صورت ناقص دارد در همان حد ناقص ، خودش باید املاء کند.

سوال ۱۴ : معناى (ولىّ) در تعبیر فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ چیست‏؟

جواب : ولیّ به معنای سرپرست است و سرپرست در اینجا محدود به همین امور مالی و دیون است نه اینکه در تمام زندگی سرپرست باشد. از همین جا می توان فهمید که ولیّ در آیات قرآن معلوم نیست که عمومیتِ علی الاطلاق داشته باشد بلکه ممکن است مربوط به همان قضیه ای باشد که مورد بحث است. حال در این زمینه فکر کنید که ولی بودن پیامبر نسبت به مومنین و ولی بودن مومنین نسبت به یکدیگر تا چه حدی است؟ مثلا آیا امور شخصی را نیز شامل می شود یا امور حکومتی را نیز شامل می شود یا اینکه مردم در امر حکومت ، خود باید ولی انتخاب کنند؟

سوال ۱۵ : فرق شهید و شاهد چیست و چرا در آیه از لفظ شهید استفاده شده است‏؟

جواب : شهید صفت مشبهه است و شاهد اسم فاعل است. در صفت مشبهه معنای ثبوت نهفته است. اگر کسی دفعۀ اولش باشد که شاهد می شود به او شهید نمی گویند. شهید به کسی می گویند که چندین بار شاهد بوده است و در این زمینه تجربه دارد. طبق این معنا هرکسی نمی تواند شاهد باشد. شاهد باید کسی باشد که در این کار تجربه دارد و طبیعتا چنین شاهدی ضریب اطمینان را بالا می برد. پس در اینجا شاهدی می خواهیم که شهید باشد.

البته دقت شود که شهید می تواند به معنای شاهد نیز باشد و در نتیجه این دستور آیه بستگی به نوع دیون دارد. اگر دیون ، جزو دیون سنگین است شاهد باید شهید نیز باشد ولی اگر جزو دیون سبک است همین که شخصی شاهد باشد حتی اگر دفعۀ اولش باشد اشکال ندارد.

سوال ۱۶ : چرا نگفت : و استشهدوا رجلین‏؟ و آیا این دستور مفهوم دارد که مثلا سه شهید نباید گرفته شود؟

جواب : شاید به خاطر اشاره به همان نکتۀ ای که در جواب سوال قبلی بیان شد از تعبیر و استشهدوا رجلین استفاده نکرده است. در واقع قصد این بوده که به خصوص به واژۀ شهید اشاره شود.

و اما راجع به مفهوم داشتن این دستور باید گفته شود که ظاهرا این دستور نسبت به یک شهید مفهوم دارد یعنی کمتر از دو شهید نباید گرفته شود ولی نسبت به بیشتر از دو شهید مفهوم ندارد مثلا اگر کسی سه شهید گرفت نمی توان گفت که بر خلاف دستور آیه عمل کرده است چون ما علت حکم را از تعبیر ذَالِکُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشهََّادَهِ وَ أَدْنىَ أَلَّا تَرْتَابُواْ می فهمیم و با توجه به علت حکم می فهمیم که همۀ این دستورات برای ایجاد ضریب اطمینان است. حال اگر کسی سه شهید گرفت طبیعتا ضریب اطمینان بیشتری به وجود می آید و بلا اشکال است. پس آیه تعداد حداقل شاهدها را بیان کرده است نه اینکه اگر شاهدهای بیشتری گرفته شود اشکال دارد.

سوال ۱۷ : آیا از تعبیر رجالکم مى‏توان فهمید که شاهدها باید مسلمان باشند؟

جواب : اولا باید گفته شود که احتمال دارد که مراد از رجالکم مردانی باشند که در دسترس هستند چه مسلمان باشند و چه غیر مسلمان و آیه می خواهد بگوید شاهدها باید از بین خودتان باشند یعنی در دسترس باشند تا در موقع لزوم شهادت دهد مثلا از فامیل یا همسایه یا هم محله.

احتمال دیگر نیز این است که مراد از رجالکم ، این است که مثل شما با ایمان و مسلمان باشند که در این صورت ضریب اطمینان بیشتر است و با توجه به اینکه خطاب آیه به مومنین است مراد از رجالکم نیز می تواند رجال مومنین باشد. البته مشکلی که امروزه وجود دارد این است که امروزه مسلمان و مومن ، اسمی ، شده است و چون واقعیتی پشتش نیست این ضریب اطمینان نیز از بین رفته است به صورتی که ممکن است در مواردی شاهد بودن یک مسیحی از شاهد بودن یک مسلمان ضریب اطمینان بیشتری حاصل کند و ذَالِکُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشهََّادَهِ وَ أَدْنىَ أَلَّا تَرْتَابُواْ را بهتر نتیجه دهد که در چنین صورتی طبیعتا شاهد قرار دادن یک مسیحی بلا اشکال و بلکه بهتر است. خلاصه اینکه تعبیر رجالکم طبق این احتمال این مطلب را می خواهد بگوید که هرکسی نمی تواند شاهد باشد بلکه شاهد باید قابل اطمینان باشد.

توجه کنید که قرآن از واقعیت ها صحبت کرده است نه از اسم و رسم ها. مومنی که مدّ نظر قرآن است کسی است که اهل عمل باشد نه اینکه فقط اسم مومن داشته باشد و با توجه به اینکه مومن واقعی به هر حال از دیگران قابل اطمینان تر است به مومنین می گوید که شاهد از بین خودتان باشد. حال اگر جامعۀ اسلامی ایمان واقعی اش را از دست داد و افراد درون آن جامعه فقط اسم مومن را داشتند نه عمل مومن را ، طبیعتا آنها نیز چندان قابل اطمینان نمی شوند. خلاصه اینکه رجالکم می خواهد بگوید مردانی باید شاهد باشند که هم تیپ شما باشند و مثل خود شما ایمان را رعایت کنند.

مشکلی که امروزه در احکام فقهی وجود دارد این است که احکام بر روی حقایق بار نشده است بلکه عنوان ها و اسم و رسم ها ملاک شده اند مثلا در فقه شیعه ، فردی که شیعه است احکام خاصی بر رویش بار می شود. حال در عمل ، این شیعه کسی است که اسمش شیعه است و حتی مقلدانه شیعه را پذیرفته است و چنین شخصی نسبت به کسی که محققانه کار کرده است مساوی محسوب می شود و بلکه در مواردی بالاتر از او قرار می گیرد.

در این زمینه باید بیشتر توجه کرد. برای اینکه اهمیت این بحث روشن شود مثال دیگری بزنیم. طبق آیۀ ۳۱ سوره نور یک زن مومن می تواند در برابر زنان هم دین خود حجاب نداشته باشد ولی در برابر زنان غیر مسلمان باید حجاب را رعایت کند. ظاهرا علت این حکم این است که زنان غیر مسلمان رعایت امور اخلاقی را نمی کنند و زینت های زن مسلمان را برای شوهران خود بازگو می کنند.

حال در این حکم آیا اسم مسلمان و غیر مسلمان ملاک است یا حقیقت مسلمانی ملاک است؟ اتفاقا امروزه بعضا زنان و خانواده هایی که اسما مسلمان هستند رعایت این امور اخلاقی را نمی کنند و مثلا از زینت های زنان دیگر برای شوهرانشان می گویند. حال آیا واقعا حکم حجاب مربوط به اسم و رسم است یا به حقایق مربوط است؟

پس مراد از زنانی که زن مومن می تواند در مقابل او ، حجاب را رعایت نکند زنانی است که هم تیپ او باشند و لوازم ایمان را رعایت کنند نه زنانی که اسمشان مسلمان است و لوازم ایمان را رعایت نمی کنند.

سوال ۱۸ : چرا شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است؟

جواب : این آیه مربوط به مباحث اقتصادی است و با توجه به اینکه زنان در قدیم معمولا در این مسائل دخالت نمی کردند در این زمینه ها تخصص نداشته اند و به همین خاطر شهادت دو زن به اندازۀ شهادت یک مرد محسوب شده است و این بی احترامی به مقام زن نیست چرا که در موارد مشابهی که در تخصص زنان باشد نیز شهادت یک مرد کفایت نمی کند. بحث ، بحث تخصص است. بله طبق قوانین اسلام نیز از نظر اقتصادی وظیفه ای بر دوش زن گذاشته نشده است و از زن تخصص در این امور خواسته نشده است و در نتیجه این حکم که شهادت دو زن به اندازۀ شهادت یک مرد محسوب شود متناسب با دیگران قوانین اسلام نیز هست. به هر حال طبق قوانین اسلام ، اولویت در مباحث اقتصادی با مرد است و احکامی که به تبع آن صدر می شود طبق همان قانون اولیه است. وقتی اولویت در مباحث اقتصادی با مرد است پس بیشتر ، مردان هستند که در این امور تخصص دارند و در نتیجه شهادت آنها نسبت به زنان بالاتر است. (اینکه اولولیت در مباحث اقتصادی با مرد است یک امر طبیعی است که ما در تفسیر آیۀ ۳۴ سورۀ نساء بیشتر در این زمینه توضیح داده ایم که می توانید به جزوۀ مربوطه مراجعه کنید.)

