خانه / تفسیر / جزء 30 قسمت اول / اخلاص / تفسیر سوره های بلد و توحید و تکویر

تفسیر سوره های بلد و توحید و تکویر

تفسیر سوره بلد

نکته ۱ : در تفسیر سوره های جزء سی ام دو مطلب حتما باید مورد توجه قرار گیرد :

الف) معنای دقیق عبارت

ب) ربط بین آیات

با توجه به کوتاهی آیات ، باید دقیقا تأمل شود که چه ارتباطی بین آیات برقرار است و جالب است که مفسرین معمولا ربط دقیق بین آیات را بیان نکرده اند و اتفاقا در تفسیر التحریر و التنویر، ج‏۳۰، ص: ۳۱۰ نیز در توضیح همین سوره در ذیل آیه ۴ ، به همین مطلب اشاره شده است.

نکته ۲ : در چند سوره از قرآن تعبیر (لا اقسم) وجود دارد مثل سوره بلد-۱ ، قیامت-۱و۲ ، واقعه – ۷۵ ، تکویر-۱۵ ، حاقه-۳۸ ، معارج-۴۰ ، انشقاق-۱۶

همواره برای بنده سوال بود که این تعبیر چگونه باید معنا شود؟

برخی گفته اند (لا) در تعبیر (لا اقسم) ، زائده است و معنا نمی شود و برخی گفته اند این (لا) ، نافیه است و معنا می شود.

بنده نظر جدیدی در مورد این تعبیر دارم و آن اینکه وقتی خداوند می خواهد از یک باب به چیزی قسم بخورد و از یک باب قسم نخورد از تعبیر (لا اقسم) استفاده می کند. پس لازم نیست مثل مفسرین اصرار داشته باشیم از این تعبیر یک معنا را اخذ کنیم. به نظر بنده در جایی از این تعبیر استفاده می شود که هم می توان به چیزی قسم خورد و هم نمی توان.

نکته ۳ : با توجه به معنایی که از (لا اقسم) شد فهمیدیم که از همین ابتدای سوره با دو معنا رو به رو هستیم و اتفاقا در ادامه‌ی سوره نیز آیاتی وجود دارد که یا دو معنا دارد و یا اینکه خودش صراحتا از دو چیز صحبت کرده است و جالب اینکه آن دو معنا و آن دو چیز کاملا با (لا اقسم) نیز ارتباط دارد.

نکته ۴ : تعبیر وَ أَنتَ حِلُّ  بهَِاذَا الْبَلَدِ(۲) به دو صورت می تواند معنا شود که هر یک با دو معنایی که از (لا اقسم) شد مرتبط است :

الف) تو در این سرزمین مستقر شده ای و به همین خاطر این سرزمین شایسته‌ی قسم خوردن است.

ب) خون تو در این سرزمین حلال شده است و به همین خاطر دیگر نمی شود به این سرزمین قسم خورد.

بنابراین در این سرزمین ، هم امنیت و آسایش هست و هم سختی. این سرزمین از یک باب آرامش دارد و از باب دیگر سختی.

دقت کنید که با توجه به این معنا ارتباط بین آیات ابتدایی سوره با تعبیر لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ(۴) کم کم روشن مى شود.

و اما ممکن است تعبیر وَ أَنتَ حِلُّ  بهَِاذَا الْبَلَدِ(۲) مربوط به فکر پیامبر نیز باشد. سرزمین پیامبر از یک باب مرکز توحید است و فکر پیامبر در آن مستقر است و از یک باب مرکز شرک شده است و از بین بردن فکر پیامبر در آن حلال شمرده شده است و به همین خاطر از یک باب می توان به آن قسم خورد و از باب دیگر نمی توان به آن قسم خورد.

نکته ۵ : آیه‏ى وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ(۳) ممکن است تعبیر (لا اقسم) بر سرش بیاید و ممکن است نیاید. پس خدا از یک باب به (والد و ما ولد) قسم خورده و از یک باب قسم نخورده است.

(والد و ما ولد) به سیستم توالد اشاره دارد و ربطش با لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ این است که این سیستم توالد از یک باب مایه‌ی آرامش است و از یک باب در آن سختی وجود دارد.

نکته ۶ : (ما) در تعبیر (ما ولد) هم می تواند موصوله باشد و در نتیجه مراد از (ما ولد) ، مولود است و هم می تواند مصدریه باشد و در نتیجه به سیستم ولادت اشاره دارد.

این نکته نیز دقت شود که والد از باب تغلیب ، هم می تواند پدر را شامل شود و هم مادر را.

نکته ۷ : وقتی راجع به واژه‌ی کبد به کتب لغوی مراجعه می کنیم متوجه می شویم که این واژه ، دو معنا دارد :

الف) وسط یک چیز

ب) مشقت و سختی

در رابطه‌ی با این دو معنا به کتاب مفردات و لسان العرب رجوع شود.

البته نمی دانم آیا این معانی با کَبِد که یکی از اعضای بدن است نیز مرتبط است؟

پس تعبیر لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ دو معنا دارد :

الف) انسان را در تعادل آفریده‏ایم.(آقاى طاهرى قزوینى این آیه را این گونه معنا کرده است)

ب) انسان را در سختی آفریدیم.

پس انسان هم در تعادل آفریده شده است و هم در سختی.

این معنا دقیقا با آیاتی که تا اینجا داشتیم مرتبط است چون از یک طرف تعبیر (لا اقسم) دو معنا داشت که یکی با تعادل سازگار است و دیگری با مشقت. راجع به بلد امین نیز دو معنا وجود داشت که باز یکی با تعادل سازگار بود و دیگری با مشقت و تعبیر (والد و ما ولد) نیز دو معنا داشت که یکی با تعادل سازگار بود و یکی با مشقت.

مشاهده می کنید که چه ارتباط زیبایی بین جملات این سوره وجود دارد. به شهری که امنیت دارد و پیامبر در آن مستقر است و همچنین به سیستم توالد که عامل آسایش است قسم خورده می شود و این قسم ها با خلقت انسان در تعادل کاملا سازگار است و از آن طرف به شهر مکه که امنتیش از بین رفته و همچنین به سیستم توالد که سختی های زیادی دارد قسم خورده نمی شود و این قسم نخوردن با خلقت انسان در سختی سازگار است.

به هر حال به ارتباط قسم و لا قسم با جمله‌ی لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ(۴) خوب دقت کنید. وقتی مکه را با امنیتی که دارد مشاهده می کنیم و تازه می بینیم که وجود پیامبر نیز در آن قرار دارد و همچنین وقتی سیستم عجیب توالد را مشاهده می کنیم پی می بریم انسانی که آفریده شده در نهایت تعادل آفریده شده است. در واقع با مشاهده‌ی آن چیزها به تعادل انسان پی می بریم.

از آن طرف وقتی عدم امنیت مکه را می بینیم و سختی های توالد را مشاهده می کنیم پی می بریم که انسان در سختی خلق شده است.

دقت کنید که معیار ما این بود که هدف از قسم های قرآن اثبات جواب قسم است. حال در اینجا می گوییم قسم نخوردن های قرآن نیز برای اثبات جوابِ آن قسم نخوردن است و در این سوره دقیقا این مسأله مشهود است.

به این نکته نیز توجه شود که با خواندن سوره بلد ، می فهمیم که تأکید بیشتر بر روی سختی است و آیات این سوره در معنای سختی ظاهرتر است همچنانکه (لا اقسم) نیز بیشتر ظهور در عدم قسم دارد.

نکته ۸ : مراد از کبد ، هم می تواند مشقت روحی باشد و هم مشقت جسمی. برای رسیدن به معنویت باید سختی کشید و برای رسیدن به دنیا نیز سختی لازم است.

نکته ۱/۸ : در سوره تین آمده است که : لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ این در حالی است که در سوره بلد چنین آمده است که : لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ(۴) یعنى براستى که انسان را در رنج آفریده‏ایم.

ممکن است کسی سوال کند که آیا این دو تعبیر با یکدیگر تعارض ندارند؟

در جواب این سوال باید در ابتدا گفته شود که این دو تعبیر هیچ تعارضی با هم ندارند و بلکه مفسر یکدیگر هستند. احسن تقویم بودن انسان و احسن تقویم بودن جایگاه او به این است که به همراه سختی باشند.

به این دو جمله دقت کنید :

الف) این دانش آموزان در بهترین مدرسه درس می خوانند.

ب) این دانش آموزان در این مدرسه به سختی درس می خوانند.

طبیعتا در بهترین مدرسه درس خواندن ، به سختی درس خواندن را در بر دارد. پس در بهترین مدرسه بودن سختی نیز به همراه دارد.

حال خلق شدن انسان در بهترین جایگاه و بهترین ترکیب انسانی ، منافاتی با سختی کشیدن ندارد. پس احسن تقویم بودن ، به معنای راحتی و آسایش داشتن نیست. اتفاقا هر چه قدر شرائط بهتر و از لحاظ کیفیت نیکوتر باشد وظایف سخت تر می شود.

کسی که می خواهد در بهترین جایگاه ها قرار گیرد باید سختی بکشد.

نکته ۹ : آیاتى که به خلقت انسان اشاره دارد دو دسته هستند :

الف) آیاتى که مثل آیه ۴ سوره بلد و آیه ۴ سوره تین ، خلقت به خداوند نسبت داده شده است.

ب) آیاتى که خلقت به صورت فعل مجهول آمده و صراحتا به خدا نسبت داده نشده است مثل : خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ(انبیاء-۳۷) و إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً (معارج-۱۹)

شاید تفاوت این دو تعبیر این باشد که آنجا که خلقت به خدا نسبت داده شده است به صفات ذاتی اشاره دارد یعنی خدا واقعا در خلقت انسان فلان صفت را قرار داده است ولی آنجا که خلقت صراحتا به خدا نسبت داده نشده است فاعل خلق ممکن است غیر خدا هم باشد و صفات بیان شده ذاتی انسان نمی باشد.

نکته ۱۰ : به ارتباط دو سوره‌ی بلد و تین خوب دقت کنید که ابتدای این دو سوره شباهت هایی با هم دارند. البته یکی با قسم صریح شروع می شود و یکی با جمله ای که هم قسم را می رساند و هم لا قسم را.

نکته ۱۱ : ارتباط تعبیر أَ یحَْسَبُ أَن لَّن یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ(۵) با آیات قبلى چنین است :

طبق تعبیر لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ متوجه شدیم که انسان در تعادل و در سختى آفریده شده است. حال وقتى انسان به تعادل رسید غافل مى شود و اگر به سختى رسید ناامید مى شود و در هر دو حال گمان مى کند که خدا بر او قدرت ندارد. اگر به تعادل و راحتى رسیده باشد گمان مى کند که خدا نمى تواند نعمت ها را از او بگیرد و اگر به سختى رسیده باشد گمان مى کند که خدا قادر نیست مشکلش را حل کند و در همین حال است که مى گوید : یَقُولُ أَهْلَکْتُ مَالًا لُّبَدًا. این تعبیر نیز دو معنا در دو شرائط انسان دارد :

اگر به تعادل و راحتى رسیده باشد مى گوید من اینقدر مال خرج کردم که به اینجا رسیدم. حالا بیایم و دین دار شوم و انفاق کنم؟

و اگر به سختی رسیده باشد می گوید من اینقدر پول خرج کردم تا مشکلم برطرف شود ولی نشد.

این نکته نیز دقت شود که یَقْدِرَ در تعبیر أَ یحَْسَبُ أَن لَّن یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ ممکن است به معنای یَضِیقَ نیز باشد یعنی آیا انسان فکر می کند که کسی بر او سخت نمی گیرد و جزائی برای این کارهایش وجود ندارد؟(اینکه یَقْدِرَ به معنای یَضِیقَ باشد در آیه ۸۷ سوره انبیاء نیز آمده است)

نکته ۱۲ : تعبیر أَ یحَْسَبُ أَن لَّمْ یَرَهُ أَحَدٌ(۷) چند معنا مى تواند داشته باشد :

الف) آیا انسان گمان می کند که کسی به فکر او نیست و کسی او را نمی بیند و کسی مشکل او را حل نمی کند؟

ب) آیا انسان گمان می کند که کسی او را نمی بیند که اینقدر نسبت به خدا جسور می شود؟

نکته ۱۳ : آیات ۸ تا ۱۰ می خواهد انسان را متذکرِ داشته هایش بکند که فقط به سختی هایت نگاه نکن بلکه به آن نعمت هایی که دارای نگاه کن. از آن طرف می خواهد انسان غافل را متذکر کند که به نعمت هایی که خدا به تو داده است بنگر و غافل نشو.

نکته ۱۴ : نجد در لغت به معنای زمین مرتفع است و نجدین در آیه ۱۰ به معنای راه خیر و شر است که هر دو مثل یک زمین مرتفع هستند که بالا رفتن از آن سختی دارد.

نکته ۱۵ : جالب است که در سوره بلد از هدایت به سوی دو راه خیر و شر صحبت شده و در سوره بعدی یعنی سوره شمس نیز از الهام فجور و تقوا صحبت شده است. و اما در سوره‌ی بعد از سوره شمس یعنی سوره لیل نیز به صورت عملی از دو مسیری که انسان ها طی می کنند صحبت شده است. شاید این نحوه بیان ترتیب داشته باشد. ابتدا هدایت و نشان دادن مسیر است و بعد الهام است و بعد اجراء شدن است که این سه مرحله در سه سوره پشت سر هم بیان شده است.

این مسأله قرینه ای است بر ارتباط بین سوره های قرآن.

نکته ۱۶ : با خواندن آیات ۸ و ۹ سوره بلد این سوال برایم پیش آمد که چرا در این آیات به دو چشم و زبان و دو لب اشاره شده است و مثلا به دو گوش اشاره نشده است؟ اصلا اشاره به دو لب که در کل قرآن تنها در آیه ۹ سوره بلد آمده است برای چیست؟ آیا سوره بلد نکته ای دارد که در آن به دو لب اشاره شده است؟

باید دقت کرد که اشاره به این اجزاء با آیات سوره بلد ارتباط زیبایی دارد و متأسفانه برخی مفسرین به ارتباط آیات خوب دقت نکرده اند. اصلا به این نکته دقت شود که برخی مفسرین از ابتدای قرآن شروع کرده اند و مفصلا راجع به سوره های ابتدایی قرآن مفصل کار کرده اند ولی به جزء سی که رسیده اند به هر دلیلی خیلی زود از آیات گذشته اند در حالی که اتفاقا راجع به جزء سی ، خیلی باید توجه داشت.

به نظر می رسد تعبیر أَ لَمْ نجَْعَل لَّهُ عَیْنَینْ‏ِ(۸) با تعبیر أَ یحَْسَبُ أَن لَّمْ یَرَهُ أَحَدٌ(۷) مرتبط است و مى خواهد بگوید انسان فکر مى کند کسى او را نمى بیند در حالى که ما براى او دو چشم قرار داده ایم. حال کسى که خودش دو چشم براى دیدن دارد چرا فکر مى کند کس دیگرى نیست که او را ببیند؟ به ارتباط چشم و رؤیت در این دو آیه خوب توجه کنید.

و اما تعبیر وَ لِسَانًا وَ شَفَتَینْ‏ِ(۹) با تعبیر یَقُولُ أَهْلَکْتُ مَالًا لُّبَدًا(۶) مرتبط است و مى خواهد بگوید چرا انسانى که به او دستگاه تکلم داده شده است باید چنین حرفهاى بدى بزند؟

توجه شود که اشاره به زبان و دو لب به این خاطر است که می خواهد به کل دستگاه تکلم اشاره داشته باشد. به هر حال زبان به تنهایی و بدون دو لب گفتار ایجاد نمی کند. به رابطه‌ی زبان و دو لب و گفتار در این دو آیه خوب توجه کنید.

و اما تعبیر وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ(۱۰) با تعبیر أَ یحَْسَبُ أَن لَّن یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ(۵) مرتبط است و مى خواهد بگوید انسانى که راه خیر و شر را یاد گرفته چرا باید چنین پندارد که کسى بر او قدرت ندارد؟

دقت شود که آیات قرآن ارتباط بسیار زیبا و ظریفی با هم دارند که ما متأسفانه کمتر به آن توجه داریم.

نکته ۱۷ : اقتحام در آیه ۱۱ به معنای ورود در کارهای سخت است و عقبه نیز به معنای گردنه و راه سختی است که انسان طی می کند. پس تعبیر فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ(۱۱) به این معناست که انسانی که در سختی خلق شده و تجربه های سختی را در خلقتش دارد حاضر نمی شود به سختی های دینی که خدا از او خواسته ورود پیدا کند و آن ها را طی کند.

واقعا هم همین طور است. ما سختی های دنیا را تحمل می کنیم ولی وقتی به دین و دستورات خدا می رسیم به خاطر سختی حاضر نمی شویم آنها را انجام دهیم. شخص حاضر می شود هر روز صبح زود برای رفتن سر کار بلند شود ولی به دین که می رسد در آن سستی می کند.

نکته ۱۸ : از تعبیر وَ مَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَهُ(۱۲) که معمولا براى چیزهایى بکار مى رود که درکش سخت است مى فهمیم سختى هاى اشاره شده در این آیات نیز براى شنونده درک کردنش سخت است. انگار که اصلا براى شنونده قابل تصور نیست که چنین سختى هایى را تحمل کند.

نکته ۱۹ : اولین صفتی که به عنوان عقبه در آیه ۱۳ بیان شده است آزاد کردن بنده است. دقت شود که رقبه به معنای گردن است و به اسیر رقبه گفته می شود انگار که کسی گردن او را بسته است.

بدست آوردن این صفت برای عده ای بسیار سخت است. برده در اینجا تنها برده‌ی جسمی نیست چرا که انسان های ثروتمند می توانند به راحتی چنین برده ای را آزاد کنند و برایشان عقبه نیست. به نظر می رسد که مراد از آزادی برده این است که بتوانیم خود و دیگران را از اسارت های روحی و فکری نجات دهیم. دقت شود که استفاده از واژه‌ی رقبه که واژه ای عام است خودش موید این مطلب است که می توان گفت مراد از رقبه ، اسیر فکری نیز می تواند باشد و الا می توانست از واژه‌ی اسیر یا ملک یمین استفاده کند.

بد نیست به انواع بردگی اشاره شود :

برخی برده و اسیر شکم خود هستند و سر سفره نمی توانند خود را کنترل کنند. برخی اسیر قدرت اند. برخی اسیر شهوت جنسی هستند به گونه ای که تمام فکر و ذکر آنها را شهوت جنسی پر کرده است. برخی اسیر خواب هستند. برخی دیگر اسیر خشک مقدسی خود هستند و اسیر وسواس می باشند. برخی اسیر تعصب و خرافات اند. برخی اسیر بخل و حسادت اند. برخی دیگران فکرشان اسیر است و در واقع فکر خود را در اختیار شخصیت ها قرار داده اند و شخصیت ها زنجیر در گردن آنها انداخته و آنها را به سمت خود می کشانند. شخصی اسیر مولوی است. شخص دیگر اسیر فلان آیت الله است. فرد  دیگری اسیر فلان روشنفکر است. برخی اسیر شخصیت های سیاسی هستند.

ما باید خود را از انواع اسارت ها رها کنیم و آزاد شویم و این کار آنقدر مشکل است که خدا اسم آن را عقبه گذاشته است. تعبیر فَکُّ رَقَبَهٍ(۱۳) به نظر بنده توصیه‌ی به آزادی است.

شخصیت حرّ در ماجرای کربلا از جمله کسانی است که توانست این گردنه را طی کند و خودش را آزاد کند.

نکته ۲۰ : توجه داشته باشید که صفات ذکر شده در آیات مورد بحث برای انسان هایی که رشد نیافته اند سخت است و الا انسان های رشد یافته ، این اعمال برایشان آسان است. توجه کنید که محتوای سوره بلد با محتوای سوره لیل مرتبط است چون در سوره لیل نیز گفته شده است که برخی کارها برای برخی انسان ها خیلی سخت است ولی از آن طرف برای برخی انسان ها آسان است.

نکته ۲۱ : در آیه ۹۲ سوره نساء از تحریر رقبه صحبت شده ولی در آیه ۱۳ سوره بلد از فک رقبه صحبت شده است. با رجوع به فرهنگ لغت متوجه می شویم که فرق بین تحریر و فک این است که در تحریر ، بعد از آزادی بیشتر مدّ نظر است ولی در فک قبل از آزادی بیشتر مورد توجه است. پس در هر دو آزادی نهفته است ولی در فک به خصوص آزادی از اسارت بیشتر نمود دارد.

نکته ۲۲ : ما وقتی خودمان را از اسارت ها آزاد کردیم باید تلاش کنیم که دیگران را نیز آزاد کنیم. به نظر بنده شاید آنجا که در آیات دیگر می گوید قدری از انفاقات باید به مصرف رقبه ها برسد بتوان گفت که مراد از این رقبه ها علاوه بر کسانی که جسمان اسیر است کسانی را که روحشان اسیر است را نیز شامل شود. پس باید برای آزادی فکر مردم نیز پول خرج کرد.

نکته ۲۳ : استفاده از (اَو) در آیه ۱۴ نمی خواهد بگوید که تنها یکی از این کارها را باید انجام دهید و انجام دو کار با هم اشکال دارد بلکه استفاده از (اَو) شاید به این دلیل باشد که کارهای ذکر شده ممکن است با هم اتفاق نیفتد و در هر شرائطی ، یکی از کارها مصداق پیدا کند. همچنین شاید استفاده از (اَو) این نکته را برساند که این کارها آنقدر سخت است که انجام هریک به تنهایی نیز کافی است.

نکته ۲۴ : مسغبه به معنای گرسنگی است. دقت کنید که در آیه ۱۴ به خصوص بر روی اطعام سفارش شده نه پول دادن. شاید در غذا دادن نکته ای نهفته است و غذا دادن نسبت به پول دادن خصوصیت ویژه ای دارد. همچنین از تقابل بین یتیم و مسکین شاید بتوان بدست آورد که یتیم ممکن است فقیر نباشد. پس اینکه غذایی به یتیم داده شود خودش موضوعیت دارد حتی اگر آن یتیم غنی باشد. یتیم ضربه‌ی روحی خورده است و باید جای خالی پدر را برای او پر کرد. حتی شاید تقدم یتیم بر مسکین نیز اولویت یتیم را نسبت به فقیر برساند.

نکته ۲۵ : (ثمّ) در آیه ۱۷ این نکته را می رساند که صفات بیان شده بعد از (ثمّ) رتبتا بالاتر از صفات قبلی است. حال با توجه به اینکه اولین صفت ذکر شده بعد از (ثمّ) ایمان است این نکته را در بردارد که کارهای قبلی در صورتی انسان را به رستگاری می رساند که با ایمان همراه باشد. پس خدمت به خلق بدون ایمان صحیح معلوم نیست موجب رستگاری شود. علاوه بر خدمت به خلق ایمان به خدا نیز باید وجود داشته باشد. اینکه امروزه برخی افراد حقوق مردم را رعایت می کنند ولی اصلا کاری به حقوق الهی ندارند چنین رویکردی صحیح نیست. به هر حال ، هم باید حقوق مردم را رعایت کرد و هم به خدا توجه داشت. در قرآن بیشتر از حقوق مردم به حقوق خدا توجه شده است. پس اینکه کسی بگوید تنها ، ظلم نکردن به مردم اهمیت دارد حرف صحیحی نیست. ظلم نکردن به مردم خیلی مهم است ولی رعایت حقوق الهی مهمتر است. نباید افراط و تفریط کرد. متأسفانه امروزه انسان محوری جای خدا محوری را گرفته است و نقش خدا در زندگی ها کمرنگ شده است.

در کتاب صحیح مسلم روایتی به این صورت آمده است :

عَنْ عَائِشَهَ قَالَتْ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ ابْنُ جُدْعَانَ کَانَ فِی الْجَاهِلِیَّهِ یَصِلُ الرَّحِمَ وَیُطْعِمُ الْمِسْکِینَ فَهَلْ ذَاکَ نَافِعُهُ قَالَ لَا یَنْفَعُهُ إِنَّهُ لَمْ یَقُلْ یَوْمًا رَبِّ اغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ

ترجمه : عایشه از رسول الله (ص) پرسید : ابن جدعان در جاهلیت صله رحم انجام می داد و اهل طعام دادن به فقراء بود. آیا این کارها به او نفعی می رساند؟ پیامبر در جواب او گفت : نه چون او یک روز نگفت خدایا در روز قیامت مرا ببخش.

به هر ترتیب توجه به خالق بسیار مهم است. کسی که دائما توجه به مخلوق دارد ولی هیچ توجهی به خالق خود و درخواست های او ندارد آیا واقعا انسان قابل ستایشی است. اگر کسی قرآن را با دقت بخواند با اینکه در آن راجع به حق مردم ، زیاد سفارش شده است ولی راجع به حق خدا سفارش بیشتری وجود دارد.

پس حق خدا را کم ارزش نباید دانست. امروزه ملاک خوب بودن خدمت به مردم دانسته می شود حتی اگر نماز نخواند و اصلا به خدا و روز قیامت توجهی نداشته باشد در حالی که خوب بودن واقعی علاوه بر خدمت به مردم ، توجه به خدا را نیز نیاز دارد.

خدا اتفاقا از ما می خواهد که نقش او در زندگی های ما پر رنگ باشد. چیزی که نیست. امروزه انسان محوری ملاک شده است نه خدا محوری و متأسفانه معیارها و تصمیم گیری های ما بیشتر بر روی انسان محوری دور می زند.

آیا واقعا نماز و روآوردن به خدا در قرآن بیشتر مورد تأکید قرار گرفته است یا رعایت حقوق مردم؟ باز می گویم که با این حرف ها نمی خواهم بگویم نباید حقوق مردم را رعایت کرد بلکه می خواهم بگوید بر روی حقوق الله بیشتر از حقوق مردم در قرآن تأکید وجود دارد.

واقعا معیارهای ما با معیارهای قرآنی سازگاری ندارد. نه علماء سنتی معیارهایشان قرآنی است و نه روشنفکران و غرب زده ها. برخی از علماء سنتی از یک باب خدا را فراموش کرده اند به این صورت که بیشتر برای ائمه نقش قائلند و از آن طرف برخی روشنفکران نیز خدا را فراموش کرده اند به این صورت که برای نماز و دستورات قرآن اهمیتی قائل نیستند. به نظر می رسد که هر دو گروه انسان محور شده اند.

جالب است که امروزه اگر از حقوق بشر و حقوق حیوان و حتی حقوق گیاه صحبت شود همه استقبال می کنند ولی اگر از حقوق الله صحبت شود عده ای حالت اشمئزاز پیدا می کنند. خود این هم نوعی شرک است که در آیه ۴۵ سوره زمر به آن اشاره شده است. چرا انسانی که به حقوق حیوان توجه دارد ولی به حقوق الله بی توجه است انسان خیلی خوبی باشد؟

به هر ترتیب تعبیر ثُمَّ کاَنَ مِنَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بعد از آیات قبلى که پیرامون حقوق مردم بود این نکته را در بر دارد که مهمتر از رعایت حقوق مردم ، ایمان است.

نکته ۲۶ : توصیه‌ی به صبر و مهربانی که در آیه ۱۷ مورد تأکید قرار گرفته است دو چیزی است که می تواند حلّال بسیاری از مشکلات و نزاع ها باشد. اگر زوجین حاضر شوند در محیط خانه این دو صفت را به اجراء در بیاورند و یکدیگر را نیز به این دو صفت توصیه کنند بسیاری از مشکلات خانوادگی حل می شد. اگر مسئولان یک مملکت حاضر می شدند در برابر اختلافاتی که با هم دارند صبر پیشه کنند و مهربانی به هم نشان دهند بسیاری از نزاع های مملکتی که هزینه بر است بر طرف می شد.

خلاصه اینکه باید بر روی این دو صفت بیشتر کار کرد. کنار هم آمدن این دو صفت نیز قابل توجه است. شاید بین صبر و مرحمت ارتباط ویژه ای برقرار است. در جایی که باید صبر کرد به خصوص باید رحمت به خرج داد. در مشکلات و سختی هاست که مهربانی و رحمت نمود ویژه دارد. توجه کنید که این آیات سوره بلد مربوط به عقبه است و طبیعتا کارهای بیان شده در این آیات انجام دادنش باید سخت باشد. حال اگر در حالت طبیعی ، کسی مهربانی کند کار شاقی انجام نداده است. مهم آن است که در سختی ها انسان مهربانی کند.

دقت کنید که ما باید از کودکی این صفات را یاد بگیریم. از کودکی باید به فرزندانمان مهربانی را یاد دهیم ولی متأسفانه ما بر عکس عمل می کنیم و مثلا مادر به فرزندش می گوید اسباب بازی ات را به پسر خاله ات نده یا ساندویجت را در مدرسه به دوستت نده.

ما باید آموزشمان را تغییر دهیم و سعی کنیم همواره به فرزندانمان مهربانی یاد دهیم نه اینکه به آنها یاد دهیم که به کسی کمک نکن.

نکته ۲۷ : به طور کلی برای عده ای مهربانی کردن به خصوص در حین سختی بسیار مشکل است و به همین خاطر است که قرآن اسم آن را گردنه (عقبه) گذاشته است و سپس با جمله‌ی وَ مَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَهُ(۱۲) این نکته را رسانده است که چنین کاری برای انسان رشد نیافته اصلا قابل تصور نیست. چند درصد افراد حاضرند با کسی که به آنها فحش داده مهربانی کنند؟

نکته ۲۸ : توجه کنید که مراد از توصیه ، توصیه کردن خود و دیگران است نه فقط توصیه کردن دیگران. همچنین از دلِ توصیه ، عمل نیز بدست می آید. پس کسی نگوید چرا قرآن از توصیه صحبت کرده است نه عمل.

نکته ۲۹ : در آیات ۱۳ تا ۱۷ از ایمان و عمل صالح صحبت شد. حال نقطه‏ى مقابل آن نیز باید کفر و بدعملى معرفى شود ولى در آیه ۱۹ تنها از کفر صحبت شده است. اتفاقا در برخی دیگر از آیات قرآن نیز همین گونه است یعنی از ایمان و عمل صالح از یک طرف صحبت شده و طرف مقابلش تنها کفر معرفی شده است مثل آیات ۵۶ و ۵۷ سوره آل عمران.

شاید اینکه در سوره بلد تنها به کفر اشاره شده است این نکته را در بر داشته باشد که انجام ندادن صفات بیان شده در سوره بلد نوعی کفر است. ممکن هم هست اشاره به کفر این نکته را در بر دارد که کفر آنقدر بد است که به تنهایی عامل جهنمی شدن است. پس ممکن است کسی اعمالِ به ظاهر خوبی داشته باشد ولی کفرش موجب حبط اعمال او شود. پس درون بد ، اعمال به ظاهر خوب را نیز از بین می برد. این حرف موید همان حرف ماست که در رابطه‌ی با تعبیر ثُمَّ کاَنَ مِنَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ گفتیم که ایمان ، بسیار مهم است. حال ، نقطه‌ی مقابل ایمان کفر است که دوری از آن نیز آنقدر مهم است که در آیه ۱۹ تنها به کفر اشاره شده است و دیگر از چیز دیگری صحبت نشده است. پس اصل در عاقبت به خیری و عاقبت به شری ، ایمان و کفر است.

نکته ۳۰ : شاید اشاره به آتش در بسته در آیه ۲۰ با تعبیر فَکُّ رَقَبَهٍ مرتبط باشد و می خواهد بگوید چون آنها خود و دیگران را آزاد کردند خودشان در اسارت آتش قرار می گیرند.

نکته ۳۱ : مفسرین معمولا آیاتى مثل آیات ۱۸ تا ۲۰ سوره بلد را مربوط به آخرت دانسته اند. طبق این معنا اگر کسى آیه ۱۶۹ سوره آل عمران را نیز مربوط به آخرت دانستند و از آن برزخ را استفاده نکرد کسى نگوید این معنا قطعا اشتباه است.

تفسیر سوره توحید

نکته ۱ : در رابطه‌ی با نام های این سوره و اینکه چه نامی از این سوره واقعا از طرف پیامبر بیان شده است توضیحات مفصلی در تفسیر التحریر و التنویر داده شده است که می توانید به آن کتاب رجوع کنید.

نکته ۲ : اینکه ما سوره توحید را بیشتر در نمازهایمان می خوانیم یا به خاطر کوتاهی این سوره است که ما چون حال نماز طولانی را نداریم سوره ای می خوانیم که زود تمام شود. ممکن هم هست دلیلش دوری ما از قرآن باشد. یعنی چون ما با سوره های دیگر آشنا نیستیم و خواندن آنها را دقیقا بلد نیستیم سوره ای را می خوانیم که راحت تر است. دقت کنید که برای کسب حضور قلب در نماز خوب است که سوره های دیگر را نیز بخوانیم تا خواندن یک سوره ، نماز را برای ما تکراری و عادی نکند.

و اما آیا خواندن این سوره در نماز استحباب خاصی دارد؟

فقهاء در رساله هایشان آورده اند که مکروه است نمازگزار در طول شبانه روز در نمازهایش سوره توحید را نخواند. اگر این حکم مستند صحیحی داشته باشد می تواند دلالت بر اهمیت خواندن این سوره داشته باشد.

نکته ۳ : یادم هست که شبی در دو رکعت اول نماز مغرب اصلا سوره توحید را نخواندم و دو سوره ی دیگر را خواندم. بعد از آن شخصی به من گفت مگر نباید در هر نمازی حتما سوره توحید را خواند.

مشاهده می کنید که چون دائما سوره توحید خوانده شده است مردم فکر می کنند که خواندن سوره توحید در نماز واجب است در حالی که چنین نیست.

نکته ۴ : زمانی در رادیو شنیدم که یکی از منبریان معروف اصفهان حدیثی می خواند و می گفت پیامبر لشگری را به فرماندهی امام علی به جایی فرستاد. افراد لشگر بعد از بازگشت، اعتراض داشتند که امام علی در تمام نمازها سوره توحید را می خوانده است. پیامبر از ایشان از علت این کار پرسید. امام فرمود: لِحُبِّی بِقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ یعنی چون این سوره را دوست دارم.

این حدیث در کتاب وسائل‏الشیعه ج: ۶ ص: ۴۹ آمده است ولی سندش ضعیف است. من نمی دانم چرا منبریان احادیث بی سند یا ضعیف السند برای مردم می خوانند و با همین احادیث مردم را به اموری ترغیب می کنند که متأسفانه در طول زمان به بدعت می انجامد.

نکته ۵ : آیا خواندن حمد و سه قل هو الله بر سر قبر دستور دین است؟

جواب: در کتاب کامل الزیارات، النص، ص: ۳۲۲ روایتی آمده است که ممکن است کسی از آن روایت چنین چیزی را برداشت کند که البته این روایت با چند مشکل رو به رو است:

الف) راوی، می گوید این روایت را از (بعضی از کتاب ها) نقل کرده است ولی اسم آن کتب ها را ذکر نکرده است.

ب) این روایت از لحاظ سندی قطعی نیست چون در آن راویانی وجود دارد که محل اختلاف زیادی بین علمای رجال هستند.

ج) این روایت فقط به خواندن حمد و قل هو الله اشاره ندارد بلکه به خواندن سوره های دیگری نیز اشاره دارد و ظاهرا خواندن مجموع آنها منظور روایت بوده است نه اینکه از آن، تنها خواندن حمد و سه قل هو الله فهمیده شود. بحث ما بر سر این است که آیا به خصوص دستوری داریم که تنها به حمد و سه قل هو الله اشاره داشته باشد یعنی به کاری که به خصوص امروزه بر سر قبرها انجام می گیرد؟

د) کسی که متن روایت را بخواند نوعی تشویش در متن مشاهده خواهد کرد و معلوم نیست که اصلا خواندن یک حمد و سه قل هو الله بالای سر قبر میت از این روایت برداشت شود.

به هر حال به نظر می رسد که خواندن خصوصِ حمد و سه قل هو الله را نمی توان به دین نسبت داد یعنی دلیلی نداریم که تأکید کرده باشد که بالای سر قبر میت به خصوص یک حمد و سه قل هو الله بخوانید. جالب است که بنده راجع به اینکه حمد و سه قل هو الله خواندن برای میت آیا جزو دین است یا نه در سایت های اینترنتی تحقیق کردم و کسی حدیثی در این زمینه اصلا ارائه نداده بود. در این باره کافی است عبارت (کیفیت فاتحه خواندن) رادر سایت گوگل جستجو بزنید و ببینید آیا کسی برای کیفیتی که امروزه باب شده است یعنی خصوص یک حمد و سه قل هو الله آیا دلیلی شرعی ارائه داده است یا نه؟ آنچه که از روایات صحیح چه در شیعه و چه در اهل سنت بدست می آید این است که در هنگام رفتن به قبرستان، پیامبر یا معصومین به اموات سلام می داده اند و برای آنها دعا می کرده اند که در این زمینه مى توانید به بَابُ زِیَارَهِ الْقُبُورِ در الکافی ج: ۳  ص:  ۲۲۸ مراجعه کنید.

بله راجع به خواندن سوره انا انزلناه … روایاتی وجود دارد که البته باید سندا بررسی شود ولی راجع به خواندن حمد و سه قل هو الله یا حمد و یک قل هو الله مطلب معتبری بنده پیدا نکردم.

به هر حال باید قرآن را برای زنده ها خواند تا عمل کنند نه اینکه قرآن را مختص مردگان کنیم. سوره توحید را باید برای زندگان خواند تا یاد بگیرند و موحد شوند نه اینکه شخص وقتی مرد برای او سوره توحید خوانده شود.

به هر ترتیب اگر کسی سند صحیحی پیدا کرد که باید بر سر قبر ، حمد و قل هو الله خوانده شود برای ما بیاورد.

نکته ۶ : در تفسیر التحریر و التنویر آمده است که روایت صحیحی وجود دارد که گفته است سوره توحید یک سوم قرآن است. البته این بدان معنا نیست که افراد بجای خواندن قرآن ، سوره توحید بخوانند بلکه می خواهد بگوید با توجه به اینکه یک سوم قرآن راجع به توحید است این سوره خلاصه ای از آن یک سوم را بیان کرده است.

و اما راجع به اینکه سه بار خواندن این سوره به منزله‌ی خواندن کل قرآن است باید تحقیق کرد که آیا در این زمینه سندی وجود دارد یا نه؟

نکته ۷ : این سوره را ما هر روز بارها میخوانیم ولی کمتر با جزئیات آن آشنا هستیم. ان شاء الله در ادامه با جزئیات این سوره آشنا خواهیم شد.

نکته ۸ : آیاتی که در قرآن راجع به خواندن آن تأکید مضاعفی وجود دارد معمولا آیات توحیدی هستند و مثلا تأکید مضاعفی برای خواندن آیه تطهیر یا آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ …(مائده-۵۵) وجود ندارد.

این نشان دهنده‌ی عظمت بحث توحید است و اینکه هیچ حکمی به عظمت توحید نیست. توحید اصل اساسی در دین است و نباید آن را دست کم گرفت. در ادامه به مقاله ای که در این زمینه نوشته ام اشاره می کنم :

سوال : آیا جامعه‌ ای که از لحاظ مادی پیشرفته است و در آن حقوق بشر رعایت می شود و در آن نظم و انضباط به بهترین وجه بر قرار است ولی از توحید و توجه به خدا در آن خبری نیست آیا چنین جامعه ای از لحاظ قرآن جامعه ای مطلوب است؟

جواب : اولا برای اینکه خوانندگان اشتباه برداشت نکنند این نکته را تذکر دهم که جامعه ای که در آن توحید به ظاهر رعایت می شود ولی اهل نظم و انضباط نیست و افراد آن جامعه به هم ظلم می کنند چنین جامعه ای هم مطلوب شرع نیست ولی فعلا بحث ما بر سر چنین جامعه ای نیست. بنابراین در این مقاله نمی خواهیم بی عدالتی های جوامع به ظاهر اسلامی را توجیه کنیم. فعلا بحث بر سر جامعه ای است که در آن عدالت اجتماعی و حقوق بشر و حقوق حیوان و حتی حقوق گیاهان و جمادات رعایت می شود ولی در آن جامعه خبری از خدا و توحید نیست.

در این زمینه باید گفته شود که اصل اساسی در دین اسلام توحید است و آنقدر که در قرآن راجع به توحید سفارش شده راجع به چیز دیگری سفارش نشده است. هدف اصلی پیامبران الهی نیز تبلیغ توحید بوده است. به عنوان مثال حضرت ابراهیم طبق آیات قرآن با شرک جامعه‌ی خود مبارزه می کرده است.

پس اگر در جامعه ای شرک وجود داشته باشد آن جامعه از نگرش دین اصلا جامعه‌ی مطلوبی نیست حتی اگر در آن جامعه نظم و انضباط اجتماعی در حدّ اعلا باشد.

دقت کنید امت هایی که طبق آیات قرآن به عذاب گرفتار شده اند اتفاقا در حد خود پیشرفته بوده اند ولی چون با توحید مبارزه کردند به عذاب الهی گرفتار شدند. پس اینکه جامعه ای به خدا بی توجه باشد از نظر قرآن مشکل بسیار اساسی دارد.

یک جامعه‌ی مطلوب را نباید تنها در نظم و انضباط و عدالت اجتماعی دید. بله چنین جامعه ای از نگرش انسان محوری شاید جامعه‌ی خوبی باشد ولی از نگرش خدا محوری تنها عدالت اجتماعی و نظم و انضباط برای یک جامعه‌ی مطلوب کفایت نمی کند.

ملاک خوب بودن از دیدگاه قرآن فقط به رعایت نظم و انضباط نیست بلکه خداشناسی و توحید مهمترین ملاک خوب بودن است.

ما بعضا ملاک های دینی و قرآنی را متوجه نشده ایم و به خاطر تبلیغات گروه های غیر دینی ملاک های ما عوض شده است به گونه ای که بی توجهی به خدا را مشکل به حساب نمی آوریم. بله تبلیغات بد دین داران در چنین نگرشی موثر بوده است ولی به هر حال ما باید ملاک هایمان صحیح باشد.

در اسلام ، خدامحوری وجود دارد بر عکس برخی جوامع که در آنها انسان ، محور است و این دو نگرش خیلی با هم فرق دارند.

تبلیغات بی دین ها آنقدر بر روی دین داران اثر گذار بوده است که حتی در مواردی جای معروف و منکر نیز بین خود دین داران عوض شده است به گونه ای که مثلا اگر کسی دستورات صریح قرآن را انجام ندهد او را انسان خوبی می دانند ولی اگر کسی بخواهد متعبد به دستورات قرآن باشد به او با نگرش منفی نگاه می کنند.

در همین بحث ، اگر کسی بگوید جامعه‌ی ژاپن با وجود پیشرفت و نظم و انضباط ، در صورتی که توجهی به خدا نداشته باشد جامعه‌ی مطلوبی از نظر شرع نیست ممکن است بسیاری از افراد این حرف را نپذیرند در حالی که از آیات قرآن به صراحت بدست می آید که توحید اصل مهمی در رستگاری است.

باید سعی کنیم از نو معیارهای دینی خود را بچینیم. توحید و توجه به خدا اصل مهمی از نظر قرآن است و اگر کسی آن را رعایت نکند مشکل اساسی دارد. آنقدر که در قرآن بر روی توحید تأکید شده است بر روی نظم تأکید نشده است. نه اینکه نباید نظم داشت بلکه منظور این است که اصل ، توحید است و توحید صحیح ، نظم را نیز به همراه دارد ولی اگر کسی در دنیایش منظم است ولی توحید ندارد چنین فردی نمره‌ی قبولی از نظر شرع نیاورده است.

یک مسلمان نباید تنها با دید مادی ، برای خود معیار درست کند. توجه به خدا اصلی مهم در دین ماست. حال چطور است که گروهی به این اصل توجه ندارند و عامل رستگاری را پیشرفت های ظاهری و نظم و انضباط دنیوی قلمداد می کنند؟

در آیه ۳۳ سوره فصلت آمده است :

وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلىَ اللَّهِ وَ عَمِلَ صَلِحًا وَ قَالَ إِنَّنىِ مِنَ الْمُسْلِمِینَ‏

ترجمه : و خوش گفتارتر از کسى که به سوى خدا دعوت کند و کار شایسته انجام دهد و گوید: من از تسلیم شدگان [در برابر فرمان‏ها و احکام خدا] هستم، کیست؟

در این آیه می توانست بگوید بهترین گفتار ، گفتار کسی است که دیگران را به نظم و انضباط دعوت می کند ولی گفته است بهترین گفتار ، گفتار کسی است که به سمت خدا دعوت می کند. دقت کنید اینکه ما در ابتدای کارها بسم الله می گوییم این نکته را دارد که ما در همه‌ی کارها به یاد خدا هستیم و او برای ما اصل است. البته متأسفانه ما بیشتر برای کارهای خطرناک متوجه گفتن بسم الله هستیم و در واقع در این مورد نیز معیارمان اشتباه است. ما باید در ابتدای هر کاری بسم الله بگوییم تا اعلام کنیم ما همیشه خدا محور هستیم ولی بسم الله های ما بیشتر برای خودمان است و از آن ، انسان محوری بدست می آید.

حتی اگر قرآن نبود عقل نیز این مطلب را تأیید می کرد که خدا باید اصل همه‌ی امور قرار گرید. اگر فرزندی که پدر و مادرش زحمات زیادی برای او کشیده اند و در پیشرفت او خیلی موثر بوده اند اگر آن فرزند نسبت به پدر و مادرش بی تفاوت باشد آیا انسان خوبی است یا انسان بدی است؟ آیا تنها باید به پیشرفت های او نگاه کرد و گفت او انسان خوبی است؟

حال خدایی که تمام وجود ما انسان ها از اوست اگر ما به او بی توجه باشیم آیا انسان خوبی هستیم یا انسان بدی هستیم؟

جامعه ای که پیشرفته است ولی هیچ توجهی به خالق خود ندارد آیا عقلا جامعه‌ی مطلوبی است؟ آیا یک ژاپنی که خیلی منظم است ولی بجای خدا در مقابل یک گربه تعظیم می کند آیا از لحاظ انسانیت ، انسان مطلوبی است؟ آیا مسیحیانی که کشور خود را با رعایت حقوق بشر اداره می کنند ولی یک انسان را بجای خدا می پرستند آیا چنین افرادی مشکلی ندارند و نباید به آنها ایراد گرفت؟

بی توجهی به خالق بزرگترین مشکل از دیدگاه قرآن است و نباید آن را دست کم گرفت.

چه طور برخی از افراد و برخی کشورها در ریزترین امور مادی نظم را رعایت می کنند ولی به خدا که می رسند نسبت به خدا بی توجه اند؟ آیا این مشکلی ندارد؟ چه طور در مورد مادیات آنقدر تجربه و خطا می کنند تا به بهترین نتیجه برسند ولی به خدا و دین و قیامت که می رسند بی توجهی می کنند؟ آیا چنین رویکردی مشکل ندارد؟

پس ملاک های ما به عنوان یک مسلمان نباید تنها مادیات و پیشرفت های مادی باشد. ما به عنوان یک مسلمان ملاک های دیگری برای حقانیت و مطلوب بودن داریم که باید به آنها نیز توجه کنیم. اگر کسی مسلمان نیست بحثش جداست ولی اگر کسی مسلمان است و قرآن را به عنوان کتاب آسمانی پذیرفته باید ملاک هایش ، ملاک های قرآنی باشد. در آیات ۱۵ و ۱۶ سوره هود چنین آمده است :

مَن کاَنَ یُرِیدُ الْحَیَوهَ الدُّنْیَا وَ زِینَتهََا نُوَفّ‏ِ إِلَیهِْمْ أَعْمَالَهُمْ فِیهَا وَ هُمْ فِیهَا لَا یُبْخَسُونَ(۱۵) أُوْلَئکَ الَّذِینَ لَیْسَ لهَُمْ فىِ الاَْخِرَهِ إِلَّا النَّارُ  وَ حَبِطَ مَا صَنَعُواْ فِیهَا وَ بَاطِلٌ مَّا کَانُواْ یَعْمَلُونَ(۱۶)

ترجمه : کسانى که زندگى دنیا و زینت آن را بخواهند، (نتیجه) اعمالشان را در همین دنیا بطور کامل به آنها مى‏دهیم و چیزى کم و کاست از آنها نخواهد شد! (۱۵)  (ولى) آنها در آخرت، جز آتش، (سهمى) نخواهند داشت و آنچه را در دنیا (براى غیر خدا) انجام دادند، بر باد مى‏رود و آنچه را عمل مى‏کردند، باطل و بى‏اثر مى‏شود! (۱۶)

حال ، سوال این است که کسانی که کارهای خوبی را که انجام می دهند تنها برای دنیا باشد و اصلا توجه به خدا و قیامت نداشته باشند آیا چنین افرادی جزو کسانی نیستند که تنها دنیا را می طلبند؟

البته توجه شود که ما در اینجا نمی خواهیم مصداق شناسی کنیم. چه بسا کسانی که ما آنها را مصداق این آیه می دانیم خداشناس باشند.

به هر حال طبق معیارهای دینی تنها پیشرفت های مادی و رعایت حقوق بشر ملاک قبولی فرد نیست بلکه اینها شرط مهم دیگری را نیز لازم دارد و آن توجه به خدا است. این ، فهم بنده از آیات قرآن است. شما خود می توانید در این زمینه ، بیشتر تحقیق کنید.

بی توجهی به خدا اگر هیچ ثمره‌ی محسوسی در زندگی اجتماعی فرد نداشته باشد خودش مشکل بزرگی است ولی این بی توجهی البته لوازمی هم به دنباش دارد مثل عذاب های روحی. در آیه ۱۲۴ سوره طه آمده است :

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنکاً وَ نحَْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ أَعْمَى‏

ترجمه : و هر کس از یاد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت و روز قیامت، او را نابینا محشور مى‏کنیم.

علاوه بر این ، کسی که معیارهایش الهی نیست و تنها با دید دنیوی به امور می نگرد اعمال و رفتارش با کسی که می خواهد الهی زندگی کند بسیار متفاوت است. کسی که تمام فکر و ذکرش موفقیت در فوتبال یا موفقیت در تجارت است و اصلا به خدا و معنویات توجه ندارد مسلما زندگی اش با کسی که می خواهد طبق ملاک های الهی زندگی کند متفاوت است. کسی که توحید و خداشناسی را قبول دارد در طول روز به یاد خدا نیز هست و دیگران را نیز به توحید دعوت می کند و خود این ، یک اثر خارجی است ولی کسی که اصلا کاری به این کارها ندارد ذکر و فکرش دنیاست.

این نکته نیز حتما باید مورد تحقیق قرار گیرد که اگر نظم و عدالت در برخی جوامع رعایت می شود آیا به دلیل ترس از قوانین سفت و سختی است که گذاشته اند یا اینکه واقعا برای آنها نوعی فرهنگ شده است؟ واقعا اگر آن قوانین برداشته شود باز نظم را رعایت می کنند یا خیر؟

نکته‌ی دیگر که توجه به آن اساسی است این است که ما نباید فریب برخی تبلیغات را بخوریم و فکر کنیم فلان کشور هیچ مشکلی در نظم و انضباط و عدالت ندارد. نباید فقط آب و رنگ آنها را دید بلکه باید زیر پوست آنها را هم دید. از مناظرات ریاست جمهوری که اخیرا در آمریکا نشان داده شد فهمیدیم که آنجا نیز خیلی چیزها مطلوب نیست.

این نکته نیز توجه شود که بنده تا بحال نشنیده ام که کسی به این حرفی که منسوب به سید جمال الدین اسد آبادی است اشکال بگیرد که گفته است در غرب رفتم و اسلام دیدم و مسلمانان ندیدم ولی در ….

بنده به این حرف هم اشکال دارد. باید دید مراد ایشان از اسلام چیست؟ اگر مراد از اسلام ، تنها قوانین اجتماعی اسلام است شاید حرفش درست باشد ولی باید دقت داشت که اصل در اسلام ، توحید است و قوانین اجتماعی اسلام ، لوازم توحید هستند. حال آیا واقعا در غرب توحید در روزگاری که ایشان به غرب رفته ، رعایت می شده است؟ نباید اسلام را تنها در قوانین اجتماعی خلاصه کرد. امروزه معروف شده است که مردم می گویند غیر مسلمانان بیشتر از مسلمانان به اسلام عمل می کنند. در این چنین صحبت هایی اسلام تنها به قوانین اجتماعی معرفی می شود در حالی که اصل اسلام توحید است که غیر مسلمانان نیز در بحث توحید نمره‌ی خوبی نمی گیرند.

به هر حال توجه به خدا و توحید ملاک اصلی در اسلام است و برخی از افراد و جوامعی که از لحاظ مادی پیشرفت کرده اند از لحاظ خدایی صفر و بلکه زیر صفر هستند.

به هر حال چرا ما به جایی رسیده ایم که اگر در برخی جلسات و نشست ها از حقوق بشر و حتی حقوق حیوانات و گیاهان صحبت شود مورد استقبال قرار گیرد ولی اگر از حقوق الله و قیامت صحبت شود عده ای مشمئز می شوند؟ چرا به جایی رسیده ایم که عده ای رعایت حقوق انسان ها را بالاتر و مهم تر از رعایت حقوق الله می دانند؟

از آیات قرآن بدست می آید آنقدر که رعایت نکردن حق الله بر عالم هستی اثر می گذارد رعایت نکردن حق الناس آنقدر اثر نمی گذارد. در آیاتی از سوره مریم چنین آمده است :

تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنشَقُّ الْأَرْضُ وَ تخَِرُّ الجِْبَالُ هَدًّا(۹۰) أَن دَعَوْاْ لِلرَّحْمَانِ وَلَدًا(۹۱)

ترجمه : نزدیک است آسمان‏ها از این [ادعاى بى‏اصل و سخن ناروا] پاره پاره شوند، و زمین بشکافد، و کوه‏ها به شدت در هم بشکنند و فرو ریزند!! (۹۰) به خاطر آنکه براى [خداى‏] رحمان فرزندى ادعا کرده‏اند. (۹۱)

طبق این آیات ، شاید مسیحیانی که حضرت عیسی را پسر خدا می دانند بیشتر از مسلمانانی که آدم می کشند در از بین بردن عالم موثراند. بماند که به نظر می رسد همان کشورهایی که ما آنها را متمدن می دانیم در مجموع بیشتر از مسلمانان ، دنیا را به نابودی کشیده اند. آیا مسلمانان از بمب اتم استفاده کرده اند یا دیگران؟ آیا کشورهای مسلمان ، بیشتر گازهای گلخانه ای تولید کرده اند یا کشورهای دیگر؟ آیا مسلمانان بیشتر در کشورهای دیگر دخالت کرده اند و به آنها حمله کرده اند یا دیگران؟ آیا منشأ ایجاد گروه های اسلامی ، بیشتر خود مسلمانان بوده اند یا غیر مسلمانان؟ آیا در این قرن ۲۱ مسلمانان بیشتر به اشغال سرزمین مشغول اند یا غیر مسلمانان؟ چطور برخی افراد از اسرائیل که سرزمینی را اشغال کرده است دفاع می کنند ولی دائما می گویند چرا داعش فلان سرزمین را تصرف کرده است؟

به هر حال می خواهم بگویم اتفاقا غیر مسلمانان بیشتر از مسلمانان در خراب کردن عالم نقش داشته و دارند ولی به خاطر تبلیغات ، ما فکر می کنیم آنها خیلی خوب هستند و کسی که به خدا کاری ندارد و یا برای خدا شریک قائل می شود مشکلی ندارد.

به نظر می رسد که اینها همه از انسان محوری نشأت گرفته است و جامعه های انسان محور با تبلیغاتشان از یک طرف و جامعه های خدا محور با عمل بدشان از طرف دیگر عامل بروز چنین نتیجه ای شده اند.

ما باید سعی کنیم در اصلاح این تفکر تلاش کنیم و به مردم بفهمانیم که اولا در دین اسلام خدا محوری ملاک است و نباید انسان محوریِ برخی جوامع بر زندگی ما اثر بگذارد و ثانیا سعی کنیم با رعایت توحید واقعی اصول اجتماعی اسلام را نیز عمل کنیم.

در آخر به این مطلب اشاره شود که در قرآن کریم اگر چه تأکید اصلی بر روی توحید است ولی بر روی قوانین اجتماعی نیز تأکید زیادی شده است. پس کسی فکر نکند قرآن به نظم و انضباط اجتماعی دستور نداده است. در این زمینه می توانید به این آیات مراجعه کنید :

نحل-۹۰ ، فصلت-۳۴ ، مائده-۸، نساء-۳۶ ، بقره-۱۸۸ و بسیاری آیات دیگر.

این نکته نیز توجه شود که مسلمانان اگر به دستورات اجتماعی اسلام عمل نکنند چه بسا توحید آنها نیز توحید واقعی نباشد. بنابراین مسلمانان باید توجه داشته باشند که اگر بی دین ها که کاری به توحید ندارند آخرت را از دست داده اند ممکن است مسلمانان با عمل نکردن به دستورات قرآن ، هم آخرت را از دست دهند و هم دنیا را.

نکته ۹ : کسی که اهل سوره توحید است ، باید خدا در زندگی او نقش داشته باشد. گاهی اوقات ما آنقدر در دنیا فرو می رویم که تمام وقتمان را امور دنیا می گیرد و مصداق یخَُوضُواْ وَ یَلْعَبُواْ(زخرف-۸۳) مى شویم. آقای بازرگان در تفسیر آیه ۸۳ سوره زخرف می گفت یکی از دوستان ما که در دانشگاهی در آمریکا درس می خوانده آن دانشگاه را رها کرده و گفته در آنجا آنقدر ذهن ما مشغول به درس و جلو زدن از دیگران می شود که اصلا به کار دیگری نمی رسیم.

واقعا گاهی اوقات شغلها و کارهای ما آنقدر ما را به خود مشغول می کند که نمی توانیم راجع به خدا و خلقت خودمان فکر کنیم.

نکته ۱۰ : از این نکته به بعد راجع به جملات و واژه های سوره توحید بحث می کنیم. اینکه سوره توحید با (قل) شروع شده است این نکته را در بر دارد که باید جملات توحیدی این سوره توسط ما گفته شود. پس امر (قل) تذکری است که ما چنین جملاتی را بگوییم. اگر (قل) نبود ما در گفتن این جملات اصرار و تأکیدی نداشتیم ولی با شنیدن (قل) این را می فهمیم که چنین جملاتی را بگوییم. پس اقرار به توحید مورد تأکید قرار دارد.

دقت کنید که امروزه ثابت شده است که خود گفتار اثر دارد. اگر گفتار خوب بکار ببریم یک اثر در عالم می گذارد و اگر گفتار بد بکار ببریم اثر بد دارد. حال می توان گفت که گفتار توحیدی حتی در عالم هستی اثر خوب دارد و شاید به همین دلیل بر گفتن آن تأکید شده است. از آن طرف گفتار شرک آمیز نیز اثر بد در عالم هستی می گذارد. در آیاتی از سوره مریم آمده است :

تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنشَقُّ الْأَرْضُ وَ تخَِرُّ الجِْبَالُ هَدًّا(۹۰) أَن دَعَوْاْ لِلرَّحْمَانِ وَلَدًا(۹۱)

ترجمه : نزدیک است آسمان‏ها از این [ادعاى بى‏اصل و سخن ناروا] پاره پاره شوند، و زمین بشکافد، و کوه‏ها به شدت در هم بشکنند و فرو ریزند!! (۹۰) به خاطر آنکه براى [خداى‏] رحمان فرزندى ادعا کرده‏اند. (۹۱)

از این آیات بدست می آید مسیحیانی که می گویند حضرت عیسی پسر خداست گفتار بسیار زشتی می گویند که چه بسا این گفتار بر روی عالم هستی نیز اثر می گذارد. پس گفتار بد در خراب شدن و فاسد شدن عالم می تواند اثر داشته باشد. یادم هست در تلویزیون می دیدم که آزمایشی با کلام خوب و بد بر روی میوه انجام داده بود و می گفت میوه ای که بر او کلام بد گفته شده است زود گندیده است. پس چه بسا گفتار مشرکانه‌ی مشرکین بر عالم هستی اثر گذار باشد و موجب فساد آن شود. نباید فقط فحش را گفتار بد محسوب کرد بلکه حرف های شرک آمیز مثل حرف های مسیحیان یا حرف های برخی از شیعیان غالی نیز گفتار بد محسوب می شود و می تواند بر عالم اثراتی داشته باشد. ما باید گفتارمان توحیدی باشد.

چه بسا همچنانکه حرف های بد ، موجب گندیده شدن یک میوه می شود همین حرف های بد بر عالم هستی نیز اثر بگذارد. ممکن است اتفاقات بدی که در عالم می افتد نتیجه‌ی حرف های بد باشد.

پس نباید فکر کرد که فقط داعش به ما ضرر می رساند بلکه چه بسا افرادی که به ظاهر دم از حقوق بشر می زنند ولی به خاطر حرف های شرک آمیزشان اثراتی بر روی عالم می گذارند.

خوب است در این زمینه بیشتر تحقیق شود. باید راجع به اثرات حرف های شرک آلود تحقیق کرد. امیدوارم یک روز بتوانم در این زمینه به اطلاعات خوبی دست پیدا کنم. به هر حال وقتی امروزه از اثرات گفتار بر روی موجودات صحبت می شود انسان بعید نمی داند گفتار شرک آلود یا گفتار توحیدی نیز بر روی موجودات اثر گذار است. حال اینکه دقیقا اثرش چیست نیاز به یک تحقیق علمی دارد.

شاید سلام آخری که در نماز می دهیم به همه‌ی موجودات است و حتی این مطلب را نیز می رساند که شما از من در سلامتید یعنی من حتی با گفتارم نیز سلامتی شما را به خطر نمی اندازم.

در آیه ۴۷ سوره زمر آمده است که در روز قیامت این اتفاق مى افتد که :  وَ بَدَا لهَُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ یَکُونُواْ یحَْتَسِبُونَ یعنى از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى‏شود که هرگز گمان نمى‏کردند.

بعید ندانید در روز قیامت متوجه شویم گفتارهاى ما اثراتى داشته است که ما نمى فهمیدیم و این مى شود معناى آیاتى که مى فرماید :  ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلىَ‏ عَلِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ یعنى سپس به سوى کسى که داناى پنهان و آشکار است بازگردانده مى‏شوید آن گاه شما را از آنچه انجام مى‏دادید خبر مى‏دهد.

در روز قیامت خبر دار مى شویم که کارها و گفتارهاى ما چه عکس العمل هایى داشته است.

نکته ۱۱ : برخی گفته اند که (هو) یکی از صفات خداست و دلالت بر ذات خدا دارد که برای همه غیب است.

نکته ۱۲ : فرق بین واحد و احد این است که واحد اسم فاعل است و احد صفت مشبهه است. صفت مشبهه نسبت به اسم فاعل ثبوت بیشتری را می رساند. مثل واژه‌ی راننده که هم به هرکسی که پشت ماشین بنشیند گفته می شود و هم به کسی که شغلش رانندگی است. احد با توجه به اینکه صفت مشبهه است ، وحدانیت خدا را به بالاترین وجه می رساند یعنی خدا تک تک است و در تک بودن درجه‌ی یک را داراست.

نکته ۱۳ : صمد را معمولا به بی نیاز ترجمه کرده اند در حالی که بیشتر مفسرین گفته اند صمد یکی کسی که مقصود دیگران است و دیگران او را قصد می کنند. آقای صالحی نجف آبادی تعبیر اللَّهُ الصَّمَدُ(۲) را این گونه ترجمه کرده است : خداست که مقصود همگان است.

در تفسیر المیزان در مورد این لغت چنین آمده است :

اصل در معناى کلمه” صمد” قصد کردن و یا قصد کردن با اعتماد است، وقتى گفته مى‏شود:” صمده، یصمده، صمدا” از باب” نصر، ینصر” معنایش این است که فلانى قصد فلان کس یا فلان چیز را کرد، در حالى که بر او اعتماد کرده بود. بعضى از مفسرین این کلمه را- که صفت است- به معانى متعددى تفسیر کرده‏اند که برگشت بیشتر آنها به معناى زیر است:” سید و بزرگى که از هر سو به جانبش قصد مى‏کنند تا حوایجشان را برآورد” و چون در آیه مورد بحث مطلق آمده همین معنا را مى‏دهد، پس خداى تعالى سید و بزرگى است که تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى‏کنند.

آرى وقتى خداى تعالى پدید آورنده همه عالم است، و هر چیزى که داراى هستى است هستى را خدا به او داده، پس هر چیزى که نام” چیز” صادق بر آن باشد، در ذات و صفات و آثارش محتاج به خدا است، و در رفع حاجتش او را قصد مى‏کند.

بعضى از مفسرین گفته‏اند: کلمه” صمد” به معناى هر چیز تو پرى است که جوفش خالى نباشد، و در نتیجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بیاورد و نه از کسى متولد شود. که بنا بر این تفسیر، جمله” لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ” تفسیر کلمه” صمد” خواهد بود.(ترجمه المیزان، ج‏۲۰، ص: ۶۷۱)

نکته ۱۴ : دقت شود که به نظر می رسد هریک از جملات سوره توحید ، نوعی از شرک را رد می کند. مثلا جمله‌ی اول این سوره چند خدایی را در هر موردی زیر سوال می برد. جمله‌ی دوم این نوع شرک را زیر سوال می برد که به جای خدا ، غیر خدا مقصود ما باشد و یا اینکه غیر خدا را نیز مثل خدا بی نیاز پنداریم. جملات بعدی نیز انواع دیگر شرک را رد می کند که ان شاء الله خواهیم گفت.

نکته ۱۵ : دقت شود که صمد یکى از اسماء خداست و با توجه به معنایى که دارد نباید به عنوان اسم یک انسان گذاشته شود. بله مى تواند شخصى را به نام عبد الصمد نامگذارى کرد ولى نامگذارى به صمد صحیح نیست.

نکته ۱۶ : صمد با سمد متفاوت است. ریشه‌ی کلمه‌ی سمد در آیه ۶۱ سوره نجم آمده است و به معنای تکبر و غفلت است. پس باید سعی کنیم صمد را در سوره توحید به درستی تلفظ کنیم که با سمد اشتباه نشود. این نکته نیز توجه شود که اینکه برخی می گویند سمد به معنای خاک روبه است باید دید در کدام کتاب لغت واژه‌ی سمد این چنین معنا شده است؟

نکته ۱۷ : لَمْ یَلِدْ یعنى خدا بچه ندارد وَ لَمْ یُولَدْ یعنى خدا بچه‏ى کسى نیست. جمله‌ی لَمْ یَلِدْ ردی بر اعتقادات مسیحیان است که حضرت عیسی را بچه‌ی خدا می دانند. و اما در اینکه چرا جمله‌ی لَمْ یُولَدْ گفته شده است دو احتمال وجود دارد :

الف) این جمله این فکر را رد می کند که خدا ، خودش علت دارد. در واقع خداوند با بیان این جمله می خواهد بگوید من موجودی بدون علت هستم.

ب) این جمله نیز رد مسیحیان است چون مسیحیان از طرفی حضرت عیسی را فرزند خدا می دانند یعنی می گویند خدا فرزند دارد که با جمله‌ی لَمْ یَلِدْ این اعتقاد رد شد. از طرفی آن حضرت را خود خدا هم می دانند و می گویند عیسی خداست یعنی خدای پسر است که طبق این حرف خدا زائیده شده است. این اعتقاد با جمله‌ی لَمْ یُولَدْ رد شده است یعنی خدا فرزند کسی نیست.

نکته ۱۸ : در رابطه‌ی با ادله‌ی عقلی اثبات خدا و وحدت خدا ، به کتاب آموزش نوین عقاید از همین قلم مراجعه کنید. در آن کتاب مفصلا در این باره صفت شده است.

نکته ۱۹ : درتعبیر وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدُ (۴) باید به معناى واژه‏ى (کفوا) خوب دقت شود. هم کفو بودن با مثلیت فرق دارد مثلا وقتی می گوییم زن و شوهر باید هم کفو هم باشند به این معنا نیست که باید مثل هم باشند. زن و شوهر مثل هم نیستند چون یکی مرد و دیگری زن است. هم کفو بودن یعنی اینکه صفات آنها با یکدیگر جور در آید و در صفات مثل هم باشند.

پس (کفوا) به مثلیت در صفات گفته می شود نه مثلیت در ذات. در کتاب التحقیق نیز این واژه همین گونه معنا شده است.

حال ، وقتی گفته می شود که احدی مثل خدا نیست یعنی هیچ کس در صفات با خدا شباهتی ندارد. خداوند با بیان این جمله شاید می خواهد شرکی که برخی شیعیان امروز دارند را رد کند که به گونه ای از ائمه صحبت می کنند که انگار صفاتشان ، همان صفات خداست. خلاصه اینکه صفت هیچ کسی مثل صفت خدا نیست.

حتی ظاهرا می توان از این تعبیر استفاده کرد که اینکه ما گاهی اوقات برای خدا مَثَل می زنیم و او را به مادر یا معلم تشبیه می کنیم این کار نیز صحیح نیست. مهربانی خدا با مهربانی مادر نیز متفاوت است.

ما باید این را درک کنیم که خدا در صفات ، شبیه هیچ کس نیست.

تفسیر سوره تکویر

نکته ۱ : در معنا کردن آیات سوره تکویر باید تأملی دوباره شود. به نظر می رسد برخی از مفسرین طبق نظری که مفسران گذشته راجع به معنای آیات داده اند پیش رفته و همان را قبول کرده اند در حالی که شاید مفسرین گذشته تنها ذهنیت خود از آیه را بیان کرده اند و چون مثلا تکویر شمس برایشان قابل تصور نبوده است آن را به معنای از بین رفتن و تاریک شدن خورشید گرفته اند در حالی که امروزه ما چه بسا با پیشرفت های علمی تصورات جدیدی از این آیات پیدا کرده ایم. پس باید راجع به معنای این آیات تأملی دوباره شود.

نکته ۲ : راجع به آیات ابتدایی سوره تکویر آقای طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن خیلی خوب کار کرده اند و ما خواننده را به کتاب ایشان رجوع می دهیم و دیگر خودمان راجع به نکات کلی این آیات بحث نمی کنیم. بنابراین حتما به کتاب ایشان مراجعه شود.

نکته ۳ : آیات سوره تکویر مى توانست مثل آیه إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ باشد که در آن اول ، فعل آمده و بعد فاعل آن ولى در سوره تکویر فعل ، موخر آمده است. در این زمینه نیز در تفسیر پرتوى از قرآن بحث شده است.

باز در سوره زلزال تنها یک (اذا) در اول سوره آمده است ولی در سوره تکویر (اذا) تکرار شده است. این تکرار نیز شاید به این دلیل باشد که می خواهد به ما بفهماند به هریک از این حوادث مستقل نگاه شود.

نکته ۴ : در مورد تعبیر إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ این بحث مطرح است که با توجه به معنای تکویر که به معنای پیچیدن است ، آیا تکویر باید کنایی معنا شود یعنی در هم پیچیدن در اینجا کنایه از (از بین رفتن) است یا اینکه خود پیچیدن باید معنا شود و بگوییم آیه می خواهد بگوید خورشید واقعا پیچیده می شود؟

این یک مبنای قرآنی است که چه جایی باید واژه ها کنایی معنا شود و چه جایی حقیقی؟

در این زمینه نیز به تفسیر پرتوی از قرآن مراجعه کنید تا با نظرات مختلف ، آشنا شوید.

نکته ۵ : دقت شود که نجوم در لغت به هر چیزی گفته می شود که آشکارا دیده می شود و در بالا قرار دارد و به ستاره و ماه و خورشید می توان نجم اطلاق کرد. پس خورشید یکی از مصادیق نجوم است. با این توضیح می فهمیم که تکویر شمس غیر از انکدار شمس است. پس تکویر شمس چه بسا همان معنای حقیقی پیچیدن را داشته باشد. پس اینکه برخی مترجمین آیه‌ی اول سوره تکویر را به معنای تاریک شدن خورشید گرفته اند ظاهرا صحیح نمی باشد چون تاریک شدن خورشید در آیه دوم رسانده شده است. تکویر شمس هر چه هست غیر از انکدار شمس است.

نکته ۶ : تعبیر وَ إِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ(۴) در کتاب التحقیق به گونه اى معنا شده است که بنده در جاى دیگرى چنین معنایى را ندیده بودم و آن اینکه عشار را به معناى معاشرت گرفته است و گفته است در روز قیامت معاشرت ها تعطیل مى گردد و انسان با چیزهایى که در دنیا معاشرت داشته قطع رابطه مى کند مثلا اگر با ماشین یا پولهایش معاشرت داشته این معاشرت تعطیل مى شود.

مشاهده مى کنید که آیات قرآن به گونه اى بیان شده است که عمومیت داشته باشد و الا مى توانست از واژه اى استفاده کند که تنها دلالت بر شتر داشته باشد.

این مطلب دلالت بر عظمت قرآن دارد و اینکه این کتاب مربوط به عموم انسان ها است و فقط برای گروه خاصی فرستاده نشده است.

نکته ۷ : از ظهور آیات قرآن بدست می آید که حوادث روز قیامت مربوط به بعد از زنده شدن مردگان و قبل از حساب رسی است. پس اینکه معمولا در ذهنها این است که این حوادث مربوط به پایان دنیا است با ظهور آیات قرآن چندان سازگار نیست. با خواندن سوره های تکویر و زلزال و قارعه و …. پی می بریم که این حوادث متصل به حساب رسی می باشد.

نکته ۸ : در مورد این سوال که چرا خدا با حوادث روز قیامت ، انسان ها را می ترساند در تفسیر سوره مرسلات بحث کرده ایم که علاقه مندان می توانند به تفسیر آن سوره مراجعه کنند.

نکته ۹ : از تعبیر وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ(۵) بدست مى آید حیوانات وحشى در آستانه‏ى قیامت زنده هستند و اما اینکه در ادامه با آنها چه می شود و مثلا آیا حساب و کتاب دارند یا نه در این زمینه باید گفته شود که الله اعلم.

ممکن است کسی به استناد آیه ۳۸ سوره انعام بگوید حیوانات نیز حشر و نشر دارند. به هر حال امروزه می دانیم حیوانات هوش فراوانی دارند. وقتی انسان مشاهده می کند که مثلا دلفین ها چگونه تربیت شده اند این احتمال را می دهد که واقعا آنها نیز تکلیف داشته باشند.

به هر ترتیب شاید نتوان در این زمینه به صورت قطعی نظر داد.

نکته ۱/۹ : واژه‏ى سُجِّرَتْ در آیه وَ إِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ(۶) دو معنا برایش گفته شده است : یکى برافروختگى آتش و دیگرى پر شدن. شاید هر دو معنا در عین حال مدّ نظر باشد یعنی در آستانه‌ی قیامت ، هم دریاها به هم می پیوندند و مملو و پر هستند و در عین حال از آنها آتش برافروخته می شود.

نکته ۱۰ : در رابطه‏ی با تعبیر وَ إِذَا الْمَوْءُدَهُ سُئلَتْ(۸) بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَتْ(۹) چند نکته قابل ذکر است :

الف) اگر در گذشته در بین عربهای جاهلی چند قبیله دختران خود را زنده به گور می کردند امروزه در قرن ۲۱ نیز چنین اتفاقی می افتد و عده ای فرزندان خود را سقط می کنند و حتی در برخی کشورها قانون است.

پس نگوییم که فقط عرب ها جاهل بودند. امروزه نیز جاهیلت وجود دارد ولی جاهلیت امروز جاهلیت مردن است و سعی دارد با تبلیغات ، جهل های خود را توجیه کند.

ب) گروهی گفته اند لغت موئوده همان معنایی را دارد که وَ لَا یَُودُهُ حِفْظُهُمَا در آیه الکرسى دارد. اصل این واژه به معنای سنگینی است و به دختران زنده به گور شده به این علت موئوده گفته می شود که در قبر قرار گرفته و خاک سنگین بر روی آنها ریخته می شود. حال با توجه به این معنا شاید بتوان گفت که مصادیق آیات مورد بحث چیزهای دیگر نیز می تواند باشد از جمله اینکه کسی در زندان تحت فشار قرار گیرد و بمیرد. کسی که یک دفعه از طرف دیگری به او شک وارد شود و سکته کند.

به هر ترتیب هرکسی که به او سنگینی وارد شود و از آن طریق بمیرد مصداق موئوده است.

ج) یک وقت پدر و مادر فرزند خود را سقط می کنند و یک وقت دیگران موجب سقط جنین می شوند. مثلا اگر پارازیت ها موجب مرگ جنین ها شود کسانی که پارازیت می اندازند باید جواب گو باشند. کسانی که در چهارشنبه سوری ترقه می اندازند و موجب سقط جنین می شوند آنها نیز باید در روز قیامت جواب گو باشند.

د) بنده بعید نمی دانم که حیوانات نیز می توانند مصداق موئوده باشند و اگر کسی بدون دلیل حیوانی را تحت فشار قرا داد و کشت راجع به آن حیوان نیز سوال می شود که بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَتْ

حتی کسانی که با آلوده کردن هوا موجب کشته شدن افراد می شوند ظاهرا آنها نیز باید جواب گو باشند. پس تا جایی که می توانیم باید سعی کنیم هوا را آلوده نکنیم.

د) ببینید چقدر قتل بد است که در ضمن حوادث روز قیامت به خصوص به قتل بی گناه اشاره شده است.

ه) اگر جنینی زنا زاده باشد یا ناقص الخلقه باشد آیا می توانیم او را سقط کنیم یا اینکه او مصداق موئوده می شود؟

در این زمینه باید بیشتر بر روی ادله کار کرد ولی چیزی که فعلا بنده متوجه می شوم این است که باید در این زمینه احتیاط کرد. نمی توان به راحتی حکم به قتل یک موجود زنده داد. جنینی که زنا زاده است چه گناهی کرده است؟ از آن طرف شاید بچه‌ی ناقص الخلقه ثمراتی داشته باشد از جمله اینکه افراد سالم قدر سلامتی خود را بدانند یا اینکه پزشکان بتوانند با تحقیق راجع به آنها جلو ناقص الخلقه بودن را بگیرند. از آن طرف این بچه ها عامل امتحان پدر و مادر و دیگر افراد جامعه هستند.

از ظهور آیه ۳۲ سوره مائده بدست می آید که فقط در دو فرض می توان نفسی را کشت : یکی اینکه آن نفس ، قتلی انجام داده شود و دیگر اینکه آن نفس ، فسادی کرده باشد. حال بچه‌ی ناقص الخلقه جزو کدامیک از این دو مورد است؟

به هر حال باید در این زمینه احتیاط کرد. این نکته را نیز باید توجه داشت که در آیه ۲۱۶ سوره بقره چنین آمده است که :

وَ عَسىَ أَن تَکْرَهُواْ شَیْئا وَ هُوَ خَیرٌْ لَّکُمْ  وَ عَسىَ أَن تُحِبُّوا شَیْئا وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُمْ  وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ‏

ترجمه : و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما خیر است، وبسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بد است وخدا [مصلحت شما را در همه امور] مى‏داند و شما نمى‏دانید.

بنابراین چه بسا وجود انسان های ناقص الخلقه برای جامعه و حتی پدر و مادر و حتی خود آنها ، بهتر از نبود آنها باشد.

و اما ممکن است کسی بگوید اینکه اعضای انسان هایی که مرگ مغزی شده اند را به دیگران می دهند مستلزم این است که قبل از اینکه شخص ، قلبش از کار بیفتد اعضایش را جدا کنند. حال اگر با این کار ما نیز در مرگ آن فرد نقش داشته باشیم آیا اشکال دارد یا ندارد؟

در این زمینه باید گفت که اولا در این زمینه باید تحقیق کرد که آیا واقعا ما نیز در مرگ نهایی چنین شخصی نقش داریم یا نه؟ اگر نقش داشته باشیم باید در این زمینه بیشتر تحقیق کرد. بنده فعلا حرف صد درصدی در این زمینه ندارم. باید بیشتر در این باره تحقیق کنیم.

نکته ۱۱ : در رابطه‌ی با تعبیر وَ إِذَا الْمَوْءُدَهُ سُئلَتْ(۸) بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَتْ(۹) چند سوال مطرح است از جمله اینکه چرا سُئلَتْ به صورت مجهول آمده است؟ دیگر اینکه سوال کننده کیست؟ سوال بعدی اینکه چرا از بین این همه گناه تنها به قتل موئوده اشاره شده است و مثلا از شرک که بالاتر است سوال نشده است؟

در این باره باید گفته شود که اولا توجه کنیم که این تعبیر در ضمن حوادث روز قیامت آمده است یعنی این اتفاق زمانی می افتد که هنوز حساب و کتاب انجام نشده بلکه حوادث روز قیامت رخ داده است. پس این سوال در زمان حساب و کتاب نیست بلکه در زمان رخ دادن حوادث روز قیامت است.

به نظر می رسد که وقتی مردگان زنده می شوند افرادی که مصداق موئوده بوده اند نیز زنده شده و مردم ، آنها را می شناسند و از یکدیگر راجع به اینکه آنها به چه گناهی کشته شدند سوال می کنند. بنابراین سوال کننده مردم محشر هستند و این اتفاق بعد از زنده شدن مردگان می افتد.

درست مثل اینکه عده ای که در صف هستند تا به دادگاه بروند خودِ افرادی که در صف هستند در مورد کارهای هم از یکدیگر سوال می کنند.

ظاهرا در روز قیامت افرادی که مصداق موئوده هستند خیلی به چشم می آیند و همین به چشم آمدن موجب می شود که دیگران راجع به آنها این سوال را بکنند همچنانکه اگر در صف ، یک نفر خیلی به چشم بیاید دیگر افراد راجع به او با یکدیگر بحث می کنند.

نکته ۱/۱۱ : مراد از صحف در تعبیر وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ(۱۰) ممکن است نامه‏ى اعمال افراد یا امت ها باشد و ممکن است مراد از صحف ، کتب انبیاء الهى باشد و در روز قیامت کتاب های آسمانی باز شده و افراد ، طبق آن سنجیده می شوند. اتفاقا آقاى صادقى این آیه را این چنین ترجمه کرده است :

آنگاه که نامه ها(ى وحیانى و اعمال مکلفان)  باز و آشکار شود.

نکته ۱۲ : در رابطه‌ی با تعبیر وَ إِذَا السَّمَاءُ کُشِطَتْ(۱۱) باید گفته شود که کشطت از ریشه‌ی کشط می آید که در اصل به معنای کندن پوست حیوان است. بنابراین معنای این تعبیر این می شود که : هنگامی که آسمان کنده شود.

حال ممکن است کسی سوال کند که مگر ممکن است آسمان کنده شود؟

در این زمینه باید گفته شود که شاید در آینده با پیشرفت های علمی ثابت شود که آسمان قابل کنده شدن است. چه بسا آسمان لایه ای دارد که ممکن است کنده شود و حقایقی که در پشت آن است نمایان شود. در آیه ۱۰۴ سوره انبیاء می خوانیم :

یَوْمَ نَطْوِى السَّمَاءَ کَطَىّ‏ِ السِّجِلّ‏ِ لِلْکُتُبِ

ترجمه : روزى که آسمان را در هم مى‏پیچیم، مانند در هم پیچیدن طومار.

از این آیه نیز بدست می آید که آسمان این قابلیت را دارد که مثل یک کاغذ پیچیده شود.

به هر حال به نظر می رسد خداوند متعال در قرآن برای اثبات اعجاز این کتاب برای آیندگان آیاتی قرار داده است که با گذشت زمان و پیشرفت های علمی به حقایق آن دست پیدا می شود و این عظمت این کتاب را می رساند که برای آیندگان نیز مطلب دارد.

البته احتمال دیگری نیز هست و آن اینکه مخاطب قرآن فقط انسان نیست بلکه اجنه نیز ظاهرا مخاطب قرآن هستند. بنابراین چه بسا برخی از خطابات قرآن که برای ما مبهم است برای اجنه مبهم نباشد و آنها تصوری از کنده شدن آسمان داشته باشند.

با این توضیحات دو جواب به امثال آقای سها داده شد که می گویند چرا برخی آیات قرآن مبهم است. با این توضیحات فهمیدیم که دلیل برخی ابهامات قرآن این است که مخاطبش اجنه نیز هست و برای آنها نیز مطالب اختصاصی دارد. دلیل دیگر نیز این است که قرآن فقط برای آقای سها صحبت نکرده است بلکه برای آیندگان نیز صحبت کرده است تا آنها نیز به عظمت این کتاب پی ببرند.

نکته ۱۳ : در آیات ۱۲ و ۱۳ سوره تکویر از بهشت و جهنم سخن به میان آمده است با این تفاوت که وقتی به جهنم می رسد از برافروختگی جهنم صحبت می کند ولی وقتی به بهشت می رسد به نزدیک شدن بهشت اشاره دارد.

این تفاوت می تواند سبقت رحمت خدا بر غضبش را برساند که وقتی راجع به بهشت صحبت می کند به گونه ای صحبت کرده که بهشت موجود است و زیاده از وجود ، به متقین نزدیک می شود ولی وقتی راجع به جهنم بحث می کند نمی گوید به جهنمیان نزدیک می شود بلکه تنها به برافروختگی آن اشاره می کند انگار که اصلا قبلا برافروخته نیست.

نکته ۱۴ : تعبیر عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ(۱۴) نتیجه‌ی آیات قبل است و می خواهد بگوید وقتی آن اتفاقات افتاد هر نفسی می فهمد که چه چیزی حاضر کرده است.

باید مواظب اعمالمان باشیم و قدم از قدم برنداریم الا اینکه حواسمان باشد چه می کنیم. چه بسا ما با برخی اعمال موجب قتل می شویم ولی اصلا از آن خبر نداریم ولی روز قیامت به ما خبر می دهند که تو در قتل فلان شخص شریک هستی. به عنوان مثال کسی که ماشین خود را بد پارک می کند و مثلا در مسیر دوچرخه پارک می کند و به خاطر این کارش دوچرخه سوال مجبور می شود به خیابان برود. اگر این دوچرخه سوار با رفتن به خیابان تصادف کرد و کشته شد ظاهرا آن شخصی که ماشین خود را بد پارک کرده نیز مقصر است.

بترسیم از آن روزی که پرونده ای به ما نشان دهند که فکرش را هم نمی کنیم چنین گناهانی در آن نوشته باشند. پس خیلی باید مواظب باشیم. شخص ماشینش را بد پارک می کند و می رود تا برای عید خرید کند و بعد از خرید خوشحال به خانه می رود ولی نمی داند که در همین حال قتلی مرتکب شده است. روز قیامت طبق آیه ۱۴ سوره تکویر هر فردی می فهمد که واقعا چه چیزی حاضر کرده است.

در آیه ۸ سوره جمعه آمده است :

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ  ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلىَ‏ عَلِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏

ترجمه : بگو: بى‏تردید مرگى را که از آن مى‏گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوى داناى نهان و آشکار بازگردانده مى‏شوید، پس شما را به اعمالى که همواره انجام مى‏دادید، آگاه خواهد کرد.

مراد از اینکه روز قیامت افراد خبر دار می شوند که چه کرده اند شاید همین باشد که افراد از حقایق اعمال خود با خبر می شوند و می فهمند که چه کرده اند در حالی که در دنیا اصلا فکرش را نمی کردند که در قتل شریک باشند.

نکته ۱۵ : مراد از نفس در تعبیر عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ(۱۴) با توجه به اینکه به صورت نکره آمده است ظاهرا عموم نفوس است اگر چه به صورت مفرد آمده است. این نفس می تواند نفس انسانی و جنی و یا حتی شاید نفس حیوانی و ملکی هم باشد. الله اعلم

نکته ۱۶ : در رابطه‌ی با آیات ۱۵ تا ۱۹ سوره تکویر اولا باید با لغات این آیات آشنا شویم و سپس ارتباط بین قسم ها و جواب قسم را کشف کنیم :

خُنَّس : این کلمه جمع خانس است همچنانکه رُکّع جمع راکع است. ریشه‌ی خَنَسَ در جاهای دیگر قرآن نیز آمده است مثلا در سوره ناس از وسواس خناس صحبت شده است. این واژه به معنای چیزهایی است که مخفی می شوند.

جواری : جمع جاریه است به معنای چیزهایی که جریان دارند و جاری می شوند.

کنس : جمع کانس است و با رجوع چندین کتاب می توان بدست آورد که به معنای چیزهایی است که وارد جایگاه خود می شوند.

با این توضیحات به نظر می رسد که الخُْنَّسِ الجَْوَارِ الْکُنَّسِ به چیزهایی گفته می شود که به صورت مخفی حرکت می کنند و جریان مخفی دارند و به این صورت وارد جایگاه خود می شوند.

دقت شود که قرآن با آوردن تعبیر الخُْنَّسِ الجَْوَارِ الْکُنَّسِ از وصف استفاده کرده است نه مصداق. بنابراین باید بیشتر به معنای وصفی این تعبیر دقت داشت و برای آن ، مصادیق متعدد را یافت نه اینکه فکر کنیم این تعابیر اشاره به یک مصداق دارد.

توضیح اینکه خیلی از مفسرین گفته اند مراد از این تعابیر ستارگان هستند. بله شاید در گذشته مصداق این تعبیر ستارگان بوده اند ولی خدا می توانست خودش از واژه‌ی کوکب یا نجم استفاده کند. استفاده از تعابیر وصفی دلالت دارد که عمومیت آن تعبیر باید سر جای خودش حفظ شود تا در زمان های مختلف بتوان مصادیق مختلف برای آن پیدا کرد.

اتفاقا همین اشتباه را مفسرین در تفسیر سوره عادیات نیز کرده اند و قسم های ابتدایی این سوره را تفسیر به مصداق کرده اند و ما در تفسیر سوره عادیات دقیق توضیح داده ایم که آن آیات چگونه باید معنا شود.

به هر حال به نظر می رسد که قسم های ذکر شده در آیات ۱۵ و ۱۶ سوره تکویر می خواهد اشاره به جریاناتی بکند که اگر چه دیده نمی شوند ولی واقعا جریان دارند و در جایگاه خود قرار می گیرند.

امروزه امواج ، می تواند مصداق این آیات باشد. امواجی که اگر چه ما آنها را نمی بینیم ولی به هر حال اثرات آن را درک می کنیم.

حال ممکن است کسی سوال کند که اشاره به این جریانات چه ارتباطی به جواب قسم یعنی جمله‌ی إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(۱۹) دارد؟

در جواب باید گفته شود که این آیات اشاره به مطلب مهمی دارد. همواره این سوال مطرح بوده است که منشأ نزول آیات بر پیامبر چه بوده است؟ آیا تخیل پیامبر بوده؟ آیا اجنه منشأ نزول آیات بوده اند؟

حال در این آیات خداوند می خواهد اشاره به جریانات مخفی کند و از این طریق به ما این تصور را بدهد که همچنانکه جریانات مخفی در عالم وجود دارد نزول قرآن بر پیامبر نیز از طریق جریانی بوده است که بر شما مخفی است و آن از طریق رسول کریم بوده که همان جبرئیل می باشد.

شاید خداوند متعال با قسم خوردن بر الخُْنَّسِ الجَْوَارِ الْکُنَّسِ می خواهد به ما امکان جبرئیل را ثابت کند و بگوید اگر می گوییم جبرئیل منشأ نزول قرآن بوده است این حرف را رد نکنید.

همچنانکه جریانات مخفی در عالم هستی وجود دارد پس این احتمال را بدهید که جبرئیل یکی از همین جریانات مخفی باشد. همچنانکه شما از اثر جریانات مخفی پی به آنها می برید از قرآن پی ببرید که یک جریان مخفی آن را بر پیامبر نازل کرده است.

وقتی تلویزیون روشن می شود پی می بریم که امواجی مخفی وجود دارد که تصویر را به ما نشان داده است. حال چرا باید وجود جریانی مثل جبرئیل را رد کنیم و بگوییم قرآن ، تخیل خود پیامبر بوده است؟

این بحث بحث مهمی است و امروزه حتی برخی اندیشمندان در این زمینه بحث می کنند که منشأ نزول آیات به پیامبر چه بوده است و به نظر می رسد که این آیات در همین زمینه بحث می کند و می خواهد ما را متوجه جریانات مخفی کند.

و اما در مورد آیات وَ الَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ(۱۷) وَ الصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ(۱۸) باید گفته شود که عسعس ، هم به روى آوردن شب اطلاق مى شود و هم به پشت کردن شب و چه بسا خداوند از لغتى استفاده کرده که هر دو معنا را برساند.

و اما مراد از تنفس صبح طبق آنچه که در تفسیر المیزان آمده است چنین است :

 اگر صبح را داراى تنفس خوانده- بطورى که از بعضى‏ها استفاده مى‏شود-، به این مناسبت بوده که صبح نور خود را در افق مى‏گستراند، و ظلمت را که افق را فرا گرفته بود از بین مى‏برد، و این نوعى استعاره است که صبح، بعد از آنکه ظلمت شب را شکافته و طلوع کرده به کسى تشبیه کرده که بعد از اعمال دشوارى که انجام داده و لحظه فراغتى یافته تا استراحت کند نفسى عمیق مى‏کشد، روشنى افق هم تنفسى است از صبح. زمخشرى درباره این استعاره وجهى دیگر ذکر کرده، مى‏گوید اگر بپرسى تنفس صبح چه معنا دارد؟ مى‏گویم: وقتى صبح مى‏آید با آمدنش روح و نسیمى مى‏آورد، و همین نسیم بطور مجاز تنفس صبح خوانده شده است.(ترجمه المیزان، ج‏۲۰، ص: ۳۵۶)

ممکن هم هست گفته شود که تنفس یعنی هوا را وارد درون کردن و سپس خارج کردن. صبح ، تاریکی را وارد خود می کند و نور را خارج می کند و به این کار تنفس صبح گفته شده است.

قسم به شب و صبح شاید ارتباطش با تعبیر إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(۱۹) این باشد که آن رسول چیزی آورده است که تاریکی را از بین می برد. قرآن ، جهل ها و تعصبات و نادانی ها را از بین می برد و هرکس به قرآن بنگرد متوجه خواهد شد که این کتاب همانند صبح ، که تاریکی ها را از بین می برد تاریکی های جهل را از بین می برد.

بنابراین آیات ۱۵ و ۱۶ امکان ذاتى جبرئیل را ثابت مى کند و آیات ۱۷ و ۱۸ امکان وقوعى جبرئیل را ثابت مى کند.

نکته ۱۷ : وجود فاء در آیه ۱۵ دلالت دارد که بحثِ مطرح شده راجع به جبرئیل با آیات قبلی که پیرامون معاد بود مرتبط است. این ارتباط ظاهرا به این گونه است که وقتی می فهمیم قرآن حق است و از طرف جبرئیل آمده است قرآن و به خصوص آیات اولیه‌ی سوره تکویر را باید تصدیق کنیم. پس آیات ابتدایی سوره تکویر قول رسول امین است نه قول شیطان رجیم. پس باید به آن آیات توجه شود و سعی کنیم برای قیامت آماده شویم.

نکته ۱۸ : در ابتدای سوره بلد راجع به معنای تعبیر (لا اقسم) صحبت شد و گفتیم که ظاهرا در مواردی از این تعبیر استفاده می شود که هم می توان قسم خورد و هم نمی توان. از یک باب می توان قسم خورد و از یک باب نمی توان قسم خورد.

حال در آیات مورد بحث نیز همین گونه است. به هر حال از یک باب با دقت کردن به الخُْنَّسِ الجَْوَارِ الْکُنَّسِ و همچنین توجه به لیل و صبح می توان به این نتیجه رسید که إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ولی از یک باب دیگر قرآن آنقدر عظمت دارد که برای اثبات آن ، نیاز نیست پای چیزهای پایین تر را وسط کشید و از این باب به چیزهای پایین تر قسم خورده نمی شود تا از آن طریق ، چیزهای بالاتر ثابت شود.

نکته ۱۹ : در رابطه‏ى با تعبیر إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(۱۹) این سوال وجود دارد که چرا در این آیه ، قرآن قول رسول معرفى شده است نه قول خدا؟

در این زمینه اولا باید گفته شود که به نظر می رسد مراد از رسول در اینجا جبرئیل است نه حضرت محمد(ص)

وقتى آیه ۲۳ سوره تکویر دیده شود متوجه مى شویم که مجموع این آیات از دو نفر صحبت کرده که طبق آیه ۲۳ ، یکى از آنها دیگرى را دیده است. پس بحث بر سر جبرئیل و حضرت محمد (ص) است و شاید به همین خاطر در آیه ۲۲ براى حضرت محمد (ص) از عنوان صاحب استفاده کرده است نه رسول تا اشتباهی رخ ندهد و کاملا محسوس باشد که بحث در این آیات راجع به رسول و صاحب است و اینها دو نفر هستند.

در جاهای دیگر قرآن نیز برای ملائکه عنوان رسول بکار رفته است که در این زمینه می توانید به آیه اول سوره فاطر و آیه ۷۵ سوره حج و آیه ۳۱ سوره عنکبوت و آیه ۸۰ سوره زخرف مراجعه کنید.

و اما در اینکه چرا در آیه ۱۹ ، قرآن قول رسول نامیده شده است دو احتمال وجود دارد :

الف) خود عنوان رسول نشان دهنده‌ی این است که جبرئیل فرستاده شده است و از خودش چیزی ندارد. پس به عنوان رسول باید توجه داشت. حال وقتی شبهه ، پیرامون منتقل کننده‌ی یک گفتار است گفتار به منتقل کننده نسبت داده می شود مثلا وقتی من به آقای ایکس بگویم این مطلب را به دیگری بگو آن مطلب از یک باب گفتار من است ولی در مواردی که بخواهند بگویند منتقل کننده ، گفتار را خوب منتقل کرده است می گویند گفتار آقای ایکس است. پس گفتار به منتقل کننده نیز منتسب می شود.

حال در این آیات خداوند متعال می خواهد بگوید قرآن به طور صحیح به پیامبر منتقل شده است و به همین خاطر قرآن را قول رسول نامیده است تا این نکته را بفهماند که جبرئیل ، قرآن را به درستی منتقل کرده است.

در واقع تعبیر إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(۱۹) نقطه‏ى مقابل تعبیر وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطَانٍ رَّجِیمٍ(۲۵) است و مى خواهد بگوید قرآن گفتار شیطان نیست بلکه گفتار جبرئیل است.

موید این مطلب قسم هایى است که در آیات ۱۵ و ۱۶ زده شد چرا که آن قسم ها مربوط به جریانات پنهان بود و این جریانات پنهان مربوط به چگونگى انتقال قرآن به پیامبر است.

ب) ممکن است کسی بگوید جبرئیل به اذن الهی کار مبدّل را انجام می دهد و معانی عالی رتبه‌ی قرآن را در قالب لفظ تنزل داده است تا بتواند به بشر برسد. پس با توجه به این عملکرد جبرئیل است که قول ، به او نسبت داده شده است. بنابراین جبرئیل در ایجاد لفظ قرآن البته به اذن الهی دخیل بوده است. البته این مطلب کوچکترین نقصی برای قرآن محسوب نمی شود چرا که با بیان صفات جبرئیل که در آیات ۱۹ تا ۲۱ آمده است می فهمیم که جبرئیل در این کار کاملا صحیح و امانت دار بوده است و همان چیزی که خدا می خواسته است را انجام داده است. جبرئیل را با توجه به صفاتی که از او بیان شده است نباید دست کم گرفت. طبق این فرض ، جبرئیل معانی را به بهترین وجه به اذن الهی تبدیل به لفظ کرده است.

دقت شود که شاید علت تشابه برخی آیات قرآن همین باشد که معانی قرآن بسیار عالی رتبه است و وقتی می خواهد در قالب الفاظ بشری در آید طبیعتا الفاظ نمی توانند به طور کامل آن معانی را برسانند و به همین دلیل برخی آیات ، متشابه شده اند.

دقت شود که آیات ابتدایی سوره زخرف موید این معنا است چرا که در این آیات آمده است :

وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ(۲) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْءَانًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ(۳) وَ إِنَّهُ فىِ أُمّ‏ِ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلىِ‏ٌّ حَکِیمٌ(۴)

ترجمه : سوگند به [این‏] کتاب روشنگر (۲) که ما آن را [به زبان‏] عربى [فصیح و گویا] قرار دادیم تا [در آن‏] تعقّل کنند (۳) و همانا که آن در امّ الکتاب [که لوح محفوظ است‏] نزد ما بلند مرتبه و حکیم است. (۴)

از این آیات بدست می آید که حقیقت قرآن در کتابی قرار دارد که نزد خداست. شاید حقیقت قرآن همان معانی بلند مرتبه باشد که نزد خداست و فعلا در قالب لفظ تنزل یافته و در اختیار ما قرار گرفته است.

به هر حال هریک از دو نظر فوق که گرفته شود ردی است بر گفتار کسانی که قرآن را گفتار پیامبر می دانند. برخی می خواهند بگویند لفظ قرآن از پیامبر است در حالی که این حرف با همین تعبیر إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(۱۹) سازگار نیست. دقت شود که ضمیر در إِنَّهُ به قرآن برمی گردد. حال وقتی در این آیه گفته شده که قرآن ، گفتار جبرئیل از طرف خدا است دیگر این دیدگاه رد می شود که کسی بگوید قرآن گفتار پیامبر است.

نکته ۲۰ : در آیات ۱۹ تا ۲۱ سوره تکویر صفات متعددی برای جبرئیل گفته شده است. با خواندن این صفات به عظمت مقام جبرئیل پی می بریم. حال وقتی خداوند ، قرآن را توسط جبرئیلِ با این عظمت بر پیامبر نازل کرده است مشخص می شود که قرآن کتاب با عظمتی است. اگر شما پیامتان را به شخص مهمی بدهید که به دیگری برساند این کار نشان از اهمیت پیام دارد.

حال وقتی خداوند قرآنش را توسط جبرئیلی بر پیامبر نازل کرده است که چنین صفاتی دارد معلوم است که پیام ، بسیار مهم است. پس این آیات ، عظمت قرآن را می رساند.

متأسفانه امروزه قرآن با وجود این عظمت از جهات مختلف مورد بی مهری قرار گرفته و عظمت آن ناشناخته مانده است به گونه ای که در بین حوزوی ها و مردم و روشنفکران و دانشگاهیان مهجور است. حتی کار به جایی رسیده که اگر کسی اشکالی به قرآن بگیرد از طرف عده ای به راحتی مورد قبول قرار می گیرد ولی اشکال به بزرگان و صاحب نظران اینقدر مورد قبول قرار نمی گیرد. اشکال فلان بی دین یا فلان روشنفکر به قرآن از طرف عده ای قابل تأمل قلمداد می شود و بلکه در مواردی پذیرفته می شود ولی اگر به اشکال کننده‌ی به قرآن اشکال گرفته شود طرفداران او می گویند نباید به راحتی به او اشکال گرفت. او اهل تحقیق است. سوال این است که حرف های آن اشکال کننده که اهل تحقیق هم هست با عظمت تر است یا حرف های قرآن؟ خلاصه اینکه اشکال به قرآن گرفتن در مواردی آسان تر و مورد قبول تر از اشکال گرفتن به آقای سروش شده است. به طور کلی بسیاری از ما اهل افراط و تفریط هستیم. از یک طرف عده ای به راحتی اجازه نمی دهند راجع به قرآن سوال علمی شود و از طرف دیگر عده ای هستند که هر اشکالی به قرآن گرفته شود را می پذیرند.

ما باید سعی کنیم عظمت این کتاب آسمانی را درک کنیم و افکارمان را ابتدائا طبق آن تنظیم کنیم.

نکته ۲۱ : در آیات ۱۹ تا ۲۱ سوره تکویر چندین صفت برای جبرئیل بیان شده است که عبارتند از :

الف) رسول

ب) کریم : یعنی جبرئیل یک موجود ارزشمند است.

ج) ذی قوه : یعنی جبرئیل در رسالتش صاحب قدرت است و ضعیف نیست.

د) عند ذی العرش : یعنی جبرئیل نزد صاحب عرش است و نزدیکی فوق العاده ای به خدا دارد.(دقت کنید اینکه بجای الله از صفت ذی العرش برای خدا استفاده شده است شاید به این دلیل باشد که می خواهد بگوید جبرئیل در عرش الهی واسطه گری دارد)

ه) مکین : این لغت مبالغه در مکان را می رساند یعنی جایی مکان خیلی خوبی باشد. حال ، مکین بودن جبرئیل یعنی او نزد خدا جایگاه فوق العاده والایی دارد.

و) مطاع : از این لغت استفاده می شود که جبرئیل ، دارای سربازانی است که از او اطاعت می کنند. بنابراین همچنانکه طبق آیه ۶۴ سوره اسراء شیطان ، سرباز دارد جبرئیل نیز دارای سربازانی است.

ز) امین : یعنی او شخص امینی است. بنابراین وحی الهی را بدون کم و کاستی به پیامبر می رساند.

نکته ۲۲ : تعبیر عِندَ ذِى الْعَرْشِ در آیه ۲۰ ، هم مى تواند مستقل معنا شود و خودش صفتى جداگانه براى جبرئیل باشد و هم مى تواند با صفات قبل و بعد ، مرتبط باشد و در این صورت دو جور خوانده شود :

الف) ذِى قُوَّهٍ عِندَ ذِى الْعَرْشِ

ب) عِندَ ذِى الْعَرْشِ مَکِینٍ

نکته ۲۳ : آیه ۲۱ را به دو صورت مى توان خواند :

الف) مُّطَاعٍ ثَمَّ‏َّ یعنى در آنجا یعنى در نزد خدا مورد اطاعت است.

ب) ثَمَّ‏َّ أَمِینٍ یعنى آنجا شخص امینى محسوب مى شود.

نکته ۲۴ : در رابطه‏ى با تعبیر وَ مَا صَاحِبُکمُ بِمَجْنُونٍ(۲۲) چند نکته قابل ذکر است :

الف) مراد از مجنون ممکن است دیوانه باشد و ممکن است جن زده باشد.

ب) به نظر می رسد که وقتی پیامبر حرف از غیب و جبرئیل می زد عده ای او را دیوانه یا جن زده معرفی می کردند و در این آیه این حرف رد شده است.

ج) دقت شود که در مورد غیب ، جامعه‌ی ما اهل افراط و تفریط است. عده ای هر خرافاتی را به نام غیب می پذیرند و عده ای هستند که اصلا امور غیبی را قبول ندارند و فکر می کنند که همه چیز را باید بفهمند. باید مواظب باشیم که در این زمینه به افراط و تفریط دچار نشویم.

نکته ۲۵ : در تفسیر التحریر و التنویر در ذیل آیه ۲۳ ، افق این چنین ترجمه شده است :

و «الأفق»: الفضاء الذی یبدو للعین من الکره الهوائیه بین طرفی مطلع الشمس و مغربها من حیث یلوح ضوء الفجر و یبدو شفق الغروب و هو یلوح کأنه قبه زرقاء و المعنى رآه ما بین السماء و الأرض.

در تفسیر الوسیط نیز ، افق این چنین ترجمه شده است :

و الأفق: هو الفضاء الواسع الذی یبدو للعین ما بین السماء و الأرض.

ترجمه : افق به فضایى گفته مى شود که انسان در هوا ، آن را مى بیند و بین آسمان و زمین قرار دارد.

و اما اینکه در آیه ۲۳ ، افق با وصف مبین آمده است این نکته را در بر دارد که پیامبر ، جبرئیل را در فضایی آشکار دید نه اینکه در دیدن جبرئیل ، ابهام و شک داشته باشد.

و اما اینکه این رؤیت به چه نحوی بوده است دقیقا برای بنده روشن نیست.

دقت شود که آیات ۱ تا ۱۸ سوره نجم با این آیات در سوره تکویر مرتبط است و بحث های مشترک بین هر دو دسته از آیات وجود دارد که علاقه مندان می توانند به آیات سوره نجم نیز مراجعه کنند.

نکته ۲۶ : در تعبیر وَ مَا هُوَ عَلىَ الْغَیْبِ بِضَنِینٍ(۲۴) واژه‌ی ضنین به معنای بخیل است و برخی از لغویین گفته اند که فرق بین بخیل و ضنین این است که ضنین به بخل در امور عاریه ای گفته می شود و اتفاقا این معنا در اینجا مناسب است چرا که غیب ، مِلک پیامبر نیست بلکه به صورت امانت و عاریه در اختیار پیامبر گذاشته شده است.

به هر ترتیب پیامبر نسبت به غیب بخیل نیست و مثل برخی از مبلغین نیست که می گویند برخی چیزها را نباید برای مردم گفت و فقط حوزوی ها و  عده‌ی خاصی باید آنها را بدانند. شما ببینید برخی چیزهای شبهه برانگیز را پیامبر به مردم می گفته است. اگر پیامبر دروغ گو بود نبایستی چیزهای شبهه برانگیز که موجب اتهام او به جنون شود را برای مردم می گفت.

این نکته نیز دقت شود که در آیه ۲۴ ، ضنین با ظاء هم قرائت شده است و در این صورت آیه ۲۴ می خواهد بگوید پیامبر نسبت به غیب متهم نیست و اشتباهی در بیان مسائل غیبی ندارد و از روی ظن وگمان از غیب خبر نداده است.

طبق این معنا این نکته فهمیده می شود که اگر کسی می خواهد از غیب خبر دهد نباید از روی ظن و گمان خبر دهد. پس ما نمی توانیم بدون تحقیق صحیح علمی از غیب خبر دهیم.

دقت شود که در تفسیر التحریر و التنویر بحث خوبی راجع به قرائات مختلف قرآن ، در ذیل آیه ۲۴ سوره تکویر مطرح شده است که علاقه مندان حتما به آن تفسیر مراجعه کنند.

در این تفسیر آمده است که قرائت به ضنین و ظنین ، هر دو متواتر است و خدا هر دو را نازل کرده است.

طبق این حرف همچنانکه یک آیه می تواند دو یا چند معنا داشته باشد یک آیه می تواند دو یا چند قرائت نیز داشته باشد و همگی نیز صحیح باشد.

خود این مطلب یک قاعده‌ی تفسیری است که می تواند نگرش ما را به اختلافات قرائت در قرآن عوض کند.

نکته ۲۷ : جمله‏ى فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ(۲۶) یعنى چرا شما نسبت به قرآن چنین فکرى دارید که آن را قول شیطان محسوب مى کنید یا قرآن را آن طور که هست نمى دانید؟ دقت شود که ما این جمله را معمولا در برخی جاها که افراد ، اشتباه می روند استفاده می کنیم در حالی که در قرآن ، این جمله در مورد کسانی آمده است که اعتقاد صحیحی نسبت به قرآن ندارند.

نکته ۲۸ : از آیه ۲۷ بدست می آید که قرآن محدود به عرب ها نیست بلکه برای همه‌ی جهانیان است. حال ، این را مقایسه کنید با کسانی که قرآن را مخصوص عرب ها و تازه نه همه‌ی عرب ها بلکه عرب‌های زمان پیامبر می دانند.

نکته ۲۹ : آیات ۲۸ و ۲۹ در عین اینکه دلالت می کند همه چیز در اختیار و مشیت خداست ، اختیار انسان را نیز می رساند. بله اختیار انسان در ضمن اختیار خداست یعنی خدا اختیار کرده است که انسان مختار باشد و هر چه انسان اختیار کند به هر حال با توجه به اذن و اراده‌ی خداست ولی به هر حال انسان موجودی مختار است و از این دو آیه نیز همین مطلب بدست می آید. آیه ۲۸ که از مشیت انسان صحبت کرده است دلالت بر اختیار او دارد. علاوه بر این خودِ تعبیر وَ مَا تَشَاءُونَ نیز دلالت دارد که انسان مشیت دارد ولى مشیتش متوقف بر مشیت خداست ولى همین که مى گوید انسان مشیت دارد اختیار انسان را ثابت مى کند.

همچنین ببینید

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد

نکات تفسیری آیات مربوط به جنگ احد (تفسیر آیات ۱۲۱ تا ۱۸۰ سوره آل عمران) …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *