۱۳۹۷/۰۲/۳۰
پست های اخیر
خانه / تفسیر / تفسیر سوره طور

تفسیر سوره طور

تفسیر سوره طور

تفسیر سوره طور از تاریخ ۱/۱/۱۳۹۶ شروع شد

نکته ۱ : ممکن است با خواندن آیات ابتدایی سوره طور ابهاماتی به ذهن بیاید که این آیات چه چیزی می خواهد بگوید و ارتباط بین قسم های خورده شده و جواب قسم چیست؟

در این زمینه ابتدائا باید گفته شود که یکی از دلایل اصلی ابهام قرآن این است که ما بر روی قرآن خوب کار نکرده ایم و الا اگر با دقت بر روی این کتاب کار کنیم بسیاری از ابهامات آن بر طرف می شود. به عنوان مثال واقعا در کدام مسجد و در کدام کلاس در حوزه ، تفسیر این سوره با دقت گفته شده است و روی آن خوب تأمل شده است؟

طبیعتا وقتی راجع به قرآن خوب کار نکنیم برای ما ابهاماتی وجود خواهد داشت.

ما باید مثل یک کلاس درس در جلسات تفسیر قرآن حاضر شویم تا قرآن را فرا بگیریم. علاوه بر این معمولا دانش آموزان بعد از کلاس درس ، باز راجع به آن درس مباحثه می کنند یا مطالعه می کنند و اگر درس را یاد نگرفتند کلاس تقویتی می روند.

حال ، کدام یک از ما راجع به قرآن چنین کرده ایم؟ آیا در حوزه های علمیه طلاب ، بر روی قرآن مباحثه می کنند؟ آیا وقتی در یک جلسه‌ی تفسیر شرکت کردیم بعد از آن پیگیر مباحث مطرح شده هستیم؟

به هر حال می خواهم بگویم اگر مثل بقیه‌ی علوم بر روی قرآن کار کنیم بسیاری از ابهامات بر طرف خواهد شد.

اگر راجع به سوگندهای ابتدای سوره طور ، خوب کار کردیم چه بسا بتوانیم مراد از این سوگندها و ارتباط آنها را جواب قسم را بفهمیم.

نکته ۲ : به نظر بنده قسم های ابتدایی سوره طور اشاره به یک مجموعه دارد و همگی با هم مرتبط هستند نه اینکه مثلا طور ، کاری به بحر مسجور نداشته باشد همچنانکه معمولا مفسرین ، این قسم ها را قسم هایی متفاوت معنا کرده اند.

به نظر بنده این قسم ها ، اشاره ای اجمالی به داستان حضرت موسی است.

دقت کنید که وقتی می خواهیم آیه ای در یک سوره را خوب بفهمیم گاهی اوقات باید مطلب کل سوره را بدانیم همچنانکه در یک مقاله باید کل مقاله خوانده شود تا مطالب صفحه‌ی دوم مقاله نیز فهمیده شود.

حال وقتی کل سوره طور را بخوانیم متوجه می شویم که قسمت اعظم آن پیرامون صحبت با مخالفین حضرت محمد(ص) است و به خصوص در صفحه‌ی انتهایی این سوره بارها واژه‌ی (ام) بکار رفته است که در جواب به مخالفان پیامبر است. در انتهای سوره نیز از عذاب آنها صحبت شده و به پیامبر توصیه می شود که صبر پیشه کن.

حال می توان چنین گفت که شبیه ترین پیامبر به حضرت محمد (ص) ، حضرت موسی (ع) می باشد و خداوند در ابتدای این سوره با اشاره ای اجمالی به داستان حضرت موسی ، می خواهد به حضرت محمد (ص) بفهماند که نگران نباش و همچنانکه مخالفان موسی عذاب شدند مخالفان تو نیز عذاب می شوند.

موید این مطلب این است که در آیه‌ی إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ لَوَاقِعٌ(۷) تعبیر عَذَابَ رَبِّکَ استفاده شده است که دلالت می کند بحث به خصوص با پیامبر است و می خواهد به او تسلی خاطر دهد که پروردگار تو مواظب تو هست.

بنابراین با اینکه سوره طور یک سوره مکی است و گفته شده که یهودیان در مکه حضور چشمگیری نداشتند ولی باید دقت داشت که مخاطب این سوره یهودیان نیستند بلکه ابتدائا خود پیامبر است و خداوند متعال می خواهد زندگی حضرت موسی را به ایشان یادآوری کند تا پیامبر مطمئن شود که خدا مواظب اوست.

آیات ابتدایی سوره طور اشاره ای اجمالی به کل داستان حضرت موسی دارد.

طور اشاره به کوه طور دارد که در آنجا بر موسی وحی نازل شد.

کتاب مسطوری که در ورقهای بازشده است اشاره به کتاب حضرت موسی و چه بسا ده فرمان دارد.

البیت المعمور چه بسا اشاره به خانه های بنی اسرائیل داشته باشد که در مصر از یاد خدا آباد بوده است و در آیه ۸۷ سوره یونس به آن اشاره شده است.

سقف مرفوع شاید اشاره به کوه طور داشته باشد که بالای سر بنی اسرائیل قرار گرفت و در آیه ۶۳ سوره بقره به آن اشاره شده است یا ممکن است با سقف های برافراشته‌ی فرعونیان داشته باشد که در آیه ۱۳۷ سوره اعراف به آن اشاره شده است.

بحر مسجور یعنی بحر مملو از آب نیز اشاره به بحری دارد که فرعون و فرعونیان در آن غرق شدند.

وقتی این مجموعه دیده شود کاملا روشن می شود که ارتباط بین قسم ها و جواب قسم ها چیست؟

خداوند با اشاره ای اجمالی به داستان حضرت موسی می خواهد به حضرت محمد (ص) بگوید ببین حضرت موسی از کوه طور کارش را شروع کرد و نهایتش این شد که مخالفین او ، یا بالای سرشان کوه قرار گرفت و تهدید شدند و یا در دریا غرق شدند ولی از آن طرف طرفداران او ، خانه هایی آباد پیدا کردند. تو نیز همان سیر را داری.

دقت شود که بین حضرت موسی (ع) و حضرت محمد(ص) شباهت هایی در رسالت وجود داشته است و شاید به همین خاطر خداوند برای تسلی خاطر حضرت محمد(ص) به داستان حضرت موسی اشاره می کند.

نکته ۳ : تفسیری که در نکته‌ی قبلی گفتیم مانع تفاسیر دیگر نیست بلکه چه بسا تفاسیر دیگر نیز صحیح باشد. به عنوان مثال ممکن است مراد از کتاب مسطور کل کتب آسمانی باشد که با رجوع به آنها می توان اثبات کرد که در همه‌ی آنها وعده‌ی عذاب وجود دارد.

ممکن است مراد از کتاب مسطور نوشته شدن اعمال هریک از ما باشد. با پیشرفت علمی ممکن است به این نتیجه برسند که کارهای ما همگی در جایی در عالم هستی باقی می ماند و وقتی این مطلب ثابت شود می توان از آن پی به عذاب الهی برد چرا که وقتی همه‌ی کارهای ما در جایی نوشته می شود طبیعتا دلالت دارد که حساب و کتابی در کار است.

ممکن است مراد از البیت المعمور ، کعبه باشد که با مشاهده‌ی آن نیز می توان پی به عذاب الهی برد. ممکن است البیت المعمور خانه‌ی انسان های صالح یا مساجد باشد که با مشاهده‌ی آن و دیدن اینکه انسان های وارسته در آن خدا را می خوانند و از عذاب الهی می ترسند پی به عذاب الهی برد. ممکن است مراد از البیت المعمور قلب انسان های صالح باشد.

ممکن است مراد از سقف مرفوع آسمان باشد که با مشاهده‌ی عظمت آن می فهمیم که حتما قیامت و حساب و کتابی در کار است.

ممکن است مراد از طور ، مطلق کوه و مراد از بحر مسجور مطلق دریاها باشد و با رجوع به کوه و دریا بتوان به عذاب الهی پی برد.

اصلا ممکن است با توجه به اینکه قرآن ، خطاب به جن نیز هست برخی از این آیات مخصوص اجنه باشد و مثلا آنها با توجه به سقف مرفوعی که می شناسند پی به عذاب الهی ببرند.

ممکن هم هست که برخی از این آیات مخصوص آیندگان باشد و آیندگان با پیشرفت علم از بحر مسجور خبر دار می شوند و از آن طریق پی به عذاب الهی می برند.

نکته ۴ : در قسم های ابتدایی سوره طور همه‌ی کلمات با الف و لام آمده است غیر از کتاب مسطور و رق منشور. دقیقا نمی دانم این تفاوت برای چیست؟

آیا این تفاوت برای این است که موارد ذکر شده در آیه همگی چیزهای مشخصی هستند غیر از کتاب مسطور و رق منشور که قدری مبهم است و اشاره به کتاب مشخصی ندارد؟

یا این تفاوت به خاطر پیوند عمیق کتاب مسطور و رق منشور با جواب قسم است و به خصوص می خواهد به عظمت کتاب مسطور و رق منشور در بین بقیه‌ی موارد ذکر شده اشاره داشته باشد؟

در این زمینه هنوز به جواب مطمئنی نرسیده ام.

نکته ۵ : تَمُورُ در آیه ۹ از ریشه‌ی مور به معناى حرکت و اضطراب است. شاید همان مور و ملخی که در فارسی می گوییم نیز از همینجا گرفته شده است. بنابراین در روز قیامت آسمان را مشاهده می کنیم که اجزائش مثل مور و ملخ در حرکت اند و از این طرف به آن طرف می شوند.

نکته ۶ : مکذبین در آیه ۱۱ ، هم می تواند به معنای تکذیب اعتقادی باشد و هم تکذیب عملی.

نکته ۷ : خوض در آیه‏ى الَّذِینَ هُمْ فىِ خَوْضٍ یَلْعَبُونَ(۱۲) به معناى فرو رفتن در امر باطل است. آیه می خواهد بگوید مکذبین کسانی هستند که در امر باطل فرو می روند و آنقدر مشغول بازی در امر باطل هستند که حقایق را نمی شنوند.

یک وقت شخصی در امر باطل فرو می روند ولی نه اینکه بخواهد در آن به بازی بپردازد و مشغول شود ولی عده ای در امر باطل ، بازی می کنند و واقعا سرگرم آن می شوند.

مواظب باشیم ما چنین نباشیم. به نظر می رسد که گاهی اوقات آنقدر در دنیا فرو می رویم و مشغول بازی های دنیوی می شویم که حق و حقیقت بر ما مخفی می شود.

نکته ۸ : واژه‏ى یُدَعُّونَ در آیه ۱۳ در آیه فَذَالِکَ الَّذِى یَدُعُّ الْیَتِیمَ(۲) در سوره ماعون نیز بکار رفته است و به معناى این است که دیگرى را با بدى برانیم. حال اتفاقا در سوره ماعون نیز از مکذبین صحبت شده است و همچنانکه مکذبین ، یتیم را در دنیا با بدى مى راندند در آخرت نیز با بدى به سمت جهنم کشانده مى شوند.

نکته ۹ : آیه ۱۵ طعنه‌ی جالبی به جهنمیان می زند. جهنمیان در دنیا ، حقایق را باطل معرفی می کردند و با نام سحر از حقایق الهی نام می بردند و از طرف دیگر خودشان را به نفهمی می زدند که ما حق را نمی فهمیم و نمی بینیم.

حال طبق آیه ۱۵ وقتی به سمت آتش جهنم می روند به آنها گفته می شود آیا این آتش نیز سحر است و واقعیتی ندارد و یا اینکه شما این آتش را نیز نمی بینید.

نکته ۱۰ : صبر در دنیا حتما اثر دارد ولى طبق آیه ۱۶ صبر جهنمیان بر آتش اثرى ندارد.

نکته ۱۱ : طبق آیه ۱۶ آتش جهنم نتیجه‏ى اعمال جهنمیان بیان شده است ولى طبق آیات ۱۸ و ۱۹ ، بهشت علاوه بر اینکه نتیجه‏ى اعمال بهشتیان معرفى شده است به خدا نیز نسبت داده شده است. به تعبیر بِمَا ءَاتَاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقَاهُمْ رَبهُُّمْ عَذَابَ الجَْحِیمِ در آیه ۱۸ خوب دقت کنید که در آن ، دو بار از عنوان رب استفاده شده است.

این تفاوت نشان دهنده‌ی این است که خوبی ها در اصل از ناحیه‌ی خداست و بدی ها از ناحیه‌ی خود افراد است همانطور که در آیه ۷۹ سوره نساء آمده است :

مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ  وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَهٍ فَمِن نَّفْسِکَ

ترجمه :  [اى انسان!] آنچه از نیکى به تو رسد، از سوى خداست و آنچه از بدى به تو رسد، از سوى خود توست.

نکته ۱۲ : اگر متکئین در آیه ۲۰ حال از کلُُواْ وَ اشْرَبُواْ در آیه ۱۹ باشد دلالت دارد که آنها در حالى که تکیه زده اند غذا مى خوردند. گفته شده که این حالت در دنیا حالت خوبى نیست یعنى غذا خوردن در حال تکیه زدن از طرف عده اى مورد مذمت قرار گرفته است ولى باید توجه داشت که این مخصوص دنیا است.

نکته ۱۳ : هنى‏ء که در آیه ۱۹ آمده است ، یعنى گوارا. ممکن است غذایى خیلى خوب است ولى به دلایلى بر ما گوارا نباشد. هنى‏ء به غذایى گفته مى شود که کاملا گوارا باشد و خوب پایین رود نه اینکه مثلا در گلو گیر کند.

نکته ۱۴ : سُرُرٍ مَّصْفُوفَهٍ در آیه ۲۰ یعنى تخت هایى که صف اندر صف و منظم هستند. بنابراین در بهشت همه چیز آماده و منظم است و مثل دنیا نیست که مثلا افراد باید بروند و سر تخت ها را بگیرند و براى خودشان منظم کنند.

نکته ۱۵ : در آیه ۲۰ از حور العین صحبت شده است. حور در اصل به معنای سفیدی است و به حواریون از این باب حواریون گفته اند که دارای قلب های سفید و پاک بوده اند. به زن های سفید روی بهشتی حور گفته می شود. البته برخی مثل صاحب تفسیر الوسیط در ذیل آیه ۵۴ سوره دخان گفته است که حور از حیرت می آید یعنی زنی که از زیبایی اش به حیرت می آیند ولی صاحب کتاب التحقیق این نظر را رد کرده است.

و اما عین به معنای چشم درشت است.

در رابطه‌ی با بحث حور العین و شبهات مربوط به آن ، ما ذیل آیه ۲۵ سوره بقره بحث کرده ایم که علاقه مندان می توانند به تفسیر آن آیات مراجعه کنند.

نکته ۱۶ : تعبیر کلُ‏ُّ امْرِى بمَِا کَسَبَ رَهِینٌ در انتهاى آیه ۲۱ تعبیر بسیار مهمى است و دلالت دارد که هر شخصى در گرو اعمال خودش است. پس سعى کنیم اعمال خود را اصلاح کنیم. حتى شاید از این تعبیر بتوان بدست آورد که بعد از مرگ نیز در صورتى اعمال زندگان براى ما تأثیر دارد که به نحوى با (ما کَسَبِ) ما مرتبط باشد.

نکته ۱۷ : در جمع بین آیه ۲۱ سوره طور و آیات ۳۸ و ۳۹ سوره مدثر چند جواب مى توان داد :

الف) مراد از (ما کسب) در آیات سوره مدثر ، اعمال بد است و مراد از گرو بودن در سوره مدثر ، گروه عذاب بودن است نه گرو پاداش.

در تفسیر المیزان در این باره چنین آمده است :

اینکه در جاى دیگر فرموده:” کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَهٌ إِلَّا أَصْحابَ الْیَمِینِ” به طورى که از سیاق بر مى‏آید و به شهادت دو آیه بعدش که مى‏فرماید:” فِی جَنَّاتٍ یَتَساءَلُونَ عَنِ الْمُجْرِمِینَ” مراد این است که هر کس در گرو عذاب روز قیامت است.

بعضى هم گفته‏اند: مراد از اینکه فرمود هر کس بدانچه کرده رهین است، این است که: در گرو عمل زشت خویش است، هم چنان که آیه سوره مدثر هم به همین دلالت مى‏کرد، چون اصحاب یمین را استثناء مى‏نمود، و آیه مورد بحث، جمله معترضه‏اى است از صفات اهل عذاب که در بین صفات اهل بهشت قرار گرفته.(ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص: ۱۹)

ب) آیه سوره طور باید در کنار آیات سوره مدثر معنا شود. به هر حال در یک جا قانونی به صورت عام می آید و در جای دیگر استثناء زده می شود. وقتی مجموع آیات در کنار هم گذاشته می شود می فهمیم که همه در گرو اعمال خود هستند الا اصحاب یمین که آنها نیز به خاطر اعمالشان اصحاب یمین شده اند ولی نمی توان گفت که در گرو اعمالشان هستند چرا که حساب آنها حساب یسیر است و خیلی آسان مورد حساب قرار می گیرند و سختی های حساب رسی که گرو ، محسوب می شود برای آنها وجود ندارد.

پس از یک باب اصحاب یمین در گرو اعمالشان هستند یعنی به خاطر اعمالشان بهشتی شده اند ولی از باب دیگر ، با آنها مثل بقیه رفتار نمی شود و مثل گرو با آنها برخورد نمی شود.

نکته ۱۸ : در آیه ۲۲ ، استفاده از تعبیر مدد قابل تأمل است. به هر ترتیب بهشتیان اگر می خواهند در بهشت ، خوب بگردند و از حور العین استفاده کنند باید قوت داشته باشند و به همین خاطر با میوه و گوشت تقویت می شوند.

نکته ۱۹ : آیه ۲۳ آیه جالبی است. برخی گفته اند مراد از تنازع ، مبادله کردن است و بهشتیان جام های شراب را به یکدیگر می دهند و از یکدیگر می گیرند. شاید هم به معنای این باشد که جام های شراب را به هم می زنند.

و اما می توان تنازع را به همان معنای معروفش گرفت و و علاوه بر این به مفرد بودن کأس نیز باید توجه داشت. ظاهرا طبق این آیه بهشتیان بر سر یک جام شراب می روند و از باب شوخی با یکدیگر بر سر آن جام ، مثلا به یکدیگر شراب می پاشند یا کارهای دیگر می کنند که معمولا دوستان در دنیا نسبت به هم انجام می دهند.

البته باید توجه داشت که این نزاع ، این صفت را هم دارد که لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لَا تَأْثِیمٌ یعنى نه لغوى دارد و نه گناهى. بنابراین جمله‌ی لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لَا تَأْثِیمٌ توضیح دهنده‌ی آن تنازع است که آن تنازع مثل نزاع های دنیوی نیست.

اتفاقا آقای صادقی تهرانی این آیه را این گونه ترجمه کرده اند :

در آنجا جامی از دست هم می ربایند که که در آن (ربودن جام) نه یاوه ای است و نه بازدارندگی از خیری.

طبق این معنای ضمیر (ها) در لَا لَغْوٌ فِیهَا می تواند به نزاع بخورد و از این باب که نزاع مصدر است ضمیر مونث نیز می تواند به آن برگردد. ممکن هم هست که این ضمیر به جنات برگردد و از لازمه اش بدست آید که در آن نزاع ، لغو نیست.

در عین حال این ضمیر به کأس نیز می خورد و دلالت دارد که آن جام شراب موجب لغو و گناه نمی شود.

این از زیبایی های قرآن است که احتمالات مختلفی در معنای آیات آن وجود دارد و همگی می تواند صحیح باشد.

نکته ۲۰ : در مورد بحث غلمان که در آیه ۲۴ به آن اشاره شده است چند نکته حائز اهمیت است :

الف) غلمان جمع غلام است و غلمان وظیفه‌ی خدمتکاری دارند. بنابراین اینکه برخی فکر می کنند در بهشت ، غلمان وظیفه دارند مردان بهشتی را ارضاء جنسی کنند اصلا صحیح نیست. همچنین اینکه مشهور شده است که مردان حور العین دارند و زنان غلمان دارند این هم صحیح نیست. غلمان اصلا برای بهره‌ی جنسی نیست بلکه برای خدمتکاری است. به تعبیر وَ یَطُوفُ عَلَیهِْمْ غِلْمَانٌ خوب دقت کنید که در آن ضمیر مذکر بکار رفته است که دلالت دارد غلمان برای مردان نیز هست.

این مطلب مشهور است که عده ای می گویند غلمان برای زنان است در حالی که این حرف صحیح نیست.

ب) وقتی خدمتکاران بهشتی طبق آیه ۲۴ سوره طور اینقدر زیبا هستند معلوم است که خود بهشتیان خیلی زیباتر از خدمتکاران هستند.

ج) تعبیر غِلْمَانٌ لَّهُمْ بجاى غِلمَانُهُم این نکته را در بر دارد که آن خدمتکاران دقیقا مخصوص آنها هستند و در ملک آنها می باشند.

نکته ۲۱ : در آیه ۲۵ از سوال بهشتیان از یکدیگر صحبت شده است ولی در ادامه‌ی آیات سوالی نیامده است بلکه جملات به صورت خبری آمده است. به نظر می رسد که سوال در اینجا محذوف است. بهشتیان از یکدیگر سوال می کنند که چه عاملی موجب شد که بهشتی شوید؟ و بعد جواب می دهند که : قَالُواْ إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فىِ أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ(۲۶) …

پس آنچه که در آیات ۲۶ تا ۲۸ آمده است عامل بهشتی شدن بهشتیان است.

نکته ۲۲ : تعبیر إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فىِ أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ(۲۶) دو معنا مى تواند داشته باشد :

الف) ما راجع به اهلمان هراسناک بودیم و برای هدایت آنها تلاش می کردیم.

ب) ما در بین اهلمان که بودیم نسبت به انجام دستورات خدا هراسناک بودیم.

طبق این معنای دوم قید فىِ أَهْلِنَا این نکته را در بر دارد که معمولا انسان در بین اهلش اطمینان دارد چرا که آنها تکیه گاهش هستند ولی انسان های صالح در عین اینکه در بین اهلشان هستند ولی باز متوجه دستورات خدا هستند و از اینکه کم کاری کنند هراسناکند.

به هر حال طبق این معنا هراس داشتن نیز تأیید می شود. اینکه بعضا امروزه به گونه ای بر روی شادی تبلیغ می شود که هراس کنار رود صحیح نیست. مومن واقعی به گونه ای رفتار می کند که در خانواده اش ترس از خدا نیز وجود دارد نه اینکه همیشه به شادی های دنیوی مشغول باشند. معمولا گفته می شود در بین خانواده باید شادی وجود داشته باشد ولی از این آیه می فهمیم که ترس نیز باید وجود داشته باشد. اهل یک خانواده باید از قصور و تقصیر خود نسبت به خدا بترسند.

دقت کنید که آیه ۲۶ سوره طور نقطه‏ى مقابل آیه ۱۳ سوره انشقاق است. بر طبق آیه ۱۳ سوره انشقاق مسرور بودن در بین اهل به گونه اى که ترس از خدا در کار نباشد خوب نیست.

پس کسی که در زندگی به گونه ای شادی می کند که ترس از خدا در آن زندگی وجود ندارد چنین زندگی مطلوب شرع نیست. شادی اگر برای شادی باشد صحیح نیست. ما باید از شادی به مرحله‌ی بالاتری برسیم. اصحاب کهف دعاى زیبایى دارند که در آیه ۱۰ سوره کهف به آن اشاره شده است. در قسمتى از این دعا آمده است :

هَیئّ‏ِْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا یعنى براى ما در کارمان رشد فراهم آور.

پس ما اگر شادى مى کنیم باید از طریق آن رشد کنیم نه اینکه در شادى متوقف شویم. شادى براى شادى ، سبک یک انسان قرآن محور نیست. حتى ما غذا که مى خوریم نیز باید نیت داشته باشیم. هر کار دنیوی ما باید برای رسیدن به مرحله‌ی بالاتر باشد و خدا را در آن کار در نظر بگیریم و این مى شود معناى آیه‏ى وَ مَا خَلَقْتُ الجِْنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ(ذاریات-۵۶)

اصلا ما به دنیا آمده ایم تا به خدا برسیم. بنابراین ، از غذا خوردن و خندیدن و شادی کردن و هر کار دیگر باید به خدا برسیم.

در باب شادی و غم در اسلام ، ما مقاله ای مفصلا نوشته ایم که علاقه مندان می توانند به آن مقاله مراجعه کنند.

و اما در زیر به متنی منسوب به آقای مصطفی ملکیان نیز اشاره می کنیم که با بحث ما مرتبط است :

چرا این قدر تفریح و گشت و گذار می کنیم؟ چرا در زندگی انسان مدرن تفریح جایگاهی دارد که در زندگی انسان سنّتی ندارد؟ برای این که انسان مدرن نمی تواند با خودش تفریح کند. یعنی هروقت به خودش رجوع می کند از خودش بدش می آید. باغی در درون خودش ندارد که اگر ده سال هم مسافرت نرود هیچ وقت حوصله اش سر نرود. آدمی که تفکّر معنوی عمیقی دارد، اگر صد سال هم مسافرت نرود یک لحظه نمی گوید حوصله ام سر رفت. چون دائماً مشغول سیر در یک باغ درونی است . وقتی ما باغ درونی نداریم باید برویم با غهای بیرونی را ببینیم.آدمی که خودش را نمیتواند تماشا کند چاره ای جز این ندارد که برود و بیرون از خودش را تماشا کند.اشخاص معنوی آنقدر درون خودشا ن چیزها ی نو کشف می کنند و به ظهور می بینند و چیزهای بسیار شاد کننده، امیدوارکننده و آرامش بخش می یابند که هیچ وقت به سیرومسافرت بیرونی احتیاج پیدا نمی کنند. بنابراین یکی از دلایلی که ما این قدر به مسافرت و تفریح نیازمندیم ، این است که ما انسان های معنوی ای نیستیم.هر چه انسان معنوی تر باشد، کمتر احتیاج پیدا می کند به این که منظره و تابلو راعو ض کند، این است که انسان جدید تابلوهای خانه اش را هم باید هر از چند مدّت عو ض کند، مبلمان خانه اش را هم و… چون بعد از مدّتی اینها دیگر نمیتوانند او را از خودش به بیرون از خودش عطف توجّه دهند. اگر همه ما شبیه مولوی بودیم مسافرتهایمان هم بسیار کاهش پیدا می کرد.

نکته ۲۳ : در کتب لغت مثل مفردات آمده است که شفقت به ترسی گفته می شود که با عنایت همراه است یعنی ترس به همراه توجه. درتفسیر روشن نیز شفقت این گونه ترجمه شده است: إشفاق منه: خوف و اعراض. (تفسیر روشن، ج‏۱۵، ص: ۶۲)

در تفسیر نمونه نیز راجع به این ریشه این گونه آمده است:

“مشفق” که از ماده” اشفاق” و از ریشه” شفق” به معنى روشنایى آمیخته با تاریکى گرفته شده به معنى خوف و ترسى است که آمیخته با محبت و احترام است. (تفسیر نمونه، ج‏۱۴، ص: ۲۶۳)

در کتاب التحقیق نیز گفته شده است که این ریشه به این معناست که در مقابل چیزی، حالت سستی و ضعف ایجاد شود.

با این توضیحات می فهمیم که شفقت، با خوف، قدری متفاوت است. آقای بازرگان در کانال تلگرام خود راجع به این لغت چنین می گوید:

درست است که مفهوم ترس در این کلمه وجود دارد ولی جنس آن مانند ترسی که از حیوان درنده داریم نیست. این ترس ناشی از تعلق و دلبستگی به چیزی یا کسی است مثل ترسی که مادر نسبت به کودک خردسالش دارد تا مبادا آسیبی به او برسد. اصلا بیشتر مفهوم نگرانی و اضطراب دارد تا ترس. (کانال تلگرام آقای بازرگان)

با این توضیح می فهمیم لغات مختلفی که در قرآن برای ترس آمده است هریک به یک نوع ترس اشاره دارد.

نکته ۲۴ : آیات ۲۷ و ۲۸ سوره طور دقیقا شبیه آیات ۱۸ و ۱۹ است. این دو آیه از دو جهت به یکدیگر شبیه اند :

الف) در هر دو ابتدا به مشیت الهى اشاره شده و بعد به عملکرد بهشتیان که این دلالت بر توحید دارد و اینکه هر کار خوبی ، منسوب به خدا است.

ب) در هر دو ابتدا به نعمت بهشتى اشاره شده که شامل حال بهشتیان شده است و بعد به نجات از جهنم اشاره شده است.

جالب است که در هر دو آیه ، هم به بهشت به عنوان یک نعمت اشاره شده و هم به دور ماندن از جهنم به عنوان نعمتى دیگر اشاره شده است. از این بیان ظاهرا مى توان بدست آورد که دور ماندن از جهنم یک نعمت است و ورود به بهشت نعمتى دیگر است. شاید بتوان از این بیان استفاده کرد که غیر از بهشت و جهنم جایگاه دیگرى نیز وجود دارد. پس کسی که از جهنم نجات پیدا کند یک نعمت نصیب او شده است و وقتی وارد بهشت شود نعمت دومی نصیب او شده است. ممکن است عده ای ، تنها نعمت اول شامل حالشان شود.

نکته ۲۵ : مراد از منت خدا در آیه ۲۷ این است که خدا نعمت هدایت به ما داد. دقت شود که بالاترین نعمتها ، نعمت هدایت است. اتفاقا در آیه ۴۳ سوره اعراف نیز از قول بهشتى ها به این نعمت اشاره شده است.

این نکته نیز دقت شود که منت در آیه ۲۷ سوره طور مى تواند با منت در آیه ۱۶۴ سوره آل عمران مرتبط باشد و با کنار هم گذاشتن این دو آیه مى فهمیم که خدا از طریق ارسال پیامبر ، بر مومنین منت نهاده است.

نکته ۲۶ : با خواندن آیات ۲۷ و ۲۸ می فهمیم که بهشتی ها همواره کلام توحیدی به زبان می آورند در حالی که اگر از برخی شیعیان بپرسند که چه چیز موجب بهشتی شدن می شود ممکن است اسم غیر خدا را بیاورند و مثلا بگویند امام حسین موجب بهشتی شدن ما می شود. به هر حال جملات توحیدی بیان شده در آیات ۲۷ و ۲۸ جالب توجه است.

نکته ۲۷ : سموم در لغت به معناى بد گرم آمده است و مى تواند اشاره به باد گرمى در جهنم داشته باشد. در تفسیر المیزان نیز در مورد این لغت چنین آمده است :  کلمه” سموم” به طورى که طبرسى در مجمع البیان گفته به معناى حرارتى است که تا داخل سوراخهاى رگ بدن فرو مى‏رود، و بدن از آن متالم مى‏گردد، و ریح سموم را هم از همین جهت سموم گفته‏اند.(ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص: ۲۱)

در تفسیر نمونه نیز راجع به این لغت چنین آمده است :

“سموم” به معنى حرارتى است که در” مسام” بدن (سوراخهاى بسیار ریز که در سطح پوست قرار دارد) داخل مى‏شود، و انسان را آزار مى‏دهد یا مى‏کشد، و باد سموم نیز چنین بادى را گویند، و” عذاب سموم” نیز چنین عذابى است، اطلاق کلمه” سم” به مواد کشنده نیز به خاطر نفوذشان در تمام بدن است.(تفسیر نمونه، ج‏۲۲، ص: ۴۴۰)

نکته ۲۸ : تعبیر إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلُ نَدْعُوهُ در آیه ۲۸ این نکته را مى رساند که توجه به خدا داشتن عامل بهشتى شدن است. دعا همان توجه به خداست. ما باید در تمام زندگى متوجه خدا باشیم.

نکته ۲۹ : تعبیر إِنَّهُ هُوَ الْبرَُّ الرَّحِیمُ در انتهاى آیه ۲۸ علت جمله‏ى قبلى اش است و مى خواهد بگوید علت اینکه ما متوجه خدا بودیم این بود که او نیکو کار مهربان است.

با این معنا متوجه می شویم که اصل در سیستم الهی ، مهربانی است. توجه صحیح به خدا یعنی توجه به خدایی مهربان. حتی اگر خداوند عذابی قرار داده یا در قرآن به مجازات اشاره کرده است این عذاب و مجازات نیز از رحمت او نشأت می گیرد چون مثلا مجازات ، دفاع از مظلوم و جلوگیری از ظلم ظالم است که خودش نوعی رحمت است.

مبلغین دین نیز باید به این نکته توجه داشته باشند که به گونه ای دین را معرفی کنند که اصل در آن مهربانی و رحمت باشد.

دقیقا به تعبیر إِنَّهُ هُوَ الْبرَُّ الرَّحِیمُ توجه داشته باشید که بهشتیان می گویند اگر ما متوجه خدا بودیم چون او را مهربان یافتیم. پس خدای مهربان است که شایسته‌ی پرستش است. خدایی که قرآن معرفی کرده است خدایی مهربان است و همین مهربانی است که موجب پرستش او می شود.

مردم باید مهربانی خدا را درک کنند تا او را بپرستند. فطرت انسان ها رو به مهربانی است. پس تبلیغ دین و خدا نیز باید مبنایش مهربانی باشد.

نکته ۳۰ : دقت شود که برّ در لغت به معنای این است که در کار خوب ، وسعت وجود داشته باشد یعنی کسی ، زیاد کار خوب انجام دهد.

با این معنا می فهمیم که بهشتیان می گویند اگر ما خدا را می پرستیدیم به این خاطر بود که او اعمال نیکش وسیع و گسترده بود.

دقت شود که برّ ، با معنایی که از آن شد ، معنای رحمان را نیز در خود جای داده است. برّ علاوه بر معنای مهربانیِ عام ، هر نوع عمل نیکِ عام را نیز می رساند.

نکته ۳۱ : به تعبیر بِنِعْمَتِ رَبِّکَ در آیه ۲۹ خوب دقت کنید. این تعبیر یک تعبیر توحیدى است و مى رساند که اگر پیامبر جایگاهى دارد به خاطر نعمت خدا به اوست.

نکته ۳۲ : در برخی از کتب لغت مثل کتاب التحقیق آمده است که کاهن در ابتدا معنای مثبتی داشته است و به حضرت هارون ، کاهن گفته می شده است ولی در طول زمان ، این لغت معنای منفی پیدا کرده است.

به هر حال بیشتر به کسی که از هر طریقی ادعا می کند که خبرهای غیبی می آورد کاهن گفته می شود و معمولا این افراد ادعا می کنند که با اجنه مرتبط هستند.

نکته ۳۳ : از آیه ۲۹ بدست می آید که مشرکین ، به پیامبر نسبت جنون می دادند. به هر حال کسی که بخواهد با اعتقادات مردم زمانش مبارزه کند بعید نیست که به او مجنون بگویند. حتی امروزه به کسی که دروغ نمی گوید و مثل بقیه ، اهل دنیا نیست ممکن است نسبت جنون داده شود.

نکته۳۴ : از آیه ۳۰ به بعد بارها از واژه‌ی (ام) استفاده شده است. ادبیات جالبی در این آیات دیده می شود که یادم نیست در جای دیگر قرآن به این صورت و با این تعداد وجود داشته باشد. بله در سوره های دیگر در مواردی (ام) پشت سر هم تکرار شده است مثل آیات ۳۷ تا ۴۱ سوره قلم ولی اصلا به تعداد تکرار این واژه در سوره طور نیست.

به هر حال این مجموعه از آیات سوره طور بسیار جالب است و در این آیات با ادبیات خاصی با مشرکین بحث شده است.

نکته ۳۵ : واژه‌ی تربص در آیه ۳۰ و ۳۱ به معنای انتظاری است که در آن ، دقت و توجه به امور نیز وجود دارد. توجه کنید که طبق آنچه که در کتاب التحقیق آمده است ریشه های ربص ، بصر و صبر همه دارای حروف مشترک هستند و به نظر می رسد که در معنا نیز با هم مرتبط اند. پس تربص به انتظاری گفته می شود که در آن بصر و صبر نیز وجود دارد.

نکته ۱/۳۵ : در تعبیر نَترََبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ در آیه ۳۰ واژه‏ى ریب به معناى شک است و واژه‏ى منون به معناى قطع شدن است همانطور که ممنون در آیه ۶ سوره تین نیز در اصل به همین معنا است آنجا که می فرماید : فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ

بنابراین ، تعبیر مورد بحث در سوره طور این گونه ترجمه مى شود :

ما براى محمد به انتظار مى نشینیم تا ببینیم شکى که نسبت به قطع شدن کار محمد داریم به کجا مى انجامد. طبق این معنا ریب ، مفعول له است.

نکته ۳۶ : از آیه ۳۱ می توان بدست آورد که خیلی از مواقع باید انتظار کشید. نباید عجله کرد. آرام آرام حق از باطل روشن می شود.

نکته ۳۷ : احلام در آیه ۳۲ از ریشه‌ی حلم آمده است که در اصل به معنای سکون و آرامش است. به عقل حُلُم گفته می شود چرا که موجب سکون نفس است و برخی گفته اند مراد از احلام در این آیه عقول است و آیه می خواهد بگوید آیات عقل آنها به آنها دستور داده است که تسلیم حق نشوید؟

برخی هم احلام را به معنای خواب ها معنا کرده اند. دقت شود که به خواب ، حلم گفته می شود چون خواب نیز عامل سکون است. آقای صادقی تهرانی این آیه را این گونه ترجمه کرده است :

آیا پندارهای خواب آلودشان ، آنان را به این (موضعگیری) وا می دارد یا آنان گروهی سرکشند؟

نکته ۳۸ : تقول در آیه ۳۳ گفته شده است که به معناى این است که حرفى را به دروغ به دیگرى نسبت دهیم. معمولا مفسرین این واژه را همین گونه معنا کرده اند و گفته اند که این آیه اشاره به این دارد که مشرکین مى گفتند پیامبر ، قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است.

در تفسیر نمونه آمده است :

” تقوله” از ماده” تقول” (بر وزن تکلف) به معنى سخنى است که انسان نزد خود مى‏سازد بى آنکه واقعیتى داشته باشد. در” مجمع البیان” مى‏خوانیم: التقول: تکلف القول و لا یقال ذلک الا فى الکذب.(تفسیر نمونه، ج‏۲۲، ص: ۴۴۸)

و اما معنای دیگری نیز به نظر بنده می رسد و آن این است که تقول از باب تفعل است و یکی از مهمترین معانی باب تفعل ، تکلف است یعنی چیزی را به زحمت ایجاد کردن. بنابراین تقول شاید ضرورتا به معنای دروغ بافتن نباشد بلکه چه بسا ایجاد یک کلام به سختی را نیز شامل شود حتی اگر سازنده‌ی آن قصد دروغ گفتن نداشته باشد. اتفاقا در تفسیر الوسیط به این معنا تا حدودی اشاره شده است.

پس می توان گفت که با توجه به دو معنایی که از تقول گفته شد آیه ۳۳ به دو گروه اشاره دارد :

الف) کسانی که می گویند محمد ، قرآن را به دروغ بافته است.(مفسرین معمولا همین معنا را از آیه فهمیده اند)

ب) کسانی که می گویند محمد خودش قرآن را با تکلف ، به صورت قول در آورده است. (شاید بتوان گفت که اگر این معنا صحیح باشد امروزه امثال آقای سروش مصداق چنین آیه ای هستند که می گویند پیامبر خودش در ایجاد قرآن نقش داشته است)

نکته ۳۹ : آیه ۳۴ اشاره به تحدی قرآن دارد که اگر راست می گویید مثل قرآن را بیاورید. در مورد اینکه چرا قرآن معجزه است و چه خصوصیاتی دارد که نمی توان مثل آن را آورد می توانید به کتاب (آموزش نوین عقاید) و همچنین جزوه‌ی (چرا قرآن معجزه است؟) از همین قلم مراجعه کنید.

نکته ۴۰ : تعبیر أَمْ خُلِقُواْ مِنْ غَیرِْ شىَ‏ْء در آیه ۳۵ چند معنا مى تواند داشته باشد :

الف) آیا آنها خالق ندارند که این گونه در مقابل حق مى ایستند. به هر ترتیب اگر کسى خالق نداشته باشد خود را همه کاره مى داند همچنانکه خدا خالق ندارد و لَا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ است.

ب) در تفسیر المیزان ، این تعبیر این گونه معنا شده است : اینکه در این آیه کلمه” شى‏ء” بدون الف و لام و به اصطلاح، نکره آمده، به تقدیر صفتى است که مناسب با مقام باشد، مثلا بگوییم تقدیر کلام اینطور است:” و یا ایشان از غیر آن چیزى که دیگران از آن خلق شده‏اند، خلق شده‏اند”.

و معناى آیه چنین است: بلکه مى‏پرسیم: آیا این تکذیب کنندگان از غیر آن چیزى که سایر افراد بشر از آن آفریده شده‏اند، خلق شده‏اند؟ و در نتیجه سایر افراد بشر صلاحیت دارند که خدا رسولانى به سویشان بفرستد و آن رسولان به سوى حق دعوتشان بکنند و ایشان با عبودیت خدا به کمال مطلوب خود برسند، و اما این تکذیب کنندگان به خاطر اینکه خلقتشان از چیزى دیگر است اصلا تکلیفى ندارند، و امر و نهیى متوجهشان نمى‏شود و ثواب و عقابى در کارشان نیست؟(ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص: ۲۹)

جالب است که در بین شیعیان عده ای قائلند که از چیزی خلق شده اند و دیگر انسان ها از چیز دیگری. آنها می گویند گِل ما با گِل بقیه‌ی انسان ها متفاوت است.

ج) آیا اینان بدون علت و پدید آورنده‏اى، و بدون غرض و هدفى، و بدون ثواب و عقابى خلق شده‏اند که به سخنان قرآن گوش نمى‏دهند؟ (به نقل از ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص: ۳۰)

نکته ۴۱ : ظاهرا مراد از أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ در انتهاى آیه ۳۵ این است که آیا آنها خالق خودشان هستند و در نتیجه خود ، برای خود تصمیم می گیرند و به همین خاطر قرآن را ردّ می کنند؟

از این تعبیر می توان فهمید که خالق ، تصمیم گیر است. کسی که چیزی را می سازد بهتر از آن خبر دارد. بنابراین خدایی که خالق ماست بهتر از ما ، ما را می شناسد.

ما انسان ها گاهی اوقات به گونه ای عمل می کنیم که انگار خودمان ، خالق خود هستیم. ما وقتی یک یخچال می خریم دفترچه‌ی راهنمایش را می خوانیم ولی به دین که می رسیم انگار که خالق خودمان هستیم و به گفته های دفترچه‌ی راهنما یعنی قرآن بی توجهی می کنیم. خدایی که خالق انسان است بهتر از ما ، انسان را می شناسد و مثلا اگر راجع به زن و مرد احکامی صادر کرده است باید آنها را انجام داد نه اینکه بخواهیم با ذهنیت خودمان پیش رویم مثل کسی که بخواهد بخچالی که خریده است را بدون دفترچه‌ی راهنما بکار بگیرد.

دقت کنیم که این آیات در مورد کسانی است که با وجود ادله ، دین و نبوت را ردّ می کنند. به آنها می گوید چرا این چنین می کنید؟ چرا به حرف دین گوش نمی دهید؟ آیا شما خالق خود هستید که حرف دین را گوش نمی دهید؟

این مباحث و این آیات ، کاملا به روز است و امروزه می توان به کسانی که با وجود ادله ، زیر بار حق نمی روند همین مطالب را گفت. به کسانی که با وجود ادله ، تعصب می ورزند باید بگوییم که آیا شما خالق خودتان هستید و بهتر می فهمید؟

یک مثال بزنیم : بعید نیست که وقتی امام زمان می آید اگر بگوید هیأت و طبل و زنجیر زنی در مساجد ممنوع است خیلی ها زیر بار حرف او نروند. حال به آنها باید همین حرف ها را زد. خیلی از افراد اگر دین نظری دهد که با افکار آنها سازگار نباشند به راحتی حرف دین را نمی پذیرند. برای این افراد باید همین آیات را خواند.

نکته ۴۲ : تعبیر بَل لَّا یُوقِنُونَ در انتهاى آیه ۳۶ ظاهرا مى خواهد بگوید این ها نه خالق خودشان هستند و نه خالق آسمان ها و زمین. این ها هیچ کاره هستند. مشکل این است که اینها یقین نمى آورند یعنى نمى خواهند به سمت حق حرکت کنند. اینها ، چیزهایی که عقل برای آنها ثابت می کند را نمی خواهند به یقین برسانند. خیلی چیزها را عقل می پذیرد ولی ما اگر دنبال یقین نباشیم در برابر آن ، تسلیم نمی شویم.

حال آیه می گوید آنها می فهمند که قرآن حق است ولی اهل اینکه به یقین برسند نیستند.

از همین جا می فهمیم که ما باید مراحل مختلفی را طی کنیم. یکی مرحله‌ی عقل است و دیگری مرحله‌ی یقین. ما علاوه بر اینکه باید به دنبال ادله‌ی عقلی باشیم باید به دنبال کسب یقین نیز باشیم. ادله‌ی عقلی تا ۷۰ درصد انسان را پیش می برد ولی این یقین است که آن ۳۰ درصد را جبران می کند.

نکته ۱/۴۲ : در آیات ۳۵ و ۳۶ از سه نوع خالقیت صحبت شده است که باید دقت کنیم که هر کدام چه می خواهد بگوید؟ به طور کلی آیات کوتاه نیاز به دقت بیشتری دارند. بنابراین خواننده باید به تک تک جملات ، دقت کند.

نکته ۴۳ : اینکه در تعبیر خَزَائنُ رَبِّک در آیه ۳۷ از واژه‏ى رب بجاى الله استفاده شد شاید این نکته را در بر دارد که مى خواهد بگوید آیا اینها خزینه های خدا را در دست دارند که بتوانند از طریق آن بر تربیت تو اثر بگذارند و برای تو تعیین تکلیف کنند که حق هستی یا باطل و باید مثل ما شوی تا تربیت صحیحی داشته باشی؟

نکته ۴۴ : تعبیر أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ در انتهاى آیه ۳۷ که نقطه‏ى مقابل أَمْ عِندَهُمْ خَزَائنُ رَبِّکَ است شاید مى خواهد بگوید اگر کسى مالک خزینه اى نباشد ولى ممکن است بر مسئول آن ، سیطره داشته باشد. حال آنها اگر مالک خزینه های الهی نیستند آیا بر مسئول خزنیه های الهی که خود خداست سیطره دارند؟

خلاصه اینکه آیه ۳۷ می خواهد بگوید آیا این ها در عالم هستی نقشی دارند و جایی در دستشان است که برای تو تصمیم می گیرند؟ براى فهم بهتر معناى این آیه مى توان آیه ۳۱ و ۳۲ سوره زخرف را دید که در آن  آیات آمده است :

وَ قَالُواْ لَوْ لَا نُزِّلَ هَاذَا الْقُرْءَانُ عَلىَ‏ رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْیَتَینْ‏ِ عَظِیمٍ(۳۱) أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ  ….

ترجمه : و گفتند: این قرآن چرا بر مردمى بزرگ از میان یکى از این دو شهر [مکه و طایف‏] نازل نشد؟! (۳۱) آیا آنان هستند که رحمت پروردگارت را تقسیم مى‏کنند؟

نکته ۴۵ : سُلَّم که در آیه ۳۸ آمده است به معنای نردبان است. از این باب به نردبان سلم گفته می شود که انسان را در بلندی ، سالم نگه می دارد. این نکته نیز اشاره شود که قرآن یک سُلَّم است چرا که نردبانی به عالم غیب است. همچنین از واژه‌ی سُلَّم بدست می آید که در عالم بالا و آسمان ها واقعا خبری هست. انگار که غیب از همین مجرای آسمان عبور می کند.

نکته ۴۶ : به تعبیر یَسْتَمِعُونَ فِیهِ در آیه ۳۸ خوب دقت کنید. از این تعبیر بدست مى آید که ممکن است نردبانى باشد که انسان در آن قرار گیرد و چیزى را در آسمان بشنود. این تعبیر می گوید آیا آنها وسیله ای دارند که به سبب آن به سمت آسمان بروند و اخبار آسمان را در آن وسیله بشنوند. در واقع این آیه اشاره دارد به اینکه می توان وسیله ای تصور کرد که به آسمان رود و کسانی که در آن هستند اخباری را بشنوند. امروزه این وسیله ساخته شده است.

نکته ۴۷ : از آیه ۳۸ بدست می آید که اگر کسی می خواهد از غیب خبر دهد یا حقی را منکر شود باید سلطان مبین داشته باشد. حال واقعا در صحبت های ما چقدر سلطان مبین دیده می شود؟

به نظر می رسد هرکسی بخواهد از غیب خبر دهد یا غیبی را رد کند باید سلطان مبین داشته باشد. دقت کنید که این مجموعه از آیات مربوط به منکرین قرآن است که با وجود ادله ، قرآن را منکر می شوند. در اینجا خداوند متعال می گوید آیا این افراد دلیل روشنی برای انکارشان دارند؟

متأسفانه باید گفته شود که بسیاری از ما برای افکارمان سلطان مبین نداریم.

نکته ۴۸ : در آیه ۳۸ اشاره به مستمع شاید این نکته را در بر داشته باشد که خود کسی که سوار بر نردبان شده و از غیب شنیده باید سلطان مبین بیاورد نه شخص دیگر. بنابراین شخصی که می خواهد از غیب خبر دهد اولویت در این است که خودش سوار نردبان شود نه اینکه با واسطه ، خبر دهد الا اینکه آن واسطه ، خودش نوعی نردبان باشد.

به هر ترتیب شاید آیه با اشاره به واژه‌ی مستمع این نکته‌ی ظریف را می خواهد برساند که افراد باید سعی کنند خودشان سراغ منبع بروند نه اینکه همیشه از طریق واسطه ها چیزی را بشنوند. باید سعی کنیم از منشأ اصلی بهره ببریم. خیلی اوقات مردم آیاتی را به صورت کلیشه ای یاد گرفته اند که اصلا نمی دانند این آیه کجای قرآن قرار دارد و قبل و بعدش چیست؟ خودشان آیه را در قرآن ندیده اند بلکه دیگران برای آنها گفته اند. باید مردم یاد بگیرند که خودشان نیز به آیات قرآن مراجعه کنند. نباید از سرچشمه دور شویم. هر چقدر از سرچشمه فاصله بگیریم حقایقی که به آن دست پیدا خواهیم گرد گل آلودتر می باشد.

نکته ۴۹ : آیه ۳۹ می خواهد به مشرکین و منکرین قرآن بگوید شما بدون دلیل قرآن را ردّ می کنید و می گویید پیامبر ، قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است ولی خودتان افکار بدون دلیل دارید و بدون دلیل برای خدا دختر قرار می دهید. خیلی جالب است که عده ای خودشان عقاید بدون دلیل دارند ولی به کسی که با دلیل صحبت می کند می گویند چرا بدون دلیل صحبت می کنی؟

این روش ، روش خیلی از افراد است. وقتی به عقاید مخالف خودشان می رسند سعی دارند که آن را بی دلیل و اشتباه جلوه دهند ولی خودشان ، بدون دلیل صحیح و منطقی عقایدی برای خودشان درست کرده اند. به این جمله توجه کنید :

(انسان ها معمولا به این دلیل مذاهب دیگران را رد می کنند و از مذهب خود دفاع می کنند که به مذاهب دیگران با منطق و به مذهب خود با احساس نگاه می کنند.)

مواظب باشیم ما چنین روشی نداشته باشیم.

نکته ۵۰ : واژه‌ی مغرم در آیه ۴۰ به معنای بدهی است. از این آیه بدست می آید که اگر مُبلّغ دین ، مردم را بدهکار خود کرد و آنها را به سختی انداخت و خواست به سختی از آنها پول بگیرد آنها از او پیروی نمی کنند. به عنوان مثال ممکن است شخصی بخواهد جلسه ای بگیرد ولی وقتی مشاهده می کند که فلان مبلغ دین ،  او را از لحاظ پولی به سختی می اندازد چه بسا اصلا از گرفتن جلسه دست بردارد.

حال ، آیه این فرض را مطرح کرده که چرا مشرکین از تو تبعیت نمی کنند؟ آیا تو آنها را از لحاظ پولی به سختی انداخته ای؟

نکته ۵۱ : آیه ۳۸ مربوط به وقتى بود که غیب نزد کسى نباشد و تازه بخواهد به دنبال غیب برود. حال ، آیه ۴۱ مربوط به این فرض است که نزد کسى غیب باشد و نیاز نداشته باشد که به دنبال غیب برود. آیه می گوید آیا نزد شما مشرکین که پیامبر را ردّ می کنید و برای خدا دختر قائل می شوید غیبی است که از روی آن قانون می نویسید؟

دقت کنید که مراد از نوشتن در آیه ۴۱ ، به نظر می رسد که نوشتن به عنوان قانون است. ظاهرا آیه می خواهد بگوید کسی که قصد دارد قانون دینی بنویسد باید به غیب دسترسی داشته باشد.

دقت کنید که این آیه مربوط به ما نیز هست. ما نیز خیلی اوقات بدون دلیل به خدا چیزهایی نسبت می دهیم و باید به ما گفته شود که آیا نزد تو غیب است که این چنین قانون صادر می کنی؟

خوب است این جمله را به مداحان و روحانیونی که بدون دلیل از خودشان قانون صادر می کنند بگوییم.

نکته ۵۲ : دقت کنید که خواب و استخاره به نظر می رسد که روش غیبی محسوب نمی شود. بنابراین برای خبر دادن از غیب ، کسی نمی تواند بگوید خواب دیده ام یا استخاره کرده ام. بله ممکن است خواب در برخی موارد واقعیت هایی را نشان دهد ولی حجت نیست و به همین خاطر اگر کسی خواب میت را دید که در خواب به کسی گفت من ۱۰۰ هزار تومان بدهکارم ، از لحاظ شرعی نمی توان ۱۰۰ هزار تومان از ارث کم کرد.

در رابطه‌ی با بحث استخاره می توانید به مقاله‌ی (اعتبار سنجی استخاره به قرآن) از محمد جواد دانیالی مراجعه کنید.

نکته ۵۳ : در تفسیر روح المعانی در ذیل آیه ۴۲ آمده است که کید خدا در جنگ بدر بر مشرکین نازل شد و جنگ بدر در سال ۱۵ بعثت اتفاق افتاد و برخی گفته اند این ۱۵ با ۱۵ مرتبه ای که (ام) در این آیات بکار رفته است مرتبط است و از قرآن بعید نیست که چنین مطلبی جزو معجزات آن باشد اگر چه این مورد جزو اشارات مخفی است. (روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج‏۱۴، ص: ۳۹)

نکته ۵۴ : از آیات ۳۰ تا ۴۳ بحث و گفتگو با مشرکین بیان شده است و از این آیات مى توان روش بحث با مخالف را یاد گرفت. جالب است که مطرح کردن بحث کید ، در آیه ۴۲ آمده است که خود این ، نکته‏ى جالبى را در بر دارد. ابتداى بحث احتمال کید بودن کار آنها را مطرح نمى کند بلکه در انتها این احتمال را بیان مى کند و این نوع بیان نکته‏ى اخلاقى جالبى را در بر دارد. از ابتدا احتمالات علمى مطرح شد و در آخر این احتمال مطرح شد که ممکن است شما اهل کید باشید و سپس در آیه ۴۳ تیر خلاص را زد و آن اینکه مشکل شما این است که بجاى خدا ، اله دیگرى اتخاذ کرده اید و مشکل اصلی نیز همین بوده است و منشأ همه‌ی کارهای مشرکان شرک آنها بوده است که در آیه ۴۳ به آن اشاره شده است.

نکته ۵۵ : در رابطه‏ى با آیه ۴۴ به دو آیه مرتبط مى توانید مراجعه کنید تا فهم این آیه برایتان آسان تر شود. یکى آیه ۹۲ سوره اسراء و دیگرى آیه ۲۴ سوره احقاف است.

نکته ۵۶ : در هر جاى قرآن که واژه‏ى (کسف) بکار رفته است سین آن مفتوح است غیر آیه ۴۴ سوره طور که در آن ، سین ، سکون دارد. آنجا که سین ، فتحه دارد این واژه جمع است یعنى قطعه ها ولى آنجا که سکون دارد ، مفرد است یعنى قطعه.

نکته ۵۷ : آیات ۳۰ تا ۴۳ سوره طور یک مجموعه‏ى به هم پیوسته است که در آن ۱۵ بار واژه‏ى (ام) بکار رفته است. به نظر مى رسد این مجموعه از آیات و به طور کلی آیات انتهایی سوره طور با قسم هاى ابتدایى سوره نیز مرتبط است که در زیر به برخى از این ارتباط ها اشاره مى شود :

الف) در آیه ۳۸ از سُلّم صحبت شد که کسی بتواند از طریق ان به غیب دست پیدا کند. حال می توان گفت کوه طور سلمی برای حضرت موسی برای دسترسی به غیب بوده است.

ب) در آیه ۴۱ از نوشتن غیب صحبت شد و می توان گفت کتاب مسطور کتابی است که غیب در آن نوشته شده است.

ج) در آیه ۴۴ از افتادن قطعه ای از آسمان صحبت شد و می توان گفت که سقف مرفوع اشاره به آسمانی دارد که بالا برده شده و قطعه ای از آن نمی افتد.

می توان راجع به ارتباط این آیات باز فکر و تأمل کرد.

نکته ۵۸ : دستور فَذَرْهُمْ در آیه ۴۵ با توجه به جملات بعدى که از عذاب صحبت شده است به نظر مى رسد به این معناست که آنها را تا نزول عذاب رها کن و آزادشان بگذار. در این معنا چند احتمال وجود دارد :

الف) آنها آنقدر در کفر فرو رفته اند که دیگر بحث کردن با آنها فایده اى ندارد. نمى خواهد با آنها بحث کنى. آنها را رها کن.(دقت شود که واقعا بحث کردن با عده اى فایده اى ندارد و باید آنها را رها کرد)

ب) مواظب باش دست به کارهاى افراطى نزنى بلکه آنها را آزاد بگذار.(دقت شود که در مواردى باید با ظالم ، کج دار و مریض رفتار کرد و اگر انسان بخواهد با او وارد زد و خورد شود به ضررش تمام مى شود. توجه کنید که شاید عدم رعایت همین دستور موجب ایجاد خشونت در عالم شده است. در مواردى مصلحت جمع اقتضا دارد که ظالم و بدکار را رها کنیم و بیشتر به صورت فرهنگى پیش رویم.)

نکته ۵۹ : کلمه‏ى یُصْعَقُونَ در انتهاى آیه ۴۵ از صاعقه مى آید و به بیهوشىِ نشأت گرفته از صدا اطلاق مى شود. البته به مطلق بیهوشى هم گفته شده است. به هر حال مراد از (روزی که بیهوش می شوند) ممکن است روز قیامت باشد و ممکن است هنگام مرگ باشد.

نکته ۶۰ : مراد از عذاب در آیه ۴۷ ظاهرا عذاب دنیا است و اینکه مى گوید وَ لَاکِنَّ أَکْثرََهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ظاهرا به این معناست که اکثر کسانى که در دنیا به عذاب گرفتار مى شوند نمى دانند که این عذاب ، نتیجه‏ى اعمالشان است بلکه فکر مى کنند که یک چیز طبیعى است. بله قلیلى از کفار که سرکرده‏هاى کفر هستند مى فهمند که واقعا عذابى در دنیا نیز در کار است.

این نکته نیز توجه شود که مراد از عذاب در این آیه ممکن است علاوه بر دیگر عذاب ها ، عذاب استدراج نیز باشد. این احتمال نیز هست که مراد از عذاب ، عذاب در برزخ باشد.

نکته ۶۱ : آیه ۴۷ فقط مخصوص ظالمان گذشته نبوده است بلکه می تواند راجع به ظالمان زمان حاضر نیز باشد و به آنها اخطار می دهد که شما علاوه بر عذاب اخروی در دنیا نیز عذاب دارید.

نکته ۶۲ : تعبیر وَ اصْبرِْ لِحُکمْ‏ِ رَبِّکَ در آیه ۴۸ را مى توان چند جور معنا کرد :

الف) در برابر دستور خدا که گفت فَذَرْهُمْ صبر کن و آن را انجام بده.(طبق این احتمال مراد از حکم خدا ، حکم تشریعى خداست)

ب) براى حکم خدا که همان عذاب ظالمین است صبر کن.(طبق این احتمال مراد از حکم خدا ، حکم تکوینى خداست)

ج) به خاطر حکم خدا و اینکه دین خدا پیش رود صبر پیشه کن.

د) تا رسیدن حکم خدا صبر کن تا خدا بین تو و آنها داورى کند.(طبق این معنا لام به معناى الى است)

نکته ۶۳ : در رابطه‏ى با تعبیر فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا در آیه ۴۸ چند نکته قابل ذکر است :

الف) استفاده از واژه‏ى اعین که جمع است براى مبالغه است و مى خواهد بگوید ما از لحاظ ها و جهات مختلف تو را زیر نظر داریم. دقت کنید که در آیه ۳۹ سوره طه ، عین برای حضرت موسی به صورت مفرد آمده ولی در آیه مورد بحث اعین برای حضرت محمد (ص) به صورت جمع آمده است و در تفسیر روح المعانی آمده است که برخی گفته اند این تفاوت دلیل بر تفاوت حضرت موسی و حضرت محمد علیهما السلام است و اینکه توجه خدا به حضرت محمد نسبت به حضرت موسی بیشتر بوده است. بکار رفتن ضمیر جمع برای خدا ، ممکن است برای بیان عظمت باشد.

ب) این تعبیر ممکن است نوعى مهربانى به پیامبر باشد و مى خواهد بگوید تو کاملا تحت نظر ما هستى و ما تو را از شر ظالمین حفظ مى کنیم. ممکن هم هست که این تعبیر نوعى اخطار به پیامبر باشد و مى خواهد بگوید ما تو را دقیقا کنترل مى کنیم و کوچکترین بى صبرى تو را متوجه مى شویم.

نکته ۶۴ : مراد از قیام در آیه ۴۸ ممکن است قیام از خواب باشد. همچنین ممکن است قیام از یک مجلس باشد. ممکن است قیام برای نماز باشد. ممکن است قیام برای تبلیغ دین باشد.

پس از این آیه می توان ذکر در هنگام بلند شدن از خواب یا بلند شدن از یک مجلس یا قیام برای یک فعالیت را فهمید.

خوب است که انسان وقتی چشم از خواب باز می کند اولین چیزی که می گوید سبحان الله و الحمد لله باشد.

نکته ۶۵ : دستور به تسبیح و حمد در آیه ۴۸ با دستورات این مجموعه از آیات مربوط است. وقتی دستور داده می شود که مشرکین و ظالمین را رها کن ممکن است این سوال پیش آید چرا باید چنین کرد؟ چرا باید در برابر ظالمین صبر کرد؟ برای اینکه ممکن است این سوالات به ذهن بیاید خداوند دستور می دهد که ای پیامبر ، خدا را با تسبیح و حمد از همه‌ی نقایص منزه بدار یعنی کوچکترین شبهه ای به ذهنت نیاید که خدا اشتباها چنین دستوری داده است.

نکته ۶۶ : قید حِینَ تَقُومُ در انتهاى آیه ۴۸ ، هم بعد از قیام را شامل مى شود و هم در حین قیام را. پس طبق دستور وَ سَبِّحْ بحَِمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ ، هم در هنگام قیام باید تسبیح و حمد کرد و هم بعد از آن.

نکته ۶۷ : قید حِینَ تَقُومُ در آیه ۴۸ ، هم مى تواند قید براى سَبِّحْ بحَِمْدِ رَبِّکَ باشد و هم قید براى وَ اصْبرِْ لِحُکمْ‏ِ رَبِّکَ باشد. طبق احتمال دوم مراد این است که در حین قیام براى تبلیغ دین صبر کن.

نکته ۶۸ : دقت کنید که در قرآن تأکیدی که بر گفتن تسبیح و حمد است در گفتن صلوات نیست. این در حالی است که ما صلوات را بیشتر از اذکار دیگر مهم می دانیم. در خودِ نماز نیز تعداد گفتن تسبیح و حمد نسبت به تعداد گفتن صلوات بسیار زیادتر است.

تسبیح و حمد یعنی تعریف کردن از خدا و اینکه خدا هیچ نقصی ندارد و همه‌ی کمالات را دارد. این کار ، هم باید لفظی باشد و هم عملی. وقتی ما کوچکترین گناهی می کنیم این کار با تسبیح خدا منافات دارد چون فکر کرده ایم انجام گناه بهتر از گوش دادن به حرف خداست. در واقع گناه کردن با تسبیح در تعارض است.

در مواردی در زندگی به خدا ایراد می گیریم. این کار نیز با تسبیح خدا منافات دارد. در مواردی به احکام الهی ایراد می گیریم. این کار نیز با تسبیح منافات دارد. در مواردی بجای خدا ، خدای دیگری را اله قرار می دهیم. این کار نیز با تسبیح منافات دارد. بنابراین گفتن (لا اله الا الله) خودش نوعی تسبیح گفتن است.

دقت شود که تسبیح ، ضرورتا با لفظ سبحان الله نیست بلکه چه بسا با لفظ دیگری تسبیح انجام می گیرد مثلا لا اله الا الله نوعی تسبیح است.

به عبارت روشن تر تسبیح یعنی اینکه خدا در تشریع و تکوین نمره اش ۲۰ است و هیچ نقصی ندارد. بنابراین ایراد گرفتن به احکام صریح دین با تسبیح در تعارض است. کسی که ایراد می گیرد که چرا خدا در تابستان بر ما روزه را واجب کرده است یا اینکه چرا در احکام زن چنین گفته است ، این حرف ها با تسبیح منافات دارد. اگر کسی به وضع هوا ایراد بگیرد به صورتی که ایرادش به اشکال گرفتن به خدا برسد ، این کار نیز با تسبیح منافات دارد. اگر کسی به خدا ایراد بگیرد که چرا بچه‌ی ناقص الخلقه پیدا کرده است این کار نیز با تسبیح در تعارض است. کسی که به وعده های الهی اطمینان ندارد او نیز خلاف تسبیح عمل کرده است. کسی که فکر می کند دروغ گفتن بهتر از راست گفتن است و در نتیجه دستور خدا به راستگویی را عمل نمی کند این کار او نیز با تسبیح منافات دارد.

براى اهمیت تسبیح همین بس که در دو حادثه که در قرآن نقل شده است تسبیح به عنوان علت نجات بیان گردیده است.

در سوره صافات آمده است:

فَلَوْ لَا أَنَّهُ کاَنَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ(۱۴۳) لَلَبِثَ فىِ بَطْنِهِ إِلىَ‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ(۱۴۴(

ترجمه: و اگر او از تسبیح‏کنندگان نبود … (۱۴۳) تا روز قیامت در شکم ماهى مى‏ماند! (۱۴۴(

همچنین در سوره قلم در داستان صاحبان باغ که به خاطر بى توجهى آنها به خدا و دستورات او باغشان نابود شد آمده است که یکى از آنها که بهتر بود بعد از نابودى باغ به آنها گفت:

قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُل لَّکمُ‏ لَوْ لَا تُسَبِّحُونَ(۲۸) قَالُواْ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ(۲۹(

ترجمه: یکى از آنها که از همه عاقلتر بود گفت: «آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمى‏گویید؟! (۲۸) گفتند: «منزّه است پروردگار ما، مسلّماً ما ظالم بودیم!» (۲۹(

پس تسبیح خدا اینقدر مهم است که مى تواند موجب نجات شود. البته طبیعتا این تسبیح صرف ذکر لفظى نیست بلکه یک واقعیت عملى است. تسبیح یعنى اینکه من همه‏ى نقصها را از ناحیه‏ى خودم بدانم نه خدا.

تسبیح حضرت یونس طبق آیه ۸۷ سوره انبیاء این بوده است که :

َلاَ إِلَاهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنىّ‏ِ کُنتُ مِنَ الظاَّلِمِینَ‏

ترجمه : معبودى جز تو نیست تو از هر عیب و نقصى منزّهى، همانا من از ستمکارانم.

در این تسبیح ابتدا حضرت یونس اقرار مى کند که خداوند تنها الاه است یعنى مثلا اگر من از هواى نفسم پیروى کردم اشتباه کردم ولى اینجا اعلام مى کنم که تنها یک الاه وجود دارد. پس از این ، تسبیح را در مقابل ظلم خودش مى آورد یعنى خدایا تو پاک و منزهى و اگر مشکلى هست از ناحیه‏ى من است نه تو. تو ظالم نیستى بلکه این من هستم که ظالم مى باشم.

دقت شود کسى که براى خدا هیچ نقصى قائل نیست همواره دستورات او را انجام مى دهد. گاهى اوقات ما نظر خود را بر حکم صریح خدا مقدم مى داریم و این یعنى ناقص دانستن خدا. گاهى اوقات ما در زندگى به خدا بى توجهیم و آنقدر که به مادیات مشغولیم و آنها براى ما مهم است توجه به خدا براى ما مهم نیست و این هم یعنى ناقص فرض کردن خدا چون انگار که ما دنیا را بیشتر از خدا خوب مى دانیم.

خدا زیباترین و بی نقص ترین موجودی است که می توان عاشق او شد. بجای اینکه ما تنها عاشق معشوقه های دنیوی باشیم باید عشق خدا را در قلبمان بکاریم. باید عاشق موجودی شد که هیچ نقصی ندارد و همه‌ی کمالات را دارد.

تسبیح خدا یعنى اینکه غرق در خدا باشیم و همواره در طول زندگى متوجه او و دستورات او باشیم.

جالب است که طبق آیۀ ۱۳۰ سوره طه نتیجۀ تسبیح، رسیدن به مقام رضاء و رضایتمندی بیان شده است. این بدین دلیل است که تسبیح پیوند انسان را با خدا آن چنان محکم مى‏کند که به هیچ چیز جز او نمى‏اندیشد، از حوادث سخت نمى‏هراسد، و با داشتن چنین تکیه‏گاه محکمى از دشمنان واهمه نمى‏کند، و به این ترتیب آرامش و اطمینان، روح و جان او را پر مى‏کند.(این چند جملۀ اخیر از تفسیر نمونه گرفته شده است) بنابراین اگر می خواهیم در زندگی، رضایتمندی داشته باشیم باید تسبیح واقعی انجام دهیم. بسیاری از افراد به خصوص در روزگار کنونی دارای روحیۀ رضایتمندی نیستند و حسادت ها و کینه ها و مشکلات متعدد زندگی موجب شده است که افراد از زندگی راضی نباشند. اینجاست که ضرورت تسبیح برای از بین رفتن رذائل اخلاقی و مقابله با مشکلات و ناراحتی ها لازم به نظر می رسد.

بد نیست در همین جا به آیه ۳۰ سوره بقره نیز اشاره ای داشته باشیم :

در این آیه آمده است که ملائکه می گویند:

أَ تجَعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَ نحَنُ نُسَبِّحُ بحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ

در این آیه ملائکه نقطۀ مقابل تسبیح و حمد را، فساد و خونریزی دانسته اند و منظورشان این است که انسان اهل فساد و خونریزی است ولی ما اهل تسبیح و حمد هستیم. از این تقابل می فهمیم که تسبیح و حمد واقعی آن است که موجب دوری از فساد و خونریزی شود و این چیزی جز تسبیح و حمد عملی نیست. در واقع تسبیح و حمد هرچه که هست باید ما را به دوری از فساد و خونریزی برساند و به همین خاطر است که ملائکه از خلقت انسان تعجب می کنند و به خدا می گویند ما تو را تسبیح و حمد می کنیم یعنی فساد و خونریزی در ما نیست. چرا می خواهی موجودی بیافرینی که تو را تسبیح و حمد نمی کند یعنی اهل فساد و خونریزی است؟

در نماز، تسبیح و حمد، یک درس بسیار مهم است و به ما یاد می دهد که در طول زندگی، خدا را عملا حمد و تسبیح کنیم ولی متأسفانه ما فقط تسبیح و حمد لفظی می گوییم. حمد و تسبیح یعنی اینکه خدا هیچ نقصی ندارد و بلکه تمام صفات کمال را دارد. حال آیا واقعا ما در طول زندگی چنین تصوری از خدا داریم یا اینکه دائما به خدا ایراد می گیریم و وقتی مشکلی برای ما پیش آمد خدا را مقصر می دانیم؟ همچنین با حمد و تسبیح می فهمیم که خدا از صفاتی که بعضا ما برای او در نظر می گیریم و او را ناقص یا ضعیف فرض می کنیم منزه است. خلاصه اینکه با حمد و تسبیح واقعی، دید ما نسبت به جهان عوض می شود و جهان را با همۀ ناملایماتش زیبا می بینیم.

به این نکته نیز اشاره شود که تسبیح یعنی خدا کوچکترین نقصی ندارد و حمد یعنی خدا همه‌ی کمالات را دارد. البته وقتی ثابت شود که خدا کوچکترین نقصی ندارد خود به خود ثابت می شود که همه‌ی کمالات را دارد ولی بیان این مطلب که همه‌ی کمالات را دارد موضوعیت دارد.

نکته ۶۹ : مراد از تسبیح و حمد در اوقات بیان شده در آیات ۴۸ و ۴۹ تنها ذکر زبانی نیست بلکه چه بسا تسبیح و حمد فکری مهم تر است تسبیح و حمد زبانی است. پس ما باید در اوقات بیان شده فکر خود را مشغول تسبیح و حمد کنیم. حتی انجام کارهایی که نتیجه اش تسبیح و حمد خداست می تواند مصداقی از انجام دستور این آیات باشد. مثلا اینکه انسان در این اوقات علم مربوط به مسائل دینی و الهی را یاد بگیرد می تواند مصداقی از عمل به این آیات باشد. اینکه انسان در این اوقات راجع به خداشناسی فکر کند می تواند مصداقی از عمل به این آیات باشد. اینکه انسان در این اوقات به دستورات دین عمل کند  و از گناه پرهیز کند مصداق دیگری از عمل به این آیات می باشد.

نکته ۷۰ : در آیه ۴۸ ، هم به حمد دستور داده شده و هم تسبیح ولى در آیه ۴۹ تنها به تسبیح دستور داده است. دقیقا نمى دانیم دلیل این تفاوت چیست؟ ممکن است کسی بگوید دستور به حمد در آیه ۴۹ به قرینه‌ی آیه ۴۸ حذف شده است و الا در آیه ۴۹ نیز دستور به حمد ، در تقدیر است. ممکن هم هست کسی اولویت تسبیح بر حمد را از این تفاوت برداشت کند.

نکته ۷۱ : مراد از دستور به تسبیح در آیات انتهایی سوره طور و دیگر آیات ممکن است مطلق ذکر تسبیح باشد و ممکن است تسبیح در نماز ، منظور باشد. به هر حال از مجموع ادله بدست می آید که یکی از مهمترین مصادیق گفتن تسبیح این است که در نماز تسبیح بگوییم.

حال طبق این احتمال چند استفاده می توان کرد :

الف) یکی از ارکان نماز این است که در آن ، تسبیح گفته شود. توجه کنید که برخی از خصوصیات نماز در قرآن آمده است و این گونه نیست که هیچ یک از کیفیت های نماز در قرآن نیامده باشد. از جمله اموری که از کیفیت نماز در قرآن آمده است این است که در نماز باید تسبیح و حمد گفته شود. به نظر می رسد مواردی که از کیفیت نماز در قرآن آمده است خیلی مهم تر از مواردی باشد که در قرآن نیامده است. پس چه بسا در نمازها باید راجع به گفتن تسبیح و حمد خیلی دقت داشته باشیم نه اینکه تنها به عنوان اذکاری تکراری آنها را بگوییم ولی از آن چیزی نفهمیم. چیزهایی که قرآن راجع به آن بارها تأکید دارد را بعضا ما به آنها بی توجهیم ولی چیزهایی که تأکید زیادی به آن در قرآن نشده است را خیلی بزرگ می دانیم. مثلا شاید بسیاری از ما به خاطر شک در رکعات نماز برخی نمازهایمان را دوباره خوانده ایم ولی آیا تا به حال شده است که کسی به خاطر اینکه به تسبیح و حمد در نماز بی توجه بوده است نمازش را دوباره بخواند؟

باید توجه داشته باشیم که نماز علاوه بر ارکان فقهی ، ارکان روحی نیز دارد. از آیه ۴۳ سوره نساء بدست می آید که فهمیدن آنچه که در نماز می گوییم یکی از مهم ترین ارکان نماز است که اگر وجود نداشته باشد حتی نباید به نماز نزدیک شد. پس باید آنچه را که قرآن برای نماز تأکید کرده است با دقت بیشتری مورد رعایت قرار دهیم.

ب) در قرآن ۱۷ مورد دستور صریح به گفتن تسبیح به پیامبر اکرم (ص) و مومنین وجود دارد. نمی دانم که آیا این ۱۷ دستور ، با ۱۷ رکعت نماز ارتباطی دارد یا نه؟

این ۱۷ دستور را می توانید در آیات زیر بشمارید :

الإسراء : ۹۳   أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً

الأحزاب : ۴۲   وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصیلاً

الحجر : ۹۸   فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السَّاجِدینَ

طه : ۱۳۰   فَاصْبِرْ عَلى‏ ما یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّکَ تَرْضى‏

الفرقان : ۵۸   وَ تَوَکَّلْ عَلَى الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَ کَفى‏ بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیراً

غافر : ۵۵   فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ

ق : ۳۹   فَاصْبِرْ عَلى‏ ما یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ

ق : ۴۰   وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبارَ السُّجُودِ

الطور : ۴۸   وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حینَ تَقُومُ

الطور : ۴۹   وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبارَ النُّجُومِ

الواقعه : ۷۴   فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظیمِ

الواقعه : ۹۶   فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظیمِ

الحاقه : ۵۲   فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظیمِ

الإنسان : ۲۶   وَ مِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلاً طَویلاً

الأعلى : ۱   سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى

النصر : ۳   فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً

به این نکته نیز توجه شود که معمولا از فلسفه‌ی خواندن ۱۷ رکعت نماز پرسیده می شود. شاید بتوان گفت که انسان معمولا ۷ ساعت به خواب احتیاج دارد. غیر از این ۷ ساعت ، ۱۷ ساعت باقی می ماند. شاید دین می خواهد برای هر ساعتی یک رکعت عبادت قرار دهد تا انسان برای تمام ساعات بیداری اش یک رکعت عبادت انجام داده باشد. البته خدا تخفیف داده است و اجازه داده که برای برخی ساعات ، زودتر ، عبادت انجام شود.

نکته ۷۲ : در آیه آخر سوره طور مى توانست تعبیر فَسَبِّحْهُ نیاید ولى آمدن دوباره‏ى این تعبیر ، آن هم با فاء شاید تأکید بر تسبیح را در شب و وقت ادبار نجوم برساند. به هر ترتیب این دو وقت نسبت به اوقات دیگر افضلیت بیشترى براى تسبیح دارد.

نکته ۷۳ : یکى از اوقات تسبیح در انتهاى آیه ۴۹ با تعبیر إِدْبَارَ النُّجُومِ بیان شده است. اولا دقت کنید که نجم در لغت اعم از ستاره است و حتى به ماه و خورشید نیز اطلاق مى شود. نجوم در لغت به هر چیزی گفته می شود که آشکارا دیده می شود و در بالا قرار دارد و به ستاره و ماه و خورشید می توان نجم اطلاق کرد.

با این توضیح ادبار النجوم به چند زمان مى تواند اشاره داشته باشد :

الف) هنگامی که ستاره ها در حال پشت کردن هستند که این زمان از فجر کاذب شروع می شود و تا طلوع آفتاب ادامه دارد و تسبیح در این زمان ، می تواند نماز شب و نماز نافله‌ی صبح و خودِ نماز صبح را شامل شود. البته همچنانکه در نکات قبلی گفتیم در این زمان می توان تسبیح عملی نیز داشت.

ب) هنگامی که خورشید در حال پشت کردن است که این زمان ، همان زمان عصر است و می تواند اشاره به نماز عصر داشته باشد.

ج) هنگامی که ماه در حال غروب کردن است.

د) آخر ماه که هلال ماه رو به ناپدید شدن است.

نکته ۷۴ : در آیه آخر سوره طور از تعبیر إِدْبَارَ النُّجُومِ استفاده شده و در آیه ۴۰ سوره ق از تعبیر أَدْبَارَ السُّجُودِ استفاده شده است. اَدبار جمع مکسر است ولی اِدبار مصدر است. أَدْبَارَ السُّجُودِ یعنی مواقع بعد از سجده ها ولی إِدْبَارَ النُّجُومِ یعنی در هنگام پشت کردن ستاره ها.

نکته ۷۵ : وقتی در آیه ۴۹ سوره طور آمده است که در زمان اِدبار نجوم خدا را تسبیح بگو از این دستور می توان بیدار بودن در بین الطلوعین و کلا در زمان ادبار نجوم و مشغول ذکر خدا بودن در این زمان را برداشت کرد. پس اگر کسی بپرسد از کدام آیه، فضیلت بیدار بودن در بین الطلوعین برداشت می شود می توان گفت که از آیۀ ۴۹ سوره طور چنین چیزی برداشت می شود.

نکته ۷۶ : شاید بتوان گفت که مجموع اوقات بیان شده در آیات ۴۸ و ۴۹ سوره طور اشاره به اوقات مختلف نماز دارد. مثلا حِینَ تَقُومُ میتواند به نماز ظهر که هنگام قیام مردم به کار است اشاره داشته باشد. مِنَ الَّیْلِ میتواند اشاره به نماز عشاء داشته باشد. إِدْبَارَ النُّجُومِ نیز میتواند اشاره به نماز عصر داشته باشد.

توجه کنید که ممکن است نمازها در ابتدای بعثت پیامبر دقیقا مثل نمازهایی که ما امروزه می خوانیم نبوده است بلکه با گذشت زمان به این صورت مقرر شده است.

نکته ۷۷ : با توجه به اینکه وقت ادبار نجوم وقتى است که مى توان گفت خودش حِینَ تَقُومُ است به نظر می رسد که حِینَ تَقُومُ باید به گونه ای معنا شود که قدری با زمان ادبار نجوم متفاوت باشد. شاید آنقدر وقت ادبار نجوم مهم است که انسان باید در آن وقت بیدار باشد نه اینکه تازه در آن وقت بیدار شود و در آن وقت ، تازه هنگام بیداری او باشد.

نکته ۷۸ : بحثی مطرح است که آیا ترتیب سوره های قرآن الهی است یا نه؟ این بحث محل اختلاف است ولی گاهی اوقات انسان در ترتیب سوره های قرآن چیزهایی مشاهده می کند که این نظر را تقویت می کند که ترتیب سوره های قرآن ، الهی است.

در اینجا مثالی بزنیم :

سوره های ق ، ذاریات ، طور و نجم شت سر هم قرار دارند و آیات آن دارای ارتباطات زیبایی با هم هستند که در زیر بر برخی از این ارتباطات اشاره می شود :

الف) همه‌ی این سوره ها با قسم شروع می شود.

ب) آیات ۳۹ و ۴۰ سوره ق با آیات ۴۸ و ۴۹ سوره طور بسیار شبیه اند.

ج) آیات ۴۷ سوره طور و ۵۹ سوره ذاریات شباهت زیادى با هم دارند.

د) آیه‌ی آخر سوره طور با واژه‌ی نجوم تمام شده و آیه‌ی اول سوره نجم با واژه‌ی و النجم شروع می شود.

ه) آیات ۵۲ سوره ذاریات و ۲۹ سوره طور شباهت زیادى با هم دارند.

نوشتن تفسیر سوره طور در تاریخ ۳/۲/۱۳۹۶ مطابق با ۲۵ رجب ۱۴۳۸ پایان یافت. الحمد لله رب العالمین

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*