دقت کنید که آیه علت اینکه شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است را احتمال انحراف و خطای زن در بحث شهادت دانسته است. حال این انحراف یا به خاطر عدم تخصص در زمینه های اقتصادی است که توضیح داده شد و یا به خاطر این است که شاهد شدن می تواند تبعاتی به همراه داشته باشد که با طبیعت جنس زن چندان سازگار نیست چرا که به هر حال کسی که شاهد می شود ممکن است در مواردی مورد تهدید قرار بگیرد یا به دلایلی زیر فشار واقع گردد و در این موارد جنس زن نسبت به جنس مرد ، بیشتر تحت تأثیر قرار می گیرد. حتی برخی از موارد خود مردان نیز از شاهد شدن ابا می کنند چه برسد به زنان. زن عاطفی تر و احساسی تر است و زودتر از مرد تحت تأثیر قرار می گیرد. اصلا من می خواهم بگویم زنان قرن ۲۱ احساسی تر و ترسوتر از زنان در زمان های قبل هستند. آنها که می گویند زن و مرد باید مساوی شوند متوجه نیستند که اتفاقا عدم تساوی بین این دو جنس ، امروزه بیشتر قابل درک است.

با توجه به این مطالب می فهمیم که مراد از تعبیر أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى‏ این است که اگر یکى از دو زن به خاطر فراموشى به دلیل عدم تخصص یا به خاطر تحت تأثیر قرار گرفتن به دلیل عواطفش منحرف شد دیگرى او را متذکر کند.

دقت کنید که ضلالت در این آیه به معنای انحراف در بحث شهادت است که این انحراف ممکن است همان فراموشی باشد و ممکن است همان تحت تأثیر قرار گرفتن باشد.

این نکته نیز دقت شود که آیه می توانست بگوید اگر یکی از دو زن فراموش کرد آن مرد ، او را کمک کند ولی گفته است آن زنِ دیگر چنین کند. این حکم شاید به این دلیل باشد که می خواهد استقلال زنان در بحث شهادت حفظ شود نه اینکه تازه یک مرد به کمک آنها بیاید.

سوال ۱۹ : چرا فقط فرض یک مرد و دو زن را مطرح کرده و مثلا فرضى که اصلا مردى نباشد را نیاورده است‏؟

جواب : ابتدا به نکته ای بسیار ظریف اشاره کنیم و آن اینکه تعبیر فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَینْ‏ِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتَانِ دقیقا چگونه باید معنا شود؟

توجه داشته باشید که تعبیر فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَینْ با تعبیر فَإِن لَّمْ یَکُن رَجُلَانْ بسیار متفاوت اند و قریب به اتفاق مترجمین تعبیر آیه را اشتباه ترجمه کرده اند یعنی عبارت فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَینْ را به معنای فَإِن لَّمْ یَکُن رَجُلَانْ گرفته اند و تفاوت این دو تعبیر بسیار است.

اگر آیه گفته بود فَإِن لَّمْ یَکُن رَجُلَانْ به این معنا بود که شاهد گرفتن زن در صورتی است که دو شاهد مرد اصلا وجود نداشته باشد یعنی وقتی دو مرد برای شاهد بودن وجود نداشت از باب اضطرار می توان دو زن را به همراه یک مرد شاهد گرفت.

ولی تعبیر آیه این نیست بلکه تعبیر آیه این است که : فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَینْ و این تعبیر دقیقا به این صورت باید معنا شود : اگر دو شاهدی که قرار است شهادت دهند دو مرد نبودند.

این معنا این مطلب را می رساند که اگر دو نفری که قرار است شهادت دهند به هر دلیلی دو مرد نبودند زنان می توانند شهادت دهند. این معنا این مطلب را می رساند که استفاده از زنان در بحث شهادت ، مخصوص مواقع اضطرار نیست بلکه حتی اگر دو مرد وجود دارند باز می توان از زنان نیز برای شهادت استفاده کرد.

مشاهده می کنید که تفاوت این دو معنا چقدر زیاد است و یک اشتباه کوچک در ترجمۀ یک آیه چقدر می تواند یک حکم را تغییر دهد.

بنده این مطلب را ابتدا از تفسیر التحریر و التنویر یاد گرفتم. در این تفسیر چنین آمده است :

و جی‏ء فی الآیه بکان الناقصه مع التمکّن من أن یقال فإن لم یکن رجلان لئلّا یتوهم منه أنّ شهاده المرأتین لا تقبل إلّا عند تعذّر الرجلین کما توهّمه قوم، و هو خلاف قول الجمهور لأنّ مقصود الشارع التوسعه على المتعاملین. و فیه مرمى آخر و هو تعویدهم بإدخال المرأه فی شؤون الحیاه إذ کانت فی الجاهلیه لا تشترک فی هذه الشؤون.(التحریر و التنویر، ج‏۲، ص: ۵۷۴)

ترجمه : در آیه با اینکه می توانست از (کان) به صورت تامه استفاده کند و تعبیر فإن لم یکن رجلان را بیاورد ولی از (کان) به صورت ناقصه استفاده کرد تا بفهماند که شهادت دو زن مخصوص موقع ضرورت نیست چرا که شارع قصدش این است که در زمینۀ شهادت توسعه دهد و تا حدی انعطاف وجود داشته باشد. همچنین می توان به صورت دیگری نیز این معنا را توضیح داد و آن اینکه با آوردن چنین عبارتی می خواهد کاری کند که زنان در شئون حیات وارد شوند.(پایان ترجمه)

بنابراین بحث شهادت زن مربوط به موقع اضطرار نیست. دقت شود که چرا آیه این فرض را مطرح نکرده است که هیچ مردی وجود نداشته باشد؟ به نظر می رسد که آیه اصلا بحثش مربوط به اضطرار نیست بلکه بحثش همچنانکه در تفسیر التحریر و التنویر آمد توسعه و انعطاف در بحث شهادت است. آیه می خواهد بگوید اگر دو نفر شاهد را نخواستید دو مرد قرار دهید پس …

با توجه به این توضیحات می فهمیم که دین قصدش این نیست که زنان را از عرصۀ اجتماع دور نگه دارد بلکه اتفاقا قصدش این است که زنان وارد عرصه های اجتماعی نیز بشوند.

بله اینکه قرآن بالاخره وجود یک مرد را در کنار دو زن لازم دانسته است به این دلیل است که مرد در زمینۀ اقتصادی در اولویت است و نمی توان عرصه را از وجود مرد خالی نگه داشت. البته مواقع اضطرار فرق دارد و اگر اصلا مردی وجود نداشت طبیعتا می توان به طور کلی از زنان استفاده کرد.

بنده از این نحوۀ بیان ، این مطلب را می فهمم که اسلام در زمینۀ حضور زنان در اجتماع و به خصوص مباحث اقتصادی نه راه افراط را در پیش گرفته و نه راه تفریط را.

از طرفی می خواهد زن وارد این عرصه بشود ولی از طرف دیگر قرار نیست که مرد کنار رود یا هم رتبۀ زن شود. بنابراین زنان تا حدی می توانند وارد عرصه های اقتصادی شوند که مرد کنار نرود و هم رتبۀ با مردان نیز نشوند ولی در غیر از این دو فرض حضور آنها در اجتماع بلا اشکال است.

جالب است بدانید که برخی خواسته اند بگویند اینکه فرعون فرزندان پسر بنی اسرائیل را ذبح می کرد و زنان را زنده نگه می داشت سیاستی را دنبال می کرده است که از طریق آن جای زن و مرد را در بین بنی اسرائیل عوض کند و چنین سیاستی که موجب شود زنان ، جای مردان را بگیرند سیاستی فرعونی است و عواقب بدی به دنبال آن است. البته کسی از این صحبت ها ناراحت نشود چرا که منظور این است که مردان قابلیت هایی دارند که زنان ندارند و اگر در آن قابلیت ها زنان بخواهند جای مردان را بگیرند کار خراب می شود همچنانکه زنان نیز قابلیت هایی دارند که مردان ندارند و مردان نمی توانند در آن امور مثل زنان عمل کنند. این مطلب نیز فراموش نشود که در این بحث ها مجموع مردان و زنان مراد است یعنی اگر مجموع زنان ، جای مجموع مردان را گرفتند بد است و الا در همان حدی که بیان شد بلا اشکال است.

به هر حال هم شرع و هم طبیعت بشری این اقتضا را دارد که مردان در زمینه های اجتماعی و اقتصادی نسبت به زنان در اولویت اند همچنانکه زنان نیز در زمینه های دیگر نسبت به مردان در اولویت هستند. پس حضور زنان در زمینه های اجتماعی و اقتصادی مادامی که به اولویت مردان ضربه نزند بلا اشکال است.

مشاهده می کنید که از تعابیر قرآن چقدر می توان استفاده های به روز داشت.

جالب است که در بین ترجمه هایی که در دسترس بنده بود از حدود ۵۳ ترجمه تنها دو مترجم این تعبیر آیه را به گونه ای ترجمه کرده بودند که دقیق متناسب با متن عربی آیه بود که در زیر به آن اشاره می شود :

مورد اول : پس اگر نباشند آن دو گواه، دو مرد، پس یک مرد و دو زن گواه باشند.(ترجمه روشن)

مورد دوم : اگر شاهد دو نفر مرد نباشد، آن وقت دو نفر زن و یک مرد باید شاهد شود.(ترجمه نوبرى)

به هر حال مشاهده می کنید که چه ریزه کاری هایی در قرآن نهفته است و ما از آن غافلیم.

این نکته نیز توجه شود که ممکن است زنی بگوید من همین مطلب را نیز قبول ندارم و زنان باید دوشادوش مردان در زمینه های اقتصادی فعالیت کنند.

ما در مباحث مربوط به حقوق زنان در اسلام پاسخ به این سوال را داده ایم و در اینجا به طور اجمال فقط به همین نکته اشاره کنیم که احکام اسلام به نفع زنان است. اصلا تعریف پیشرفت چیست؟ آیا اینکه زنان دوشادوش مردان صبح ها سر کار بروند و عرق بریزند پیشرفت است؟ اگر مثلا بگوییم در جایی زنان شهادت ندهند آیا این با پیشرفت زن در تعارض است؟ اتفاقا ورود زنان در چنین عرصه هایی که با اضطراب و استرس همراه است چندان به نفع آنها نیست.

آیا بالاترین نوع پیشرفت ، پیشرفت علمی نیست؟ آیا با قوانین اسلام زنان نمی توانند حتی بیشتر از مردان پیشرفت علمی داشته باشند؟ من نمی خواهم بگویم زنان فقط در خانه بنشینند ولی اگر فرض کنیم زنی فقط خانه داری کند ولی در کنار آن از وسائل و تجهزات علمی روز در خانه استفاده کند مثلا شبکه های علمی ماهواره را ببیند یا با اینترنت پر سرعت انواع سایت ها را بگردد و … آیا بیشتر از همسرش پیشرفت علمی و اطلاعاتی نمی کند؟ آیا با قوانین اسلام مردها بیشتر فرصت مطالعه دارند یا زنان؟

مردی می گفت من حاضر بودم زن باشم و در خانه بنشینم و کارهای خانه را که امروزه با وجود وسائلی مثل ماشین لباس شویی یا ماشین ظرف شوئی آسان شده است انجام دهم و مرد ، دو دستی پول تقدیم من کند ولی در خانه فقط به کسب علم بپردازم. حتی به نظر بنده با قوانین اسلام زنان آرامش بهتری برای عبادت کردن دارند و بهتر می توانند با حضور قلب ، عبادت کنند بر خلاف مردان که ذهنشان به امور مختلف اقتصادی و … مشغول است و حتی این فکرها در نماز نیز آنها را رها نمی کند.

به نظر بنده قوانین اسلام به نفع زنان است. حال اگر خود زنان می خواهند کار برایشان سخت تر شود هر کاری می خواهند بکند.

دقت کنید که اگر مثلا به زنان گفته شود در فلان کارها لازم نیست ورود پیدا کنید این ، بی احترامی به مقام زن نیست چون نقطۀ مقابلش نیز به مردان گفته می شود در فلان کار که مربوط به زنان است شما وارد نشوید. به هر حال هرکسی را بهر کاری ساخته اند. تازه اسلام نگفته است که زنان در امور اقتصادی وارد نشوند بلکه نظرش این است که در این مباحث اولویت با مردان باشد. جالب است کسانی که می گویند چرا اسلام گفته است در فلان مباحث زن ها ورود پیدا نکنند خودشان بعضا به روحانیون می گویند شما چرا در هر بحثی ورود پیدا می کنید؟

البته این حرف دومشان صحیح است و روحانیون نباید در هر بحثی ورود پیدا کنند. حال همچنانکه روحانیون نباید با گفتن چنین مطلبی به آنها ناراحت شوند دیگران نیز نباید ناراحت شوند که به آنها گفته شود لازم نیست در فلان امور ورود پیدا کنید.

سوال ۲۰ : آیا بحث شهادت دو زن که به اندازه شهادت یک مرد است تنها در بحث دیون است یا موارد دیگر را نیز شامل مى شود و به طور کلى آیا احکام این آیه عمومیت هم دارد یا فقط مخصوص دیون است مثلا دستور اینکه شاهد نباید از شهادت خوددارى کند آیا عمومیت دارد یا نه‏؟

جواب : فعلا این آیه پیرامون بحث دیون است و شهادت و دیگر احکام آن نیز مربوط به همین بحث است و مباحث دیگر را باید با ادلۀ خودش مشاهده کرد. بله از قوانین کلی آیه و نحوۀ بیان آن ، می توان نتایجی کلی نیز برای جاهای دیگر بدست آورد همچنانکه در جواب سوال ۱۹ بحث میزان حضور زنان در فعالیت های اقتصادی را بدست آوردیم. در واقع وقتی در بحث شهادت که بحثی حساس است قرآن ورود زنان را جایز دانسته طبیعتا در فعالیت های اقتصادی دیگر که حساسیت کمتری نسبت به شهادت دارد ورود زنان بلا اشکال است.

سوال ۲۱ : علت بیان تعبیر مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ چیست؟

جواب : این تعبیر با توجه به اینکه بعد از اشاره به شهادت دو زن آمده است تأکیدی بر انتخاب شاهدین زن است و هم تراز تعبیر مِن رِجَالِکُم می باشد. به هر حال گفتیم که زنان می توانند وارد این عرصه شوند ولی البته به اندازه ای که بیان شد. حال با این تعبیر به این مطلب اشاره می شود که در انتخاب زنانی که می خواهند وار این عرصه شوند بیشتر باید دقت کرد. به هر حال طبق توضیحاتی که دادیم زنان از طرفی به خاطر عدم تخصص یا به خاطر طبیعت زنانگی و از طرف دیگر به خاطر حساسیت بحث شهادت ورودشان در این عرصه باید با دقت باشد. حال تعبیر مورد بحث نیز تأکیدی بر این دقت است که زنانی را به عنوان شاهد انتخاب کنید که مورد رضایت و اطمینان شما باشند. به هر حال در مباحث حساس هرکسی مورد رضایت صاحبان حق قرار نمی گیرد.

سوال ۲۲ : با توجه به تعبیر أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى‏ اگر این علت در مردان بود آیا حکم شهادت مرد نیز تغییر مى کند؟ همچنین اگر زنى کارمند بانک بود و از معاملات آگاهی داشت آیا باز شهادتش نصف مرد است؟

جواب : با توجه به اینکه در آیه علت حکم بیان شده است طبیعتا اگر در موردی این علت به صورت قطع وجود نداشت حکم نیز قابل تغییر است. بنابراین اگر می دانستیم که مردی به خاطر عدم ورودش در این مباحث اصلا اطلاعی از این قضایا ندارد نمی توان به راحتی به عنوان یک شاهد او را پذیرفت. از آن طرف اگر زنی چون مثلا کارمند بانک بوده است مطمئن بودیم که مثل مردان عمل می کند به نظر می رسد که به تنهایی می تواند به عنوان یک شاهد محسوب شود.

البته در این زمینه به قواعدی که در جواب سوال چهارم بیان شد حتما رجوع کنید.

به این نکته نیز توجه داشته باشید که طبق مبانی ما که قبلا نیز بیان شد چیزی که در قرآن آمده است به راحتی قابل تغییر نیست و شاید تأکید قرآن بر این مطلب که شهادت دو زن به اندازۀ شهادت یک مرد است به این خاطر است که می خواهد اشاره داشته باشد که این قانون نیز به راحتی نباید تغییر کند. بله خود قرآن با آوردن دلیل این حکم راه را برای برخی تغییرات باز کرده است ولی به هر یادمان باشد که آن تغییرات در موارد خاص باید اِعمال شود. چه بسا ما در مواردی خلاف دستورات قرآن عمل کرده ایم و نتایج بد آن را نیز دیده ایم. ممکن است زنی در این امور تخصص داشته باشد ولی یادمان نرود که آخرش زن است همچنانکه بعضا مردم می گویند که درست که فلان آخوند روشن فکر است ولی آخرش آخوند است. بنابراین تغییرات را با حساسیت زیاد باید اِعمال کرد. به این نکته نیز دقت شود که سوالی وجود دارد که اگر در آیه ای به علت حکم اشاره شده آیا آن علت تنها علت است یا یکی از علت ها مثل تعبیر ذَالِکَ أَدْنىَ أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ در آیۀ ۵۹ سوره احزاب آیا تنها علت است یا یکی از علت ها است؟ یا علتی که در آیۀ مورد بحث برای نصف بودن شهادت زن بیان شده است تنها علت است یا یکی از علت ها است؟ خود این نیز بحثی است. ممکن است کسی بگوید این علت یکی از علت ها است و در اینجا علت های دیگری نیز هست. اگر این حرف صحیح باشد طبیعتا تغییر سخت تر می شود.

سوال ۲۳ : با توجه به تعبیر وَ لَا یَأْبَ الشهَُّدَاءُ إِذَا مَا دُعُواْ آیا در صورت خطر ، شاهد مى تواند شهادت ندهد؟

جواب : اولا باید گفته شود که در معناى تعبیر وَ لَا یَأْبَ الشهَُّدَاءُ إِذَا مَا دُعُواْ دو احتمال وجود دارد :

الف) وقتی از افرادی دعوت می شود که بیایید و شاهد فلان معامله باشید آنها نباید از این کار اباء کنند.

ب) وقتی از افرادی که قبلا شاهد معامله ای بوده اند در صورت نیاز خواسته شود که بیایید شهادت بدهید آنها نباید از این کار سر باز زنند.

پس افراد نباید از کمک کردن به یکدیگر خودداری کنند و به این بهانه که به دردسر می افتیم از شهادت دادن خودداری کنند.

بله قرآن جداگانه در عبارت وَ لَا یُضَارَّ کاَتِبٌ وَ لَا شَهِیدٌ این مطلب را گفته است که نباید به شاهدین ، ضرر برسد. پس وظیفۀ افراد این است که در صورت نیاز شهادت بدهند و وظیفۀ دو طرف معامله این است که به شاهد ضرر نرسانند. پس هر گروهی وظیفه ای دارد.

و اما اگر شاهد ، احتمال می داد که با شهادت مورد ضرر قرار می گیرد آیا می تواند از شهادت دادن خودداری کند؟

در این زمینه باید گفته شود که شاهدین به هر حال باید به فکر مظلوم باشند و نباید از شهادت خودداری کنند به خصوص اینکه در آیۀ ۲۸۳ نیز آمده است که :

وَ لَا تَکْتُمُواْ الشَّهَادَهَ وَ مَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ ءَاثِمٌ قَلْبُهُ‏

ترجمه : و [شما اى شاهدان!] شهادت را پنهان نکنید و هر که آن را پنهان کند، یقیناً دلش گناهکار است.

مشکل جامعۀ ما این است که همه فقط به فکر خودشان هستند و حاضر به کمک به دیگران نیستیم در حالی که افراد باید به فکر هم باشند. مجموع جامعه باید کاری کنند که شاهدین امنیت کامل داشته باشند. به هر حال به صرف یک خطر نمی توان از شهادت خودداری کرد و الا توجیه برخی از عالمان دینی نیز همین است که می گویند اگر حق را بگوییم برایمان مشکل پیش می آید.

به هر حال افراد باید از مظلوم دفاع کنند و در صورت نیاز به یکدیگر کمک کنند.

بله در مواقع بسیار استثنایی که مثلا جان در خطر باشد و مورد شهادت نیز ارزش از دست دادن جان را نداشته باشد می توان در این حکم ، استثنایی قائل شد چرا که در چنین فروضی ظلمی که به خود ما می شود بالاتر از ظلمی است که به دیگری می شود و در واقع در اینجا نیز خواسته ایم از مظلوم که خودمان هستیم دفاع کنیم.

این نکته نیز قابل تأمل است که اگر آیه می گوید در صورت دعوت به شهادت از شهادت دادن اباء نکنید مراد ، دعوت های صحیح است نه هر دعوتی. پس اگر ما را دعوت کردند که مثلا بیا در رابطۀ با فلان واقعه شهادت بده و ما می دانیم که اصلا شاهد شدن برای آن واقعه صحیح نیست طبیعتا در چنین مواردی نباید شاهد بشویم. مراد از دعوت در آیه دعوت های صحیح است. اصلا در برخی جاها که مربوط به زندگی خصوصی افراد است نباید شاهد شد. پس آیه عمومیت مطلق در مورد هر دعوتی ندارد. از همین جا متوجه می شویم که همۀ تعابیر قرآن عمومیت علی الاطلاق ندارند و نباید از آنها عمومیت مطلق فهمید. مثلا دستوراتی که مثل همین تعبیر با (اذا) شروع می شود و این مطلب را بازگو می کند که هنگامی که فلان اتفاق افتاد باید فلان کار را انجام دهید ، معلوم نیست که از این تعابیر عمومیتی استفاده شود که در هر زمانی که فلان اتفاق افتاد باید فلان کار را انجام دهید.

به عنوان مثال در آیۀ ۲۰۴ سوره اعراف چنین آمده است که :

وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَ أَنصِتُواْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏

ترجمه : هنگامى که قرآن خوانده شود، گوش فرا دهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت خدا شوید!

می توان گفت که در مواردی حتما هر قرائتی مراد آیه نیست. بنابراین قرائتی که نشنیدن آن موجب بی احترامی به قرآن و بی اعتنایی به پیام قرآن نباشد و چه بسا قرائتی باشد که انسان را در اضطرار قرار دهد معلوم نیست که شنیدن آن واجب و لازم باشد.(برای توضیح بیشتر در این رابطه می توانید به جلد یازدهم (از تو می پرسند) ، سوال شمارۀ ۱۰۷۵ مراجعه کنید)

یا مثلا در سورۀ جمعه آمده است که :

إِذَا نُودِىَ لِلصَّلَوهِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْاْ إِلىَ‏ ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُواْ الْبَیْعَ

ترجمه : هنگامى که براى نماز روز جمعه اذان گفته شود، به سوى ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید.

حال اگر در زمانی دعوت به نماز جمعه می شد ولی نماز جمعه ، نماز جمعۀ ظالمین بود طبیعتا نباید در آن شرکت کنیم.

پس باید دقت کرد که برخی از تعابیر قرآن با توجه به ادلۀ دیگر ، حتما عمومیت مطلق ندارند.

این نکته نیز در مورد عبارت مورد بحث دقت شود که (ما) در تعبیر إِذَا مَا دُعُواْ (ما)ی زایده برای تأکید است و می خواهد به این مطلب اشاره کند که شهادت دادن در موردی که به خصوص دعوت صورت گیرد تأکید بیشتری دارد. ممکن است کسی بدون دعوت نیز شهادت دادن برایش لازم و واجب باشد ولی با دعوت کردن او به شهادت دادن ، این تأکید بیشتر است.

دقت کنید که به نظر می رسد در کلام قرآن ، (ما) و (لا) گاهی اوقات مسئولیت تأکید را بر عهده دارند که در این زمینه می توانید به آیات ۱۲۴ سوره توبه و آیۀ اول سوره قیامت و بلد مراجعه کنید.

سوال ۲۴ : چرا قرآن با تعبیر وَ لَا تَسَْمُواْ أَن تَکْتُبُوهُ صَغِیرًا أَوْ کَبِیرًا إِلىَ أَجَلِهِ (و از نوشتن (بدهىِ خود،) چه کوچک باشد یا بزرگ، ملول نشوید) اصرار بر نوشتن دیون کوچک نیز دارد؟ آیا اگر ۵۰۰ تومان به نانوایى بدهکار بودیم باید بنویسیم؟

جواب : اولا جالب است که در این تعبیر روی نوشتن تأکید شده و روی شهادت تأکید نشده است. شاید این بدین علت باشد که این تعبیر دیون کوچک را نیز بیان کرده است و در دیون کوچک ، شهادت گرفتن لازم نیست ولی نوشتن لازم است. پس تعابیر قبلی آیه که بحث شهادت را مطرح کرد بیشتر مربوط به دیون بزرگ است.

حال طبق این دستور آیه دیون کوچک هم باید نوشته شود. به هر حال طبق توضیحاتی که قبلا دادیم همین دیون کوچک نیز ممکن است فراموش شود و اصلا کوچک بودن آن موجب بی اعتنایی به آن است و همین دیون کوچک آرام آرام روی هم جمع می شوند و اصلا همین دیون کوچک هستند که بیشتر مورد فراموشی قرار می گیرند. به هر حال از باب نظم هم که شده دیون کوچک نوشته شود.

بد نیست مثالی بزنم تا متوجه شوید همین امور کوچک چقدر ممکن است مورد فراموشی و اختلاف شود. ما هفته ای یک مرتبه فوتبال می رویم و در شمارش گل ها بعضا اختلاف پیش می آید و با اینکه ۵ دقیقه قبل گل ، رد و بدل شده ولی باز شک می کنیم که بالاخره حساب گل ها چیست؟

حال در امور مالی نیز همین گونه است و برای اینکه هیچ اختلافی حتی در جزئیات پیش نیاید باید نوشته شود. چه اشکالی دارد که نانوایی ها دفتری داشته باشند و وقتی کسی به آنها بدهکار می شود خودشان یا خریدار مبلغ بدهی را در آن به همراه شمارۀ تلفنشان بنویسند؟ چه اشکالی دارد که هریک از ما دفترچه ای داشته باشیم و کوچکترین بدهکاری را در آن بنویسیم؟

سوال ۲۵ : فرق تعابیر أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ با أَقْوَمُ لِلشهََّادَهِ با أَدْنىَ أَلَّا تَرْتَابُواْ چیست؟

جواب : تعبیر أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ یعنی انجام دستورات آیه نزد خدا به قسط و عدالت نزدیک تر است و از این طریق عدالت بهتر انجام می گیرد. تعبیر أَقْوَمُ لِلشهََّادَهِ یعنی انجام دستورات این آیه شهادت دادن را پابرجاتر می کند و در برپایی شهادتِ خوب موثرتر است مثلا اگر دیون نوشته شود و شاهدین نیز دو نفر باشند شهادت ها پابرجاتر می شوند. و اما تعبیر أَدْنىَ أَلَّا تَرْتَابُواْ به این معنا است که با انجام دستورات این آیه کمتر شک ایجاد می شود و افرادی که می خواهند شک ایجاد کنند نیز کمتر توان این کار را پیدا می کنند.

دقت کنید که (ارتاب) با (راب) فرق دارد و بیشتر به شک ایجاد کردن گفته می شود نه شک کردن.(در این زمینه می توانید به کتاب التحقیق ، ذیل ریشۀ (ریب) مراجعه کنید)

حال افرادی که در مباحث دیون برای خود شک ایجاد می کنند دو گروه اند :

الف) کسانی که در این زمینه وسواس دارند و خیلی حساس هستند. این افراد دائما به خود می گویند نکند بیشتر از این به فلانی بدهکار باشیم.

ب) کسانی که برای خوردن حق دیگران شک ایجاد می کنند تا بتوانند در این بین سود کنند.

حال ، انجام دادن دستورات این آیه موجب می شود که هیچ یک از این دو گروه نتوانند شک ایجاد کنند.

به هر حال از سه تعبیری که در این قسمت از آیه آمده است می فهمیم که انجام دستورات این آیه تنها برای جلوگیری از ظلم نیست بلکه برای بهتر اجراء کردن عدالت نیز هست. دقت کنید که از این مطلب می توان نتیجه گرفت که در انجام دستورات دینی نباید به فکر انجام حداقل ها باشیم بلکه باید حداکثرها را مدّ نظر قرار دهیم. متأسفانه ما در بسیاری از مواردِ مربوط به دین به فکر این هستیم که حداقل ها را انجام دهیم در حالی که این ، صحیح نیست مثلا حتی در نماز نیز می خواهیم به حداقل ذکر اکتفا کنیم و زود نماز را تمام کنیم یا در رابطۀ با زکات فطره به حداقل اکتفا می کنیم و پول نان را می دهیم در حالی که خود ، بیشتر برنج مصرف می کنیم. به هر حال باید برای دین بیشتر از این سرمایه گذاری کنیم. چطور در غذا خوردن به حداقل ها اکتفا نمی کنیم و حتما ماست و … نیز باید در سفره باشد ولی راجع به معنویات به حداقل ها اکتفا می کنیم؟

واقعا ما با این دستورات دقیقی که داریم باید منظم ترین و عادل ترین افراد باشیم و کشورهای اسلامی با این دستورات قرآنی باید برای دیگر کشورها الگو باشند ولی متأسفانه مشاهده می کنیم که کار بر عکس شده است. علت این امر نیز چند چیز است از جمله : دوری از قرآن ، تکبر در دین داری و بهشتی دانستن خود و در نتیجه دوری از عملگرایی ، مسائل سیاسی و ….

به هر حال متأسفانه امروزه مسائلی که در قرآن بارها مورد تأکید قرار گرفته است در درجات پایینِ اهمیت قرار دارند ولی چیزهای بی اهمیت یا کم اهمیت مسائل دسته اول شده اند و این یعنی کاریکاتوری شدن دین و به همین دلیل است که دینی که امور داریم زشت جلوه کرده است چون هر جزئی از آن سر جای خود قرار ندارد.

سوال ۲۶ : مصداق تعبیر تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ چه نوع معاملاتى مى تواند باشد؟

جواب : به نظر می رسد که مراد از این تعبیر ، معاملات نقد است که در آن همه چیز حاضر است و در همان بین ، همه چیز ردّ و بدل می شود.

دقت شود که به نظر می رسد هریک از قیود این عبارت نکته ای را می رساند. اولا تجارت حاضر در مقابل تجارت غایب است. تجارت غیابی به تجارتی گفته می شود که مثلا تلفنی انجام گیرد یا به هر دلیلی خریدار یا فروشنده حضور ندارد و در واقع تجارت نزد آنها غایب است که در چنین معاملاتی نیز نوشتن لازم است. همچنین ممکن است تجارتی ، تجارت حاضر باشد ولی اجزاء آن مثل پول یا کالا ، بین افراد نگردد و در واقع پای دِینی وسط باشد که این نوع از تجارت نیز با قید تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ خارج شده است.

به هر حال طبق این معنا مراد از این تعبیر ، معاملات نقدی است که نوشتن در آنها لازم نیست و بر طبق این معنا ، استثناء در إِلَّا أَن تَکُونَ تِجَرَهً حَاضِرَهً… استثناء منقطع است چون تجارت حاضر طبق این معنا جزء معاملات دِینی اصلا نیست که از آن استثناء خورده باشد.

ولی این احتمال نیز وجود دارد که استثناء در این تعبیر ، استثناء متصل باشد و تجارت حاضر هر چه که باشد جزء معاملات دِینی باشد که طبق این احتمال باید ببینیم تعبیر تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ به کدام دسته از معاملات دِینی می خورد؟

شاید بتوان گفت که این تعبیر به آن دسته از معاملات دِینی گفته می شود که زمان پرداخت دین بسیار نزدیک است به گونه ای که می توان آن را مصداق تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ دانست مثل اینکه من از نانوایی نان می گیرم و ۲۰۰ تومان بدهکار می شوم و به او می گویم ۵ دقیقه دیگر آن را برایت می آورم. در چنین مواردی اگر نوشته نشود اشکالی ندارد. (این احتمال و مثالش در تفسیر التحریر و التنویر، ج‏۲، ص: ۵۸۰ بیان شده است هر چند احتمال بعیدی دانسته شده است.)

مثال دیگر معاملات دِینی که مصداق تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ باشد این است که مثلا دو نفر با هم حساب دارند و موارد جزئی بدهکاری ، بین آنها خود به خود جایگزین می شود. مثلا فرض کنید دو نفر با یکدیگر دوست هستند و یکی مغازۀ بقالی دارد و دیگری میوه فروشی. حال وقتی شخص میوه فروش به مغازۀ دوست بقال خود می رود آنجا مقداری تخمه می شکند ولی از آن طرف وقتی آن بقال به مغازۀ میوه فروش می رود همان جا یک خیار می خورد که این گونه بدهکاری ها جایگزین هم می شوند و بین آنها در گردش است.

پس دِین های جزئی که عملا بین افراد در گردش است می تواند مصداقی از معاملات دِینی باشد که تعبیر تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ نیز بر آن صادق است.

البته نظر اولی که در رابطۀ با آیه بیان شد صحیح تر است.

سوال ۲۷ : از تعبیر فَلَیْسَ عَلَیْکمُ‏ْ جُنَاحٌ أَلَّا تَکْتُبُوهَا بدست مى آید که معاملات نقدى اگر نوشته شود بهتر است. حال بهتر بودن این کار در هر معامله اى آیا عقلانى است؟ مثلا براى خرید دوتا نان نیز باید فاکتور نوشت؟

جواب : به هر حال نوشتن و فاکتور کردن ، نظم بیشتری به کار می دهد و به همین خاطر برخی فروشنده ها هر چه می فروشند را می نویسند حتی چیزهایی را که در معاملات نقدی می فروشند.

این نکته نیز قابل تأمل است که در این تعبیر از واژۀ (جناح) استفاده شده است که می تواند دلالت بر این مطلب داشته باشد که در معاملات غیر نقدی اگر دیون نوشته نشود گناه صورت گرفته است و این مطلب خیلی جالبی است که خداوند متعال ننوشتن در معاملات غیر نقدی را گناه دانسته است. پس گناه فقط انجام ندادن تعبدیات نیست ولی انجام ندادن این دستورات نیز گناه محسوب می شود. بله البته گناه دارای درجاتی است. در مواردی که ننوشتن به صورت عمدی ، موجب ظلم و تعدی به حقوق دیگران می شود این گناه می تواند عذاب نیز در پی داشته باشد ولی در مواردی که به صورت سهوی نوشته نشود عذابش می توان همان دردسرهای دنیوی باشد. در مواردی هم گناه ننوشتن در حد ترک اولی است که رعایت نظم بهتر صورت نگرفته است ولی به هر حال استفاده از واژۀ (جناح) این مطلب را می رساند که نباید نسبت به انجام دستورات این آیه کوتاهی کرد.

گاهی اوقات بنده از اهل علم تعابیری راجع به این آیه شنیده ام که اهمیت انجام خود این دستورات را پایین می آوردند و به راحتی حکم می دهند که اگر دستورات این آیه عمل نشود اشکالی ندارد یا قابل تغییر است.

به نظر می رسد غربی ها در انجام دستورات این آیه محکم تر هستند و به همین خاطر نظم در آن جامعه ها بیشتر رعایت می شود ولی ما به راحتی از انجام دستورات این آیه با این حرف که دستوراتی ارشادی است می گذریم.

سوال ۲۸ : طبق تعبیر (وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ) آیا براى خرید نان نیز باید شاهد گرفت‏؟

جواب : اولا باید معنای دقیق این عبارت و ارتباطش با جملات قبلی روشن شود. باید توجه داشت که در عبارات قبلی از تعبیر (اِستَشهِدُوا) برای شاهد گرفتن استفاده شد ولی در اینجا از تعبیر (اَشهِدُوا) استفاده شده است. همچنین در بحث شاهد گرفتن در عبارات قبلی تعداد شاهدین و جزئیات آن نیز بیان شد ولی در اینجا تنها به طور کلی گفته شده است که شاهد بگیرید.

شاید اینها قرائنی باشد بر اینکه این تعبیر با عبارت تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ مرتبط باشد و در نتیجه مربوط به معاملات نقدی است. احکام کتابت و شهادت در معاملات دِینی قبلا بیان شد. حال در مورد معاملات نقدی با جملۀ فَلَیْسَ عَلَیْکمُ‏ْ جُنَاحٌ أَلَّا تَکْتُبُوهَا حکم کتابت بیان شد و با تعبیر وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ حکم شهادت بیان شده است و با تأکیدی کمتر نسبت به معاملات دینی می خواهد بگوید در معاملات نقدی نیز شاهد گرفتن مطلوب است. اینکه می گوییم تأکید کمتر به این خاطر است که جزئیات شهادت مثل تعداد شاهدین بیان نشده است و همچنین بجای (اِستَشهِدُوا) از (اَشهِدُوا) استفاده شده است. تعبیر (اِستَشهِدُوا) طلب شاهد گرفتن را می رساند و در معنایش طلب کردن نهفته است که تأکید بیشتری را نسبت به (اَشهِدُوا) می رساند چون تعبیر (اَشهِدُوا) تنها به شاهد گرفتن دلالت دارد.

قرینۀ دیگری که می رساند تعبیر وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ مربوط به معاملۀ نقدی است تقابل واژۀ (تَبایَعْتُمْ) با واژۀ (تَدَایَنتُم) در صدر آیه است که (تَدَایَنتُم) مربوط به معاملات دِینی بود و به نظر می رسد که (تَبایَعْتُمْ) مربوط به معاملات نقدی است.

با توجه به این معنا ، این تعبیر می خواهد این مطلب را بگوید که در معاملات نقدی یا معاملات دِینی که مصداق تِجَارَهً حَاضِرَهً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ باشد اگر چه کتابت لازم نیست ولی شاهد گرفتن لازم است.

 و اما همچنانکه قبلا نیز می گفتیم این لزوم بستگی به نوع معاملات نیز دارد. به این مطلب نیز دقت شود که با توجه به اینکه در این تعبیر از أَشْهِدُوا استفاده شده است نه اِستَشهِدُوا می توان از آن فهمید که آیه می خواهد بگوید در حین معامله حتی اگر از دیگری طلب شاهد شدن نمی کنید لااقل خود را شاهد بگیرید. دقت کنید که مفعول أَشْهِدُوا می تواند خود فردی باشد که معامله می کند و در واقع آیه می خواهد لزوم شاهد بودن افراد بر سر معامله را نیز برساند که با دقت معامله کنند. پس آیه می خواهد بگوید که اگر معامله ، نقدی است و آن را ننوشتید ، محکم کاری های دیگر باید صورت گیرد از جمله اینکه خود شما یا دیگری شاهد معامله باشید. به هر حال برخی از اختلافات بر سر همین معاملات نقدی است که معمولا نوشته نمی شود و اصلا فرصت نوشتن نیست ولی اگر شاهد به خوبی کارش را انجام دهد از اختلافات جلوگیری می شود. اینکه در مغازه ها چند نفر همکار باشند خوبی اش همین است که عملا شاهدانی در حین معامله وجود خواهند داشت. همچنین اینکه خود ما برای خریدن برخی چیزهای سنگین شخص دیگری را نیز با خود می بریم از همین باب است.

به هر ترتیب طبق معنایی که گفته شد در معاملات نقدی ، خداوند متعال ، شاهد گرفتن را مهم تر از کتابت دانسته است.

البته دقت کنید که در این تعبیر نگفته است که حتما شاهدها انسان باشند بلکه تنها گفته شده است که شاهد بگیرید و این شاهد می تواند برگۀ ضمانت یا فیشی باشد که از کارت خوان به مشتری داده می شود. به هر حال در تعبیر وَ اسْتَشهِْدُواْ شهَِیدَیْنِ مِن رِّجَالِکُمْ به خصوص بیان شد که شاهد باید انسان باشد ولى در تعبیر وَ أَشْهِدُواْ إِذَا تَبَایَعْتُمْ چنین چیزى بیان نشده است و این مى رساند که در معاملات دِینى وجود شاهدینى که انسان باشند مدّ نظر است ولی در معاملات نقدی می تواند شاهد غیر انسان نیز گرفت.

تا اینجا آنچه که بیان شد مربوط به احتمالی بود که تعبیر وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ مربوط به معاملات نقدی باشد ولی این احتمال نیز هست که تعبیر وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ یک قانون کلی برای هر معامله ای باشد و می خواهد به عنوان یک قانون کلی ، به شاهد گرفتن در معاملات اشاره داشته باشد.

سوال ۲۹ : لا یُضَارَّ با توجه به اینکه هم مى تواند به صورت فعل معلوم معنا شود و هم فعل مجهول چه معانى مختلفى مى تواند داشته باشد؟

جواب : این تعبیر دو معنا می تواند داشته باشد :

معنای اول : کاتب و شاهد نباید به دیگری ضرر برسانند و کتابت و شهادتشان موجب ضرر رساندن به دیگران شود.

معنای دوم : کاتب و شاهد نباید ضرر ببینند.

طبق معنای دوم ، این دستوری است به دیگران که نباید به کاتب و شاهد ضرر برسانند و مثلا آنها را تهدید کنند یا در صورتی که خلاف میل آنها شهادت دادند به آنها صدمه ای برسانند.

حتی شاید بتوان از این تعبیر استفاده کرد که اگر پول ندادن به کاتب و شاهد نوعی تضییع حق آنها محسوب شود برای کتابت و شهادت باید به آنها حقوق داد.

و اما آیا از تعبیر وَ لَا یُضَارَّ کاَتِبٌ وَ لَا شَهِیدٌ مى توان بدست آورد که اگر کاتب یا شاهد احتمال ضرر دادند لازم نیست بنویسند یا شهادت دهند؟

در این زمینه باید گفته شود که به هر ترتیب ، کاتب و شاهد یک وظیفه دارند که در تعابیر (وَ لَا یَأْبَ کاَتِبٌ أَن یَکْتُبَ) و (وَ لَا یَأْبَ الشهَُّدَاءُ إِذَا مَا دُعُواْ) بیان شد و دیگران هم وظیفۀ خود را دارند که به کاتب و شاهد ضرر نرسانند. حال اگر دیگران به وظیفۀ خود عمل نمی کنند کاتب و شاهد هم می توانند به وظیفۀ خود عمل نکنند؟

در این زمینه در سوال شمارۀ ۲۳ توضیحاتی داده شد که می توانید به آن توضیحات مراجعه کنید.

سوال ۳۰ : آیا بین جملات اتَّقُواْ اللَّهَ و یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ ارتباطى وجود دارد؟

جواب : اولا گفته شود که دستور به تقوا در این تعبیر تقوا در همین امور مالی و مسائل مربوط به دیون است. پس تقوا همه جا به معنای نماز و روزه نیست. باید دقت کرد که ملاک تقوا را اگر خواستیم بدست بیاوریم چه معیارهایی را باید توجه کنیم؟ در برخی شرکت ها برای استخدام از خواندن زیارت عاشورا سوال می کنند در حالی که تقوا در فلان شرکت معنای خاص خود را دارد.

و اما در رابطۀ با سوال مطرح شده در تفسیر المیزان در این باره چنین آمده است :

اینکه بعضى گفته‏اند: جمله” وَ اتَّقُوا اللَّهَ” و” یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ” دلالت دارد بر اینکه تقوا سبب تعلیم الهى است، درست نیست، براى اینکه هر چند مطلب صحیح است، و به حکم کتاب و سنت، تقوا سبب تعلیم الهى است، اما آیه مورد بحث در صدد بیان این جهت نیست، براى اینکه واو عطفى که بر سر آن آمده، نمى‏گذارد آیه چنین دلالتى داشته باشد، علاوه بر اینکه این معنا با سیاق آیه و ارتباط ذیل آن با صدرش سازگار نیست. مؤید گفتار ما این است که کلمه” اللَّه” دو بار تکرار شده، و اگر جمله مورد بحث، کلامى جدید نبود حاجت به تکرار کلمه” اللَّه” نبود، بلکه سیاق و سبک کلام اقتضا مى‏کرد بفرماید: ” و اتقوا اللَّه یعلمکم- از خدا بترسید تا تعلیمتان دهد” پس مى‏بینیم اسم” اللَّه” را دو بار آورده، براى اینکه در دو کلام مستقل مى‏باشد.(ترجمه المیزان، ج‏۲، ص: ۶۶۸)

البته به هر حال کنار هم آمدن این دو جمله می تواند اشعار داشته باشد که تقوا و علم با یکدیگر مرتبط هستند.

این نکته نیز قابل تأمل است که دستور به تقوا در انتهای این آیه تأکید دیگری بر رعایت حقوق دیگران در بحث معاملات می باشد و اینکه تا جایی که ممکن است باید دستورات آیه انجام شود. دقت شود که تقوا در قرآن تنها به معنای رعایت تعبدات نیست بلکه رعایت این مسائل حقوقی نیز تقوا محسوب می شود.

خیلی جالب است که امروزه تقوا به ریش داشتن و انگشتر به دست کردن وزیارت عاشورا خواندن معرفی می شود تا جایی که در استخدامات نیز این امور مورد توجه قرار می گیرد ولی تقوایی که قرآن روی آن نظر دارد چیز دیگری است.

سوال ۳۱ : آیا طبق آیۀ ۲۸۳ سوره بقره در بحث گرفتن رهن در صورت نبودن کاتب ، در سفر بودن موضوعیت دارد یا اینکه در وطن نیز اگر کاتب نبود باید رهن گرفته شود. اگر سفر موضوعیت ندارد دلیلش چیست و آیا در موارد دیگر نیز ممکن است قیدى در قرآن وجود داشته باشد که موضوعیت نداشته باشد؟

جواب : اولا اینکه خدا بحث استثنائات احکام دیون را مطرح کرده است و صورتِ نبود وجود کاتب را بیان کرده است موید همان حرف ماست که این مباحث بسیار مهم است که جزئیات آن را نیز خداوند آورده است و حتی به استثنائات نیز اشاره کرده است. جالب است که این موارد استثناء آن هم با این همه جزئیات ، راجع به دیگر احکام کمتر دیده می شود. خیلی جالب است که حکم معاملات دِینی در سفر ، در قرآن بیان شده است ولی حکم نماز در سفر و احکام نماز مسافر بیان نشده است.

بنده در اینجا تعبیری بکار می برم که خواهش می کنم خواننده راجع به آن فکر کند و آن این است که :

اگر قرار است وسواس به خرج دهیم باید در همین مباحث وسواس باشیم نه در طهارت و نجاست یا جزئیات نماز که اصلا در قرآن نیامده است. به هر حال راجع به این مطلب فکر کنید که چرا حکم نماز مسافر در قرآن نیامده ولی حکم مسافری که می خواهد معاملۀ دِینی انجام دهد ، در قرآن آمده است؟ (البته دقت شود که برخی گفته اند که حکم نماز مسافر از آیۀ ۱۰۱ سوره نساء بدست می آید که اگر به این آیه مراجعه کنید خواهید دید که این آیه بیشتر مربوط به نماز خوف است و حتی اگر نماز مسافر از آن بدست آید لااقل صریح نیست. پس سوال ما همچنان پابرجاست که چرا حکم نماز مسافر به صورت صریح در قرآن نیامده ولی حکم مسافری که می خواهد معاملۀ دِینی انجام دهد به صورت صریح در قرآن آمده است؟)

و اما اینکه به خصوص در آیه ۲۸۳ به سفر اشاره شده است به این دلیل است که اگر مراد از کاتب ، کسی باشد که نوشتن می داند در گذشته سواد خواندن و نوشتن در آن محیط به قدرى کم بود که بسیار مى‏شد در سفرها در تمام قافله یک با سواد وجود نداشت. و اما اگر مراد از کاتب کسی باشد که متخصص امور نوشتن در بحث دیون است همین امروز نیز در سفرها چنین افرادی کمتر پیدا می شوند و یا اصلا پیدا نمی شوند مثلا آیا در وسط جادۀ جالوس کاتبی به این معنا یافت می شود؟ به هر ترتیب ممکن است در مسافرت ، کاتب به معنای اول یافت شود ولی کاتب به معنای دوم یافت نشود و در معاملات و دیون سنگین ، رهن گرفتن اعتبار بیشتری از نوشتن کاتب به معنای اول آن دارد.

و اما مفسران گفته اند که اگر کسی در وطن خودش بود و کاتبی پیدا نشد ، آنجا نیز می توان همین دستور آیه را انجام داد ولی بنده می گویم اینکه آیه بحث سفر را آورده است تا حدودی موضوعیت دارد چرا که در شهر و وطن ، بالاخره کاتب پیدا می شود و نمی توان تصور کرد که در شهر ، کاتبی پیدا نشود. در واقع آیه با اشاره به سفر می خواهد تأکید داشته باشد که در وطن هر طور که هست باید کاتبی پیدا شود.

به هر حال با توجه به مبنای ما که قرآن را کتابی دقیق می دانیم نمی توانیم به راحتی از قیود قرآنی بگذریم و بگوییم نکتۀ خاصی ندارد و اگر آن قید نبود نیز دقیقا همین حکم جاری است.

بله ، آیه مفهوم ندارد و نگفته است که اگر در موارد بسیار استثناء در وطن ، کاتب پیدا نشد حکم این آیه را انجام ندهید ولی به هر حال از آوردن قید سفر می فهمیم که حکم ، بیشتر بر روی سفر رفته است و سفر با وطن در این حکم متفاوت است. به هر حال آیه می توانست اصلا تعبیر وَ إِن کُنتُمْ عَلىَ‏ سَفَرٍ را نیاورد و تنها بگوید اِن لَمْ تَجِدُواْ کاَتِبًا ولى وقتى به سفر اشاره کرده است نشان می دهد که سفر در این حکم نقش اساسی دارد.

سوال ۳۲ : چرا در آیه ۲۸۳ از کاتب صحبت شده ولى از شاهد صحبتى به میان نیامده است‏؟

جواب : شاید به این خاطر از شاهد صحبتی به میان نیامده است که معمولا شاهد بر خلاف کاتب در سفر نیز پیدا می شود و حالتی که هیچ انسانی یافت نشود حالتی نادر است. بنابراین آیه از نبود کاتب صحبت کرده چون این حالت بیشتر اتفاق می افتد.

البته ممکن است به این نظر اشکال گرفته شود که ما شاهد می گیریم که در صورت امکان بتواند شهادت دهد. حال شخصی را که در سفر شاهد گرفته ایم در هنگام نیاز از کجا پیدا کنیم تا بیاید و شهادت دهد؟ اصلا شاید به این دلیل در این آیه به کاتب اشاره شده و به شاهد اشاره نشده است که کاتب ، برای ما نوشته اش مهم است نه خودش و کسی که در سفر برای ما بنویسد مشکل را حل کرده است چون بالاخره نوشته اش پیش ما می ماند ولی شاهد ، به خودش نیاز است و شاهدی که در سفر شهادت دهد معلوم نیست که بتوان به راحتی او را در موقع نیاز پیدا کرد.

با توجه به این نکته می توان گفت که اشاره نکردن به شاهد در این آیه به خاطر این است که معمولا در سفر شاهدی که مورد اطمینان باشد و بتواند در موقع نیاز شهادت دهد وجود ندارد و در نتیجه وقتی به خاطر نبود کاتب باید رهن گرفت به طریق اولی برای نبود شاهد نیز باید رهن گرفت. پس اشاره نکردن به شاهد به این دلیل است که حکم نبود شاهد به طریق اولی همان حکم نبود کاتب است.

احتمال دیگری که برای ذکر نشدن شاهد وجود دارد این است که گاهی اوقات در قرآن وقتی می خواهد به دو چیز اشاره کند برای اختصار ، تنها یکی از آن دو چیز را ذکر می کند و دیگری را به قرینۀ مقابله حذف می کند که در این زمینه می توانید به کتب تفسیری ، ذیل آیۀ ۸۱ سوره نحل مراجعه کنید. حال در اینجا نیز عدم ذکر شاهد برای اختصار در کلام است که به قرینۀ ذکر کاتب ، حذف شده است ولی آن نیز مدّ نظر است.

سوال ۳۳ : در آیۀ ۲۸۳ به رهن مقبوض اشاره شده است. رهن مقبوض دقیقا به چه معناست؟

جواب : مقبوض بودن رهن به این نکته اشاره دارد که گروگان حتما باید قبض شود و در اختیار طلبکار قرار گیرد تا اثر اطمینان بخشى را داشته باشد.(برگرفته از تفسیر نمونه، ج‏۲، ص: ۳۹۳)

سوال ۳۴ : تعبیر فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُم بَعْضًا …. آیا تنها مربوط به همین آیه ۲۸۳ است که تنها سفر را شامل شود یا با کل دستورات آیه ۲۸۲ و ۲۸۳ مرتبط است‏؟

جواب : هر دو احتمال ممکن است اگر چه احتمال اول با توجه به اینکه این جمله با (فاء) شروع شده نه با (واو) محتمل تر است.

و اما راجع به معنای این تعبیر نیز چند احتمال وجود دارد :

احتمال اول : اگر در سفر ، به یکدیگر اعتماد و اطمینان داشته باشید لزومى ندارد که حتماً از همدیگر رهن و گرو بگیرید و در چنین صورتى مدیون باید از خدا بترسد و به موقع دین خود را ادا کند و امانت مردم را باز پس دهد.

طبق این معنا جالب است که به دِین ، امانت اطلاق شده است. همچنین طبق این معنا ، این تعبیر مربوط به همین آیۀ ۲۸۳ می باشد. البته اشکالاتی که به احتمال سوم وارد می شود به این احتمال نیز وارد است.

احتمال دوم : با توجه به اینکه در این تعبیر از واژۀ امانت استفاده شده با رهن مرتبط است و مربوط به همین آیۀ ۲۸۳ است و می خواهد بگوید کسی که به او اطمینان شده و رهنی پیش او گذاشته شده باید رهنش را که نوعی امانت است به صاحبش برگرداند.

احتمال سوم : این تعبیر استثنایی بر مجموع احکامی است که در آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ بیان شده است و می خواهد بگوید اگر به یکدیگر اطمینان داشتید نوشتن و شاهد گرفتن یا رهن گرفتن نیاز نیست.

به این معنا سه اشکال وارد است :

الف) اگر این تعبیر بخواهد استثنایی بر دستورات آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ باشد تا حدی از تأکیدات آن آیات کاسته می شود.

ب) طبق این معنا ، مطالبی به خود تعبیر آیه اضافه شده است و الا در خود آیه نیامده است که نوشتن و شاهد گرفتن لازم نیست.

ج) آیا اطمینان داشتن موجب می شود که نوشتن و شاهد و گرو گرفتن نیاز نباشد؟ ممکن است من به کسی اطمینان داشته باشم و دِین را ننویسم و شاهد نگیریم چون می دانم که او حتما دِینش را ادا می کند ولی من که از مرگ او خبر ندارم. چه بسا او قبل از پرداخت بدهی اش بمیرد. همچنین اطمینان داشتن از فراموشی جلوگیری نمی کند. علاوه بر این چه بسیار افرادی بوده اند که در طول زمان عوض شده اند. پس ما که از آینده خبر نداریم نمی توانیم به راحتی به افراد اطمینان کنیم. پس انجام دستورات بیان شده لازم است.

احتمال چهارم : این تعبیر مربوط به فرض ننوشتن و شاهد نگرفتن نیست بلکه مربوط به همان فرضی است که حتی تمام دستورات آیات ۲۸۲ و ۲۸۳ نیز رعایت شده باشد. تعبیر فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُم بَعْضًا …. معنایش این است که اگر به یکدیگر اطمینان داشتید و دِینی بر عهدۀ شما آمد باید دین خود را اداء کنید. دقت کنید که اگر فردی به دیگری اطمینان نداشته باشد اصلا به او قرضی نمی دهد حتی اگر نوشته شود. پس اصلا بحث قرض و دِین مربوط به مواردی است که اطمینان وجود دارد. حال این تعبیر می خواهد بگوید افرادی که مورد اطمینان قرار می گیرند و مدیون می شوند باید دِین خود را ادا کنند.

دقت شود که طبق این احتمال نیاز نیست به آیه ، مطالبی اضافه شود.

به نظر ما بهترین احتمال ، همین احتمال آخر و در کنارش احتمال دوم است.

سوال ۳۵ : عبارت وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ در آیۀ ۲۸۳ چه نکته اى را مى رساند؟

جواب : افراد ممکن است امانت خود را برگردانند ولی در این بین بی تقوایی هایی صورت گیرد مثل تأخیر در پرداخت ، غیبت و تهمت و حرف های بیجا زدن در حین پرداخت به دلایل گوناگون و … حال با این عبارت می خواهد این مطلب را برساند که پرداخت امانت باید با رعایت تقوا همراه باشد. دقت کنید که ما معمولا تقوا را به نماز و روزه می دانیم در حالی که طبق این تعبیر آیه رعایت نظم در پرداخت بدهی ، خودش رعایت تقوا است.

سوال ۳۶ : در تعبیر ءَاثِمٌ قَلْبُهُ کلمه اثم دقیقا به چه معناست و چرا کتمان شهادت در این تعبیر به قلب نسبت داده شده است در حالى که مى توانست بگوید کسى که کتمان شهادت کرده است گنهکار است‏؟

جواب : اثم در لغت به معنای کندی است. تعبیر ءَاثِمٌ قَلْبُهُ این معنا را می رساند که افرادی که حق را کتمان می کنند و شهادت به حق نمی دهند قلبشان کُند کار می کند و آن دگرگونی که باید داشته باشد را ندارند و طبیعتا کسانی که حق را کتمان می کنند در قبول حق کند می شوند و دگرگونی در آنها کمتر دیده می شود.

قلبی که کند کار کند به راحتی تسلیم حقایق نمی شود. باید مواظب باشیم گناهانی که موجب کندی حرکت قلب می شود را انجام ندهیم.

سوال ۳۷ : چرا در آخر آیه ۲۸۲ از تعبیر وَ اللَّهُ بِکُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ عَلِیمٌ استفاده شده و در آخر آیه ۲۸۳ از تعبیر وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ استفاده شده است؟

جواب : در این دو آیه ، هم پای خدا وسط است از این باب که دستوراتی داده است و هم پای مومنین از این باب که باید عامل به دستورات این دو آیه باشند. حال وقتی خدا می خواهد درست بودن دستورات خودش را اعلام کند از جملۀ وَ اللَّهُ بِکُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ عَلِیمٌ استفاده کرده است و وقتی می خواهد بنده اش را به انجام این دستورات ترغیب کند و او را از مخالفت با آن بترساند از جملۀ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ استفاده کرده است.

سوال ۳۸ : چرا خدا در بحث دِین اصرار دارد که اینقدر دقت شود؟

جواب : اگر به بسیاری از دعواهای کنونی نگاه کنیم متوجه می شویم که منشأش همین مباحث اقتصادی و دیون است که به خاطر عدم دقت در نوشتن برخی چیزها ، اختلاف پیش آمده است. اگر مباحث دیون و چیزهای مرتبط به آن دقیقا نوشته شود و کاملا مشخص باشد دیگر اختلافی پیش نمی آید. بنابراین اصرار خدا بر این مطلب یک امر عاقلانه است.

سوال ۳۹ : چرا دستورات این آیه خطاب به مومنین است؟ آیا اشکال دارد که غیر مومنان نیز این دستورات را انجام دهند؟

جواب : این آیه مفهوم ندارد که بتوان از آن استفاده کرد که غیر مومنین نباید این دستورات را انجام دهند. مثلا اگر غیر مسلمانی بخواهد این دستورات را انجام دهد ما نمی توانیم بگوییم تو نباید انجام دهی. مخاطب این آیه مومنین است چون اولا این آیه در جمع مومنان نازل شده است و ثانیا شاید خدا با خطاب مومنین می خواهد به این مطلب اشاره کند که مومنین به انجام این دستورات سزاوارترند. بنابراین مومنین باید در نظم و انضباط در امور مالی بسیار بهتر از دیگران باشند ولی متأسفانه مشاهده می کنیم که برخی کشورهای به ظاهر غیر اسلامی در این زمینه از برخی کشورهای اسلامی جلوتر هستند.

سوال ۴۰ : آیا برای دستورات این آیات جایگزین نیز می تواند وجود داشته باشد؟

جواب : به نظر می رسد که می تواند جایگزین داشته باشد مثلا امروزه دسته چک یا فیش بانکی ، خود می تواند نوعی شاهد برای دیون باشد. البته طبیعتا نیرویی انسانی مثل وجود دو شاهد طبیعتا ضریب اطمینان را بالا می برد. به هر حال اینکه بدهکار خودش املاء کند و شخصی بنویسد و دو نفر شاهد باشند این کارها ضریب اطمینان را بالاتر می برد از زمانی که تنها بخواهیم به کاغذهایی که دستگاه برای ما چاپ می کند اکتفا کنیم. بنابراین در این زمینه باید به سنگین یا سبک بودن معامله نیز توجه داشت. چه بسا در معامله های سنگین حتما باید موارد بیان شده در آیه مورد عمل قرار گیرند و نباید از جایگزین استفاده کرد.

در مباحث تفسیر قرآن به آیات ۲۷۵ تا ۲۸۳ سوره بقره رسیدیم و با توجه به اینکه این آیات مباحث مربوط به اقتصاد اسلامی را بیان می کند و بزرگترین آیه قرآن نیز در همین قسمت قرار دارد موجب شد که توجه ما جلب شود که خوب روی این آیات کار کنیم. با بررسی مجموع این آیات به نکات ظریف و جدیدی دست یافتیم که چه بسا تصور ما را از برخی احکام دینی تغییر می داد. برای آشنایی با این نکات توصیه می شود که جزوه‌ی حاضر را با دقت مطالعه کنید.

همچنین ببینید

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد (تفسیر آیات ۱۲۱ تا ۱۸۰ سوره آل عمران) …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *